خاطرات سربازی

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Furious Poster
Furious Poster
نمایه کاربر
پست: 341
تاریخ عضویت: دوشنبه 13 مهر 1388, 9:14 am
سپاس‌های ارسالی: 1067 بار
سپاس‌های دریافتی: 1211 بار

خاطرات سربازی

پست توسط saied tomcat »

سلام در این تایپیک قصد داریم به خاطرات دوستان در زمان خدمت سربازیشون بپردازیم امیدوارم استقبال بشه باتشکر
تذکرات:
"از بردن نام های فرماندهان و مکانها و زمانهاو کلیه اطلاعاتی که به هر نحوی میتوانند مورد سو استفاده افراد نامحرم این کشور قرار گیرند خودداری کنید"

خوب اول خودم شروع میکنم
توی آموزشی معمولا ساعت 10 صبح ماشین میومد و بستنی میاورد و ما به علت گرمی هوا تعداد بالا برمیداشتیم یه روز ما 4 نفر نفری 4 تا بستنی برداشتیم و خوب چون وقت کم اومد من 2 تاش و خوردم و2 تای دیگه رو گذاشتم تو فرنجم و سوت زدندو رفتیم سر کلاس(چه کلاسی زیر ظل گرما و آفتاب تابستون کویر سیرجان) خلاصه ماسر کلاس نشستیم و یادمون رفت که بستنی هم بوده و اگه بوده الان کجاست(زیرفرنج داخل شکم خودمون)وسط کلاس یادم اومد،
دست کردم ویکیش رو برداشتم، شده بود شیر کاکائو خلاصه سر کشیدیمو بقیه کلاس و تا اینکه کلاس تموم شد و سوت زدن که همه بخط شن(جایی که مانشسته بودیم روی یه سکو بود)منم اولین نفرو پریدم پایین و چون ارتفاع زیاد بود بعد از پریدن کاملا جمع شدم رو پاهام که ناگهان صدای ترکیدن اون یکی بستنی توی فرنج بلند شد
چشمتون روز بد نبینه شیر کاکائو به طور کامل از زیر شکم بنده به پایین سرازیر شده و صحنه رقت انگیزی را بوجود آورده بود و کلیه بچه ها وایساده بودند و میخندیدندو البته بعضی ها هم بصورت دراز کش و غلطان اینکار خندیدن رو انجام میدادن و این برنامه متلک و خنده تا رسیدن دسته به گروهان ادامه داشت


منتظر استقبال آقایون هستیم .....
>>ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم <<


نیروی دریایی حافظ مرز آبی

ياد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
Furious Poster
Furious Poster
نمایه کاربر
پست: 341
تاریخ عضویت: دوشنبه 13 مهر 1388, 9:14 am
سپاس‌های ارسالی: 1067 بار
سپاس‌های دریافتی: 1211 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط saied tomcat »

خوب کسی دیگه خاطره نداره خودم که دارم بعدیش هم خودم میگم
اواخر آموزشی هر نفر باید پاسدار خونه میرفت و اونجا نگهبانی و اصولش رو یاد میگرفت هر شب تعدادی میرفتن و محیط و سیستم کاملا بدی داشت و واقعا کابوسی بود پاسدارخانه هر کسی به میزان شانسش(یا ارادتش نسبت به منشی گروهان)از 24 تا 72 ساعت به پستش میخورد
من از اون بد شانسهای 72 ساعتی بودم. 24 ساعت آخری که بهم خورده بود رفتم پاسدار خونه پستها طوری بود که یه نفر بالای برجک و نفر دیگه پایین برجک نگهبانی میداد. منم اون شب که پست آخرم 2 تا 4 شب بود و پایین برجک خلاصه سوار کامیون شدیم و رفتیم هوا تاریک بود و سرما به شدت استخوان آدم رو اذیت میکرد.نفر بالای برجک روستا زاده ای بود که منم با توجه به اطلاعاتم گفتم حتما بیدار میمونه و خواب سراغش هم نمیاد بهش گفتم فلانی من میخوابم تو هر وقت کسی اومد خبر بده اونم گفت بگیر تخت بخواب خیالت راحت.
کسی برای سر کشی به اون برجکی که ما بودیم نمیومد فقط ما باید انتهای پست همین که چراغهای کامیون رو دیدیم که داره میاد به طرف جاده بریم تا سوار شیم اگه ما سر جاده نبودیم به این معنی بود که خواب بودیم و باید منتظر تنبیه باشیم
خلاصه منم همون دور و ور یه یونولیت(کائوچو)ضخیم پیدا کردم و روش دراز کشیدم آسمون پرستاره کویر....
باور کنید من تا بحال دو ساعت به اون راحتی نخوابیده بودم شچامو که بازکردم دیدم یه نفر داره با پا میزنه به یونولیت واااااااااااااااااااااایییییییییییی
کامیون اومده بود توی جاده و منتظر ما ایستاده بود نفر بالای برجک خواب بود و مانیومده بودیم و حتی پاسبخش پیاده شده بود و به دنبال ما اومده بود و این یعنی از بدترین شکل ممکن هم بدتر
خلاصه با همه تحقیر ها سوار کامیون شدیم و رفتیم پاسدارخانه چشمتون روز بد نبینه اینجانب به مدت 24 ساعت بازداشت شدم بعد از بازداشت که فکر میکنم ساعت 5 صبح روز بعد بود یه ناو استوار مسئول پاسدارخانه بود گفت اون سطل رو بر میداری و کاری میکنی تمام محوطه از آب موج بزنه و من 2 ساعت تمام این سطل رو پر میکردم و خالی میکردم و هر جایی رو آب میریختم جای قبلی خشک میشد
این بود سزای دوست نبودن با منشی گروهان
>>ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم <<


نیروی دریایی حافظ مرز آبی

ياد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 27
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 2 اسفند 1388, 9:15 am
سپاس‌های ارسالی: 55 بار
سپاس‌های دریافتی: 86 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط arash ghasemian »

كوه دختر خورشيد رو همه ميدونن كجاست ...وقتي دم غروب هركي ميرفت نگاهش كنه ميرفتيم پشت سرش يه پس گردني محكم بهش مي زديم و مي گفتيم به دختر مردم نيگاه نكن...طرف سه متر مي پريد ازجا
Furious Poster
Furious Poster
نمایه کاربر
پست: 341
تاریخ عضویت: دوشنبه 13 مهر 1388, 9:14 am
سپاس‌های ارسالی: 1067 بار
سپاس‌های دریافتی: 1211 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط saied tomcat »

روزی بود که ماموریت داشتیم دانشجویان دانشگاه افسری رو همراه ناوچه به دریا ببریم
حالا دردسر هاش بماند.ناوچه گرز علاوه بر پرسنل خودش چند تا دانشجو و من و یه حاج آقا رو هم بهمراه داشت حاج آقا رو من میشناختم چون سرباز ع.س بودم و حاج آقا هم فقط منو تو ناوچه آشنا داشت. خلاصه با هم رفیق بودیم. این حاج آقای ما عادت کرده بود میرف روی دک(عرشه جلو) و روی زنجیر ها مینشست و دریا رو نگاه میکرد. چند بار بهش گفتم فلانی نرو دریا همیشه اینطور آروم نیستها....!
نه خیر گوشش بدهکار نبود. یه روز که فرس دریا نسبتا زیاد بود و دریا آروم نبود تو آسایشگاه ناوچه بودم که یهو حس کردم ناوچه از روی یه موج بلند رد شد فکر میکنم ناوچه حدودا 2 متراز سطح آب بالااومد همین که پایین اومد یه دفعه سرو صدا از روی عرشه بلند شد. منم رفتم بیرون ببینم چه خبره کلی آدم جمع شده بود.یکی میخندید یکی داد میزد. یک لحظه نوار پارچه ای مشکی رنگی رو روی دریا دیدم که تا عقب ناوچه امتداد داشت بله (امامه حاج آقا بود)شستم خبر دارشد که حاج آقا افتاده تو دریا و الانه که....
سر صدا بلند بود و هر کسی یه دادی میزد یه ناوبان سوم از اون افسرهایی که انگلیس آموزش دیده بودن همراهمون بود همون لحظه پرید تو آب و حاج اقا رو گرفت خلاصه به هر زحمتی بود نجاتش دادیم آوریدم تو باشگاه افسران ناوچه حاج آقا تا چشماشو باز کردو به من نگاه کرد گفت همش تقصیر اینه منو چش کرده (بیا و خوبی کن بگو نرو رو عرشه)
خلاصه دیگه هیچ کس از اون لحظه به بعد حاجی رو روی عرشه ندید که ندید
>>ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم <<


نیروی دریایی حافظ مرز آبی

ياد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 4348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 اسفند 1384, 1:14 pm
محل اقامت: کرج پلاک 43!
سپاس‌های ارسالی: 6690 بار
سپاس‌های دریافتی: 12079 بار
تماس:

Re: خاطرات سربازی

پست توسط Mohammad 1985 »

آقا منو یه مدت به صورت تنبیهی زدن یگان پاسدار ! درسته واقعا سخت بود ! ولی بعدا به درخواست خودم و زدن مخ چند نفر همونجا موندم !
یه روز عصر بود بالای برجک بودم برجکم کنار خیابون بود بعدش اسلحه ژ3 هم داشتیم من خشاب پر گذاشته بودم ! و هی گلنگدن می کشیدم ! گلوله میرفت توی اسلحه و بعدش مجددا گلنگدن می کشیدم ! گلوله قبلی به بیرون پرتاب میشد ! یکی دیگه میرفت تو اسلحه ! خیلی حال می داد ! تا اینکه یکی از گلوله ها خورد به شیشه برجک ! پرت شد وسط خیابون ! حالا خر بیار باقالی بار کن ! ماشینها از کنار فشنگه رد میشدن هر لحظه می گفتم الانه از روش رد بشن بدبخت بشم ! ( حتی توی اون مدت به سرم زد نهایتش میرم از کردستان یا کرمانشاه یه فشنگ می خرم دیگه !!! ) تا دیدم دو تا دختر دارن میان ! گفتم خانوم ببخشید گفت بله گفتم اون فشنگ من افتاده توی خیابون ! بی زحمت پرتش کنین این ور دیوار !!!! گفت خطرناک نیست گفتم نه فقط جون هر کی دوست داری زودتر الان ماشین از روش رد میشه ! اونم رفت پرتش کرد اینور دیوار !!!!
-------------
از کارهای من توی خدمت میشه یه کتاب نوشت !
به همه سياستمداران مشکوک باش.
جکسون براون
Furious Poster
Furious Poster
نمایه کاربر
پست: 341
تاریخ عضویت: دوشنبه 13 مهر 1388, 9:14 am
سپاس‌های ارسالی: 1067 بار
سپاس‌های دریافتی: 1211 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط saied tomcat »

سلام این خاطره یکی از تلخ ترین خاطرات من در نیروی دریایی هست
یه روز رفتیم سر خدمت مثل همه روز های عادی کی از بچه ها که نامزد داشت اومد گفت سعیدبیا جای من برو گشت (منظرو ازگشت گشت های دریایی بود که در هر سری تعدای نیروی وظیفه هام همراه میبردن)چشام گرد شد بهش گفتم بابامن هفته پیش گشت بودم هوا هم خیلی گرم شده این هفته من اصلا نمیتونم. خلاصه شروع کرد به التماس کردن گفت میخواد بره نامزدش ببینه و از این جور حرفا. این دل بی صاحب من هم که زود رحم میومد گفتم باشه.(بریم یه ثواب هم میبریم این میره نامزدش میبینه) خلاصه رفتم که به افسر مافوق خودم اطلاع بدم و بقیه کار هار انجام بدم وسایلم رو که جمع کردم دیدم دوباره همون پسره اومد گفتم چته گفت تو چرا هنوز اینجایی؟خلاصه متوجه شدم که زمان حرکت رو اشتباه فهمیدم و نیم ساعت پیش باید اونجا میبودم. بنابر این بدون معطلی وسایل رو جمع کردم و رفتم طرف ماشین.یادم رفت موبایلم رو بذارم تو کمدم یا بدمش دست کسی. توی ارتش روی موبایل خیلی حساسند حتی کادری ها هم حق ندارن موبایل دوربین دار داشته باشن.اونوقت من یه مهناوی دوم وظیفه با گوشی دوربین دار با ناو سبلان.هیچی دیگه منم رفتم و رسیدم به اسکله دیدم بله طبق معمول ناو هنوز از جاش تکون هم نخورده و تازه دارن آمار میگیرن.خلاصه با دوستم خدا حافظی کردم و رفتم.(توی گوشی من خوب میدونید که چی پیدا میشه انواع عکسهای نظامی حلا چه اونهایی رو که خودم گرفته بودم و چه اونهایی رو که قبلا داشتم)خلاصه رفتیم وسوار شدیم یهو متوجه شدم که گوشی هنوز تو جیبمه(اولش ترسیدم بعدش گفتم خوب خاموشش میکنم کسی نمیفهمه.چون تو ناو دستگاهی بود که مکان گوشی رو مشخص میکردالبته در صورت داشتن سیم کارت) ولی دیگه دیر شده بود و ناو از اسکله جدا و به سمت مسیر خودش به حرکت در اومده بود منم که سرم درد میکرد واسه هیجانش.راه افتادیم و من کم کم با بچه ها آشنا شدم و بلاخره گوشی رو رو کردم همشون ترسیدن گفتن یالا همین حالا بندازش تو آب. البته من راضی نمیشدم اینکار رو بکنم.بلاخره کاری که نباید میشد شد و من علاوه بر نگهداشتن گوشی یه چند تا عکس هم گرفتم.سرتون در نیارم روز سوم یکی از افسرای ع.س منو خواست تا اون موقع من چند تا عکس و چند تا صدا از مکالمات آمریکایی ها ضبط کرده بودم.رفتیم پیش افسره. جیب من چسبیده بود به میز کارش که یهو زنگ هشدار گوشی بصدا در اومد و چون به میز چسبیده بود صدای شدیدی ایجاد کرد افسره یهو جا خورد گفت فلانی صدای چیه؟؟؟!!! منم که رنگم شده بود مثل گچ گفتم هیچی فکر کنم میزه جابجا شدصدا پایش بود.ولی نه دیگه کار از کار گذشته بود و گوشی لو رفته بود.بهم گفت بدش من منم گوشی رو دادم بهش(پیه همه چیز و به خودم مالیده بودم حتی حفا و دادسرای نظام)
بقیه این ماجرای تلخ رو پست بعدی میگم البته نه برای ایجاد هیجان الکی چون الان باید برم جایی ممنون از توجهتون
>>ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم <<


نیروی دریایی حافظ مرز آبی

ياد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
New Member
پست: 9
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 تیر 1388, 10:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 10 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط djavad1100 »

آموزشی کدام پایگاه بودی
من سیرجان بودم البته کل خدمت دوره 7 دانسجویی
New Member
پست: 9
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 تیر 1388, 10:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 10 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط djavad1100 »

یاد جواد صالحی بخیر دوره 5 دانشجویی ومعروفترین ناواستوار کل ایران که بخاطر سوتی معرفش توکل پایگاه نیرو دریایی معروف شد
New Member
پست: 9
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 تیر 1388, 10:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 10 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط djavad1100 »

من دوره 7 دانشجوی سیرجان بودم یکی از شب های اموزشی که در خوابگاه در استراحت بودیم یک استوار بالباس فرنج وقدی بلند ویک عینک فتو کرومیک که یک کلت 911بک کمر بسته بودبا جذبه خاصی و وارد خوابگاه شد بچه دانشچو فکر کردند یکی از بچه کادری است ولی وقتی خودش معرفی کرد فهمیدیم کی ازبچه وظیفه بنام جواد صالحی است که آن شب معاون پاسدار خانه شماره 2 بوده برای سرکشی امده است بچه با خوشحالی با اوبه گفتگو نشسته واز وضع پایگاه اطلاع کسب می کرند من با توجه به اطلاعتی به که داشتم می دانستم من از شانس خوب یا بد سهمی سیرجان هستم (البته دربهترین یگان )به خاطر همین سعی کردم بااو دوست شوم (که این دوستی تا آخر خدمت وبعداز آن طول کشید)
در روزهایآخردوره در وقت اضافه کلاس مربی کلاس ناوبان ... که از بچه وظیفه بود شروع کرد به گفتن خاطره که بچه مواظب باشید روزهای اول وارد یگان خود میشوید شما را مثل یکی از استوار این پایگاه اذیت نکندکه فردا صبح از پایگاه تهران وبقیه پایگاه بما تلفن نشود
بخاطر همین مطلب من تمام حواسم جمع کردم که جواددر ازتباط باشم که چنین وضعی برای من پیش نیایدروزی که برای مرخصی پایین دوره میرفتم شماره تلفن یگان مهندسی وخوابگاه را از جواد که دران بودگرفتم که مشکلی پیش نیاید.
خلاصه من شب اول که واردپایگاه شدم بعلت اینکه قطارتهران سیرجان ساعت 2 شب می رسید وارد پایگاه شد وبه مهمانسرا رفتم وصبح به پرسنلی رفتم وخودم معرفی کردم وارد یگان جهاد خود کفایی سیرجان شدم درآن جافهمیدم که یگان من خودش داری خوابگاه برای افسران هست که از شانس من هم آنهاکه 2نفر بودند در حال تصیفه حساب وگرفتن کارت پایین خدمت هستندفهمیدم من دریک اتاق 4*4 تنها هستم ((که حدودآتا 7ماه آخر خدمت طول کشید)) داری یک تلویزیون رنگی ویخچال وباقی وسایل هستم
بعد ظهر به خوابگاه بچه استوار وافسر رفتم تابینم کدام بچه هم دوره من در خوابگاه هستند که دیدم جواد صالحی داره با بقیه تلویزیون نگاه می کنه با یک نعره همه را ساکت میکنه تا فوتبال نگه کنه با اینکه ازهم سابقه تر بود هم سکت می شدند حتی مهناوی که2 آخر خدمت هم بود آرآن حساب میبردمن این رفیق باجذبی که داشتم خیلی لذت بردم این موضوع گذشت تا یک شب جواد برای دیدن من اتاق آمد تا دیر وقت صحبت می کردیم تا اینک من یک دفعه داستان آشناشش خودم با خودش یادم وتعریف کردم جواد تا این مطلب شنید گفت آن فرد خوش بوده
داستان اراین قراراست که:
جواد روزاولی که وارد خوابگاه شد بالباس شخصی بود در حال مرتب کردن تختش بود که یکی از بچههای مهناوی به اونزدیک شدوگفته چرا بالباس شخصی هستی این کار جرم آخر شب برای بازرسی میایند ایراد میگیرند جواد بهاو گفته روز اول است که امد ولباس اسواری نگرفته است در این موقع فرد رو به بچه های ناواستوار کرده گفته به دوستان یک لباس بدهیدوبچهناو استوارهم گفتند فردا یک لباس به او میدهند تا لباسش اماده شودو برای ان شب یک لباس مهناوی ازیکی بچه مهناوی گرفته وبه اودادند تا آنشب بدون لباس نباشد جواد لباس را برتن کرده بود که ساعت12شب یک افسر با دو نگهبان مسلح وارد خوابگاه شد حاضرو غایب کرده تا به او رسیده که اسمش درلیست نبود واز اوخواسته تا خودش معروفی کند وجواد گفت ناواستوار جواد صالحی است تاره واردپایگاه شدتا افسر این را شنیده گفته بچ حقی به درجه ناو استواری توهین کرده جواد که بنده خدا گیج شده بوده هیچ جوابی نداشته افسر هم افراد به بیرون خوابگاه برده ودر حضورهمه جواد صالحی توبیخ کرده وتا ساعت 2صبح جوادصالحی دوره خوابگاه که کنار یگان موزیک بود میدوید وخیز 3ثانیه وغلت میزده وقتی صبح این مطلب که دیشب همه ان ماجراها یک نمایش بوده باورنمی کرده من ازآن بچه هم خوابگاهی جواد پرسیدم می گفتند جواد چنان خیز وغلت می زد که انگار میدان جنگ بوده البته جوادکه بچه نطنز بود بعداز آن موضوع حساب هم انها رسیده بودجالب اینجا صبح آنروز این مطلب تا به تهران رسیده بود
Furious Poster
Furious Poster
نمایه کاربر
پست: 341
تاریخ عضویت: دوشنبه 13 مهر 1388, 9:14 am
سپاس‌های ارسالی: 1067 بار
سپاس‌های دریافتی: 1211 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط saied tomcat »

سلام من آموزشیم رو دوره 300 تفنگدار در سیرجان بودم بعدش هم برای دوره کدتفنگدار دریایی(مهناوی دومی) به خرمشهر رفتیم و همونجا موندگار شدیم.واقعا سیرجان یه جهنم بود روزها به شدت گرم و شبها به شدت سرد.اگه به 300 سی سی آب همراهت میدیدن تنبیه میشدی البته به سقا خونه توی میدون صبحگاه بود که دکوری بود
بقیه ماجرا
از تنها چیزی که میترسیدم این بود که بهم اتهام جاسوسی بزنن(خودمو از همون الان جلو میز قاضی محاکم نظامی میدیدم) خلاصه افسره گفت اینا چیه تو گوشیت چرا این عکسها رو گرفتی از میدون صبحگاه پایگاه هم که فیلم داری کردی چرا؟ اینها رو برای کی میخواستی(این افسره منظبت ترین افسر ع.س بود با درجه ناخداسومی که قبلا مسئولیتش فرماندهی گردان تفنگداران دریایی بوشهر بود و بعد به اینجا منتقل شده بودو زمان جنگ هم مسئول پدافند ناوسهند بود)خلاصه خیلی ترسیده بودم نمیدونستم چطوری از خودم دفاع کنم که اتهام جاسوسی بهم زده نشه.بلاخره همون حرفی رو که میترسیدم زد.:این اطلاعات رو برای کی میخواستی به کی میدادی.دیگه پاهام شل شده بود و نمیتونستم بایستم شروع کردم هر چی تو دلم بود گفتم گفتم بخدا من منظوری نداشتم و اینا رو برای خودم گرفتم و عاشق کشورم هستم کسی نیستم که بخوام به کشورم خیانت کنم.یه آهنگ بیشتر تو گوشیم نبود و اونم آهنگ وطن با صدای اعصار بود گفتم ببینید جناب ناخدا من فقط همین یه آهنگ رو دارم تمام عشقم خدمت در نیرو های مسلح کشورم هست.کمی نرم شد و لی هنوز مصمم بود که منو بفرسته حفا.برگه ای برداشت و نامه ای نوشت به حفا در مورد من و گفت فردا میفرستمت پیش نماینده حفا تو ناو هر چی اون بگه من نمیدونم از همین الان هم بازداشتی
خلاصه منو فرستادن به سیکلن(بازداشتگاه)ناو سبلان و تا 4 روز اونجا بودم در 24 ساعت فقط4 ساعت میخوابیدم به علت گرما و شدت بدی وضعیت.روز چهارم منو آوردن بیرون و رفتیم دوباره پیش همون افسره (هیچ کس نمیدونست پدر من چیکارست ولی اونها با پدرم که نظامی هست تماس گرفته بودن و به همین دلیل از فرستادن من به حفا صرف نظر کردن)افسره شروع کرد به حرف زدن و بعد از حرفاش به گفت 2 ماه اضافه خدمت برات رد کردیم و گوشیت هم تا آخر خدمت پیش من میمونه و یادت باشه این اتفاق نباید هیچ جا درز کنه اگر حفا بفهمه برای همه بد میشه.مموری گوشیم هم فرمت کرد.
واقعا بعد از اون اتفاق خدارو شکر کردم از اینکه کار بالا نگرفته بود.ولی از اونجا که عار ودرد نداشتم ایندفعه یه دوربین عکاسی اوردم داخل و کلی عکس گرفتیم.
>>ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم <<


نیروی دریایی حافظ مرز آبی

ياد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
Furious Poster
Furious Poster
نمایه کاربر
پست: 341
تاریخ عضویت: دوشنبه 13 مهر 1388, 9:14 am
سپاس‌های ارسالی: 1067 بار
سپاس‌های دریافتی: 1211 بار

کاظم راپورتر

پست توسط saied tomcat »

خاطره بعدی من در مورد یه تنبیه خیلی سخته که شاید خیلیها اینو باور نکنن ولی اتفاق افتاد و من هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه
توی ارتش سلسله مراتب حکم میکنه و کسی حق نداره با غیر از مافوقش صحبت داشته باشه.
زمان آموزشی خیلی سخت میگرفتن هم از لحاظ تنبیهات و خیلی چیز های دیگه. خیلی به ما تاکید میشد که سراغ ع.س و حفا و بازرسی نرید مارو از این سه جا میترسوندن.و واقعا با هر کسی که میرفت و راپورت تنبیهات و سخت گیریهارو به این جاها میداد حالشو میگرفتن.
یه روز یه ناوبان یکم بالای سر دسته ما بود برای آموزش و این اصلا عادت داشت اذیت میکرد آموزش که بلد نبود فقط تنبیه میکرد.یه روز کل دسته رو به مصافت صد متر پامرغی برد و تنبیهات دیگه و اون روز خیلی سخت بود آروزی... میکردیم.خلاصه فردای اون ماجرا یکی از بچه ها که لر بود طبق حرفای حاج آقا که میگفت اگه اذیتتون کردن بیایین راپورت بدین عمل کردو نامه بلند بالایی نوشت به ع.س فرداش مربی رو که تنبیه نکردن هیچ فرمانده گروهان فهمیده بود که یه نفر راپورت داده حسابی مگسی شده بود و دنبال یه کسی میگشت که حسابی کتکش بزنه
خلاصه یارو رو شناسایی کردن بیچاره اول تا میخورد چک و مشت نوش جان کرد.بعدش هم مقرر شد به مدت 1 هفته کلاه آهنی بذاره سرش با کوله پشتی پر آجر (بیچاره تو دستشویی هم همراهش بود)
این یه هفته گذشت و بیچاره حسابی هیکلش اومد
گذشت و به اردوگاه برای مانور و پایان دوره رفتیم اونجا جایی بود که فقط گروهان بود و خبری از یگان های دیگه پایگاه نبود و مربی و فرمانده گروهان هرکاری دلشون میخواست کردن این تنبیهی که میگن اینه:
همون یارو راپورتر رو آوردن(بیچاره اسمش شده بود کاظم راپورتر)فرمانده گروهان بیل کرد تو آستینش و حدود 5 یا 6 تا ژ3(6*4=24کیلو) انداختن گردنش و گفت یه مصافت 10 متری رو بدو برگرد بیچاره رفتش هم نتونست بره و و نقش زمین شدگریه میکرد بردنش درمانگاه ارودگاه
اینم عاقبت عایت نکردن سلسله مراتب و راپورتچی بودن
>>ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا هستیم <<


نیروی دریایی حافظ مرز آبی

ياد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند
New Member
پست: 9
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 تیر 1388, 10:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 10 بار

Re: خاطرات سربازی

پست توسط djavad1100 »

یک سئوال
تو گروهان حسن میل لنگ بودی
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”