داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه – انجمن اولياء
يكروز مدرسه انجمن و اولیائ داشت ، من  و همسرم و سرایدار از ساعت دو
تا ساعت چهار عصر ، گیر مرتب کردن صندلیها و میکروفون بودیم .
ساعت چهار و نيم برنامه اجراء می شد.
اولیاء آمدند ،  در بین انها یک پسره حدود شانزده ساله و یک پسر كمی بزرگتر
از او با هم آمدند و ردیف آخر کنار هم نشستند.
ردیف اول مسئولین اداره و همسرم نشسته بودند.
من از قبل بیلان كار مدرسه را در منزل نوشته بودم و قرار بود که حدود نیم
ساعت سخنرانی کنم و بيلان كارم را هم توضييح بدهم . وقتی شروع کردم به
خوش آمدگویی متوجه شدم که آن پسره شانزده ساله برایم بوس میفرستد و
ان پسربزرگتر با چشم و ابرو اشاره میکرد .
رشته فکریم بهم ریخت .  از ترس اینکه همسرم و يا کسی دیگر متوجه شود
میکروفون را دادم به مسئول اداره و خودم نشستم .
همسرم پيشم آمد گفت: ده دقیقه هم حرف نزدی چه شد؟من به دروغ گفتم فشارم افتاده و همسرم گفت: حتماً مال خستگی و استرس امروز است.
بعداز آنروز دیگر در مدرسه انجمن و اولیائ بصورت ورود آزاد نگرفتم .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیرمدرسه - سرباز
مدرسه دخترانه بود ، موتور سوارها درب مدرسه جولان میدادند.
از پاسگاه خواستم که ماموری جهت نظم درب مدرسه بگذارند.
سربازی آمد که یکماه مانده بود به پایان خدمتش.
بعد از یک هفته دانش اموزی امد گفت : خانم ، فلانی با سرباز نامه ردوبدل
میکنند.
 من نشنیده گرفتم. دو هفته دیگر تعدادی از دانش اموزان دوباره ردوبدل کردن
 نامه را برای من تعریف کردند. من دانش اموز را خواستم گفتم : این موضوع که
 دوستانت میگویند راست است.
گفت: خانم دیشب خانواده سرباز امدند خواستگاریم.
من حرفی برای گفتن نداشتم .
روزی که سرباز درب مدرسه نیامد دانش اموز هم دیگر مدرسه نيامد.
انشالله خوشبخت باشند.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - نانوائی
مدرسه ما دو طبقه بود دانش اموزان پایه اول ودوم پایین و پایه سوم طيقه بالا بودند. پشت مدرسه نانوایی بود و شاگردان پایه سوم زنگهای تفریح نانوایی را نامه باران میکردند .
مسئول نانوایی تمام نامه ها که شامل همه موارد (عاشقانه و توهین) را جمع کرده و به دفترمدرسه میاورد و ضمن گفتن ، این مدرسه صاحب نداره و چند تا فحش ابدار هر بار به ما تحویل میداد و میرفت .
من و معاونین تصمیم گرفتیم که پایه اول و دوم را  ببریم بالا  و پايه سوم را بیاوریم پایین.
 اینکارانجام شد باز هم نامه پرانی ادامه داشت. شاطر نامه ها را میاورد و بد و بيراه به ما میکرد میرفت .
طی یک انجمنی که با اولیا برگزار شد تصمیم گرفته شد که پشت پنجره ها توری بزنیم .
این کار انجام شد و باز هم بچه ها با چاقو توريها را پاره کرده بودند و نامه پرانی ادامه داشت .  
مدتی خبری از آمدن شاطر نانوائی نبود تا متوجه شدیم كه نانوایی نقل مکان کرده و رفته .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیرمدرسه - باردار
از مدیر تا معاون و دفتردار و مربی پرورشی و پنج تا ازدبیران همگی باردار بودیم .
هر ماه نامه مرخصی زایمان یکی از دبیران را به اداره میفرستادیم .
اداره برای جایگزین آن دبیر باید دبیر دیگری را به مدرسه میفرستاد.
همین موضوع معاون اداره را بسيار ناراحت کرده بود.
یکروز معاون اداره بهمراه تعدادی ديگر سرزده وارد دفتر مدرسه شدند من و معاون و دفتردار و مربی پرورشی و دبیر دینی عربی را با شکم های بزرگ كه شش ماه از  حاملگی مان گذشته بود برای ادای احترام بلند شدیم.
معاون اداره و همراهان تا ما را دیدند بیشتر عصبی شدند.
رو به من گفت:خانم مدير فكر ميكنم باید یک دستگاه سونوگرافی درب دفتر مدرسه بگذاریم وجلو خانمهای باردار را بگیریم و انها بیایند اداره و تکلیف شان را روشن کنند. حتی اگر مدیر مدرسه باشند .!!!
ما خجالت زاده سرخود را یایین انداختيم .
وقتی انها رفتند همگی با هم کلی خندیدیم.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه - الياس
 سال  1365  در روستای گرگر تایم صبح درس میدادم وبعدظهر ها ميرفتم روستای مشراگه برای درس دادن  و دانش اموزانم مختلط بودند. انروز ظهربا شاگردم الیاس بسوی مشراگه براه افتادم .  پلی بین مشراگه و گرگر بود وزیر پل سگهای درنده استراحت میکردند.
درمشراگه سرکلاس بودم. درس ازشاگردی پرسیدم و بلد نبود . اشاره به الیاس کردم و گفتم : تو هم مثل الیاس تنبلی هرو از بر تشخیص نمی دهی. الیاس بد جورِ نگاهم كرد و هیچی نگفت .
بعداز کلاس من و الیاس بطرف گرگر حركت كردیم. سرپل که رسیدیم الیاس با صدای خاصی سگها درنده را بسوی من کشاند. و خودش فرار کرد و رفت دور نشست و نگاه میکرد.
من بدو سگها هم بدو  . التماسش کردم، الياس كمك كمك كردم . جیغ ميزدم دیگرنصف جان شدم که سگی امد ،گوشه چادرم را به دندان گرفت سگهای دیگر هم بطرفم میدویدند .
من همچنان میدویدم و قلبم داشت ازجایش کنده می شد.
دیدم الیاس با سنگ زدن به سگها و صدا درآوردن من را نجات داد.
وقتی به در خانه رسیدم  الياس گفت : خانم معلم دیگه نگو الیاس تنبله .
من تا آخر سال اسم الیاس را بعنوان تنبل نگفتم .
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدير مدرسه – واگن گندم
سال 1366 در ایستگاه راه آهن گرگر از شنبه تا چهارشنبه درس میدادم. و در یک خانه معتمد روستائی زندگی میکردم و پنجشنبه و جمعه ها برميگشتم شهر . اين پنج روز مانند پنج ماه برایم سخت میگذشت .  
یکماه بعد خانم بهیار از درمانگاه آمد و گفت :بیا اتاقی از بهداری به تو بدهم چون همشهری هستیم. در اتاق فقط یک تخت و يك کارتون خالی بود كه مواد غذایم را که می آوردم در آن ميگذاشتم.  
برای من که دختر کم سن و سال و جوانی بودم خیلی مشکل بود چون نه غذایی مناسب و نه حمامی و نه دوستی و شبها تنها میخوابیدم ، چه خوابی ! و فقط خدا خدا میکردم اتفاقی برایم نيفتد . در آنجا آنموقع در قدیم دعوای طایفه ای زیاد بود و شبها روستایی ها خونین و زخمی میامدند و ميخواستن در بهداری را از جا بکنند و خانواده بهیار از ترس شب در را به آسانی برای کسی بازنمیکردند.
به بهیار  همه میگفتن خانم پرستار ؛ انروز پنجشنبه من کلاس را ساعت ده تعطیل کردم با خانم پرستار و دو کودکش  رفتیم ایستگاه قطار منتظر ماندیم که قطار مسافربری از اهواز بسوی سربندر که هر روز میامد بیاید تا ما با آن برویم . شوهر خانم پرستار  ماند بهداری . هيچ خبری از قطار مسافربری نشد و حدود ساعت یک بود كه قطاری باربری آمد ما از خوشحالی درپوست خود نمیگنجیدیم قطار به ایستگاه که رسید مسئولش پایین آمد رفت ساعت بزند که خانم پرستار سوال کرد چرا امروز قطار مسافر بری نیامد؟ . مسئول گفت :امروز قطارمسافربری ساعت هشت صبح آمده و رفته سربندر
مسئول قطار متوجه ناراحتی زیاد ما شد .
گفت :قطار ما واگنهایش پر از گندم است اگر دوست دارید روی گندمها بشینید البته خیلی هم تاریک ست. ما خوشحال شدیم و قبول کردیم و پله آورد رفتیم رو گندمها نشستیم ، وقتی درب واگن بسته شد کامل تاریک و ظلمات شد ما فقط از ترس دائم حرف میزدیم و بر اثر حركت و تكان قطار دائم  از روی گندمها به پائین لیز ميخوردیم .  دست همدیگر و بچه ها را گرفته و ول نمی کردیم .
چهل و پنج دقيقه بعد قطار سرعتش را کم کرد و فهمیدیم به ایستگاه سربندر رسیده ایم. با باز شدن در واگن و ورود روشنائی خیلی خوشحال شديم .  
‌چادرهایمان بوی گندم بخود گرفته بودند و  از انجا سوار مینی بوس شده و رفتيم ماهشهر . هر وقت یادم می آيد . میخندم و بخودم میگویم آیا آنموقع ما دیوانه بودیم .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدير مدرسه – خط كش
تازه اولین سال کاری من در مدرسه بود.
پایه سوم ، پسرها را درس میدادم . وقتی بمن میگفتن خانم اجازه خنده ام میگرفت و  رو به دیوار میکردم و میخندیدم .
شاگردی داشتم که بهتر از خودم آیات قرآن را به عربی مینوشت.
شاگرد ديگری بود  تا من از دفتر وارد كلاس میشدم جلویم  تو کلاس ملق میزد و يك شاگرد دیگه  تو کلاس برایم سوت بلبلی میزد من هم سنی نداشتم .
انروز زنگ ریاضی بود شاگردی را بردم پای تخته . تمرین انجام میدادیم
رفتم آخر کلاس ایستادم  تا کلاس را کنترل کنم. متوجه شدم دانش اموزی درس گوش نمیكند و با دفترش بازی میکرد،در دست من خط کشی بلند بود بالبه خط کش زدم تو سرش.
 معاون گفته بود بچه ها سرشان را کچل کنن.
دریک چشم بهم زدن خون از سر شاگرد سرازیر شد و روی گوشش خون میچکید . من ترسیده بلافاصله بردمش دفترمدرسه .
معاون گفت :چکار کردی و شاگرد را برد سرش را شست و چسب زخم زد.
بعد گفت: پدر کله گنده ای داره خدا به دادت برسد. و آن زمانی بود که بخشنامه می آمد که معلم حق ندارد دانش اموزان را بزند. پنج شنبه بود. وقتی رفتم خانه شب تا صبح خواب میدیدم که پدرش آمده و دعوایم میکند.
شنبه مدیر مدرسه كه اقای خوبی بود امد طرفم گفت :چرا این کارو کردی ؟ پدرش رفته پیش امام جمعه ،و روز جمعه تو سخنرانی اعلام کرده معلم حق نداره شاگردان را بزند ،پدرش شب آمده در منزل ما و کلی حرف زده . من
بسختی تونستم قانعش کنم كه نره اداره . دیگر تکرار نشود وگرنه اخراج می شوی. تا مدتی اینکارم از فکرم بیرون نمی رفت.
 حالا که خودم بچه و نوه دارم میگویم لعنت برمن باد.
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیرمدرسه - پنكه
هر وقت قبل از پايان كار از مدرسه به خونه میرفتم يه بدبختی اتفاقی می افتاد.
انروز بچه کوچکم مریض بود. تو دلم گفتم :ساعت ده جیم بشوم بروم خانه به معاون گفتم و رفتم .
تازه رسیده بودم  خانه و ميخواستم مقنعه ام را در بیاورم كه گوشیم زنگ خورد. معاون بود و گفت: خانم مدير پنکه افتاده رو سردانش اموز سریع خودت را برسان.
خدای من هزار فکر به مغزم رسید، بلافاصله سوار ماشین شدم راه افتادم. با تمام سرعت رانندگی میکردم .
رسیدم مدرسه رفتم تو کلاس نگاهی کردم . بعله پنکه افتاده بود،رفتم به طرف دفتر از معاون سوال کردم گفت ، سرش زخمی شده .
خدا را شکر كه زمستان بود و چون پنکه روشن نبود آسيب كم بود.
 دانش اموز با مربی پرورشی و سرایدار رفته بودند دکتر و بعد از پانسمان بردنش   منزل . وقتی برگشتن گفتن حالش خوبه و كمی پيشونيش خراش برداشته
بود .
آنروز من دیرتر از همیشه به خانه رسیدم.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
 خاطرات مدیر مدرسه  - چسب زخم
مدیر مدرسه علاوه بر کارهای داخل مدرسه ،کارهای بیرون هم زیاد دارد مثل خرید گچ،خرید برگ امتحانی،تعمیر ماشين کپی، و الی ماشاالله ....
من مدتی بود مرتبا برای مدرسه خرید میکردم ،همین امر باعث شده بود که دبیران پچ پچ کنند که مدیر دیر میاید و این موضوع به گوش من رسید
انروز صبح برگ سفید امتحانی خریده بودم ، و بخودم گفتم امروز ظهر زودتر بروم مدرسه که همکاران چیزی نگویند در خانه نهار خوردم و آماده رفتن شدم مقداری از وسایل را هم میخواستم پشت ماشین کنار برگها جا بدهم ،
صندوق عقب ماشین را که باز کردم  زبانه ای که در را آنرا قفل میکرد محکم خورد به پیشانیم و صورتم غرق خون شد .
بچه هایم دست پاچه شدند و رفتن خانم همسایه را خبرکردند ،خانم همسایه آمد و سر و صورتم را شست و چسب زخم زد و کمی نشستم تا حالم جا امد
خانم همسایه گفت: امروز نرو. اما من گفتم كه باید بروم چون کار دارم. با پيشانی ورم كرده و درد و چسب زخم زده سوارماشین شدم و رفتم،
بازم مدرسه ام دیر شده بود
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – گردن بريده
معلم روستا بودم و محل اقامتم در خانه بهداشت روستا .‌
بهیار ، خانه بهداشت ، خانمی بود كه بهمراه شوهر پزشكيارش آقا حسین و فرزندانش در  ساختمان خانه بهداشت زندگی میکردند ،و به من هم یک اتاق در همان ساختمان داده بودند.
شبها که فرا میرسید دعواهای طایفه ای در روستا شروع می شد
و وقتی همدیگر را لت و پار و تکه و پاره میکردند بسوی خانه بهداشت برای زخم بندی  حمله ور می شدند.
آنقدر در را میکوبیدند که در ميخواست از جا کنده شود.‌
اقا حسین از خواب پا ميشد و  عصبی و تفنگ به کمر در را باز میکرد و میگفت : چرا به جان هم می افتید که حالا مثل دیوانه ها در میزنید و آسایش ما را هم سلب ميكنيد ؟!
یکی از این شبها آنقدر محكم در زدند که  هراسان نيمه شب از خواب بیدار شدیم ، وقتی در را آقا حسين  باز كرد ، همگی جا خوردیم !!،، خدای من،
همراهان زن جوانی را بر روی دست آورده بودن كه غرق خون بود و سرش پائين و روی سینه اش افتاده بود .
او زنی بود که یک فرزند داشت و بعلت موضوع  ناموسی ، پسر عموهایش سرش را از پشت گردن بریده بودن و فقط دو تا شاهرگ او باقی مانده بود .
اقا حسین گردنش را با باند بست و گفت: فورا زن را به بیمارستان،مرکز شهر برسانید  و انها رفتند.
آن شب تا صبح خوابم نبرد و دائم گردن بریده زن جوان جلو چشمم بود و
وجدان درونم را عذابم ميداد و ولم نمیکرد . تا اینکه فردا صبح  از آقاحسین پرسیدم که آن زن جوان چی شد ؟ او گفت: الان بیمارستان مرکز شهر است.
چون خانه مان مرکز شهر بود ،یکروز عصر به ملاقاتش رفتم .
آنجا فقط مادرش نزدش بود ، کنارش نشستم ، اشك ميريخت و گریه میکرد.  از او  احوالپرسی کردم و  از مادرش ماجرايش را سوال کردم و او کل اتفاق را برایم تعریف کرد،  و در آخر گفت : اگر دخترم جراحتش خوب شد باز هم آنها می آيند و میکشنش چون قسمش را خورده اند و مثل باران آن مادر اشک میریخت و زن جوان چون خيلی خون از دست داده بود لبهايش سفید شده بودن و حرف زیاد نمیزد .  
من بعد از چند دقیقه تسلی دادن به آنها رفتم.
بعد از برگشتم به روستا مدتی بعد  روزی آقا حسین آمد و گفت : خانم معلم ، آن زن جوان كه گردنش را بريده بودن خوب شد اما چند روز پیش پسر عموهایش او را کشتند.
من كه دختر جوانی بودم از اين اتفاق خيلی شوکه شدم .
آن زن بر اثر یک اشتباه شیطانی زندگیش را باخت .
خدا او را ببخشد.
فاطمه  اميری كهنوج‌
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه – ماری در آستين
یک روز تو اداره بودم.
مسئول اداره گفت : تایم مخالفت ، مدیر میخواهد اگر سراغ داری بگو.
 من گفتم: خبرتان میکنم .
در مدرسه با دبیری که قرار دادی بود حرف زدم گفتم :اگر مدیریت بگیری زودتر رسمی میشوی،درضمن من تمام کارهای مدیریتی را یادت میدهم و راهنمایی وکمکت میکنم.
قبول كرد و من اسمش را رد کردم برای مدیریت به اداره .
سال اول تمام فن و فنون را یادش دادم .
سال دوم متوجه شدم که دارد اذیت میکند ،به صندلیها و زباله گیر میداد به وسایل ازمایشگاه و هرچه لوازم مشترک بود پیله میکرد و گير و يا تز میداد!.
 و مرتباً به اداره گزارش میفرستاد!.
یکروز مسئول اداره من را خواست. و  گفت : این مدیر چه میگوید؟!!
 من گفتم: آدم بی چشم و رویی است، مار در آستین پرورش دادم .
شما نباید به گزارشات بی ارزش او اهمیت بدهید.
مسئول اداره سری تکان داد و گفت: واقعا ماری در آستین ت شده
برو خانم مدیر ما شما را کامل می شناسیم. هرچه دل تنگش میخواهد بگذار بگوید ما دیگر توجهی به حرفهایش که بوی حسادت میدهد نمی دهیم.
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - جيغ
 چهار نفر معلمه بودیم. که در يكی از روستاها درس میدادیم درخانه رییس شورای روستا یک اتاق داشتیم و شبها کنار هم بودیم .
ولی همیشه یک ترسی توی دل چهار نفرمان بود. چون دخترهای جوان و کم سنی بودیم.
مهرماه بود درب و پنجره ها را باز میکردیم و با پنکه میخوابیدیم.
چهارنفرمان ردیفی کنار هم خوابیده بوديم . نصفه های شب یکی از بچه ها خواب بد میبینه و بلند میشه تو خواب و بیداری  جيغ میزنه ، و با پا به دوست کناریش میزنه و اون هم شروع به جیغ زدن میکنه و ما دو نفر هم بیدار شدیم و شروع به جیغ زدن کردیم. حالا چهار نفری جیغ میزدیم.
 تا مدتی بعد آرام شدیم.
 چه شد؟
دوست دومی گفت:کنار دستیم جیغ میزد من هم جیغ زدم.
 دوست اولی گفت :من خواب بد دیدم والی آخر .!!
فردای آنروز هی تعریف میکردیم و هی میخندیدیم .
فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”