داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 24
تاریخ عضویت: شنبه 20 خرداد 1396, 9:45 am
سپاس‌های دریافتی: 3 بار
تماس:

Re:

پست توسط resane.modern1111 »

ganjineh نوشته شده:کاترين بيوه زن 45 ساله اي بود که صاحب يک پانسيون بود.پانسيونی که در همه شهر ارزانتر از آن يافت نميشدامّا با اين حال تمام مردان مجرد شهر دشمن کاترين بودند،زيرا از حدود دو سال قبل که شوهر کاترين مرده بود،او ديگر اتاق های پانسيونش را به مردان اجاره نميداد و مستاجرانش فقط زنها بودند.کاترين متعقد بود که اينطوری راحت تر است و در ضمن فرصت درد دل کردن و درد دل شنيدن با مستاجرانش را داردمانند بانو ربرتا که پيرزنی 65 سله بود و کاترين بيش از هرچيز از موهای بلند و خورمايی رنگش خوششمی آمد.پيرزن اگرچه به ندرت از اتاقش بيرون ميآمد،اما خانوم کاترين حداقل هفته اي دوبار به سراغ اين پيرزن می آمد و با او درد دل ميکرد و...تا اينکه يک روز صبح خانم روبرتا دچار سکته قلبی شد و کاترين نيز به خواهر زاده او زنگ زد و خبر داد تا قبل از ظهر پيرزن را به بيمارستن رساندند.امّا سه روز بعد خانم روبرتا تمام کرد و کاترين داشت تويه خانه اش برای مرگ همدمش ميگريست که خواهر زاده او آمد و بسته ای را به زن داد و رفت.کاترين بسته را باز کرد و يک کلاه گيس خرمايی رنگ و بلند را ديد که کنارش اين ياد داشت قرار داشت:خانوم کاترين اين تنها چيز با ارزشی است که ميتواند شما را خوشحال کند.مرا برای همه چيز ببخشيد.امضاء:رابرت يانگ.خوشحال کند.


چقدر زیبا
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

حکمت خدا - جوانمرد ( داستانی واقعی)
بيش از سی سال پیش صبح زود هوا گرگ ومیش بود. پدر خانواده ، نهار را بست ترك موتور و بسوی کار براه افتاد . ربع ساعت بود که در جاده کوهستانی آغاجاری حرکت میکرد یه تریلی از پیچ روبرو منحرف شد و موتوری را درست ندید و او را با چرخ عقب تريلی زد . پدر از موتور پرت شد رو زمین و بلند نشد. ! راننده از تو آینه نگاه میکرد و متوجه شد اما راهش را گرفت و رفت مراسم تشیع پدر تمام شد. پدر قرار دادی بود. مادرجوان با دو پسر کوچک ماند با هزاران بدبختی در پيش رو . مادر با کمک دایی و بیچارگی و كار در خونه مردم پسرانش را بزرگ کرد. پسر بزرگ را زن داد او درشرکت نفت امیدیه کار میکرد . پسر دوم بهمراه مادرش در کنار برادر بزرگ زندگی جداگانه داشتند. او با قسط تریلی خرید و شروع به بار بردن از خوزستان بسوی اصفهان کرد . شنیده بود گاراژی هست مخصوص راننده های كاميون و تریلی ها در اصفهان .به انجا ميرفت که استراحت و حمام کند . يكروز صبح روی تخت نشسته بود که صبحانه برایش بیاورند . پیرمرد صاحب گاراژ آمد کنار تختش نشست و شروع به گپ و صحبت کرد که ای آقا چند مدت است رانندگی میکنی و از کجا امدی و پسر جواب میداد .تا اسم شهرش را آورد پیرمرد منقلب شد. !
پيرمرد پرسيد : گفتی از امیدیه ؟ پسر گفت: بله . پیرمرد گفت : من زمانیکه جوان بودم تریلی داشتم و مثل تو بار میبردم . فلان سال ،یک روز صبح زود كه هنوز هوا تاريك بود به یک موتوری زدم. فکر کنم که فوت کرد !.جاده کوهستانی بود و فلان محل بود. و افسوس خورد .!! پيرمرد گفت : پسرم رفتی از پدر و مادرت بپرس ؟ که آیا خانواده او را میشناسن . من حلالیت میخواهم ازشان بگیرم و دیه خون آن مرد را به خانواده اش بدهم . پسر سکوت کرده بود بعد گفت : چرا نایستادی كه ببریش دکتر؟ پیرمرد گفت:ترسیده بودم . و زن وبچه داشتم. پسر گفت: باشه ميرم و میپرسم . فردا که حرکت کرد بسوی شهر خود ، شب که رسید خانه ، رفت پیش برادر بزرگش و گفت: برادر بیا تو اتاق مادر حرفی دارم كه بايد بزنم، برادرها و مادر در کنار هم نشستند . پسر گفت : مادر من قاتل پدر را پیدا کرده ام ! مادر گفت چطور ؟ پسر کل داستان را گفت. مادراشک در چشم گفت : بهش میگفتی :چرا ولش کردی؟ اگه ميبرديش دكتر از خونريزی نميمرد . برو بهش بگو ما انوقت گرفتار بودیم حالا دیه نمیخواهیم . بگو ما حلالت کردیم. برادر بزرگ گفت همین حرف مادر را برو بزن . پسر چند روز بعد رفت اصفهان و شب رفت همان گاراژ . پیرمرد که بی صبرانه منتظر پسر بود صبح دیدش و گفت : پسرم چکار کردی خانواده مقتول را پیدا کردی ؟ پسر گفت بله پیدا کردم و شما را هم حلال کردند. پیرمرد اشک ریخت و گفت: پس من خودم با تو بیایم از نزدیک حلالیت بطلبم و دیه پدرشون را بدم . پیرمرد با پسر فردا حرکت کردند. وقتی به جاده کوهستانی آغاجاری رسیدند محل تصادف را پیرمرد نشان داد . پياده شدن ، پسرخودش را کنترل میکرد و هر دو فاتحه فرستادند . عصر شد پیرمرد را برد اتاق خودشان و پیام به زن برادر داد تا برادرش كه از كار آمد بیاید. پیرمرد گفت : کی میرویم خانه مقتول ؟پسر گفت : صبر کن تا برادرم بیاید . و شب شام را با برادر و همگی خوردند. در آخر پسر رو به پيرمرد كرد و گفت : خانواده مقتول خود ما هستیم. شما بفرمایید ، پیرمرد انگار درست نفهمید و دوباره برايش تکرار کردد . چشم پیرمرد از حدقه در آمد! گفت خدایا درست فهمیدم. پسر گفت بله. پیرمرد گریه کرد. گفت: عجب! حکمت خدا را ببین .!!
مادر گفت : کاش فقط ولش نمیکردی و اشک خود را پاک کرد، مادر گفت:ما تو را بخشیدیم و حلالت کردیم . پیرمرد با گريه گفت : نه شما از من دیه بگیرید من مال و ثروت دارم . هر بلایی هم میخواهید سرمن در بیارید . تمام زندگیم را با عذاب وجدان سپری کردم . مادر گفت: آقا ما آن وقت نیاز داشتیم ، اما حالا دیگر نیاز نداریم . پیرمرد شرمنده شده بود از این همه گذشت و همچنين صبوری پسر کوچک که مدتها میدانسته اما بروی او نیاورده بود و حلالیت گفتند و بعد یک امان نامه بهش دادند و پسر ، پیرمرد را دوباره برد اصفهان و با هم رفتن گاراژ . پسرهای پیرمرد گفتند: پدر چی شد ؟ خانواده مقتول را دیدی؟ پیرمرد گفت : این جوانمرد پسر خانواده مقتول بوده که در تمام عمرم جوانمردتر از این جوان ندیده بودم. برویم تعریف کنم برایتان . پسر مرتب میرفت همان گاراژ . یکروز که رسید به گاراژ پارچه سیاهی را دید رویش تسلیت برای پیرمرد نوشته بودند . برای عرض تسلیت بطرف پسرهای پیرمرد رفت. انها گفتند :پدر ما شما و برادرت را جزو پسران خود حساب کرده و به شما ارث داده بعد از چهلم بیایید سند سهم خود را بگیرید .
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

شوتی
صدائی كه از ناودان شنيده ميشد نشان از شدت گرفتن بارانی داشت كه از بعد از ظهر شروع شده بود . مادر تکه پلاستیکی روی سرش كشيد و تا در حياط رفت، صدایش را میشنیدم که با خود میگفت: خدایا امشب بارونته نبار ! به اتاق برگشت و بمن گفت: دختر ، هوا داره تاريك ميشه ، نميدونم چرا بچه هام نیامدند !
در حال نوشتن مشقهایم بودم ،شاممان را كه قابلمه كوچكی از سیب زمینی با پياز و گوجه بود روی بخاری نفتی علاالدين با قاشق تند و تند هم زد . اضطراب نيامدن پسرهای كوچكش را داشت كه در بازار كار ميكردند. دستهای سرد خسته از كار روزانه اش رو مالش ميداد . چراغ، بر اثر قطع برق خاموش شد ، پلاستيك را دوباره برداشت و در حاليكه با عجله از اتاق بيرون ميرفت به من گفت: حواست به غذا باشه، همش بزن كه ته نگيره . اگه جمشيد دنبال بچه ها نرفت خودم ميرم . خانه ما دو اتاق داشت اتاق مرتب كوچك دم در مخصوص برادر بزرگم جمشید بود او بيشتر فكر خودش بود تا ما ، نوزده سالش بود و نقش پدر خانواده را برای ما داشت. صدای مادر را ميشنيدم كه با التماس به جمشید ميگفت : ننه پاشو برو دنبال اون بدبختها كه تو اين تاريكی و بی برقی يه وقت نيفتن تو گودال . جمشید در جوابش ميگفت: ولم کن ننه ، ديوار از من كوتاهتر گير نيووردی ! تو این بارون کجا برم ، چطور برم كه خيس نشم؟! بيخودی ناراحتی ميكنی، خودشون الان میان، ننه برو برام شمع بيار، بخاريم نفتش كمه ، نفتش بكن .
مادر بدون اهميت دادن به حرفهاش معطل نکرد، با عصبانيت درحياط را پشت سرش محکم بست و رفت ، ميدانستم در كوچه های گلی و تاريك، محله مان چکمه های لاستيكی گشادش بزمين میچسبیدند و يا لیز میخورد.
پس از گرفتن سه تا شمع از همسايه و پر كردن نفت بخاری اتاق جمشيد و دادن شمع به او ، غذا را كه پخته شده بود از روی اجاق برداشته و گوشه اتاق گذاشتم ، شمعها را بدون روشن كردن با ته بخاری گرم و به طاقچه چسباندم ، شروع به خواندن كتاب فارسی با استفاده از نور دريچه طلقی بخاری کردم، درسم زیاد خوب نبود مخصوصاً دیکته ام.
صدای مادر و برادرم را شنیدم . جواد بود، قلدر و شلوغ و فضول ، اما شوخ و قلبی مهربان داشت. وقتی ميومد نظم خانه را بهم میریخت ، با کفشهای گلی تا دم در اتاق اومده بود ، مادر پشت سرش داد ميزد با کفشات داخل نرو ! جواد گفت: به اینا می گی کفش؟
آبجی ، ننه ام فقط تو تاريكی دنبال جعفرش میگشت؟!
مادر گفت: از تو بچه تر و کوچيکتره، دنبال دو تاتون اومدم، امروز تونستی پول در بياری ؟
جواد گفت: آره ، برا من يكی خوب بود ، رو شانس بودم ، وقتی هوا ابری باشه وضع كار کساده ،ماشین های ميوه و تره بار نميان ، امروز بردنم برا اثاث كشی يه منزل .
جواد جوراب و شلوارش را كه پاچه هايش خيس بود ، در آورد و هر كدام را به گوشه ای از اتاق پرت کرد و در عوض چادر مادر را به دور خودش پیچاند و نزدیک بخاری نفتی رفت تا گرم شود. مادر شلوار جواد را برداشت و پولهای مچاله شده نم كشيده اش را از جيبهاش در آورد حدود بيست تومانی ميشد، خدا را شكر كرد و از ترس جمشيد مثل هميشه پولها را زير صندوق آهنی گذاشت .
از اتاق ديگر صدای جمشید می آمد كه دستور تحويل سينی غذايش را ميداد . مادر گفت : اصلاً فکر برادرش نیست که هنوز نیومده ! دختر بدو تا اوقاتش تلخ نشده سینی و كاسه و نونش را بیار . جواد گفت: پس شام من چی، ته ديگه ؟ ! مادر گفت:عزيز دلم بزار شام او نو ببريم بعد برای تو هم، شام می کشيم.
باران كم شده بود اما هنوز در حال باریدن بود ،گام های سریع برداشتم تا زود سينی غذا را به آنطرف حیاط برسانم. جمشيد با تشر بمن گفت :هی گوساله، ببینم توی غذام آب بارون که نریختی ؟ گفتم: نه. ليوان و شيشه سفيد را كه بغل دستش ديدم ، سينی را گذاشته و فوری برگشتم ،مادر روزنامه پهن کرده و غذا برای جواد در بشقاب گذاشته بود، بمن رو كرد وگفت: تو هم بخور ؟ جواد گفت: برا همین یه ذره غذا شريك بهم ميدی ! من گرسنمه غذا هم کمه . مادر گفت: نانت را بیشتر، قاتقت را کمتر كن، پیاز هم بخور. جواد با مسخرگی گفت : از بس پیاز بخوردم دادی شكمم مثل بمب هر شب صدا می ده! ، با دلسوزی گفت ننه برا جعفر چیزی از اين غذا گذاشتی ؟
جواد برای من جا باز كرد و غذايش را در بشقاب به دو نيم تقسيم كرد . يكی از شمعها را روشن كردم ،وقتی نشستم به مادر گفتم: بيا غذا بخور، گفت: سيرم ، ناهار زيادی خوردم !.
هوا داشت سرد می شد. آب باران ميخواست به داخل اتاقمان كه با كف حياط همسطح بود بيايد . مادر گفت: قوز بالا قوز شد، باید تا صبح، آب از تو اتاق جمع کنم. نزدیک بخاری پيش كتابهام كه رفتم. جواد گفت: موش كور ، کتاباتو جمع و تعطيل کن، ننه يادم رفت بت بگم، امروز تو بازار ماهی فروشها جعفرو با شوتی ديدم ، ميگو پاك ميكردن. مادر گفت: شوتی دیگه کیه ؟ جواد گفت: يه پسر ريزه ميزه ، چند هفته ائی ميشه كه از بوشهر اومده ماهشهر ، با جعفر ميپلكه ، پدرو مادر نداره ، تو بازار شبها كارتن خوابه ، گاهی وقتا ميره كوی سعدی خونه فاميلشون .
مادر با ديدن برقی كه از ابر سیاه در آسمان بيرون جهيد و شنيدن صدای شديد رعد ، در اتاق را باز كرد و گفت: ای خدا زود تر جعفرو برسون.
در حیاط با سر و صدا باز شد ،جعفر به همراه پسری دو رگه و كوتاهتر و لاغرتر از خودش با لباس هائی وصله زده و کفش هایی پلاستيكی که در آن آب جمع شده و صدای شلپ شلپ می داد وارد خانه شدند. مادر از جای خود پرید و گفت: خدا را شکر كه اومدید. جعفر گفت:ننه این دوستمه ، اسمشم شوتیه ، مثل ما پدرش مرده،يتيمه، مادر هم نداره، ننه اش پارسال مرده .
مادر نگاهی مهربان به پسرک که با خجالت سلام میکرد انداخت ، وقتی شوتی كفشهايش را در آورد از بس تو آب بارون راه رفته بود پاهایش سفید و پینه بسته شده بود. مادر گفت: نزدیک بخاری بريد خودتونو گرم کنين. جعفر شلوارش را در آورد و دور کمرش حوله بزرگه را پیچاند. مادر شلوارشو روی بند لباسی بالا بخاری گذاشت که زود خشك بشه تا دوباره بتونه اونو بپوشه. شوتی مثل موش آبكشيده تا شكم خيس بود ، مادر لحاف پيج را آورد تا شوتی هم شلوار خيسشو در بياره و لحاف پيچ را دور خودش بپيچونه . شلوار او را هم رو بند انداخت ، جواد با حوله كوچيكه مون موهای شوتی و جعفر را خشك كرد و با صدا و دستش ادای مف گيری از اونا را در آورد به اينصورت شوتی را با ما خودمونی تر كرد. مادر رو به جعفر گفت: ننه چرا اينقدر دیر کردی؟
جعفر گفت: شوتی بخاطر بارون چون لباساش خيس بود و دستاش بو ميگو گرفته بود و امروز بار نبود كه خالی كنه ، از شوهر عمه ش ميترسيد امشب خونه شون بره ، شوتی ميخواست امشبو تو بازار بمونه ، ديدم برق رفته و سردشه و ميلرزه ،من خيلی موندم تا راضيش كردم با من بياد ، خیابان ها تاریک تاريك بود، همه جا ها رو آب گرفته بود ما هم كه نخواستيم تو جوب بيفتيم آروم آروم اومديم .
مادر نگاهی به شوتی فلكزده كرد و آهی کشید و گفت: خدايا قربان مهربانيت از بچهای بيچاره من هم بدبخت تر وجود داره.! مادر گفت : ننه شام میخورید؟ جعفر گفت: آره .
با اشاره مادر ، سفره پلاستيكی را از صندوق در آورده و پهن كردم ، به ته مانده ديگ غذا كمی آب اضافه و روی بخاری گذاشتم ، پس از گرم شدن با نان و پیاز و پونه در بشقاب ملامين كه مخصوص مهمان بود جلوی آنها غذا گذاشتم . مادر گفت: پاشو دو تا لیوان شيشه ائی آب بیار ، من گفتم: يكيشونه ديروز جمشيد برا جواد پرت كرد و شكست اون يكی ليوان هم الان پيش خودشه ، نجسه. مادر گفت : پس برو داخل کاسه بزرگه آب بیار تا نون تو گلوشون گير نكنه .
جعفر از جيب پيراهنش يه اسكناس پنج تومنی در آورد و به مادر داد و مادر دستهای كوچكش را بوسيد . شوتی هم با خوشحالی پاشد و از لای يه پلاستيك تو جيب پيراهنش پنج تومن پول كاركردش را آورد كه به مادرم بدهد اما مادر پنج تومن پول جعفر را هم توی دست شوتی گذاشت و دست و صورت شوتی را بوسيد و گفت: مادرجان ، جواد به اندازه كافی پول برایمان اورده ، برای نذر سالم رسيدنتون به خونه ، پول خودت و جعفر را بده به عمه ات تا صدقه بده به يه مرد بدبخت !.
بعد از شام خوردن شوتی و جعفر، مادر روی بخاری ،کتری گذاشت و چای دم كرد و از يه گوشه صندوق آهنی كمی نقل رنگی گرد با شكلات مينو و تخمه آفتاب گردون برای مهمان كوچكمون آورد . خوشی شب نشينی با سوخته و تمام شدن شمعها بسر رسيد ، برای پسرها تشك و بالش آورد و روی آنها را با لحاف بزرگ چهل تكه مان پوشاند . بعد تشك و بالش و لحاف وصله دار مشتركمان را در گوشه ای ديگر از اتاق انداخت و من دراز کشیدم و منتظر ماندم كه مادر برای خواب پيشم بيايد .
در زير نور كم شعله بخاری ، مادر را ميديدم که با چلاندن آب پارچه در طشت ، آب هایی را که ازطرف حياط به داخل اتاقمان می آمدند جمع ميكرد . چشمهای باز مرا كه ديد بمن گفت: مادر بخواب ،من حالا حالاها خوابم نمياد !
بين سه سايه از سرهای افتاده بر روی ديوار اتاق ، سايه سر وسطی به چپ و راست تكان ميخورد و نشان از شعف و شادی صاحب آن ، از داشتن حامی داشت . بعد از چند دقیقه پچ و پچ و خنده و حرفهای نامفهوم ، پسرها از فرط خستگی به خوابی عميقی فرو رفتند.
سكوت شب را بجز صدای باران ريزی كه به پشت در آهنی ميخورد و گاهی آواز عربده مانندی كه از اتاق توی حياط می آمد صدای شرشر آبی ميشكست كه مادرم در طشت ميريخت .
مادر كه برای باری ديگر نگاههای منتظر و چشمان نمناك من را ديد ، دست از كارش كشيد و پارچه را بزير در چپاند و آمد در کنار من دراز کشید و وانمود به خواب كرد تا من هم به خواب شیرین و پر از روياهائی خودم فرو بروم .
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه 018
در سال 1365 من در روستای گرگر تایم صبح درس میدادم وبعدظهر ها ميرفتم روستای مشراگه برای درس دادن و دانش اموزانم مختلط بودند. انروز ظهربا شاگردم الیاس بسوی مشراگه براه افتادم . پلی بین مشراگه و گرگر بود وزیر پل سگهای درنده استراحت میکردند.
درمشراگه سرکلاس بودم. درس ازشاگردی پرسیدم و بلد نبود . اشاره به الیاس کردم و گفتم : تو هم مثل الیاس تنبلی هرو از بر تشخیص نمی دهی. الیاس بد جورِ نگاهم كرد و هیچی نگفت .
بعداز کلاس من و الیاس بطرف گرگر حركت كردیم. سرپل که رسیدیم الیاس با صدای خاصی سگها درنده را بسوی من کشاند. و خودش فرار کرد و رفت دور نشست و نگاه میکرد.
من بدو سگها هم بدو . التماسش کردم، الياس كمك كمك كردم . جیغ ميزدم دیگرنصف جان شدم که سگی امد ،گوشه چادرم را به دندان گرفت سگهای دیگر هم بطرفم میدویدند .
من همچنان میدویدم و قلبم داشت ازجایش کنده می شد.
دیدم الیاس با سنگ زدن به سگها و صدا درآوردن من را نجات داد.
وقتی به در خانه رسیدم الياس گفت : خانم معلم دیگه نگو الیاس تنبله .
من تا آخر سال اسم الیاس را بعنوان تنبل نگفتم .
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه 053
دو دانش اموز خواهر داشتيم که فوق العاده زرنگ بودند.
دبیران میگفتند شاید پدر و مادر تحصيلكرده و با سواد دارند ،یا کلاس خصوصی میروند.
من مادرشان را دیده بودم كه زن ساده و بی سوادی بود.
یکیشون پایه اول بود و تمام درسهاش بیست و یکی ديگه پایه سوم .
پایه سومیه درمسابقات قرآن و نقاشی شرکت کرده و در استان رتبه اول اورده بود. استان اسم و مشخصاتش و تلفن مدرسه را فرستاده بود به تهران .
از تهران كه کلیه اطلاعات دانش اموز با شماره تلفن مدیر مدرسه را داشت
یکروز به من زنگ زده شد که فلان شاگردتان كه رتبه اول اورده لطفاً بفرست با پدرش بیاد تهران تا با بقيه نخبگان مسابقه بدهد من هم گفتم : چشم .
فردا به شاگرد گفتم با پدرت بیا تا بروی تهران برای مسابقه . سکوت کرد و عاقبت گفت :‌ چشم خانم .

دوباره از تهران بمن فشار آوردند. و من هم فشار را رو شاگرد اوردم. تا چند بار بهش گفتم و اخرین بار التیماتوم بهش دادم. فردا با پدرت میایی والا مدرسه راهت نمیدم.
انروز در دفتر کار میکردم که خواهر کوچکترش آمد و گفت :خانم مدیر بابام دم در دفتره . یک لحظه بیاید. چند دقيقه بعد من رفتم که با پدرش حرف بزنم. وای!.. خدای!.. من.! چه دیدم . متوجه شدم که دختر بزرگ یک دستش پدرش را گرفته و دختر کوچک دست دیگر . پدرکور بود. و در راهبند ريل آهن قطار گدایی میکرد و بارها خودم او را دیده بودم. از خجالت سرم را انداختم پایین .و دختر بزرگ گفت:خانم بگويید نمیتوانم بیایم تهران در مسابقه شرکت کنم.
من گفتم :چشم . حالا بيا برو سر كلاس درست .
از کردارخودم پشیمان شدم و تو دلم احسنت گفتم به این شاگرد رتبه اول مدرسه ام .
دیگر هرچه از تهران زنگ زدند من جواب تلفن را ندادم.
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

همسايه ام مژگان خانم  1
همسايه ام مژگان خانم برايم تعريف كرد تابستان پارسال روز یکشنبه ساعت چهار عصر پياده از خانه برای خريدی كوچك  از سوپر نزديك به محله مان رفتم بیرون ،  سرکوچه دوم که رسیدم یه ماشین ۲۰۶ به طرفم  اومد و ناگهان راهم را بست و سه تا مرد قوی هيكل منو بغل كردن و با زور  پرتابم کردن روی صندلی عقب ماشین، بر اثر شوكه شدن لحظات اول هيچ صدائی ندادم و پس از سوار شدن آنها شروع كردم به  جیغ زدن  ، يكی از مردان محكم با دست پشت گردنم زد و ديگری يه گونی انداخت روی سرم و گفتن اگر داد و بیداد کنی با چاقو پهلویت را سوراخ میکنیم . لحظاتی بعد موبايلم را از جيب مانتو ام برداشتن . با التماس گفتم به چه گناهی با من اينكار را ميكنيد ؟ جواب شنيدم كه بعداً ميفهمی و بهت میگیم .   مسافتی كه تو جاده رفتیم بهشون گفتم تو را خدا اين گونی را برداريد حالت خفگی بهم دست داده . جواب شنيدم ، اگر ساکت نباشی خورد و خمیرت میکنیم ، خفه شو  وگرنه ميچپونيمت صندوق عقب تا معنی واقعی خفگی را بفهمی.   هزار فکر بد به سرم راه پیدا کرد خدایا مگر من چکار کرده بودم !  نكند يكی از افراد خانواده ام اشتباهی مرتکب شده  و من باید حالا تقاصش را پس بدهم . بجز كم بودن هوا ،  زبانم خشک  و پاهایم سست شده بود  و  ترسم از انجام عمل بی ناموسی باعث شده بود كه سخت مضطرب و  پریشان شوم.  با اينكه سعی ميكردند سرم را پائين نگه دارن ، اما كمی از گونی ديد داشتم  . نزدیک پلیس راه كه شدیم تو دلم گفتم اگر ایستاد ، داد  ميزنم تا کمک بگیرم اما ذهی خیال باطل ،  به آرامی از پلیس راه بدون اينكه ماموری باشد كه دستور  توقف دهد  رد شدن و من در دلم به شانس بدم لعنت فرستادم ، افکارم پریشان بود مسافتی ديگر که رفتیم ماشين ايستاد از سكوت منطقه و صدای پرندگان  احساس کردم نزدیک در باغی هستيم  و بعد ماشين وارد باغ شد . صدای پارس چند تا سگ كه بشدت پارس میکردن می آمد ، پسرکی با لحجه افغانی سلام کرد و گفت هوشنگ خان خوش آمدید . همانجا وسط باغ  در حاليكه هنوز گونی روی سرم بود وادارم كردن تمام طلاهايم را  بكنم و به دست يكی از آنها بدهم بعد گونی را از روی سرم برداشتن . رئيسشون هوشنگ خان گفت : آقا امیر این خانم را ببر تو سالن  .
 
 
 
 
 
 
همسايه ام مژگان خانم  2
چون ترسیده بودم  دستشویی شدید داشتم به امیر گفتم می‌خواهم بروم توالت ،  امیر من را برد آخر باغ در سالنی كه نيمه ساز بود و يكسر آن راهروئی بود که یک توالت و روشویی داشت با ترس رفتم  تو دستشویی ،بعد پسرک من را برگرداند تو سالن ،  کف اونجا موکت كوچك و كثيفی پهن شده بود و در و ديوار هنوز گچكاری نشده بود و اون سالن  يك پنجره  رو به حياط باغ داشت كه خيلی هم بالا بود . به  پسر گفتم تو را  بخدا منو نجات بده ،  هرچی پول بخواهی بهت میدم . امیر گفت نترس خانم شما اوليش نيستيد ، اذیتت نمی کنند . اينكار هميشگيشونه ،  پولشونه كه گرفتن ولت ميكنن ميری من هم كارگر اينجام و جرائت ندارم با اينا در بيفتم يادت باشه الان كه ميرم بيرون قراره زنجير سگها را باز كنم يكوقت بفكر فرار نيفتی كه سگها تكه تكه ات ميكنن. امير هنگام رفتن در سالن را از پشت قفل كرد . من هم نشستم رو موكت و برای حال و روز خودم  زار زار شروع به گریه کردن کردم  و بعد از كلی گريه حواسم رفت پیش بچه ها و همسرم ، چرا كه  من بايستی خيلی زودتر از اينها میرفتم خانه و حالا بیشتر از دو ساعت شده و انها الان دلواپس من هستن و شب حتماً زنگ می‌زنن به مادر و پدر و خانواده ام . خدا کنه ،  پدر و مادرم سکته نکنند.  پسرك  آمد همراهش دو تا پتو و یک بالشت بود که از بس کثیف بودن حالم بهم میخورد امیر گفت یک پتو برا زير  و پتوی دیگر برای رو ، بینداز و بخواب  . امیر كه رفت دوباره گریه ام شروع شد پیش خودم فکر کردم که هرکس حالا درباره من چیزی می‌گوید شاید با کسی فرار کرده  شاید تصادف كرده و يا  دزدیدنش و هزاران فکر دیگر بسرم آمد . هوا تاريك شده بود ،  امیر یک استکان چای با نان و حلوا شکری برایم بعنوان شام آورد از گلویم هیچی پایین نمی‌رفت اما بلاخره چای را با کمی حلوا  خوردم امیر دوباره گفت خانم صدای سگهای هار را كه پشت در اين سالن ميشنوی ! يكوقت فکر فرار به سرت نزند كه من زنجير  اين سگها را باز كردم  و  آدم غريبه را تيكه و پاره ميكنن . نمی‌توانستم بخوابم ميترسیدم که اون مردان شب بهم حمله کنند و از بی ناموسی خیلی ميترسیدم. صدای خنده و تفريح  هوشنگ خان و رفقاش از خانه ويلائی اول باغ  تا ساعت سه شب  می آمد  و من از استرس خواب به چشمم نمی آمد و تا اذان صبح بیدار بودم ، از خستگی دم صبح شاید دو ساعت خوابم برد و اونم همش کابوس می‌دیدم صبح رنگ بصورتم نبود و تمام بدنم منقبض شده بود ساعت ده امیر با یک کپ چای  و نان و پنیر آمد و گفت هوشنگ خان کارت دارد صبحانه كه خوردی راه بيفت بريم پيشش از امیر پرسیدم چکارم دارد گفت ميخواهد. با شما حرف بزند. رعشه به تنم افتاد بدنم سرد شد و دست و پاهایم سست و توان حرکت نداشت چون گلویم خشک بود فقط چای را سر کشیدم. و روسریم را محکم بستم و با امیر رفتیم بسوی محل هوشنگ خان .
 
 
 
 
همسايه ام مژگان خانم  3
پسر در زد  و رفتیم داخل سالن پذیرایی كه داخلش یک اشپزخانه خوب قرار داشت ، من همینطور میلرزیدم . تلفنم را ديدم كه  دست يكيشون بود . هوشنگ خان گفت شماره تلفن شوهرت را میخواهم.   من من کنان هر چه فكر كردم  اصلا شماره همسرم یادم نمی آمد و  تمام شماره ها از ذهنم پاک شده بود . گفتم تو گوشیم شماره اش هست ، گوشی را كه دادن دستم ديدم  چقدر پیام و زنگهای بدون پاسخ تو گوشی ام هست  . به همسرم تا زنگ زدم   گوشی را  هوشنگ خان گرفت و سكوت كرد .  افشین كه ترسيده بود با صدای بلند الو  الو ميكرد و ميگفت حرف بزن يه چيزی بگو چه خبر شده ؟ كجائی .  هوشنگ خان سكوت را شكست و گفت : جناب مهندس زنت پیش ماست .  دويست و پنجاه میلیون تومن تا شنبه هفته آينده مهلت داری كه  آماده کنی و  پلیس را هم نبايد خبر كنی و  اگه  خبر دادی بدان كه مرگ زنت حتمی است . افشین گفت چشم چشم و  بعد گوشی را به من دادن و تا صدای افشین را شنیدم به گریه افتادم .  افشین گفت مژگان ناراحت نباش اگر شده  ما تمام زندگیمان را  میفروشيم و تو را آزاد میکنيم . مانند موشی که در چنگ گربه اسیر باشد میلرزیدم  و شخصی كه کنار هوشنگ خان بود با چشمهای دریده و درشت ، و بد بمن نگاه میکرد . گوشی را از من گرفتن و آنرا خاموش كردن .  من گفتم چرا من را بين اين همه آدم اسیر کردید ؟ گفتن شنیده بودیم که وضع مالی خوبی دارید .  هوشنگ خان گفت مژگان خانم ، دعا كن و خدا کنه شوهرت پلیس را خبر نکنه  و الا شما را جایی میفرستم که جسدت را هرگز پيدا نكنند  و به امیر گفت ببرش  . وقتی رفتم تو سالن خدا را شکر کردم که چیز دیگر از من نخواستند .  به امیر گفتم ببين من دیشب تا صبح از ترس نخوابیدم لطف کن یک صندلی شکسته یا میز قراضه بيار میخواهم بگذارم پشت در که شب آرامتر بخوابم .  امیر یک صندلی آورد که من بعدها هر شب از داخل ميگذاشتم پشت در كه اگر کسی خواست وارد بشود بیدار شوم . نهار دمپخت دست خورده بعنوان نهار برايم آوردن .  با يه حساب سر انگشتی  متوجه شدم که دارای های نقدی خانواده ما خيلی نیست و افشين بقیه اش را ازکی قراره بگیره و چی رو بايد تو اين مدت كوتاه بفروشه !و دوباره اشکهايم سرازير شدند .
از ترسم  تند تند دستشویی میرفتم  .  صندلی را گذاشتم کنار پنجره  و باغ و آخر حياط و سگها را نگاه میکردم امیر آب رو زمين خاكی اونجا ميريخت و درختهای انار و گلهای بغل ديوار را آب میداد و يا به سگهای زنجير شده غذا میداد.
 
 
 
 
 
همسايه ام مژگان خانم  4
امير شب کمی نان و خورشت سرد برایم آورد.  امیر گفت خانم شكر خدا بكن و بخور بعضی وقتها ممكنه غذا گیرت نياد .  صدای قهقهه  آقایون آدم ربا و بوی ترياكی كه ميكشند می آمد. من صندلی  را شب گذاشتم پشت در که بخوابم اما فکر و استرس نمی گذاشت بخوابم.  تا میخواستم بخوابم افشین و بجه ها جلو چشمم بودند و اشک میریختم ، ميدانستم حالا مادرم آمده کنار بچه هایم خوابیده. و افشین از کشیدن زياد سیگار ، هلاک شده ، ساعت سه شب از بس خسته بودم خوابم برد . صبح ساعت ده  كه امير با ناشتائی آمد بیدار شدم. وقتی رفتم دستشویی اولین روزی بود که توی آیینه نگاه ميکردم رنگ به رويم نداشتم  و موهایم ژولیده بود ،  انگاری كه سی سال پیرتر شده بودم . آبی بصورتم زدم  و نفس عمیقی کشیدم  و رفتم تو سالن . از امير  سوال کردم ان مرد چشم درشت و دریده کی بود ؟ گفت بهش ميگن جفری  و تو دلم لعنت فرستادم  چون از نگاهش شرارت میبارید و هیز بود. به امیر گفتم من اینجا از فشار روحی دیوانه میشوم يه قلم و کاغذ میخواهم که نقاشی کنم ، امیر گفت خانم ممنوع است كه من با تو حرف بزنم و يا چيزی بجز نان و آب بيارم  اما چشم برایت میاورم ،  هوشنگ خان نفهمد ، زیرجایت قایمشون کن گفتم باشه  و برایم قلم و کاغذ آورد .
شب كه فرا ميرسید ترس و اضطراب تو جانم می افتاد دوباره همان فکرهای جور و ناجور تا اینکه دیر وقت كه ميشد با استرس میخوابیدم و چه خوابی ! چون همش از خواب می پریدم و کابوس میدیم.
صبح هوشنگ خان آمد طرف سالن من تندی کاغذهايم را جمع کردم نگاهی به داخل سالن انداخت من سلام کردم و گفتم اگر امکان دارد یک زنگ بزنم به همسرم و گفت نه ، دو روز مانده به تحویل پول ما زنگ میزنیم .
کاش پول را آماده کند و گرنه دیدار شما و افشين به قیامت موکول میگردد . ناراحتی و نگرانی ولم نمیکرد چهارشنبه هم مثل سه شنبه سپری شد ، امیر صبح روز بعد گفت من میروم شهر سری به خانواده ام بزنم  و شنبه دوباره می آیم . نگران نباش يه پسر بنام قادر افغانی هست كه  آشپز است او میاید و  غذايت را میدهد.
عصر پنج شنبه باند هوشنگ خان هم ناگهان با سر و صدا رفتند و من را با پسر افغانی تنها در آن خانه گذاشتند . در سالن برويم قفل بود ، صندلی کنار پنجره گذاشتم و حياط را كه سگهای زنجيری  باز شده در آن  بودن نگاه ميكردم  و آسمان را تیره و تار دیدم . خيلی دپرس و پریشان بودم که الان همسر و بچه هایم و  خانواده ام چی میکنند. و عاقبتم چه خواهد شد . !!
 
 
 
 
 
همسايه ام مژگان خانم  5
شب كه شد بعد از اينكه پس مانده غذای آدم رباها را قادر آشپز افغانی آورد ،  نشستم و تمام اتفاقاتی را كه از روز اول برايم افتاده بود  مو به مو نوشته  و قيافه افرادی را كه ديده بودم  با نقاشی ترسيم كردم  . 
جمعه از صبح تا  عصر تو سالن قدم میزدم  .  شب  قادر  از شامی كه برای خودش درست كرده بود برايم  آورد . شنبه امير برايم ناهار خوبی آورد.  باند هوشنگ خان بعد از ظهر خوشحال و خندان  آمدند و رفتند به اتاق خودشان برای كشيدن ترياك . امير آمد پشت پنجره و گفت خانم كم كم آماده بشو اينا دو ساعت ديگر آزادت ميكنن بيا اين پنج هزار تومن هم داشته باش بكارت می آيد .  يكساعت بعد صدای شليك گلوله و بعد آژير ماشين پليس را شنيدم .  صندلی را آورده و زير پايم گذاشتم و  به حياط نگاه كردم و ديدم پليسها با شليك گلوله به در باغ و باز شدن در ، يكباره چند پليس اسلحه بدست به خانه ويلائی هجوم بردن و وارد منزل آنها شدن . لحظاتی بعد كه صدای بگير و ببند تمام شد  قفل در سالن توسط يك افسر باز شد و  او به من گفت ارام برو طرف همسرت  و من همانطور كه اشک میریختم اهسته رفتم تو بغل افشین .   افشين گفت برویم طرف ماشین پدرت و  از اينجا دور شویم. بچه ها تو ماشين او هستند پلیس هم از انطرف هوشنگ خان را كه محاصره کرده بود دستبند بدست سوار ون پليس ميكرد . من رفتم به طرف خانواده ام و بچه هایم وقتی دیدمشان چشمم روشن شد آنقدر بغل گرفتمشان و بوسشان کردم ، گریه امانم را بریده بود پدر و مادرم را دیدم و خدا میداند که مادرم برای نجات من  چقدر نذرکرده بود.
به افشین گفتم رفتيم خانه فقط من را ببر حمام کنم ، از بوی خودم بدم میاید. رفتم خانه همه چیز برایم عجیب بود شکر میکردم که یکبار دیگر به خانه برگشتم .  شام خانه مادر با کلیه فامیل بودیم. پلیس زنگ زد که فردا با همسرت اداره آگاهی بیاید شب از افشین پرسیدم که چگونه پول را تهیه کردی گفت همان موقع به پلیس اطلاع دادم پلیس سند خانه و ماشین را از من گرفت و نزد خودشان گذاشتند و فكر كنم از بانك پول گرفته و دادن به من و پول را من در محل وعده گاه به دزدان دادم . و با تعقيب پليس جايشان كشف شد . از فردا مرتب چند روز من و افشین به اداره پلیس برای پرسش و ساير كارها رفتیم . هوشنگ خان و باندش در دادگاه استان فارس حکم برایشان صادر شد.  هوشنگ حکم اعدام و دستيارانش  به یک و پنج تا ده سال زندان محکوم شدند. علت صدور حكم اعدام اعتراف به قتل سه نفر و چندين فقره آدم ربائی و سرقت مسلحانه توسط هوشنگ خان بود  و مدتها بود که ماموران آگاهی بدنبال پيدا كردن او بودند .   من با تعريف از امير و آشپز افغانی در كم كردن حکم زندان آنها خيلی کمک کردم  . 
اما روحیه من دیگر مانند قدیم نشد و همیشه ترس همراهم است و تنهایی جایی نمیروم .
فاطمه امیری کهنوج
 
 
 
 
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

دنیای دنیا
دنیا خانم از موندن در خانه خسته شده بود ، عصر از مادرش اجازه گرفت تا برای گردش کوتاهی برای پيوستن به دوستش به بیرون منزل برود ، وقتی برای رفتن به خیابان اصلی کوچه اول را رد کرد همينكه وارد کوچه دوم شد از جلوی در کوچکی در حال رد شدن بود که ناگهان مردی از پشت سر دستش را گذاشت روی دهانش و او را کشید داخل منزل و در را بست ، دنیا برای فرار تقلا كرد اما بی فایده بود و او را کشان کشان توی زیر زمین برد و از بیرون در آهنی را بروی او قفل کرد ، بیچاره دنیا هرچه فریاد کشید صدایش به بیرون نرفت،  نوری که دنیا را دزدیده بود با خونسردی رفت بالا تو اتاقش و نشست پای كتاب خوندنش ، بعد از گذشت یک ساعت نوری آمد زیرزمین، دنیا دختره پانزده ساله كوچك ، مانند گنجشکی که در قفس باشد اسیر مردی چهار شانه قوی هيكل و سی ساله شده بود ، نوری یک پارچ آب برایش آورده بود چون گلویش از بس جیغ كشيده بود خشک شده بود ،دنیا گفت ترا خدا منو آزاد کن پدرم هر چه بخواهی بهت میده میترسم اینجا بمانم ،مادرم اگر دیر کنم سکته میکنه ، اگه من را رها کنی بکسی هیچی نمی‌گویم قول میدهم و آنقدر گریه کرد که به شدت به سرفه افتاد ، وقتی ساكت شد نوری گفت اسمت چیست ؟ دنيا كه يكريز اشك ميريخت گفت: دنیا، نوری هم خودش را معرفی کرد ، نوری گفت من مدتهاست که حواسم به تو هست و رد شدن تو را توی کوچه میبینم و تو را میخواهم و هیچی هم نمیخواهم چون به یک هم صحبت نیاز داشتم.   زیر زمینی که دنیا در آن حبس شده بود یک اتاق شبيه سویت بود كه یک پنجره بلند رو به حیاط و توالت و حمام هم داشت ، شب که شد نوری غذا برایش آورد ، نوری هر بار که بیرون می‌رفت در را از بیرون قفل میکرد، دنیا گفت من غذا نمیخورم تا بمیرم ، موقع خواب که شد یک دست رختخواب برای دنیا آورد و کنار دنیا نشست و گفت چرا غذایت را نخوردی؟ بخور ، اما دنیا نخورد، نوری رفت طبقه بالا و خوابید فردا صبح سرکار رفت و ساعت سه  برگشت، دنیا شب تا صبح نتوانست بخوابد و همه اش کابوس میدید و در خواب به خانواده اش هر لحظه فکر میکرد و اینکه فامیل حالا چه میگویند ،شاید دنیا خودش خواسته که برود، مادر و پدرش حتما تا صبح انتظار کشیدن که دنیا از در بیاید داخل و یا حتما تابحال پدر به کلانتری شکایت کرده و لابد عکسش را هم درخواست کردن که در روزنامه بزنند، همین افکار او را کلافه کرده بود و بر اثر نخوردن غذا و استرس و اضطراب آنروز تب کرد وقتی نوری ساعت سه با ظرف ناهار آمد پیشش متوجه شد که دنیا هذیان می‌گوید کمی آب خنك به دنیا داد، نوری دوستی داشت در داروخانه عصری رفت و گفت برای یه آشنا كه سرما خورده داروی تب بر میخواهم و دارو را آورد و به دنیا داد، دنیا نای حرف زدن نداشت ، نوری مرخصی گرفت و کنار او چهار روز ماند و مرتب آبمیوه بهش میداد، دنیا که از نوری بیزار شده بود دایم فقط با التماس می‌گفت من را آزاد کن تا بروم پیش خانواده ام ، نوری میگفت خانواده را از ذهنت پاک کن و فقط به خودت کمک کن که زودتر خوب بشوی به این ترتیب دنیا چهار روز در تب سوخت تا بعد خوب شد اما گریه هایش همچنان ادامه داشت نوری برایش یک دست لباس زیبا خرید و گفت اگر حالت خوب است برو حمام بکن دنیا بعد از چند روز رفت حمام .  نوری که میخواست کام از دنیا بگیرد این چند روز بخاطر بیماری دنیا فقط کنارش می‌خوابید و هر دو رختخواب جداگانه ای داشتند ، بعد از گذشت مدتی حال دنیا بهتر شده بود و دنیا هم دیگر عادت کرده بود که نوری برایش بی خطر است ، نوری چند هفته بعد بلاخره کام خود را از دنیا گرفت ، دنیا از این بابت آنشب گریه زيادی کرد  بخاطر اسیر وضعیف بودنش در مقابل مردی که پانزده سال اختلاف سنی با او داشت و ترسش از وقوع همین موضوع بود که اتفاق افتاد اما چاره ایی نداشت و محکوم شده بود که بی کس است و راه گریزی ندارد با اين وجود هر روز بیداریش را با گریه شروع میکرد اما دیگر غیر از این راهی نداشت، برای جلوگیری از خودزنی ، تمام ظروفی که نوری برای استفاده دنیا به اتاقش میاورد از جنس پلاستیکی بودند، حالا دیگر نوری محل زندگی و جای خوابش تو اتاق دنیا بود، صبح می‌رفت سرکار و عصر با غذا برمیگشت بعضی وقتها هم خودش در اتاق بالا غذا درست میکرد، دنیا از درزهای در و یا با گذاشتن صندلی زیر پایش از پنجره نگاه به حیاط بیرون میکرد و با ديدن پرنده های آزاد كه در باغچه می آمدند و مينشستند كه چيزی بخورند غبطه ميخورد و یاد خاطره پدر و مادر و برادر ده‌ساله اش از ذهنش پاک نمی شد، نوری قول بهش داده بود که اگر دنیا آرام باشد برایش تلویزیون تهیه کند، نوری برای دنیا روزنامه میاورد ، نوری خودش اهل مطالعه بود دنیا ناخواسته اسير و محکوم به زندگی با نوری شده بود و هیچ راهی نداشت و هر روز خدا خدا میکرد که شاید نوری یادش برود در را قفل کند اما نوری کارخود را خوب انجام میداد، روزهای تعطیل گلها و باغچه را آب میداد و حیاط را می‌شست ، نوری برای دنیا دوباره لباس گرفته بود، دنیا از این که نوری گفته بود خانواده ات را از ذهنت پاک کن از نوری بشدت متنفر شده بود یکروز نوری به دنیا چنین گفت من همیشه تنها بودم ، من خانواده ام را كه پدر و مادر و خواهرم بودند در كودكی بر اثر تصادف اتومبيل از دست داده ام و سالهاست كه ديگر با هيچكس رفت و آمد و مراوده ندارم ، من  دوست داشتم از تنهائی بيرون بيايم و زن بگیرم اما از رفتن به خواستگاری و مراسم عروسی و اینجور چیزها ، چون فاميلی نداشتم خجالت میکشیدم ، زندگیم اين اواخر بشدت خسته و یکنواخت بود و نیاز به هم صحبت و زن داشتم من مدتها ترا زير نظر داشتم و بلاخره فرصتی شد و ربودمت ، دنیا گفت زندگی من و خانواده ام را خراب کردی، اگر می آمدی خواستگاری آيا بهتر نبود ؟ ،نوری گفت خانواده ات هرگز تو را بمن نمیدادند ،دنیا گفت اما خیلی جاهای دیگر بود که حتماً به شما زن میدادند، الان میدانی پدر و مادرم چه به سرشان آمده آیا میدانی دوست دارند زنده بگور شوند اما ننگ من را به دوش نمی کشیدند و سپس گریه های دنیا شروع شد،  نوری هر روز مرتب می‌رفت سرکار و زندگی بحالت عادی می‌گذشت نوری دوستی داشت که در داروخانه کار میکرد و همه جوره به او کمک میکرد نوری چون زیاد مطالعه میکرد همین امر باعث شده بود که در هر زمینه ایی اطلاعات عمومی خوبی داشته باشد .  دنیا مدتی بود که بیمار شده بود و مرتب استفراغ میکرد و سرگیجه داشت وحالش بهم میخورد نوری گفت دوباره كه مریض شدی ؟ من میروم پیش دارو خانه چی از حالت میگویم و دارو برایت می آورم.   دوست داروخانه ائی نوری گفت با این توصیف شما ، چون بیمار زن جوانی است احتمالا بار دار است و نیاز به دارو ندارد ، و جای نگرانی ندارد و خودش خودبخود خوب می شود، نوری خوشحال شد و پیش خودش گفت عجبا زن داری اما چه درد سرهای دارد، و بجای دارو برای دنیا میوه و غذا های خوب آورد دنیا وقتی فهمید باردار است بیشتر پریشان شد و گریه میکرد ،  بعد از مدتی پیش خودش فکر کرد پس نوری مجبور است  برای زایمان من را ببرد نزد دکتر و آن وقت میتوانم از اين زندان آزاد بشوم و برای همین خیالش کمی آرامتر شد ،نوری برایش تلویزیون خرید و کتابهایی در مورد بارداری تهیه کرد و روزنامه برایش مرتب میاورد ، نوری تمام کتابهای مربوط به نه ماه انتظار را خواند و درباره زایمان طیبعی مطالعه کرد و مرتب با دوستش که در داروخانه كار ميكرد و بهش میگفت رفیق ، در ارتباط بود ،و بعضی از قرصهای ويتامينه را از او برای دنيا ميگرفت ،  آرام آرام شکم دنیا اومد بالا و او همچنان در حبس خانگی قرار داشت و نوری بعد از بارداری دنيا خيلی بیشتر به او ميرسيد و توجه میکرد اما دنیا آرزویش این بود که زودتر موقع زایمان فرا برسد تا از اين حبس خانگی آزاد شود، دنیا به نوری میگفت حداقل من را از این اتاق بیار بیرون، اما نوری این کار را نمی‌کرد و فقط قاب پنجره را همیشه بعد از آمدن به منزل باز میگذاشت تا از حیاط نور کافی بیاید داخل اتاق ، دنیا با اهنگهای غمگین تلویزیون گریه میکرد و تنها مونسش شده بود بچه اش ، بیشتر روزها با كودك بدنيا نيامده اش حرف میزد و نمیدانست که تنها راه نجاتش همین بچه است،به بچه اش می‌گفت بیشتر از یکسال نیم است که از خانواده ام خبر ندارم، نوری لباس حاملگی برا دنیا و همچنین کلیه وسایل لازم را برای بچه خریده بود ، حتی تیغ مخصوص برای بریدن بند ناف ،  دیگر ماه‌های آخر بدنیا آمدن نوزاد دنیا بود، و تا این زمان نوری دنیا را پیش هيچ دکتری نبرده بود البته دنیا چون از اتاق بیرون نمی‌رفت و با كسی مراوده نداشت بیمار هم نمیشد ، تنها دلیل زندگی دنیا ، در اين دنيای كوچك كه يك چهار ديواری بود ، بدنیا آوردن کودکش بود، شکمش بزرگ شده و تکانهای بچه را بخوبی احساس میکرد و با نوزادش حرف میزد و می‌گفت عزيزم فرزند اسيرم تو دلیل آزادی من میشوی .  آن شب خواب بودند که دنیا نيمه شب بیدار شد ، دردی مخصوص از زیر شکمش احساس ميکرد ،  رفت دستشویی ، نوری هم که بیدار شد متوجه شد رنگ دنیا پریده است، دنیا گفت زیر شکمم درد ميكند، دقايقی بعد كه دوباره دنيا به دستشوئی رفت كيسه آب دنيا تركيد نوری به دنیا گفت یک پلاستیک رو رختخواب می اندازم بعد هم برای زایمان پاهایت را به دیوار فشار بده، دنیا گفت مگر من را الان به زایشگاه نمی‌بری نوری گفت به موقعش میبرمت، نوری می‌دانست که دردهای اصليش بزودی شروع می شود، بلاخره درد زایمان دنیا شدت ‌گرفت و دائم با التماس و فرياد می‌گفت ترا خدا مرا ببر زایشگاه، اما نوری او را با كلمات دست به سر میکرد ، دنیا به دیوار پاهایش را فشار میداد و جیغ میزد و اشك ميريخت و نوری كه از وضعيت پيش آمده دستپاچه و نگران شده بود کمکش میکرد دنيا هرچه می‌گفت برویم دکتر نوری میگفت اگر الان حرکت کنیم بچه خفه میشود و یک حوله به دنیا داد گفت وسط دندانهایتان بگذار ، فشار درد زایمان دنيا بر اثر بی كسی خيلی زیاد بود و بشدت عرق میکرد و جیغ می کشید ، تا سر بچه آمد جیغ و فریادهای دنیا با لرزیدن پاهایش توام شده بود ،نوری میگفت كمی ديگر زور بزن سربچه بیرون است ، اگر تلاش نكنی بچه ميميرد ، نوری کمکش کرد و بلاخره بچه را بهمراه خونابه و جفتش بیرون کشید دنیا از شدت درد دیگر چیزی نفهمید و غش کرد ،  نوری بند ناف بچه را برید و با زدن به پشت كمر او راه نفسش را باز كرد و بچه را روی شکم مادرش گذاشت و چند بار دنیا را صدا کرد و گفت بچه ات را نگاه کن، نوری كمی آب قند به دنيا داد ،  دنیا بهوش آمد و بچه اش را بغل کرد و آنقدر گریه کرد که از حال دوباره رفت ، نوری تخم مرغ نيم پز برای دنیا آورد و گفت بخور تا حالت بهتر شود ، و همه اش می‌گفت دنیا ، ببين چقدر دخترمان زیباست اما دنیا كه از نجات خودش نا امید شده بود، نميدانست كه دخترش را دوست داشته باشد و يا از او كه باعث نجاتش نشده بود بيزار باشد،  نوری تمام کارهای مربوط به مادر و بچه  را انجام داد و غذای خوبی برای دنیا درست کرد و به دنیا گفت شیرش بده ، بچه گرسنه است ، دنیا اشک می‌ریخت و بچه را شیر میداد نوری، تا دو هفته سر کار نمی‌رفت ، بچه را هم خودش بعداً برد و واکسن زد ،  به پرستارها می‌گفت همسرم بیمارست و نمیتواند این کارها را انجام بدهد ، دنیا افسردگی شديد بعد از زايمان گرفت، نوری اسم صدف را برای دخترش انتخاب کرد و روزها همچنان میگذاشت ، نوری از رفیق خود دارو برای افسردگی دنیا میگرفت و دنیا آرام آرام در حال خوب شدن بود ، نوری برای صدف تمام امکانات لازمه را در آن اتاق فراهم میکرد دنیا میگفت خودم زندان و اسیر تو بودم و حالا دخترم هم اسیر شده ؟ دنیا بعضی وقتها هنوز به یاد خانواده اش اشک می‌ریخت چون حالا دیگر می‌دانست که چقدر فرزند عزیز است پس مادرش برای گم شدن او چه ها کشیده بود ، صدف در اتاق و يا بهتر است بگوئيم زندان مادرش زندگی ميكرد و بزرگ می شد ،دنیا دیگر سر گرم نگهداری از بچه شده بود و نوری هم برای كسب درآمد به سرکار می‌رفت، در تمام اين سالها كه دنيا در زيرزمين اسير بود ،  هنوز نوری خودش غذا درست میکرد ، دنیا درسن حدود هفده سالگی مادر شده بود در حالیکه هنوز خودش بچگی نکرده بود و حالا با دخترش بزرگ می شد و شاهد درآوردن دندان دخترش بود ، از موقعی كه صدف براه افتاد نوری هر جمعه و يا روز تعطيل صدف را به حياط منزل ميبرد و با او در باغچه به بازی مشغول ميشد در حاليكه دنيا در زير زمين ايستاده بر صندلی از پنجره به آنها در حياط نگاه ميكرد ، هر وقت صدف به علتی بیمار می شد و يا نياز بود كه واكسن بزند نوری او را دکتر میبرد ، سالها گذشت تا اینکه در سن حدود شش سالگی صدف ، متوجه شدند که یکی از پاهایش با پای دیگر همراهی نمی‌کند ، دنیا به نوری میگفت که صدف را ببر دکتر چون بعضی وقتها در اتاق میافتد و شايد دارد فلج میشود .   دنیا از زمانی که بچه میتوانست حرف بزند هر از گاهی روز داستان زندگی خودش را برای صدف گفته بود، و صدف دیگر ماجرای ربوده شدن مادرش را توسط پدر ،  از بر شده بود ، باز هم دنیا آنروز به صدف گفت ماد خوب گوش بكن اگر بابا برای پاهایت بردت دکتر موضوع ما را بگو که پدرت بزور مادرت را ربوده و زندانی کرده چون حالا كمی بزرگتر هستی و دکترها حرفت را قبول دارند، آنموقع که صدف کوچک بود هر وقت که پدر دکتر میبردش برای یک لحظه صدف را ول نمی‌کرد و اگر صدف برای دکتر زبان باز میکرد پدر با شوخی وانمود می‌کرد که صدف داستانی را که او ديشب برایش تعریف کرده را باور کرده و بازگویی میکند، بالاخره صدف را پدرش برد درمانگاه ،  دکتر به صدف گفت خانم كوچولو برای معاینه پاهایت با من بیا پشت پرده و آنجا بود که صدف آهسته به دکتر گفت خواهش میکنم اگر می شود پدرم را بفرست دنبال کاری تا من بتوانم حرف و رازی به شما بگویم ، دکتر با ترفندی همین کار را کرد و صدف تمام حرفهای چند ساله مادرش را برای دکتر تعریف کرد، بعد دکتر پدر صدف را صدا زد و گفت آقا ، این دختر بچه بخاطر نرسیدن نور خورشید به بدنش فلج شده است، و خیلی یواش به پرستار گفت خانم زنگ بزن کلانتری تا بیایند ضمنا حواست باشد که این آقا متوجه زنگ زدن شما به کلانتری نشود ، سپس به نوری گفت باید دخترت بستری بشود و شما نیز کنارش بمانید ، پس از گذشت چند لحظه مامورها رسیدند و نوری دستگير شد ، بعد از چند سوال و جواب ماموران از آقای دکتر ، آنها بهمراه نوری و صدف به طرف جایی که دنیا زندانی بود رفتند و به نوری گفتند در زير زمين را باز کن و آن زمان بود که پس از حدود هشت سال دنیا با آدمها روبرو شد و از شوق شروع به گریه کردن کرد ، مامورها گفتند خانم وسایلت را جمع کن تا برویم دیگر شما ازاد هستید دنیا وقتی امد بیرون همه جا برایش نا آشنا و غریب بود و نميتوانست ماموران را راهنمائی كند و گفت فکر کنم که خانواده ام آنموقع حتما شکایت کرده اند و یا عکس من را تحویل کلانتری داده اند ، ماموران گفتند آیا شما خانه پدریت را میدانی کجاست؟   دنیا درست نمی‌دانست و همگی رفتند کلانتری ، وقتی در پرونده های قدیمی گشتند عکس و شکایت و آدرس خانه دنیا را پیدا کردند ، از دنیا و نوری بازجویی شد و نوری را كه از وقايع اخير گيج شده بود نگه داشتند .    همانروز دنیا را بردن نزد خانواده اش، وقتی در زدند یک دختر جوان در خانه را باز کرد، مامور گفت پدرت را بگو بیاید ، پدر که آمد وقتی از او سوال کردند گفت ما این خانه را از آنها که دخترشان گم شد خریدیم و بخاطر اینکه در این خانه خاطره دخترشان را داشتند اینجا نماندند و آدرسشان را که میدانست به مامورها داد و اینبار مامورها به همان آدرس رفتند ، در که زدن پسر جوان رشیدی آمد مامور گفت به پدرت بگو بیاید ، وقتی دنیا پدرش را دید خودش را انداخت در بغل پدر و گریه کرد پدرش خیلی پیر شده بود و مادر و برادرش آمدند و دنیا با صدف به حق حق افتادند و گفت مادر من دنیا هستم، مامورها گفتند دنیا خانم فردا بیا دادگاه تا پرونده شكايت کامل شود دکتر هم گفته بود صدف باید بستری شود تا پاهایش به حرکت كامل بیفتد دنیا ان شب تمام داستان زندگی خود را گفت و همگی با او همدردی كرده و اشک ریختند ، فردا دنیا بهمراه پدرش به دادگاه رفتند و قاضی نوری را بعلت تجاوز و ربودن و حبس کردن دنیا و فرزندش محکوم کرد و نوری را که متحير شده بود به زندان فرستادند ، دنیا و صدف نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ ماندند، پاهای صدف هم با دارو و معالجه  خوب شد.  هشت سال از بهترین دوران زندگی دنیا نابود شد و مشکلاتی از نظر جسمی و روحی برايش بوجود آمد و پس از گذشت چند سال شرایطی بوجود آمد که .......
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

زندان آرزو- قسمت اول
آرزو از کوچکی دختری گستاخ و پر رو و شرور بود در مدرسه زیاد با اين و اون جر بحث و دعوا میکرد ، به سن نوجوانی که رسید دور از چشم پدر و مادر قلیان و سیگار می‌کشید در ۲۰سالگی در خانه ، کسی نمی‌توانست او را بهيچوجه کنترل کند . یکروز با دوستان مثل خودش برای تفريح و زیارت به امام زاده ا ی خارج از شهر رفتند ، بعلت اینک حجابش افتضاح بود خادم امام زاده با احترام به او گفت خواهرم بخاطر حرمت اين محل مقدس لطفاً اول حجابت را درست کن و بعد وارد امام زاده بشو . همین موضوع باعث درگیری آرزو با خادم شد و آرزو با عصبيت يك مشت محكم زد به دهان خادم و لب او شكافته شد و یک دندانش را نيز شكست . در همین موقع نیرو انتظامی نيز وارد معرکه شد و با آنها نيز شروع به فحاشی كرد و او را دستگیر و آنشب در بازداشتگاه نگه داشتن متاسفانه آرزو همان شب نيز آرام نبود و چند نفر را در بازداشتگاه اذیت کرد . فردا صبح آرزو و تعدادی ديگر از مجرمان را روانه زندان شهر کردند تا بعد دادگاه برایشان حکم صادر کند او باز هم در ماشین آرامش نداشت و به مامورين بد و بيراه ميگفت و توهين ميكرد . آرزو را تحویل زندان دادند و مسئولین کلیه وسایل شخصيش  را گرفتند و او را با لباس زندان تحویل سر شیفت دادند و او  آرزو را برد به بند و خوابگاه و تختش را مشخص کرد  ، آرزو روی تختش دراز کشیده و وافکارش به خانواده و دیگرجاها کشیده میشد اما آرامش نداشت . بالای سرش تخت نسیم قرار داشت وقتی نسیم چندبار بالا و پایین برای انجام كارهايش آمد و رفت کرد آرزو چون کلافه شده بود سر نسیم داد زد و نسیم که جواب داد آرزو مثل شیر زخم خورده پرید و موهای نسیم را محكم کشید و روی زمین پرت و شروع به زدنش کردند در همین موقع بقیه زنهای زندانی از تخت پایین امدند و همگی با هم آرزو را زدند و بهش گفتند جوجه فکلی میخواهی با اومدنت به اينجا گربه را دم در حجله بکشی اگر دیگر تکرار کنی با همه ما طرفی ، سرجایت میشینی و درست رفتار می‌کنی . آرزو تا دو روز نتوانست از جایش بلند شود تمام بدنش از کتکی كه خورده بود كبود شده و درد ميكرد .
زندان آرزو - قسمت دوم
آفاق آمد کنار آرزو گفت ببين رفیق تو خیلی عصبی هستی اگر اینجا بخوای اینجوری پیش برویی از زندانی گرفته تا زندانبان همه نابودت میکنند ، بیا با من دوست و هم  خرج باش تا من آرامت کنم . شب که شد آفاق پیشنهاد مصرف مواد را داد ، آرزو مخالفت کرد آفاق گفت تا مدتی که به این محیط عادت کنی برای جلوگيری از رنجش مثل من مواد مصرف بكن بعد خودم  همنطور كه مصرفشو يادت ميدم راه ترکش را هم  یادت میدم نترس و ناراحت نباش ارزو هم چون مغرور بود و بدون نگرانی و فکر به عاقبت ، کارهايش را انجام میداد همون شب اول راحت پذیرفت  و سیگار هم در کنارش میکشید. آفاق را بعلت فروش و مصرف مواد تو پارك گرفته بودند.  فرشته دختر آرامی بود که بر اثر یک حماقت در خوابگاه گرفتار شده بود فرشته یا نقاش که دانشجو گرافیک و نقاشی بود روزی با دوستش درگیر میشود که بلافاصله با چاقوی آشپزخانه میزند تو شکم دوستش که تا مدتها در بیمارستان بوده بعد فوت کرده سه سال است كه زندانیه و الان هم منتظر قصاص است ، هرچه خانواده و وکیل از خانواده مقتول میخواهند که عفو نقاش را بگیرند خانواده مقتول راضی نميشوند ، فرشته دختر آرام و افسرده ائی شده و آزارش بکسی نمیرسد و از صبح تا شب فقط نقاشی میکند و از کرده خود پشیمان است او با کشیدن نقاشی مخارج خود را در می آورد بعضی ها عكس عزیزان خود را به او میدهند که با سیاه قلم بکشد . نقاش پدر ندارد و خانواده اش كه مشكل مالی دارند دیر به دیر به او سر میزنند.  ماه بگم زن قلدر و نترس 50 ساله ائی است و هشت ساله زندانه و منتظر قصاص هست ، ماه بگم سه فرزند بزرگ داره ، یک دختر شوهر كرده و دو پسر زن گرفته ، ماه بگم  همسر 55 ساله اش را بعلت زن بازی و هرزگی با زدن چكش به سرش تو خواب کشته و زیاد با این دخترهای جوجه فکلی زندانی ، همراه نیست و بیشتر زمان يا در حال استراحته و يا در حال بافتن ليف و كيسه و ژاكت و پليوره ، بافتنيهاشو دخترش ميبره بيرون ميفروشه و پولشو بهش ميده ، با همین كار سالهاست كه خرج خودشو كه در مياره هيچ يه مقدارشو هم به دخترش ميده ، ماه بگم به پسرهاش گفته خانه پدرشان را بفروشند و پول ديه رو بدهند به خانواده شوهرش تا رضایت بگیرند ، پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرها راضی هستند اما خواهر شوهر هایش اصرار دارند که ماه بگم را قصاص کنند و پسرها هم هيچ حركتی برا رفع مشكل نميكنند و ماه بگم همینطور بلاتکلیف مانده است . گاهی آفاق بهمراه آرزو چیزهایی از ماه بگم می‌دزدند و به اتاقهای دیگر برده و میفروشند ، اگر ماه بگم بفهمد تکه بزرگشان گوششان ميشه .  زری وحشی معروف به زری هاره که تختش بالاست به علت نور چراغ يه سمت تختش را ملافه بسته او با کسی حرف نمی‌زنه زری هاره شوهرش كه تو تصادف فوت کرد دو تا بچه قد و نيمقد رو دستش موند و بر اثر نداری افتاد تو كار خلاف ، او با دو نفر زن ديگه كه يكيشون كليد سازی بلد بود به خانه های خالی مردم دستبرد ميزدن از بد روزگار در يكی از سرقتها صاحبخانه از گرد راه ميرسه و باهشون درگیر ميشه يكی از زنها اونو هل ميده و از تراس ميندازه پائين و صاحبخانه در دم کشته ميشه اونها هم فرار ميكنند اما همسايه ها  زری را ميگيرن و تحويل كلانتری ميدن . زری ده ماه كه زندانيه و فقط با قرص اعصاب می‌خوابد و بجز موقع رفتن به کلاس اخلاق و خوردن غذا ،  تمام روز و شب را خواب است .  یکشب ندا تا دیر موقع لامپ را روشن گذاشته و خاموش نکرده بود،  زری هاره با چنگال زده بود تو سر ندا بطوريكه تا سرش را چند بخیه نزدن خونش بند نيومد ،  زری هاره حوصله هیچ کس را ندارد . مادر و بچه هایش كه به ملاقاتش می آیند دوست ندارد انها را ببیند و فقط گریه میکند و تا قرص بهش ندهی آرام نمیگیرد هیچ کس کاری به او ندارد ، منتظر دادگاه بعدی اش است ،.آرزو و آفاق برای رفع خماری از هرجا كه برسند و فرصت كنند از وسایل دیگران يه چيزی را میدزدند.
زندان ارزو- قسمت سوم
آفاق و آرزو برای نقاش نقشه بدی ریختند ، نقاش آزارش بکسی نمی‌رسید و فقط نقاشی میکرد ، افاق زبیایی خاصی داشت و بخاطر همین زیبایی پسرها او را گول زده بودند و بعداز نابودیش او را به مواد الوده کرده و بعنوان مواد فروش و معتاد دستگیر شده بود اگر در این راه کشیده نمی شد میتوانست با این زبیایی بهترین زندگی را داشته باشد اما حالا در زندان با هرکس دوست میشد او را مثل خودش برای بدست آوردن پول و مواد آلوده میکرد
انروز فکر پلید خود را به آرزو گفت که نقاش پول زیاد دارد با همدستی او را یک شب خفه کنیم وپولهایش را برداریم بعضی روزها ارزو و آفاق خمار بودند و به هر دری میزدن نمیتوانستن خود را بسازند و مجبور می شدند ظروف یا لباس دیگران را بشورند تا پولی بدست اوردند بوفه زندان هم دیگر به ارزو وافاق چیزی نمی‌داد چون بدهی بالا رفته بود انها پولی در بساط نداشتند افاق گفت نقاش تابلوهای زیادی کشیده و فروخته جای پول‌هایش را هم نمی‌دانیم پس باید گلویش را بگیریم و جای پولها را پیدا کنیم ، ارزو کله شق وبیچاره بود فورا قبول کرد شب جمعه که همه تا دیر وقت بیدارند اما شنبه زودتر می‌خوابیدند به ارزو گفت شب شنبه تا دیر وقت نقاشی میکشد از خستگی خوابش میگیرد خوابش هم سنگینه ارزو هم قبول کرد شب جمعه را با خنده و گفتگو و پاسور بازی و دوخت دوز لباسهای خودشان گذراندند شب شنبه بعضی ها که کلاس می‌رفتند زود خوابیدند افاق هم یک طنابی پیدا کرده بود که دست و پای نقاش را ببندند تا دست پا نزند و کسی بیدار نشود
 زندان ارزو - قسمت چهارم
شب شنبه نقاش تا دیر وقت با نگاه به عکسهایی که بهش داده بودند چهره با قلم سیاه میکشید ارزو وافاق هم خود را به خواب زده بودند نقاش هم رفت بخوابد کلیه چراغهای خاموش شدند افاق به ارزو بعد از نیم ساعت اشاره کرد ارزو بلند شد رفت بلافاصله بالشت از زیر سر نقاش را کشیدند و گذاشتند روی صورتش وارزو رویش نشست افاق هم پاهایش را بسته گفت بگو جای پولت کجاست و الا خفه ات میکنیم بیچاره جایش را گفت اما انها تاخفه اش نکردند ولش نکردند و همان شب پولها را برداشتند و ارام رفتند سرجایشان خوابیدند
فردا همگی بیدار شدند اما روی نقاش ملافه کشیده شده بود . تا ده صبح کسی هیچی نگفت بعد یکی نقاش را صدا کرد و متوجه شدند که جواب نمی‌دهد ندا رفت رویش را پس کرد
و دید سیاه شده . سرشیفت راخبر کردند او با چند نفر امدند ونقاش را بردند درمانگاه
  وقتی معاینه اش کردند دکتر گفت چند ساعت پیش خفه شده و کسی او را خفه کرده تحقیقات انجام گرفت ندا گفت من دیشب چیزهای دیدم اما به شرط اینکه من را از این بند ببرید میگویم ومسئولین قبول کردند و گفت که افاق وارزو نقاش را کشتند اگر من در بند انها بمانم چون موضوع را به شما گفتم من هم را میکشند وامدند وسایل افاق وارزو را گشتند و پولها را دیدند . زری هار هم گفت که دیشب انها را از لای ملافه دیده که داشتن نقاش را خفه میکردند اما چون قرص اعصاب خورده بوده حال تکان خوردن نداشته است تمام گزارشات ندا و زری هار نوشته و تحویل مسولین داده شده . جسد نقاش بیچاره را به خانواده اش دادند و در اداره آگاهی آرزو و آفاق اعتراف کردن و قتل فرشته را به گردن گرفتند
زندان ارزو قسمت پنجم
وقتی ثابت شد که قتل کار افاق وارزو بوده هر دو را جداگانه در سلول انفرادی گذاشتند و بعد از یکروز چون هر دو معتاد بودند و بدن درد داشتند فریاد می‌زدند اما کسی محل نمی‌گذاشت چون با بی فکری این کار را کرده بودند الان می‌دانستند زندان انفرادی یعنی چه .تو بند ازاد بودن و وقت هوا خوردی داشتند اما در سلول انفرادی خبری نبود و هر روز داد وجیغ میزدن اما کسی توجه نمی‌کرد فقط هر دو را میبردند دادگاه دوباره می انداختن تو انفرادی خانواده نقاش هم که فهمیدند اینها دختر بیچاره انها را کشته اند شکایت کردند ودادگاه طی تحقیقاتی که از ارزو کرد گفت این پیشنهاد افاق بود و من را دخالت داد و همدست خود کرد تا فرشته را بکشیم ، دادگاه رای خود را اعلام کرد و افاق حکم اعدام و ارزو به سی سال حبس محکوم شدند ، افاق وقتی فهمید دیوانه شد چون جرم قبلیش یکسال بخاطره معتادی بود که چند ماه بیشتر از آن نمانده بود و ارزو هم بخاطر شکستن دندان و پرداختن نکردن جریمه نقدی شش ماه زندانی داشت اما حالا سی سال برایش بریده بودند ، خیلی ناراحت شدند و افکار پریشانی داشتند ، بعداز چندماه که افاق در انفرادی بود بیمار شد و مجبور بودند اورا به بیمارستان منتقل کنند مواد هم نکشیده بود و روزبه روز بیماریش بیشتر شد و تا یکسال نشد که فوت کرد ، ارزو را هم بعد از مدتی بردن در بند اثر مواد از بدنش خارج شده بود وقتی هم فهمید که افاق فوت کرده ترسش بیشتر شد، بلافاصله ثبت نام کرد در کلاس اخلاق ومرتب می‌رفت پدرش هم فوت کرد ارام ارام کلاس قران وخیاطی را بطور جدی شروع کرد در دورنش انقلابی رخ داده بود و خیلی با معرفت وبا ادب شده بود پنج سال که کشید بخاطر اخلاق وتلاوت قران و توبه کردن از رفتار بدش درخواست عفو برایش کردند و عفو شاملش شد و مدت زندانش را کم کردند و دیگر ان دختر شرور و دزد و درغگو نبود او سرگروه بند خودشان شده بود و خیلی مهربان وبا ادب و دلسوز هم اتاقی هایش شده بود ، ندا که بخاطر همدستی با دزدان یکسال داشت ازاد شد و رفت سر زندگی اش.
ماه بگم هم خانه خود را فروخت و پول دیه شوهرش را داد به خانواده اش و ازاد شد
زری هار را اعدام کردند غیر قابل تحمل شده بود همه را میزد به جای این‌ها افراد جدیدی امده بودن تعجب میکردند که ارزو با این رفتار خوب وحجاب وشرکت در تمام کلاسها چرا باید زندانی باشد بلاخره ارزو در سن سی یک سالگی که بهترین دوران جوانی خود را در زندان سپری کرده بود آزاد شد او یازده سال زندانی کشید و به دوستانش قول داده بود که در بیرون از زندان کلاس خیاطی و قران حرفه ای برگزار کند وقتی که مرخص شد همگی برایش گریه میکردند که بهترین زندانی این زندان رفت اما مادرش داغان شده بود ولی تعجب میکرد که چقدر ارزو خوب و فهمیده شده است .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

گلدان قديمی عتيقه
داشتم آشپزی ميكردم ، از رادیو محلی شنیدم كه گفت ، هر کس گلدان عتیقه و قديمی دارد فردا به این آدرس بیاورد و بجایش یک گلدان طرح جدید ببرد و در ضمن به بهترین گلدان قديمی كه از طرف داوران مشخص شد جایزه نفیسی ميدهند و گلدان عتيقه در موزه نگه داری میشود.
گلدانی چينی داشتم كه از خانه مادرم آورده و با چند شاخه گل، کنار تلویزیون گذاشته بودم و قدمتش بيش از  ۴۰ سال بود چند شاخه گل را بیرون اوردم و گلدان را خوب شسته  و برقش انداخته  و گوشه ای گذاشتمش .
شب كه خوابیدم در خواب دیدم که گلدانم ، برنده جایزه نفیس شده و من با گلدان و با داورها عکس میگرفتم.
صبح خوشحال بیدار شدم .گلدان را در یک کیف دستی بزرگ روی صندلی عقب ماشين به ارامی گذاشتم و دورش را با اشياء ديگر محکم کردم و حرکت کردم بسوی آدرس داده شده . ترافیک زیاد بود . حدود ساعت نه به آن محل رسیدم ماشین را پارک و به آرامی و با احتياط گلدان را در آورده و آنرا بغل کردم . وارد حياط ساختمان كه شدم ، یک صف عریض و طویلی بود من اخر صف ایستادم .
همگی تو صف از گلدان خودشان تعریف میکردند وقدمتش که چند ساله است را به رخ هم میکشیدند و صف همینطور جلو میرفت .من هم گلدان به بغل حرکت میکردم رو به جلو .
درب یک سالن چندین آقا ایستاده بودند و گلدانها را كه میگرفتند به آن اتيكت شماره دار ميزدن و قدمت گلدان را می پرسیدن و  ادرس و تلفن صاحب آنرا هم روِی اتيكت مينوشتن، چون بعدا قرار بود برای جایزه نفیس زنگ بزنند و اشخاص را راهنمایی میکردند که بروند انتهای سالن گلدان طرح جدید خود را بگیرند.
هرکس توی دلش میگفت ؛ گلدان من جایزه نفیس رو میگیره ،من هم همینطور تا بالاخره خانم جلویی گلدانش را داد و ادرس و تلفن هم ازش گرفتند
من هم گلدانم را از زير بغل در آورده و  در حال تحویل بودم که آن خانم تندی برگشت و با تنه اش محکم زد به گلدان من.
گلدان رویاهای من ، خورد زمين و صد تکه شد . دهانم باز ماند. !!!
 اون خانم بدون اینکه نگاه کند بسرعت رفت ته سالن كه گلدان طرح جدیدش را بگیرد.
مسئول تحویل گلدانها به من گفت خانم لطفاً راه را باز كنيد و بروید کنار تا شخص بعدی بیاید .
من که رویایهایم به زمین خورده ‌و شکسته شده بود بطرف در خروجی و بسمت ماشین رفتم .
 یادم امد بچه هایم بزودی از مدرسه می آیند و نهار ندارند.
از يه سوپری ،کالباس و مواد لازم  را گرفته  و رفتم خانه .
پیش خودم فکر میکردم :
که همه رویاها به حقیقت نمی پیوندند و حتما حکمتی در کار است .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

قسمت
سپيده  همکارمان تو زنگ تفريح درباره قسمت برای ما این چنین تعریف کرد :
ما پنج ‌نفر همشهری به يه مركز روستا برای تدريس رفته بودیم ، با هم غذا می‌خوردیم و  ميگفتيم و ميخنديديم و درخوابگاه مشتركی کنار هم  مانند پنج خواهر ميخوابيديم  .
روزی مادر ساغر به او گفت : ساغر جان ، امیر آمده خواستگاری ات  من و پدرت راضی هستیم نظر خودت را بگو ،  ساغر کمی فکر کرد ، ديد امیر پسر قشنگ و شیک پوشیه  و تو شركت هم كار ميكنه چون خانواده اش  راضی بودند او هم  بله را به مادرش گفت .
چند روز بعد ، وقتی ساغر در خوابگاه موضوع خواستگاری امير  را  به دوستان ديگرش  گفت برايش هورا  و جيغ و دست زده  و در خوشحاليش شريك شديم  .
 ساغر نسبت به ما كه دخترهایی با زيبائی معمولی بوديم كمی قشنگنتر بود.
 آن شب ساغر ، هيجانزده تا نزديك صبح  با من درباره آينده اش و چگونگی زندگی با  امیر  حرف زد .
نيمه شعبان كه شد، ساغر  ما را  برای جشن عقدكنانش  دعوت كرد و با اصرار خواست كه  روز عقد  حتماً بطور يكجا حضور داشته باشيم .
آنروز ، ساغر مثل ملکه زيبا شده بود و دست در دست همسرش وارد اتاق جشن شدند همگی و ما چهار نفر  هورا  و  كل زديم و با خوشحالی برای رسيدن به آرزويش بهمراهی  موزيك دست ميزديم .
موقع گرفتن عكس يادگاری ، چهار نفری رفتيم پشت سر صندلی عروس و داماد .
 بر حسب اتفاق من پشت سر همسر ساغر  ايستاد ه و عكس انداختيم.
چند روز بعد ساغر نيز بهمراه ما دخترها برای تدريس به روستا آمد .
 تا شش ماه اول، رابطه بين ساغر و  امير خوب بود اما كم كم  بينشان جر و بحث پيش آمد.
ساغر با من چون صميمی تر از دخترهای ديگه  بود  درد دل میکرد و الان دیگر  فقط به جدائی فكر ميكرد . چندی بعد عاقبت ، عقد ساغر و  امير بدون ازدواج بهم خورد .
از همكارمان سپيده پرسيديم عاقبت ساغر ، چی شد ؟
با خنده پاسخ داد بهتره بپرسيد عاقبت من ، چی شد ! ؟
بعد از سه سال خواهر امیر كه با من قبلاً همكلاس و دوست بود، به من پیشنهاد خواستگاری امير را میدهد . 
پس از قبول كردن امير توسط خانواده ام ، من و امير  همدیگر را بصورت حضوری می‌بینيم  و حرفهايمان را ميزنيم و امير و خانواده اش برای خواستگاری آمدند و  یکماه بعد ازدواج  كرديم .
سالها از آن موضوع گذشته است ، گاهی از همسرم  ميپرسم ؛   آنموقع كه من پشت سر تو و ساغر برای گرفتن عكس ايستاده بودم ، اگر بهت ميگفتن ، آيا ميدانی كه قسمت تو آن خانمی است كه پشت سرت هست  نه كسی كه لباس عروس پوشيده و بغل دستته و  بعقدت در آمده  ،  آيا باور ميكردی . !!
و جواب همسرم اين است  :  کسی از قسمت خودش خبر ندارد .  خداوند در را به تخته جور ميكند ، قسمت من تو بودی چون اينك ميفهمم ؛  آرزوی واقعی و آرامشی هستی كه خدا برای من تو را آفريده   و اما ساغر  آرزوی رويايی من بود  .
صحبت عقد من كه  بگوش ساغر رسید،  دیگر ترجيح داديم كه همديگر را نبينيم .
 فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

پمپ ساز   
آن مادر این چنین تعریف کرد : سالهای پیش دو دختر بزرگم همراه با  پسر و شوهرم ، در مغازه وسایل تلمبه و پمپ که در اصفهان داشتیم کار میکردند . یکروز یک مشتری خوب از جنوب برای چاههای آب مزرعه اش چند پمپ خرید،و از شوهرم نیز دعوت کرد که به خانه اش برود و مهمانشان شود و خواست که خودش بیاید روستا و پمپها را برایش وصل کند.
شوهرم رفت روستا و کار او را انجام داد و متوجه شد که آن روستای بزرگ به وجود یک مغازه وسایل تلمبه دارد و فروش تلمبه و نصب آن مشتری زیاد دارد.
مغازه اصفهان را تحویل دو دختر و شاگردش داد و با پسرم رفتند به روستا . آنجا یک مغازه زد و پسرم فروشنده آن شد و خودش در آن روستا و روستاهای اطراف پمپهائی که میفروختند نصب میکرد و لوازم برای پمپ سر چاهها میبرد و کار تعمیر را نیز انجام میداد،در روستا خانه کوچکی گرفت و هرچه وسایل دست دوم در خانه اصفهان بود ،برداشت و برد تا خودش و پسرم از آنها استفاده کنند .
بین وسایلی که برده بود یکدستگاه لباس شویی بود كه اتصال برقی داشت. من این موضوع را گفتم ، و شوهرم که فردی فنی بود گفت نگران نباش خودم با احتیاط لباسهایمان را با آن میشورم.
تا بیش از یکسال خوب گذشت و آنها مرتب ماهی چند روز به ما سر میزدند و کارشان در روستا خوب گل کرده بود. تا اینکه یک شب شوهرم از کار نصب پمپ میاید و میرود حمام میکند و بعد روی تختش دراز میکشد که تلویزیون نگاه کند که بر اثر خستگی خوابش میبرد. پسرم نيز که بخاطر گرما در مغازه عرق كرده بود ، بلافاصله با آمدن به منزل ، میرود حمام .
لباس شویی توی حمام بود و کار شستن لباسها همیشه با پدر بود ، اما آنروز نمیدانم چه شد که پسرم لباس های خودش را می اندازد توی لباس شویی و دو شاخه دستگاه را به پریز میزند .لباس شویی چون اشکال برقی داشته پدر فقط زمانی که قرار بود کسی حمام نکند آنرا روشن میکرد ، با زدن دوشاخه  ماشین لباسشوئی ،برق توِی آب دوش به جریان می افتد و پسرم را تکان میدهد ،پسرم دستش را میزند به دکمه های لباس شویی که خاموشش کند نتوانست و بدتر تکان میخورد . تلاش میکند چفت در آهنی حمام را باز کند که آنجا هم برق تکانش میدهد ، پسر بیچاره ام به هرچه دست میزده برق داشته و برق به پسرم امان نداده و بعد از چندین تکان محکم نقش زمین شده بود و از دوش همچنان آب روی او میریخت .   پدر که چرتی زده بود تا بیدار شد متوجه شد که  هنور دوش آب باز است و پسرش از حمام بیرون نیامده ،  هرچه صدایش کرد ، جوابی نشنید . رفت که در حمام را بازکند ، دستش که خورد به در ، برق او را گرفت .
در حالیکه به حیاط میدوید که فیوز برق را قطع کند ، داد و فریاد کرد و از همسایگان کمک خواست .
چند نفر به کمکش آمدند و با چوب و لگد در آهنی حمام را باز کردند.
 خدایا پسر جوان و رعنایش در هم و دراز کش افتاده و مرده بود .
گفت :  من که گفته بودم لباس شویی خراب است. چرا روشنش کردی . خدایا جواب مادر و خواهرانش را چه بدهم.  میخواستم پول جمع کنم تا دامادش کنم و گریه امانش نمیداد .
جنازه جوان ناکام را همسایگان کمک بردند بیمارستان شهرستان نزدیک ، چون به پدر داغدار مظنون شده بودند ، پدر را سین جین کردند و سه روز بعد تعدادی از اهالی روستا همراه با پدر، پسر را که تحویل گرفته بودند ، بردند اصفهان .
بعد از این داغ که به دلمان گذاشته شد ، دیگر شوهرم به آن روستا هرگز نرفت و مغازه و خانه و وسایلش و همه چیز را آنجا رها کرد . اینکه اینجا میبینی پسرم است که برای همیشه خوابیده است .
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
هاپو
سگ گرسنه در کنار ظرف زباله بدنبال پیدا کردن تکه استخوانی بود که دو پسر از مدرسه برمی‌گشتند تا او را دیدند به فکر پیدا کردن سنگ افتادند ،  
يكی از پسرها  به سرعت خود افزود و سنگش را با شدت تمام به سوی سگ پرت کرد ، سنگ رو کمر سگ خورد و ردی از خون از خود برجای گذاشت ،حیوان بی زبان از درد زوزه ئی کشید و شروع به دویدن کرد تا دور شده و از تیر رس پسرها در امان بماند .
 پیش خود فکر میکرد که بخاطر یک تکه استخوان بدرد نخور که پیدا هم نکردم کمرم را چنان زخمی کردند که نمیتوانم درست بدوم  .
 دو کوچه آنطرف تر ، کنار سایه دیوار  یک کوچه بن بست دراز کشید و چرت میزد ، ناگهان تعدادی از پسرها که از بازی فوتبال بر میگشتند تا او را دیدند فورا به دنبال قوطی و سنگ و هر چیزی که میشد پرت کرد رفتند و اشیاء را بسمتش پرتاب کردند . یک تکه بطری نوشابه شکسته ،محکم به پیشانیش خورد و پلک بالای چشم چپش را جر داد و پر از خون کرد .   سگ از پیش انها گریخت و در یک نگاه متوجه شد که این پسرهای شهری از آزار دادن سگ بشدت لذت میبرند و این رفتار درسی است که کودکان از بزرگترانشان هنگامیکه به او هاپو میگفتند گرفته اند  و غصه اش گرفت از روستایی که آنجا بر اثر بی آبی متروک شده بود و او را روانه شهر کرده بود . لنگان  و پارس کنان رفت تا خودش را به زیر سایه درختی در حاشیه خلوت شهر برساند و آنجا را برای درد کشیدن خود انتخاب کند .
 سگ گرسنه و دردمند تازه به خواب رفته بود که دو جوان سیگار بدست آرام به طرف درخت آمدند و لگد یکی از آنها محکم به شکمش خورد  و قهقهه شوق خود را از شکاری که فراری داده بودند را سر دادند .  هراسان و سراسیمه ازخواب بیدار شد و دوباره شروع به دویدن کرد یک چشمش فقط میدید و از جاده کمربندی در حالیکه یک راننده کامیون دستش را روی بوق گذاشته بود و میخواست او را عمداً زیر کند ، گذشت و رو به بیابان رفت . در فکرش بود اگر در بیابان غذا گیر نمی آید ، از دست انسانها که در امان است.
در کنار نخاله های ساختمانی گودالی که کمی سایه داشت پیدا کرد و در آن دراز کشید ، ضعف و درد و گرسنگی داشت . دو روز در گودال بود و روز سوم صدای زوزه اش به گوش میرسید که درحال جان کندن بود . سگ با زوزه اش میگفت :  ای انسانهای شهری اگر محبتم نمی کنید ، لاقل مرا نزنید و ارام ارام جانش تمام شد و با بوی تعفنی که از او متصاعد میشد کسی دیگر حاضر نبود او را لگد بزند و  پوست و استخوانش برای همیشه اسوده در آن گودال ماند .
فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”