داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

دوستی پروانه ای
یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.
فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.
خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

آدمهای مهم زندگی ما
من دانشجوى سال دوم بودم . یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد ، خنده ‌ام گرفت . فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است . سوال این بود : « نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می ‌کند چیست ؟ »
من آن زن نظافتچى را بار ها دیده بودم . زنى بلند قد ، با مو هاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود . امّا نام کوچکش را از کجا باید می ‌دانستم ؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌ جواب گذاشتم . درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم ‌بندى نمرات محسوب می ‌شود ؟
استاد گفت : حتماً و ادامه داد : شما در حرفه خود با آدم‌ هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد . همه آن‌ ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌ باشند ، حتى اگر تنها کارى که می ‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن ‌ها باشد .
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده ‌ام
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

پرواز شاهین
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...
پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

تاجری ثروتمند اما نیکوکار و پاک‌سرشت، در اثر کهولت سن سخت در بستر بیماری افتاده بود. بهترین طبیب‌های شهر بر بالینش حاضر شدند، اما سلامتی او بازنگشت.

پیرمرد تاجر، هر روز ضعیف‌تر از پیش می‌شد تا جایی که به لحظه مرگ نزدیک شد.

یک شب فرشته‌ای به به خواب او آمد و گفت: «تو بنده خوب خدا بودی و همیشه از مستمندان دستگیری کردی و همه از تو به نیکی یاد می‌کنند.» سپس از تاجر پرسید: «اکنون برای وقت گرفتن پاداش است. اگر هر آرزویی داری، بگو تا برایت اجابت کنم.»

پیرمرد کمی فکر کرد و گفت: «بیماری من را شفا بده.»

فرشته گفت: «تو به پوکی استخوان دچار شدی. فقط هم این نیست. کبد و هر دو کلیه‌ات از کار افتاده، ریه‌هایت به زودی آب می‌آورد، سوی چشم‌هایت رو به خاموشی می‌رود، گلبول‌های سفید خونت کم شده و کارت زودتر از چیزی که فکر می‌کنی تمام می‌شود. من هیچ معجزه‌ای را سراغ ندارم که بتواند همه دردهای تو را خوب کند. اکنون جز این که دوباره سلامت شوی، هر آرزویی که بگویی را بلافاصله برآورده می‌کنم.»

تاجر باز هم در فکر فرو رفت و سپس پاسخ داد: «جلوی تولید پراید را بگیر!»

در همین لحظه فرشته با عصبانیت گفت: «پرونده پزشکی و آخرین جواب آزمایشت را به من بده، توی این ظرف هم ادرار کن، ببینم چه کار می‌توانم بکنم.» و سپس آنجا را ترک کرد.

پیرمرد تاجر، 24 ساعت بعد ناگهان دوباره سلامتی خود را به دست آورد و از بستر بیماری بلند شد و به زندگی عادی خود بازگشت و بلافاصله دو همسر جوان دیگر برای خویش برگزید.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دام های یک مزرعه دار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه دار به دام انداختند.

ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد.
در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت:
"پسری جوان از روستایی دور دست به این جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار می کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه زیر به نظر می رسد. می خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده اش نداریم آیا می توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟"
شیوانا با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: "این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی پناهی تمام وجودش را فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی اش را از خود نشان می دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی گردد.
به جای اینکه ساده ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.
آن مرد پذیرفت و از شیوانا دور شد. دو ماه بعد شیوانا آن مرد را در بازار دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: "قضیه آن ببر چه شد؟" شیوانا پاسخ داد: "همان طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟"
مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم!"
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

شوتی
بارانی كه از بعد از ظهر شروع شده بود با صدای شرشری كه از ناودان پليتی شنيده ميشد نشان از شدت گرفتن داشت . مادر تکه پلاستیکی به سرکرد و تا در حياط رفت، صدایش را میشنیدم که با خود میگفت: خدایا قسمت ميدهم امشب بارانت را نبار ! به اتاق برگشت و بمن گفت: دختر ، هوا داره تاريك ميشه ، بچه هایم نیامدند ! در حال نوشتن مشقهایم بودم ، شاممان را كه قابلمه كوچكی از سیب زمینی با گوجه بر روی بخاری نفتی علاادين بود با قاشق تند و تند هم زد . اضطراب نيامدن پسرهای كوچكش را داشت كه در ميدون و بازار حمالی ميكردند. دستهای خسته از كار روزانه اش رو مالش ميداد كه چراغ بر اثر قطع برق خاموش شد ، پلاستيك را برداشت و در حاليكه با عجله از اتاق بيرون ميرفت بمن گفت: حواست به غذا باشه، همش بزن كه ته نگيره . اگر جمشيد نرفت دنبال بچه ها خودم ميرم . خانه ما دو اتاق داشت اتاق مرتب كوچك دم در مخصوص برادر بزرگم جمشید بود كه بيشتر اوقات با دوستای مثل خودش دود و دم راه مينداخت ، او نوزده سالش بود و حکم پدر خانواده را برای ما داشت ، در اتاق دیگر همگی ما جا می گرفتیم . مادر با التماس به جمشید ميگفت: بيا برو دنبال اون يتيمها که در این بی برقی در گودالی نیفتند. جمشید در جوابش ميگفت: ولم کن ، ديوار از من كوتاهتر گير نياوردی ! من تو این بارون کجا برم ، چطور برم كه خيس نشم؟! بيخود ناراحتی ميكنی الان خودشون می آیند، ننه برو برام دو تا شمع بيار و بخاريم رو نفت بكن ، امشب ميخوام رمان بخونم . مادربدون اهميت دادن به او معطل نکرد خیلی سریع بسوی کوچه رفت و با عصبانيت درحياط را محکم بست و رفت ميدانستم در كوچه های گلی و تاريك، چکمه های لاستيكی گشادش بزمين میچسبید و يا لیز میخورد. پس از گرفتن سه تا شمع از همسايه و پر كردن نفت بخاری جمشيد ، غذا را كه پخته شده بود از روی بخاری برداشته و گوشه اتاق گذاشتم ، دو تا از شمعها را با ته بخاری گرم و به رفه چسبوندم اما روشن نكردم ، شروع به خوندن كتاب فارسی با استفاده از نور دريچه طلقی بخاری کردم درسم زیاد خوب نبود مخصوصا دیکته ام. بعداً صدای مادر و برادرم جواد را شنیدم .وای از دست جواد که خیلی فضول بود. وقتی ميومد نظم خانه را بهم میریخت او با صدای بلند و کفش های گلی وارد خانه شد ، مادر پشت سر او فریاد ميزد: با کفش هايت داخل اتاق نرو، اول کفش هایت را دربیار.جواد گفت: به این ها می گیی کفش؟ اينها يه تكه چرمند كه با بند به پاهام وصل شده . شلوارش تا نیمه خیس شده بود. به مادر گفت:تو هم دلت خوشه که تو اين تاريكی دنبال جعفر می روی!مادر گفت:آخر اون از همه ی شما کوچکتره، تازه من دنبال هردو تاتون داشتم میومدم، بگو ببینم چه قدر پول امروز از كار كردنت درآوردی؟ جواد گفت: ننه امروز وضع كار تو ميدون کساد بود، هوای ابری بود ، ماشین های میوه و تره بار بيشترشون نیومدند. بعد جوراب پاره و شلوار خيسش را در آورد و هر كدام را به گوشه ای از اتاق پرتاب کرد و در عوض چادر مادر را به دور خودش پیچاند و نزدیک اجاق نفتی رفت تا گرم شود. مادر رو به سقف کرد و گفت: قربونت برم خدا ، حالا در این شب که برق تمام کوچه و خیابان رفته چه موقع باریدن است و به طرف شلوار خیس جواد رفت . صدای جرینگ جرینگ سكه هایی شنیده ميشد كه داشت اونها را ميشمرد، هشت تومانی ميشد، مادر گفت: خدا را شکر . از اتاق ديگر صدای جمشید می آمد كه دستور تحويل سينی غذايش را ميداد . مادر گفت ببين اصلاً فکر برادرش نیست که هنوز نیامده ! دختر بدو تا اوقاتش تلخ نشده سینی و كاسه و نان را بیار تا براش غذا بگذارم . جواد گفت: پس شام من چی؟ مادر گفت: بگذار شام او را اول ببرنند بعد برای تو هم شام می کشم، باران كم شده بود اما هنوز در حال باریدن بود ،گام های سریع برداشتم تا زود به آنطرف حیاط برسم. جمشيد با تشر بمن گفت :هی دختر، ببینم توی غذایم آب باران که نریختی ؟ گفتم: نه. شيشه سفيد را كه بغل دستش ديدم سينی را گذاشته و فوری برگشتم ،مادر یک تکه پارچه را بجای سفره پهن کرده و غذا برای جواد در بشقاب گذاشته بود، بمن رو كرد وگفت: تو هم بخور ؟ جواد گفت: برا همین یه ذره غذا شريك هم بهم ميدی ! من گرسنه ام و غذا خيلی کمه مادر گفت: نانت را بیشتر و قاتوقت را کمتر كن، پیاز هم بخور. جواد با مسخرگی گفت : از بس پیاز بخوردم دادی شكمم مثل بمب هر شب صدا می ده، ننه برای جعفر چیزی از اين غذا گذاشتی ؟ آنوقت پای سفره برای من جا باز كرد و غذايش را در بشقاب به دو نيم تقسيم كرد . شمع طاقچه را روشن كردم و به مادرگفتم: شما هم بيائيد بخورید !او گفت: من سيرم ناهار زيادی خوردم . هوا داشت سردوسردتر می شد. آب باران ميخواست به داخل اتاقمان كه از كف حياط پائينتر بود بيايد .مادر گفت: دوباره قوز بالای قوز شد، حالا من باید تا صبح، آب از توی اتاق جمع کنم. نزدیک اجاق كه رفتم. جواد گفت این قدر نزدیک اجاق نشين من سردمه کتاب هایت را جمع و تعطيل کن، ننه راستی يادم رفت بهت بگم، صبح جعفر را با دوستش شوتی تو بازار دیدم. مادر گفت: شوتی دیگه کیه ؟ جواد گفت: يه بچه ريزه ميزه ، چند هفته ائی ميشه كه از بوشهر اومده ، با جعفر و من حمالی ميكنه، بی پدر ومادره ، بجز كارتن خوابی تو بازار، گاهی خونه عمه اش ميره . مادر با شنيدن صدای رعد در اتاق را باز كرد و رو به حياط گفت: ای خدا زود تر جعفرو برسون. برقی كه از ابر سیاه در آسمان بيرون زد ، حياط را روشن كرد و مادر را بیشتر به وحشت انداخت. یکباره در حیاط با سر و صدا باز شد و جعفر به همراه پسری دو رگه و كوتاهتر و لاغرتر از خودش با لباس هائی پاره و وصله زده و کفش هایی پلاستيكی که در آن آب جمع شده و صدای شلپ شلپ می داد وارد خانه شدند. مادر از جای خود پرید و گفت: خدا را شکر كه آمدید. جعفر گفت:این دوستم شوتیه ، مثل ما پدرش مرده، شوتی مادر هم نداره، ننه اش پارسال مرده .مادر نگاهی مهربان به پسرک که با خجالت سلام میکرد انداخت ، وقتی شوتی كفشهايش را در آورد از بس تو آب راه رفته بود پاهایش سفید و پینه بسته شده بود. مادر گفت: بیایید نزدیک بخاری خود را گرم کنید. جعفر شلوارش را در آورد و دور کمرش یک حوله پیچاند. مادر شروع به خشک کردن شلوارش رو بخاری کرد که دوباره بتونه اونو بپوشه. شوتی مثل موش آبكشيده با همان لباسهای خیس کنار اجاق نفتی رفت. مادر گفت: چرا اينقدر دیر کردید؟ جعفر گفت: از بازار تا خونه بخاطر بارون ماشین گیرمون نيومد كه بيايم، شوتی هم که خونه عمه اش خیلی دوره ميترسيد اگه دير برسه شوهر عمه اش دعواش بكنه، شوتی ميخواست امشبو تو بازار بمونه ديدم برق رفته و سردشه و ميلرزه من موندم تا راضيش كردم با من بياد ، تمام جوی ها پر از آب شده بود ، خیابان ها تاریک تاريك بود، شانس آورديم تو جوب نيفتاديم . مادر نگاهی به شوتی فلكزده كرد و آهی کشید و گفت: خدايا قربان مهربانيت از بچهای من هم بدبخت تر وجود داره.! مادر گفت : ننه شام میخورید؟ جعفر گفت: بله ، ته مانده ديگ غذا را با مقداری نان وپیاز توی سینی جلوی آنها گذاشتم مادر گفت: دختر، پاشو يه لیوان آب هم بیار ، من گفتم: لیوان را ديروز جمشيد بسمت جواد پرت كرد و شكست مادر گفت: برو داخل کاسه بزرگه آب بیار .جعفر گفت:مادر امروز هوا چون بارانی بود بار برای مغازه ها كم آوردند ،پولهایم تو جیب شلوارم هست. مادر گفت: وقتی شلوارت را خشک میکردم دیدم سه تومان آوردی قربان دستهای كوچكت ،آنرا برداشتم. شوتی با خوشحالی گفت: ننه جعفر من امروز بيست پنج زار كار كردم و از جيبش پول را در آورد كه به مادرم بدهد اما مادر سه تومن پول جعفر را هم تو دست شوتی گذاشت و دستهايش را بوسيد و گفت مادرجان ، جوادم به اندازه كافی پول امروز برای ما آورده ، پولت برای خودت اينها رو هم بده به عمه ات ، نذر سالم رسيدنتون به خونه بده به يه آدم بدبخت!. بعد از شام خوردن شوتی و جعفر، مادر روی بخاری ،کتری گذاشت و اونرو را به گوشه ای از اتاق برد ، يك بالش برای جعفر و شوتی و يك بالش دیگر برای جواد گذاشت و همگی آنها با یک لحاف پر از وصله ،سروته برای خوابيدن دراز كشيدند. من هم با لحاف و بالشی در گوشه ای از اتاق دراز کشیدم و منتظر بودم كه مادر برای خواب پيشم بيايد . در زير نور شمعی كه دقايقی ديگر خاموش ميشد ، مادرم را ميديدم که با كاسه، در حال جمع کردن آب هایی بود که به داخل اتاق می آمدند و با گذاشتن لباس کهنه در نزديكی در سعی داشت جلوی ورود آب را بگیرد. برگشت و بمن گفت: دختر بخواب ،من حالا خوابم نمياد ! بعد از چند دقیقه پچ و پچ و خنده های ريز پسرها ، همگی از فرط خستگی به خوابی عميق فرو رفتند. مادركه نگاههای منتظر من را ميديد برای لحظاتی دست از كارش كشيد و آمد در کنار من دراز کشید و وانمود به خواب كرد تا من هم به خواب شیرین و پر از روياهائی خودم فرو بروم .
نگارشی از : فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

سلام
متاسفانه در ارسال داستان شوتی نگارش خانم" فاطمه اميری كهنوج " من نسخه ويرايش نشده ايشان را كه توسط ايميل دوم دريافت كرده بودم فرستادم و سپس متوجه شدم ، نسخه ويرايش شده آن در ايميل اول وجود داشته و علت اصرار من برای دريافت نسخه و طرح اوليه بوده است كه باعث ارسال داستان ويرايش نشده شده ايشان به سنترال كلاب شده است . با عذر خواهی نسخه اصلاح شده را ميتوانيد در ذيل بخوانيد .
جعفر طاهری
--------------------------------------------------------------------------------------
شوتی
صدائی كه از ناودان شنيده ميشد نشان از شدت گرفتن بارانی داشت كه از بعد از ظهر شروع شده بود . مادر تکه پلاستیکی روی سرش كشيد و تا در حياط رفت، صدایش را میشنیدم که با خود میگفت: خدایا امشب بارونته نبار ! به اتاق برگشت و بمن گفت: دختر ، هوا داره تاريك ميشه ، نميدونم چرا بچه هام نیامدند !
در حال نوشتن مشقهایم بودم ،شاممان را كه قابلمه كوچكی از سیب زمینی با گوجه فرنگی بود روی بخاری نفتی علاالدين با قاشق تند و تند هم زد . اضطراب نيامدن پسرهای كوچكش را داشت كه در بازار كار ميكردند. دستهای خسته از كار روزانه اش رو مالش ميداد ، چراغ، بر اثر قطع برق خاموش شد ، پلاستيك را برداشت و در حاليكه با عجله از اتاق بيرون ميرفت به من گفت: حواست به غذا باشه، همش بزن ته نگيره . اگه جمشيد دنبال بچه ها نرفت خودم ميرم . خانه ما دو اتاق داشت اتاق مرتب كوچك دم در مخصوص برادر بزرگم جمشید بود او بيشتر فكر خودش بود تا ما ، نوزده سالش بود و نقش پدر خانواده را برای ما داشت. مادر با التماس به جمشید ميگفت : ننه پاشو برو دنبال اون بدبختها كه تو بی برقی يه وقت نيفتن تو گودال . جمشید در جوابش ميگفت: ولم کن ننه ، ديوار از من كوتاهتر گير نيووردی ! تو این بارون کجا برم ، چطور برم كه خيس نشم؟! بيخودی ناراحتی ميكنی، خودشون الان میان، ننه برو برام شمع بيار، بخاريم نفتش كمه ، نفتش بكن .
مادربدون اهميت دادن به حرفهاش معطل نکرد، با عصبانيت درحياط را محکم بست و رفت ، ميدانستم در كوچه های گلی و تاريك، چکمه های لاستيكی گشادش بزمين میچسبیدند و يا لیز میخورد.
پس از گرفتن سه تا شمع از همسايه و پر كردن نفت بخاری اتاق جمشيد و دادن شمع به او ، غذا را كه پخته شده بود از روی اجاق برداشته و گوشه اتاق گذاشتم ، شمعها را بدون روشن كردن با ته بخاری گرم و به طاقچه چسباندم ، شروع به خواندن كتاب فارسی با استفاده از نور دريچه طلقی بخاری کردم، درسم زیاد خوب نبود مخصوصا دیکته ام.
صدای مادر و برادرم را شنیدم . جواد بود، شلوغ و فضول اما شوخ و مهربان بود. وقتی ميومد نظم خانه را بهم میریخت ، با کفشهای گلی تا دم در اتاق اومده بود ، مادر پشت سرش داد ميزد با کفشات داخل نرو ! جواد گفت: به اینا می گی کفش؟
آجی ننه فقط تو تاريكی دنبال جعفر میگشت؟! مادر گفت: از تو بچه تر و کوچيکتره، دنبال دو تاتون اومدم، امروز تونستی پول در بياری ؟ جواد گفت: آره ، برا من يكی خوب بود ، رو شانس بودم ، وقتی هوا ابری باشه وضع كار کساده ،ماشین های تره بار نميان ، بردنم برا اثاث كشی يه منزل .
جواد جوراب و شلوارش را كه پاچه هايش خيس بود ، در آورد و هر كدام را به گوشه ای از اتاق پرت کرد و در عوض چادر مادر را به دور خودش پیچاند و نزدیک بخاری نفتی رفت تا گرم شود. مادر شلوار جواد را برداشت و پولهای مچاله شده را از جيبهاش در آورد حدود بيست تومانی ميشد، خدا را شكر كرد و از ترس جمشيد مثل هميشه پولها را زير صندوق آهنی گذاشت .
از اتاق ديگر صدای جمشید می آمد كه دستور تحويل سينی غذايش را ميداد . مادر گفت : اصلاً فکر برادرش نیست که هنوز نیومده ! دختر بدو تا اوقاتش تلخ نشده سینی و كاسه و نونش را بیار . جواد گفت: پس شام من چی، ته ديگه ؟ مادر گفت: بزار شام او نو ببريم بعد برای تو هم، شام می کشم.
باران كم شده بود اما هنوز در حال باریدن بود ،گام های سریع برداشتم تا زود سينی غذا را به آنطرف حیاط برسانم. جمشيد با تشر بمن گفت :هی گوساله، ببینم توی غذام آب بارون که نریختی ؟ گفتم: نه. ليوان و شيشه سفيد را كه بغل دستش ديدم ، سينی را گذاشته و فوری برگشتم ،مادر روزنامه پهن کرده و غذا برای جواد در بشقاب گذاشته بود، بمن رو كرد وگفت: تو هم بخور ؟ جواد گفت: برا همین یه ذره غذا شريك بهم ميدی ! من گرسنمه غذا هم کمه . مادر گفت: نانت را بیشتر، قاتقت را کمتر كن، پیاز هم بخور. جواد با مسخرگی گفت : از بس پیاز بخوردم دادی شكمم مثل بمب هر شب صدا می ده! ، ننه برا جعفر چیزی از اين غذا گذاشتی ؟
جواد برای من جا باز كرد و غذايش را در بشقاب به دو نيم تقسيم كرد . يكی از شمعها را روشن كردم ،وقتی نشستم به مادرگفتم: بيا غذا بخور، گفت: سيرم ، ناهار زيادی خوردم !.
هوا داشت سرد می شد. آب باران ميخواست به داخل اتاقمان كه با كف حياط همسطح بود بيايد . مادر گفت: قوز بالا قوز شد، باید تا صبح، آب از تو اتاق جمع کنم. نزدیک بخاری پيش كتابهام كه رفتم. جواد گفت: موش كور ، کتاباتو جمع و تعطيل کن، ننه يادم رفت بت بگم، امروز تو بازار ماهی فروشها جعفر و با شوتی ديدم ، ميگو پاك ميكردن. مادر گفت: شوتی دیگه کیه ؟ جواد گفت: يه ريزه ميزه ، چند هفته ائی ميشه كه از بوشهر اومده ماهشهر ، با جعفر ميپلكه ، پدرو مادر نداره ، تو بازار شبها كارتن خوابه ، گاهی وقتی هم كوی سعدی خونه فاميلشون ميره . مادر با ديدن برقی كه از ابر سیاه در آسمان بيرون زد و شنيدن صدای شديد رعد ، در اتاق را باز كرد و گفت: ای خدا زود تر جعفر و برسون.
در حیاط با سر و صدا باز شد جعفر به همراه پسری دو رگه و كوتاهتر و لاغرتر از خودش با لباس هائی وصله زده و کفش هایی پلاستيكی که در آن آب جمع شده و صدای شلپ شلپ می داد وارد خانه شدند. مادر از جای خود پرید و گفت: خدا را شکر كه اومدید. جعفر گفت:ننه این دوستم شوتیه ، مثل ما پدرش مرده، مادر هم نداره، ننه اش پارسال مرده .
مادر نگاهی مهربان به پسرک که با خجالت سلام میکرد انداخت ، وقتی شوتی كفشهايش را در آورد از بس تو آب بارون راه رفته بود پاهایش سفید و پینه بسته شده بود. مادر گفت: نزدیک بخاری بريد خودتونو گرم کنين. جعفر شلوارش را در آورد و دور کمرش حوله بزرگه را پیچاند. مادر شلوارشو روی بند لباسی بالا بخاری گذاشت که زود خشك بشه تا دوباره بتونه اونو بپوشه. شوتی مثل موش آبكشيده تا شكم خيس بود ، مادر لحاف پيج را آورد تا شوتی هم شلوار خيسشو در بياره و لحاف پيچ را دور خودش بپيچونه . شلوار او را هم رو بند انداخت ، جواد با حوله كوچيكه موهای شوتی و جعفر را خشك كرد و با صدا و دستش ادای مف گيری از اونا را در آورد به اينصورت شوتی را با ما خودمونی تر كرد. مادر رو به جعفر گفت: ننه چرا اينقدر دیر کردی؟ جعفر گفت: شوتی چون لباساش خيس بود و دستاش بو ميگو گرفته بود و بخاطر بارون ، بار نبود كه خالی كنه ، از شوهر عمه ش ميترسيد امشب خونه شون بره ، شوتی ميخواست امشبو تو بازار بمونه ، ديدم برق رفته و سردشه و ميلرزه ،من خيلی موندم تا راضيش كردم با من بياد ، خیابان ها تاریک تاريك بود، همه جا ها رو آب گرفته بود ما هم كه نخواستيم تو جوب بيفتيم آروم آروم اومديم .
مادر نگاهی به شوتی فلكزده كرد و آهی کشید و گفت: خدايا قربان مهربانيت از بچهای بيچاره من هم بدبخت تر وجود داره.! مادر گفت : ننه شام میخورید؟ جعفر گفت: آره .
با اشاره مادر سفره پلاستيكی را از صندوق در آورده و پهن كردم ، به ته مانده ديگ غذا كمی آب اضافه و روی بخاری گذاشتم ، پس از گرم شدن با نان و پیاز و پونه در بشقاب ملامين كه مخصوص مهمان بود جلوی آنها غذا آوردم . مادر گفت: پاشو دو تا لیوان شيشه ائی آب بیار ، من گفتم: يكيشونه ديروز جمشيد برا جواد پرت كرد و شكست اون يكی ليوان هم الان پيش خودش و نجسه. مادر گفت: پس برو داخل کاسه بزرگه آب بیار تا نون تو گلوشون گير نكنه .
جعفر از جيب پيراهنش يه اسكناس پنج تومنی در آورد و به مادر داد و مادر دستهای كوچكش را بوسيد . شوتی هم با خوشحالی پاشد و از لای يه پلاستيك تو جيب پيراهنش پنج تومن پول كاركردش را آورد كه به مادرم بدهد اما مادر پنج تومن پول جعفر را هم توی دست شوتی گذاشت و دست و صورت شوتی را بوسيد و گفت: مادرجان ، جواد به اندازه كافی پول برایمان اورده ، برای نذر سالم رسيدنتون به خونه ، پول خودت و جعفر را بده به عمه ات تا صدقه بده به يه مرد بدبخت !.
بعد از شام خوردن شوتی و جعفر، مادر روی بخاری ،کتری گذاشت و چای دم كرد و از يه گوشه صندوق آهنی كمی نقل رنگی گرد با شكلات مينو و تخمه آفتاب گردون برای مهمان كوچكمون آورد . خوشی شب نشينی با سوخته و تمام شدن شمعها بسر رسيد ، برای پسرها تشك و بالش آورد و روی آنها را با لحاف بزرگ چهل تكه مان پوشاند . بعد تشك و بالش و لحاف وصله دار مشتركمان را در گوشه ای ديگر از اتاق انداخت و من دراز کشیدم و منتظر ماندم كه مادر برای خواب پيشم بيايد .
در زير نور كم شعله بخاری ، مادر را ميديدم که با چلاندن آب پارچه در طشت ، آب هایی را که ازطرف حياط به داخل اتاقمان می آمدند جمع ميكرد . چشمهای باز مرا كه ديد بمن گفت: مادر بخواب ،من حالا حالاها خوابم نمياد !
بين سه سايه از سرهای افتاده بر روی ديوار اتاق ، سايه سر وسطی به چپ و راست تكان ميخورد و نشان از شعف و شادی صاحب آن از داشتن حامی داشت . بعد از چند دقیقه پچ و پچ و خنده و حرفهای نامفهوم ، پسرها از فرط خستگی به خوابی عميقی فرو رفتند.
سكوت شب را بجز صدای باران ريزی كه به پشت در آهنی ميخورد و گاهی آواز عربده مانندی كه از اتاق توی حياط می آمد صدای شرشر آبی ميشكست كه مادرم در طشت ميريخت .
مادر كه برای باری ديگر نگاههای منتظر و چشمان نمناك من را ديد ، دست از كارش كشيد و پارچه را بزير در چپاند و آمد در کنار من دراز کشید و وانمود به خواب كرد تا من هم به خواب شیرین و پر از روياهائی خودم فرو بروم .
نگارشی از : فاطمه اميری كهنوج
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

شیوه مدیریت دولتی
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه!»...

شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی آشنا شده‌اید..
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

تیزهوشی لقمان

روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد .

زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید .
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند .
حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید .
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

بخش پونتیاك شركت خودروسازی جنرال موتورز شكایتی را از یك مشتری با این مضمون دریافت كرد: «این دومین باری است كه برایتان می نویسم و برای این كه بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال ، موضوع این است كه طبق یك رسم قدیمی ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست كه ما پس از شام رای گیری می كنیم و براساس اكثریت آرائ نوع بستنی ، انتخاب و خریداری می شود.
این را هم باید بگویم كه من بتازگی یك خودروی شورولت پونتیاك جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه كه برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو بازمی گردم ، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری كه بخرم چنین مشكلی نخواهم داشت. خواهش می كنم درك كنید كه این مساله برای من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم.
می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاك من وقتی بستنی وانیلی می خرم روشن نمی شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟مدیر شركت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شك و تردید برخورد كرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یك مهندس را مامور بررسی مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد!مهندس جوان و جویای راه حل ، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده كرد. یك شب نوبت بستنی شكلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد!
نماینده شركت به جای این كه به فكر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش كرد با موضوع منطقی و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتی را از لحظه ترك منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت كرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیك در مغازه در قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی كمتر از دیگر بستنی هاست.
این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی كرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز این مشكل می شود.
خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراكم بخار در موتور و پیستون ها دیگر روشن نمیشد. فکر می کنید اگه این اتفاق توی ایران رخ می داد، مسئولین مربوطه چیکار می کردن؟
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

خیلی خری !
علامه جعفری می گفت تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم
«یا امام رضا دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی نشونه شم این باشه که تا وارد صحنت شدم
از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می زنه من پیامتو بگیرم»

گفتند وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد
یه دفه دیدم داره میره خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟

روشو که برگردوند دیدم زن من نیست بلافاصله بهم گفت:
«خیلی خری»
حالا منم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه.
زنه دید انگار دست بردار نیستم دارم نگاش می کنم گفتش
«نه فقط خودت پدر و مادر و جدو آبادتم خرند»

علامه میگن این داستانو برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می خندید.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

داستان زندگی
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
((تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.))
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه مي‌شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را برای خواهرم مي‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

نكته اخلاقي:
به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما مي‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست.
فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی
از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”