من الان چجوریم؟

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Furious Poster
Furious Poster
پست: 364
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 آبان 1387, 5:43 pm
سپاس‌های ارسالی: 3003 بار
سپاس‌های دریافتی: 602 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط chad »

من الان چجوریم؟
من الان عشق کسی رو تو سینه دارم ولی خودش خبر نداره امیدم به خداست تا ببینمش و بهش بگم.برام دعا کنید.
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 تیر 1388, 9:58 am
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط RAHVAR »

chad نوشته شده:من الان چجوریم؟
من الان عشق کسی رو تو سینه دارم ولی خودش خبر نداره امیدم به خداست تا ببینمش و بهش بگم.برام دعا کنید.


اگه طرفتون مثل این باشه :

اولا اصول زندگی و عاشقی همین هست که تا طرف رو دوست داری , به سمتش میری فقط تورو به بازی میگیره,اذیتت میکنه که البته در نظر خودش همه اینها امتحانه,البته یه جورایی هم حق داره,می خواد مطمئن بشه هدفت دقیقا چیه.
دوما ممکنه خاطرات جالبی نداشته باشه و همه رو به یک چشم ببینه , سوما هم انتظار بیش از حدی هست که از یکدیگر داریم.
اما یک موقع پیش می آد که صبر و تحمل ما به پایان میرسه یا طرفت اینقدر مسئله رو کش میده که بیزار از هرچی دوست داشتن میشی.
اینجاست که شروع میکنی به فاصله گرفتن و کنار کشیدن,طرف مقابلت هم تازه دوزاریش می افته که نه , واقعا دوستم داشت,حالا اون می آد نزدیک بشه و تو اجازه نمیدی.
این بازی ادامه پیدا می کنه,لحظاتی دوباره یاد خاطرات قدیم می افتی و حس دوست داشتن بهت دست میده و به محض یادآوری میگی نه,یادته آدم حسابم نمی کرد؟
اما از نظر من علت این موضوعات اینه که بازهم ما خودمون رو نشناختیم و با این حساب سعی می کنیم مطابق طرف مقابل باشیم و یک جا کنار می کشیم,شاید دلیل دیگه برای این موضوعات هم این باشه که اینقدر برخی سر دیگران کلاه گذاشتن اگر کسی هم اظهار علاقه قلبی خودش رو نشون بده پذیرفته نمیشه...خلاصه من که اندر حکایت این موضوع همچنان موندم.


من عین این جملات بالا رو تجربه کردم..... تصویر

ولی توکل به خدا بکنید...اون بالا همه چی رو میبینه ومیدونه بهتر از ما آدما....
   تصویر     
  
Major II
Major II
پست: 443
تاریخ عضویت: جمعه 1 بهمن 1389, 11:38 am
سپاس‌های ارسالی: 6358 بار
سپاس‌های دریافتی: 2155 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط anga2009 »

بسم الله ارحمن الرحیم :razz:
در ورای عشق های امروزی (البته به عاشق واقعی بر نخوره... :grin: )این جمله حکایت حالمان است :K:L ...

به هر کی گفتم دوست دارم, گفت برام شارژ میخری :-? ...!
خدا را شکر به نوع چیزا گرفتار نشدم و دعا میکنم هیچ کس دیگه گرفتارش نشود... :AA: (برا خودشون میگم)
بریم سر اصل مطلب من الان چجوریم؟
من الا نگرانم چون امسال امتحان نهایی دارم (25 در صد تاثیر تو کنکور میگن قراره سال دیگه 40 درصد بشه )واقعا اگه نتوانم خوب پاس کنم ...حتی فکر کردنش بهش یه حس ترس بهم می ده ...بابا یکی دلداریم بده...
یکم هم افسرده ام یه حس تنهایی بهم دس میده گاهی اوقات نصف شب گریه می کنم ...اگه دوستان حرفی وتجربه ای دارند یا راهنمایی دارند لطفن دریغ نکنند...
بازم بگم...دوست ندارم بگم ولی میگم ازخدا خیلی گله دارم خیلی اذیتم کرده شاید که یه بنده خوب نباشم شاید همیشه نماز نخونم ولی انصافا از خیلی ها که می شناسم بهترم نمی دونم شاید منو
...بغضم گرفت...بیخیال....
امیدوارم هیچ کس حال منو نداشته باشه ...
:razz:
وب سایت روستای گندشمین
[External Link Removed for Guests]
خدایا من را ببخش...
Captain
Captain
پست: 2755
تاریخ عضویت: چهارشنبه 18 بهمن 1385, 12:46 pm
محل اقامت: شیراز
سپاس‌های ارسالی: 22364 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط Present »

Hannover96 نوشته شده:نه بسته ام به كس دل،نه بسته كس به من دل
چو تخت پاره بر موج،رها رها رها من

من الان اينجوريم...

دوست عزیز فکر می کنی .
ممکنه گول خودت بزنی که به کسی دل نبستی ولی مسلما خیلی ها هستند که بهت دل بستند و وقتی این موضوع رو می فهمی که خیلی دیره . امیدوارم تجربه نکنی .
و اما من الان چه جوریم .
من خودم خوب می دونم هر چی درد دارم از زندگی در گذشته و به فکر آینده بودن هست . بعضی وقتها که که بی کارم تو فکر لحظات گذشته از دست رفته هستم و بعضی وقتها به آینده که چه خواهد شد الان 24 سالمه ، کار ندارم ، درسم تمام نشده ، سربازی پیش رو دارم ، اجازه زندگی کردن ندارم چون امکانش رو ندارم و فقط باید حسرت گذشته و روزهای آینده رو بخورم و این باعث میشه که از زمان حالم لذت نبرم .
اینجانب در کمال آرامش ولی درونم غوغاست و .....
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم / شمعم که سوزم و دودی نیاورم

گــــــــــــــــاهی تــــــــــــــاوان شیــــــــــر بودن قـــفس اســـت ...
امــــــــا شـــــغال هــــا در شـــــهــــر آزاد مـــــیگـــــــردنــــــــــد ... !

به زودی تعمیرکار لب تاپ می شم :-)
Novice Poster
Novice Poster
پست: 81
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 8 فروردین 1389, 1:44 am
سپاس‌های ارسالی: 485 بار
سپاس‌های دریافتی: 440 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط Hannover96 »

Present نوشته شده:
Hannover96 نوشته شده:نه بسته ام به كس دل،نه بسته كس به من دل
چو تخت پاره بر موج،رها رها رها من

من الان اينجوريم...

دوست عزیز فکر می کنی .
ممکنه گول خودت بزنی که به کسی دل نبستی ولی مسلما خیلی ها هستند که بهت دل بستند و وقتی این موضوع رو می فهمی که خیلی دیره . امیدوارم تجربه نکنی .
و اما من الان چه جوریم .
من خودم خوب می دونم هر چی درد دارم از زندگی در گذشته و به فکر آینده بودن هست . بعضی وقتها که که بی کارم تو فکر لحظات گذشته از دست رفته هستم و بعضی وقتها به آینده که چه خواهد شد الان 24 سالمه ، کار ندارم ، درسم تمام نشده ، سربازی پیش رو دارم ، اجازه زندگی کردن ندارم چون امکانش رو ندارم و فقط باید حسرت گذشته و روزهای آینده رو بخورم و این باعث میشه که از زمان حالم لذت نبرم .
اینجانب در کمال آرامش ولی درونم غوغاست و .....


دوست عزيز درست مي فرماييد...دل بسته بودم ولي دلمو شكستن.
نميدون شايدم يكي تو اين كره ي خاكي پهناور به من دل بسته باشه و مهم اين بود كه من به يكي دل بسته بودم ولي...

براي همين هم با اين بيت شعر يجورايي به خودم تلقين مي كنم ولي بازم ته دلم...

نميدونم چند وقته همش دوست دارم برگردم به زماني كه 4 5 سال بيشتر نداشتم.صبح تا شب بازي و تفريح بدون كوچكترين دل مشغولي براي چيزي.
حيف كه گذشته بر نميگرده...
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 233
تاریخ عضویت: شنبه 23 خرداد 1388, 7:11 pm
محل اقامت: داهات
سپاس‌های ارسالی: 6317 بار
سپاس‌های دریافتی: 841 بار
تماس:

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط Ali$amir »

hannover96 عزيز :razz:
هيچ وقت آرزو نکن برگردي به زمان کودکي :x سعي کن کودکي را با خودت به زماني که درش هستي بياري قول ميدم به همون نتيجه اي که مي خواي ميرسي :razz:
يک کودک با شکست ها و پيروزياش چه برخوردي داره :razz:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
تصویر
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 تیر 1388, 9:58 am
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط RAHVAR »

ای خدا این دخترا باعث شدن ما الا اینجوری باشیم...
اینه اوضاع و احوالمون....
خدا دل بستم به کسی که بعد از گفتن صدها نه ، علاقه ندارم... خودش برگشت و الان خوشحالم که برگشته...
خدایا نکند باز برود...نکند...
   تصویر     
  
Captain I
Captain I
پست: 346
تاریخ عضویت: جمعه 3 مهر 1388, 5:44 pm
سپاس‌های ارسالی: 2464 بار
سپاس‌های دریافتی: 1412 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط mohammad1365 »

سلام بر دوست عزیز anga2009
به هر کی گفتم دوست دارم, گفت برام شارژ میخری :-? ...!
تصویر تصویر تصویر
عیب نداره - ناراحت نباش همه چیز یک روزی درست میشه

من الا نگرانم چون امسال امتحان نهایی دارم (25 در صد تاثیر تو کنکور میگن قراره سال دیگه 40 درصد بشه )واقعا اگه نتوانم خوب پاس کنم ...حتی فکر کردنش بهش یه حس ترس بهم می ده ...بابا یکی دلداریم بده...

دوست عزیزم یک زمانی منم مثل شما همین ترس رو داشتم لیسانس رو تموم کردم و دارم فوق می خونم اما هنوز بازم میترسم با این همه خرج و مخارج بازم کار دلخواهم رو گیر نیارم . به هر حال همه چیز رو سپردم به [HIGHLIGHT=#92d050]خدا 
شما هم همین کار رو بکن
یکم هم افسرده ام یه حس تنهایی بهم دس میده گاهی اوقات نصف شب گریه می کنم ...اگه دوستان حرفی وتجربه ای دارند یا راهنمایی دارند لطفن دریغ نکنند...

منم گاهی اوقات همین حس رو دارم. ولی وقتی با خدا حرف میزنم آروم میشم (امتحان کن)
بازم بگم...دوست ندارم بگم ولی میگم ازخدا خیلی گله دارم خیلی اذیتم کرده شاید که یه بنده خوب نباشم شاید همیشه نماز نخونم ولی انصافا از خیلی ها که می شناسم بهترم نمی دونم شاید منو

مطمئن باش خدا بندشو اذیت نمیکنه تصویر این مائیم که....
من خودم هر موقع احساس شکست - دلتنگی و .... دارم همیشه به خودم میگم [HIGHLIGHT=#92d050]خدا برای من  
ببخشید که زیاد روضه خوندم تصویر
 

ای خدای مهربان ....
تو چه گسترده و بی صدا می بخشی و ما چه حسابگرانه تسبیح می گوئیم
 
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1160
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 27 اسفند 1388, 1:51 pm
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 15611 بار
سپاس‌های دریافتی: 6443 بار
تماس:

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط ASHKAN95 »

سلام تصویر

نمیخوام حس ترحم کسی رو تحریک کنم! فقط میخوام خودمو خالی کنم. میخوام حرفمو بزنم راحت شم.

چرا همه دلشون شکسته؟ یعنی هیچکسی اینجا نیست که دل شکونده باشه؟ من دل شکوندم، من بد کردم. ولی میدونی چی بده؟ میدونی چی میسوزونتم؟

به کسی که هزار جور و جفا بهش کردی، بازم با عشق و محبتش شرمندت کنه، جوری دهنت خشک شه که صدات در نیاد

بدتر اینم بگم؟ اینکه بخاطر شخص ثالثی مجبور باشی به کسی که دوسش داری و دوست داره بد کنی. 1 سال از این داستان میگذره، ولی دردش هر شب تو سینه ی من بیشتر میشه. هر شب...

وقتی کسی رو دوست داری، وقتی قطره ی اشکش دیوونت میکنه، وقتی سنگینی نگاهش تیر میشه تو قلبت، ولی مجبور باشی بهش بگی نمیخوامت.

اخ دیدن داره وقتی داری اینطرف مثل ابربهار میباری، ولی صداتو صاف میکنی مبادا بفهمه داری گریه میکنی. خیلی خونسرد در عین اینکه بدونه اون زندگیت سیاه میشه، میگی فقط برو، دیگه نمیخوامت. بهش بگی اصلا کس دیگه ای رو میخوام، تو مزاحمی تو این زندگی کوفتی من. چه مزاحم قشنگیه ولی، دلت براش پر میکشه.

وقتی مطمئنی نمیتونی کسی رو اینقد دوست داشته باشی، کسی نمیتونه اینقد خاطرتو بخواد، ولی مجبوری بزنی زیرش. اخ چه حالیه وقتی ضجه هاشو میبینی، ولی سعی میکنی خونسرد باشی و بغض گلوتو پاره میکنه. یکی تو قبلت داد مبزنه میگه دوسش داری، زبونت میگه دوست ندارم، از زندگیم بکش بیرون.

جــــــــرات نداری تنها باشی، شب که از خونه میزنی بیرون مثل دیوونه ها تو حال حودت دااااد میزنی. اشکات رو چشمت یخ میبنده، ولی صداتو در نمیاری. فقط تویی و خودت و خدات. جرات نمیکنی 2 دقیقه تو اتاقت تنها بشینی...

اسمتو صدا میزنه، التماست میکنه، میگه تورو خدااا نرو. هرچی تو بگی همونه، هرچی تو بخوای همونه. نمیدونه که تو فقط اونو میخوای. نمیدونه ... جلو چشمات داره از غصه تنش میلرزه، اشکاش مثل دونه های مروارید از صورت ماهش میفته زمین. تو فقط میبینی و تا جایی که میتونی زور میزنی که نکنه نشون بدی ناراحتی، نکنه بفهمه تو دلت چه غوغاییه!

دارم تا تـــــه میسوزم.

بیشتر نمیتونم بنویسم. دستام نا نداره. فقط خواستم یکمی سبک شم. تصویر
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 تیر 1388, 9:58 am
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط RAHVAR »

بعد از مـرگـم . . .
قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنيد
من و دلـــم هيچ گاه
آبـمـان توي يک جـوي نرفت ...!

دلم میگفت برو جلو برو خواستگاری برو دوسش داری برو مشکلات ول کن...
عقلم میگفت درست دوسش داری ولی با این مشکلات آینده به مشکل بر میخوری...

به حرف دلم گوش ندادم چون آینده هم برا من هم برا اون رفته رفته به جهنم تبدیل میشد جهنمی که خودمون میخواستیم بسازیم
جالبش اینجاست که بهش میگم تو این اخلاقارو این مسائلو داری میگفت نه من اینطور نیستم...

الان داشتم پست قبلیمو میخوندم...
دفه پیش جواب اون منفی بود ولی ایندفه جوابش مثبت بود ولی من جوابم منفی شد
قانون ریاضیه منفی در مثبت میشه منفی
چرا این منفی این همه قدرت داره چرا...چرا راحت مثبت رو میکشه زیرش و منفیش میکنه چرا...

میدونم یه روز خودش بر میگرده مث دفه قبل ولی....

یکی از حرفام این بود:

يه وقتهايى هست ؛ كه جواب همه ي نگرانى ما ميشه يه جمله ، كه ميكوبن تو صورتمون :
"بهم گير نده" ... !!!

همش میگفت گیر نده منم برا همیشه گیر ندادم بهش و همه چیرو تموم کردم ...

خدا خواست نشد شکر شکر ...
نه گله ای دارم نه باهاش قهر میکنم اتفاقا خیلی هم شکرشو میکنم...

-----------------------------------------------------------------------------------------

آقا ASHKAN95 [COLOR=#000000]گفتن  بخاطر یه نفردیگه به کسی که دوسش داری بگی برو...

خدا رو شکر من اینطور نبودم فقط انو میخواستم


خوشبحالتون که طرفتون اینهمه دوستون داشته دقیقا برعکس من ...من دوسش داشتم ولی اون نه



دلشو نشکوندم چون :

براي خودت زندگي کن ....
کسي که تو رو دوست داشته باشد ؛
باتو ميماند براي داشتنت مي جنگد ! اما ....
اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه اي مي رود ... !!!

اون منو دوس نداشت میگفت بعد ازدواجمون دوس داشتنمو میبینی
ولی با یه بهانه که می اومد دسش میگفت نمیخوامد...

حالا همه چی تموم شده

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

ولی.....

در عالم سکوتم غوغاست

درسته تمومش کردم ولی برام خیلی سخته
   تصویر     
  
Captain
Captain
پست: 2755
تاریخ عضویت: چهارشنبه 18 بهمن 1385, 12:46 pm
محل اقامت: شیراز
سپاس‌های ارسالی: 22364 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط Present »

مثل اینکه مدیرای سایت یا حال ندارند بنویسند یا اصلا حالی بهشون دست نداده :grin: بابا این تاپیک فقط مال ما تازه کار نیستا!
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم / شمعم که سوزم و دودی نیاورم

گــــــــــــــــاهی تــــــــــــــاوان شیــــــــــر بودن قـــفس اســـت ...
امــــــــا شـــــغال هــــا در شـــــهــــر آزاد مـــــیگـــــــردنــــــــــد ... !

به زودی تعمیرکار لب تاپ می شم :-)
Captain
Captain
پست: 2755
تاریخ عضویت: چهارشنبه 18 بهمن 1385, 12:46 pm
محل اقامت: شیراز
سپاس‌های ارسالی: 22364 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار

Re: من الان چجوریم؟

پست توسط Present »

امروز در کمتر از یک ساعت حالم گرفته شد و دوباره و چند باره تمام غمهای گذشته خورد تو سرم .
بعد از ظهر نشسته بودم و چایی می خوردم و می خواستم برم دنبال درسهای دانشگاه که یک دفعه تلفن زنگ خورد .دریییننننگ ، دریییییننننگ . رفتم شماره رو نگاه کردم یک دفعه خوشحال شدم . شماره یکی از عزیزانم بود . آره شماره منزل دادش بزرگم بود . ناگهان تمام دنیا خورد تو سرم . گگگگوووورررررروووم. اشک تو چشمممام حلقه زد و بغض گلوم رو گرفت . یادم اومد که اون دیگه تو این دنیا نیست و با ناراحتی گوشی رو برداشتم و متوجه شدم که برادر دیگه ام رفته منزل داداش بزرگه و زنگ زده و با ما کار داره .
به نظر شما چه جوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم / شمعم که سوزم و دودی نیاورم

گــــــــــــــــاهی تــــــــــــــاوان شیــــــــــر بودن قـــفس اســـت ...
امــــــــا شـــــغال هــــا در شـــــهــــر آزاد مـــــیگـــــــردنــــــــــد ... !

به زودی تعمیرکار لب تاپ می شم :-)
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”