داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

سزای نيكی آخر شد بدی
نازی و شکوفه دو  همکلاسی دبیرستانی و دوست بودند كه در ماهشهر زندگی میکردند .
نازی به اتفاق خانواده اش بمناسبت انتقال کار پدرش برای همیشه از ماهشهر رفت تهران .
آنها مرتب در تماس تلفنی با هم بود. شکوفه روزی به نازی گفت دلم برای دیدنت خيلی تنگ شده .
نازی گفت : اگر خانواده ات اجازه میدهند و حالا که تابستان است دو هفته بیا تهران پبش من .
شکوفه به مادرش گفت كه نازی از من دعوت کرده بروم پیشش .
مادر شکوفه هم زنگ زد به مادر نازی و گفت که نازی به شکوفه ميگه من تنهایم و از او دعوت کرده که برا دو هفته بیاید خانه شما.
 مادر نازی گفت : از این بهتر نمیشه هر وقت که آمد ، خوش آمد ؛ ما اینجا در خدمتشیم.
این صحبت را مادر شکوفه به پدرش نیز گفت .
 پدر برای جمعه بعد بلیط هواپیما برای شکوفه گرفت. مادر شکوفه تاریخ و ساعت پرواز او را به آنها اعلام کرد و خواهش کرد که نیم ساعت قبل از رسیدن شکوفه در فرودگاه باشند.
روز جمعه موعود , نازی بهمراه خواهر و مادرش برای استقبال از شکوفه با ماشینشان بسوی فرودگاه حرکت کردند.
دو مادر آنروز مدام در ارتباط بودند تا اینکه شکوفه بلاخره به نازی رسید . دو دوست بهمراه خواهر بزرگ نازی تقریباً هر روز به پارکها و تفریگاهها و سينماها و رستورانها برای شام خوردن میرفتند و شکوفه هر شب پای تلفن از تفریحات و بزرگی و زیبایی تهران برای مادرش حرف میزد و میگفت خیلی بهش خوش میگذرد . نازی برای شکوفه چند دست لباس زیبا خرید و هدیه داد.
آن شب نازی درباره روستا و باغ قشنگ بیرون از شهر برای شکوفه تعریف کرد و شکوفه گفت : پس حالا که دو روز دیگر مانده به برگشت من ، از مادرت خواهش بکن که فردا ظهر را برویم باغ روستا  .
همان شب نازی به مادرش گفت . مادر برای فردا نهار آماده کرد و صبح روز بعد  مادر با دخترها  حرکت کردند بسوی روستا .
نهار را در باغ خوردند و با وسایل بازی که بهمراه آورده بودند کلی تفریح کردند.
عصر همگی به سمت خانه براه افتادند . مادر راننده بود و خواهر بزرگ نازی جلو پیش مادر و دو دوست نیز عقب ماشین کمربند نبسته نشسته بودند .

با رسیدن به نزدیکی پلی که باریک بود و دو طرفش نیز نرده نداشت. ناگهان چرخ طرف شاگرد به یک میله گرد آهنی بیرون زده شده از سیمان روی پل برخورد کرد و لاستیک ترکید و کنترل ماشین از دست مادر خارج شد و ماشین به گودال پايين پل افتاد و  واژگون گردید . دست نازی شکست و مادر و خواهر نازی زخمهای سطحی زیادی برداشتند و سر شکوفه زیر بدنه ماشین رفت  و درجا ، جان به جان آفرین تسلیم کرد. !!   با تماس روستائیان آمبولانسهای اورژانس آمدند و زخمی ها و مرده را به بیمارستان رساندند.
در بیمارستان پدر و مادر شکوفه را خواستند. خانواده نازی درد خودشان را از یاد بردند. و بفکر این بودند که چگونه به خانواده شکوفه مرگ دخترشان را بگویند.
بالاخره پدر نازی زنگ زد و موضوع را به پدر شکوفه گفت.
خانواده سریع خود را رساندند تهران .
در مراسم عزاداری در ماهشهر همه دوستان دبیرستانی شکوفه بودند . دختر نوجوان با گریه های مادر و برادر و اندوه پدر بخاک سپرده شد .
چند ماه بعد با تحریک عمو و دایی و بستگان شکوفه، آنها از مادر نازی شکایت کردند و مادر نازی بازداشت شد.  پدر نازی با گذاشتن وثیقه او را آزاد کرد.
مادر نازی همچنان به دادگاه میرفت. و به قاضی میگفت: شكوفه با رضایت خانواده خودش پيش ما آمد و  قاضی میگفت :
چرا شما مسئولیت او را قبول کردید؟
و خانواده شکوفه دائم ميگفتند:چرا فقط شکوفه در  این حادثه مرد! شاید عمدی در کار بوده .  
قاضی کروکی و سوالات و گزارش از اورژانس و دکتر و بيمارستان را خواست .
پدر نازی وقتی دید نمیتواند خانواده شکوفه را قانع کند بناچار وکیل گرفت .
وکیل کلیه مکالمات شکوفه و رضایت شکوفه از خانواده نازی و کروکی و عکس از لاستیک تركيده  و نظريه كارشناس و عکس از جاهای تفریحی شکوفه با نازی
تهيه كرد تا توانست قاضی دادگاه را قانع کند که مادر نازی زندان نرود و فقط دیه بدهد . مادر نازی رانندگی میکرد اما گواهينامه نداشت . پدر نازی مجبور شد که خانه خود را بفروشد و پول دیه را تهیه کند و بروند مستاجری.
مادر نازی به ما میگفت : دیدی سزای نیکی آخر شد بدی
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
همسايه چپی
سال 1355بود دو همسایه کنار هم در اتاقهای يك حياط با دیگر همسایگان زندگی میکردند.
 آنها تقریباً هر روز به همدیگر سری میزدند و احوالی از هم میگرفتند.
سه روز بود که همسایه سمت چپی بعلت مشغله به  مادر سحر که با هم دوست بودند،سر نزده بود.
همسایه سمت چپی با خود گفت : ببینم ‌چرا  مادر سحر تو حیاط پیدایش نیست ؟
وقتی در رو باز کرد و رفت تو اتاقشون ، دید که مادر سحر دراز کشیده و پسر یکساله اش زیر سینه اش شیر میخورد . البته شیری برای خوردن نبود.  سحر و خواهرش هم رو جل و پلاسشون دراز کشیده و ناله میکردن.
تا احوال مادر سحر را پرسید ؟ مادر سحر زد زیر گریه،  و گفت که من از شما و همسایه سمت راستی ام پول قرض کرده ام ،و الان شش ماه بیشتر است که شوهرم  رفته جزیره خارگ که کار کنه و خبری ازش نیست و خرجی ما هم تمام شده و من سه روزه که آبگرم را نمک و روغن میزدم و  نون میریختم توش و به بچه ها تلیت میدادم .  
حالا امروز هم نان نداریم که این کار را برای بچه ها انجام بدم .  به دخترها گفتم چون كه ضعف دارید از خانه بیرون نرید و از گرسنگی دراز کشیدن و حالا دارند ناله میکنند.
زمان قدیم برای همه تلفن نبود  و مردی که میرفت کویت یا جزیره خارگ برای کار ؛ دیگر شش ماه تا یکسال از خانواده اش خبر دار نمی شد.
همسایه سمت چپی تا اینها را شنید فوراً رفت نان و غذا برایشان آورد.
اگر همسایه نمی آمد ممکن بود یکی از بچه ها تلف میشد .
همسايه هم همسايه های قديم .
   بعد از چند روز پدر سحر آمد با چمدانهای پر از پول و خوراکی و اثاث
مادر سحر پول های قرضی همسایگان را پس داد و داستان را به شوهرش گفت و شوهرش تشکر زیاد از همسایه ها خصوصاً همسایه چپی کرد.
خدا را شکر الان سحر پرستاره و شوهرش شرکتیه و دختر ديگر معلمه  و پسرشون تو یه پتروشیمی کار میکنه و مادر در کنار بچه ها خوشبخته و البته پدرشون به رحمت خدا رفته .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

مرغ تخم طلا
در روزگاران قدیم پیر مرد و پیر زن فقیری در دهکده ای زند گی می کردند. هر روز پیر مرد ناتوان روانه بیابان می شد و با زحمت وجان کندن مقداری خار جمع می کرد و بشهر میبرد و می فروخت و از پول فروش آنها نان و قند و چای می خرید وگاهی اوقات که خار زیادی جمع کرده بود مقداری پنیر یا خرما نیز می خرید. یک روز که پیر مرد در بیابان به نماز ایستاده بود از خدا خواست در خیری به روی زندگی او باز کند .بعد از نماز به طرف پشته خار که بر گشت تا آنها را به بازار ببرد چشمش به مرغی افتاد که روی خارها نشسته بود. پیرمرد خوشحال شد و مرغ را به خانه برد و از زن خواست که با آن شام خوبی بپزد . پیر زن گفت ؛ بهتر است از کشتن مرغ چشم پوشی کنیم وآن را نگه داریم تا هر شب نان و تخم مرغ بخوریم . فردای آن روز پیر مرد قبل از رفتن به بیابان سری به لانه مرغ زد و چشمش به تخم طلائی افتاد که مثل آفتاب میدرخشید.
پیرمرد تخم طلا را برداشت و بجای اینکه روانه بیابان برای خارکنی شود به سمت شهر رفت ، در شهر نزد زرگری رفت و تخم طلا را به او نشان داد مرد زرگر که تا به حال چنین چیزی ندیده بود بسیار تعجب کرد و قیمت آن را از پیر مرد پرسید پیر مرد که قیمت واقعی آن را نمیدانست گفت هر چه که خودتان گفتید زرگر تمام پولهای موجودی صندوق مغازه را به پیر مرد پرداخت کرد. پیر مرد پولها را برداشت و از دکان زرگر بیرون آمد وبا خوشحالی به بازار رفت و آذوقه و لباس خرید و به دهکده بر گشت آن شب پیرمرد و همسرش برای اولین بار غذاهای خوشمزه ای خوردند . صبح روز بعد باز هم پیر مرد به سراغ مرغ رفت و باز هم یک تخم طلا یافت . حالا او قدر و قیمت تخم مرغها را می دانست و می توا نستند گاو و گوسفندهای زیاد داشته باشند و خانه و مزرعه بزرگی بخرند و می توانست برای خودش نیز اسبی بخرد .چند روز بعد او به تمامی آرزوهایش رسید آنها در آسودگی زندگی می کردند و غذاهای خوب میخوردند و لباسهای قشنگ می پوشیدند .پیرمرد چون ارزش تخم های طلائی را می دانست و دیگر احتیاج به پول نداشت فقط به هر کس که قیمت زیادی در قبال آنها می پرداخت به او تخم طلا را می فروخت .
کم کم حرص و طمع به سراغ پیرمرد آمد و از اینکه روزی یک تخم طلا داشته باشد ناراضی بود ، سرانجام طاقت نیاورد به زنش گفت من نمی توانم صبر کنم تا این مرغ فقط روزی یک تخم طلا بیاورد بهتر است سر مرغ را ببرم تا هرچه تخم طلا در شکمش هست یکجا بردارم و ببرم خانه بزرگی در شهر بخرم . پیرزن التماس کرد که این کار را نکند و زندگی سخت قبلی را به یاد شوهرش انداخت ولی پیرمرد طماع نپذیرفت و سر مرغ را برید و شکمش را پاره کرد . اما هرچه جستجو کرد چیزی نیافت و باخود گفت وای برمن پس کو آن تخم طلاها ؟!!  و از کرده اش سخت پشیمان شد و شروع به گریه وزاری نمود پیرزن گفت دیگر کاری از دست تو ساخته نیست و آب رفته به جوی باز نمی گردد. انجمن نبض زندگی
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

تنباکو با پهن اسب
شاه عباس صفوی، بزرگان کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و به خدمتکاران دستور داد تا در سر قلیان ها بجای تنباکو، از پهن اسب بریزند.

میهمان ها که مشغول کشیدن قلیان شدند  دود و بوی پهنِ اسب، فضا را پر کرد اما رجال از بیم  شاه پشت سر هم بر نی قلیان پُک  زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! و گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!

شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند. آنها  را حاکم همدان برایمان سوغاتی فرستاده است.»

همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند: «براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت.»

شاه به رئیس نگهبانان دربار، که پک های  عمیقی به قلیان می زد، گفت: 
« تنباکویش چطور است؟»

رئیس نگهبانان گفت: 
«به سر اعلیحضرت قسم، چند سال است که قلیان می کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: 
«مرده شوی تان را ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.
انجمن نبض زندگی
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

دو كودك
در یک شب سرد زمستانی دو زن را هم زمان برای زایمان به اتاق خاص بردن
و بعداز کمی جیغ و داد یک لحظه نگاه هم کردند و خندیدند و دوباره شروع به جیغ زدن
کردند .  قابله ها امدن و گفتن الان زایمانتان تمام میشود . یکی پسر زایید و چند لحظه
دیگر آن یکی دختر .  
هر دو مادر را بردن در ریکاوری تا استراحت کنند وقتی دراتاق بودند به همدیگر تبریک گفتند
و تا فردای ان روز با هم بودند و دکتر
عصر فردا هر دو را مرخص کرد و هر دو از یکدیگر جدا شدند و رفتن پی زندگیشان
وهمدیگر را ندیدند .
روزی پسر میاید به مادرش میگوید من با دختر خانمی تو دانشگاه هم کلاسیم و
از او خوشم امده و از هر نظر تفاهم داریم ، میخواستم که برویم خواستگاری
خلاصه روز موعود رسید و خانواده داماد با جعبه شیرینی و گل رفتند دیدن
خانواده عروس .
درباز شد وقتی دو مادر همدیگر را دیدند !یک لحظه زایشگاه آمد در نظرشان
و دیدن حکمت خدا را . !!! که آنشب این دو مادر کنار هم بودند و همان شب
قسمت فرزندانش را خدا مشخص کرده بود که بعد از 22 سال این دو کودک الان
زن وشوهر شدن .
فاطمه  اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – قضاوت
دو خواهر داشتیم توی یک کلاس .
دبیر علوم ،  سخت گیر بود .
هر وقت با این کلاس درس داشت. اول از خواهر زرنگه که کوچکتر بود درس می پرسید، و نمره عالی به او میداد، و بعد ،  از خواهر بزرگه که تنبل بود.   و آخر سر تنبله را به باد توهین و تحقیر می بست و رو به خواهر زرنگ میکرد و میگفت: تو عرضه نداری درس خوانش کنی و يادش بدهی مثل تو بشه؟ 
خواهرش میگفت: خانم بخدا اون بیشتر از من میخواند. اما یاد نمیگیرد.
 همیشه هم خواهر تنبله رنجور و زرد بود و مریضی اش را فقط به 
مربی پرورشی گفته بود و اون هم گاهی برایش دارو تهیه میکرد.
پدر هم نداشتن و به سختی با مادرشان زندگی میگذراندند.
و متاسفانه دبیر علوم هم به هر نحوی اذیت و آزارش میداد.
یک شب بر اثر بیماری دختره فوت کرد!  مربی پرورشی و ما و دیگران در مراسم خاکسپاریش رفتیم .
دبیر علوم كه امد كلاس ،دید جایش رو نیمکت بچه ها گل گذاشتند. رو به بقیه گفت : شاگرد تنبل من کجاست ؟
شاگردان همگی زدند زیر گریه و خواهرش گفت :خانم  بخدا اون تنبل نبود ،همیشه سردرد شدید داشت و هرچه میخواند مغزش نمی کشید و همیشه میگفت کاش دبیر علوم مرا جلو دیگران خورد نمیکرد
دبیر علوم وقتی توضیحات اضافی مربی پرورشی را هم شنید ،که این دختر هر روز امپول و دارو مصرف میکرده  و هرچه تلاش کرد که سرطانش را شکست بدهد نتوانست و عاقبت فوت کرد.
دبیر علوم ناراحت شد اما دیگر فایده ایی نداشت. چون شاگردش را قضاوت نادرست کرده و او را درک نكرده و روحش را هم  شاد نكرده بود .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - وحشت
آن سال جنگ ایران و عراق بود .
یکروز ساعت ده صبح چند تا هواپيمای جنگی آمدند بالای سر شهر ما .
غوغائی از سر و صدای وحشتناك بلند شد .
مدیر مدرسه سراسیمه امد گفت: خانمها کلاسها را تعطیل کنید!.
شاگردان بروند خانه .
شهر ما از دو قسمت تشکیل شده. مرکز شهر و منطقه شرکتی
مدرسه ما  تو مرکز شهر بود ،و خانه مان قسمت شرکتی
من و همکارم امدیم برویم خانه هیچ ماشینی و تاکسی نبود که ما را ببرد،و تعدادی از افراد تو خيابون بما گفتند زودتر از اینجا بروید. الان میگ های جنگی اینجا را که نزديك انبار است با بمب میزنند.
ما هم با ترس و لرز با بقیه همکارها با دو براه افتادیم.
تو راه سر به آسمان بودیم و گاهی میگفتند بخوابید ، میگ آمد. ما با رعب و وحشت دراز میکشیدم و چادرمان را که خاکی میشد تکانده و دوباره براه میافتادیم .خلاصه یک راه ربع ساعته را نیم ساعت با بخواب و پا شو  و سینه خیز رفتم  تا رسيدم  منزل .
 دیدم که خانواده ام منزل نیستند !!
میدانستم در چنین مواقع میروند مرکز شهر خانه داییم .
چون آنها سنگر داشتند و همگی در همان سنگر جمع ميشدند .
دوباره همان راه که آمده بودم برگشتم بازهم با ترس و بشين و پا شو .
اما ميگ ها آمده بودند که کارخونه ها و تاسیسات آبرسانی و انبارهای شرکتهای اطراف ما را بزنند.. که خوش بختانه نتوانسته بودن بمباشون را درست سر هدف بزنند چون دور و اطراف ما پر از تير بار ضدهوایی بود. و خدا را شکر روِ سر شهر و کارخونه ها فقط  نیم ساعت مانور داده بودند و بمباشون رو تو بیابون ریخته و گورشان را گم کرده و رفته بودند.
وقتی رسیدم خانه داییم ، همه فامیل با خانواده ام تو سنگر نشسته بودند.
بیچاره برادرم ،  بدنبالم ؛ بجستجو ، به مدرسه و خانه میرفته و برميگشته تا در سنگر ، بهم رسیدیم .
تا شب کلی از ماجراهای آنروز در خانه دائی گفتیم و خندیدیم و هرکس بعد کورمال کورمال رفت خانه خودش چون چراغ خیابونها را روشن نمیکردند و پشت پنجره ها هم پلاستیک سیاه میزدیم که هواپیماهای دشمن بمبارانمون نکنند.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – بريد دبستان
آن سال دانش اموزان پایه اول مقطع راهنمائی خیلی ضعیف بودند.
درجلسه ای که با دبیران برگزار کردیم ،دبیران گفتند تنبيه و کتک زدن که ممنوع است  اینها هم كه درس نمیخوانند. باید فکری کرد. و تصمیم گیری نیز به عهده من بود .
من قبل از امتحانات سر صف به بچه ها گفتم اگر هر شاگرد بیشتر از سه تجدید بیاورد اخراج یا به کلاس پایین تر برده می شود.
امتحانات گرفته شد و نتیحه متاسفانه رضایت بخش نبود.
ما شش کلاس اول داشتیم ، یکروز صبح من و معاون شاگردان نمره نياورده را از کلاس 1/1شروع کردیم بیرون آوردن و صف دادن تو حیاط مدرسه . 
یک پوشه با کپی کاغذهای الکی داخلش  دفتردار میداد به دستشان که بروند دبستان ثبت نام كنند.
شاگردان به التماس و جیغ و داد پرداختند . من با سرایدار هماهنگ کرده بودم و جلو آنها الکی زنگ زدم به مدیر دبستان که خانم فلانی آماده باش تعداد‍ ی  شاگرد همراه با سرايدار برايت میفرستم .
یکدفعه یکی از شاگردان غش کرد ! و ما همگی دستپاچه شدیم. شاگرد را بردیم دفتر و  آب و قند بهش دادیم تا حالش خوب شد.
بعد دفتردار از بچه ها  تعهد گرفت که درس بخوانند و فرستادشون کلاس. این کار خوشبختانه کمی نتیجه داشت .  اما آنروز من خیلی ترسیدم و به معاون مدرسه گفتم دیگر از این نوع دردسرها برای خودمان درست نکنیم .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه  - دو خواهر
دو دانش اموز خواهر داشتيم که فوق العاده زرنگ بودند.
دبیران میگفتند شاید پدر و مادر تحصيلكرده و با سواد دارند ،یا کلاس خصوصی میروند.
من مادرشان را دیده بودم كه زن ساده و بی سوادی بود.  
یکیشون پایه اول بود و تمام درسهاش بیست و یکی ديگه پایه سوم .
پایه سومیه درمسابقات قرآن و نقاشی شرکت کرده و در استان رتبه اول آورده بود. استان اسم و مشخصاتش و تلفن مدرسه را فرستاده بود به تهران .
از تهران كه کلیه اطلاعات دانش اموز با شماره تلفن مدیر مدرسه را داشت
یکروز به من  زنگ زده شد که فلان شاگردتان كه رتبه اول آورده لطفاً بفرست با پدرش بیاد تهران تا با بقيه نخبگان مسابقه بدهد من هم گفتم : چشم .
فردا به شاگرد گفتم با پدرت بیا تا بروی تهران برای مسابقه  . سکوت کرد و عاقبت گفت :‌ چشم خانم .  

دوباره از تهران بمن فشار آوردند. و من هم فشار را رو شاگرد اوردم. تا چند بار بهش گفتم و اخرین بار التیماتوم بهش دادم. فردا با پدرت میایی والا مدرسه راهت نمیدم.  
انروز در دفتر کار میکردم که خواهر کوچکترش آمد و گفت :خانم مدیر بابام دم در دفتره . یک لحظه بیاید. چند دقيقه بعد من رفتم که با پدرش حرف بزنم. وای!.. خدای!.. من.! چه دیدم . متوجه شدم که دختر بزرگ یک دست پدرش را گرفته و دختر کوچک دست دیگر . پدرکور بود. و در راهبند ريل آهن قطار گدایی میکرد و بارها خودم او را دیده بودم. از خجالت سرم را انداختم پایین .و دختر بزرگ گفت:خانم بگويید نمیتوانم بیایم  تهران در مسابقه شرکت کنم.
 من گفتم :چشم . حالا بيا برو سر كلاس درست .
از کردار خودم پشیمان شدم و تو دلم احسنت گفتم به این شاگرد رتبه اول مدرسه ام .
دیگر هرچه از تهران زنگ زدند من جواب تلفن آنها را ندادم.
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه - پخمه 
دبیری داشتیم بی عرضه و پخمه که تا حالا تو عمرم ندیده بودم .
یکروز تو دفتر مشغول کار بودیم ،متوجه شدم كه سر و صدا زیاد میايد ،به معاون گفتم مگر کلاسی بدون دبیر داریم ؟ معاون گفت : نه
من گفتم : پس این همه سر و صدا از کدام کلاس است ؟
معاون گفت :از کلاس خانم فلانی دبیر ادبیات . گفتم :چرا ؟
گفت: برو از نزدیک ببین !!
رفتم در کلاس متوجه شدم که همه شاگردان رو سر کول دبیر سوارند بطوريكه دبیر را نميشد ديد .
شاگردان تا من را دیدند!! زدن به چاک و پراکنده شدند.
من رو به شاگردان گفتم : آخرین بارتان باشه که اینطور کلاس را شلوغ و دبیر را اذیت ميکنید.
یکروز از دفتر آمدم بیرون،  دیدم کیف همان دبیر را شاگردان پرت کردند بیرون از کلاس!!! و به دبیر هم اجازه نمیدهند که برود و کیفش را از راهرو بردارد. !!
کیف را بردم دفتر ،زنگ تفریح دبیر آمد، من یک جای خلوت بهش گفتم سعی کن کلاس داریت را بهتر کنی، از خودت جذبه و قدرت نشان بده ، نگذار شاگردان رو سرت سوار شوند ، اجازه نده شاگردان در کارت دخالت کنند . گفت : خانم مدير این شاگردان خیلی فضولند.  گفتم: همین شاگردان با دبیر ریاضی یا زبان درس دارند ، اصلا سر و صدایشان بيرون نمی آید. آنها به نحوه احسن کلاس را اداره میکنند، سعی کن از آنها كلاس داری را یاد بگیری .
هنوز هم گاهی كه  از همکاران شاغل سراغش را میگیرم ، میگویند همان طور است.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدير مدرسه - آجر
آنروز روز معلم بود ،  وقتی خواستم سوار سرویس اداره برای رفتن به خانه
 شوم  دانش اموز كوچكی من را صدا زد و گفت : خانم این کادو برای شماست
كادو را گرفتم و تشکرکرده و سوارسرویس شدم . خانه که رسیدم
کادوها را باز کردم .  اولیش مجسمه ای که سرش شکسته بود ، بعدی یک سفره پلاستیکی بود و ....  خلاصه کادو دانش اموزی که دم سرویس بمن داده بود را باز کردم ، یک آجر سوراخ دار بود !! همسرم  که نزدیکم نشسته بود باتعجب بمن گفت: این بدرد چه میخورد ؟ گفتم
ازش فردا سوال میکنم . دانش اموز را فردا دیدم .
بهش گفتم اون آجر را چکار کنم ؟  گفت : خانم  ، مادرم از این آجرها
راست میگذاره تو حیاط ، بعد شلنگ آب از تو سوراخاش رد میکنه و ظرفها را
می شورد ، گفتم شاید شما نداشته باشید براتون آوردم .  از او تشکرکردم.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 347
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیرمدرسه - نامه
یکروزصبح معاون پرورشی آمد  گفت :  ازطرف سپاه زنگ زده اند.که تعدادی
دانش اموزان فعال نمازخوان و مومن را ببرند اردو تمرین تیراندازی.
و ازمن خواست نامه مجوز اردو را به اداره بنویسم .
ترتیب تمام کارها داده شد .
روز جمعه معاون پرورشی و معاون مدرسه با آن تعداد دانش اموز به اردو رفتند.
روز شنبه مربی پرورشی آمد و گفت خانم مدیر آبرویمان رفت . من گفتم چرا؟
مربی گفت : تعدادی آقای جوان از طرف سپاه جهت همکاری با ما آمده بودن و  
يكی از دخترهامون به پاسدار مسئول اصلی اردو ، نامه ای عاشقانه داده بود و
مسئول هم نامه را به دست معاون پرورشی تحويل و  گفته بود: این نامه را بده
به مدیر مدرسه تون و بگو بیشتر حواست به دانش آموزانت باشه.
خلاصه دهن ما بازموند.
فاطمه اميری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”