داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - ترفند
مدتی بود که بعلت شیر دادن به بچه ام شبها نمی خوابیدم و دم صبح با بچه  خوابم میبرد .
آن زمان تدريس داشتم.
 صبح دیر بلند شدم ، تا رفتم مدرسه گفتم: ببخشید امروز خوابم برده بود .
فردا دوباره دیر به مدرسه رفتم ،بازم گفتم : ساعت زنگ نخورد .
خیلی خجالت میکشیدم،و نگاههای مدیرم برایم سنگین بود .
وای خدای من ،روز سوم هم دیر بیدار شدم . کلی به همسرم  از ناراحتی غر زدم ،حالا به مدیر چی بگویم ؟
همسرم گفت ناراحت نشو. موقعی که به درب مدرسه رسیدی، این پنبه را بگذار تو دهانت و با ام و اوو و اون بهشون حالی كن كه  دندان کشیدم ،انها که دهنت را باز نمیکنند،و حالشان از باز کردن دهانت بهم میخورد. من همین کار را انجام دادم. و در ضمن نميتوانستم، درست حرف بزنم چون پنبه توی دهانم بود به مدیر با ام و اوون  گفتم :دندانم درد بود صبح زود دندانم را کشیدم .
بیچاره مدیرمان  آدم خوبی بود ،گفت:برو خانه . با دندان درد در مدرسه نمان .
. من هم خوشحال دویدم رفتم خانه
بعد همسرم که آمد میگفتیم و میخندیدیم.
البته ناگفته نماند که همسرم یکبار این ترفند را خودش اجرا کرده بود و تجربه داشت .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – نق نقو
دبیری داشتیم نق نقو از زمین و زمان ایراد میگرفت .
مثلا،اگر امتحان هماهنگ پایه اول داشتيم میگفت:نمی شود امتحان هماهنگ نگیرید.!!؟    من بروم به اداره بگویم هماهنگ نباشد؟ .
فردا قراره شاگردان بروند اردو ، وای نمی شود نروند اردو . من بروم به اداره بگویم اردو را حذف کنند ؟
و يا از ازمایشگاه یک جور عجيب دیگری ایراد میگرفت ! من بروم به اداره بگویم اين آزمايش را حذف کنند؟!! .  
همکاران اسمش را گذاشته بودند آیه یاس ؛ يا همان خانم ناامیدی.
یکروز عده ائی از اداره برای سرکشی آمدند بعد در آخر سر گفتند: اگر دبیری سوالی و حرفی دارد بیاید با ما صحبت کند .
من معاون را فرستادم دنبال دبیر آیه یاس كه بگو بیاید حرفهایش را بزند.
معاون برگشت و گفت: دبیر گفته ؛ نه الان کلاس دارم نمی آیم روزی خودم میروم اداره همه حرفهايم را مسئولین ميزنم .
خلاصه مسئولین كه رفتند. بعد همگی دبيرها به خانم آیه یاس خندیدند.
 گفتند: فقط پیش ما بلوف میزند و تشر میرود.  اما اسم مسئولین اداره که آمد میخواست برود توی سوراخ موش !!
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه – تشابه فاميلی
من بایکی از دبیران خوب ومهربان و مجرد تشابه فامیلی داشتم .
همکاری او را برای شخصی درنظر گرفته بود. و قرار بود ان شخص بیاید و او را ببیند.
من هم از همه جا بی خبر بودم.
انروز مشغول کار در دفتر مدرسه بودم ،دانش اموزی امد گفت ، خانم با شما يه اقایی کار داره ،و درحیاط مدرسه ایستاده  .
من رفتم دیدم جوانی سی ساله مرتب و شیک ایستاده و بعداز احوالپرسی و پرسش چند سوال الکی ،از من خدا حافظی كرد و جدا شد و رفت .
بعد از دو روز به من خبر رسید که آن اقا برای ديدن قبل از خواستگاری يكی از همکاران مجردمان آمده بود. و بخاطر تشابه فامیلی من را دیده و عصبی شده و گفته این خانم از من خیلی بزرگتر بوده و دندان سمت راستش هم شکسته بود اين چه بود که نشان من دادید.؟!!  خلاصه اقا داماد قهر کرده بود و دیگر نیامد .
وقتی موضوع را فهمیدم هم ناراحت شدم و هم خندیدم .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه – طلب بخشش
دو تا همکار که قرار بوده قبل از من مدیر این مدرسه بشوند ،اما بعلت سابقه کم و کارهای غیره نتوانستند مدیر بشوند . و  من انتخاب شدم برای مدیریت .
این دو همکار بامن بنای ناسازگاری گذاشتند. مثلا دفترکلاسها را گم میکردند گچ ها را خورد کرده وسایل ازمایشگاه را می شکستند ،بعضی شاگردان را برای درگيری با من پرو ميکردند .
بدتر از همه دائم  بیخودی گزارش به اداره بر عليه من میدادند .
 از اداره هم مرتب می آمدند برای سرکشی و باعث رنجشم ميشدند اما با گذشت زمان برای اداره نيز كم كم مشخص شد ،که اینها فقط با من غرض شخصی دارند .
خلاصه من را سه سال خيلی اذیت کردند و عاقبت از مدرسه ام  رفتند .
بعد از چند سال بنا به درخواست خودم پیش از موعد بازنشسته  شده  و از ماهشهر نیز رفتم .
آن خانم ها اسمشان برای رفتن به خانه خدا در می آيد.
زنگ میزنند به معاون سابق من و میگویند شماره تلفن خانم مدیر را میخواهیم چون خیلی درحقش بدی کردیم ،  ميخواهيم طلب بخشش و حلاليت بگيريم. معاون هم كه در جريان آزارهای آنها بود به عمد میگوید من شماره ای ازش ندارم.
آنها میگویند پس اگر روزی دیدیش بهش بگو که ما دو نفر بچگی كرديم و خیلی تو كاراش کارشکنی و دردسر درست كرديم  و به دروغ پشت سرش حرف زدیم، بگو ما را حلال کند و ببخشد که بر علیه اش بودیم و ازش حلالیت میخواستیم .
چرا انسان جلو حسادت خود را نگیرد که بعد در به در دنبال حلالیت باشد!!
خلاصه اگر خدا قبول کند و ببخشدشان ، متاسفانه بیجهت فقط بعلت حسادت در مدرسه  از دست بعضی از همکاران عذاب کشیدیم  .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – خدمتگزار صديق
سرایدار درست کار نمیکرد.
ما مجبور بودیم یک خدمتگزار بگیریم.
 دختری شانزده ساله آورديم که تابيست سالگی پیش ما کار میکرد .
 
اول برای درست کردن چای ، و تمیزکردن دفتر و میزها با او قرار داد بستیم.
بعد ارام ارام تبدیل شد به آچار فرانسه ،و هرجا نیرو کم داشتیم از او استفاده ميكرديم .
بطور مثال ؛  فلانی تلفن را جواب بده، فلانی چای بیاور يا بچه فلان دبیر را بگیر، يا برگها را بین دبیران توزیع بکن، يا بوفه را بچرخان، يا اين دانش اموز مريضه ببر خانه اش ، و يا اين دبير حالش بده برو باهاش دم در تا با تاكسی بره و الی آخر .
چون بیش از وظیفه اش و صادقانه کار میکرد.  ما در عوض كارهايش ، از نظر مالی برای تهيه وسایل مورد نیازش ،کمکش میکردیم ، و از همه همكاران پول برای او جمع ميكرديم .
درسن بیست سالگی میخواست ازدواج کند ،درسال 1384 یک جفت گوشواره به قیمت 300 هزار تومن بعنوان کادو برايش گرفتیم و یخچال و جارو برقی و خیلی چیزهای دیگر بهش دادیم .
و از همه بالاتر ما با همکاران بعد از عروسی با کادو  گوشواره و شیربنی رفتیم خانه اش.
 این رفتار ما باعث حیرت خانواده شوهرش و افتخار برای عروس آنها بود و در مقابل مادر شوهر ، کلی تعریف و تمجید از او کردیم. البته حقش هم بود چون خیلی برای همکاران زحمت کشیده بود .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - تيراندازی
زنگ تفریح بود. ناگهان صدای تیر اندازی ازخانه هایی که نزدیک مدرسه بود به گوش رسید.
 چند نفر دانش آموز به عنوان مامور كنترل درب مدرسه بودند. تعدادی از شاگردان که خانه شان  همان نزدیکی بود به بیرون از مدرسه رفتند .
معاونین بلافاصله زنگ مدرسه را زدند که دانش اموزان بروند سر کلاس.
 بعد از لحظه ای پیام رسید که دست مادر یکی از دانش اموزان تیر خورده و قطع شده و آن دانش اموز مدرسه را ترک کرده و نزد مادرش است.  انروز را ما برای خارج نشدن ديگر دانش آموزان  کنترل کردیم .
فردا که رسیدیم مدرسه ،  خود شاگرد با گريه آمد نزد ما و ماجرا را تعریف کرد.
دو همسایه درگيری طایفه ای داشتند و شاگرد ما خانه اش بین این دو همسایه بود ، این دو همسايه دعوا را شروع میکنند و یکی از طرفین تیراندازی میکند بسوی طرف مقابلش و تیر كمانه ميكند و بر میگردد بسوی مادر شاگرد ما که در حیاط خونه اش ایستاده بود ،و بیچاره دستش از ارنج با تير تقريباً قطع میشود. و بلافاصله مادر را به بیمارستان مرکز استان منتقل میکنند و دستش را وصل کرده بودند. شاگرد ما دانش اموز درسخوان خوبی بود. و مرتب اجازه ميداديم كه به ملاقات مادرش برود .  
سال بعد مادرش امد و دستش را ديديم كه  فقط برای زیبایی وصل شده بود. و عملا هیچ کارایی نداشت. و پرونده دخترش را گرفت و نقل مکان کردند و درضمن ان کسی که تیراندازی کرده بود را شکایت کرده بودند و هنوز درگیر مسئله معالجه دستش بود .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – دفتر خاطرات
دانش اموزی داشتیم پایه سوم مثل تمام شاگردان دفتر خاطراتی داشت که بین دوستانش و دبیران میچرخید. اتفاقا بدست من هم رسید و برایش در يكی از برگهايش آرزوی  موفقیت نوشتم.
 دردفترش چند قلب کشیده بود و یک قلب تیر خورده هم با خودکار قرمز رنگ كشيده بود .
گویی اخرین نفر از همكلاسيهايش که خاطره برايش نوشته بود و دختر ناقلا و بدجنسی بود راجع به این دفتر خاطرات یک کلاغ چهل کلاغ حرفهائی را تحویل برادر دختر داده بود .
این شاگرد ما پدر هم نداشت. و برادر جوان و بی منطق و بی کله، با عصبانیت زیاد خواهرش (شاگردما) را صدا زده و او را به داخل اتاق برده،و در را قفل کرده و تا توانسته خواهر بیچاره را برای همان نقاشی قلبها (که تو به یک منظوری قلب کشیدی) کتک میزند و اخر هم با چوب دست خواهر را شکسته بود. مادرش هرچه توان داشته بكار برده بود اما نتواسته بود در اتاق را باز کند.
پبچاره دانش اموز دو دندانش از جلو شکسته و دستش هم شکسته شده بود
نزدیک امتخانات نهایی هم بود و معاون علت غیبت دانش اموز را كه جویا می شود پی به  موضوع برده بود و علاوه بر این برادر اجازه امدن به مدرسه را به او نمیداد. معاون گفت :شاگرد زرنگی ست با هم برویم دنبالش امتحانات نزدیک است بخاطر ما شاید بگذارند بیاید مدرسه .
فردای انروز من و معاون و دو تا از دبیرها رفتیم خانه ئ شاگرد... وای خدای من.. چه میدیدیم ،دختر جوان دو دندان جلو نداشت و دستش دورگردنش بود
اشک درچشمان همگی ما جمع شد و شاگرد شروع به گریه کردن کرد. و ما به خاطره روحیه دادن و ارام کردن و امید دادن او را دلداری دادیم. و از مادرش خواستیم که دانش اموز بیاید امتحاناتش را بدهد. مادر قبول کرد... ولی روحیه همه ما خراب شده بود و از بی انصافی یک برادر دیوانه و متعصب از نوع بی عقل بدمان آمد .
خدا را شکر امتحانات نهایی با نمرات خوب قبول شد و بعدها در دبیرستان هم من دیدمش و یکی از همکارها میگفت آن دختر تو بانک کار میکنه.
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه - وروجكها
کلاس پنجم پسرانه درس میدادم
پسرها معمولا خیلی فضول بودند
من چهار تا پسر درس نخوان فضول و تخس تو کلاسم داشتم ،یک روز تکلیف انجام نداده بودند، و با پرتاب ماش با لوله خودکار من را هم ناراحت کرده بودند انها را برای تنبیه فرستادم دفتر!!  معاون مدرسه هم اقا بود و همیشه حال فضولها را خوب جا میاورد .!
آن چهار نفر یک باند شده بودند. و معاون حسابی آنها را تنبیه کرده بود .
زنگ آخر که همگی رفته بودند اینها  توی جا کلیدی درهای دفتر و انباری چوب هل داده بودند
فردا صبح هر چه سرایدار کلید فشار میداد کلید داخل نمیرود . تا اینکه مجبور شدن  قفل ها را بشکنن
قضیه چوبها لو رفت و فهمیدند که همان چهار تا وروجک این کار را انجام داده اند
فردا خانواده انها را خواستند و  آمدند. و مدیر خسارت در و قفل ها را از آنها گرفت و شاگردان هم تعهد دادند اگر این کارها را تکرار کنند از مدرسه اخراج میشوند .  
آن سال با پسرهایی که چندسال پشت سرهم مردود شده بودند و کنترل انها خیلی سخت بود خيلی اذیت شدم.
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه - مدير بد
روزی دخترم خاطراتم را میخواند .گفت مادر می شود خاطره مدیر بد من را هم بنویسی .؟
خانم مدیری داشتیم  سنش بالا بود و خیلی عصبی و بد دهن ،مرتب از شاگردان پول میگرفت و علنا پارتی بازی میکرد و از بس در پست مدیریت مانده بود گرگ هاری شده بود !.
 و چون گیرهای الكی میداد بین دبیران و شاگردانش محبوبیت نداشت.
مدرسه دو طبقه بود ، یکروز سر به هوا و با عجله  بدون اینک نرده ها را بگیرد خانم مدیر از پله ها پایین می آمد ، که یکهو از پله ها غلت خورد و با کله افتاد پایین پله ها. چون شاگردان از او تنفر داشتند .با بی اعتنایی و اكثراً با پوز خند از کنار مدیر رد شدند و كسی برای بلند شدن كمكش نكرد .
خلاصله مدیر خودش را جمع و جور کرد و  وقتی سرپا شد  ،الکی به یک دختری گیر داد و گفت: فلانی مقنعه ات را درست کن و داد زد چرا اینجا ایستادی؟  برو سر کلاست .
باز سوتی داد ،چون دختر گفت: خانم مدیر،  شما من را پیج کردید و با من کار داشتید . مدیر شرمنده شد و زود قربان صدقه های ساختگی خود را نثار شاگرد  کرد و گفت : به بابات بگو فردا بیايد برقهای مدرسه را درست کند.
انروز کلی از شاگردان به مدیر چاپلوس خندیدند .
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
حکمت خدا- نجمه
سامان به علت دعوایی که کرده بود امده بود به شهر عمویش
شهر عمویش زادگاه پدرش بود و در انجا فامیل پدری زیاد داشت
عمو چون میخواست او بیکار نماند در تاکسی تلفنی کاری برایش پیدا کرده بود
سامان چند بار با تاکسی نجمه و خانواده اش را جابجا کرده بود
سامان 25 و نجمه 20ساله بودند...
نجمه با سامان نسبت فامیلی داشتند
یک شب سامان گفت: عمو  می شود برویم خواستگاری نجمه ؟
من از او خوش اومده .
 عمو گفت :بگذار اول مادر بزرگ را بفرستیم
مادر بزرگ رفت و با مادر نجمه صحبت کرد
بعد از چند روز نجمه جواب رد داد ! 
رشید برادر سامان بعد از هفت سال آمد. خانه عمو
زن عمو و رشید رفتند خانه پدر نجمه بخاطر حال بدی که داشت از او دیدن کنند
زن عمو به رشید گفت نرگس خواهر نجمه دختر خوبیه و پدرش هم بیماره و چقدر خوبه که شما دختر فامیل خود را بگیری
رشید گفت باشه اما ما باید با هم اول حرف بزنیم
زن عمو ترتیب همه کارها را داد و اجازه از مادر نرگس گرفت
شبی زن عمو  و رشید جهت نشستی با نرگس به خانهء انها رفتند
طی صحبتهایی نرگس به رشید گفته بود که نجمه که جواب رد به خواستگاری سامان داده بود واقعیتش هنوز سامان را میخواهد اگر میتوانی این پیام را به سامان برسان
ان شب رشید به زن عمو گفت كه  زنگ به سامان بزن و بگو نجمه هنوز تو را میخواهد.
 زن عمو گفت: قضیه خود شما چی شد ؟ رشید گفت: نرگس جواب رد بمن داد اما اصرار داشت که پیامش  به سامان برسد
فردای انروز زن عمو زنگ زد و با مادر نجمه حرف زد و گفت این موضوع که نجمه سامان را میخواهد آيا درست است ؟ چون راه دور است، اگر واقعا راضی است تا من زنگ بزنم به سامان كه بيايد اینجا
فردا زن عمو به سامان زنگ زد. و سامان گفت :من او را از ذهنم پاک کرده ام ول کن زن عمو
زن عمو گفت :من بله از مادرش گرفته ام حال شما یکبار دیگر بخاطر اینکه پدرش در حال مرگ است و فامیل شما هم هست بیا و شانست را امتحان بکن
سامان پس فردا با هواپیما در سرمای زمستان به اردبیل امد
زن عمو با سامان و نجمه و نرگس باهم به کافی شاپی رفتند
سامان از نجمه سوال کرد چرا آن بار بمن جواب رد دادی ؟
نجمه گفت: زن برادرم دروغ گفت درباره شما
بعد ها فهمیدم که اشتباه گفته است
شش ماه بعد نجمه و سامان ازدواج کردند .الان یک پسر و دختر دارند
ضرب المثل معروف که میگوید. تا ببینی حکمت خدا چی است.
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
شب به یاد ماندنی
شب بيست و نهم مرداد کلید خانه جدیدمان را گرفتیم .
عصر روز قبلش رفتیم بنگاه و گفتیم: اينروزها هوا خيلی گرمه ، لطفا کلید خانه را از صاحب منزل بگيريد و به ما بدهيد، تا قبل از اثاث كشی ، فقط کولرمان را نصب کنیم و فردا شب که با اثاث و بچه ها میرويم ، خانه خنک باشد.
 اما طرف به ما کلید را نداد !!
 پيام داده بود كه باقيمانده پول منزل را بايد کامل بدهید . آنشب  پول نداشتيم و  فردا شب پول را دادیم  و كليد را گرفتيم.
ساعت هشت شب شوهرم و پسرم و یک کارگر شروع به اثاث كشی كردند .   
خانه جديد یک پذیرای و دو اتاق خواب دارد.
جای کولر پذیرایی پایین ، اما جای کولر اتاق خواب خيلی بالا بود ، بناچار  بلافاصله اقدام به وصل كردن کولر پنجره ائی پذیرایی كرديم و چون جای پنجره آن تنگ بود  با سختی بسيار زياد كولر را جا انداختند و تمام وسایل را در اتاقهای خواب گذاشتیم.
دخترم و پسر دو ساله اش  از اول تیرماه بخاطر تعمیرات منزلشان آمده اند پیش ما و قراره  تا مهرماه كه خانه شان درست شود پيش ما باشند.
ساعت يازده شام ساندویچ خوردیم .  بر اثر  ‌گرما و شرجی کلافه شده بودیم و مرتب دوش میگرفتیم و کولر اتاق را خنک نمیکرد.
ساعت دوازده که شد نوه ام خوابش میامد و تو پذيرائی برای همه جا انداختیم كه بخوابیم ،تا دراز کشیديم همسرم گفت : خدا بفريادمون برسه ، كولر خوب خنك نميكنه ، گاز کولر در حال تمام شدنه ، احتمالاً موقع حمل به لوله های مسی فشار آوردن .همگی گفتیم وای حالا چکار کنیم.!!
بر اثر خستگی اثاث كشی ديگه زور پسر و شوهرم نميرسيد كه كولر دوم را تو اتاق خواب اون بالا بالا جا بدن.
نوه ام خوابش برد ،و گاز كولر ساعت دو شب تمام شد و كولر فقط پرتاب باد داشت.
دخترم ملافه خیس کرد و انداخت رو پسرش ،ما دوباره دوش گرفتیم . ده روز بود که صاحبخانه قبلی خانه را خالی کرده بود و دیوارهایش گرم گرم شده بودن.
ساعت سه شب دخترم گفت :بدن پسرم داغ شده .
  بچه بر اثر گرما تب کرده بود .  بچه را پاشویه کردیم ،بعد از مدت کمی صورت بچه بر اثر گرما جوش زد .  این موقع بود که فکر من هزار تا راه رفت و آرامشم تبدیل به نگرانی شديد شد.
همگی عصبی و بی حوصله از شرجی شدید و گرما  تا شش صبح به نوبت دوش میگرفتیم ، و هیچ کدام  نخوابیدیم.
من و دخترم به شدت نگران بچه بودیم چون اتفاق بد را احساس و لمس میکردیم.
شش صبح پسرم بلند شد رفت شیشه جا كولری اتاق خواب را شكست تا کولر را نصب کند ،اما چهار پایه نداشتیم  و غريب بوديم و همسايه ها هم خواب.
 یک قابلمه نسبتاً بزرگ داشتم که روی ان پتو و بالشت گذاشتم تا بعنوان چهارپايه بتوانند کولر را نصب کنند ،ناگفته نماند بر اثر گرما و بيخوابی  همگی بشدت بی حس و بی توان بودیم . من آن شب فقط دعا میخواندم و نذر ميکردم که خانواده  و نوه ام تا فردا سلامت بمانند .
 شب خیلی خيلی سختی بود . با كمك همگی با ذکر صلوات ، کولر را بالا فرستادیم ، و  بلاخره کولر جا افتاد. كولر را كه روشن كرديم فرق جهنم و بهشت را فهميديم .
اثاثها را به اتاق ديگر منتقل و جای خواب را در  اتاق كولردار  انداختيم .
همسر و پسرم بلافاصله بعد از راه انداختن كولر ، رفتند هندیجان كه کولر دو تیکه بخرند .
دخترم ساعت هشت صبح پسرش را كه در تب ميسوخت برداشت و برد دکتر .
دکتر گفته بود گلو و گوشش عفونت کرده .
خدا را شکر بعد از سه روز بچه خوب شد .
فردا شب كه كولر دوتكه شروع بكار كرد از خستگی همگی مثل مرده ها  تا لنگ روز بعد خوابيديم  .
آنشب بياد ماندنی و بسيار گرم را همگی از ياد نخواهيم برد .
اما چون خانه جدید است ، حس خوبی داریم .
التماس دعا
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه- دوربين
اون موقعها  مثل الان موبایل نبود که براحتی بتونن مردم عکس بگیرند.
من معاون مدرسه بودم ، قرار بود روز پنجشنبه جشن تکلیف در مدرسه برگزار شود و اداره عکس از جشن میخواست .
مدیر رو به من کرد و گفت: شما كه دوربین عکاسی دارید با خودتون دوربين بیارید و عکس از شاگردان بگیرید .من نتوانستم بگویم نه؛ گفتم باشه، به همسرم میگویم بیاید و از جشن تكليف عکس بگیرد.
شب که همسرم آمد از او خواهش کردم که بیاید و عکس از جشن مدرسه بگیرد.
همسرم عليرغم اینکه با دوربینش خیلی خاطره داشت چون دوست و همراه زمان مجردیش بود گفت باشه.
روز موعود فرا رسید، او دختردو ساله ام را بیدار میکند ،و دوربین گرانقيمت  پيشرفته و حرفه ايش را بهمراه پايه و لنزها  توی خورجین موتورش میگذارد
بعد دخترم را روی باك ميزاره و بسوی مدرسه حرکت میکند . هوا آنروز بادی بود، و وقتی موتور سرعت میگیرد همسرم خودش را بيشتر بطرف دخترم نزدیک میکند و از روی خورجین ندانسته بلند ميشود و سرعت و باد باعث شد که خورجین از روی موتور پرت بشود،و او متوجه نشده بود.
تا اينكه به مدرسه رسيد و  موضوع را برای من گفت: من خیلی ناراحت شدم
 رفتم همین قضیه را به مدیر گفتم: زهی خیال باطل و دریغ از یک کلام که مدیر بگوید ، آخی تا چه برسد که بگوید من متاسفم ،فکر کنم پیش خودش هم فكر كرده بود که ما دروغ میگویم .
تا مدتها وقتی  البوم باز میکردیم همسرم میگفت این عکس زیبا را با دوربینی كه برای مدرسه تو  گم كردم گرفتم.
و من بیشتر برای همسرم ناراحت شدم. اما موبایل كه  امد جای دوربين و همه چیز  را پر کرد.
فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”