داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

غذای نذری
پس از دیدن پسرم در کاشان ، بسوی شیراز حرکت  کردیم  .ظهر روز عاشورا به اصفهان رسیدیم.
کلیه اغذیه فروشیهای شهر بسته بودند.
افراد زیادی را میدیدیم که از کوچه های فرعی، غذا بدست بیرون می آمدند
من و همسر و دو فرزندم با ماشين در  خیابان اصلی در حرکت بودیم،و همگی گرسنه بوديم و از بوی زرشک پلو زعفرانی و خورشت سبزی مست غذا شده بودیم.
رو به همسرم گفتم:کنار حسینه ايی بایست تا ما هم غذای نذری بگیریم
بعد از چند لحظه در مسیرمان هیئت بزرگی را دیدیم،همه غذا بدست از خیمه بیرون میامدند .
من رفتم تو خیمه گفتم : به ما هم غذا نذری بدهید .
دو تا آقای جوان لباس مشکی گفتند خانم غذا تمام شده
من گفتم ؛ ما مهمان شهر شما و امام حسین بودیم و رفتم بسمت ماشین که سوار شوم ،
متوجه شدم که جوانی دوان دوان آمد و گفت :خانم صبر کن .
من برگشتم او گفت: این دو بسته غذا گوشه چادر(خیمه)بود و مال کسی نيست، این هم سهم شما از هیئت امام حسین ما .
من غذاها را گرفتم و تشکر کردم و رفتم.
مقدار غذا زیاد بود و همگی سير شديم ،موقع خوردن غذا موضوع گرفتن غذا را به همسرم گفتم .
همیشه که یادم می افتد به همسرم میگویم بهترین غذا؛ غذای نذری امام حسین است.
التماس دعا
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه -نابودی
زنگ تفریح بود ، دور هم جمع بودیم و هر کس میگفت :فردا روز مادر است چه بخریم که لیاقت مادرانمان را داشت باشد..
ثریا اهی کشید وگفت:من پدر و مادر و برادرم را یکجا از دست دادم !!
همگی گفتیم آخی تصادف کردند ؟  گفت: نه ،پس چگونه از دست رفتند؟ . آهی از ته دل کشید و گفت:ما در روستا زندگی میکردیم،پدر و تنها عمویم زمینهای زیادی برای کشت و کار داشتند ،قرارشد یک جاده از وسط زمینها بسمت جاده اصلی بکشند،پدرم گفت: این جاده نصفش از زمین من و نصفش از زمین تو باشه اما عموی کم سن و سالم لج کرده و گفت من اجازه نمیدهم از رو زمینم جاده کشیده بشه ،وانگهی اگر قرار شده جاده بکشند باید از زمینهای شما جاده رد بشه. پدرم گفت :این جاده به نفع هر دوی ما است ! بهتر محصولاتمان فروش میرود اما عمویم روی دنده چپ افتاده بود و عصبی بود ..تا مدتی سر همین موضوع دعوا و جر بحث بود .ان وقتها من نه سال داشتم یکروز عصر بود و دعوا و جر بحث پدر و عمو خیلی بالا گرفته بود،مادر و پدر و برادرم سر  زمینمان بودند و من هم از دور گاهی آنها را تماشا میکردم ، زمین کشاورزیمان با خانه زیاد فاصله نداشت. متوجه شدم که عمویم رفت منزلش و دوباره برگشت! عمویم صدایش را بلند کرده و داد وبیداد میکرد و به پدرم میگفت: هرچه من میگویم شما باید اجرا کنید پدر گفت:اینطور که نمی شود بچه ، تفنگ گرفتی دستت و قلدری میکنی که یکدفعه صدای شلیک گلوله تو روستا پیچید ، خدای من دیدم پدرم نقش زمین شد با شلیک بعدی هم مادرم کنار پدرم افتاد و با تیر بعدی عمو ، تنها برادرم را ، که ۱۹سال داشت از زندگی ساقط کرد. من دویدم به طرف آنها که غرق خون بودند! و شروع به گریه کردم همسایه ها که آمدند من را بردند خانه خودشان.
فردا دو خواهرم که ازدواج کرده بودند و در شهر زندگی میکردند با شوهراشون آمدند روستا ،وای چه به سر خود آوردند و من را در بغل میگرفتند وگریه فریاد میزدند . برادرم را بین پدر و مادر دفن کردند صحنه ان روز که عمویم به خانواده ام شلیک کرد.همیشه جلوی چشمم هست.. روز خاکسپاری هم که خواهر بزرگم به من گفت :از پدر و مادر و برادر خداحافظی کنم برایم باور نکردنی وسخت بود. عمویم را بردند زندان و بعد از یکسال هم او را اعدام کردند اما با اعدام او خانواده من که زنده نشد. فقط خودش و ما را بدبخت کرد. خواهر بزرگم مرا برد پیش خودش ،خواهرانم داغان شده بودند ، خانه پدرم  در روستا و آن زمینها بی فایده ماندند. من هم نزد خواهرم ماندم  و درس خواندم بعد هم رفتم تربیت معلم و دبیر شدم الان هم که یک پسر دارم  گاهی با شوهرم که میروم سر مزار خانواده ام میگویم کجاست عمویم که ببیند زمینهای خودش و پدرم  بیابان و ول شده اند و درحال نابودی هستند. 
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدير مدرسه - آ ف  (بیکاری)
آن زمان پنجشنبه ها مدارس تعطیل نبود دبیرانی  که پارتی دار بودند بيست و چهار ساعت موظف خود را در دو روز میگرفتند . دبیرانیکه پارتی ضعیف تر داشته بيست و چهار ساعت موظف  را در سه روز میگرفتند اما قانونش این بود که بيست و چهار ساعت  را در چهار روز تدریس کنند. و بقیه هفته را به بچه هایشان و زندگیشان میرسیدند.
من  و دو معاونم بهمراه  دفتردار و یک متصدی ازمایشگاه باید شش روز هفته را میرفتیم مدرسه و بخاطر همین موضوع همیشه ازکارهای شخصی و زندگی عقب بودیم .
ما چهار نفر با هم صحبت و  تبانی کرديم  که ما هم هفته ای یکروز را  بخاطر بچه هایمان داشته باشیم و موضوع مسكوت بین خودمان بماند و به اداره نرسد.
تا یکسال اول خوب بود ، سال بعد از اداره آمدن سراغمان، و گفتند شنیده ایم که برای خودتان آف در نظر گرفته اید و هفته ا ی يکروز نمی آييد مدرسه؟!  همانروز معاون مدرسه آف  رفته بود و نفر اداره سراغش را گرفت .
اما ما چهار نفر هركداممان یک برگ مرخصی آماده زیر میز مدیر امضا کرده گذاشته بوديم  ، من بلافاصله مرخصی معاون را نشان دادم و گفتم قرار بود بعد از تایم برگ مرخصی را بیاورم  اداره که شما تشريف آورديد.
بعد منکر اینکه ما آف  داریم شدیم ، چون واقعا نیازمند یکروز آف  بودیم.
 برگ مرخصی معاون را چون نفر مسئول اداره حتماً  گزارش میداد بعد از تعطیلی مدرسه دست سرایدار فرستادم اداره .
دربرگ مرخصی برای اينكه حقوق ازش کم نشود ، نوشتم با یکروز مرخصی معاونم موافقم .
مهر وامضا کردم و فرستادم کارگزینی اداره.
تا چندین سال که مدیر بودم کادر دفتریمان هم آف داشتیم .چون خانواده هم به آن تعطيل‍ی  نیاز داشت.
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

زندگی شعله
شعله از پدر و مادری بدنیا آمد که مادرش بیخیال بود و تا زنده بود 4 شوهر کرد.پدرش نیز معتاد بود..شعله 2ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند..بعد از رفتن مادر ، پدر هرروز تمام وسایل خانه را برای خرید مواد میفروخت.و از آنجا دربدری شعله آغاز گردید پدر و شعله مدتی نزد دوستان هرویینی زندگی میکردند. پدر در عالم خودش بود. شعله بیچاره را آن خانواده در کنار فرزندان خود نگه میداشت زن خانواده که خسته شده بود از شوهرش خواست که شعله و پدرش را از خونه بیرون اندازد.  دوباره آوارگی شعله 3ساله شروع شد از آنجا که پدر چیزی برای فروش نداشت دست به دزدی زد
که در همین حین پدر دستگیر شد و روانه زندان و بدبختی چند برابر شد  
عمویش شعله را نزد خود برد و در کنار فرزندان خود از او نگه داری کرد.بعد از مدتی پدرش آزاد شد و دنبال شعله آمد. اما از آنجایی که پدرش با شعله کاسبی میکرد زن عمو و عمو را اذیت کرد تا اینکه شعله را به پدرش برگرداندند.شعله و پدرش در پارک ها میخوابیدند اینجا بود که پدرش داغون شده بود از مصرف زیاد و منگی با سر در جوی افتاد..شعله بالا سرش با گریه دستان ظریفش را روی دست پدرش میکشید و زور میزد که پدر بالا بیاید اما نمیتوانست
رهگذری پدر شعله را از جوی کشید بیرون. خانه ی اقوامی در آن نزدیکی بود پدر شعله و رهگذر به در خانه اقوام رفتن رهگذر داستان را گفت آقای جوادی(اقوام) مرد خوب و مهربانی بود شعله و پدرش را به داخل خانه آورد و شروع به نصیحت کردن کرد اما نصیحتش تاثیری روی فرد معتاد نداشت . شعله از بس لباسش کثیف وخشک شده بود سرش هم شپش زده بود . دختر اقای جوادی شعله را حمام داد،و موهای سر شعله را از ته زد و کچلش کرد دوماه در خانه جوادی ماندند،اما چون پدرشعله دنبال کار خودش بود و آنها ازدیدن او رنج میبردند،به پدرشعله گفتند یا ترک کن یا از اینجا برو شعله و پدرش دوباره پارک و کارتن خوابی را شروع کردند . ‌یکروز پدر شعله رفته بود دنبال مواد و تاظهر نیامد شعله از خواب بیدار شد و دید که دو سگ در نزدیکی او بودند البته دیگر با موشها دوست شده بود اما از ترس سگها انقدر گریه کرده بود که به هق هق افتاده بود پدرش رسید با یک بسته بیسکویت خشک که ان را داد دست شعله گفت:بخور برویم پیش دوستم عبدلو . دوستش از پدر داغان تر بود در خرابه میخوابید زیرش کارتون و یک پتو داشت که از بس کثیف و دودی بود قابل تشخیص نبود دوست پدر ۴۵ساله بود اما مانند ۶۰ساله ها بود و بدنش اب بخودش ندیده بود .  
فردا عبدلو درس جدیدی به پدرم داد، گفت:من سر چهار راه اولی گدایی میکنم و تو هم سر چهار راه دومی . شب تا صبح مواد مصرف میکردند،عصرها کارشان شروع میشد،تا اخرشب میرفتیم در خرابه ‌.از غذای گرم خانگی وحمام و نظافت خبری نبود شام بعضی وقتها ساندویچ بعضی موقع هم مردم غذایی میدادند ،ادم معتاد در قید غذا نیست .عبدلو و پدرم مواد مصرف میکردند من هم با سگها وموشها وسوسکها دوست بودم و کنار پدر بی خاصیتم میخوابیدم . غیراز این زندگی دیگر را ندیده بودم وچون بچه بودم درکی از زندگی خوب نداشتم
یکروز پدرم و عبدلو کابل برق دزدیدند ،و هر دو روانه زندان شدند از طرف دادگاه من را دادند پرورشگاه .قبلا پدرم میگفت :میبرمت پرورشگاه و من پرورشگاه را دوست نداشتم .تا مدتی با کسی حرف نمیزدم .تا ارام ارام دوست شدم و کلاس اول و دوم را در پرورشگاه خواندم .دوستی داشتم که چند تا النگوی پلاستیکی در دستش بود من هم دوست داشتم آن ها را داشته باشم.سروکله ی پدرم پیدا شد.من را صدا زدند که بیایم و پدرم را ببینم تا او را دیدم خوشحال شدم بهش گفتم برایم النگو بخر.پدرم آمده بود که مرا ببرد ، از طرف بهزیستی یک میلیون تومان به پدرم دادند تا زمانی که سر کار برود از این پول استفاده کند.مربی گفت وسایلت را جمع کن و با ستاره و هومن خدافظی کن.پدر مرا برد و همان روز النگو و تغذیه برایم خرید.آدرس یکی از دوستان زندانیش را داشت یک راست رفتیم خانه ی ستار . ستار یک هفته جلوتر پدرم از زندان مرخص شده بود.با پولی که پدرم داشت دو ماه را در خانه ستار گذراندیم من با بچه های ستار بازی میکردم پدرم در اتاق دیگری با ستار مشغول مصرف مواد بودند.در این مدت من بیماری خارش گرفتم.من را برد نزد دکتر و علتش معلوم شد که بودن در محیط کثیف و نداشتن بهداشت بود .ما دوباره از خانه ی ستار رانده شدیم دوباره دربدری. اما چون مدرسه میرفتم و معلمان از وضع من خبر دار بودند از نظر مالی به من کمک میکردند. پدرم دیگر داغون شده بود و از دست من خسته ،من را فرستاد دوباره پیش عمویم. اما از آنجا که پدرم همیشه آن ها را اذیت میکرد و پول تلکه میکرد دوباره مرا تحویل پدرم دادند.همیشه در چهره ی شعله یک غم و یک سر درگمی و یک بی ثباتی خانواده وجود داشت که او را رنج میداد. پدر در همین دربدری و کارتون خوابی به علت خرید و فروش مواد به زندان افتاد
دادگاه شعله را به خانواده ای که فرزندی نداشت تحویل داد شعله در آن خانواده به تحصیل و تربیت مشغول شد.شعله چون مادری نداشت
حتی نمیتوانست هنگام غذا خوردن چنگال را درست در دست بگیرد و چون در چندین خانواده بزرگ شده بود از نظر تربیتی سردرگمی شدیدی داشت.خانواده توکلی آرام آرام او را شکل دادند شعله کم کم بزرگ شد و خودش میتوانست تصمیم بگیرد. پدر سه سال در زندان بود .آقای توکلی هم وکیل بود سرو کله پدر دوباره پیدا شد.آقای توکلی انتخاب را گذاشت به عهده شعله یا پدر را یا خانواده توکلی را انتخاب کند.آقای توکلی گفت هر تصمیمی بگیری پشتت می ایستم.شعله غرق در فکر دربدری های قبل به همراه پدرش افتاد و تصمیم گرفت در کنار خانواده ی توکلی بماند پدرش چون میخواست از شعله به عنوان تلکه و گدایی استفاده کند از خانواده ی توکلی شکایت کرد آقای توکلی نیز نامه ای از دادگاه گرفت که آن مرد دال بر صلاحیت اخلاقی ندارد و اگر مزاحمتی برای خانواده توکلی ایجاد کند او را دوباره به زندان بیندازند .شعله درس خود را به کمک پدر خوانده اش به اتمام رساند.دانشگاه در شهر دیگری قبول شد با آقای توکلی به آن شهر رفتند و بعد مدتی خبردار شد که پدرش بر اثر تصادف فوت کرده و برای پدرش متاثر شد  شعله سر کار رفته و همسری اختیار کرده و با کمک آقای توکلی زندگی آرامی بدست آورده است زندگی شعله با خاطره بد کودکیش همراه بود و این داستان را برای همکارش که از زندگی عادیش ناشکری میکرد تعریف کرد.
فاطمه اميری كهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - روحانی
مدتی بود که از مسجد محله یک روحانی جوان برای برگزاری نماز جماعت فرستاده بودند. این روحانی به همراه پسر شانزده ساله ای میامد. و ده دقیقه زنگ اول تایم ظهر ، نماز جماعت برگزار میکرد.
وقتی ما از سرویس اداره پیاده می شدیم و به دفتر میرسیدیم روحانی به همراه پسر نشسته بودند. و ما با او سلام علیک میکردیم .
آنروز پسره امد گفت: خانم مدیر آقای روحانی با شما کار دارند و گفت مدیر تنها باشد. دبیران کلاس رفتن و معاونین در اتاق دفتردار. البته فکر من هزار راه رفت !
من گفتم : بفرمایید ؟
متوجه شدم که روحانی رنگش قرمز شد و سرش انداخت پایین،و مم،مم کنان با لکنت زبان گفت: ببخشید فلان همکارتان مجردند .
با دادن مشخصات همکار ، من متوجه شدم با کدام همکارست. گفتم:بله
او گفت :من از شهرستانی ديگر برای پیش نماز این مسجد محله امده ام. شما از قول من با همکارتان حرف بزنید و اگر قبول کرد تا من خانواده ام را از شهرستان برای خواستگاری بیاورم .
و من قبول کردم .
کادر دفتری گفتن روحانی چکارت داشت؟ گفتم باز این دخترای ما کار دستمان دادند دل یکی دیگر را دوباره بردند. و معاون با شوخی گفت: بهترست سر در مدرسه بزنیم دفتر ازدواج! و همگی خندیدیم .
معاون موضوع را به گوش دبير مجردمان رساند  و او گفته بود اگر روحانی در زندگی آدم سخت گیر نباشد قبولش دارم . من پیام همکار را به پیش نمازمان گفتم.
 او گفت: خدا آزاد ما را آفریده و خانم می تواند هر طوری راحت است زندگی کند .
و ما چندی بعد شیرینی پیش نماز و همکارمان را خوردیم .
خلاصه دیگر با روحانی مدرسه راحت و اخت بودیم گاهی میامد برگهای خانمش را میبرد و میاورد و بما میداد،روحانی ديگر جزوی از کادر مدرسه مان شده بود. من از همکارم سوال کردم زندگی کردن با اون سخت نیست؟ گفت : نه اصلا . خیلی راحت و خوشبختم .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – كمكم كن
آن روز من برای لحظه ای از دفتر ببرون امدم
ناگهان کسی من را صدا کرد. و بلافاصله شاگرد دیگری نامه ای بمن داد و درمیان دانش اموزان ناپدید شد .
من نامه را در دفتر خواندم ببخشید که من این موضوع را بیان میکنم ؛
باخواندن نامه منقلب شدم و سر درد شدیدی گرفتم. نوشته بود خانم مدیر کمکم کن .!
من درخانه در امان نیستم ،هر وقت مادرم بیرون میرود ،و ما دونفر تنها می شویم ،برادرم دنبالم به دور باغچه میدود و من هم در میروم. میخواهد مرا ازار جنسی بدهد و من را اذیت کند.!   شبها از ترس در را قفل میکنم و وسط خواهران كوچكم با استرس میخوابم تو را خدا کمکم کن .
من یاد ضرب المثل افتادم. هر چه بگندد نمکش میزند وای به روز که بگندد نمک
رفتم خانه ،  شب همسرم گفت :امروز پکری ،چی شده؟
طاقت نیاوردم موضوع را گفتم .
همسرم گفت :مادرش رابخواه (شاگرد پدر نداشت) بامادرش حرف بزن
گفتم: شاید شاگرد را بزنند و اوضاع بدتر شود همسرم چگونگی صحبت با مادر را راهنماییم کرد
خلاصه من و مربی پرورشی و معاون ، مادر را خواستیم. مادرش زن خوب و محجبه ای بود،ارام ارام شروع کردیم ،که الان زمانه عوض شده و اینترنت و سی دی ها فاجعه شدن و سعی کن دختر جوان و پسر جوان در خانه تنها نگذار که درست نیست. و کلی صحبتهای دیگر و بالاخره مادر را فهماندیم که دختر را هرجا میرود با خودش ببرد و در خانه تنها نماند .
بعد از مدتی به معاون گفتم سوالی از شاگرد بکند  که اوضاع چطوری ست ! شاگرد گفته بود مشكلش حل شده .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - مردودی
دانش اموزی داشتیم که بخاطر درس ریاضی دوسال پشت سرهم مردود می شد چون قبلا از تک ماده ریاضی استفاده کرده بود  اگر مردود می شد دیگر نمتوانست ادامه تحصیل بدهد و خانواده اش هم گفته بودند که شوهرت میدهیم .
شاگرد پیش معاون رفته بود و داستان خود را گفته بود
معاون امد نزد من و قضیه را تعریف کرد
 گفتم: نشنیده میگیرم، شما ازاد هستید کمکش کنی
روز امتحان نهایی رسید و رییس حوزه بودم ، بازرس هم از اداره  میامد معاون هم منشی حوزه بود .
انروز امتحان ریاضی که بود من زیاد در سالن امتحانات نرفتم ،و خودم را مشغول کارهای دفتری کردم .
معاون منشی حوزه وظیفه دارد عکسها را چک کند و مهر مدرسه را بزند و شماره ها را با برگهای امتحانی بررسی کند ،به همین بهانه رفته بود بالای سر شاگرد و با انگشت جواب چند سوال را به دانش اموز رسانده بود،موقع جمع کردن برگه ها منشی بازهم  وسط برگه ها ، نمر ات برگ او را شمارش کرده بود و دانست که نمره قبولی میگیرد.  
روز اعلام نتایج رسید دانش اموز قبول شده بود و از خوشحالی پر در آورد و جیغ میزد معاون رفت طرفش و گفت سکوت کن کار را خراب نکن ، برو خانه.
با اين كمك دانش آموز ادامه تحصيل داد و الان ازدواج کرده و خوشبخت و كارمند شهرداری سربندر است.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

خاطرات مدیر مدرسه - ارفاق
هرساله یک یا دو نفر از دانش اموزان بعلت یک درس مردود می شدند
و از نظر وجدانی ظلم ست که بخاطر یک درس يكسال عقب بیفتد
انروز دبیر ادبیات بمن گفت دو برگ هست که نمره انها لب مرزی ست اگر بازنگر بیاید و بازنگری کند اینها مردود میشوند . چون اول دبیر برگ را تصحیح میکرد بعد از اداره می امدند نمرات برگه امتحانی را بازنگری ميكردند
من گفتم با معاون هماهنگ کن و برگها را بده به معاون بعد که برگه ها بازنگری شد دوباره آنها را بگذارید سرجایشان .
انروز بازنگر با آماری که اداره به او داده بود امد. و متوجه شد برگها با امار خوانده نمی شدند و يكی نبودند ،  البته آمار مال قبل از عید بود.  من گفتم :این آمار الان نیست چون واقعا بعد از عید خیلی از دانش آموزهای پایه سوم ما کم می شدند  و ازدواج میکردند ، ولی برگها مربوط به پایه اول بودند  و من آمار با کم کردن ان دو برگه را به بازنگر داده بودم و بازنگری کرد بعد من مهر امضا ء کردم میدانستم که اداره امار دقیق مدرسه ما را ندارد و پیگیر هم نمی شود
وقتی بازنگر رفت برگها را در اوردیم من به دبیر گفتم :بنویس با ارفاق دبیر نمره دانش اموز می شود  ده . ‌چون خود دبیر دوست داشت که آن دو شاگرد قبول شوند و من هم کمکش کردم .
 اگر کسی هم گزارش ميداد چون امضاء دبیر و نوشته دبیر حرف اول را می زد
نمی گفتند مدیر با دانش اموز بند و بست کرده است بعلت اينكه  دبیر حق دارد با شناختی که از توانائی شاگردش دارد هر نمره ای بخواهد بی غرضانه به شاگرد بدهد.
و ان سال نگذاشتیم که ان دو شاگرد مردود بشوند.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه -تفلون
 
در قدیم بیشتر ظروف از جنس روی بود ،  من یک سرویس قابلمه تفلون بعنوان هدیه روز معلم از طرف دبیرانم گرفته بودم
یکی از قابلمه ها را از سرویس تفلونم بیرون آورده  و داخلش پلو درست کردم و بعد از خوردن غذا، قابلمه را شستم و طبق معمول راهی مدرسه شدم.
رنگ تفلون قابلمه سیاه بود و خاصیت تفال کمی چرب بودن آن برای نچسبیدن غذا  است .
وقتی از مدرسه برگشتم مادرم که بچه هایم را نگهداری میکرد گفت هی هی تو زنی به این بزرگی هنوز بلد نیستی قابلمه را تميز بشوری!
نگاه کن، من با سیم ظرفشویی و تاید قابلمه چرب و سیاهت را تمیز کرده  و برقش انداختم و به اين کارش کلی افتخار میکرد.
 من گفتم مادر این قابلمه ها را باید با اسکاج ابری شست و چربی و رنگش همینطور است. به این ظرف ها تفلون میگویند و کلی توضیح تا قانع شد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و قابلمه ام خراب شده بود.
روحش شاد.
فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه - اصلاح
تازه به این مدرسه آمده بودم و سنم کم بود.
دکانی روبروی  مدرسه بود و تایم صبح میرفتم ازش تغذیه میگرفتم ،بعضی وقتها تایم ظهر هم میرفتم خریدی میکردم .
توی دکان پدر و پسری کار میکردند،من متوجه شدم که پدره ازم زیاد سوال میکرد. مثلا من از چه طایفه ایم ، پدرم چکاره ست ، چقدر سابقه کار دارم و غیره
آن زمان مثل الان نبود کمتر کسی صورتش را  اصلاح و رنگ روغن میکرد.
من هم تنبل برای اصلاح کردن بودم و میگذاشتم دو ماه یکبار که صورتم پر از مو و ابروهایم پهن می شد بعد میرفتم برای اصلاح .
آن زمان نشانه دختر مجرد اصلاح نکردن بود .
یکروز مدیرمان كه اقا بود رفته بود از دکان چیزی بخرد. من هم زنگ ورزش
داشتم و  تو حیاط با شاگردانم ورزش میکردیم .
که مدیر با خنده بطرفم امد ،و گفت:خانم معلم ، این پدره از شما برای پسرش خواستگاری کرد! !
 و مدیر جواب داده بود که این خانم معلم ما یک دختره دوساله داره
پدره گفته بود من فکر کردم مجرد است.
 مدیر با خنده رفت بسوی دفتر .
من شب به  شوهرم به شوخی موضوع را گفتم ،و شوهرم با عصبانيت داد زد و گفت: از این به بعد اصلاح کرده میروی مدرسه .
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه – پيف پاف
روز پنج شنبه تایم ظهر دور هم در دفتر نشسته بودیم  سرایدار آمد و حشره کش زد و رفت بعد خانم تاجی تعریف کرد، او گفت ما سه خواهر بودیم یکروز فامیلها خانه ما دعوت بودند.
نهار ماهی با پلو بود بعضی وقتها مگس زیاد میشد ان موقع هم فصل مگسها
بود خانه شده بود پر ازمگس .
 وقتی مهمانها رفتند پدرم گفت همگی بروید تو حیاط تا من پیف پاف بزنم كه مگسها بمیرند مادرم گفت زری کوچولو تو گهواره خوابیده پدر گفت من روی زری پتو میاندازم و دور پتو را می بندم زری شش ماهه بود پدر ما را بیرون کرد پنکه راخاموش کرد و خوب پیف پاف زد رو زری را هم خوب پوشانده بود بعد از بیست دقیقه ما رفتیم تو اتاق ، خبری از مگسها نبود ، پنکه را روشن کردیم مادر متوجه شد که صدایی از زری کوچولو نمیاد رفت بالای سر گهواره و پتو را برداشت احساس کرد که باید زری کوچولو را شیر بدهد تا بیدار شود زری بی حال بود. موضوع را به پدر گفت پدر عمه را اورد و عمه گفت باید ببریمش درمانگاه و پدر پیش ما ماند خبر امد که زری کوچولو را باید ببرند به بیمارستان مرکز استان گفته بودند زری مسموم شده ما ان شب برای زری کوچولو دعا کردیم صبح مادر با عمه امدند مادر از فراق زری کوچولو اشک میریخت ، زری بعلت مسموميت و داشتن ریه کوچک همان شب فوت کرد.
 پدرم خودش را قاتل و عامل مرگ زری کوچولو میدانست و تا اخر عمر عذاب وجدان داشت ما همگی از نبودن زری تا مدتها رنج میبردیم مادرم هنوز که به یادش میفتد اشک در دیدگانش جمع میشود. خاطره زری سالهاست که بین فامیل ما رد و بدل میشود.
فاطمه اميری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط جعفر طاهري »

 
خاطرات مدیر مدرسه- ياسر و نادر 
در روستا تدریس می‌کردم و کلاسم مختلط بود.
دو برادر بنام نادر و یاسر که نه ساله و هشت ساله بودند در كلاس داشتم.
از روز اول مدرسه  اینها حال عجیبی داشتند . سرکلاس درس، به یک جا خیره می‌ماندند آن قدر صدایشان میکردم تا از این حالت در بیایند و همیشه چهره ای غمگین ومضطرب داشتند.
چندین بار از نادر و یاسر سوال کردم چه شان است اما انها نمیتوانستند دلیل این رفتار
خود را بگویند .
خواستم که مادرشان بیاید كه نادر گفت خانم مادرم هیچ جا نمی‌رود .
خلاصه من همیشه نگران آنها بودم تا اینکه بعد از مدتی روزی زن برادرشان آمد و من حالات نادر و یاسر را به او گفتم .
زن برادر،  اهی کشید و گفت قضیه اینها این است :
وقتی یاسر پنج  و نادر شش ساله بودند ،خواهر جوان و زیبائی داشتند كه بر اثر نادانی  بصورت نامشروع بار دار شده بود .
وقتی خانواده فهمیدند ، پسر عموها جنگ و جدال زیادی به راه انداختند و تصمیم نهایی آنها این بود که این لکه ننگ فاميل را با کشتن آن دختر پاک کنند.
 یکروز در زمین صاف و بازی  که کنار خانه شأن بود دختر باردار را پسر عموها آوردن و دست و پايش را بسته و رویش هیزم و نفت ريختند و دختر باردار را با سرافرازی  اتش زدند . آندختر جلو کل خانواده با مرگی دردناك در آتش سوخت .
یاسر و نادر و مادر نيز مثل بقيه تماشا می‌کردند و همین باعث شد که مادر یاسر دیگر از خانه بیرون نرود و افسردگی شدید دارد و نادر و یاسر هم بخاطر همین موضوع ضربه روحی خورده اند.
از زن برادر تشکر کردم و او رفت .
تا لحظاتی توان حرف زدن نداشتم و فقط از خدا خواستم که این خاطره از ذهن
نادر و یاسر پاک شود و دانستم هر مشکلی ، علتی دارد.
 من دوسال با نادر و یاسر کلاس داشتم.
فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”