یه داستان واقعی از جن

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 30
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 2:56 pm
محل اقامت: amir_malekm@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 39 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط amir_malekm »

آقا نترسین من خودم تو بندر عباس شنیدم که افرادی رو دارند که کارشون جن گیری هست ،اما با روشهای اصولی و مطمئن :m:a
هر کی جن دید خبر بده معرفی کنم ،پدر جنه رو در بیاره :::P
البته علتش هم وجود این مشکل در بین مردم در این منطقه به مدت طولانی بوده که مردم با کمک روحانیون و علمای دینی روشی اصولی و مطمئن برای مبارزه با این موجودات رو یاد گرفتن :grin: :grin: :grin:
حالا دیدین هیچ موجودی ترسناکتر از انسان خلق نشده؟ :grin:
باور کنید در بین تمامی موجودات زنده روی زمین ، انسان از همه ترسناکتر و عجیبتر است ، چه از نظر رفتار و حرکات و چه از نظر قیافه و آناتومی
اگه میشد با این حیوونای بیچاره صحبت کرد همشون به این مساله اعتراف میکردن :::P
پس ممکنه علت اصلی ترس شماها یکی از اطرافیانتون باشه که خیلی از ترسوندن بقیه حال میکنه :grin:
پس یادمون باشه ماییم که وحشتناکیم نه اون جنای بیچاره که از دست ما آسایش ندارن
یکی از آشنایان پدر من 30 سال پیش تو یه منطقه روستایی تنها زندگی میکرده بعد یکی دیگه تو زمستون میره دیدن این بنده خدا
میبنه ایشون جهت پذیرایی پرتقال و هندوانه و انگور تو خونش داره ازش سوال میکنه این موقع سال تو این منطقه دور افتاده اینا
رو از کجا آوردی طرف هم میگه نمیتونم جواب بدم ولی آخرای عمرش بالاخره رازش برملا میشه که با جنها دوست بوده و براش میوه و غذا میاوردن :) :P
بهتر باش
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 242
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 شهریور 1389, 5:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2158 بار
سپاس‌های دریافتی: 1253 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط m-249 »

جن رو نمیشه گرفت!میشه کاری کرد که اون از ما بترسه یعنی دیگه طرف ما نیاد
این کسایی هم که ادعای جن گیری دارند کلاه بردارن!و ما ممکنه به خاطر تلقین ذهنی دیگه نبینیمشون.
و مطمئن باشید که کسی اینقدر درجه ی بالایی پیش خدا باشه که جن ها در اختیارش باشن عمرا اینو بگه!
و هرکاری هم میکنه که کسی نفهمه نه اینکه بیاره به بقیه نشون بده.
میگن اگه کسی یه کار خوبی بکه و عمدا جلوی بقیه این کارو بکنه در صورتی که بتونه جای دیگه ای این کارو بکنه حتی اگه هزار بار هم داد بکشه که نیتش برای خداست خدا قبول نمیکنه.و اون دنیا بهش میگن تو برای این که بقیه تشویقت کنن این کارو کردی و جایزت رو هم گرفتی پس دیگه طلبی نداری!
دردت چه بود که تمام شب
سر را به سنگ میزدی و می گرسیتی ؟
چه گویم که گفتنش برایم قصه ای کهنه است
سر کوفتن و گریستن از برای مردن است


دست مزن! چشــــم،ببستم دو دست_____راه مرو!چشم،دوپایم شکست
حرف مزن! چشم،قطع نمودم سخن_____نطق مکن!چشم،ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مــــکن_____ خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم،کـور شوم،کـــــــــــر شوم_____ لیک محال است که من خر شوم
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 325
تاریخ عضویت: شنبه 13 شهریور 1389, 1:40 pm
محل اقامت: ایران از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب
سپاس‌های ارسالی: 1369 بار
سپاس‌های دریافتی: 1309 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط امیر جمالی »

دوست گرامیm249 باسلام.
جن گرفتن ویا جن گیری معنیش این نیست که کسی جنی رو تو بغل بگیره ویا اسیرش کنه بلکه من فکر میکنم کسایی هستند که به دلیل خصلتهای خدادادی و با تلاش زیاد تونستند با اجنه ارتباط های محدودی رو برقرار کنند.
مثلا" اون زن همسایمون که تو بچگیم دیدمش و همه میگفتن جن زده شده (مجنون)، برای مداواش مردی رو آوردند که من تو عالم بچگیم ازش میترسیدم. آخه اون زن با زنجیر به یه تخت بسته بودنش وازبس گریه کرده بود وترسیده بود صورتش ورم کرده وچشماش داشت از حدقه در میو مد وهی بصورت چندش آوری به همه چشم غره میرفت وخرناس میکشید.(راستش من هنوزم ازون حالاتش میترسم) اون مرد بالای سرش حاضر شد ومن هم همراه مادرم آنجا بودم
وقتی که اورا معاینه کرد وچند سوال پرسید و جوابی نگرفت بعد انگار با کسان دیگه حرف میزد. بعد با صدای بلند به آن زن گفت بسم ا... بگو . بسم ا... بگو ، ولی هی آن زن تغییر کرد وفریا د کشید که نه واز حال رفت . من ندانستم که آن مرد به خانواده زن چه گفت ولی همه میگفتند که جن زده شده است. آن زن حامله بود که مجنون شد ودر همان ماهای بیماری بچه زایید ولی من هیچ وقت فراموش نمیکنم که او نوزاد خود به دیوار کوبیده بود و کشته بود .حالا شاید بفهمم که اون چه حالی داشت چون خودم حداقل سه روز به تنهایی همین حال را داشتم .
درباره آن مرد بگویم ، محمد علی نام داشت ومیگفتند پدرش در قدیم یک گلوله حلاجی شده از پشم را در بیابان پیدا میکند
و چون خیلی نرم ولطیف بوده آن را به خانه میبرد ، بعد از غروب زنی سرزده بدون اینکه در را برایش بگشایند وارد خانه شده و به او میگوید فرزندمان را بده . مرد اظهار بی اطلاعی میکند ولی آن زن تهدید میکند . مرد که واقعا" نمیدانسته همان گلوله پشمی فرزند اوست زن را از خانه بیرون میکند در آخر شب صدای شیون زنانی را میشنود که دارند با صدای بلند گریه میکنند . بیرون میرود میبیند زنان زیادیند وآن زن نیز در بین آنهاست ، زن به پدر محمد علی میگوید فرزندم را بده هر چه بخواهی برآورده میکنم. میپرسد کیستی ؟ میگوید من فلانی از فلان قبیله جنیان . پدر محمدعلی می ترسد میگوید فرزند تو کیست ؟ میگوید همان که در بیابان به خانه برده ای. فورا" آن کلاف را به آنها داده و فرار میکند وپشت سرش هم نگاه نمیکند. میگویند شب دیگر آن زن می آید وبه میگوید قبیله ما در اختیار توست هر چه خواهی آن کنیم.
از آن به بعد نسل اندر نسلش با اجنه در ارتباطند وحالا به محمد علی رسیده بود .
باور کنید این افسانه نیست . من خودم برای تحقیق پیش او رفتم ، موضوع را که شنید به من دلداری داد و به من گفت جن دیده ای ، بخاطر همین اینقدر در مورد قضیه خودم مطمئنم.با اصرار زیاد قضیه پدرش را که از زبان مادرم شنیده بودم به او گفتم و او نیز تایید کرد.
آن پیرمرد(محمدعلی) اکنون نیز زنده است و در یکی از روستاهای جنوبی کشور زندگی میکند.
اللهم عجل لولیک الفرج
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 242
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 شهریور 1389, 5:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2158 بار
سپاس‌های دریافتی: 1253 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط m-249 »

جالبه ... . نشنیده بودم.تصویر
خوب این ام به خاطر خودش و به خاطر درجه ی بالی ایمانیش نبوده.
من این رو رد نمی کنم و کاملا باور کردم ولی یه سوالی داشتم چرا بچش شبیه کلاف بوده و شبیه بقیه ی جن ها نبوده؟تصویر
تو بیابون چی کار میکرده ؟
من خیلی وقت پیش یه داستانی شنیدم که از واقعی بودنش اطمینان ندارم اما تعریف می کنم.
میگن که دو تا خواهر بودن که شب ها کنار هم می خوابیدن یک شب یک جن وقتی خواهر کوچیکه خوابیده بوده میاد پیش خواهر بزرگه
تا اون می خواسته بسم الله بگه اون میگه نه این رو نگو ما کاری به تو نداریم و فقط می خوایم کمک کنی یکی از جن ها بچش رو به دنیا بیاره(جن ها چجوری بچه دار میشن؟)و اون هم این کارو میکنه و از اون به بعد این ها کمکش میکردن در هرجایی که میتونستن.
یه شب دیگه وقتی خواهر بزرگه خواب بوده میان پیش خواهر کوچیکه . همون رو به اون هم میگن.اما خواهر کوچیکه باور نمی کنه و بسم الله میگه.بعد از اون شب اتفاقاتی براش میفته که دیگه نمی تونه به زبون بیاره و مثل اون زنی میشه که شما گفتی.
اگه کسی اطلاعی از این داستان داره یا من اشتباه تعریف کردم لطفا بگه.اخه خیلی وقت پیش بود و یادم رفته بود
دردت چه بود که تمام شب
سر را به سنگ میزدی و می گرسیتی ؟
چه گویم که گفتنش برایم قصه ای کهنه است
سر کوفتن و گریستن از برای مردن است


دست مزن! چشــــم،ببستم دو دست_____راه مرو!چشم،دوپایم شکست
حرف مزن! چشم،قطع نمودم سخن_____نطق مکن!چشم،ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مــــکن_____ خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم،کـور شوم،کـــــــــــر شوم_____ لیک محال است که من خر شوم
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 325
تاریخ عضویت: شنبه 13 شهریور 1389, 1:40 pm
محل اقامت: ایران از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب
سپاس‌های ارسالی: 1369 بار
سپاس‌های دریافتی: 1309 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط امیر جمالی »

دوست عزیزم m249 خدمت شما سلام عرض میکنم.

با عرض معذرت شما چرا از اینکه آن جن بصورت یک گلوله پشمی بوده است تعجب میکنید؟ چون ظاهرا طبق مطالعاتی که در این زمینه داشته ام آنها چون از جنس دیگرند و مثل ما آدما خاکی نیستند ومیتوانند خیلی خوب از تمام قوای خود استفاده نمایند- که متاسفانه ما آدما نمی تونیم- وبه شکلی در می آیند. انها بشکل هر آدمی که ما میشناسیم ، بشکل حیوانات ، بشکل هر چیزی که بخواهند در می آیند و بعد زمان ومکان برای آنها تاثیری ندارد.
خلاصه اینکه - خوب دیگه آنها همه جا هستند ، مگه فرقی میکند کجا باشند؟
معمولا" انها هر جایی را که از شر ما آدما درامان باشندوجود دارند. بخاطر همین آنها بیشتر در بیابانها ، خرابه ها و باغها زندگی میکنند.
در ضمن هیچکس اطلاعات کاملی درباره آنها ندارد که چگونه زندگی میکنند.کجاها میروند وکجاها می آیند.
از ارسال داستان زیبات متشکرم.
اللهم عجل لولیک الفرج
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 242
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 شهریور 1389, 5:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2158 بار
سپاس‌های دریافتی: 1253 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط m-249 »

منظورم اینه که چرا گلوله ی پشمی؟یعنی اگه شما می تونستید خودتون رو به شکل های مختلف در بیاری این قدر حوصلت سر میرفت که به شکل گلوله ی پشمی در بیاری؟و چرا گزاشته یکی بیاد ببردش؟اون ننه چرا التماس میکرده؟ خودش میومد بر میداشت می برد یه حالیم به اون مرده میداد یه کم هم می خندید! :::P
این که گفتید هیچکس در مورد جن ها اطلاعی نداره منو یاد یه سوالی انداخت.این که چرا خدا انسان رو یه جوری خلق نکرد که به راحتی همه چیز رو درک کنه و دیگه جهان به کثافت کشیده نشه؟(ببخشید اگه بد حرف زدم ولی میدونید راست میگم)
اصلا چرا انسان رو افرید؟من از یک معلم دینی که بیشتر دوستمه و خیلی ارتباط صمیمی داریم با هم و راحت با هم شوخی می کنیم این رو پرسیدم گفت که اگه هیچ کدوم از این چیز ها رو نمی افرید دیگه خدا نبود.چون خدا یعنی افریننده.ولی من کاری به این چیز ها ندارم. :-(
و برای این که سوالم تاپیک رو منحرف نکنه یه سوال دیگه.جن ها از چه جنسی هستند؟
__-----___-----___-----___-----___-----___-----___-----__
----__-------__------___-----___-----___-----___-----___----
امروز یه چیز جالب شنیدم.یکی از بچه های مدرسه میگفت که پسر خاله ای داره که هر وقت خواب میبینه که اتفاقی افتاده بعدش یک نفر میمیره.مثلا خواب دیده بود که ماهی از دستش افتده بوده که فرداش خبر میدن پدربزرگش مرده.
یا خواب میبینه که یه جوجه تو بغلش بوده که یه دفعه میفته روش و اونا له میشن.پس فردا شوهر خالش که داشته اسانسور تامیر می کرد
یه دفعه اسانسور میفته روش و له میشه(مثل فیلم مقصد نهایی). به خاطر همین کسی جرات نمی کنه نزدیکش بخوابه و زیاد باهاش بگرده.البته با صدقه مقداریش بر طرف میشه
اینرو گفتم چون مربوط به روح بود که چقدر قدرت پرواز داره.اگه تاپیکی برای تعریف خواب هست ممنون میشم راهنماییم کنید و اگه نیست یکی از بچه ها زحمت بکشه و ایجاد کنه
دردت چه بود که تمام شب
سر را به سنگ میزدی و می گرسیتی ؟
چه گویم که گفتنش برایم قصه ای کهنه است
سر کوفتن و گریستن از برای مردن است


دست مزن! چشــــم،ببستم دو دست_____راه مرو!چشم،دوپایم شکست
حرف مزن! چشم،قطع نمودم سخن_____نطق مکن!چشم،ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مــــکن_____ خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم،کـور شوم،کـــــــــــر شوم_____ لیک محال است که من خر شوم
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 325
تاریخ عضویت: شنبه 13 شهریور 1389, 1:40 pm
محل اقامت: ایران از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب
سپاس‌های ارسالی: 1369 بار
سپاس‌های دریافتی: 1309 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط امیر جمالی »

دوست عزیزم m249 ، با سلام.
به نظر من شکلی که ما از اونا میبینیم ، تجسم ذهنی ما از اوناست و اونا بخاطر اینکه چه شکلی در ما تداعی بشه هیچ زحمتی بخودشون نمیدن.در بعد حتما"یه مسئله ای بوده که خودش نتونسته ببره مثلا" اون مرد یه درجاتی داشته .
در ثانی اجنه برای خندیدن وحالش رو بردن که پیش ما انسانها نمیان . گفتم که اونها بیشتر از ما میترسند از وجود ما انسانها در رنجند.
آنطور که معلومه اجنه از جنس آتشند و بُعد زمان ومکان ندارند وراحت از تمام توانایشون استفاده میکندد وبه هر شکلی برای ما ظاهر میشن.
دوست من خواهش میکنم درباره چرایی خلقت خداوند اینطور سوال نکن علم اون واینکه چطوری موجودات را بوجود بیاره در حد ما نیست پس بهتر است اینمان را واعتقادمان را بیشتر کنیم و به علیم وحکیم بودن او اقرار.
خداوند بزرگ پس از خاقت انسان به خود «فتبارک الله احسن الخالقین » میگوید وهمچنان که در سوره بقره درباره خلقت آدم به فرشتگان میفرماید:« که من درباره انسان چیزی را میدانم که شما نمیدانید» میتواند جواب سوال شما باشد.
اللهم عجل لولیک الفرج
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 242
تاریخ عضویت: چهارشنبه 31 شهریور 1389, 5:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2158 بار
سپاس‌های دریافتی: 1253 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط m-249 »

منظورم این نبود که بیان پیش ما تا حال کنن.منظورم این بود که میومد اونو میبرد و اون مرد رو هم میترسوند کلی هم حال می کرد و می خندید.وفکر نمی کنم کسی تو ذهنش جن رو به صورت گلوله ی پشمی تصور کنه.حالا بهتره به این بحث ادامه ندید تا تاپیک منحرف نشه و بی خودی پر هم نشه.
ممکنه سوال من ذهن بعضی ها رو با اون سوالم منحرف کرده باشم.که در این صورت امید وارم اون دوستان منو ببخشن.
دردت چه بود که تمام شب
سر را به سنگ میزدی و می گرسیتی ؟
چه گویم که گفتنش برایم قصه ای کهنه است
سر کوفتن و گریستن از برای مردن است


دست مزن! چشــــم،ببستم دو دست_____راه مرو!چشم،دوپایم شکست
حرف مزن! چشم،قطع نمودم سخن_____نطق مکن!چشم،ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مــــکن_____ خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم،کـور شوم،کـــــــــــر شوم_____ لیک محال است که من خر شوم
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1653
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 4 شهریور 1389, 9:14 pm
سپاس‌های ارسالی: 3396 بار
سپاس‌های دریافتی: 5775 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط shafagh »

.

یک واقعه ی مستند مربوط به سالهای اخیر در این مورد هست که مطمئنم اقای جمالی ان را تایید خواهد کرد اما من دوست ندارم با درج واقعه و تصویر موحش ان روحیه دوستان را مشوش و ناراحت کنم چون خودم که در یک نیمه شب ان را خواندم و تنها تصویر وحشتناک ان را دیدم با وجود همه ادعایم دچار ناراحتی شدم و تا یکی دو روز کمی افسردگی بر من حادث شد که بعدا به لطف خدا دعا کردم برطرف شد. ناراحتی من خیلی درباره وجود ان موجودات نبودبلکه بخاطر زن بیچاره ای بود که در او حلول کرده بودند. اما قبل از ترجمه و ارسال ان به سنترال کلاب ابتدا نظر مدیریت محترم و شورای نظارت و اجازه سایر دوستان را می خواهم اگرچه ممکن است بعدا از نظر بعض دوستان موضوع چندان مهمی هم نبوده باشد ولی فکر کنم تمام انچه را که اقای جمالی گفتند کاملا روشن کند.

.
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 325
تاریخ عضویت: شنبه 13 شهریور 1389, 1:40 pm
محل اقامت: ایران از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب
سپاس‌های ارسالی: 1369 بار
سپاس‌های دریافتی: 1309 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط امیر جمالی »

با سلام به دوست عزیزم shafagh 2

هر چند که این تاپیک دیگه داشت قدیمی میشد و دیگه موضوعیتی نداشت ولی ارسال پست جدید شما ، تازش کرد

دوست عزیز درباره این موضوع مطالب خیلی زیاده و همانطور که قبلا" هم خدمت دوستان عرض کردم بدلیل برخورد شخصی با این مسئله سعی زیادی برای کسب اطلاعات در این باره کردم و خوشبختانه چیزهایی نو و تازه بدست آوردم که خالی از لطف نبودند . نزد افراد سرشناسی رفتم از اساتید مجربی پرسیدم و راهنمایی خواستم و مطالب زیادی خواندم تا حقیقت بیشتری برایم مکشوف شود که الحمدالله شد .
منظورم این است که در کنار آن آموزه ها ، حوادث واقعی که برای افرادی چون من پیش آمده بود را بطور مکرر شنیدم و باور کنید هر چه میشنوم یه جورایی مثل آدمای ساده باور میکنم .
دوست خوب من ، اگر مطلب جالب در این زمینه هست خواهشمن است ذکر نمایید همگی بهره میبریم

با آرزوی موفقیت برای شما و سایر دوستان سنترال
اللهم عجل لولیک الفرج
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1653
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 4 شهریور 1389, 9:14 pm
سپاس‌های ارسالی: 3396 بار
سپاس‌های دریافتی: 5775 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط shafagh »

من اصلا نمی دانستم چنین موضوعی در سنترال کلاب وجود دارد من اخیرا در یک سایت خارجی با کامنت ازاد ( بدون نیاز به عضویت) جهت full up شدن reading -writing انگلیسی در زمینه ماورالطبیعه مطالبی راخوانده و یا مطالبی می فرستم( بدون ذکر نام و location) تا علاوه بر ان بعض انها را هم با مسائل واقعی فوق طبیعی اشنا کنم و بلکه بعض عقاید اشتباه انها را تصحیح نمایم که تعدادی داستان های واقعی از جمله مرتد شدن ابلیس در زمان خلقت حضرت اردم را ارسال کردم که اتفاقا بسیار مورد توجه خوانندگان ان سایت قرار گرفت بعض موضوعات را هم در مورد همین موجودات امثال جن فرستادم با وجودیکه موضوعات دیگری در این باره در نظرم بود اما گفتم وب های فارسی را جستجو کنم تا اگر موضوعات جالبی بود ان ها را به انگلیسی ترجمه کرده و ارسال کنم در بین وب های فارسی اتفاقا یکی از نام ها سنترال کلاب و همین موضوعی که شما ارسال کرده بودید بود تمام مطالبی که شما و دیگر دوستان گفته بودید را (نیم شب ) با ترس و لرز خواندم در اخر یاد یک داستان واقعی که در ان سایت درباره زنی بنام Emily Rose خوانده بودم افتادم به خاطرم رسید ان را برای اطلاع خوانندگان ترجمه کرده و به سنترال کلاب ارسال نمایم اما چون داستانی حزین و خوفناک است گفتم قبل از چنین اقدامی از خود دوستان اجازه بگیرم
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 173
تاریخ عضویت: چهارشنبه 18 اسفند 1389, 8:52 pm
سپاس‌های ارسالی: 81 بار
سپاس‌های دریافتی: 560 بار

Re: یه داستان واقعی از جن

پست توسط شترگاو پلنگ »

آقا بفرست .... بچه های سنترال کارهایی بلندن که هیچکاک لنگ انداخته ..... ::ss
 [FONT=Times New Roman]هرگز نخواب کوروش ، ای مهر آریایی / بی نام تو وطن نیز ، نام و نشان ندارد  
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”