داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

داستان کوتاه- چشم سبز

پست توسط جعفر طاهري »

چشم سبز
قسمت اول
ده تا برادر بودیم، من سومین فرزند خانواده بودم و در روستایی نزدیک شیراز زندگی میکردیم ،زمین مرغوب زیاد داشتیم و وضع کشاورزیمان خوب بود ، قرار شد به سربازی بروم ،با دو نفر از دوستانم به کرمان اعزام شدیم پادگان آموزشی سخت گیری بود ،بعد از دو ماه فرمانده اعلام کرد بزودی برای رزمایش بمدت سه روز به بیرون از شهر میروید ، کوله پشتی با پتو و کیسه خواب زیپ دار و بیل همراه کنسرو وقمقمه آب و مقداری لوازم پوشیدنی آماده کردیم، صبح زود ما را بیرون شهر به منطقه عملیاتی بردند، در میدان مشق پادگان فرمانده بمنظور توجیه ، اعلام کرد که رزم آزمایشی با محیط جنگی را برای شما آماده و بخشهایی را مین گذاری کرده ایم تا احساس کنید که در جنگ واقعی هستید ، سعی کنید ضمن عملیات حمله از منطقه مین گذاری شده مطابق آموزشهای پاکسازی و دستور فرمانده خود عبور و روی مینها نروید ، من و دوستم شب قبل ، نگهبان پادگان بوده و بر اثر هیجان، خواب درست و حسابی نرفته بودیم ، چون صبح خیلی زود بیدار شدیم ، خسته بودیم ،عملیات که شروع شد با صدای انفجار خمپاره ها و گلوله تانکها خصوصا دوستم را که کنارم بود بشدت گیج کرد و او از مسیر امن تعیین شده خارج شد و بسمت محلی که نبایست می‌رفت دوید و من نیز برای برگشت او بصورت میانبر بدنبالش دویدم و صدای فرمانده خود را که اخطار میداد نشنیدم و ندانسته پایم روی مین رفت فقط یادم می آید که به هوا پرتاب شدم ،زمانی که بهوش آمدم در روی تخت بیمارستان بودم و پرستاری بالای سرم و پتو روی پاهایم بود، بر اثر بی رمقی بخواب رفتم ، همان دوست همشهریم به خانواده ام زنگ زده و اطلاع داده بود و فردای حادثه پدر و مادرم بهمراه برادر بزرگ وعمویم بدیدن من که بیهوش بودم آمدند، چون مادرم خیلی گریه و زاری میکرد پرستارها او و خانواده ام را از کنار تختم به بیرون اتاق فرستاده بودند از خواب که بیدار شدم بعد از چند دقیقه آقای دکتری که بعدها فهمیدم روانشناس بوده ضمن خوش بش کردن با من گفت؛ پسرم تو داشتی میرفتی آن دنیا و ما با کمک خداوند تو را در این دنیا نگه داشتیم او خیلی حرفهای خوش آیند دیگر زد و عاقبت گفت یکی از پاهایت از زیر زانو قطع شده ولی نگران نباش ما پای مصنوعی بهتر از پای خودت برایت آماده می کنیم و سعی کن ناراحتیت را مادرت که بزودی برای دیدنت می آید نبیند، چون مادرها قلب رئوفی دارند، تا این حرف را دکتر زد ، احساس کردم که پایم خیلی درد می کند و پتو را که کنار زدم خیلی ناراحت شده و اشکم در آمد، دکتر گفت شما مرد هستید و نباید گریه کنید ، وخیلی حرفهای دیگر، و بیرون رفت ،خانواده ام آمدند ،من بخاطر پدر و مادرم گریه نکردم ،گرچه مادر همچنان اشک می‌ریخت، بعدا متوجه شدم که به خانواده ام نیز همان دکتر روانشناس برخورد اول با من را، توضیح داده بود ، پدرم شکر خدا را بجا می آورد که من هنوز زنده بودم
چشم سبز
قسمت دوم
سه ماه در کرمان ، بیمارستان بودم و با پای مصنوعی که برایم درست کردند ، تمرین راه رفتن بمن دادند در این مدت مادر و مادر بزرگم ، داییم و کلیه برادرانم همگی مرتب به ملاقاتم می آمدند ، مرا از خدمت سربازی معاف کردند ، مرخص که شدم ،داییم که شرکت نفتی بود به مادرم گفت؛ من تیمور را همراه خودم اهواز میبرم، تا اگر لازم شد ،آنجا چون دکترهای خوبی هست، او را بهتر مداوا کنند خانواده ام قبول کردند ، دو ماهی که اهواز بودم خیلی دایی و زن دایی ومادر بزرگم بمن رسیدگی کردند، یکروز عصر داییم گفت لباس بپوش برویم شهر گردشی کنیم ، سوار ماشین دایی شدم کمی آنطرفتر کنار خیابان دو خانم ایستاده بودند، دایی جلوی آنها ترمز کرد، وتعارف زد که بیایید شما را برسانم وقتی آنها سوار شدند بعد از احوالپرسی با آنها دایی رو به من گفت تیمور این دو خانم را می‌شناسی، من گفتم ؛ نه، دایی گفت این خانمها از اقوام خودمان هستند ،من برگشتم به عقب نگاهی کرده و سلامی دوباره دادم، یکی از آنها چشمانش سبز و خیلی زیبا بود، و دومی کوچکتر از او بود ، دایی آنها را به مقصد رساند و موقع خدا حافظی باز چشمم به آن خانم چشم سبز افتاد و هری دلم ریخت ،
به خانه که برگشتیم ، دوست داشتم که بیشتر از آنها بدانم ،خوشبختانه دایی برای مادر بزرگ توضیح داد که نسرین وخواهر کوچکش را به خانه خاله شان رساندیم و من آنجا فهمیدم که اسمش نسرین است. شب که میخواستم بخوابم تصویر نسرین جلو ذهنم را گرفته بود و با رویا بافی با او حرف زدم هرچه که بعد از آن روز با دایی بیرون ‌رفتیم دریغا دیگر نسرین را ندیدیم ، چندی بعد به روستای خودمان رفتم، و مادرم نذورات خود را برای بدست آوردن سلامتی ام ادا کرد، با دیگر برادرانم مثل قبل مشغول کار شدم ،البته اینبار راننده بودم ، کارگران را سر زمینهای کشاورزی پدرم میبردم، با پای مصنوعی که راه میرفتم چون می لنگیدم، برادرانم با من شوخی میکردند و میگفتند تیمور لنگ، یکسال بود که کنار خانواده کار میکردم اما تمام هوش و حواسم پیش آن چشم سبز بود، و شبها با تصاویر نسرین بخواب میرفتم تا اینکه بهانه ای آوردم و به پدرم گفتم میروم اهواز نزد دایی تا آنجا کار کنم، خانواده چون نمیخواستند دل مرا بشکنند، موافقت کردند ،با ماشین خودم به خانه دایی که رسیدم گفتم آمده ام اینجا در آژانس کار کنم دایی قبول کرد و گفت برو همین آژانس نزدیک خانه خودمان ، از فردا در آژانس کارم را شروع کردم ، شب دایی پرسید کدام آژانس هستی ، من چون آژانس نزدیک منزل نسرین را به امید اینکه او را ببینم انتخاب کرده بودم ، بدروغ گفتم آژانس نزدیک شما راننده نمی‌خواست ،تا یکماه که مسافر کشی میکردم همه آدرسها را به غیر از درب خانه نسرین رفتم ، خیلی ناراحت بودم، تا اینکه یکروز عصر مسئول آژانس آدرسی مسافری را بمن داد ،به آدرس که نگاه کردم ، خانه نسرین بود ، دم در منزلشان که رسیدم دعا کردم و از ته دل از خدا خواستم که مسافرم خود نسرین باشد ، که یکدفعه نسرین بهمراه همان خواهرش سوار ماشینم شدند ، قلبم در سینه مانند گنجشکی میزد ، وقتی نشستند به عقب برگشتم و خود را معرفی کردم ، نسرین با شرم و حیا با من سلام و تعارف کرد و من با گرمی و از جان و دل با آنها احوالپرسی کردم ، و بعد منظور خودم را رساندم که در این آژانس کار میکنم ، فقط خدا می‌دانست ، که چه حالی داشتم, از خوشحالی که داشتم آنها آدرس میگفتند و من گیج میزدم ، دلم نمی‌خواست که زود به مقصد برسند ، وقتی پیاده شدند هرکاری کردند کرایه ام را نگرفتم ، با دیدن نسرین ذوقم زیاد و کنترل خودم را از دست داده بودم ، موقع خدا حافظی احساس کردم که چشمهایش با من حرف میزند ، در پوست خودم نمی گنجیدم و زودتر از همیشه آنروز به خانه داییم برگشتم.
چشم سبز
قسمت سوم
آن شب تا صبح از دیدن نسرین خواب به چشمم نرفت، روز پنجشنبه یک روسری زیبا برای نسرین و یک شربت ویمتو با مقداری میوه خریدم ، داستانم را برای مادر بزرگ تعریف کردم و‌گفتم امشب از نسرین خواستگاری کن، مادر بزرگ را بردم در خانه نسرین و پیاده کردم و گفتم شب همانجا بمان من فردا عصر می آیم ،
جمعه بعدازظهر به دنبال مادر بزرگ رفتم ، دل تو دلم نبود، مادر نسرین برای بدرقه مادر بزرگ بیرون آمد من زودی از ماشین پیاده شدم و سلام واحوالپرسی گرمی با مادر نسرین انجام دادم ، در راه برگشت به خانه از مادر بزرگ سوالاتم را با جزییات پرسیدم، مادر بزرگ گفت قرار است تا هفته دیگر جواب تو را بدهند ، از مادر بزرگ دو سوال کردم؟ آیا نسرین از روسری خوشش آمد، به نظر تو نسرین من را دوست دارد؟مادر بزرگم جواب اولی را بله گفت :، و برای جواب دوم گفت فکر کنم دلش با شماست ، اما مادر بدان خدا اگر بخواهد و قسمت هرچه باشد همان میشود ، آن یک هفته برایم اندازه یکسال طول کشید دوباره پنجشنبه مادر بزرگ را با کلی میوه به خانه آنها فرستادم ، و صبح روز جمعه دنبالش رفتم ، با دیدن مادر نسرین کمی دست پاچه شدم ، چون پایم می لنگید خجالت میکشیدم ، اولین سوالم از مادر بزرگ این بود که چه جواب دادند ، مادر بزرگم چون میدانست شب و روز ندارم ، گفت اگر نسرین قسمتش با تو باشد ، صد بار هم اگر نه بگویند، باز هم خدا برای تو جورش میکند ، خیلی ناراحت شدم که نه را شنیدم ، ضد حال بدی خوردم ، دیگر در اهواز احساس میکردم که هیچ کاری ندارم ، زن دایی و دایی هم فهمیده بودند و برایم ناراحت شدند، با آژانس تصفیه حساب کردم ,و برای همیشه از اهواز به روستا خودمان رفتم، پیش خودم همه اش فکر میکردم بخاطر این پای لعنتیم است که نسرین جواب رد داده ، با برادرانم شروع بکار کشاورزی کردم، دوبرادر بزرگم زن و بچه داشتند و از ما جدا بودند ، برادر کوچکترم که بیست سالش بود عاشق دختر همسایه مان شد و قرار شد برویم. خواستگاری آن دختر ،به مادر گفته بودم که نسرین را خواستگاری کردم و آنها جواب رد دادند، مادر هم به من گفت: در جشن عروسی برادرت از میان این همه دختر که به جشن می آیند ، یکی را انتخاب کن ، خیلی با خودم مبارزه کردم که نسرین را فراموش کنم و دختر دیگری را جایگزین اون کنم، اما به ته دلم که رجوع میکردم، باز هم وقتی اسم نسرین می آمد لرزشی در قلب و تنم ایجاد می شد، خلاصه هر چه سعی در قانع کردن خودم و فراموش شدن نسرین میکردم بی نتیجه بود ، بعد از یکسال جشن عروسی برادرم برپا شد، خیلی مهمان داشتیم ، و در میان آنها دخترهای دم بخت زیادی بودند ، اما کسی دلم را نگرفت، دو سال گذشته بود و با رنجی که در آن ایام برده بودم دیگر داشتم بی خیال نسرین میشدم و به زندگی روزمره خود عادت میکردم.
تا اینکه در یک روز بارانی تلفنم زنگ خورد ، خاله ام پشت خط بود، بعد از سلام و عرض ادب گفت: آقا تیمور من دیشب رفتم عیادت پدر نسرین آخه دکترها او را جواب کرده اند و حالش خراب است، پدر نسرین بمن گفت این پیغام مرا به خواهر و پسر خواهرت بگو ، او گفت اگر هنوز تیمور دخترم را میخواهد بیاید که جواب ما برای او بله است من گفتم یکبار تیمور آمد اما نسرین جواب رد به او داد ، حالا اگر بیچاره دوباره بیاید و دخترت جواب رد بدهد خیلی برایش سنگین است ، پدر نسرین گفت اینبار من میگویم و الان زن و دختر و پسر وعروسم هم اینجا شاهد نشسته اند ، و روی حرف من حرفی نمی‌زنند، در ضمن موقع خدا حافظی نیز مادر نسرین دم در خانه باز هم تاکید کرد، که ما به تیمور زن میدهیم ، من گفتم ای خاله راه دوره و میترسم دوباره من را به بازی بگیرند ، خاله گفت من امشب به مادرش زنگ میزنم و قول صد در صد میگیرم ، اگر قبول کردند آنوقت بیا اهواز ، دوباره آنشب فکرم تا صبح مشغول نسرین شد ، صبح فردا باز هم هوا بارانی بود ,خاله زنگ زد و گفت مشکلی نیست و بیا ، من همان شب بلیط هواپیما برای اهواز گرفتم و فردا ظهر از خانه خاله با ماشین او بدنبال نسرین و مادرش رفتیم ، بعد در پارکی نشستیم ، من ونسرین را تنها گذاشتند تا با هم حرفهایمان را بزنیم ، به نسرین گفتم چرا اون دفعه مرا قبول نکردی ؟ نسرین گفت زن برادرم رای ام را زد ، او گفته بود تیمور لنگ است و حیفه که شما با او ازدواج کنی ، و من اشتباه کردم که به شما جواب رد دادم ، الان هم خودم به مادر گفتم که اگر تیمور بیاید من او را میخواهم ، آزمایش خون دادیم ، مثبت که شد، مادر و پدرم هم آمدند ،جشن عقدمان مختصر برپا شد ، من در روستا بجز ماشین، خانه و املاک شخصی داشتم، چون نسرین گفته بود در شیراز زندگی کنیم, حدود شش ماه بعد آنها را فروختم, و خانه خوبی در شیراز تهیه کردم ، جشن ازدواجمان را در اهواز گرفتیم ، فردای آنروز با نه برادرم که همگی تا شیراز من را با ماشینهایشان اسکورت کردند, به خانه خودمان رفتیم ،تا آن زمان من دنبال کار جانبازیم بنیاد شهید نرفته بودم ، با نسرین به بیناد رفتیم ، آنها گفتند تا حالا کجا بودی؟ ما دنبالت میگشتیم و آدرسی نداشتیم ، برایم حقوق معین کردند و مبلغی بعنوان پاداش و یک زمین و وام برای خرید یک ماشین دادند ، من همه مبالغ آنها را جمع کردم و در تهران آپارتمانی خریدم، الان خدا را شکر دو فرزند داریم، زمستانها شیراز زندگی میکنیم ,و تابستانها در تهران ، و در کار فروش عمده میوه و سیفی جات هستم ، از زندگیمان هر دو راضی هستیم و به حرف مادر بزرگم رسیدم که میگفت اگر قسمت خدا باشد صد بار هم که نه بگویند باز حکم خدا اجرا می شود. فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

داستان کوتاه- چادر

پست توسط جعفر طاهري »

چادر
ساغر تعریف کرد که در زمان حکومت شاه تنها برادرم هاشم ، آلمان بود او برای پدر و مادرمان بمدت سه ماه ویزای اقامت مهمان گرفت و آنها نیز به آلمان رفتند ، هاشم از سرکار که بر میگشت سعی میکرد آنها را به تفریح و گردش ببرد و جاهای زیبا را نشانشان دهد، دو ماه از سفرشان گذشته بود، یکروز تعطیل که بهمراه آنها بیرون بود به جایی رسیدند که در یک محوطه باز، تعدادی کمی صندلی چیده بودند و عده ایی نیز برای شنیدن موسیقی آزاد کلاسیک که توسط عده ایی جوان نواخته میشد نشسته و یا سر پا در حال گوش دادن بودند ، هاشم دو صندلی را به کناری کشید و به پدر و مادر گفت، شما اینجا بنشینید و به آهنگ نوازندگان گوش کنید ،تا من بروم از آنطرف خیابان که بستنی خوب و معروفی دارد برایتان بستنی بگیرم ،
بعد از چند دقیقه که هاشم رفت مادر که از آهنگ غمگینی که میشنید دلتنگ شده بود، چادر خود را جلو صورتش کشید ، و به یاد سایر فرزندانش که در ایران بودند ، با زبان محلی بهمراه آن موسیقی شروع به خواندن آوازی غمگین و سوزناک با صدای بلند کرد ،پدر نیز چشمانش را بسته و دستانش را روی پیشانی گذاشت و ضمن تکان دادن سر به آواز مادر که گوش میکرد اشکش سرازیر شد ، بعلت شلوغ بودن بستنی فروشی و صف طولانی خریداران ، مدتی طول کشید تا هاشم بستنی خرید و وقتی به طرف آنها رفت متوجه شد که مردم دور پدر و مادرش جمع شده اند ، نزدیکتر که رسید دید جلو آنها پول می اندازند، هاشم خیلی عصبانی شد و بهم ریخت، چادر را از روی صورت مادرش بلند کرد ، و رو به پدر گفت ، ببینید این مردم با این موسیقی می‌رقصند ،آن وقت شما نشسته این و گریه می کنید ، آبروی من را بردید، تماشا کنید چقدر پول جلو شما گذاشته اند ، آنها فکر کردند که شما فقیر و آواره و بی چیز هستید ، هاشم به مادر گفت بهیچ وجه اینجا چادر سرت نمیکنی که بنشینی زیر چادر گریه کنی ، و چادر را در صندوق عقب ماشینش گذاشت و همان روز برای مادر کت و شلوار زنانه خرید ، و گفت از این ببعد اینجا این گونه لباس می پوشی ، ساغر گفت، روز برگشت آنها از آلمان در فرودگاه منتظر ورودشان بودیم ، در آنجا متوجه شدیم ،که مادر با کت شلوار می آید ، ما خواهران با هم پچ پچ کردیم که چه زود مادر با رفتن به آلمان تغییر کرده ، و وقتی از او سوال کردیم ، داستان خودش را که گفت کلی خندیدیم. فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

داستان کوتاه- کربلایی

پست توسط جعفر طاهري »

با شوهرم در خانه تنها مانده بودیم، بچه هایم ازدواج کرده بودند، پسر بزرگ و تنها دخترم با همسرانشان درخارج از ایران زندگی میکردند، و فقط اردشیر نزدیک ما بود ، آنها اغلب روزهای جمعه بما سر میزدند و همگی با هم دور یک سفره غذا میخوردیم ،در چنین مواقعی صدای خنده های نوه هایم شیلا و هوشنگ بلند بود ،و سکوت بد ، خانه ام را می شکست و عطر خوشبختی در آن پخش میکرد، شب که میشد بعد از شام اردشیر بهمراه زنش زیور با بچه ها به خانه خود میرفتند، و همه شور و هیجان و سر زندگی را میبردند و من می‌ماندم و مرد پیرم ، او که چند سال پیش از کار بازنشسته شده بود، با رفتن به پارک و یا خرید مایحتاج خانه و یا تعمیر وسیله خراب منزلهای ما و پسرم خود را سرگرم میکرد و من نیز با خانه داری و یا با رفتن به مراسم و دورهمی های زنانه مختلف ، سرگرم میشدم و اگر کاری نداشتم به خانه مهتاب زن همسایه ام میرفتم، شب که میشد و هنگام خواب فرا می‌رسید در اتاق وسطی منزل ، که دو تخت در آن قرار داشت ، در تخت سمت راست کربلایی می‌خوابید ، و در تخت سمت چپ من می‌خوابیدم ، هر دو به مناسبت سن بیمار بودیم، و قرصها و داروهایمان بالای سرمان بود ، من قند و فشار خون داشتم و کربلایی نیز پروستات و فشار خون و کمردرد و ناراحتی قلبی ،موقع خواب باید قرص‌ها را میخوردیم و می خوابیدیم، گاهی از داروهای هم که مشترک بودند کش می‌رفتیم ، کربلایی چون بعد از ظهر چرت نمیزد زودتر می‌خوابید ، اما من سریالهای تلویزیون را تا ساعت یازده نگاه میکردم ، چندین سال اینگونه زندگی را گذراندیم، بعضی شبها به شوخی می‌گفتیم که معلوم نیست ،کدام یکی زودتر فوت میکنیم ،و با هم میخندیدیم، باز خدا را شکر که هنوز سر پا و در کنار هم بودیم، تا اینکه آن صبح لعنتی فرا رسید ،برای نماز صبح که بیدار شدم کربلایی را صدا کردم ، بیدار نشد، گفتم حتما عصری که باغچه را زیر و رو کرد خسته است ،نمازم را خواندم ، و مجددا خوابیدم ، صبح ها کربلایی چای و نان آماده میکرد ، و زودتر از من بیدار می شد، متوجه شدم که هنوز سر جایش است ،به آرامی تکانش دادم باز هم بیدار نشد، ما نیم قرن باهم زندگی کرده و در خوشی وناخوشی شریک هم بودیم، مانند دو بلبل از سن کم کنار هم بودیم، و به هم عشق می ورزیدیم، تمام خاطرات خوب زندگیم با کربلایی سپریی شده بود ، یکدفعه هری دلم ریخت ،اردشیر یادم داده بود اگر اولین کلید شماره تلفن را بزنم شماره او است، زنگ زدم گوشی را بلند کرد، گفتم مادر بیا ،ببین پدرت چرا بیدار نمی شود، پسرم گفت الان میایم، خیلی زود رسید ،پدر را در صندلی عقب ماشینش گذاشت، من جلو نشستم ، به بیمارستان که رسیدیم، او را به اورژانس بردند بعد از چند دقیقه اردشیر آمد و گفت : پدر برای همیشه از پیش ما رفت، بعد به همسرش زنگ زد و خبر را به او نیز گفت ،و من را برد خانه خودش ، تمام اقوام خبر دار شدند ، بچه هایم که در خارج بودند ،نتوانستند ،در مراسم شرکت کنند، اما سمانه قول داد بزودی خود را میرساند، به خانه خودم رفتم و خواهر بزرگه کربلایی پیشم آمد، اردشیر هر روز به من و عمه اش سر میزد ،جای خالی شوهرم درخانه پیدا بود و باعث دلتنگی ام میشد ، سمانه سی روز بعد به منزل رسید بخاطر ندیدن پدرش خیلی گریه کرد، خواهر کربلایی بعد از چهلم به اصفهان که خانه اش آنجا بود رفت، سمانه دوماه نزد من ماند، بعد او نیز بسوی همسر و فرزندانش رفت و من که تنها ماندم ، غم از دست دادن کربلایی بیشتر آزارم داد، غذای خودم را درست میکردم و با انداختن ترشی و مربا خودم را سرگرم میکردم ، مهتاب همسایه قدیمیم پیشم می آمد، اردشیر روزهای جمعه با خانواده اش می آمدند، آرام آرام که سنم بالا می‌رفت ناتوانتر میشدم ، بعضی وقتها آنها من را خانه خودشان میبردند ، و یا زیور غذا درست میکرد و برای من می آوردند،وقتی بیشتر شکسته وفرتوت وکم تحرک شدم ،دیگر من را به خانه خودشان نمی بردند ،خیلی دوست داشتم که گاهی پسرم اردشیر شب نزد من بماند ،چند بار به زنش گفتم ،اما توجهی نکرد، من کارهای خودم را به آرامی انجام میدادم، بعضی روزها اردشیر به منزلم می آمد، اما زیور وبچه هایش خیلی کم می آمدند، چون من دیگر توانایی پخت و پز برای آنها را نداشتم ، سر زدن مهتاب هم کمتر شد، مهتاب از من جوانتر بود، او دو فرزند پسر داشت ،که یکی از آنها ازدواج کرده بود، مهتاب گرفتار خانواده خودش بود، بعضی شبها میترسیدم، چون وسایل در خانه سرد و گرم که میشدند ، صداهایی ایجاد میکردند، یکروز اردشیر برایم قورمه سبزی آورد و با هم نشستیم و خوردیم ،بهش گفتم امشب پیشم میمانی؟ ، گفت میروم سلمانی و بر میگردم، آره امشب پیشت میخوابم، خیلی خوشحال شدم ، عصر رفت و هرچه به انتظار نشستم خبری از او نشد ، آنشب تا دیر وقت حتی درب حیاط را قفل نکردم ،وقتی اردشیر نیامد، دانستم که زیور حتما او را نگذاشته است ،خیلی ناراحت شدم، بعد که اردشیر آمد، از او گلایه کردم ،گفت؛ مادر تحمل داشته باش من گرفتار زن و بچه ام هستم، شاید دیگر فقط هفته یکبار بیایم، دلم خیلی گرفت، مهتاب وقتی پیشم آمد ، گریه کردم ، و درد دلم را به او گفتم ، مهتاب گفت؛ خدا بزرگ است ، زیور خودش ، پسر دارد ، در مراسم مادر اردشیر ،مهتاب اینها را برای من تعریف کرد و در انتها گفت؛ پیرزن خیلی ضعیف شده بود ، نمی توانست چیزی بخورد، پسرش او را در بیمارستان بستری و کمتر از یک هفته فوت کرد، بنظرم زیور سرنوشتی بدتر از مادرشوهرش دارد ، او مغرور و سوار بر اسب جوانی و بی تجربگی خود است ، اما دنیا دار مکافات است و هرچه بکاری همان را درو میکنی فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

داستانهای کوتاه- جای بخیه

پست توسط جعفر طاهري »

جای بخیه
بچه که بودم یادم میاد، خیلی شیطون و فضول بودم ،مهمان که می آمد برایش خودنمایی میکردم ،توپ را برمیداشتم و پرت میکردم بالا و وقتی لامپ پذیرایی جلو مهمان می شکست. مادر در اتاقی خلوت میبردم و گوشم را می پیچاند و میگفت آرام باش، یا اینکه اگر مهمان بچه کوچکی داشت که روی چهاردست پا راه میرفت، آنوقت میرفتم می‌نشستم روی کمرش و جیغ بچه به هوا می‌رفت ،یکبار زن عمو آمده بود همین کار را در مورد دختر عمویم انجام دادم ،دختر کوچولویش جیغ زد و تا مدتی زن عمویم خانه ما نیامد، وقتی خواهرم با دوستانش در حیاط خاله بازی میکردند، دوستانش را کتک میزدم وبساط آنها را خراب میکردم و بعد از دست مادرم که کتک می‌خوردم ، باز هم شیطنت خود را داشتم.
یکروز اولین تلفن خانه مان را آمدند و وصل کردند، پدرم که از سرکار آمد، مادرم به او گفت یک رفه چوبی درست بکن و تلفن را بگذار روی آن که بالا باشد و دست این وروجک بهش نرسه ،پدر رفه را به دیوار زد و تلفن را آنجا گذاشت ،اما من که ذوق جواب دادن به تلفن را داشتم، در روزهای بعد ، هر وقت تلفن زنگ میخورد میرفتم ظرف زباله ایی که در اتاق پذیرایی بود را می آوردم و آنرا وارونه کرده و رویش ایستاده وتلفن را جواب میدادم، آنها که تماس میگرفتند با پدر یا مادرم کار داشتند ، بخاطر چپ کردن سطل زباله و ریختن آشغالهای آن در اتاق ، چندین بار کتک مفصلی خوردم اما باز هم دست بردار نبودم، تا اینکه یکروز ظهر که زنگ تلفن بصدا در آمد، من ظرف زباله که قرمز رنگ ورویش عکس یک خرس گنده بود، را دوباره وارونه کردم و زودی روی آن رفتم، چون درست نایستاده بودم ،سطل از زیر پایم لیز خورد و افتادم و پیشانیم محکم به قرنیز دور اتاق خورد و خونریزی کرد، من که از دیدن خون میترسیدم ،جیغ بلندی کشیدم و مادرم از آشپزخانه بیرون آمد، و یک پس گردنی بمن زد و گفت ؛ اوف از دست تو که دلم خنک شد، از بس که آرام و قرار نداری، مرا به درمانگاه بردند و پیشانیم را بخیه و سرم را باند پیچی کردند، الان یک جوان سی ساله هستم ، وجای بخیه هنوز روی پیشانیم است، دوست داشتم که جای این زخم در پیشانیم نمی ماند، اما این ، جای اذیت وشیطنتهای دوره کودکی من است و این خاطره هنوز با جایش در پیشانی من حک شده است. فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۱

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۱
محترم وپروین دو دوست و همسایه بودند،از کودکی در کوچه با سایر دختران بازی میکردند محترم بزرگتر بود و یک سال مردود شده بود ، و با پروین در کلاس یازدهم همکلاس شده بود، آنها در تمام روز با هم بودند و فقط زمان خواب از هم جدا می شدند، محترم ناف بران پسر عمویش بود، خانواده عموی محترم ،چهار پسر و یک دختر بودند، زن عمو فوت شده بود، و عمو تمام وقتش را سرکار بود، هر کسی کار شخصیش را خود انجام میداد، تنها دختر خانه لیلا بود و برای سایرین پخت و پز میکرد ، تقی نامزد محترم دومین فرزند، پسری آرام وکاری بود ، بعد از اینکه سربازی را تمام کرد، عمه زهره به برادرش رسول گفت بهتر است که تقی را زن بدهی ، تا بار مسئولیت پخت و پز لیلا در خانه کمتر شود.
عزت الله فرزند اول عمو رسول ، پسری شیک پوش و عیاش و هوسران و کم کار بود، او همیشه به نحوی با احساس خود بزرگ بینی و طلبکاری مایه دردسر خانواده بود و بیشتر مواقع بیرون از منزل و با دوستانش بود، عزت خرج خود را از پدر و گاهی مواقع با انجام برق کشی منازل و یا کار کوتاه مدت در شرکتهای خارجی که در منطقه بودند در می آورد و تمام پول‌هایش را برای تهیه لباس و عیش نوش و شب گذارنی استفاده میکرد، او طبعی حساس داشت و تا دختری را میدید ، شیفته اش می شد و چندی بعد نیز دلزده میشد ، عزت سنش در حال بالا رفتن بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود.
برنامه ازدواج تقی و محترم ردیف شده بود ، مقداری طلا از مادر خدا بیامرز تقی مانده بود , پدر تقی طلاها را به خواهرش داد و گفت ، اینها را به عروس بدهید ،شاید خواست عوض کند و بجایش جدید بخرد، با کمک عمه و لیلا وخانواده عروس مقدمات جشن عروسی در حال بر گزاری بود ، پروین از اینکه دوستش میخواست ازدواج کند و او را تنها بگذارد ، افسرده وناراحت بود، و این اواخر دایم در کنار محترم بود و گاهی اشک می‌ریخت ، او شبها بخانه خودشان نمی‌رفت و با محترم می‌خوابید ، میدانست که زمان کوتاهی محترم در کنارش هست، در این رفت و آمدها عزت الله آن شب که در حال برنامه ریزی برای آوردن ارکستر موسیقی بود ، پروین دوست محترم را در خانه آنها دید ، و با او نیز گپ از عروسی و حرفهای قشنگ زد و تا دیر وقت آنجا بود، آخر شب که در حال رفتن بود ، محترم احساس کرد که بین عزت و پروین جرقه ای از احساس خواستن زده شد و همین جرقه بعدا باعث بوجود آمدن عشقی در پروین گردید ،عزت دیگر شبها هم ،جهت برنامه ریزی همراه با تقی نزد محترم که پروین همانجا بود می آمد، وتا دیر موقع میماندند، آرام آرام پروین از عزت که اولین تجربه عشقیش بود ،خوشش آمد قرار بود آخر هفته مراسم جشن برگزار شود ،عمو رسول چون اولین پسرش را زن میداد، سه شبانه روز جشن گرفت،تمام پسران او بخاطر جشن شاد و خرم بودند، عزت هم سر خوش بود ، و با پروین مرتب می‌رقصید,عزت از پروین بزرگتر بود ،و هنر نفوذ و مفتون کردن را خوب بلد بود
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۲

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۲

او در مدت کوتاهی توانسته بود ، دل دختر جوان هفده ساله و بی تجربه را بخوبی برباید، پروین دیگر دلتنگ محترم نبود و حواسش در جای دیگری درحال پرواز بود ، عزت ده سال تفاوت سنی با پروین داشت و در رشته عاشقی استاد بود، و به راحتی قاپ قلب دختر جوان را ربوده بود، در این سه شب یک لحظه از همدیگر آنها دور نمی شدند، و در پایکوبی ورقص نقل مجلس شده بودند، عزت آنچنان در زیر گوشش زمزمه میکرد، که هوش حواس پروین فقط دور محور عزت خوشگذران میگذشت، عزت با فن بیان توانسته بود، پروین را شیفته. و مدهوش خود نماید ، پروین با پوشیدن لباسهای زیبا دلربایی میکرد، و هرشب خود را مطابق ساز موسیقی جدید کوک میکرد، او چشمهایی درشت و موی مشکی و اندامی لاغر و کشیده داشت و مانند گلی که تازه از غنچه رَسته بود، خودنمایی میکرد ، گاهی در کنار عروس و داماد عکس میگرفت، و لحظه ای در رقص، مانند پروانه ایی پر می گشود، و دمی بعد با لبخند در کنار عزت به پایکوبی می پرداخت ، گرچه پاهایش روی زمین بود اما چنان غرق خوشی شده بود که گویی در آسمان است، و چیزی او را آرام نمی‌کرد، بجز نگاه زیرکانه عزت که استادانه او را به دام عشق کشانده بود،جشن عروسی بخوشی از دید پروین بپایان رسید ، در خانه عمو رسول که دو کوچه آنطرف‌تر آنها بود ، یک اتاق را به عروس و داماد اختصاص داده بودند.
پروین پدر و مادری ساکت و متینی داشت، پدرش در سازمانی کار میکرد، فرزندان آنها دو دختر و یک پسر زرنگ و درسخوان بودند، پروین با نمرات عالی هرسال قبول می شد. او بعد از آن جشن عروسی کلا دیگر دل و دماغ درس خواندن را نداشت ، بعداز گذشت یک هفته از جشن بجای رفتن به مدرسه بیشتر مواقع خانه عمو رسول نزد محترم میرفت ،این بار نه بخاطر محترم بلکه بخاطر دیدن عزت که به نزد آنها می آمد. عزت میخ خود را خوب به تخته کوفته و راه رسم دلدادگی را به پروین تلقین کرده بود، بی تجربگی و لج بازی همراه سن کمش باعث گردید که پروین به خانواده اعلام کند ،که دیگر مدرسه نمیرود ،وخودش را در خانه محترم حبس کرده بود ،وپایش را بر زمین میکوبید ,که عاشق عزت شده و تا زمانیکه او را به عقد عزت در نیاوردند ، ممکن است که اعتصاب غذا هم بکند ، پدر ومادر پروین مات و مبهوت مانده بودند که این مسئله را چگونه برای فرزند کم سنشان توضیح و تفسیر کنند ،حرفها و نصیحت ها و پند ها را گفتند .اما بی فایده بود.
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۳

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۳
خانواده خیلی مستأصل شدند آنها در یک عمل انجام شده قرار گرفته بودند با سیاست پدرانه ومهر مادرانه با پروین صحبت کردند اما پروین می‌گفت مرغ یک پا دارد و بالجبازی کودکانه هر گونه حیله خانواده را نقش بر آب کرد ، پروین بالاخره با لجبازی خانواده را مجبور به قبول ازدواج با مردی که پدرش، وضعیت غیرعادی او را می‌دانست که در ازدواج آنها در آینده احتمالا موفقیتی وجود ندارد ، کرد.
پدر و مادر پروین با تمام ناراحتی و نگرانی پس از خواستگاری ، بناچار تن به عقد این دو نفر دادند و دخترشان را به عقد عزت در آوردند ، پروین برای نامزدبازی فقط یکماه خوش بود، پس از آن چون عزت به شب نشینی وعیش ونوش و قمار بازی عادت داشت و تازگی نیز به دود افیون هم رو آورده بود کمتر نزد پروین می آمد ، از آنجایی که عزت به شیک پوشی وخوش تیپی معروف بود هنوز خیلی ها گول ظاهرش را می‌خوردند و حرفها و قولهایش را باور داشتند و او می‌توانست هزینه زندگی پر خرجش را با کلک و وعده از این و آن تهیه و تامین کند ، پروین با اینکه یکسال به پایان گرفتن دیپلمش مانده بود دیگر بعد از عقد به مدرسه نرفت ،
مادر بیچاره علیرغم میلش در حال تکمیل جهیزیه پروین بود ، عزت به پدرش گفته بود ماشینی بخرد تا مخارج زندگیش را با آن در بیاورد ،و پروین را نیز که اخیرا ناراحت است دلخوش کرده و به گردش ببرد ، پدر مجبور شد ماشین دست دومی تهیه کند و به او بدهد، با خرید ماشین یللی وتللی عزت بیشتر شد ، یکماه پس از عقدشان که گذشت عزت برای ندیدن پروین مرتب از دست او فرار میکرد ، و بهانه و دلیل هایی بی خود برایش می آورد، زنهای همسایه به پروین میگفتند ازدواج که کنید بهتر میشود و دلخوشی پروین به این حرفها بود ، پروین به محترم می‌گفت ، که عزت مرد زندگی نیست ، سر تا پایش دروغ و لاف هست ،محترم اینها را به تقی می‌گفت و تقی گلایه ها را به عزت میرساند ، اما گوش شنوا ، که وجود نداشت ، عزت بجای کار با ماشینش ، دوستان خود را سوار کرده و بدنبال مشروب خوری و تریاک کشی و خوشگذارانی بود ،
بالاخره بعد از شش ماه با جشنی که پدر پروین تدارک آن را دیده بود ، هر دو به خانه بخت اجاره ای که به شکرانه رسول تهیه شده بود، رفتند ، همان شب ازدواج عزت خود را به پروین نشان داد ، وقتی عروس و داماد را در حجله گذاشتند ، بعد از اینکه همه مهمانها رفتند ، عزت همان شب به عروس گفته بود میروم تا یکساعت دیگر بر میگردم ، و حتی صبر نکرد که لباس سنگین عروس که موجب آزارش بود را با کمک از تنش در آورد ، عزت آنشب رفت به دنبال امیال شخصی خودش و تا صبح با دوستان همپالگیش به شراب خوری و کشیدن افیون و خوشگذرانی گذراند ، سپیده دم آقا داماد بخانه برگشت و عروس را همان گونه که ترک کرده بود سر جایش گریان و نشسته دید و این خاطره بد را برای همیشه در ذهن پروین بجا گذاشت،
پروین بیچاره محکوم به انتخاب بد خود شده بود، موتور ماشین عزت بعلت عدم رسیدگی و تعویض روغن بعد از مدتی یاطاقان زد ،و برای همیشه افتادگوشه حیاط منزل ،عزت که هنوز سر خوش و شکل ظاهری خوبی داشت، در سازمانی مشغول بکار شد، وبعد از یکسال پستی مناسب به او داده شد، اما از آنجایی که دنبال عیاشی بود و دودی شده بود ،در هیچ سازمانی و اداره ای دوام نمی آورد، چون شبها تا دیر وقت با دوستانش بیدار بود، وصبح توان بلند شدن از خواب را نداشت.
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۴

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۴
عزت ، پروین را یک هفته خانه پدر خودش میبرد و هفته بعدی خانه مادر پروین می‌رفتند تا مشکل غذایی آنها حل شود ،‌ عزت چون بی نظم بود ، مرتب از این شرکت اخراج و به آن شرکت برای کار میرفت ، یکسال از ازدواج آنها می‌گذشت، پروین از این وضعیت کلافه شده بود، عزت به پروین به چشم بچه نگاه میکرد ، وتسلط زیادی روی او داشت. پروین هم فکر میکرد ،که رفتار عزت درست است.
محترم شوهرش در شهرداری کارمند بود ،زندگیشان رونق گرفته بود، از طرف شهرداری به آنها زمینی داده بودند و درحال ساخت خانه بودند ، خدا هم به آنها یک دختری داده بود، پروین بیشتر وقتها بخاطر فرار از تنهایی از دختر محترم نگه داری میکرد ، پروین وقتی دانست که عزت در زندگی پیشرفتی نمیکند، تصمیم به ادامه تحصیل در مدرسه شبانه گرفت، چون قبلا خیلی زرنگ و درسخوان بود، کار عزت این بود ،که پروین را ساعت پنج عصر به دبیرستان ببرد و ساعت نه او را بر گرداند،
پروین با محترم درد دل میکرد و می‌دانست که شوهرش با برادرش زمین تا آسمان تفاوت دارد، در ضمن از دعواهای رسول با عزت می‌دانست که او به دود هم آلوده شده است ، همین موضوع او را افسرده کرده بود و از غصه معتاد بودن عزت ، غم به سینه گرفته و از زندگی نا امید شده بود،
بارها مادر میدید .که پروین آن شور و شعف جوانی را ندارد ، و مانند گلی در حال پژمرده شدن است. پروین گول ظاهر عزت را خورده بود. و به انتخاب نا آگاه خود لعنت میفرستاد. پدر ومادر پروین که متوجه زندگی نابسامانش شده بودند به او کمک مالی میکردند. عزت ماشین موتور سوخته را به زیر قیمت فروخت تا بتواند خرج عیاشیش کند ، عزت شش ماه کار میکرد و یکسال بیکار میگشت و از آن پول استفاده میکرد، آن دوران کار فراوان و پول زیادی شرکتها به کارمندان موقت میدادند ، با این وضع بد زندگی سال سوم خداوند به آنها پسری بنام سینا عطا کرد، پروین مدرک دیپلم خود را گرفته بود ، واز نظر مالی در وضع بدی قرار داشتند و دستش جلو خانواده خودش و پدر شوهرش همیشه دراز بود ، گاهی هم تقی کمکی به آنها میکرد ، پروین که دیگر از این شرایط خسته شده بود ، شبی از تقی خواهش کرد اگر میشود ،بعنوان منشی در شهرداری کاری برای او دست و پا کند، تقی هم که در شهرداری حرفش خریدار داشت از رییس درخواست کار برای پروین کرد و بعد از مدتی زن برادرش بعنوان منشی استخدام شد ، عزت بعلت شب بیداری و کشیدن تریاک از خماری صبحها توان بیدار شدن را نداشت و چون پروین سر کار می‌رفت ،عزت از سینا نگه داری میکرد، و در غیاب زنش رفیقان ناباب او به در خانه اش می آمدند و در منزل بساط دود و دم براه می انداختند، وقتی بعد از ظهر پروین می آمد جر و بحثشان برای این عمل عزت بالا می‌گرفت، عزت هنوز هم تصور میکرد که پروین بچه است و می‌تواند او را دور بزند، اما پروین می‌دانست که در چاهی که خودش کنده افتاده است و هیچ کس غیر از خودش نمی‌تواند او و فرزندش را نجات بدهد. کم کم پروین دور عزت را خط کشیده بود. خیلی‌ از زنها آنموقع در زمان خواستگاری پروین را ارشاد کردند که دست از عزت بکشد اما شور جوانی و عشق ، چشم او را کور کرده بود ، خرج خانه را پروین در می آورد و آرام آرام در کار خود پیشرفت کرده بود، و یک منشی ساده نبود و با دستگاه کامپیوتر و تلکس کار انجام میداد ، عزت همچنان غرق در مواد شده بود ، و همه فامیل از حال او با خبر شده بودند رسول و برادرانش با عزت دعوای مفصلی کردند، اما بی نتیجه و بیفایده بود.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۵

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۵
عزت بخاطر خرید و فروش تریاک به زندان افتاد ، پروین در شأن خودش نمی‌دانست که به ملاقات شوهرش برود ، پدرش رسول به ملاقات پسرش می‌رفت ، پروین یکی دو بار با رسول به زندان جهت دیدن عزت بیشتر نرفت و بهانه اش کارش بود، زندگی پروین با وجود عزت به نابودی و زوال کشیده شده بود، پروین نان آور خانه بود. و مخارج عزت را هم میداد، غم وغصه در چهره پروین هویدا بود ، هر کس در اولین نگاه میفهمید که این خانم چه غم بزرگی دارد، با همکارش خانم رستمی دوست شده بود ,رستمی می‌دانست که پلیس شوهر پروین را گرفته و در زندان است ،پروین سینا را بخانه مادرش و گاهی نزد محترم می‌گذاشت و به سرکار میرفت ، پروین گفته بود که عزت را هنوز دوست دارد ، اما او در حال و هوای دیگری است ، پروین پول‌هایش را جمع کرد وشهرداری زمینی به ایشان داد و او با کمک خانواده اش و برادر شوهرش تقی
خانه دو خوابه ای در آن زمین ساختند ، وقتی که عزت از زندان برگشت آنها در حال نقل مکان بودند، عزت کمی بهتر شده بود و به اصطلاح میخواست که مرد زندگی باشد، و پروین با رو زدن به این و آن کاری در شهرداری برایش پیدا کرد ، عزت حالا شده بود آقای بالا سر ،صبحها سینای چهار ساله را به خانه محترم میبرد و بعد به اتفاق همسرش سرکار میرفتند ، شش ماهی بود که کار میکرد، زندگی آنها برای اولین بار به روال عادی زندگی دیگران برگشته بود که همسایه جدیدی دیوار به دیوار آنها بنام آقای فرجی آمده بود ، در همان نگاه اول لبهای سیاه و سست بودن بدن فرجی ، نشان از حال بد و اعتیاد او میداد، پروین چند مدتی بود که احساس سر گیجه و بی حالی داشت ،به دکتر که مراجعه کرد ، گفت که باردار است، چون حالش خیلی بد میشد، از کار مرخصی می‌گرفت و با سینا به خانه مادرش برای استراحت می‌رفت ،حالا خانه خالی شده بود، و عزت با فرجی دوست صمیمی شدند و نبودن پروین ،رفت و آمد فرجی را به خانه آنها زیاد کرده بود، وعزت هم که دنبال چنین فرصتی بود. خانم فرجی در نبود پروین غذا آماده میکرد ، و فرجی با عزت نهار را نزد هم میخوردند ، بعد از دو ماهی پروین توسط همکاری خبر دار شد که ای دل غافل عزت درست سر کار نمی‌رود، پروین به خانه خود رفت و متوجه دوستی بین فرجی وعزت شد ، عزت توسط فرجی دوباره به دود آلوده شده بود، عزت را بخاطر نامنظم بودن اخراج کردند ، و پروین با آن شکم بزرگ سر کار می‌رفت او که ماههای آخر بارداری را میگذارند، مثل هر زنی نیاز شدید به همسرش داشت که در کنارش باشد و با او همدردی کند. چند روزی بود که عزت ناپدید شده بود ، پروین به تقی ماجرای غیبت عزت را گفت ، بعد از پی جویی متوجه شدن که خانم فرجی با عزت به شهری دیگر گریخته‌اند که باهم زندگی کنند. واین بزرگترین ضربه ای بود، که عزت دوباره به پروین زده بود. از غصه و ناراحتی ونگرانی به سقط جنین تهدید شده بود، دوباره محترم و پدر عزت وخانواده خودش به کمک پروین آمدند. رسول گفته بود که دیگر عزت فرزند من نیست، و او را عاق کرده بود، چون زندگی یک زن جوان و فرزندش را بیهوده خراب کرده و تمام عمر آبرو داری ما را بی آبرو کرده و با یک زن فاسد رفته است.
پروین از غصه حرفی نمی زد، و بالاخره آنشب با کمک محترم وتقی و پدرش او را به زایشگاه بردند و پسرش ساسان را بدنیا آورد. پروین وقتی بخانه آمد با خودش عهدی بست که تا عمر دارد هرگز دیگر عزت را نبیند.
حالا دو فرزند داشت، و باید بیشتر حواسش را به زندگیش جمع میکرد ، سینا را به مهد میفرستاد و ساسان را نزد مادرش میگذاشت ،تا از سر کار برگردد. خواهرش وینا که دانشجو بود شبها نزد پروین می‌خوابید و بعضی مواقع روزها از ساسان نگهداری میکرد.
آخرین ويرايش توسط 2 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۶

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۶
پروین دیگر به زندگی بدون همسر عادت کرده بود، خانواده عزت از اینکار پسرشان شرمنده بودند. سینا را بمدرسه فرستاد، خانه کوچکش را فروخت و در محله بهتری خانه جدیدی خرید ، او همچنان به زندگی با بچه های خود چسبیده بود ، وینا شبها برای بچه ها قصه می‌گفت. پروین مرتب در کارش پیشرفت داشت و به خانواده خودش بیشتر وابسته شده بود و از خانواده عزت فاصله میگرفت، فقط گاهی با محترم در ارتباط بود ، محل کار تقی وپروین در یکجا نبود. رییس و همکاران قدیمی داستان زندگی پروین را می‌دانستند برای او احترام خاصی قایل بودند.
تا آن روز بد و لعنتی بعد از مدتها آرامش دوباره تکرار شد ، و پروین را لرزاند، عزت بعداز ده سال خوشگذارانی و عیاشی فیلش هوا هندوستان کرده بود و به خانه پدریش برگشته بود ، ناصر برادر خود را فرستاده بود ،که سینا وساسان را بیاوردند تا او آنها را ببیند. زمانی که سینا گفت مادر، عمو ناصر دنبالمان آمده و میخواهیم برویم پدر را ببینیم ، پروین آشفته شد ولی سکوت کرد وهیچ حرفی نزد. ساسان که معنی پدر را درک نمی‌کرد با آنها نرفت.
سینا حالا چهارده ساله شده بود و از پدرش خاطره ای واضح نداشت ، لحظه دیدار پدر و پسر در خانه پدربزرگ دیدنی بود ، وقتی که عزت پسرش را دید که بزرگ و نوجوان شده و همدیگر را در آغوش گرفتند اشک پدر بزرگ و حاضرین را در آوردند. وقتی عزت پسرش را خوب بوسید از او حال پروین و ساسان را سوال کرد ، سینا گفت چرا مادر را ول کردی؟ و او سرش را پایین انداخت وحرفی برای گفتن نداشت چون تمام نگاهها روی عزت سنگینی میکرد احساس میکرد که همگی او را تف ولعنت میکنند. عصر جای خود را به تاریکی میداد ، سینا بهمراه پدر خود به طرف خانه مادر براه افتادند ، سینا کلید را وارد در کرد و در راهرو ایستاد و صدا کرد مادر مادر . پدرش بیرون ایستاده بود و منتظر بود که تعارفش کنند، سینا گفت مادر پدرم آمده شما را ببیند. مادر با صدای بلند گفت: برود همانجایی که بوده ، من دیگر نمی‌خواهم او را ببینم ، پدرت حالا که کفگیرش به ته دیگ خورده برگشته است. او میداند در چه وضعی من را ول کرد. بدترین عذاب دنیا برای یک زن، ترک شوهرش بخاطر زن دیگری است، همه رفتارهای بد او را دیدم ،وگذشت کردم ، اما دیگر طاقت دیدن او را ندارم.
پدر رو به سینا گفت من زن خود را طلاق داده ام وتوبه کرده ام ، حالم هم خوبست و میخواهم با شما زندگی کنم. مادر فریاد زد من به زندگیم سر سامان داده ام ،نمیخواهم دوباره زندگی من و فرزندانم را خراب کنی ، اگر نمی‌روی تا من از خانه بروم نزد خانواده ام ، یکبار حرف آنها را گوش نکردم تا تو من را نابود کردی ،اما دیگر بچه نیستم ،الان با عقل و تجربه حرف میزنم. از زندگی ما دور شو، همانطوریکه ده سال نبودی و ما راحت زندگی کردیم ،باز هم برو دنبال عیاشی وخوشی خودت، ما را هم بگذار بحال خودمان. ساسان از گوشه پنجره به پدرش نگاه میکرد وشاهد دعوای پدر و مادرش بود سینا دید که مادر خیلی از آمدن پدر عصبی شده و با پدرش به خانه پدر بزرگشان برگشتند.
فردای آنروز عزت با محترم صحبت کرد، و خواهش کرد .که آنها را صلح دهد . پدر بزرگ هم میخواست که یکبار دیگر پروین شوهرش را ببخشد او می‌دانست که مقصر پسرش است، اما فکر میکرد که اگر بچه ها همراه پدر و مادر باشند ،در خانواده کمبود یکیشان احساس نمی‌شود. آنشب ساسان و پروین بخانه پدرش رفتند و در آنجاخوابیدند. فردا شب محترم به دیدن پروین رفت و کلی با پروین حرف زد، پروین گفت محترم شما کلا داستان زندگی من را میدانید اما بعضی رنجهای من را نمی‌دانید .یک دختر بزرگترین خاطراتش شب عروسیش است که آنشب عزت من را تا صبح رهاکرد و رفت، من نمی‌توانستم به پدرش یا خانواده خودم اینها را بگویم و بدترین زجر که بمن داد زمان بار داریم بود که من را در ماههای آخر تنها گذاشت و با یک زن فاسد رفت. شما خیلی از عذابهایی مه من کشیدم را نمی‌دانید و
نمیتوانم دیگر یکساعت کنارش باشم چون فرد معتاد هیچ گونه غیرتی ندارد واگر برگردد باعث نابودی و گرفتن آرامش دو پسر من میشود، خواهشن فعلا که زندگی من را به تباهی کشاند، بگذارید فرزندانم در آسایش زندگی کنند.
من که سر بار کسی نشدم ، پس کسی هم مزاحم من نشود. سینا چند روزی مرتب نزد پدرش می‌رفت و پیش او میماند. محترم تمام حرفهای پروین را به عزت گفت و عزت فقط سرش را پایین انداخته وگفت؛ همه گفته های پروین درست است ، من زندگی پروین را تباه کردم. عزت چند روزی مانده و دوباره رفت بجایی که قبلا زندگی میکرد.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۷

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۷
پروین سعی میکرد که از خانواده عزت فاصله بگیرد.
خانواده عزت برادرانش همه ازدواج کردند و دیگر پروین در عروسی و عزای خانواده آنها شرکت نمی‌کرد. هرجا هم آنها را میدید راه خود را کج کرده و میرفت،
و زندگیش را با خانواده خودش یکی کرده بود ، وینا ازدواج کرده بود ، ساسان هم بزرگ شده و سینا دانشگاه میرفت و برای او ماشینی خریداری کرده بودند.
روزی پروین به محترم گفت؛ درخواست طلاق داده ام وتا چند ماه آینده طلاق غیابی میگیرم. قبلا فکر میکردم که شاید عزت لج کند و بیاید و پسرهایم را بگیرد ، حالا فرزندانم بزرگ شده اند وخودشان تمایل ندارند نزد پدری معتاد باشند. زندگی پروین بخوشی می‌گذاشت وسعی کرده بود که عزت را از ذهن خود پاک کند ، اما این رنجها و خاطرات همچنان همراه او بود.
تا اینکه باز دوباره سرو کله عزت پیدا شد ،به وسیله تلفن با سینا در ارتباط بود ، اما ساسان با پدرش هیچگونه رابطه ای نداشت و دوست نداشت که حتی پدر خود را ببیند.
سینا چند مدت بود که با پدرش که به خانه پدربزرگ آمده بود رفت و آمد میکرد ، روزی به مادرش تا اسم عزت را آورد بلافاصله رنگ مادرش عوض شد ، نگاهی به پسر کرد و گفت؛ سینا مواظب باش پدر معتاد سعی میکند که فرزند خود را هم معتاد کند واز فرزندش تغذیه کند ، پس از پدرت فاصله بگیر.
سینا گفت اون رفته خونش را عوض کرده وخوب شده مادر گفت ؛من میدانم هرکس خوب شود اما پدر تو خوب شدنی نیست ، از زمان جوانی تا الان که مسن شده همیشه آلوده بوده ،چندین بار برادرانش او را ترک دادند اما همیشه بی فایده بوده،
سینا گفت مادر نمی‌خواهی همگی با هم زندگی کنیم ، پدرم میگوید توبه کرده ، مادر از کوره در رفت و داستان شب عروسی خود را هم به سینا گفت، فرار پدر با خانم فرجی را هم تعریف کرد ، و بخشی از زندگی نکتبار با پدر معتادش را بازگو کرد ، و گفت ؛ سینا بگذار حرمت پدرت نزد تو باقی بماند ، بعضی از حرفها را هم نمیشود گفت ، دوباره من و خودتان را غرق نکنید.
بگو دست از سر ما بردارد. پدرت بر من حرام شده چون من طلاق خود را گرفته ام ، برود جایی که سالها آنجا بوده است.
اسم عزت تنم را میلرزاند ، چه برسد که ببینمش ،من کابوس او را بسختی از ذهنم پاک کرده ام وخودم را با زندگی جدید وفق دادم ، دیگر اسمش را هم پیشم نیاور،
سینا مخفیانه کمک مالی به پدرش میکرد . و دوباره پدر که دیگر در خانواده پدری نیز جایگاهی نداشت بسوی دیار خود رفت.
بعداز یکسال رسول فوت کرد و غیر از سینا کسی از خانواده مادریش به فاتحه پدر بزرگ سینا نیامدند. چون نمی‌خواستند چشمشان در چشم عزت بیفتند.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

عزت الله ۸

پست توسط جعفر طاهري »

عزت الله ۸
سینا دانشگاه خود را با معدل خوب تمام کرد و ساسان به دانشگاه میرفت. پروین برای ارتقاى شغلی مدرک لیسانس خود را همراه با فرزندانش گرفت ، و پست خوبی نیز به او تفویض شد، سینا کماکان بوسیله تلفن با پدرش در ارتباط بود و بطور مرتب مثل سایر عموهایش کمک مالی به پدرش میکرد و پروین از این موضوع بی خبر بود. یکروز شخصی به سینا زنگ زد که پدرت بیمار است، بیا او را ملاقات بکن، سینا به مادرش گفت من چند روز با عمو ناصر مسافرت میروم ، سینا نمیخواست که مادرش را ناراحت کند و بهانه رفتن را گردش و تفریح اعلام کرد او همراه عمو ناصر به دیدن پدر در شهرستان دیگری رفتند، وقتی آنجا رسیدند متوجه شدند اوضاع پدر از اعتیاد شدید دوباره خیلی خراب شده، او که شبه ولگرد شده بود با امثال خودش همخانه شده وحال خوبی نداشت و بجای مصرف مواد سنتی به مواد جدید صنعتی رو آورده بود. سینا و ناصر مدتی نزد او ماندند و او را برای چندمین بار ترک اعتیاد و مداوا کردند و اتاقی برایش اجاره کرده و لوازمی خریدند و مقداری نیز در حسابش پول گذاشتند ، سینا به دوست پدر که مرد سالمی بود گفت که دورا دور از او مواظبت کند و دایم با او در ارتباط خواهد بود ، و گفت نمیتوانم او را خانه مادرم ببرم ، چون مادرم که یک عمر وقت خود را برای بزرگ کردن من و برادرم گذاشته عصبی وبیمار میشود، سپس سینا و عمو ناصر برگشتند و حرفی از ملاقات با پدر زده نشد.
در شهرداری بخش نوسازی پیاده رو ها و آسفالت خیابانها را به صورت یک شرکت جنبی به مناقصه گذاشتند و پسران پروین برنده این مناقصه شدند و حمایت رییس پروین بخاطر آگاهی از تلاش او، باعث شد علاوه بر سرپرستی قسمت خودش ، او ناظر کار آن قسمت نیز شود و با وامی که به شرکت آنها دادند، کار خود را بنحو احسن انجام میدادند. روزی دوست پدر پیام فرستاد که پدرت بر اثر مصرف زیاد مواد امروز از دنیا رفته و سینا با اندوه زیاد با کلیه افراد خانواده پدری مراسم خاکسپاری پدر را بر گزار کردند. محترم که شوهرش بازنشسته شده بود، به اصفهان رفته بود و وقتی بخاطر مراسم آمده بود، از پروین خواست که فقط بیاید و عزت را حلال کند ، پسرها هم همین را خواستند و پروین فقط روز خاکسپاری آمد و دیگر در مراسم شرکت نکرد. سینا تا مدتها ناراحت بود که چرا پدرش روش زندگی کردن را بلد نبود. پروین همه چیز را تمام شده فرض میکرد و به آرامش رسیده بود.
پروین یک ساختمان سه طبقه که سه آپارتمان داشت مخصوص خانواده اش خریداری کرد. دختری که همکار پروین بود ،را برای سینا گرفت. ساسان با دوست دانشگاهی خودش تازه عشق و قرار نامزدی گذاشته بودند. پروین رو به ساسان کرد، و گفت: من چهل روز عاشق شدم و چهل سال تاوان پس دادم. تو حواست باشد. بچه ها گفتند هر عشقی تاوانی دارد و پروین برای ساسان که تا آنزمان داستان زندگیش را نمیدانست تعریف کرد. پروین پس از بازنشسته شدن بخاطر تسلط و تجربه رییس همان شرکت نوسازی معابر شد و پسرانش نیز معاونین او بودند. پروین در آرامش با نوه اش و فرزندان و عروسها زندگی میکرد.
فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”