داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز- قسمت‌ دوم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز-2
مادر بزرگ موقعیکه زنان فامیل برای ملاقات آمدند اعلام کرد که ناف گلناز را بریدیم‌ برای رحیم پسر عمویش . مادرم چون زیر دست زن پدر بزرگ شده بود عادت نداشت با چیزی بر خلاف میلش مخالفت کند . پدرم هم هیچ حرفی نزد . دایه زینت سه روز پیش ما ماند ، موقع رفتن یک کله قند و پارچه ایی پیراهنی با مقداری پول و‌ شیرینی مشکل گشا با سهم گوشت نذریش را به او دادند . پدرم مادرش را چند روز بعد برد روستایشان ، دایه تا چهلم گاه گداری می آمد و کمک مادرم میکرد و هنگام رفتن مادرم از خوراک پخته شده و یا ترشی و مربای خانگی به او میداد . روز چهلم پدر روی تاسی که آب چله توش بود آیه قرآن خواند و مادر و کودک غسل کردند. با خوردن شیر مادر رشد میکردم و در حالیکه بزرگ میشدم سفیدی پوست و بوری زیبای موهایم آشکار میشد ، خواهرم هنگامیکه مادر کار خونه را انجام میداد نگه داریم میکرد. سالهای زندگی دوران کودکی با هر کم و کاستی در حالیکه برای بزرگسالان بسرعت و برای کم سالان آهسته میگذشت تا کم کم به دوران بلوغ و نوجوانی نزدیک میشدم ، و زیباییهای شگفت انگیز دخترانه ام زبانزد آشنایان بود، مادر بزرگ هر وقت از روستا نزد ما یا عمو می آمد در حضور آنها و فامیل می‌گفت این عروس قشنگ عمویش است و من بواسطه سنم هنوز درکی از قید و بندهایی که این کلام برایم درست میکرد نداشتم. رحیم پسر کوچک عمویم بود و هفت سال از من بزرگتر .‌ سال آخر مدرسه راهنمای همانند سایر دختران مانند غنچه رسته شده گلبرگهای زیباییم آرام آرام نمایان میشد .
خانواده عمو پنج پسر و یک دختر داشتند. رحیم در میان برادران بزرگش رفتار و منش و کردار آنها را یاد می‌گرفت ، و همانند بقیه برادران صفات خوب و بد را می آموخت سه تا برادر رحیم زن و بچه داشتند آنها قبل از ازدواج شرور و خلاف کار بودند و بخشی از رفتار بدشان را مثل ارثیه خانوادگی به برادر کوچک منتقل کرده بودند ، رحیم که به سن جوانی رسیده بود ولنگار و شر و در مواردی برای دختران مزاحم و خبیث بود، حرف بعضی از این رفتارهای چندش و کریه او بگوشم که میرسید باعث ناراحتیم میشد. در آن دوران زیبایم چشمگیر و دوست داشتنی شده و قلب خیلی پسرها خواهان من بود ، آنها تمایل داشتند با نگاه، بدرقه کننده راهم از خانه به مدرسه باشند و هیچکدامشان از ترس شرارت رحیم و برادرانش جرئت هم قدم شدن و نزدیک شدن به من را نداشتند .
رحیم لاغر و کوچک و تخس بدجنس، اینک جوانی قوی بنیه غیر جنتلمن و قلدر و مزاحم نوامیس مردم بود و بر خلاف رفتار متین خانواده ما او آبروداری نمیکرد و در هر معرکه ایی یکسر دعوا و زدخورد بود ، بخاطر همین موضوع من از شکل و شمایل رحیم و کارهای منافی عفتش بیزار بودم . از فامیل هرکس پیش عمو میرفت میگفت که زودتر رحیم را زن بدید تا از این خوی وحشیگری دست برداره و سر بزیر و آروم و سرگرم زندگی بشه ، و اون زنی که منظورشون بود، من بودم و از کجا معلوم بود رحیم بجای مراحم شدن به مزاحم زندگیم تبدیل نمیشد . زندگی که خداوند فقط یکبار به بندگانش میبخشد و مسئول استفاده با ارزش و تباه کردنش خودشان هستند . آنها به رحیم که می‌رسیدند می‌گفتند آستین بالا بزن و برو گلناز دختر عمویت را بگیر و تشکیل خانواده بده و مثل بقیه مردم با آرامش زندگی بکن . رحیم ماشینی داشت که قرار بود با آن ، کار مسافرکشی کند، اما بجای کار شرافتمندانه ، سر و گوشش میجنبید و دنبال یللی و تللی و گناه و درگیری های که با نامردی و خباثت توام بود میرفت . او بهیچ وجه حتی در خانه نیز آرام وقرار نداشت و پدر و مادرش را هم آزار میداد. در کلانتری مدام موضوع شکایتی جدید علیه اش باز میشد. واین فضولی‌ها و کردار مشمئز کننده همواره به گوش من میرسید و همین امر باعث گردیده بود که بعنوان شریک آینده زندگی، هیچگونه تمایلی به او نداشته باشم و بیزاریم از او رشد و تصاعد پیدا کند . تنها خواهرم ازدواج کرده و مشغول زندگی خودش بود و برایم رنجش آور بود که دیگر کسی را نداشتم که از این بختکی که قرار بود بعنوان بختم باشد با او درد دل کنم . ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز - قسمت سوم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز-3
خواهرم با اقوام مادریم ازدواج کرد ، در جشن عروسی، رحیم سعی میکرد که به من نزدیک و هم کلامم شود ، اما من از او گریزان بودم چون
دختری زیبا و منظم و مرتب ودرسخوان و از نظر ادب ، رفتاری خارج از نزاکت نداشتم و افراد خواستارم ، تا آنجا که میدانستم ، تحصیلکرده و با شخصیت و با فهم و کمال و با شعور بودند ، در صورتیکه رحیم کلاس دهم بخاطر رفتن پای بساط قمار ترک تحصیل کرده بود . سال آخر دبیرستان رسیده بودم وخوب و بد را بهتر از قبل تشخیص میدادم و از رفتارهای زشت و ناهنجار رحیم متنفر بودم و کاملا برایم محسوس بود که چنین شخصیت عربده کش و تهی مغزی در خور همسری من نیست ، بهمین علت در مراسمهای فامیلی نمیگذاشتم به من نزدیک شود و به او بی توجهی و کم محلی میکردم ، از دختر عمو شنیده بودم که رحیم به پدرش گفته بود که از برادرت بخواه که گلناز را برایم نامزد کند ، میخواهم بعد از گرفتن دیپلمش با او ازدواج کنم.
با شنیدن این حرف نارضایتیم را به مادر گوشزد کردم و گفتم چرا مادر بزرگ موقع تولد مرا ناف بران رحیم کرد؟ نباید اجازه اینکار را میدادید که الان سر زبانها افتاده ام و کسی جرئت خواستگاریم را ندارد.
من انسانم و آزاد آفریده شده ام وحق انتخاب دارم، چرا باید مادر بزرگ و سنت قدیمی او برای آینده من تصمیم بگیرد ؟ هر رسم و رسومی با توجه به تغییر شیوه معاش ، در پی آمدن ابزارهای جدید منسوخ میشه و تغییر فرهنگی متعالی تر بدنبال خودش میاره . میخواهی مطابق اجدادمون که پوست حیوانات لباسشون بود ، باشم و دندان کوسه بگردنم بیندازم که عافیت و خوشبختی برایم بیاورد !! چرا اونموقع مخالفت نکردی و هیچی نگفتی ؟ بدانید که من برده تمکین نیستم و دل دارم ،و باید با علاقه زندگیم را شروع کنم تا به عشق برسم و لذت همنشین و همکلام و همسری که قرار است شریک زندگیم که خداوند یکبار به بنده اش میبخشد را ببرم ، نه ناکام و محروم بخاطر ناشریکی شوم که سهمم را از زندگی زائل کند. مادر نمیخواهم با رسم قدیمی که اسمش ناف بران است، اسیر یک فرد بی مسئولیت و لا ابالی شوم.مادرم زن آرام و بدون هیجانی بود و وضعیت مرا درک میکرد گرچه نگران بود اما همچون زنان نسل خودش فاقد قدرت کامل و تصمیم گیری و عمل برای تغییر شرایط بعنوان یک شریک بود.
وقتی آنروز عمویم از پدرم خواسته بود ، که زمانی را برای خواستگاری و اعلام نامزدی تعیین کند ، پدرم با احترام با برادر بزرگش برخورد کرده و گفته بود بگذار با خانواده هم مشورتی داشته باشم و دخترم بزرگ شده و باید نظر او را جویا شوم.
عمویم عصبانی شده و برگشت و گفت: میدانی که در طایفه ما ناف بران از قدیم بوده و خیلی از مردهای طایفه ، با زنهایی که بزرگان ، آنها را ناف بر کرده بودند، ازدواج و زندگی خوبی را داشته اند.مثل من با همسرم ، پس فقط خواستیم که روزش را شما تعیین کنید .
پدرم گفته بود من که حرفی ندارم ، بگذار با گلناز و مادرش برای این موضوع مشورت کنم و بعد جوابت را میدهم ، من مخالف نیستم، چه کسی بهتر از پسر برادرم .
پدرم با مادر که حرف زد مادرم گفته بود بهتر است با گلناز صحبت کنی ، دخترت راضی نیست.
پدرم با نگرانی پیام برادرش را که به گوشم رساند مانند جرقه ایی در شعله آتش از ناراحتی ترکیدم . ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز - قسمت چهارم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز-4
به پدر گفتم رحیم لایق من نیست او یک پسر سر به هوا هست که ذات و خمیره اش شکل و قالب بد گرفته و با زن گرفتن درست شدنی نیست ، الان که با او ازدواج نکرده ام ، کارهای نکبت بارش باعث خجالتم شده، او نتوانسته از خود، آدم درستی بسازد و شما نیز از تمام رفتارهای بدش در جریان هستید ، تعجب آور است و نمیدانم چرا باز هم او را بعنوان داماد خود میخواهید قبول کنید . پدر ، ناف بران یک سنت خوب برای یک جامعه کوچک و قبیله ایی بسته بوده، ولی با شهرنشینی و جامعه باز و غیر قبیله ایی تضاد داره و شما کورکورانه آن را انجام داده اید، وخیلی از زندگی‌ها نابود شدند و یا آنها فقط میخواستند زندگی بدون لذت را بگذرانند. من که سالم و درست تربیت شده ام و معنی زندگی خوب و با کیفیت را میدانم ، میخواهم خودم همسر آینده ام را انتخاب کنم. پدر که از استدلال من ، مات ومتحیر مانده بود از روی مهر و عجز گفت : دخترم ممکن است برادرم و پسرانش درگیری ایجاد کنند و راه بخت تو را ببندند و تا آخر عمر بی شوهر و بدبختت کنند . گفتم اگر با رحیم ازدواج کنم ، میدانم بدبخت تر میشوم پس بهتر است که بجای بد ، به بدتر گرفتار نشوم.
پدر جان پیامم را به عمو برسان ، بگو این اشتباه مادر بزرگ بوده و نباید این حرف را بین طایفه میچرخاند.
پدر که حرفهای گلناز را شنید خیلی ناراحت شد و به فکر فرو رفت چون آینده دخترش را تاریک میدید .
عمو وقتی مخالفت برادرش را از این وصلت فهمید، با عصبانیت کلی داد و بیداد کرد و گفت من و پسرانم نمی‌گذاریم، کسی به خواستگاری گلناز بیایید و دیگر فقط در خواب ببینید که گلناز ازدواج کند و از حالا به بعد دیگر این شما هستید که دنبال ما بدوید. پدر که صحبت عمو را به من رساند، به او گفتم: میخواهم بروم دانشگاه و حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و تا زمانیکه رحیم ازدواج نکند من نیز ازدواج نمیکنم.
رحیم و برادرانش از شنیدن نارضایتی ما، ناراحت شدند ، یکروز بیخود و بیجهت ، رحیم، پسر همسایه دیوار به دیوار ما را ، در میان جمع پسران محله ، کتک زد و با چاقو او را تهدید کرده و رو به پسرهای دیگر گفته بود که کسی حق ندارد برای دختر عمویم به خواستگاری بیاید ، مگر اینکه از روی جنازه من و برادرانم رد شود. و این اتفاق نیز افتاد و از شهر خودمان کسی جرات خواستگاری برای من که دختری دم بخت بودم ، نیامد. چندی بعد با قبول شدن در کنکور، شانس ورود به دانشگاه را پیدا کردم ، خانواده عمو و افرادی از طایفه با مادر و پدرم قهر کردند و دیگر رفت آمدی با ما نداشتند ، چندین بار سر کوچه یا بیرون منزل، رحیم جلویم را گرفت و توی سرم زد و میگفت ، دختر عمو ،دیدن عروسیت را بگور میبری، آخرین بار در مقابلش ایستادم ، و گفتم ، انسان بودن کارسختی است و تو بویی از آن نبردی اینرا بدان اگر شوهر کسی مثل تو باشد، هرگز ازدواج نمیکنم.
ادامه دارد فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز - قسمت پنجم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز-5
چندی بعد راهی شهری بزرگتر جهت ادامه تحصیل در دانشگاه در رشته حقوق شدم گرچه از جنگ و دعواها کناره گرفته بودم اما کمابیش خبر هایی بگوشم می‌رسید که عمو و رحیم شاخ و شانه برای پدرم میکشند. برای اینکه خانواده ام کمتر آزار ببینند پدرم گفت که بهتر است تو نیایی و ما برای دیدن تو گاهی می آییم . روزها و سالها پیاپی می‌گذشتند و در اوج جوانی و نیازم به خواستار بودن و خواستار شدن همانند دوران بودنم در شهرمان ، از ترس رحیم مجبور شده بودم دیوار محکمی بر دیدگان و دل خود بکشم و محبت کسی را پذیرا نشوم و همچون پیرزنان زندگی دخترانه خود را فارغ از شور و هیجان نمایم و همواره خبرهای تهدید را از خانواده ام بشنوم که مثلا رحیم قرار است بیاید درب دانشگاه و با چاقو یا اسید تو را محروم از زیبایی کند . آنسال زمستان سردی بود که یکروز عمو به پدر پیغام رساند ، پسرم میخواهد ازدواج کند و چون دختر شما او را نپذیرفته ، ما محبور شده ایم که برویم خواستگاری دختری غریبه، و آنها از ما طلب شیربها و جشن مفصل خواسته اند .اما اگر دختر شما قبول میکرد زن رحیم شود این مخارج و دردسرها را نداشتیم ، سن پسرم در حال بالا رفتن است و شما بخاطر معطل کردن او ، باید خسارات بما بپردازید و نیمی از خرج مراسم ازدواج رحیم بعهده شماست و اگر ندهید چنین و چنان میکنیم . پدرم کارمند کم رتبه سازمان آب بود و درآمد آنچنانی نداشت ، برادرش تهدید کرده بود که پسرهایم ممکن است آتش بجان و مالتان بیندازند و آسایش خانواده و دخترت را بهم بزنند ، چون شما و دخترت، قانون طایفه را زیر پا گذاشته ایید ، پس بخاطر آرامش زندگیتان ، مبلغی به ما بدهید و این بعهده من و پسرم هست که پس از ازدواج رحیم با این دختر غریبه، اجازه بدهیم که بعد از این خواستگار برای گلناز بیایید یا نیایید ، البته کمک مالیتان برای مراسم رحیم ، هرچه بیشتر باشد من کوتاهی نمیکنم و سعی میکنم که رحیم و پسرانم را ترغیب نمایم که دیگر مزاحم خواستگاری غریبه برای گلناز نشوند . پدرم این موضوع را به مادرم که گفت او خیلی ناراحت شد و گفت بعضی از این رسومات قدیمی عجیب دست پا گیر و لطمه زننده هستند. ما که حرف ناف بر را نزدیم بلکه مرحوم مادرت  این را گفت و به احترامش سکوت کردیم. اینها دیگر خیلی زور میگویند . پدرم که مستاصل شده بود گفت شاید بتوانم وامی بگیرم و به آنها بدهم تادست از سرمان بردارند .
مادرم که مرتب برای جویا شدن سلامتیم تلفن میزد از این موضوع چیزی نگفت اما خواهرم که تهدید جدید خانواده عمو را اطلاع داد ، خیلی عصبانی شدم و فهمیدم آدمهای طماع و بی فرهنگ هنوز زیادند و مانع از زندگی های ساده و بی آلایش میشوند به خواهرم گفتم به پدر بگو اصلا دادن خسارت را قبول نکند، بگذار تا خودم این مسئله را حل میکنم ،
سال سوم دانشگاه بودم و دوست نداشتم که کسی این موضوع و مشکل ما را بفهمد با خودم کلنجار میرفتم که با کدام یک از وکلا که جزو مدرسان و استادان بودند حرف بزنم ، دوستم حمیده که استاد زر فر را بخوبی میشناخت و می‌دانست که وکیلی بسیار محترم و راز نگه دار است پیشنهاد داد و من قبول کردم . روز بعد که شبش از ناراحتی و فکر زیاد، رنجور و کم حوصله و بیخوابی کشیده بودم ، سر کلاس استاد زرفر حاضر نشدم و در رختخواب خیلی به این موضوع فکر میکردم که عمو دیگر شورش را در آورده است و باید به درستی و مطابق قانون ادبش کنم. در کلاس که استاد حضور و غیاب میکرد از حمیده که می‌دانست دوستم است، پرسیده بود چرا گلناز امروز غایب است؟ و حمیده به استاد گفته بود بعلت خصوصی بودن موضوع دلیلش را سر کلاس نمیتواند بگوید و پس از پایان درس میگوید . استاد که تمام حرفهای حمیده را راجع به موضوع پیش آمده شنید این ضرب المثل را ذکر کرده بود ، آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. لطفا به خانم وکیل و جوان ما بگویید نگران نباشند و فردا خودم راهنماییش میکنم و همه مشکلات پیش آمده را با هم حل میکنم. ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
آخرین ويرايش توسط 3 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز - قسمت ششم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز- 6
استاد زرفر حرفهای گلناز را نیز شنید و گفت این رسومات غلط در قانون، جایی ندارند و لازم است که شما از آنها ، بخاطر هتک حرمت و رعب وحشت و آزارهایی که برای شما و خانواده ات ایجاد کرده اند شکایت کنید . باید عمو وپسر عموهایت ادب شوند چون اصول و قوانین جامعه و ملیت مدرن که حقوق افراد کثیر و ملیونی را شامل میشود ، نمیتواند متاثر و مطابق با اصول طایفه گری که جامعه ای محدود و چند نفره ، دارد بچرخد . بعضی از این رسم ها، بر هیچ پایه و اساسی استوار نیست و گاهی تماما بر اثر جهل و عدم توجه به جایگاه اختیاری انسان است ، در قانون نوشته ای وجود ندارد که فردی را ملزم نماید علیرغم میلش، تن به ازدواج با شخصی بدهد که در هنگام نوزادی برای او تعیین کردند . یا رسوماتی قبیله ایی را اجرا و قبول نمایند که دیگر برای زندگی فعلی بعنوان یک فرهنگ مناسب برای ملت کاربردی نیست . نسل جوان و اندیشمند باید این رسم ها را بررسی و عوض کنند و مانند پیشینیان اطاعت کور کورانه نداشته باشند و فقط پذیرای رسوم قابل تطابق با شرایط حاکم امروز باشند ، ولذا
من شکایتی برای پدرت تنظیم میکنم و پای عمو وپسرهایش را به عدالتگاه و مجریان قانون می‌کشانم. گلناز گفت: استاد برای خانواده ام مشکل ساز نباشند. آقای زرفر گفت : من شخصا عهده دار وکالت شما میشوم ، ضمنا نگران نباش شکایت از اینجا فرستاده میشود وبعد دادگاه آنها را میخواهد .بنده همقدم با شما تا ختم دادرسی و بعد از آن هستم .گلناز به پدرش زنگ زد و گفت حالا که عمو و پسرانش بی چشم و رویند و از ما طلب پول، بابت تاوان میخواهند و دست از آزار بر نمیدارند شکایت نامه ایی بر علیه آنها تنظیم میکنیم. پدر که نگران عواقب آن بود اقدامی نمیکرد و آقای زرفر با گرفتن آدرس آنها از من شخصا به گچساران برای مجاب کردن پدرم رفت . در هنگام اجرای دادگاه، گلناز توضیحاتی به قاضی داد و قاضی فرمود این یک نوع اخاذی و کلاهبرداری است و به عمو و پسر عموها گفت که شما بعنوان اخاذی و کلاه‌برداری‌ محکوم و به زندان میروید ، و رحیم بخاطر چندین بار تهدید با سلاح سرد و بی احترامی و هتک حرمت مجازات بیشتری میشود. عمو و پسرانش بدست پای پدرم افتادند و ریش سفیدان را وارد معرکه کردند . گلناز به آنها گفت شما بزرگان قوم میدید که عمویم و پسرانش چگونه ما را آزار میدادند چرا آن موقع پا پیش نگذاشتید ؟چون پدر من پسری نداشت او را بی کس فرض کردید ؟ کشور قانون دارد و حالا باید بخاطر رفتارشان با ما جواب گو باشند. بعضی از سنت ها برای بقای جامعه کوچک قبیله ایی صحیح بودند و حاصل اندیشه بزرگان ما بودند ، امروزه بخاطر تغییر شرایط و زندگی تحت لوای ملیت ، غلط و اشتباه است و شماها که هنوز پای بند آن رسوم کهنه هستید ، سعی کنید با جایگزینی فرهنگ و رسم های مناسب و شایسته ، زندگی فرزندانتان را خراب نکنید. ادامه دارد،فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
آخرین ويرايش توسط 2 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز - قسمت هفتم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز-7
پدر از شکایت برادر بزرگش صرف نظر کرد چون برای او احترام خاصی قائل بود و با پا در میانی از شکایت سایر پسران برادرش نیز گذشت ، قاضی گفت حکم رحیم، ده ماه زندان است تا متنبه شود. عمو و پسرانش خواهش کردند که یک فرصت دیگر به رحیم بدهیم ، پدر گفت: باید الان در حضور شما بگوید که لایق گلناز نیست و هرگز مزاحم زندگیش نمیشود ،تا گلناز را راضی کنم .
رحیم اعلام کرد که من لیاقت دختر عموی خودم را ندارم ، دختر عمو خواهش میکنم مرا عفو کن و گناهانم را ببخش، سپس تعهد نامه عدم تعرض را امضا و تحویل منشی دادگاه داد. چندی بعد با اصرار استاد زر فر، خانواده ام با بازنشسته شدن پدرم و فروختن منزلشان، از گچساران به شهر محل دانشگاهم که خرم آباد بود آمده و ساکن آپارتمانی که با همکاری زرفر تهیه شده بود شدند. دیگر در خوابگاه با دوستانم نبودم اما همچنان با حمیده که داستان مرا با رحیم می‌دانست در ارتباط بودم . استاد زرفر که وکیلی زبر دست و در دانشگاه مدرس ما بود بعنوان دوست با خانواده ام در ارتباط بود و به منزلمان می آمد و با پدر تخته نرد بازی میکرد و گاهی زیر چشمی بجز کلاس درس در خانه نیز مرا میپائید، زرفر چند سالی از من بزرگتر بود.
آن روز در راهروی دانشگاه با من هم‌صحبت شد و نفس عمیقی کشید و گفت: گلناز ، میتوانی کمی دیرتر بروی تا تو را به خانه برسانم ؟ با تعجب مکثی کرده و گفتم معمولا با حمیده از مسیر خوابگاه او میروم، استاد گفت : پس امروز عصر پس از پایان کلاسها در تالار کتابخانه شما را ملاقات میکنم ، از آنجائی که راه فراری برای پاسخ منفی نداشتم با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردم. ادامه دارد . فاطمه امیری کهنوج. اسفند ۱۳۹۸
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

گلناز - قسمت هشتم

پست توسط جعفر طاهري »

گلناز-8
حدود ساعت شش وارد کتابخانه شدم . استاد جلو تر آمده بود و در حالیکه با ورقهای کتابی در دستش بازی میکرد با نیم خیز شدن بمن خوش آمد گفت ، او صدای طپش قلب خود را می‌شنید. آرام دستش را روی سینه چپ خود قرار داده بود، میزی بین ما که روبروی هم نشسته بودیم وجود داشت ، بعد از احوالپرسی کف دستم را زیر چانه ام گذاشتم و آرنجم روی میز بود ، استاد طبق معمول کیف بزرگ پر از جزوه همراهش بود، او شیک و آراسته تر از همیشه بود. هر دو نگاهی بهم انداختیم. با اینکه سرش را بالا گرفته بود حس خجالت او را درک میکردم ، بخاطر راحت بودنش، سرم را پایین انداختم. و او با اینکه قدرت بیان خوبی داشت، اما آن روز من من کنان کلامی نامفهوم و کوتاه گفت و دوبار نفس عمیقی کشید ، سپس خطاب به من اقرار کرد که آتشی در درونم شعله ور شده و من را میسوزاند و شراره ها و قرمزی جرقه هایش در دستهای تو است! من نمیخواهم که این جرقه های خوشرنگ به خاکستر تیره تبدیل شوند. اگر تو همیشه در کنار من باشی و مانند من عاشقانه بسوزی ، این گرما تبدیل به آرامشی میشود که مستحکم کننده بنیان خانواده ما خواهد بود . گلناز من تو را دوست دارم. و سکوتی طولانی اختیار کرد . آرام دستم را از زیر چانه ام پایین آورده و گفتم : چگونه ثابت میکنی ؟ گفت از همان ترم اول که با من کلاس داشتی ، زیر زیرکی نگاهی به تو می‌انداختم و آهی در دل میکشیدم. روزی که غیبت داشتی، با اینکه می‌دانستم ،در کلاس ، هیچ استادی علت غیبت دانشجو خود را نمی پرسد ، در جمع علت را خواستم که حمیده برایم بعدا تعریف کرد ، آن شب تا صبح خواب بچشمم نرفت. و برای ترغیب پدرت و شکایت به شهر و خانه تان آمدم ، و چون خرد شدنت را برایم تعریف کردی میخواستم که ذلت رحیم را ببینم و با خانواده عمویت جنگیدم چون میخواستم تو را بدست آورم . و به پدرت پیشنهاد و کمک کردم که خانواده اش را به خرم آباد بیاورد تا فکر تو راحت تر شود. اینها تمام بخاطر همان آتش درونی من بوده است و هرکاری را اگر بخواهی میکنم و تا جواب بله را از تو نشنوم آرام نمیگیرم . گرچه از نظر مالی نیاز به تدریس ندارم ولی بخاطر تو تدریس را ترک نکردم و تا پایان فارغ التحصیلت کلاس میگیرم. بعد در کنار دفتر خودم برایت دفتر وکالت می‌زنم. با لبخند گفت : نمیدونم تو چگونه از رفتارم متوجه عشق و دوست داشتن من نشدی.
سکوتی کردم و چند لحظه بعد گفتم: اجازه بدهید ، باید فکر کنم و پاسختان را بدهم . استاد گفت : بعد از سه سال و نیم هنوز باید فکر کنی.گفتم آره! زندگی شوخی بردار نیست. بزرگترین انتخاب هر شخص ، همین ازدواج است. که راه برگشتش آسان نیست.
پس از گفتگو من را بخانه رساند. موقع خداحافظی گفت: گلناز این آتش را خاکستر و خاموش نکنی ، زندگی بدون عشق معنی ندارد و از هم جدا شدیم, من آنشب تمام رفتارهایش را مرور کردم و همه موارد را مثبت دیدم ، چون بیشتر فکرم درگیر رسومات غلط فامیلی بود، در ضمیر ناخوداگاهم وحشت از ازدواج داشتم و همواره میترسیدم که اگر بکسی دل ببندم ،عمو و پسرانش او را نابود می‌کنند. همین امر باعث گردیده بود که عشق را در وجودم سر کوب کنم وتوجهی به رفتار دیگران که تمایل بمن داشته و دوستم داشتند ،نداشته باشم.در طی این چند سال خیلی ها خواستند خود را بمن برسانند ،اما من بخاطر ترس و دست نیافتن ، از آنها دوری میکردم.
بعد از آن مکالمه ، کماکان همدیگر را در دانشگاه می‌دیدیم و همچنان او سعی میکرد که کسی از عشقش بمن بویی نبرد ، بعداز یک هفته به خانه مان آمد .با پدرم خیلی جور بود و مادرم او را خیلی دوست داشت. وقت رفتن مادرم گفت گلناز استادت را بدرقه کن . در راهروی منتهی به آسانسور، آرام گفت : گلناز بخدا دیگر طاقت ندارم. پس چه شد.؟ گفتم هنوز دارم درباره اش فکر میکنم . گفت: سری بعدی که آمدم از پدر و مادرت تو را خواستگاری میکنم.گلناز وحشت درونی تو که زائیده ترسی طولانی مدت است ،مانع از تصمیم گیری تو شده ، متاسفانه تمام افکار مثبت را له کرده ایی، باید بخودت بیایی و فکرهای خوب را جایگزین نامیدی ات کنی.
استاد که رفت ، وقتی بداخل منزل برگشتم رو به مادر و پدرم گفتم که استاد از من خواستگاری کرده . مادر با خوشحالی فریاد زد بالاخره دعاهایم سر نماز مستجاب شد و پدر دست شکر به سوی آسمان برداشت و گفت دخترم خوشحالم که فردی شایسته، تو را برای ازدواج انتخاب کرده . فردا در دانشگاه به زرفر گفتم ساعت پنج در کتابخانه همدیگر را می بینیم. او با چهره ایی بشاش و لبی خندان پشت همان میز قبلی نشسته بود و تا من را دید چند قدمی جلو آمد، باز رو به روی هم نشستیم. اینبار من باید حرف میزدم. سرم را پایین انداخته و گفتم آقای خسرو زرفر من آمده ام که آتش قلبت را شعله ور تر کنم. پدر و مادرم برای این بله من شبانه روز دعا کرده بودند ، آنها همگی اگاه بودند که درون شما شعله ای روشن است. او خیلی خوشحال شد. و برای اولین بار دستم را در دست خودش گرفت و بوسید و سپس گفت پاشو برویم منزلتان و با هم دهانمان را شیرین کنیم .فردا که ماجرای خواستگاری را به حمیده گفتم ، او گفت : من می‌فهمیدم و احساس کرده بودم که استاد شما را دوست دارد و روزی که علت غیبت را گفتم ، استاد داشت منفجر میشد، و گفته بود انتقام گلناز را از آنها میگیرم. .یک هفته سر نرسیده بود که پس از خواستگاری رسمی توسط خانواده اش به عقد او در آمدم و قرار شد چند ماه بعد از فارغ التحصیلی جشن ازدواج خود را بگیریم تا زیر یک سقف برویم. پایان فاطمه امیری کهنوج اسفند ۱۳۹۸
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

قوطی- قسمت اول

پست توسط جعفر طاهري »

قوطی- قسمت اول
( همانطور که قبلا خدمت دوستان گرامی عرض شد کلیه خاطرات و داستانهای سرکار خانم فاطمه امیری کهنوج واقعی و حقیقی هستند و برای رعایت شناسایی نشدن پرسوناژها نام واقعی آنها و نام شهر محل زندگیشان تغییر داده میشود و گاهی اسم شهر طوری انتخاب شده که اگر چه آنرا بر روی نقشه پیدا نمیکنیم اما چنین محلی واقعا وجود دارد البته نه با اسمی که در داستان بر روی آن گذاشته شده .برای مثال داستان درخت من را که ، بنظرم میرسبد این یکی واقعی نیست ، وقتی درخت و محل آنرا دیروز نشانم داد متوجه شدم که این داستان نیز واقعی بوده )
قوطی- قسمت اول
پدرم در شرکت نفت اهواز ، جوشکار ماهری بود ، خانواده کم جمعیتی بودیم و زندگیمان با رفاه و خوشی سپری می‌شد. روزی زنگ در خانه به صدا در آمد، در را که باز کردم، پسری که نمیشناختم با لباس سربازی پشت در بود ، مثل یک آشنا با من برخورد و احوالپرسی کرد، سراغ مادرم را که گرفت، سرم را پایین انداختم و مادر را صدا زدم، وقتی آمد احوال خانواده اش را پرسید و به او تعارف کرد که بیاید داخل منزل، متوجه شدم، از اقوام دور مادرم هست و تا حالا او را ندیده بودم.
داخل خانه که شد ،پدر با او حال و احوال کوتاهی کرد و زیاد تحویلش ‌نگرفت ، قبل از ورود به اتاق پذیرایی ، لبخندی بمن زد.
با چای و بیسکویت از او پذیرایی کردیم ، پدرم پرسید کی سربازیت تمام میشود ، گفت: دیگه آخراشه ،
بعد از نیم ساعت گفتگو از اینور و آنور و نگاههای دزدکی بمن ، خدا حافظی کرد و رفت.
پدرم چون دختردار بود ، از آمدن پسر مجرد به منزلش خوشش نمی آمد، و پس از رفتن او ، در حالیکه زیر لبی غر میزد به اتاقش ‌رفت ، موقع شام مادرم گفت اسمش تیمور و نوه عموی پدرم بود ،
یک برادر و دو خواهر داشتم و تازه هفده سالم تمام شده بود، آخرین بچه، برادر ده ساله ام بود ، کلاس هفتم بودم و در درس تنبل و تقریبا هر دو سال یک کلاس را تمام میکردم ، مادرم چون دست تنها بود و به بچه ها و کار خونه نمی‌رسید ، وقتی که دید اهل درس خوندن نیستم ، از مدرسه درم آورد و مرا مشغول به انجام دادن کارهای منزل کرد و خودش نیز مایحتاج خانه را می‌خرید ، پدرم از صبح تا غروب سر کار بود و پول خوبی می‌گرفت و زندگی راحت بدون‌ کمبودی داشتیم.
چند ماه بعد که دوباره صدای در زدن شنیده شد ، وقتی رفتم و در را باز کردم ، تیمور بود.
ادامه دارد.فاطمه امیری کهنوج
فروردین ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

قوطی- قسمت دوم

پست توسط جعفر طاهري »

قوطی قسمت دوم
با خوشرویی حال و احوال مرا پرسید و گفت خدمت سربازیم تمام شد، با لبخند حرف میزد و از چشمهایش خوشحالی میبارید. مادرم که صدایش را شنید گفت به تیمور تعارف کن بیاید داخل،
تا در اتاق پذیرایی همقدم شدیم، مادر سلام و احوالپرسی گرمی با او کرد، تیمور بطوریکه پدر نیز بشنود گفت خدا را شکر خدمت سربازیم تمام شد وخیلی حرفهای دیگر ، شام که آماده شد ، وقتی با همه اعضای خانواده دور سفره نشستیم ،تیمور هر از گاهی نگاهی بمن میکرد و لبخندی میزد.
من تمنایی که در این نگاهها بود را میشناختم. بخاطر اینکه پدرم حرفی نزند، حواسم را جمع کردم، تیمور که متوجه شد پدرم زیاد روی خوش نشان نمی‌دهد بعد از شام آماده رفتن شد، مادرم او را تا در حیاط بدرقه کرد، پدرم بجز غرولند، زیر لبی توهینی کرد .که مادرم نفهمید و الا درگیر میشدند.
تیمور که فهمیده بود پدرم خوشش نمیاید که به منزل ما بیاید بعد آنشب زمان آمدن خود را طوری تغییر داد که هنگام آمدنش پدرم در منزل نباشد. و با هر بار سر زدن سعی میکرد خودش را به من نزدیکتر کند ، من نیز که از تیمور بدم نمی آمد با کمی رفتار ناشیانه شیفتگی خود را به او نشان میدادم ، وقتی لحظاتی تنها می‌شدیم مثل او حرفهای عاشقانه بلد نبودم بزنم و بعضی وقتها خنده هایی میکردم که زیرکانه نبود. سنم کم و این اولین پسری بود که در زندگی احساسیم آمده بود و هنوز از عاشقی چیز درستی متوجه نمی‌شدم. مادرم متوجه شده بود بین من و تیمور جرقه ای زده شده و اتفاقی در حال افتادن است.
یکروز که قبل از ظهر آمد، از مادر مرا خواستگاری کرد و وقتی مادرم لبخندی به نشانه رضایت زد به او گفت آیا شما و پدر مرا قبول میکنید و رعنا را بمن میدهید؟ مادر گفت : همراه خانواده ات بیا و اگر خدا بخواهد و بخت شما، پیش هم باشد همانی میشود که مقدر شده ، تیمور گفت چشم، حتما آنها را برای خواستگاری می آورم ، رعنا مرا دوست دارد اما میدانم انتخاب و تصمیم گیری با او نیست و شما و پدر باید راضی به این وصلت شوید.
تیمور بیست یکساله و پدرش فورمن شهرداری و مردی مسن بود ، تعداد فرزندان آنها که شش پسر و یک دختر بودند ، بیشتر از خانواده ما بود، تیمور برایم تعریف کرد وقتی موضوع خواستگاری از تو را به مادرم گفتم ، استقبال کرد و خوشحال شد چون خیلی تمایل دارد بقیه پسران مجردش ،هرچه زودتر سر و سامان بگیرند و خیالش راحت شود، مادر گفته بود برای کار و شغل با پدرت حرف میزنم تا فعلا به بعنوان کارگر روزمزد سر کار ببردت، و سه روز اضافه کار را برایت شش روز حساب کند ، چون این کار را برای پسر عمه ات قبلا انجام میداد . ادامه دارد.فاطمه امیری کهنوج
فروردین سال۹۹
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

قوطی-قسمت سوم

پست توسط جعفر طاهري »

قوطی قسمت سوم
مادرم گفت از بابت کار و رضایت پدرت خیالم راحت است، بگذار اول با مادر دختر حرف بزنم ، بعد اگر پدر و مادرش قبول کردند ، فامیل را جمع میکنیم و به خواستگاری میرویم .
تیمور گفت چند روز بعد که با مادرم راه افتادیم و او خانه شما آمد من که دل توی دلم نبود و بیقرار بودم ، رفتم خانه عمه ام که در نزدیک شما بود و منتظر جواب و برگشت او نشستم.
به مادرت گفته بود اگر شما و آقاتون اجازه بدهید میخواهیم برای رعنا بیاییم خواستگاری ، تیمور بزودی با پدرش میرود سرکار ،تا انشاالله کار بهتری بعدا گیرش بیاید، ما کمک میکنیم و منزلی برایش کرایه و هزینه جشن عروسیش را پرداخت میکنیم.
مادرم در برگشت که به خانه عمه ام آمد حرفهایش را برای او و من تعریف کرد و گفت مادر رعنا رضایت دارد و قرار است امشب با شوهرش حسین آقا حرف بزند تا ببینیم که جوابش چی است.
مادرم بعد از شام سرحرف را با پدرم باز کرد و به او گفت امروز پروین خانم مادر تیمور برای خواستگاری رعنا آمده بود ، پدرم تا این را شنید، منفجر شد و داد بیداد کرد و کلی توهین و لیچار نثار خانواده آنها کرد و اجازه نداد دیگر حرفی در این رابطه رد و بدل شود ، آنشب همگی بدون سر صدا زودتر خوابیدیم.
روز بعد که عمه تیمور برای جواب نزد مادرم آمد ؛
مادر ماجرا را تعریف کرد و گفت که پدرش رضایت ندارد، عمه خانم ناراحت شد و موضوع نارضایتی را به تیمور و مادرش رساند ، تیمور با شنیدن این جریان مخالفت غصه دار شد. مادر تیمور برای جلب رضایت و وساطت پیش خاله بزرگم که حکم مادر را برای مادرم داشت رفت و خاله زهرا روز بعد پیش مادرم آمد و داد بیداد کرد ، بیچاره مادرم که تقصیری نداشت و این بابا بود که اجازه وصلت را نمیداد.
شب خاله پیش پدرم آمد و شروع به حرف زدن کرد، که شما داماد بهتر از تیمور ، چه کسی را میخواهید. اینها فامیل هستند گوشتش را بخورند ، استخوانش را دور نمی اندازد. و اگر این کار را نکنید ، دیگر ما با هم رابطه ای نداریم و برای پدرم خط و نشون کشید و رفت. تا مدتی سوژه بودم و در خانه دعوا برسر من بر پا بود، یکروز این فامیل برای وساطت می آمد روز دیگر آن ، تا اینکه بلاخره پدرم تسلیم شد. شاید غرهای مادرم بود که پدرم را به زانو نشاند عاقبت یکروز به مادرم گفت : بگو پنج شنبه برای خواستگاری بیایند.و مادرم خوشحال شد. ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج
فروردین ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

قوطی-قسمت چهارم

پست توسط جعفر طاهري »

قوطی قسمت چهارم
پنج شنبه ، جواب پدر به خواستگارانم بله بود، آنروز عمه ام تعجب کرد ، و گفته بود حتما خاله زهرا پیش ملا ، دعایی درست کرده که برادرم راضی شده، دخترش را به خانواده ای عیالوار بدهد.
حدود شش ماه عقد بودم ، سپس با جهیزیه ای که خانواده ام تهیه کرده بودند پس از جشن مختصری در خانه اجاره ای که پدر تیمور تهیه کرده بود ، زندگی مشترک خود را ، زیر یک سقف شروع کردیم. چندی بعد
پدرم با رو زدن به این و آن با هر بدبختی که بود تیمور را از کار روزمزد در شهرداری خلاص کرد و در کارخانه ایی که خودش کار میکرد ، بعنوان کارگر پیمانکاری برای راهنمای چرثقیل استخدام کرد.
بعلت اینکه پیمانکار سر ماه و بموقع حقوق نمی‌داد وضع مالی چندان خوبی نداشتیم ولذا پدرم ماهیانه علاوه بر کمک نقدی ، گاهی با پولی که به مادرم میداد ، او مایحتاج ما را از بازار فراهم میکرد.
وقتی در سن نوزده سالگی، سارا اولین دخترم را بدنیا آوردم ، تمام مخارج نوزاد را پدرم میداد و حقوق شوهرم، کفاف نیازمندیهای زندگیمان را که مستاجر بودیم را نمیداد.
بعد از مدتی خانواده تیمور به واسطه باز نشسته شدن پدرشان از اهواز به ولایت خودشان رفتند ،
یکسال ونیمی از ازدواجمان گذشته بود، که آن روز لعنتی فرا رسید، تیمور هنگامیکه راننده جرثقیل را با اشاره دست راهنمایی میکرد که لوله ها را در محل خاصی روی زمین بگذارد ، ناگهان سیم بکسل پاره شد و لوله ها فرو ریختند و یکی از آنها روی پای همسرم افتاد ، زمانی که به همراه پدرم برای ملاقات وارد بیمارستان شدم ،هنوز چیزی از ماواقع نمیدانستم، و تصور میکردم زخمش جزئی است به بخش جراحی وقتی رسیدیم تازه از اتاق عمل بیرون آمده و روی تخت بیهوش بود ، پای تیمور را از زیر زانو قطع کرده بودند.
کریم برادر بزرگ تیمور با چند نفر از همکاران تیمور ساکت و با چهره هایی متاسف، بالای سر او ایستاده بودند، خیلی ناراحت شدم ، چون جوان بودم خجالت می‌کشیدم که ناراحتی خود را تخلیه کنم و فقط بیصدا و آرام گریه میکردم .
شرح حادثه و علت قطع پای همسرم را ، همکارش برایم توضیح داد، یکربع بعد کریم به پدرم گفت من اینجا میمانم شما مرد مسنی هستید و رعنا نیز زن جوانی هست و خوب نیست اینجا بماند ، فعلا با هم بروید خانه و بعد از بهوش آمدنش، ساعت چهار که وقت ملاقات است به بیمارستان بیایید.
ادامه دارد فاطمه امیری کهنوج
فروردین سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

قوطی-قسمت پنجم

پست توسط جعفر طاهري »

قوطی قسمت پنجم
در راه پدرم بمن گفت تا تیمور در بیمارستان است بیا پیش ما ، بهمراه پدر به خانه ام رفتیم و سارا را از زن همسایه گرفتم و لوازم بچه را جمع آوری و در ساکی گذاشتم ، وقتی به خانه پدر رسیدیم ،تا مادرم را دیدم زدم زیر گریه و او هم با من گریه کرد و گفت ای خدا این چه بدبختی بود، که برای تیمور پیش آمده.
مدتی که تیمور در بیمارستان بستری بود با خانواده ام همراه غذای خوب و میوه به ملاقاتش میرفتیم. بعد از مرخص شدنش حدود سه هفته دیگر با هم خانه پدر ماندیم .
مسئولین شرکت تصمیم گرفته بودند که همسرم را فعلا بعنوان تلفن چی نگه دارند . اما از آنجایی که تیمور جوانی کم تجربه و کمی تنبل بود و شنیده بود مبلغ خوبی بابت دیه به او میدهند ، قبول نمیکرد که سر کار برود و هر چه پدرم اصرار میکرد که اگر سر کار بمانی چند سال دیگر رسمی میشوی و حقوق و مزایای خیلی بهتری نصیبت میشود او گوش نکرد و می‌گفت بدون پا خجالت میکشم به شرکت بروم .
کمیسیون پزشکی برگزار شد و در نظر گرفته شد که شرکت هزینه پای مصنوعی را تقبل کند و دیه پای او را هم بدهند و بعنوان از کار افتاده ، بیمه نیز ماهیانه مبلغی بعنوان حقوق پرداخت نماید ،چون سابقه کارکرد تیمور یکسال و نیم بود، ولذا مبلغ حقوق دریافتی کم بود، و با این حساب ما در مضیقه می افتادیم و هر چه برادرش و پدرم ،تیمور را نصیحت کردند گوش نکرد و همچنان خجالتی بودن خود را بخاطر نقص عضو بیان میکرد . آنموقع سر فرزند دومم بار دار بودم .
همسرم چون سنش کم بود، خوشبختانه در بعضی موارد از پدرم حرف شنوایی داشت، پدرم به من و او گفته بود از پول دیه ، حتما منزلی بخرید و اجازه ندارید آنرا خرج بیهوده کنید.
پدرم برای تهیه پای مصنوعی همراهش به تهران رفت و مخارج راه و محل خواب و خوراک را تقبل کرد، چون محل کار پدر و همسرم در یک شرکت بود، کارها حقوقی او را برای دریافت دیه و مستمری بیمه ، در شرکت پدرم انجام داد ، چندی بعد دومین فرزند دخترم شیما را بدنیا آوردم. وقتی دیه پای شوهرم بهمراه مقداری اضافات را بما دادند، بلافاصله پدرم خانه نو ساز و مناسبی برایمان خرید و سندش را نزد خودش نگه داشت که مبادا همسرم سر خود آنرا بفروشد و آوره شویم . ادامه دارد.فاطمه امیری کهنوج
فروردین ۱۳۹۹
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”