داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت بیست و هفتم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت بیست و هفتم
بعد از خوردن بستنی ، سوار ماشین شده و بسوی خانه رفتیم، با دیدن خوشرویی و صمیمیت اعضای خانواده داوود تصمیم داشتم بعد از چهار روز بخانه خواهرم برگردم، اما روز چهارم که در حال جمع کردن لباسهایم بودم خاله گفت سحر جان ما همگی به شما وابسته شده ایم. پسرها میگویند از اینکه پیش ما هستی احساس خوبی داریم چون خواهر نداریم و سحر به خانه ما روح و جان داده است، گفتم خاله جان من دیگر زحمت را کم میکنم باید بروم پیش خواهرم چون دست تنهاست و کودکانش او را خسته میکنند، خاله گفت دخترم حرفم را گوش کن چند روز دیگه اینجا بمان تا بعد خودم شما را نزد خواهرت ببرم، از من نه گفتن و از خاله اصرار کردن که بمانم ، و به احترامش گفتم چشم ، دو روز دیگه میمانم ، مطمئن باشید اگر منزل خواهرم رفتم ، حتما گاهی می آیم و بهتان سر میزنم، روز پنجم داوود زودتر از موعد آمد و من و مادرش را برای نهار به رستوران خوبی دعوت کرد، داریوش طبق معمول تا نزدیک بعداز ظهر خواب بود و وقتی گفتند پاشو بیا، همراه ما نیامد .
وقتی وارد رستوران شدیم ، قسمت پذیرش ، شماره میزی که از قبل رزرو برای ما بود به پسر جوان خوش لباسی که راهنما بود داد و او ما را تا نزدیک آن میز هدایت کرد.
رستوران زیبایی بود، گل‌های طبیعی روی میز گذاشته بودند و مابین میزها قدم به قدم گلدان‌های بزرگ پر از گل قرار داشت ، آواز آرام بخش شجریان همراه با نور پردازی ملایمی که در سقف سالن وجود داشت، به روح انسان شادابی و نشاط میداد.
لحظاتی پس از نشستن داوود با کف دست زنگ رپی میز را بصدا درآورد ، خانم زیبا و شیک پوشی که مانند سایر همکارانش ، لباس مخصوص یکسانی بتن داشت جلو آمد و کتابچه منو را روی میز گذاشت ، در دستش تبلت کوچکی جهت سفارش غذا بود آن خانم گفت:هر وقت غذای خود را انتخاب کردید ، مجددا زنگ را بصدا در بیاورید و رفت ، داوود با لبخند رو کرد و گفت سحر جان اجازه میدهی که برای شما و خودم غذا انتخاب کنم ، میدونم که مادر بخاطر فشار خونش کباب جوجه میخوره ، خوراک ماهیچه این رستوران معروف است، میخواهی من و شما ماهیچه بخوریم ؟ از اینکه مورد توجه او قرار گرفته بودم در دلم احساس شعف میکردم و با خوشحالی گفتم باشه ، هر چه میل شماست خوبه ، بعد از انتخاب نوشیدنی زنگ را بصدا درآورد ، خانم گارسن سفارشات را در تبلت خود ذخیره کرد و گفت دو سهمیه پیش غذا نیز دارید و رفت ، داوود گفت پاشو از میز او٬ردو مخلفات بیاوریم ، چند تا پیش دستی برداشتیم , در پیش دستیها حلوا ،رنگینک،ژله،سالاد فصل، یک تکه کیک برای هر سه گذاشته و بر روی میز آوردیم و با تأنی شروع به خوردن آنها کردیم. ادامه دارد .
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت بیست و هشتم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت بیست و هشتم
غذا اصلی رسید ، ماهیچه با چلو زعفرانی کمی ترشی زیتون پرورده و ماست موسیر با نوشابه قوطی، غذای مادر جوجه کباب با استخوان و چلو زعفرانی بود، خیلی غذایش لذیذ وخوشمزه و خوش طعم بود و بمن واقعا چسبید ، چون در خوردن زیاده روی کرده بودیم ، داوود گفت : من که دارم میترکم، توان حرکت کردن و بلند شدن از روی صندلی را ندارم، با خنده من، داوود نیز به خنده طولانی افتاد . مادر که برای دستشوئی رفت ، داوود آرام بمن گفت میدونی سحر خانم ، من یکی سخت وابسته ات شدم ، دیروز بمادرم راجع به خارج شدن از مجردیم گفتم و اونهم گفت تو دختر خوبی برای انتخاب هر پسری هستی ، میخواهم باهات حرفهایم را بزنم ، اگر قبول کنی یکی از این شبها ، تنها به محلی برویم و صحبت کنیم خوشحال میشوم ، احساس میکنم خدا تو را برای بودن با من رسانده پس معطل کردن روا و جایز نیست و ..........
به حرفهایش بدون اینکه پاسخی بدهم گوش میکردم، مادر که آمد داوود برای پرداخت هزینه های میز غذا، نزد صندوقدار رفت ، و ما از او بابت غذا تشکر کردیم ،بخانه که رسیدیم ،مادر گفت بگذار تلویزیون تماشا کنیم و چای بخوریم تا خواب از سرمان بپرد. داوود نیز رفت استراحت کند تا عصر برای کار به آژانس برود، به حرفهای داوود که فکر کردم احساس کردم که برای زندگی مشترک جدید ، هنوز آن آمادگی ذهنی لازم را ندارم، چون رشته کلاف افکارم برای یک تصمیم بزرگ درهم پیچیده و خسته و درگیر گذشته بود و هنوز طلاقم به یکسال نرسیده بود . اما چون جا و مکان متعلق به خودم و شغل درآمدزائی نداشتم و در واقع اسکان من در خانواده، چیزی بجز سر بار بودن برای خواهر و دامادمان نبود ، نمی‌توانستم صرفا فقط به جواب نه به او اکتفا کنم ، آن آرامش نسبی قبلیم مجددا بهم خورده و دوباره افکار درهم برهمی پس از این پیشنهاد به سرم هجوم آوردند، پیش خودم گفتم ،اگر بداند که قبلا ازدواج کرده ام ، شاید قبولم نکند ، پس بهتر است ، در همان جلسه اول همه چیز را برایش بگویم و تصمیم برای انتخاب را به خودش واگذار کنم ، در منزل خاله با استفاده از قلم و کاغذهای بازمانده زمان تحصیل داریوش ، گاهی یک چیزی مینوشتم و یا نقاشی میکشیدم و اینگونه خودم را سرگرم میکردم.ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت بیست و نهم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت بیست و نهم
عصر همان روز که با خاله تنها بودیم ،او رو بمن کرد و گفت ؛ داوود از شما بعنوان گزینه انتخاب همسر آینده اش خوشش آمده و قراره که حرفهای اولیه خود را با همدیگر بزنید ،خواستم بدانی که درجریان امر هستم و خجالت نکشی ، پاسخی ندادم و فقط به حرفهایش گوش دادم ، کلامش که تمام شد برخواستم و به گلها زینتی که در اتاقها و راهرو قرار داشتند با یک پارچ، آب دادم، برای خوراک شب ، خاله را معاف و خودم دست بکار شده و غذای میرزا قاسمی با بادنجان آماده کردم، داوود زودتر از همیشه آمد، غذا را که خوردیم متعجب شده بود چطور یک دختر جوان ، غذایی شمالی را به خوبی و خوش طعمی مادرش درست کرده ، سفره را که جمع کردم و ظرفها را شستم در اتاقی که مخصوص من و مادر بود برای رفع خستگی رفتم و شروع به نقاشی با مداد سیاه کردم، متوجه شدم که داوود سعی دارد بیاید و در آنجا، کنارم بنشیند، ابتدا آمد توی اتاق سرکی کشید و گفت چه می‌کنی ، سیاه مشق مینویسی ؟ گفتم نقاشی میکشم ، با خنده گفت مرا هم نقاشی میکنی؟ به چشمان مشتاقش نگاه کرده و لبخندی برایش رد کردم ، در حالیکه دوست داشت بنشیند اما چون حجب و حیا داشت و خجالت می‌کشید ، پس از نگاه کردن به کاغذ و گفتن مثل پیکاسو تصاویر درهم میکشی اتاق را ترک کرد و رفت. آنشب تا صبح ، به آتش گرم و محبتی که برایم نوید کاشانه ایی امن را در این گذشته سرد و کولاک زده ام میداد، فکر میکردم.
داریوش بعداز ظهرها در قنادی بعنوان فروشنده کار میکرد ، اما بخاطر بازی تیم مورد علاقه اش امروز در خانه مانده و روی مبل لم داده و تخمه می شکست و فوتبال نگاه میکرد، خاله مواد کوفته تبریزی را که برای نهار فردا بود آماده میکرد، به پیامهای گوشیم نگاه کردم بتی نوشته بود نیکان دلتنگت است ، آرش صد بار گفته به سحر بگو من معذرت میخواهم و بگو برگردد ،آیدا لثه اش برجسته شده، و از تنهائی کلافه شده ام ، خواهرجان لطفا کافیه ، دیگه برگرد منزل . بهش پیام دادم و گفتم چشم ، میزبانم را نمیتوانم با ترک کردن ناگهانی ناراحت کنم ، آنها نیز اصرار به ماندنم میکنند ، اتفاقات خوبی احتمالا برایم رخ میدهد و از شنیدنش تو نیز خوشحال خواهی شد ، برایم دعا کن ، بزودی همین روزها می آیم.ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت‌ سی ام

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی ام
بتی سوال میکرد آیا جایت‌واقعا امن و مطمئن هست و وقتی پاسخ مثبت دادم و تشریح کوچکی از خانواده داوود برایش نوشتم ، گفت خدا را شکر ، که اینها، سر راه تو قرار گرفته اند ، و آنها انسانهایی با اخلاق و با مروت و مهربان هستند.
وقتی رفتم مسواک بزنم، در آئینه میدیدم که داوود مدام در حال نگاه کردن بمن بود ، رختخواب خودم وخاله را که پهن کردم ،به داوود شب بخیر گفته و به رختخواب رفتم ،خاله چون قرص فشار میخورد زود خوابش میبرد و البته صبح ، زودتر از همه نیز بیدار می‌شد و صبحانه پسرش را آماده میکرد، ساعت هشت صبح بود که صدای داوود از خواب بیدارم کرد ، توصییه های او را میشنیدم که در کنار درب خروجی به مادرش می‌گفت که با سحر حرف بزن و بگو امشب من و او قراره صحبت کنیم ، مادر آرام به او گفت این مطلب خواستار بودن تو را قبلا به او گفته ام و حتما تا الان فکرهایش را کرده ، چشم میگویم . و سپس صدای باز و بسته شدن در که نشان از خروج مردی میداد که برای رفتن به سر کارش، دلداری را در پشت سرش تنها میگذارد شنیده شد . نزدیکهای ظهر مجددا سر و صدای چرخ گوشتی مرا از خواب بیدار کرد ، خاله گوشت چرخ‌ کرده را با نخود و برنج محلی همراه با شوید و نمک و ادویه ، کوفته و در چرخ گوشتی ریخته بود ، سپس مواد خروجی را ورز داده و آنها را قبل از تقسیم به گوی های گرد، داخلشان آلوچه قرارداد، و گوی ها را در قابلمه بزرگی که آش کوفته را در آن درست کرده بود به آرامی انداخت و بر روی اجاق گذاشت که تا ساعت یک ظهر پخته شوند ،صبحانه روی میز چیده شده بود، روز بخیر گفتم و سپس جهت شستشوی صورتم بطرف روشویی رفتم ، موهایم را شانه زدم ،داریوش با وجود سروصدا خواب بود، صبحانه خوردم، وسایل صبحانه را جمع کردم و ظرفهای کنار سینک را شستم ، به تماشای تلویزیون روی مبل نشستیم ،خاله گفت عزیزم ، خوشحالم که موقع مناسبی در سر راه پسرم قرار گرفتی و به ما این فرصت را دادی که تو را ببینیم و بشناسیم ، دخترم امشب تو و داوود قراره بیرون بروید تا سنگهای خود را وا کنید و حرفهایتان را برای شروع یک زندگی مشترک بزنید ، امیدوارم به تفاهم برسید و میهمان همیشگی ما باشی ، همانطور که در قلب همه ما جا گرفتی در این خانه نیز با انتخاب خودت ماندگار شوی . ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و یکم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و یکم
داوود طبق معمول برای نهار که می آمد با خرید مایحتاج و دست پر وارد منزل میشد، خاله به داریوش پیله نمی‌کرد و کاری به موعد بیدار شدنش نداشت ،هر وقت بیدار می‌شد خودش غذایش را که یا در یخچال و یا کنار اجاق بود گرم میکرد و میخورد، و عصر ها به شیرینی پزی برای کار می‌رفت، داوود که پس از آمدن دوش گرفته بود ، سفره را روی میز پهن کرد و من وسایل نهارخوری را روی میز چیدم ، قابلمه را داوود روی میز و کنار دست مادرش گذاشت ، از بوی غذا معلوم بود که کوفته ها باید خیلی خوشمزه و لذیذ باشند ، خاله با ملاقه برای هر نفر دو کوفته و کمی از آش داخل دیگ را میریخت، داوود با به به و چه چه سه تا کوفته خورد، در پایان از زحمت مادر تشکر و قدردانی کردم ، سپس سفره را جمع و ظرفها را شستم، و داوود رفت که استراحت کند ،
در اتاق استراحتم نقاشی می‌کشیدم و آخرهای آن بود ،یک سنجاب که درحال فندق خوردن بود را میکشیدم ،خاله وقتی نقاشیم را دید ذوق زده شد و گفت میدهم داوود قابش بگیره و به دیوار نصبش کنیم ، خیلی زیباست، مگر کلاس نقاشی رفته ای ؟ گفتم نه ، از بچگی نقاشیهایم با بقیه متفاوت بود و دستم برای کشیدن تصویر، روان حرکت میکرد . داریوش ساعت چهار غذایش را خورد و آماده رفتن به سر کارش شد، خاله به او گفت ؛ یک جعبه از اون شیرینی که خودت میدونی برای امشب بیار ،داریوش خندید و گفت: مامان خیره !خاله گفت ،بله عزیزم انشالله که خیره! داوود که بیدار شد خاله چای و بیسکویت برای عصرانه آورد، او قبل از رفتن به آژانس گفت ؛ سحر خانم خوشحال میشوم که ساعت نه با مادر آماده باشید تا برای تفریح بیرون برویم ، خاله زیرکانه گفت : عزیزم ، تصدقت گردم ، برای امروز پایم درد است، شما دو نفری بروید ، از طرز گفتار و از ادب ومعرفت صادقانه داوود خوشم می آمد.
قبل از ساعت نه خودم را آماده کردم ،داوود که رسید لباس بیرونی شیکی بتن کرد، و به اتفاق هم از خاله خدا حافظی کردیم ، هنگام رفتن مادر به پسرش گفت دیر نکنید که خوابم ببره چون منتظرتون هستم و او گفت ؛ چشم مادر. حتما .
داوود رو بمن کرد و گفت امشب حس خیلی خوبی دارم، اول برویم پارک جنگلی که راحت حرفهایمان را بزنیم ، بعد اگر موافقی میرویم و یه چیزی مطابق میل تو میخوریم، سرم را به علامت تایید تکان دادم ، به پارک رسیدیم داوود موکتی از صندوق عقب ماشین بیرون کشید ، و روی زمین پهن کرد ، وقتی نشستیم سرش را بطرفم گرداند و پرسید ؛ خوب کداممان اول شروع کنیم ؟. من چون داستان و ماجراهایی داشتم ، و لازم میدانستم که همه مطالب را بی کم و کاست برایش بگویم ، سخن گفتن را آغاز کردم و از سیر تا پیاز زندگیم را که خرم آنرا احمقانه خرابش کرده بود ، را برای او‌ گفتم، البته در حین صحبت ، حرفهایم گاهی توام با لرزیدن گلو و یا با بغض همراه بود ، و آن قسمتی که مربوط به از دست دادن دخترم بود را بی اختیار ، عنان از کف داده و با گریه برای او تعریف کردم، آخر سر داوود که متاثر شده بود پا شد و از داخل ماشین یک بطری آب برایم آورد.ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و دوم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و دوم
بخاطر گذشته بدی که برایم رقم خورده بود، صحبت کردن در مورد آن برایم خیلی سخت بود و در مدتی که ماجراهای بر من رفته را بازگو میکردم ناخوداگاه مثل کسی که گرفتار سرمای شدید شده، تنم میلرزید و در آخر سر با کشیدن آهی حرفهایم را تمام کردم. داوود که برای اولین بار بمدت طولانی چشم به چشمانم دوخته بود گفت : آنقدر با آدمهای مختلف سروکار داشته ام که وقتی آنشب سر کوچه دیدمت، متوجه شدم در چهره ات غمی سنگین وجود دارد، مثل کسی که بی جا و مکان و بی پناه و سرخورده هست ، در آن نگاه معصومت ، شکست عشقی دیده میشد که تو را به اینروز انداخته بود ، نمیدانم شاید خدا میخواست مرا در همان ساعت به بیرون از منزل بکشاند و سر راه تو قرار بدهد و با یک نگاه بر آفریده بیگناهش مرا از وجود تو باخبر کند و مهرت را بدون ملاحظه ترحم با عطای عشق در قلبم بیفکند و آنچه را که برای تقدیر هر دوی ما در این جهان مقدر کرده ، برای رسیدنمان به هم فراهم کند. برای من نامرادی ها و گذشته زنی پاک که آنرا بفراموشی میسپارد ، مثل زخم دستی هست که پس از التیام ، قادر به نوازش لذت بخشی خواهد شد که از لمس آن بر چهره ام بعدها شادمان میگردم هر چند تا چند صباحی زبری حاصل از آن زخم را میبایست تحمل کنم ، و برایم این صبر برای رسیدن آن دست به لطافت پیشین ، بخاطر روح دارنده آن که دلبسته و شیفته ام میشود ،‌ چون عمر کوتاهی دارد قابل تحمل میباشد. تجربه بشری نشان داده چنین زنانی آن کاستی های گذشته را وقتی جبران شده میبیند ، پایبندی و استواری در عشق و زندگی مشترک را به مرد دست یافته خود چنان ارزانی میکنند که گوئی فرشته ایثار و محبت میباشند و پیامد آن خانواده ای مستحکم است که بنیان مینهند.
سحر جان بعضی از آدمها روی سفره خانواده شأن بزرگ نشده اند که ادب را از پدر ومادر بیاموزند، گرچه چنین آدمهایی شکلشان مرد است ، اما از مردی فقط نری آن را دارند . اینها فاقد ابهت و بزرگ منشی و خصلتهای شریف و نجیبانه مردانه هستند و مثلا اگر در نوجوانی شکست عاطفی خورده اند، خورد کردن دیگران ، برایشان مهم نیست ، اینها بخاطر کوته بینی فاقد وجهات مردانه میشوند و خبیث و نامرد از آب در می آیند و این بدبختی متاسفانه در بهترین دوران عمر گریبانگیر و نصیب شما شد ، من به گذشته ات که اینگونه بد رقم خورد، کاری ندارم بجز اینکه خواستار فراموشی آن با تلاشمان برای بهبود روانی تو هستم ، شما در آن سرنوشت مقصر نبوده و نقشی نداشته اید ، و از بد روزگار ، برایتان‌ اینگونه رقم خورد ، من سی و هفت سال دارم، و تاکنون همسری نداشته ام ، چون میخواستم زمانی ازدواج کنم که مسئولیت زن و فرزند داشتن را ، بخوبی درک کرده باشم ، و معیار انتخابم صرفا از روی هیجان و هوس نباشد،که هوس زود گذر است، و یا دیگران برایم تصمیم نگیرند ، و روی پای خودم باشم، و سکان هدایت کننده کشتی خانواده ام را با شریکم بچرخانم ، زن برایم نه بره و برده است و نه راهنما و پیشتاز، بلکه چون دوستی هست که دوشادوش با هم از راه صعب العبور زندگی میبایست با همراه بودن و گرفتن دست هم عبور کنیم ، همسر و شریک زندگی یعنی در تمام مراحل و مسائل اتفاق افتاده ابتدا با همدیگر برای رفع و حل آن مشورت کنند ، مرد و زن باید تنوع طلبی جنسی را که ذائقه به ودیعه گذاشته شده هست ، با زنجیر زدن بر خواهشهای نفسانیشان بنا به مقدم بودن شرایط، بخاطر حفظ خانواده کنترل کنند، من شما را برای همسری انتخاب کرده ام به مادرم گفتم و او نیز ترا پسندیده و تایید کرده ، فعلا منبع درآمد و شغلم را که میدانی چیست ، گرچه در آینده برنامه کار دیگری برای بهتر شدن درآمد و امورات زندگیم دارم، اگر راضی به وصلت با من هستید ، فعلا مدتی در منزل مادرم میمانیم، تا سر فرصت ، خانه ای اجاره و اسباب و اثاثیه ای تهیه کنم، سحر جان ترا از خواهرت و دامادتان رسما خواستگاری میکنم، و انشالله زندگی مشترکمان را به همین زودی آغاز میکنیم،اگر سوالی داشتی ، بدون رودرواسی در روزهای آینده از من بپرس، همه آنچیزی را که امشب برایم تعریف کردی به رسم ادب برای مادرم میگویم ، اما نامی از بچه ات را نمی برم ، حالا اگر از نظر تو برای همسری تایید شد ه ام، به چشمهایم نگاه کن و پاسخم را برای رد یا قبول شدن بده.
سرم را بلند کردم و به چشمهایش که برق عشقی جاودانه از آن جرقه میزد نگریستم و با لبخندم به او پاسخ مثبت را تحویل دادم. دستم را گرفت و بلندم کرد و همگام بطرف ماشین رفتیم و مرا روی صندلی نشاند سپس لوازم را جمع کرد و حرکت کردیم ، آنگاه گفت اصلیت من خوزستانی است ، از زمان جنگ ایران و عراق که صدام به آبادان حمله کرد.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال۱۳۹۹
New Member
پست: 2
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 15 مهر 1399, 9:47 am

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط amirali.pzi »

خیلی باحال بود 
مرسی
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و سوم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و سه
اون زمان پانزده ساله بودم ، پدرم ما را که جنگ زده محسوب میشدیم نزد فامیلی که در رشت داشتیم آورد و خودش از طرف اداره با عنوان بسیجی به جبهه رفت و تا مدتها برای دفاع از شهرمان آبادان علیه عراق جنگید و عاقبت از اثر ترکشهای یک خمپاره که در نزدیک او بزمین خورده بود یک پایش‌ ناقص شد و می لنگید ، سه سال بعد از جنگ وقتی سابقه پرداخت بیمه اش برای بازنشستگی تکمیل شد ، بازنشسته شد و نزد ما آمد ، بنده خدا همیشه از ترکش بجا مانده از آن خمپاره در بدنش می‌نالید ، تا اینکه چند سال پیش فوت کرد، سحر گفت شما از امتیازات بسیجی بودن پدر استفاده میکنید ؟ داوود گفت: نه ، پدرم دنبال کارت جانبازی اش را نگرفت و معتقد بود که باید پسرها خودشان زحمت بکشند و کار و شغل پیدا و خانواده تشکیل بدهند ، شکر خدا مادرم مستمری پدرم را میگیرد ، اینگونه شد که ما به رشت مهاجرت کردیم ، و خیلی حرفهای دیگری از خودش گفت که در آنها نشانه های از شیله پیله و بدی یافت نمیشد ، در آخر گفت انتخاب محل و نوع شام امشب را به میل تو واگذار کردم ، خوب حالا کجا برویم؟ . جواب دادم باور کن امشب از خوشحالی گرسنه نیستم ، بهتر است که برویم منزل ، داوود گفت؛ موافقی برویم در مغازه دوست آبادانیم فلافل بخوریم ؟ با خنده و اشاره به شکمش گفتم؛ اشکالی نداره اما چون داریوش قراره برای امشب شیرینی بیاره حواسمون باشه که جا براش داشته باشیم ، سپس صدای پخش را بلند کرد، و آهنگ شادی که انگار از قبل دستچین کرده بود را گذاشت، و همراه با آهنگ، برایم آن آواز عاشقانه را میخواند وقتی آهنگ تمام شد گفت: امشب نیمه گم شده خود را پیدا کرده ام و عهد می‌بندم که با همراهی تو آشیانه ای بسازیم ،که جوجه هایمان نیز پرواز کردن احساسات عاری از حسد و کینه شان را، با دیدن محبت و عشق ما بیاموزند، و در کنار هم با لذت از اینک ، و بعد در دنیای باقی، با بذل و بخشش خدا، برای ابد بمانیم .
جادوی کلمات عاشقانه از معشوقی ایده آل و صادق ، برای هر زنی مسحور کننده است .
پی آمد تصورات شکل گرفته زیبا در ذهنم، همچون جوانه های از امید بودند که بر قلب سرد و تنها و سرگشته بی امید من، وعده نهالهایی را میداد که از پس طوفانهای سهمگین بر می آمدند و چنین شد که بدانم همه انسانها یک طور نیستند، پس کسی هست که بتواند آبی بر آتش شعله ور دلم بریزد و جوانه نیم سوخته زندگیم را بارور کند تا ادامه زندگی برایم سهل آسان و شیرین گردد و مرا از افکار منفی و پوچ و بی هویتی به اعتماد، به خود و او ، برساند ، به مغازه رسیدیم ،کمی شلوغ بود ، به تنهایی جلو رفت و پس از احوالپرسی با دوستش و اشاره ایی بمن ، او که جوان مودبی بود برگشت و با سر سلامی رساند و به شوخی گفت دنیا و آبادان ، و سفارش داوود را به صندوق دار داد.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و چهارم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و چهارم
یک بشقاب پر از فلافل که حتی بدون زدن سس، تند بود ، همراه با دو چنگال روی میز جلوی ما گذاشتند. طبع و ذائقه ام میانه خوبی با خوراکهای داغ و تند نداشت، چون پس از مدتی طولانی ، روحم آسوده و فارغ از آن استرس هیولا گونه شده و نوعی خوشی آرامش بخش ، بناگهان در من رخنه کرده بود ، تندی آن خوراک‌ هندی برایم آزار دهنده نبود، آنشب داوود با حرفهایش همچون چاشنی ، خوشمزگی فلافل را بیشتر میکرد، بودن در کنار او، با آن هوای دلپذیر و مطبوع ، که با وزش باد و انعکاس نور چراغها روی برگ شمشادها که تکان خوردنشان ، انگار رقصیدن قاصدک ها را در جلو چشمهایم، نمایش میداد . خدایا تو زیبایی های شگفت انگیزی برایمان مهیا کرده ایی و این ما هستیم که با دربند کردن خود و یا دیگری ، چنان فشاری به وجود شخص وارد میکنیم که نمیتواند پیرامون خود را به روشنی ببیند و از طعم حلاوت گذر تک تک لحظات ، بچشد و دائم منتظر رهائی از بندی است که تنگنای آن، دم را بر او سخت کرده و هر آنچه که میبیند در پس پرده خشم ، به سرخی و تیرگی درآمده است. از اینکه حس رهائی در اعماق وجودم با شدتی بینظیر نهادینه میشد ، بسیار شادمان و پذیرا بودم تا بلکه کمکی باشد برای فراموش کردن گذشته ام ، که خواست همسر واقعیم نیز بود.
بعد از خوردن خوراک گفتم، زودتر برویم نزد مادر که حتما منتظر خبر خوش و باز کردن جعبه شیرینی است، در ماشین که نشستیم ، داوود دستم را گرفت و بوسید و پرسید : سحر جان دو سوال از تو دارم ، لطفا جوابم را بده، نگفتی مرا دوستی داری ؟
در جواب گفتم ؛ دوست داشتن الزاما در کلام نیست ، چون در کلام برای لحظه ایی کوتاه و بر حسب هیجان بروز میکند در حالیکه در رفتار خواهان بطور مداوم دیده میشود، اگر از تو خوشم نیامده بود و دوستت نداشتم، آنشب پا به درگاه منزل شما نمیگذاشتم و یا باهات همراهی نمیکردم و یا به حرفهایت توجه نمیکردم، عزیزم بدان از آنشب که در سر راه من قرار گرفتی ، آرامشی را بمن هدیه دادی که تاکنون به دنبال آن، سر در گم بودم.
داوود پرسید چگونه آن شب بمن غریبه اعتماد کردی و همراهم بخانه آمدی ؟ به او گفتم ، پیامکی به دوستم مهشید فرستاده بودم ، و برای او نوشته بودم که با شوهر بتی دعوایمان شده و هنگامیکه مرا به رفتن منزلتان دعوت کردی دوباره پیامی فرستادم با این مضمون ؛ شخصی با این مشخصات که در کوچه خودمان تاکسی و منزل دارد و از رفتار و گفتار و چهره اش پیداست که خبیث نیست مرا منزلشان نزد مادرش دعوت کرده و میخواهم آنجا بروم ، وقتی پیاده شدیم پلاک ماشینت را برای دوستم مهشید، ارسال کردم ، البته شب اول با اینکه نترسیده بودم اما تا نزدیکی صبح خوابم نبرد ، داوود گفت ؛ پس اینطور، با اینکه عصبانی و از کنترل خارج شده بودی خوبه که احتیاط کردی. به در منزل که رسیدیم ساعت نزدیک دوازده بود ، موقع وارد شدن طبق معمول خواهش کرد که جلوتر از او وارد خانه شوم، مادر به استقبالمان آمد، داوود با صدای بلند گفت: مادر جان، بی چک و چونه عروس اومد تو خونه، خاله با لبخند گفت : پسرم خدا برات این نازنین را رسونده، مبارکتون باشه، روی میز فلاسک چای و میوه آماده بود .ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و پنجم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و پنجم
وقتی گفتیم شام فلافل خوردیم، خاله گفت ؛ پس عروسم را جاسم آبادانی دیده، دیگه شهر پر میشه که داری زن میگیری .
لباس راحتی را که بتن کردیم دور میز نشستیم ، داوود میخواست فلاکس چای را کنار بگذارد تا بعد آنرا با شیرینی بخوریم ، مادر گفت ، مشکلی نیست دوباره تازه دم درست میکنم، و رو به داوود کرد و گفت فردا عصر بهمراه سحر به نزد خواهرش میروم ، تا از نزدیک با آنها آشنا شوم، داوود با خنده گفت ؛ ترا خدا نگذاری آنجا بماند و دستمان را در حنا بگذارد ، من یکی وابسته به سحر شده ام ، راستشو میگم و اعتراف میکنم، از روزی که ایشون اینجا اومده با ذوق و شوق و رغبت بیشتری بخانه میایم، مادر گفت ای ناقلا گلویت حسابی پیشش گیر کرده ، چشم ، تاج سر خودمه نمیگذارمش بمانه ، بعد به داریوش زنگ زد و گفت مادر جان ، بجای یک بسته با خودت دو بسته شیرینی بیار، داریوش پرسید مگر بله را از سحر گرفتید، مادرگفت آره عزیزم ،انشاءالله نوبت تو بشه ، داریوش با دو جعبه شیرینی قبل از ساعت یک شب وارد شد و جعبه ها را تحویل مادر داد و بما نیز با خوشحالی تبریک گفت، مادر یکی از آنها را باز کرد و جلوی من و داوود گذاشت و همه کاممان را شیرین کردیم ، آنشب دیرتر از شب‌های قبل به رختخواب میرفتم تا با فکری راحت و آسوده بخوابم .
ابتدای عصر ، بعد از ده روز که آماده میشدیم که برویم نزد خواهرم ، شوق دیدار نیکان و آیدا را داشتم ، داوود که برای آژانس میخواست برود ما را تا خانه خواهرم که سر کوچه بود رساند، زنگ که زدیم نیکان در را باز کرد ، به بغلم که پرید ، بوسه بارانش کردم ، با مادر که شیرینی ها دستش بود، همقدم وارد حیاط شدیم ، تا نگاهی به گل‌های باغچه کردم از دوری و دلتنگی احساس خاصی بهم دست داد، گوئی این گلها نیز جزوی از خویشاوندانم بودند که با دیدنم بسمتم برمی‌گشتند و چهره گلبرگیشان باز میشد ، با بتی روبوسی کردیم و آیدا را از زمین برداشته و غرق بوسه اش کردم،آرش به اتاقش رفته بود تا پیژامه خود را عوض کند ، موقع برگشت برای عرض سلام که به طرفش رفتم به آرامی گفت سحر معذرت میخواهم ،مرا ببخش . ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و ششم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و شش
به آرش گفتم شما هم مرا ببخش که بخاطر بچه تندی کردم ، او گفت این منزل متعلق به تو هم هست، دیگر ناغافل ولمان نکن، از برخورد و استقبال خوبش خوشحال شده و برویش خنده ایی زدم تا بداند از او دلخور نیستم‌، سپس خواهرم و شوهرش را با خاله آشنا کردم ، خاله برای آنها تعریف کرد ؛ ورود ناگهانی مرا همچون یک کبوتر خوش شگون و زیبا به منزلشان به فال نیک تعبیر کرده، و خود و پسرانش ، وابسته اخلاق متین ونجابتم شده اند، و در ادامه گفت ؛ آمدن امروز من جهت گرفتن اجازه از شما برای خواستگاری از سحر است ، در پایان افزود ؛ انشالله اگر قبول کنید برای فردا شب منزل ما دعوت هستید ، خانواده عمو و دایی داوود نیز به جمع ما برای آشنا شدن با همدیگر میپیوندند ، و اگر خدا بخواهد انشاالله روز خواستگاری و بله برون را تعیین کنیم ، بتی و آرش گفتند انشالله که خیر هست ، انتخاب و اختیار دست خود سحر است ،چون ماشالله عاقل و بالغه ، حالا که او راضی هست ما نیز حرفی نداریم ، بعد از صرف میوه خواهرم که میخواست تدارک شام را ببیند ، من نیز به آشپزخانه رفته و کمکش کردم، بتی گفت چه جالب ما چندین سال اینجا همسایه سر و ته یک کوچه بودیم و همدیگر را نمیشناختیم،خاله یاد آوری کرد از همین کوچه درباره خانواده ما میتوانید تحقیق کنید، آرش گفت پیداست که شما آدمهای متشخصی هستید چون ما نیز چندین سال است که اینجایم و هرگز اسم خانواده شما را به بدی نشنیده ایم، ان شاءالله این پیوند پر برکت و خیر و مبارک است.
با کمک خواهرم سفره را کشیدیم ، در سفره شام مرغ و سیب زمینی وکشمش سرخ شده با پلو زعفرانی و سالاد وسیر ترشی و دوغ و سبزی وجودداشت،داوود مدام پیامم میداد که سحر جان خانه خواهرت نمانی، که من از نبودت دیوانه میشوم ، تا ساعت یازده که نیکان و آیدا بخواب رفتند با خاله آنجا ماندیم ،مجددا به خواهرم دلگرمی داده و گفتم بتی جان ،جایم کاملا امن است و نگرانم مباش، فردا شب با آرش بیاید و با خانواده و فامیل داوود نیز آشنا شوید، بتی گفت دختر پیش ما بمان خوبیت نداره، موبایلم را بدستش داده و پیامهای داوود را نشانش دادم ، خواهرم گفت: بلا برده دیگه از دست ما در رفتی و خنده ای با هم سر دادیم ، و بعد گفت چشم فردا میاییم ،خاله رو به بتی کرد و گفت ، با اجازه شما دیگه موقع رفتن است و عروسمان را میبرم ،اگر سحر همراهم نباشه ، خود من هم مجوز ورود بخانه را ندارم، ،آرش خندید و جواب داد حالا که دیگر دخترمان از ما قهر نیست ، ای به چشم هر طوری که میل شما هست .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 349
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت سی و هفتم

پست توسط جعفر طاهري »

اعتماد
قسمت سی و هفتم
  به داوود پیامک دادم که دقایقی دیگر بیاید حدودا ابتدای کوچه و ما را ببرد منزل ، بعد چند لباس دیگر برای خودم از کمد برداشتم،  و با هم خدا حافظی کردیم ،  کوچه ما عریض وطویل بود و با اینکه دو طرف آن ماشینهای زیادی پارک شده بود ، اما به آسانی دو ماشین نیز می‌توانستند از کنار هم رفت و آمد کنند ، هنوز به وسط کوچه نرسیدیده بودیم که از دور داوود را دیدیم که از پس درختان حاشیه پیاده رو با نگرانی بطرفمان می آمد، پس از دیدن ساک لباسهایم ، خوشحال شد و آنرا از من گرفت، خاله شمه ای از گفتگوهایی که بین ما در منزل خواهرم  رد و بدل شده بود ، برای پسرش تعریف کرد، داوود با لبخند گفت این ماجرا تا به سرانجام برسد دست کمی از هفت خوان رستم ندارد ، خوان اولیش جواب سحر بود که با موفقیت گذشت ،خوان دومش موافقت خانواده اش بود که این را هم بسلامتی رد کرده ام، خدا عاقبتم را بخیر بگذراند. 
آنشب با گستراندن بسترم و  دیدن رویاهای خوب در آن به صبح رسانیدم، یکی دو لباسی که این چند وقت پوشیده بودم ، برای بیننده عاشق و مشتاقی که در منزل داشتم تکراری بود، از همان ابتدای روز بجز اینکه لباس قشنگی برای شب انتخاب کردم ،فورا  لباس جدیدی بر تن کردم و شروع به گردگیری و تمیز کردن میز و شیشه ها و زیر تلویزیونی با پارچه ایی نمدار نمودم ،  اتاقها را جارو برقی کشیدم ، ظروف شام را آماده و شربت را در سطلی درست کرده و در یخچال گذاشتم ، مادر خورشت قیمه و چلو و پلو تهیه میکرد، بوی خوش زعفران تازه، بهمراه بوی مطبوع پلو فضای خانه را گرفته بود ، قرار شد که داوود برای شام ، چند سیخ کباب ، از بیرون بیاورد، خاله بمن عروس و به پسرش دوماد میگفت، و از نشاط و ذوق ، گل از گلش هر لحظه می شکفت ، آن روز داماد بعد از ظهر سر کار نرفت ، و مسئول رتق و فتق امور و تدارکات مهمانی شد ، داریوش قبل از غروب آفتاب، از قنادی محل کارش چند بسته شیرینی تر آورد و گفت امشب نمیتوانم با شما بمانم و باید بروم سرکار و برای دفعه بعد مرخصی میگیرم. 
داوود که برای کوتاه کردن موهایش از آرایشگاه برگشته بود پس از حمام و اصلاح صورت، جذاب و خوش تیپ شده بود ، او در اتاقش نشسته و پیراهن آبی رنگ و شلوار سورمه ایش را داشت اتو‌ میکشید، وقتی به او گفتم کمک میخواهی برگشت و نگاهی خواهان بر من افکند و من با دلبری لبخندی برایش رد کردم.ادامه دارد فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”