روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

«میسون»، مادر یزید، زنى ناشایست بود که طبق گواهى بسیارى از منابع تاریخى از راه نامشروع یزید را به دنیا آورد؛ گرچه معروف آن است که معاویه پدر یزید است. پس از آن‏که معاویه از میسون جدا شد و یزید را به طایفه میسون فرستاد، افزون بر اخلاق ظاهرى بادیه نشین و صحراگزینى در یزید خصوصیاتی چون علاقه به شکار، اسب سوارى، تربیت حیوانات و بازى با سگ و میمون، شراب‏خوارى، رقص، سگ‏بازى و خوش‏گذرانى جزء طبیعت وجودى وى در آمد.

علاقه چشم‏گیر یزید به شعر و شعرسرایى و توصیف مى، مى‏گسارى و معشوقه در اشعار او بیانگر روحیه‏اى به دور از سیاست و حکومت است. او از شجاعت، دلاورى و رزم‏هاى مشهور قبیله‏اى بهره‏اى نداشت و از ویژگى‏هاى گذشتگان خود همچون «عتبه» و «ولید» و یا عموى خود «شیبه» به کلّى دور بود؛ اما از نظر عیّاشى، خوش‏گذرانى، لهو و لعب شیفتگى خاصّى از خود نشان مى‏داد.

علامه حلی در صفحه 95 از «منهاج الکرامه» درباره یزید اینگونه می نویسد: «مردم در دریاى خون شناور بودند به طوری که خون به قبر رسول خدا(ص) رسیده، روضه و مسجد پر از خون شده بود. بعد از آن به دستور یزید در شهر مکّه منجنیق‌ها نصب کرده کعبه را آتش زده و ویران کردند. در حالى که رسول خدا فرموده بود: «قاتل حسین در تابوتى از آتش بوده و نصف عذاب اهل دنیا را مى‌چشد، به طوری که دست و پایش را به زنجیرهاى آهنین بسته او را با سر میان آتش می افکنند».

سید بن طاووس در لهوف درباره عاقبت و سرانجام یزید می نویسد: «یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد، ناگاه آهویی ظاهر شد... یزید به اصحابش گفت: خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می‌کنم کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر می‌برد. نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری نیافتند. یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می‌کشید. او مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد...

یزید گفت: اگر بدانی که من کیستم بیشتر مرا احترام می‌کنی! آن اعرابی گفت: ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمومنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو قاتل حسین بن علی(علیهماالسلام) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا.

اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت تا بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. سپاهیان یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود...».

منبع
[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

نحوه تدفین امام حسین (ع)

گفتاری تازه از آیت الله جوادی آملی - ویژه شهادت امام سجاد(ع)

...جریان سیّدالشهداء نه تنها در قبر بی‌نظیر بود، در حال جان دادن هم بی‌نظیر بود. در حال جان دادن هم که شنیده‌اید؛ چون آنجا هم مستحب است، یا جزء آداب احتضار است که اگر کسی مُحتضر است، در حال جان دادن است؛ کسی دست به سینه‌اش نگذارد. این محتضر است، بالأخره در کشاکش مرگ است؛ گفتند: دست به سینه‌اش نگذارید، بگذارید آسان جان بدهد. خانواده‌های شاهد، بدانند فرزندان‌شان برای یک همچنین امامی رفتند؛ با او محشورند!

وجود مبارک أبی عبدالله(ع) که در قتلگاه تمام قسمت‌های چشمان مطهرش را خون گرفت، چشمان مطهرش بسته بود؛ دید این سینه سنگین شده؛ فرمود: کیستی؟ هر که هستی بدان، جای بلندی نشسته‌ای.

«لَقَدِ ارْتَقَیتَ مُرتَقاً عَظیماً طالَما قَبَّلَهُ رَسُول الله...» (ناسخ التواریخ / ج2 / ص 390) هر که هستی، بدان اینجا خیلی بلند است. اینجا را پیغمبر مکرر می‌بوسید. دیگران می‌دیدند وجود مبارک پیغمبر این دکمه‌ها را باز می‌کند، از یقه تا این قسمت سینه را مکرر می‌بوسد. نمی‌دانستند رازش چیست! چه اینکه لبان مطهر أبی عبدالله را هم می‌بوسد، نمی‌دانستند که رازش چیست!

وجود مبارک امام سجاد (ع) شبی که آمدند تا بدن شهدای کربلا را دفن کنند، همه را معرفی کرد، دستور داد همه آن ابدان را بیاورند پائین پای وجود مبارک سیّدالشهداء(ع)؛ با کمک‌ بنی اسد آن ابدان دفن می‌شدند.

نوبت به 2 تا بدن که رسید،‌ شخصاً این بدن‌ها را دفن کرد و به اینها اجازه نداد. یکی بدن مبارک قمر بنی هاشم بود، چون به عمویش خیلی اظهار ارادت می‌کرد. در «الأمالی لِلصدوق» صفحه 463 آمده است «إنَّ لِعَمِیَّ العَباسْ دَرَجَهً یَغبِطُهُ بِهَا جَمیعُ الشُّهَداء یُومَ القِیامَه ...» خیلی به عمویش احترام می‌کرد.

حالا از مقامات قمر بنی هاشم چه خبر داشت، ما اطلاعی نداریم. خُب او کسی است که بالأخره هم وجود مبارک سیّدالشهداء به قمر بنی هاشم فرمود: من به فدای تو، اِرکَبْ بِنَفسِی اَنتْ ... هم امام صادق(ع) درباره او یک زیارت عظیمی دارد، هم امام سجاد این حرف را زد. با این 2 تا بدن یک کار اختصاصی کرد؛ که شخصاً وارد قبر شد، این بدن‌ها را شخصاً به قبر برد و شخصاً دفن کرد. و اگر می‌گفتند‌:‌ شما به تنهائی چگونه این بدن را دفن می کنید، می فرمود: إنَّ مَعِیَ مَنْ یُعینُنِی؛ با من کسانی هستند که من را کمک کنند.

جزء آداب دفن این است که وقتی مرده را در قبر گذاشتند، این کفن را از صورتش باز می‌کنند، این صورت را روی خاک می‌گذارند، 2 ـ 3 بار این جمله را با خدای سبحان می‌گویند: عَفوَکَ، عَفوَکَ، عَفوَکْ. حالا وجود مبارک امام سجاد(ع) بدن مطهر سیّدالشهداء(ع) را به قبر سپرد. می‌خواهد کفن از صورتش بردارد، صورت مطهرش را روی خاک بگذارد، بگوید: عَفوَکَ، عَفوَکَ! هیچ مصیبتی به اندازه مصیبت امام سجاد(ع) نیست؛ با این بدن چه کرد...

در شام وقتی از امام سجاد(ع) سئوال کردند در این جریان و در این جنگ چه کسی پیروز شد، فرمود: ما. با اینکه حضرت را با زنجیر اسارت وارد شام کرده‌اند، فرمود: «ما رفتیم، و دین را آزاد کردیم. مردم فهمیدند اسلام یعنی چه، قرآن یعنی چه، سنّت یعنی چه؛‌ و ... همه این امور را آزاد کردیم و برگشتیم؛ إذا اَرَدْتَ اَنْ تَعرِ‏فَ مَنْ غَلَبْ فَإذا دَخَلَ وَقتُ الصَّلاه فَاَذِّنْ وَ اَقِمْ.»

جریان کربلا سالیان متمادی ذکرش،‌ روضه خوانی‌اش، عرض ادب به پیشگاه سالار شهیدان قَدغن بود، تا عصر عباسی‌ها هم همین طور بود؛ بعدها کم کم رواج پیدا کرد. آنوقت همین امام سجاد(ع) برای اینکه این نام را حفظ بکند؛ از هر فرصتی برای احیای نام کربلا استفاده می‌کرد. آب می‌آوردند برای وضو، حضرت متأثر می‌شد؛ گاهی هم اشک می‌ریخت. گوسفند ذبح شده‌ای را می‌دید، متأثر می‌شد. نام غریب یا مظلومی را می‌شنید، متأثر می‌شد؛ در بسیاری از موارد اشک می‌ریخت و با این اشک کربلا را نگه داشت. با این مرثیه خوانی و نوحه خوانی و عزاداری بسیاری از ائمه (ع) جریان کربلا را زنده نگه داشتند.

وجود مبارک امام پنجم، امام باقر (ع) وصیت کرده بود که بخشی از مال مرا وقف کنید، لِنَوادِبَ تَندُبُنِی بِمِنَی عَشرْ سِنینْ فرمود: زائران، حاجیان؛ وقتی اعمالشان را انجام دادند، در منا یک فراغتی دارند. یک دو یا سه شبی که آنجا هستند؛ شب یازدهم و شب دوازدهم را هستند، برخی‌ها هم ممکن است تا شب سیزدهم باشند. این دو شب را یک فراغتی دارند، برنامه‌ای ندارند، فقط بیتوته است. اینها آماده‌اند برای شنیدن؛ قبلاً در جاهلیّت وقتی کارهایشان تمام می‌شد در مِنا، به مفاخر قوم و تبار و نِیای خودشان می‌پرداختند، اسلام که آمد، گفت: این حرف‌ها را بردارید، مفاخر قرآن و انبیاء و اولیاء را بازگو کنید، آنها فخر نیست.

وجود مبارک امام باقر (ع) فرمود: مالی را من وقف کردم، 10 سال در منا برای من عزاداری کنید... یعنی نام خاندان عصمت و طهارت را، هدف، برنامه و انگیزه و هدایت های ائمه(ع) را، علوم و معارف دین را 10 سال برای مردم منتقل بکنید که کم کم این آثار بماند.

برای همین ائمه (ع) اصرار داشتند که اگر کسی این نام را احیاء کند، قدمی که به طرف مراسم عزای سالار شهیدان می‌رود، مخصوصاً آن وقت؛ و در همه اعصار، این برکت را دارد که این نام زنده می‌شود. انسان با حضور در محافل حسینی (ع) معنای اسلام را، معنای قرآن را، معنای سنّت را، معنای اسیر و امیر را، معنای مصادره شدن دین را کاملاً می‌فهمد. آن وقت وظیفة خود را در برابر این امور کاملاً می شناسد.

منبع
[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

سرنوشت عمرسعد بعد از واقعه كربلا

يكي از كساني كه نزد مختار داراي موقعيت خاصي بود و مختار او را به خاطر قرابت و نزديكي او با اميرالمؤمنين(ع) گرامي مي داشت «عبدالله بن جعده بن هبيره» بود.

عمربن سعد نزد عبدالله بن جعده آمد و به او گفت: «براي من از مختار امان بگير!» عبدالله وساطت كرد! و مختار اين امان نامه را براي او نوشت: «اين امان نامه اي است از مختار بن ابي عبيد براي عمربن سعد بن ابي وقاص، تو در امان هستي به امان خدا، خودت و مالت و اهل و فرزندانت و تو به خاطر آنچه كرده اي، تا زماني كه اطاعت كني و در خانه و شهر و نزد اهلت بماني و حادثه اي به وجود نياوري در امان خواهي بود.»

پس از آن، مأموران مختار و پيروان آل محمد(ص) و ديگران، او را مي ديدند و مزاحم او نمي شدند و گروهي بر اين امان نامه شهادت دادند و مختار هم عهد و پيمان بسته بود كه به اين امان نامه وفادار باشد، مگر اين كه عمر بن سعد حادثه اي بيافريند و خدا را بر اين امر گواه گرفت.

مختار روزي به يارانش گفت: «فردا مردي را خواهم كشت كه داراي اين نشانه هاست: قدم هايي بزرگ، چشمان او در گودي فرورفته و ابروانش به هم چسبيده و كشته شدن او، مومنان و فرشتگان مقرب را شاد و خوشحال مي كند.»

«هيثم بن اسود نخعي» نزد مختار بود، از آن نشانه ها دانست كه مقصود او، عمر بن سعد است، به منزل آمد و فرزندش «عريان» را طلب كرد و او را نزد عمربن سعد فرستاد تا وي را از تصميم مختار آگاه كند و به او بگويد كه: «از خودت مواظبت كن.»

عمربن سعد گفت: «خدا پدرت را جزاي خير دهد! كه شرط برادري را به جاي آوردي، ولي مختار بعد از امان نامه اي كه به من داده است چگونه مي تواند كه با من چنين كند؟!»

از اين رو هنگامي كه شب شد از منزلش بيرون رفت و غلامش را از تصميمي كه مختار درباره او گرفته و همچنين از امان نامه مختار آگاه كرد.

غلامش به او گفت: «مختار با تو شرط كرده است كه تو كاري انجام ندهي چه حادثه اي بالاتر از اين كه تو، خانه و اهل خود را رها كرده و به اينجا آمده اي! هم اكنون بازگرد و بهانه اي براي نقض آن امان نامه به دست مختار نده.»
عمربن سعد نيز بازگشت. خبر رفتن عمر سعد را به مختار رساندند، مختار گفت: «مرا برگردن او زنجير و سلسله اي است كه او را دوباره بازگرداند.» صبح روز بعد مختار «ابوعمره» را فرستاد و به او فرمان داد كه عمربن سعد را بياورد، ابوعمره بر عمربن سعد وارد شد و به او گفت: «امير را اجابت كن.»

عمر برخاست ولي از فرط اضطراب و رعب و وحشت، قدم بر روي لباس هايش گذاشت و لغزيد، ابوعمره با شمشير به او حمله كرد و او را از پاي درآورد و به هلاكت رساند و سر او را در دامن قبايش گذارده و آورد و نزد مختار گذاشت.
مختار به «حفص» پسر عمر بن سعد كه نزد وي بود رو كرد و گفت: «اين سر را مي شناسي؟» حفص گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و در ادامه گفت: «آري و بعد از او خيري در زندگي نيست.»

مختار گفت: «راست گفتي تو نيز بعد از او زنده نخواهي بود، حفص را به پدرش ملحق كنيد.» پس حفص را نيز كشتند و سر او را نزد عمر بن سعد گذاشتند.

سپس مختار گفت: «عمر بن سعد را به جاي حسين(ع) و حفص فرزند او رابه جاي علي بن الحسين (علي اكبر) كشتم، اما اين دو هرگز قابل مقايسه و برابري با آن دو نخواهند بود. به خدا سوگند اگر من سه چهارم قريش را به هلاكت برسانم برابر ارزش انگشتي از انگشتان حسين(ع) نخواهد بود.»(1)

لازم به يادآوري است كه علت شتاب مختار در كشتن عمربن سعد اين بود كه يزيدبن شراحيل انصاري نزد محمدبن حنفيه آمد و بر او سلام كرد و بين آنها سخناني رد و بدل شد تا اين كه صحبت از مختار به ميان آمد، محمدبن حنفيه گفت: «مختار مي پندارد كه شيعه ماست در حالي كه قاتلان حسين(ع) با وي همنشيني مي كنند.» يزيدبن شراحيل چون به كوفه بازگشت، نزد مختار آمد و او را از آنچه محمدبن حنفيه گفته بود آگاه كرد، به اين دليل مختار تصميم بر كشتن عمربن سعد گرفت.(2)

مختار سر عمربن سعد و پسرش حفص را براي محمدبن حنفيه فرستاد و اين نامه را براي او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم، براي مهدي(3) محمدبن علي، اين نامه از مختاربن ابي عبيد، سلام بر تو اين مهدي، من خدا را حمد مي كنم، آن خدايي كه شريكي ندارد اما بعد، خدا مرا عذابي براي دشمنان شما قرار داده است، دشمنان شما برخي اسير و گروهي متواري و فراري و دسته اي كشته و بعضي رانده شده اند، پس خدا را حمد مي كنم كه قاتلان (خاندان) شما را كشت و ياوران شما را ياري كرد. من سر عمر بن سعد و فرزندش را نزد تو فرستادم و بر هر كسي از قاتلان حسين(ع) و اهل بيتش كه دست يافتم او را كشتم و خدا از انتقام گرفتن از باقيمانده آنان ناتوان نيست و من تا زماني كه بر روي زمين از آنها كسي باشد آنها را رها نمي كنم پس نظر و رأي خودت را براي من بنويس تا من از شما پيروي كرده و بر آن باشم، سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.»(4)

سپس مختار هر كه را كه گفتند او از قاتلان حسين(ع) و پيروان او و دشمنان حسين(ع) است به هلاكت رساند و به آتش كشيد و خانه آن را كه فرار كرده بود خراب كرد.(5)

پي نوشت ها:
1- تجارب الامم، ج 2، ص 151
2- كامل ابن اثير، ج 4، ص 241
3- در وجه تسميه محمدبن حنفيه به مهدي بعضي گفته اند كه مختار، ايشان را امام واجب الاطاعه و مهدي امت مي ناميد. (تاريخ طبري، ج 7، ص 40)
4- تجارت الامم ج 2 ص 153
5- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- عباسعلي كامرانيان

منبع
[External Link Removed for Guests]
Junior Poster
Junior Poster
پست: 123
تاریخ عضویت: شنبه 24 مهر 1389, 7:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 249 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط farhadiannn »

وجود مبارک امام سجاد (ع) شبی که آمدند تا بدن شهدای کربلا را دفن کنند، همه را معرفی کرد، دستور داد همه آن ابدان را بیاورند پائین پای وجود مبارک سیّدالشهداء(ع)؛ با کمک‌ بنی اسد آن ابدان دفن می‌شدند.




امام سجاد که با کاروان اسرا به شام برده شدند چطور شهدای کربلا را دفن کردند؟ ظاهرا دفن شهدا کار بنی اسد بوده است و نه امام سجاد زیرا سپاه عمر سعد اجازه دفن شهدا را نداد و همانطور رها کرد و اسرا را هم با خود برد.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1120
تاریخ عضویت: جمعه 26 مهر 1387, 9:39 am
محل اقامت: همشهری فضل الله جاوید نیا
سپاس‌های ارسالی: 2466 بار
سپاس‌های دریافتی: 8401 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط javadfakoori »

farhadiannn نوشته شده:
وجود مبارک امام سجاد (ع) شبی که آمدند تا بدن شهدای کربلا را دفن کنند، همه را معرفی کرد، دستور داد همه آن ابدان را بیاورند پائین پای وجود مبارک سیّدالشهداء(ع)؛ با کمک‌ بنی اسد آن ابدان دفن می‌شدند.




امام سجاد که با کاروان اسرا به شام برده شدند چطور شهدای کربلا را دفن کردند؟ ظاهرا دفن شهدا کار بنی اسد بوده است و نه امام سجاد زیرا سپاه عمر سعد اجازه دفن شهدا را نداد و همانطور رها کرد و اسرا را هم با خود برد.


.
.
.
.
.
.

بله دوست عزیز تصویر
این سوال شما برای من هم پیش اومد و من از چند نفر که معتبر هم بودند پرسیدم و گفتند: امام سجاد(ع) طی الارض کردن و به کربلا آمدند
ای آنکه دیده دوخته ای بر خلیج فارس این لقمه با شکمبه ی توسازگار نیست
زیرا درون آب زلالش بدون شک ماهی ست, پا برهنه سوسمار نیست



آسمان اصفهان
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

پس از قيام مختار، اشراف و بزرگان كوفه از ترس جان خود از كوفه گريختند و از جمله فراريان شمربن ذي الجوشن بود. مختار غلام خود زرنب را در پي او فرستاد، غلام مختار چون به شمر و همراهانش نزديك شد، شمر به همراهان خود گفت: «گويا اين شخص براي كشتن من آمده است، شما از جلو برويد و مرا پشت سر بگذاريد گويا از من فرار كرده ايد تا او در كشتن من طمع كند.» همراهان شمر رفته و او را تنها گذاشتند، غلام مختار آمد و با شمر درگير شد؛ شمر ملعون بر او حمله كرد و ضربه اي بر كمر و پشت او زد و او را از پاي درآورد.

آنگاه او را رها كرد و از آنجا رفت و نامه اي براي مصعب بن زبير كه در بصره بود نوشت و او را از آمدن خود آگاه ساخت. در آن زمان هر كس در واقعه شورش كوفه از شهر فرار كرده بود به سوي بصره نزد مصعب بن زبير مي رفت. شمر، نامه را توسط مردي از قريه كلبانيه براي مصعب فرستاد و خود در آن قريه كه نهري در آن در كنار تپه اي بود توقف كرد، پس آن شخص نامه را برداشته تا نزد مصعب در بصره ببرد، در بين راه با شخصي برخورد كرد كه از او پرسيد: «كجا مي روي؟»

گفت: «مرا شمر فرستاده است.»

پس آن شخص به او گفت: «با من بيا تا تو را نزد سرورم ببرم.» و او را نزد ابوعمره فرمانده سپاه مختار برد و ابوعمره نيز در پي و جستجوي شمر بود. آن نامه رسان «ابوعمره» را از مكان و مخفيگاه شمر با خبر كرد، و ابوعمره نيز عازم آن مكان شد، كساني كه با شمر بودند به او گفتند: «مصلحت در اين است كه اينجا را ترك كنيم.» شمر گفت: «هرگز به خدا سوگند! اين مكان را تا سه روز ترك نخواهم كرد، تا اين كه قلب ياران مختار را ترسانيده و پر از وحشت نمايم.»

چون شب فرا رسيد ابوعمره با گروهي از سواران بر او حمله ور شدند، شمر در حالي كه برهنه بود برخاست و با نيزه بر آنان حمله كرد و بعد داخل خيمه شد و شمشيري به دست گرفت و بيرون آمد، ياران مختار او را به جهنم فرستادند و ياران او را شكست داده و فراري دادند و در همان هنگام، در تاريكي شب، صداي تكبير سپاهيان مختار بلند شد و شنيدند كه آنها مي گفتند: «خبيث كشته شد.» و سپس سرش را از بدن جدا كرده و نزد مختار بردند.(1)

رؤياي عجيب علامه اميني درباره شمر(2)

علامه اميني تعريف كرده است كه: «مدتها فكر مي كردم كه خداوند چگونه «شمر»(ملعون) را عذاب مي كند؟ و جزاي آن تشنه لبي و جگر سوختگي حضرت سيدالشهدا(ع) را چگونه به او مي دهد؟ تا اين كه شبي در عالم رويا ديدم كه اميرالمؤمنين(ع) در مكاني خوش آب و هوا، روي صندلي نشسته و من هم خدمت آن جناب ايستاده ام، در كنار ايشان دو كوزه بود، فرمود: اين كوزه ها را بردار و برو از آنجا آب بياور و اشاره به محلي فرمود كه بسيار باصفا و با طراوت بود، استخري پرآب و درختاني بسيار شاداب در اطراف آن بود كه صفا و شادابي محيط و گياهان قابل بيان و وصف نيست. كوزه ها را برداشته و رو به آن محل نهادم آنها را پرآب نموده حركت كردم تا به خدمت اميرالمومنين(ع) باز گردم. ناگهان ديدم هوا رو به گرمي نهاده و هر لحظه گرمي هوا و سوزندگي صحرا بيشتر مي شد، ديدم از دور كسي به طرف من مي آيد و هرچه او به من نزديكتر مي شد هوا گرمتر مي شد گويي همه اين حرارت از آتش اوست، در خواب به من الهام شد كه او شمر، قاتل حضرت سيدالشهدا(ع) است، وقتي به من رسيد ديدم هوا به قدري گرم و سوزان شده است كه ديگر قابل تحمل نيست، آن ملعون هم از شدت تشنگي به هلاكت نزديك شده بود، رو به من نمود كه از من آب بگيرد، من مانع شدم و گفتم: اگر هلاك هم شوم نمي گذارم از اين آب قطره اي بنوشد.

حمله شديدي به من كرد و من ممانعت مي نمودم، ديدم اكنون كوزه ها را از دست من مي گيرد لذا آنها را به هم كوبيدم، كوزه ها شكسته و آب آنها به زمين ريخت چنان آب كوزه ها بخار شد كه گويي قطره آبي در آنها نبوده است، او كه از من نااميد شد رو به استخر نهاد، من بي اندازه ناراحت و مضطرب شدم كه مبادا آن ملعون از آب استخر بياشامد و سيراب گردد، به مجرد رسيدن او به استخر، آب استخر خشك شد چنان كه گويي سالها است يك قطره آب در آن نبوده است. درختان هم خشك شده بودند او از استخر مأيوس شد و از همان راه كه آمده بود بازگشت، هرچه دورتر مي شد، هوا رو به صافي و شادابي و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند، به حضور اميرالمؤمنين(ع) شرفياب شدم، فرمودند:

خداوند متعال اين چنين آن ملعون را جزا و عقاب مي دهد، اگر يك قطره آب آن استخر را مي نوشيد از هر زهري تلخ تر و هر عذابي براي او دردناك تر بود. بعد از اين فرمايش از خواب بيدار شدم»(3)

1-البدايه النهايه، ج 8، ص 297
2-يادنامه علامه اميني ص 13 و 14
3-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا، عباسعلي كامرانيان

منبع
[External Link Removed for Guests]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 830
تاریخ عضویت: شنبه 2 تیر 1386, 11:47 pm
محل اقامت: باختران
سپاس‌های ارسالی: 309 بار
سپاس‌های دریافتی: 2025 بار
تماس:

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط ali1371 »

ممنون از دوستان روایت هایی که نقل شده بود را در هیچ جایی نخوانده بودم ممنون از زحمات شما عزیزان :smile: :smile: :smile: :smile: :smile: :smile: :smile:
  که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
 
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

مصعب با زنان مختار چه کرد؟

به گزارش مشرق، پـس از آنکه اکثر بزرگان کوفه در بصره به مصعب برادر عبدالله زبیر که از طرف او استاندار بصره بود پیوستند و همه در آنجا گرد آمدند با شور و مشورت یکدیگر بنا گذاشتند تا مصعب را علیه مختار تحریک کنند.
شبث بن ربعـى سوار استرى شد، دم قاطر را برید و گوشش را چاک زد و صدا را به واغوثاه بلند کرد و جلو خانه مصعب آمد، دربان مصعب را گفت شخصى با چنین وضعى جلو در آمـده و اجازه مـى خـواهد، مصعب گفت : این عمل جز از شبث از کسى سر نمى زند، شبث وارد شد، پشت سرش رجال کوفه وارد شدند و او را تحریک مى کردند که بر مختار حمله کند و کوفه را متصرف گردد. مصعب پاسخ نمى داد تا اینکه محمد بن اشعث بن قیس وارد شد، مـصعـب او را در کنار خـود نشانید و احتـرام شایانى نمود، او نیز تقاضاى کوفیان را درخواست کرد.
مـصعب گفت : اگر مهلب بن ابى صفره ببصره بیاید و با ما موافقت کند من اقدام مى کنم ، مـهلب از طرف مـصعـب حاکم فارس بود نامه اى به او نوشت و او را طلبید تا با مختار بجنگد، مهلب خوش نداشت که با مختار جنگ کند لذا از رفتن به بصره عذر خواست .
مـصعـب بن اشعـث را گـفت : باید به فارس رفته و او را حرکت دهى ؟ محمد بن اشعث به فارس رفت و پیام مصعب را رسانید و او را به قیام دعوت و تحریک کرد.
مهلب گفت : مگر قاصدى کوچکتر از تو نداشت که تو را فرستاده است ؟
ـ من قاصد کسى نیستم جز اینکه بردگان ما بر ما چیره شده اند و بر زن و فرزند و حرم ما مسلط گردیده اند از این رو مجبوریم براى پیشرفت کار خودمان فعالیت کنیم .
مهلب با جمعیت انبوه و اموال بسیارى حرکت کرد و وارد بصره شد. پس ‍ از ورود مهلب مصعب جسر بزرگ را لشگـرگـاه قـرار داد و دستور داد سپاهیان در آنجا اجتماع کنند، و ضمنا عـبدالرحمـان بن مـخنف را به کوفه فرستاد و گفت : هر چه مى توانى از مردم کوفه را وادار کن تا به سپاه ما ملحق گردند و از اطراف مختار بپاشند، عبدالرحمان به کوفه رفت و در پنهان کار خود را انجام مى داد.
مـخـتـار از شورش و قـیام مـصعـب آگـاه شد در مـسجد به سخنرانى پرداخت و گفت : اى اهل کوفه که شما پشتیبان دین و یاران حق و کمک کار ستمدیدگانید شمائید شیعیان خاندان پیامبر، بدانید آنانکه بر شما ستم کردند و فرار نمودند، نزد همنوعان خود اجتماع کرده و افـراد فـاسقـى نظیر خـودشان را تـحریک کردند تـا حق را بکوبند و باطل را رواج دهند.
اگـر کشتـه شوید در روى زمین کسى خدا را نمى پرستد مگر به دروغ و آن وقت است که اهل بیت پـیغـمـبر را لعـن مـى کنند، پس براى خدا قیام کنید وزیر پرچم احمر بن شمیط بجنگـید و بدانید که چون با ایشان روبرو شوید آنها را مانند جمعیت عاد و ثمود خواهید کشت .
دو لشگر صف آرائى مى کنند
مختار سران کوفه را که قبلا با ابراهیم بودند زیر پرچم احمر بن شمیط که از موالى بود فرستاد، در مذار دو لشگر در مقابل هم صف آرائى کردند، رئیس قواى مختار سپاهیان خود را تقسیم بندى نمود، چون مردم بومى کوفه در قیام مختار از موالى زیاد صدمه دیده بودند لذا در صدد انتقام بودند، عبدالله بن وهب که فرمانده میسره سپاه مختار بود پیش فرمانده قوا احمر بن شمیط آمد اظهار داشت جمعیت فراوانى از موالى را دیدم که سواره اند و عده اى پیاده و شما نیز پیاده اید، ممکن است جنگ سخت شود آنگاه سواران فرار کنند و عده پـیاده شکست بخورند خوب است دستور بدهى که همه پیاده جنگ کنند تا اگر زمینه فرار پیش آید مجبور باشند به مقاومت و یکدیگر را بپایند؟
ابن شمـیط فکر کرد که عبدالله براى او خیر خواهى مى کند که بهتر بجنگند ولى هدف عبدالله این بود که تمام موالى پیاده باشند تا اگر شکستى رخ بدهد همه تلف شوند و چنین هم شد!
مصعب ، عباد بن حصین را که فرمانده سواره نظام بود بسوى احمر بن شمیط روانه کرد و جنگ سختى نمودند ولى یک نفر از ایشان از جاى خود حرکت نکرد، او برگشت.
سپـس مـهلب که فـرمـانده مـیسره سپـاه مـصعـب بود بر عـبدالله بن کامـل فرمانده میمنه مختار حمله کرد و مدتى جنگیدند، و مهلب بجاى خود برگشت ، دوباره دستـور حمـله داد، در این حمـله بیشتـر سربازان ابن کامـل فـرار کردند ولى خود او با جمعیتى از قبیله همدان مقاومت کرد ولى طولى نکشید که آنها نیز شکست خورده و فرار کردند.
در همـین اوقات عمر بن عبیدالله بن معمر فرمانده میمنه مصعب بر عبدالله بن انس فرمانده میسره سپاه کوفه حمله کرد و ساعتى جنگید و بجاى خود برگشت .
در مـرحله چـهارم تمام سپاه مصعب حمله شان را متوجه احمر بن شمیط نمودند و او جنگید تا کشته شد، سپاهیانش یکدیگر را به استقامت و پایدارى تشویق مى کردند اما مهلب فریاد کشید چرا خود را به کشتن مى دهید فرار کنید؟
تـمـام سربازان ابن شمـیط که پیاده بودند در صحرا پراکنده شدند، مصعب ، عباد بن حصین را به تـعقیب فراریان فرستاد و سفارش کرد هر که را دستگیر کردید بکشید و اسیر نیاورید، سپاهیان مصعب بى رحمى را از حد گذرانیدند از این سپاه جز عده قلیلى جان در نبردند و اعمال وحشیانه اى انجام دادند.
یکى از سربازان مصعب مى گوید سرنیزه ام را بچشم یکى از آنها فرو بردم و به این اکتفا نکردم بلکه در میان چشمش مى چرخانیدم !
وقـتـیکه خـبر شکست سپاه به مختار رسید سر در گوش عبدالرحمان بن ابى عمیر نهاد و گـفـت : به خـدا سوگـند بردگـان و مـوالى به اندازه اى کشته شدند که هیچ سابقه نداشتـه است سپـس گـفـت : ابن شمـیط کشتـه شد، و ابن کامل کشته شد، فلان و فلان ... کشته شدند.
افرادى را نام برد که یک نفر از آنها در میدان جنگ از یک لشگر بهتر بودند!!
عبدالرحمان گفت : در حقیقت مصیبت بزرگى است ؛ مختار پاسخ داد: از مرگ چاره نیست ، خیلى دلم مى خواهد مانند ابن شمیط بمیرم .
این وقت فهمیدم اگر مختار پیشرفت نکند آنقدر مى جنگد تا کشته شود!
مختار وارد جنگ مى شود
مختار خبر شد که مصعب و سپاهیانش از طریق شط به طرف کوفه مى آیند با جمعى رفت و آب شط را در نهرهاى فـرعـى انداخـت تـا آنکه آب شط قطع شد و کشتیهاى ایشان به گل نشست ، ایشان از کشتى خارج شدند و بر اسبها سوار و عازم کوفه گردیدند.
مختار که دید از این نقشه هم نتیجه اى نگرفت در حروراء سر راه مصعب توقف کرد و آن جا را لشگرگاه قرار داد مصعب رسید و در مقابل مختار صف آرایى نمود.
مـخـتـار در مقابل هر یک از قبائل پنجگانه بصره مردى از یاران خود را فرستاد، سعید بن مـنقـذ که رئیس مـیسره سپـاه مـخـتـار بود در مـقـابل قـبیله بکر بن وائل فرستاد که رئیس ایشان مالک بن مسمع بکرى بود.
عـبدالرحمـان بن شریح شبامـى را که رئیس بیت المـال مـخـتـار بود بسوى مـالک بن مـنذر رئیس قـبیله عـبد قـیس گسیل داشت .
عبدالله بن جعده را براى قیس بن هیثم رئیس قبیله عالیه تعیین کرد.
مـسافـربن سعـیدبن نمران را بسوى زیاد بن عمرو عتکى رئیس ازد روانه کرد سلیم بن یزید کندى که فرمانده میمنه سپاه بود با احنف بن قیس ‍ رئیس بنى تمیم روبرو شد.
و سائب بن مـالک اشعـرى را در مـقابل محمدبن اشعث که رئیس کوفیان بود که به مصعب پیوسته بودند، قرار داد.
و خود مختار در میان بقیه اصحاب و سپاهیان کوفه قرار گرفت .
جنگ شروع شد و هر کس با رقـیب و شخـص مـخـالف و مقابل خود به جنگ پرداخت .
عبدالرحمان بن شریح و سعید بن منقذ که فرمانده میسره مختار بودند با سپاهیان خود به دو قبیله عبد قیس و بکر بن وائل حمله کردند و جنگ سختى نمودند، و عبدالرحمان و سعید دو فـرمـانده مـخـتـار گـاهى با هم مـى جنگیدند و گاهى یکى به جنگ مى پرداخت و دیگرى استراحت مى کرد تا آنها برمى گشتند دسته دیگر حمله مى کردند.
مصعب دید که قبیله هاى عبد قیس و بکر بن وائل سخت به زحمت افتاده اند.
مـهلب را گفت : چه انتظار مى کشى مگر نمى بینى که این دو قبیله چه مى کشند؟ با یاران خود حمله کن ، مهلب گفت : در انتظار فرصت هستم .
مـخـتـار عـبدالله بن جعده را فرمان داد تا به جمعیتى که روبرویش قرار دارند حمله کند عـبدالله حمله سختى نمود دو لشگریان مصعب و قبیله عالیه را چنان مجبور به عقب نشینى کرد که تـا جایگاه مصعب تبدیل به میدان جنگ شد، مصعب که مرد شجاعى بود و از فرار ننگ داشت زانو بر زمین نهاد و شروع به تیراندازى نمود و سپاهیان نیز همراه وى ساعتى جنگیدند تا آنکه عبدالله و سپاهیانش بجاى خود برگشتند.
این وقـت مـصعـب به سراغ مهلب که ریاست دو خمس از اخماس بصره را به عهده داشت که پـرجمعیت ترین و مجهزترین اخماس و قبایل بصره بودند فرستاد و گفت : بى پدر تا کى انتظار مى کشى ؟
مـهلب اندکى تاءمل کرد و آنگاه به سپاهیان خود گفت : تمام سپاهیان امروز مى جنگیدند و شما استراحت کردید و آنها هم خوب به میدان آمدند اکنون نوبت شما است حمله کنید و صبر را پـیشه نمائید؟ حمله سختى بر سپاه مختار کردند و آنان را سخت در منگنه گذاشتند، این وقت کسانیکه واقعا به خونخواهى امام علیه السلام مى جنگیدند تحریک شدند!
عبدالله بن عمرو نهدى که از یاران على علیه السلام بود و در صفین در رکاب آن حضرت شرکت داشت ، سر به آسمان نمود و گفت : پروردگار امروز به همان نیت مى جنگم که در لیله خـمـیس در صفین جنگیدم ، خدایا از کردار مردم بصره بیزارم ، سپس حمله کرد و آنقدر جنگید تا کشته گردید.
مـالک بن عمرو که فرمانده پیادگان بود مشغول جنگ شد اسبش را آوردند سوار شد و به جنگ پرداخت ، تا آنکه سپاه مختار سخت از هم پاشیدند به خود گفت : سوارى را مى خواهم چـه کنم ، به خـدا قـسم در اینجا کشته شوم بهتر از آن است که در خانه ام کشته گردم فـریاد کشید: صاحبان بصیرت کجایند، آنانکه صبر و تحمل را پیشه نمودند کجایند؟ با این اعلان در حدود پنجاه نفر گردش جمع شدند، نزدیک غـروب بود که بر سپـاه مـحمد اشعث حمله کردند، دو نیرو با تمام قوا مى کوشیدند تا آنکه شب فـرا رسید و جنگ متارکه گردید محمد اشعث و مالک را در یک جا کشته یافتند، سپس چهار نفر را احتمال دادند که محمد اشعث را کشته باشد.
سعید بن منقذ با جمعى از قبیله اش که در حدود هفتاد نفر بودند شروع به جنگ نمودند تا همه کشته شدند.
سلیم بن یزید کندى با نود نفر از بستگانش به جنگ پرداختند و آنقدر جنگیدند تا سلیم کشته شد و یارانش پراکنده شدند.
مختار خود در جلو کوچه شبث مشغول جنگ شد و تصمیم گرفت از آن نقطه حرکت نکند تا جنگ به نفع یک طرف پایان پذیرد تمام شب را تا صبح جنگیدند و افراد زیادى از یارانش کشته شدند مخصوصا افراد بسیارى از حافظان و قاریان قرآن در آن شب کشته شدند و اکثـر سپـاهیانش ‍ از اطرافش پراکنده گردیدند، مخصوصا قبیله همدان سخت پافشارى کردند تـا بالاخـره دیدند کارى از پیش نمى برند به مختار پیشنهاد کردند که جمعیت رفته اند چه خوب است شما هم به قصر پناه ببرید.
به ناچار از جنگ دست کشیده و وارد قصر حکومتى شدند.
مختار در قصر محصور مى گردد
چون روز بر آمد مصعب با بصریان و کوفیان که به او پیوسته بودند به طرف سبخه رفـتـند، مهلب را در آنجا بدید مهلب گفت : چه پیروزى شیرینى است اگر محمد بن اشعث کشتـه نشده بود، مصعب گفت : راست است ، همینطور است که مى گوئى ، چون به سنجه رسیدند راهها را بستند و از رسیدن آب و طعام به قصر جلوگیرى کردند.
مـصعـب سران سپـاه خود را در میادین و کوچه هاى کوفه پخش و هر نقطه اى را به یکنفر سپرد، مختار و کسانى که با او در قصر بودند گاهگاهى بیرون مى آمدند و مختصر جنگى مـى کردند ولى چـون بسیار ضعیف شده بودند دوباره بقصر برمى گشتند بعضى از زنانیکه شوهرانشان با مختار در قصر بسر مى بردند به بهانه رفتن مسجد و یا دیدار دوستـانشان مختصر آب و نانى به ایشان مى رسانیدند تا آنکه مهلب که مرد کار آزموده اى بود از حیله آنان آگاه شد و زنان را نیز مانع گردید.
مـخـتـار دستـور داد مـقـدارى عـسل در چـاهیکه در مـیان قـصر بود بریزند تـا آب چـاه قابل آشامیدن گردد.
مختار با کسانى که در قصر بودند به مشورت پرداخت که چه مى توان کرد؟ آنان نظر دادند که از مـصعـب براى خود امان بگیریم به سپاهیان پیشنهاد کردند که اگر تسلیم بشویم به مـا امـان مى دهید؟ آنها گفتند: تسلیم بشوید تا نظر خودمان را درباره شما پیاده کنیم .
مختار گفت : هرگز بحکم ایشان راضى نمى شوم و هر یک از شما که به حکم آنان تن در دهد او را بخـوارى مـى کشند، ولى اگر بجنگیم تا کشته شویم مرگ با افتخار را درک کرده ایم و اگر شما هم جز این را اختیار کنید پشیمان مى شوید زیرا پس از آنکه بر شما دست یافتند هر یک از شما را به عنوان اینکه کسى را کشته اید صاحبان خون از شما انتقام خـواهند گـرفـت و پـیش بینى مختار کاملا درست از آب در آمد زیرا تمام کسانیکه تسلیم بحکم سپاه بصره شدند دست بسته کشته شدند و یک نفر از ایشان جان در نبرد.
مختار کشته مى شود
مختار که از همراهیان خود احساس ضعف و زبونى نمود شخصا تصمیم بر خروج گرفت ، نزد همسرش ام ثابت فرستاد تا مقدارى عطریات برایش ‍ بفرستد، طیب فراوانى برایش فـرستـاد، مـخـتـار غـسل کرد و حنوط نمود و سپس طیب را بر سر و صورت خود، مالید با نوزده نفر از قصر خارج شد که از جمله سائب بن مالک بود که هنگام مسافرت او را بجاى خود حکومت مى داد.
سائب را گفت : نظر تو درباره ما چیست ؟ سائب گفت : راءى شما چیست ؟
مـخـتـار اظهار داشت : من یکى از رجال عربم ، ابن زبیر حجاز را متصرف شده ، و ابن نجده یمامه و مروان شام را در اختیار گرفت و من این شهرها را به چنگ آوردم جز اینکه من در مقام انتـقـام و خـونخـواهى خـاندان پـیغـمـبر بر آمـدم عـده اى را به جرم قتل آنجناب کشتم لذا بر من شوریدند وگرنه از ایشان کمتر نبودم ، لذا اگر نیّت پاکى ندارى از حیثیت و شرافت خود دفاع کن و در این راه بجنگ ؟ سائب گفت : انا للّه و انا الیه راجعون چرا در راه پیشرفت همین هدف نجنگم و در راه حیثیتم بجنگم .
مـخـتار از قصر خارج شد و به سپاه مصعب پیشنهاد کرد آیا به ما امان مى دهید؟ گفتند امان مـى دهیم تـا مـا هر چه صلاح دیدیم با شما رفتار کنیم ، مختار گفت : هرگز راضى به حکم شما نخواهم شد، شروع به جنگ نمود آنقدر جنگید تا کشته شد.
مـى گـویند مـخـتـار در مـحل زیتـونیها کشته شد و دو برادر بنام طرفه و طراف او را کشتند.
رفتار مصعب با تسلیم شدگان
چـون کسانى را که در قصر متحصن بودند بر مصعب عرضه شدند عبدالرحمان پسر محمد اشعـث و دیگـران پـیشنهاد کردند که تمام آنها را که جمعیت زیادى بودند از دم شمشیر بگـذرانند، بجیربن عبدالله مسلمى که از جمله موالیان بود مصعب را گفت : خدا ما را به اسارت و تـو را به عفو و گذشت امتحان مى کند که در یکى خوشنودى و در دیگرى خشم پروردگار است ، هر که عفو کند خدا نیز از او در گذرد، و هر که عقوبت کند ایمن نیست که از او قـصاص کنند، سپـس گـفـت : پـسر زبیر؛ مـا اهل قبله شما و همکیش شمائیم ترک و دیلم نیستیم ، مخالفت ما با همشهریانمان خارج از یکى از دو صورت نیست یا مـا اشتـباه کرده ایم یا ایشان ، و در هر حال وضع ما مانند مردم بصره است که مدتى با هم جنگیدند و سپس ‍ متحد شدند شما هم که اکنون پیروز شده اید گذشت کنید و جوانمردى نشان دهید؟ بجیر باندازه اى از این سخنان گفت : که مصعب و همراهانش ‍ نرم شدند و تصمیم بر گذشت گرفت .
ولى عبدالرحمان اشعث گفت : مصعب ؛ اگر مى خواهى ایشان را آزاد کنى پس از ما دست بکش و انتظار نداشته باش یا ما را باید داشته باشى یا آنان را وگرنه میان ما و آنها آشتى پـذیر نیست . مـحمد بن عبدالرحمان بن سعید همدانى گفت : پدرم و پانصد نفر از قبیله همـدان کشتـه شده اند که همه آنها بزرگان شهر و قبیله بودند، آنها را آزاد مى کنى و حال آنکه هنوز خونهاى ما در درون ما مى جوشد، یا ما یا آنها!
بلکه هر قبیله و خاندانى که در مبارزات با مختار کشته داده بودند سخنانى از این مقوله گـفـتـند و تقاضاى کشتن آنها را کردند، مصعب که چنین دید دستور کشتن آنها را داد و گفت : تمام آن جمعیت را گردن بزنند.
ایشان دستـجمـعـى فریاد کشیدند که پسر زبیر ما را مکش که به ما احتیاج خواهى داشت فـردا که لشگـر شام به جنگ شما آیند ما را پیشاپیش سپاه بفرست اگر کشته شویم مـقـصودت حاصل شده و علاوه که ما کشته نشویم مگر آنکه جمعیت ایشان را در هم بشکنیم و اگر پیروز شویم باز هم به نفع تو و همراهان تو است .
لیکن مصعب بجهت رضایت و خوشنودى دیگران همه را از دم شمشیر گذرانید!
و چـون خـواستـند بجیر را بکشند گفت : پس این خواهش مرا بپذیرید که مرا در کنار این افـراد نکشید زیرا به ایشان پیشنهاد کردم تسلیم نشوید بلکه مردانه بجنگید تا کشته شوید آنها پـیشنهاد مـرا نپـذیرفـتـند لذا نمـى خـواهم خـون مـن داخل خون چنین افراد بى اراده اى گردد.
مـسافر پسر سعید بن نمران گفت : مصعب ؛ جواب خدا را چه خواهى گفت هنگامى که بر او وارد گـردى که یک جمـعـیت انبوهى که اختیار خود را بدست تو سپردند کشتى با اینکه فرموده است جز در مقام انتقام و قصاص ‍ کسى را نکشید، اگر یک عده از ما جنگیده و افرادى را کشتـه اند لیکن یک عـده دیگـرى هستند که در هیچ جنگى شرکت نداشته اند بلکه در کوهپـایه و دهات بوده اند که مشغول جمع آورى مالیات بودند و راهها را امن مى کردند، بسخنان مسافر هم گوش ندادند.
سپـس گفت : خوار و زشت کند روى کسانى را که با ایشان گفتم : از یکى از کوچه ها حمله کنیم و جمعیت را متفرق ساخته و بقوم و قبیله خود ملحق گردیم حرف مرا نشنیدند.
رفتار مصعب با زنان مختار
پـس از آنکه مـصعـب از کشتن اسیران فارغ شد، زنان مختار را احضار کرد، ام ثابت دختر سمرة بن جندب را گفت : عقیده ات درباره مختار چیست ؟ ام ثابت گفت : من آنچه را مى گویم که تو بگوئى . مصعب او را آزاد کرد.
عمره دختر نعمان بن بشیر انصارى را گفت : تو چه میگوئى ؟ عمره گفت : او بنده صالح خـدا بود، مـصعب این زن را زندان کرد و به برادرش عبدالله زبیر به دروغ نوشت ، این زن را عقیده آنست که مختار پیغمبر بوده است .
عـبدالله در پـاسخش نوشت : که او را بکش ، مصعب این زن را به شخصى بنام مطر سپرد تـا او را بکشد این نانجیب با سه ضربت شمشیر او را کشت ، کشته شدن این زن عاطفه افـراد را تـحریک کرد و زبان به اعـتـراض بر مصعب گشودند و شعراء در این زمینه اشعـارى سرودند که از جمله عمربن ابى ربیعه قرشى اشعارى گفت که از آنها ابیات زیر است :
انّ من اعجب العجائب عندى
قتل بیضاء حرّة عطبول
قتلت هکذا على غیر جرم
انّ للّه درّها من قنیل
کتب القتل و القتال علینا
و على المحصنات جرّ الذیول
همانا شگفترین شگفتیها نزد من کشتن زن سفید چهره آزاده زیباى گردن کشیده است که بدون گناه کشته شد و خدا او را از میان کشته ها خیرش ‍ دهد.
همانا کشتنت و کشته شدن بر ما و بر زنان پاک دامن واجب گشته است .

منبع
[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

«حصين‌ بن‌ نمير» خبيثي كه مانع آب خوردن امام حسين (ع) شد

به گزارش خبرنگار آيين و انديشه فارس، تاريخ از قاتلان امام حسين (ع) به عنوان شقي‌ترين و بي‌رحم‌ترين افراد ياد مي‌كند. افرادي كه به طمع درهم و دينار و در بالاترين حالت، حكومت ري و بر تن كردن قباي حكمراني بر گروهي از مردمان، خون فرزند رسول گرامي اسلام (ص) را كه به خون خدا «ثارالله» تعبير شده است، ريختند.
با خبر شدن از سرنوشت اين افراد پست و دون‌مايه بعد از جناياتي كه در كربلا و عاشوراي حسيني انجام دادند، موضوعي است كه كنجكاوي مسلمانان و به خصوص شيعيان و دوست‌داران اهل بيت عصمت و طهارت (ع) را برانگيخته است.
در اين سلسله گزارش، سرنوشت «يزيد بن ‌معاويه»، «عبيدالله ‌بن‌ زياد»، «عمر بن سعد»، «شمر بن‌ ذي‌‌الجوشن»، «عمرو بن‌ حجاج»، «حرملة‌ بن ‌كاهل»، «خولي‌ بن‌ يزيد»، «سنان‌ بن‌ انس»، «زرعه»، «قيس ‌بن ‌اشعث»، «عبدلله ‌بن ‌عقبه»، «عبدالله ‌بن‌ ابي‌‌حصين»، «عبدالرحمان ‌بن ‌ابي ‌خشكاره بجلي» و «حصين‌ بن‌ نمير» با استفاده از مستندات دانشنامه 14 جلدي امام حسين (ع) بيان مي‌شود و بخش ششم نيز مربوط به حصين بن نمير است كه فرماندهي تيراندازان لشكر عمر بن سعد را به عهد داشت.

* حصين بن نمير

ابوعبدالرحمان حُصَين بن نُمَير بن نائل كِندي سَكوني، از اهالي حِمص (از شهرهاي مهم شام) و امير آن بود. او در جنگ صفين، فرماندهي لشكر حمص را در سپاه معاويه به عهده داشت. او از شخصيت‌هاهي بارز حكومت بني‌اميه و فرمانده نگهبانان و معاون ابن‌زياد بود و از سوي ابن‌زياد، مناطق قادسيه، خفّان و قُطقُطانه را زير نظر داشت.
او عامل دستگيري قيس بن مُسهِر، فرستاده امام حسين (ع) و عبدالله بن يَقطُر بود. حصين، در كربلا حضور داشت و روز عاشورا، فرماندهي تيراندازان لشكر عمر بن سعد را به عهد داشت و با تيراندازانش، ياران امام (ع) را تيرباران كرد و اسبان آنها را كشت و زمينه را براي يورش نهايي و گروهي سپاه ابن سعد به سپاه امام (ع) فراهم كرد.
حصين، شخصاً در برخي درگيري‌ها شركت داشت و در شهادت حبيب بن مظاهر، نقش داشت. او همان كسي است كه در روز عاشورا به امام (ع) تيراندازي كرد و تير به دندان‌هاي شريف ايشان خورد و بدين ترتيب، مانع آب خوردن امام (ع) شد. حصين، پس از پايان جنگ، هفده سر را با افراد تحت فرمانش به كوفه برد.
وي پس از واقعه كربلا نيز در واقعه حرّه، جانشين مسلم بن عقبه، فرمانده خونريز سپاه جنايتكار شام، در مدينه شد و پس از مرگ او، سپاه را به سمت مكه سوق داد و درگيري‌اش با عبدالله بن زبير، كعبه را به آتش كشيد. سپس به عراق بازگشت و در سركوب «قيام توابين» به رهبري سليمان بن صُرَدِ خَزاعي، شركت جست.
او، سرانجام پس از قيام مختار، در جنگ با ابراهيم بن مالك اشتر ـ كه از سران سپاه مختار بود ـ كشته شد. ابراهيم، جسد او را سوزاند و سرش را براي مختار به كوفه و سپس براي ابن زبير به مكه فرستاد. سر او را در مكه و مدينه آويزان كردند تا عبرت ديگران باشد.
گفتني است كه برخي از جنايت‌هاي ياد شده، در تعدادي از منابع، به حصين بن تميم بن اسامة بن زُهير بن دُرَيد تميمي، نسبت داده شده است. در اين باره بايد گفت كه امكان ندارد اين شخص، با شخصي كه ما شرح حال او را بازگو مي‌كنيم (حصين بن نمير)، يكي باشد و احتمال داردكه نام او دستكاري يا تصحيف شده باشد، يا در نسبت دادن جنايت‌ها، خلط صورت گرفته باشد. آنچه مسلم است، اين است كه حصين بن نمير، يكي از فرماندهان اصلي و تراز اول سپاه بني اميه در جنگ صفين، واقعه عاشورا، واقعه حره، حادثه مكه و نيز جنگ با توابين و مختار ثقفي بوده است.
آنچه در پي مي‌آيد، گزيده‌اي از شرح حال و عاقبت حصين‌بن‌نمير است كه با ذكر منبع در دانشنامه 14 جلدي امام حسين (ع) منتشر شده است.

«تاريخ دمشق»: حصين بن نمير بن نائل بن لَبيد بن جِعثِنَة بن حارث بن سَلَمَة بن شُكامة بن شبيب بن سَكون بن اَشرَس بن كِنده، و او، ثَور بن عُفَير بن عَدي بن حارث، ابو عبدالرحمان كِندي و سپس سَكوني، از مردم حِمص است. از بلال، روايت كرده و پسرش يزيد بن حصين، از او روايت كرده است.
وقتي معاويه عازم صفين شد، حصين در دمش بود و با معارفه همراه شد. وي در جنگ با روميان از سوي يزيد بن معاويه، فرمانده و امير لشكر حِمص بود. او در سپاهي بود كه يزيد از دمشق براي مبارزه با اهل مدينه و جنگ با اهل حرّه فرستاد و مسلم بن عقبه، مشهور به «مشرف ( خونريز)»، او را جانشين خود در سپاه قرار دارد.
وي با ابن زبير جنگيد و وقتي براي خلافت مروان بن حكم بيعت شد، او در جابيه بود.

«الأخبار الطوال» در گزارش جنبش مختار: ابراهيم بن اشتر، بر آنان يورش برد و بسياري از آنان را كشت. شاميان، شكست خوردند. ابراهيم، آنان را تعقيب نمود و تا شب به كشتار آنان ادامه داد و امير آنان، حصين بن نمير ـ كه از قاتلان حسين (ع) بود ـ و شُرَحبيل بن ذي الكِلاع و بزرگان شام را كشت.

«تاريخ دمشق» به نقل از محمد بن اسماعيل: مصعب بن زبير، مختار را سوزاند و ابراهيم بن اشتر، عبيد‌الله بن زياد و حصين بن نمير سَكوني را. عبدالملك بن مروان، وقتي جنازه پسر اشتر را آوردند، به غلام حصين بن نمير گفت: بسوزانش، همان طور كه آقاي تو را سوزاند... !
احمد بن محمد بن عيسي بغدادي در حمص گفت: از طبق قديم اصحاب پيامبر (ع)، حصين بن نمير سكوني را درك كردم كه خلفا، وي را در حالي كه اصحاب پيامبر (ع) زنده بودند، به كارگزاري برگزيدند. وي به سال 66 هجري، در سال جنگ خازر، با عبيد‌الله بن زياد، كشته شد.

«تاريخ دمشق» به نقل از يقوب بن سفيان: در چنين روزي، در سال 67 [هجري] حصين بن نمير كشته شد... ابو سليمان بن زُبَر به ما خبر داد و گفت: درباره سال 66، گفته‌اند كه در آن عبيد‌الله بن زياد و حصين بن نمير كشته شد... ابراهيم بن اشتر، آنها را كشت و سرشان را براي مختار فرستاد. مختار هم آن سرها را براي ابن زبير فرستاد و آنها در مدينه و مكه آويخته شدند.

«تاريخ دمشق» به نقل از ابوسَلَمه سعيد بن يزيد: مختار، سر ابن زياد و سرهاي تعدادي از اشراف شام، از جمله حصين بن نمير كندي ـ كه با ابن زبير جنگيد و براي او منجنيق نصب كرد ـ را براي ابن زبير فرستاد. ابن زبير گفت: سر هر يك از آنها را در همان جايي بياوزييد كه از آنجا ما را سنگباران كردند.

منبع
[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

سرنوشت"خولي" بعد از واقعه کربلا
«خولي» همان ملعوني بود كه سر حضرت امام حسين عليه السلام را برداشت و براي اينكه پاداش بگيرد براي ابن زياد عليه العنه آورد.

يكي ازكساني كه در ليست ماموران مختار براي دستگيري بود، خولي بود.

همانطور كه گفته شد خولي سر مبارك امام حسين(ع) را به همراه خود آورد و در روي چيزي كه شبيه تنور بوده است و در پوش داشت، گذاشت تا روز بعد آن را به نزد ابن زياد ببرد.

نوشته اند كه خولي دو همسر داشت: يكي از زنانش شيعه و از دوستدار اهل بيت(ع) بود. او شب هنگام مشاهده كرد كه نوري از سر ساطع مي شود و متوجه شد كه اين سر، متعلق به امام حسين(ع) است.

از وقتي «عيوف» دختر مالك كه از دوستداران اهل بيت(ع) بود متوجه اين كار خولي شد، با او دشمن شد.(1)
روزي مختار عده اي را براي دستگيري «خولي بن يزيد اصبحي» فرستاد.

فرستادگان مختار وارد منزل خولي شدند. او ترسيد و در توالت منزلش پنهان شد.

«عيوف» به فرستادگان مختار گفت: دنبال چه كسي هستيد؟
آنها گفتند: همسرت كجاست؟

عيوف گفت: نمي دانم، ولي با دست به محل پنهان شدن خولي اشاره كرد! ياران مختار خولي را دستگير كردند و او را در حالي كه چيزي روي سر خود نهاده بود بيرون آوردند و همان جا او را كشته و بدنش را در آتش سوزاندند2.

1-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- ص 29،عباسعلي كامرانيان
2-كامل- ابن اثير ج 4 ص

منبع
[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

ضربات كينه‌توزانه «سنان» و «زرعه» امام حسين (ع) را به شهادت رسانيد


* سنان ابن انس

سنِان ابن اَنس بن عمرو بن حيّ بن حارث بن غالب بن مالك بن وَهبيل، از كساني است كه نقش مؤثري در كشتن امام حسين (ع) داشتند و در آخرين دقايق، به كمك افرادي مانند شمر بن ذي‌الجوشن امام را به شهادت رساندند. پيش‌تر امام علي (ع) در نكوهش پدر سنان اين واقعه را پيشگويي كرده بود.
بر پايه گزارشي، سنان در مجلس حجاج، به كشتن امام حسين (ع) اعتراف كرد و پس از بازگشت به خانه‌اش، ديوانه شد و با وضع ناگواري از دنيا رفت.
در گزارشي ديگر آمده كه مختار، سنان را دستگير كرد و پس از شكنجه‌اي سخت او را كشت.
آنچه در پي مي‌آيد، گزيده‌اي از شرح حال و عاقبت سنان ابن انس است كه در كتاب‌هاي معتبر تاريخي شيعه و سني آمده است.

«نَسَبُ مَعَدّ»: سنان بن انس بن عمرو بن حي بن حارث بن غالب بن مالك بن وهبيل، در طف، حسين بن علي (ع) را كشت.

‌ابن ابي الحديد در «شرح نهج‌البلاغه» به نقل از فضيل از محمد بن علي: وقتي امام علي (ع) گفت: «پيش از آن كه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد و به خدا سوگند از من درباره گروهي نخواهيد پرسيد كه صد نفر را گم‌راه و صد نفر را راه‌نمايي مي‌كنند، مگر اين كه مي‌گويم فرمانده و جارچي آن گروه كيست.»
مردي برخاست و گفت:‌ به من بگو كه چقدر در سر و ريشم مو هست.
امام علي (ع) به وي فرمود: «به خدا سوگند، دوستم به من خبر داد كه بر سر هر مويي كه در سرت هست، فرشته‌اي وجود دارد كه تو را لعن مي‌كند و بر سر هر مويي از ريشت شيطاني است كه تو را گمراه مي‌كند و در خانه‌ات بچه عزيزي داري كه پسر پيامبر خدا (ص) را مي‌كشد.»
پسر آن مرد،‌ كُشنده حسين (ع)، در آن روز كودكي بود كه چهار دست و پا راه مي‌رفت. او سنان بن انس نخعي بود.

«تاريخ الطبري» به نقل از حميد بن مسلم: مردم به سنان بن انس گفتند: تو حسين پسر علي و پسر فاطمه دختر پيامبر خدا را كشته‌اي! تو بزرگ‌ترين مرد عرب را كشته‌اي؛ همو كه آمد تا آنان را از حكومت بر كنار كند! نزد اميرانت برو و پاداشت را از آنان بگير كه اگر تمام بيت‌المالشان را هم در برابر كشتن حسين (ع) به تو بدهند باز كم است.
او سوار بر اسبش رفت ـ كه مردي دلير و شاعر،‌ ولي كم ‌خرد بود ـ تا بر در خيمه عمر بن سعد ايستاد و با صداي بلند، بانگ برداشت كه:
دامنم را پر از سيم و زر كن
كه من پادشاه والا مقام را كشتم
آن كه پدر و مادرش بهترين بودند
و بهترين مردم در حسب و نسب بود
عمر بن سعد گفت: گواهي مي‌دهم كه تو ديوانه‌اي و هرگز خوب نمي‌شوي. او را داخل بياوريد.
وقتي او را داخل بردند، عمر بن سعد او را با چوب زد و به او گفت: اي ديوانه چرا چنين مي‌گويي؟ به خدا سوگند اگر ابن زياد اين حرفت را بشنود، گردنت را مي‌زند.

«المعجم الكبير» به نقل از اسلم منقري: بر حجاج وارد شدم. سنان بن انس، قاتل حسين (ع) هم وارد شد. وي پيرمردي گندمگون و خضاب بسته بود. بيني كشيده و صورتي خالدار داشت. او را در برابر حجاج نگه داشتند. حجاج به وي نگاهي انداخت و گفت:‌ تو حسين را كشتي؟
سنان گفت: آري.
حجاج گفت: چگونه اين كار را با حسين كردي؟
گفت:‌ او را با نيزه زدم و با شمشير، قطعه قطعه كردم.
حجاج بن سنان گفت:‌ شما دو تن هرگز در يك جا جمع نمي‌شويد.

«تاريخ الطبري» به نقل از پيرمردي از نخع: حجاج گفت: هر كه گرفتاري دارد، برخيزد.
عده‌اي برخاستند [و چيزهايي] گفتند. سنان بن انس نيز برخاست و گفت: من قاتل حسينم.
حجاج گفت: ‌چه گرفتاري خوبي!
او به منزلش بازگشت و زبانش بند آمد و ديوانه شد. مي‌خورد و جايش را خيس مي‌كرد.

«تاريخ الطبري» به نقل از ابو عبد الأعلي زُبَيدي: مختار، سنان بن انس را ـ كه مدعي كشتن حسين (ع) بود ـ خواست و ديد كه او به بصره گريخته است. پس خانه‌اش را خراب كرد.

«ذوب النضار»: سنان بن انس ـ كه لعنت خدا بر او باد ـ به بصره گريخت. [مختار] خانه‌اش را ويران كرد. سپس سنان از بصره به سمت قادسيه حركت كرد. جاسوساني بر او گمارده شده بودند كه به مختار خبر دادند و مختار او را در ميان عُذَيب و قادسيه دستگير كرد و انگشتانش را بندبند بريد و دست و پاهايش را قطع كرد و ديگي از روغن،‌ داغ كرد و او را در آن انداخت.

«الملهوف»: نقل است كه مختار، سنان را دستگير كرد و انگشتانش را بندبند بريد و سپس دست‌ها و پاهايش را قطع كرد. آنگاه ديگ روغني را به جوش آورد و او را در آن انداخت در حالي كه دست و پا مي‌زد.

* زرعه

زرعه، از قبيله بني أبان بن دارم، قاتل محمد، فرزند امام علي (ع) بوده است. همچنين مشاركت در شهادت فرزند ديگر امام علي (ع) به نام عثمان به زرعه نسبت داده شده كه احتمالاً همين شخص است.
زرعه از كساني بود كه ديگران را به بستن آب بر روي امام حسين (ع) ترغيب مي‌كردند. بنابر گزارشي امام حسين (ع) در روز عاشورا آب طلبيد؛ اما پيش از آن كه آب بنوشد، زرعه تيري به گلوي امام زد و ايشان ديگر نتوانست آب بنوشد. امام حسين (ع) نيز او را چنين نفرين كرد: «خداوندا! او را تشنه بدار». سرانجام وي به چنان عطش و حرارت دروني‌اي مبتلا شد كه با وجود آب و يخ در نزدش، فريادش از سوختن جگر، به آسمان مي‌رسيد.
آنچه مي‌خوانيد، مباحثي است كه درباره «زرعه» در كتاب «مجابوالدعوة» به نقل از محمد كوفي آمده است.

مردي از بني أبان بن دارِم، به نام زرعه، ‌در كشتن حسين (ع) شركت داشت. وي حسين (ع) را با تيري زد و تير به فك ايشان اصابت كرد و از آن خون جاري شد. ايشان خون را مي‌گرفت و به سوي آسمان مي‌پاشيد و اين وقتي بود كه حسين آبي خواست تا بنوشد. وقتي زرعه ايشان را با تير زد، ‌ميان ايشان و آب فاصله انداخت و ايشان نفرين كرد كه: «خداوندا ! تشنه‌اش كن. خداوندا! تشنه‌اش كن.»
آن كه شاهد مرگ وي بوده، برايم تعريف كرد كه: زرعه، از داغي شكم و سردي پشتش در حالي كه در برابرش خنكي و يخ بود و در پشت سرش آتش شعله‌ور فرياد مي‌زد و مي‌گفت: به من آب بدهيد كه تشنگي مرا كشت. برايش ظرف بزرگي آوردند كه اگر از آن پنج نفر هم مي‌آشاميدند، سيرابشان مي‌كرد. او به تكرار مي‌آشاميد و مي‌گفت: به من آب بدهيد كه تشنگي مرا كشت!
وي گفت: شكمش مانند پاره شدن شكم شتر، پاره شد.

منبع
[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
پست: 56
تاریخ عضویت: شنبه 14 مهر 1386, 9:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

Re: روايت قطعه قطعه شدن یزید پس از کربلا...

پست توسط masoud_syd »

سرنوشت"بجدل بن سليم"پس از واقعه کربلا

بجدل بن سليم يكي از سپاهيان سنگدل عمر سعد بود كه در واقعه كربلا خباثت و دنائت ويژه اي از خود بروز داد.

«بجدل» پس از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام، جسارت و لئامت را به حدي رساند كه انگشت امام(ع) را قطع كرد و انگشتر او را ربود.

بجدل هم از جمله كساني بود كه در ليست مختار بود تا دستگير شود و به سزاي عمل ننگينش برسد.(1)

سپاهيان مختار به دنبال «بجدل بن سليم» رفته و او را يافته دستگير كردند و نزد مختار آوردند.

وحشتي عظيم در روح و جسم بجدل پديد آمد و...

مختار گفت: او چه كرده است؟
گفتند: اين فرد، همان ملعوني است كه انگشت مبارك امام حسين عليه السلام را قطع كرد و انگشتر آن حضرت را ربوده است!
مختار گفت:
دست و پاهايش را قطع كنيد و او را به همين حال رها كنيد!
افراد مختار، دست و پاي «بجدل بن سليم» را قطع كردند و او را در همان حال رها كردند تا به هلاكت رسيد.(2)

1- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- ص 35 عباسعلي كامرانيان
2- بحارالانوار ج45 ص 376- علامه مجلسي

منبع
رجانیوز
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”