«کهن پوشی و تحسین مشکوک!»

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فرهنگي هنري به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 12 آبان 1389, 11:28 am
محل اقامت: کهکشان راه شیری پلاک 12
سپاس‌های ارسالی: 650 بار
سپاس‌های دریافتی: 1785 بار
تماس:

«کهن پوشی و تحسین مشکوک!»

پست توسط kalafe2006 »

بعضی از این انگلیسیها واقعاً آدمهای با مزه ای هستند که فکر می کنم نظیرشان در جاهای دیگر دنیا خیلی کم پیدا بشود. بگذارید یکی از تجربه هایم را بریتان تعریف کنم، ببینید با این حکمی که الآن صادر کردم، دربارۀ مردم این مهد نزاکت و آداب و تشریفات، و معدن پُز و دنگ و فنگ اشرافیت، و مصدر اصول تطبیق خصوصیات البسۀ مردم با درجات مشاغل و مناصب آنها، قضاوت نادرست نکرده باشم!
این بندۀ حقّ چهل سال پیش که هنوز توی ایران بود، و چهل سال از حالا کم سنّ تر، یعنی در اوج جوانی بود، کت و شلوارش را آماده از فروشگاه «مارکس اند اسپنر» (Marks & Spencer) در لندن، البتّه با بُرش و دوخت یکی از کارگاه های آسیای جنوب شرقی نمی خرید که به تن بد قوارۀ لندوکش گریه بکند. فاستونی انگلیسی اش را از یکی از مغازه های لاله زار نو آن سالها می خرید و آن را توی همان لاله زار نو آن سالها می داد به عیسی بیامرز آقای قریبیان، خیّاط ارمنی، وآن روانشاد کت و شلوار را با دقّت و وسواس زیاد به قالب تنش می دوخت.

خلاصه می خواهم بگویم که از همان روزگار تا حالا سلیقۀ من در خصوصیات کلّی کت و شلوار و پیراهن و کراوات و شال گردن و کفش و کلاه و پالتو و بارانی و غیره تغییری نکرده است، الاّ اینکه حالا دیگر عمر استفاده از هر فقره پوشاک را سه برابر کرده ام، و موقعی آنها را توی ظرف زباله می اندازم که به درد گداهای سر قبر آقا هم نمی خورد.

با این وصف چه طور می شود باور کرد که توی محلّه، یارو جنتلمن انگلیسی که زیاد می بیندت، امّا بات سلام و علیک ندارد، بیاید شانه اش را به شانه ات بچسباند، نیشش را بد جوری تا بناگوش باز کند، و آهسته در گوشت بگوید: «همیشه گفته ام و باز هم می گویم که توی محلّۀ ما تو خوش پوش ترین آدم هستی!»
البتّه این تعارف را از بعضی از خانمهای مجرّد جوان ایرانی همکار شنیده بودم و می دانستم که آنها قصد مسخره کردن مرا ندارند، ولی نمی دانستم چرا من پیر مرد را با آقاهای مجرّد جوان ایرانی همکار مقایسه می کنند که همه شان مثل جنتلمن انگلیسی توی محلّۀ من لباس غیر رسمی راحت ساده، با رنگها و بافتها و برشها و دوختهای به هم نخور، و بی اعتناء به همۀ سنّتها و نزاکتها و عادتهای کهنۀ بوی گند گرفتۀ نسل متحجّر پایبند اصول از خود آزاری دست بر ندار مقایسه می کنند!
پیش خودم می گفتم : «شاید از مجرّد ماندن خودشان وراحت و بی خیال زندگی کردنِ آقاهای مجرّد جوان ایرانی همکار خسته شده اند، و بدون اینکه بدانند، یعنی ناخودآگاه، آرزو می کنند که چهل پنجاه سال پیش به سنّ حالاشان می بودند!»

امّا در مورد تعریف مسخرۀ دندان قروچه ای این جنتلمن انگلیسی توی محلّه خودم از خوشپوشی من، حدسهای زیادی زده ام که هیچکدامش تا حالا راضیم نکرده است! یکیش اینکه یارو حتماً دیوانۀ بی زنجیر است!
یکیش هم اینکه شاید چون می بیند من یک خارجی خاورمیانه ای لعنتی هستم، فکر می کند باید یک قبای بلند بپوشم و بدون شلوار، با یک جفت نعلین راه بروم، و این قدر گستاخ نباشم که تکه به تکه لباسهای نسل پدر بزرگ او را تنم بکنم و توی خیابان محلّه شان به رخ او بکشم!
شاید این بار که دیدمش، با خندۀ دندان قروچه ای در جوابش بگویم:
«راستی، می دانستی که شلوار در اصل از اختراعات ایرانیهاست؟»
آدمهای بزرگ، کسانیکه خود بسیارند، نیازی به هموطن ندارند.
کسانیکه خود آزادند از زندان به ستوه نمی‌آیند.

آدمهای حقیرند که به ازدحام محتاجند.

دکتر علی شریعتی
ارسال پست

بازگشت به “فرهنگي هنري”