داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش نهم -ج

پست توسط جعفر طاهري »

​​​​بازمانده - بخش نهم - ج
شوهرم تقریبا همه روزه به مادر و خاله اش سر میزد و مواد غذایی مورد نیاز آنها را برایشان تهیه می‌نمود.
امیر مجددا گذشته تلخ پیش آمده را مرور و یاد آوری میکرد و حرفهای نابود کننده را مدام از کیسه کهنه چنته خود خارج ، و با زیر و رو کردن آن دچار عذاب وجدان دردناکی میشد که در چهره او میشد آنرا مشاهده کرد، او خود را مقصر تمام مصیبتهای پیش آمده میدانست و گویی با همنشینی با جغدی شوم، اثر منحوس آن مرغ ویرانه نشین را، بر سر خانه ما نیز می افکند ، چنانکه تهدید بلا ، زندگی ما را همواره دچار تشتت و آشفتگی میکرد و از موهبت آرامش در سایرین برخوردار نبوده و بدور میشدیم، این حالت بد و دمغ بودن او خصوصا در شب روزهای پنج شنبه که بهمراه مادرش به مزار پدر و خواهرش میرفت ، شدت بیشتری بخود میگرفت و بناچار برای کاهش فشار افسردگی ، به او قرص ف میدادم .
قرار بود چهلم پدرشوهرم را برای برگذاری همزمان با سالگرد مهوش زودتر بگیرند و چون موعد مراسم با تعطیلات رسمی همزمان شده بود  شوهرم متوجه شد اینبار تعداد فامیل برای آمدن زیاد هست و احتمالا برای جای خواب به منزل ما خواهند آمد و برای اینکه با آنها رو در رو نشوم و از حرفهای آزاردهنده بدور باشم ، توصیه کرد که بهتر است بخاطر تجدید روحیه و سرگرم شدن باران که مثل یک زندانی همیشه در اتاق و خانه نشین بود ، بمنزل پدرم بروم و با تهیه بلیط قطار ما را روانه تهران و کرج کرد.  
در ایستگاه قطار حمید منتظرم بود و با ماشین او به کرج رفتیم ، مادرم با چهره گشاده و با خوبی فداکارانه و همیشگی خود پذیرای ما بود ، در مدتی که تلاطم درگیری ها ، همچون دریائی طوفانی، به بستر آسیب پذیر خانه ما در کنار ساحل ، موجهای سهمگین و خشن میزد، من از حال و روز دختر کوچولویم غافل بودم و به جایی که حواسم را برای تامین عاطفی او معطوف نمایم ، بدنبال رفع مسائل و مشکلات پیش آمده از طرف خودم و پدرش بودم،
خانواده ام از دیدن طفلم که گویا از هیاهویی هولناک ، در دستان آرامش بخش آنها قرار گرفته بود ، شاد شدند، و خودم نیز که در آغوش خانواده پناه گرفته بودم و با فاصله از آن تنش‌های طاقت فرسای روحی ، همچون سربازی بودم که از بمباران بی امان دشمن، خود را به سنگری دور از خط مقدم و امن و عمیق رسانده و در این جان پناه ، فرصت فکر کردن به مسائل عادی و خوشایند را دارد ، برای بیشتر زنان با شرط سلامت خانواده پدری ، تا سالها پس از ازدواج ، منزل مادر آرامش بخش روحی آنها هست و پس از اینکه فرزندان آنها بزرگ شدند ، اینبار خانه خودشان، همان ماوای برگزیده ای است که تسلی دهنده آلام روحی و تامین کننده حس امنیت روان آنها می‌باشد.  
گرچه در خانه پدرم آسوده و راحت بودم ،
ولی فکر و ذکرم نزد امیر بود، امیری که احتمالا در وسط  عزاداری یک چشمش خون و یک چشمش نگاه سنگین مردمی میشد ، که باید آنرا میدید و تحمل میکرد ،  با وجود رنج حرفهای نیشداری که در آنروز میشنید ، میبایست سکوت کرده و برای پاسخ دم بر نمی آورد.
تا کجا صبوری و ایستادگی؛ حال درونش را خوب می‌فهمیدم ،که ذره ذره داشت آب میشد و شاید اگر بر همین منوال نیز پیش میرفت روزی  چنان محو میگردید که گوئی هرگز او جائی در اقبال زندگی ما نداشته و همچون مردگانی که سالهاست وجود ندارند به فراموشی و محاق در ذهن سپرده میشد.
چون خود را در این نامرادی و ناکامی در ادامه حیات لذت بخش ، و بدون زجر و رنج مقصر می‌دانستم ، نمیتوانستم از آسودگی موجود در منزل پدری بهره بگیرم ولذا هر روز چند بار به امیر پیام میدادم و جویای حال خودش و مادرش بودم، و از غذا خوردن و سرکار رفتنش سوال میکردم و از او خواستم که شبها را در منزل مادر بخوابد ، او می‌گفت در حال تهیه و تدارک وسایل ترحیم برای پنجشنبه هستم .
در ذهنم امیر را مجسم میکردم که تا روز پنج شنبه دیگر حالی به احوال نخواهد داشت ،چه می‌شود کرد کسی از تقدیرش خبر دار نیست،
ما آدمیان گاهی چنان غرق در نعمات میشویم که برایمان محزون شدن و دچار مهلکه شدن ناممکن فرض میشود و بهمین دلیل زبان به نکوهش کسانی میگشائیم که به زعم ما ، قادر به جلوگیری از رخدادهایی بوده اند که احمقانه نخواسته اند از آن رهایی یابند ، در صورتیکه چنین نیست و وجود واژگانی همچون تیره بخت و بداقبال و سیه روز و بدبیار و ....... موید این مطلب هست که هر لحظه ممکن است شخصی و یا خانواده ایی نیکبخت را دچار عوارضی ناخوشایند نماید .
من نیز با نزدیک شدن به روز ختم ، و یادآوری ماجرائی تلخ که همچون عبور با پای برهنه از خارزاری می مانست که تیغ های آن در بدنم فرو رفته و بجا مانده بود ، برای خارج کردن آنها نیاز به گذر زمان و به تبع آن ، عمر پر بها داشتم ، عمری که با ارزش ترین نعمتی است که خداوند بما ارزانی بخشیده  و حیف می‌باشد که اینگونه در بروز مصائب ، ناخواسته هدر رود .
 گرچه گاهی شبها با خانواده بیرون شام میخوردیم و روزها را با باران و خواهرم فخری به تفریح در پارکها و تفرجگاهها میرفتیم و او برایم حرفهای بامزه و خنده دار میزد، ولی هر شب تا سر بر بالین می‌گذاشتم با هجوم افکار کابوس مانند ، دوباره زخمهای روانم تازه میشد.
روز پنج شنبه سایه سنگین غم چنان بر دوشم سنگینی میکرد که به بهانه سردرد سعی داشتم از رویارویی با اعضای خانواده پرهیز کنم ، شب به امیر زنگ زدم و پس از احوالپرسی و چند تا سوال از او ، متوجه شدم که دل و دماغ حرف زدن را ندارد و خیلی زود با گفتن اینکه خسته هستم ، گوشی را برویم قطع کرد.
شادی درون انسان باعث میگردد که کلمات زیبا بر روی زبان روان شده و با لحنی خوش آیند بیان گردد و مدتها بود که همسرم از من دلخور و کلمات بامزه و شوخی‌های زناشویی از وجودش رخت بر بسته بود، روزهای بعد که زنگ میزدم به من میگفت ؛ اگر دوست داری یکی دو ماه در کرج بمان، اما احساسی در دلم می‌گفت با اینکه امیر اخلاق و افکارش پریشان می‌باشد ولی نیاز دارد که در کنارش باشم ، از تهران برای همسرم لباسهای خوشرنگ و شاد و سوغاتی گرفتم و کمتر از یکماه در کرج ماندم ، سپس از پدرم خواهش کردم که بلیط اتوبوس برایم تهیه کند که به تبریز بروم، مادرم و فخری اصرار زیاد به ماندنم تا آخر ماه کردند ولی چمدانم را بفوریت بسته و با دخترم که نزدیک به سه سال داشت حرکت کردیم.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش دهم

پست توسط جعفر طاهري »

​بازمانده بخش- دهم
وقتی صبح روز جمعه از ترمینال با گرفتن تاکسی به خانه رسیدم، با فشردن زنگ اصلی ، امیر در را برویم باز کرد و برای حمل اثاثیه مان بداخل کوچه و جلویم آمد ، تقریبا سر حال و پر شور و نشاط دیدمش و بهمین خاطر بسیار خرسند شدم ، مرا که بوسید دخترش را با یکدست بغل کرد و با دست دیگر ، چمدان و ساک را که از دست من گرفته بود ، بداخل آسانسور آورد و قبل از ورود بمنزل از حال و احوال من و خانواده ام پرسید ، پس از شنیدن پاسخ من ، از وضعیت روحی او و مادرش سوال کردم و گفت خوبیم و بد نیستیم ، دست و صورتم را که شستم و سایر لوازم را از چمدان خارج و جاگیر کردم ، سوغاتیهای او را بهش دادم ، پیراهن آبی باز ، دوخت زوج با نخ درشت و دکمه های فلزی برنجی و دو جیب با کاور و دکمه هایی مسی با شکل سر ببر و تیشرتی یقه دار صورتی رنگ ، سه دکمه صدفی و همچنین پیراهن سفید برای زیر کت و تیشرتی سورمه ای ریز بافت با ستاره های کوچک قرمز و بدون یقه جلو هفتی و یک شلوار کتانی خاکی رنگ ترک برایش تهیه کرده بودم، بابت لباسها و سلیقه انتخابم از من تشکر کرد و گفت: امروز مسافر بودی و خسته ای ، برای نهار از بیرون کباب می آورم، سبزیجات خشک شده ایی را مادر داده بود از ساک بیرون آورده و در کابینت آشپزخانه جا سازی کردم، و آنروز را تا قبل از صرف ناهار استراحت نمودم، شب سوال کردم آیا خاله ات هنوز نزد مادر هست ، سرش را به علامت تایید تکان داد و سپس گفت : خاله دلتنگ بچه هایش است و میگوید مدت زیادی نمی مانم و چند ماه دیگر میروم، بر خلاف هیجان و شادمانی که با دیدن ما ناگهان برایش ایجاد شد ، با گذشت روز مجددا در چهره اش همان افسردگی و پژمردگی قبلی دیده میشد، ولی هیچی به رویش نیاوردم ،صبح که از خواب بیدار شدم تا برایش صبحانه آماده کنم متوجه شدم به سرکارش رفته ، برای نهار خورشت قیمه و چلو بار گذاشتم، وقتی زیر شعله اجاق را کم کردم به فرشته زنگ زدم و با کمی سوغاتی همراه با باران نزدش رفتم ، فرشته نیز دختری حدود سه و نیم ساله داشت که با دخترم سرگرم شده و بازی میکردند، پس از اینکه از هر دری با هم گفتگو کردیم ، به من گفت هنوز شوهرت غمگین هست و روحیه اش برنگشته و افسردگی دارد و شانه هایش افتاده است ، بهتر است هر جور شده او را مجاب کنی تا با تو نزد روانشناس برود و با تجویز دارو خوب شود، گفتم اینبار تلاش خودم را برای متقاعد کردن او مضاعف میکنم و حتما همین کار را میکنم و از فرشته خداحافظی کردم و منزل خودم رفتم و به دخترم غذا دادم، اما خودم تا ساعت سه منتظر آمدن شوهرم شدم که با هم غذا بخوریم، دخترم را برای خواب بعد از ظهر خواباندم، پدرش ساعت سه رسید و دوشی گرفت و به اتفاق هم غذا خوردیم و وقتی او رفت که بخوابد، من در و دیوار خانه را تمیز کردم، سپس عصرانه ای آماده نمودم و با بیدار شدن دخترم ، او که تلویزیون را برای دیدن کارتن روشن کرده بود همسرم نیز بیدار شد ،بعد از صرف چای و شیرینی آماده رفتن به منزل مادرش شد، و گفت ؛ شاید شام را در کنار آنها بخورم، من بخاطر اینکه روحیه از دست رفته اش را دوباره بدست بیاورد و سرخوشیش باز گردد، گفتم اشکالی ندارد، تا هر زمانی که خواستی بمان و اگر ترجیح می‌دهی که باران را با خودت ببری تا او را آماده کنم ، که گفت چون خرید دارم فعلا نه .
امیر برای خرید مواد غذایی برای خاله و مادرش به  بازار رفته بود و پس از تحویل وسایل به آنها تا ساعت هشت در کنارشان مانده بود.
و هشت ونیم با یک بسته سبزی خوردن بخانه مراجعت کرد و گفت؛  مادر شیر برنج درست کرده بود بخاطر اینکه دوست نداشتم نخوردم، چون ما مانده غذای ظهر را خورده بودیم، برایش املت درست کردم که با نان و سبزی میل نمود، پس از جمع کردن سفره ، گفتمش وقت دکتر روانشناس برایت میگیرم ،چون خیلی کم حرف شده ای، و افسردگیت زیادتر از قبل شده، گفت : ولم کن من فورمم اینجوری هست، بهش توضیح دادم، تو اون امیر قبلی که همیشه شاد و سرحال بود‌ و حرفهای امیدوار کننده به این و آن میزد دیگه نیستی، آهی کشید و گفت؛ با این همه مصیبت معلومه که خورد شده ام ، چهار چوب ظاهری جسمم وجود دارد اما روح و روانم از درون درب و داغون است، گفتم باید قبول کنی که تحت معالجه قرار بگیری ، رو بمن کرد و گفت ؛ دیگه خوب شدنی نیستم، دستهایش را گرفتم و بوسیدم و با تضرع از او خواستم بخودش کمک کند و گفتم شما تنها برای خودتان زندگی نمیکنید، چرا که آینده دخترم و من در گروی رفتار شماست، سکان کشتی زندگی ما نیز در دستهای شماست، و اگر سالم نباشید نمیتوانید  ما را به درستی به سر منزل مقصود برسانید، پس بخاطر ما هم که شده باید پیش روانشناس برویم، در جوابم گفت؛ درونم پر از آشوب و فکر و خیالاتی منفی هست و مدام دچار حالتی هستم که بی اختیار از آنچه که در اطرافم میگذرد گاهی اطلاعی ندارم ، گوئی روی بخش خاکستری مغزم را لایه ای ضخیم پوشانده بطوریکه چنان بدون روزنه و دسترسی به خاطرات شاد و شیرین گذشته هست که فقط قادر هستم ، مصائب و تلخی های پیش آمده را مدام بیاد آورم و از رنجش بی امان چنین رخدادهایی ، در کابوسهای شبانه در غرغابی سیاه برای بالا آمدن و نفس کشیدن دست و پا میزنم و وقتی به پائین می‌نگرم میبینم که به یک پایم خواهرم و به پای دیگرم پدرم چسبیده است و تلاشم را برای نجات خود خنثی میکنند ، هیچ دارویی گذشته مرا درمان نمیکند و هرچه برای تغییر و گریز از سرنوشت شوم خودم و شما دست پا میزنم در باتلاق نکبت بار آن بیشتر گیر میکنم و دیگر انگیزه و هدفهایم برای ادامه حیات مرده و نگاه مردمی که مرا می‌شناسند  روی من سنگینی میکند، آنقدر کم سن و جوان نیستم که خود را بتوانم به بی خیالی بزنم و هر روز که می‌گذرد و جلوتر میرویم تنش و فشارهای بیشتری در روح و روان پریشانم احساس میکنم بطوریکه مهار و اختیار خود را برای تصمیم گیری های جزء نیز ، نمیتوانم در دست بگیرم .
گفتم یعنی چه؟ اختیارت را تا رفع مشکل و معالجه بمن بسپار ، اشک ریزان گفت؛  از من بگذر، داغم را با حرفهایت تازه نکن.
آن شب و پس از آن چند بار دیگر نتوانستم برای مشاوره و یا رفتن نزد روانکاو مجابش کنم، روزها و ماهها از پی هم میگذشتند ، پس از رفتن خاله ، شوهرم هر بعد از ظهر تا دیر وقت نزد مادرش میماند و پس از برگشت ، بدون هیچ‌گونه صحبت و حرفی با من، به رختخواب برای خواب می‌رفت تا روز مرگی تکراری و ‌کسل کننده خود را با رفتن به سرکار آغاز کند ، شور و نشاط مدتها بود که از خانه ما رخت بر بسته بود و من نیز کارهای روزمره خودم را انجام میدادم ،
چند بار تلاش کردم به واسطه امیر و بعد با پادرمیانی همان خانم همسایه ، به دست‌بوسی مادر شوهرم بروم ، اما چنان اوضاع روحی او نامساعد بود که با پرخاشگریش هرگز پذیرای من نشد ، و حتی دیگر حاضر نبود نوه خودش را نیز ببیند ، برای دخترم دلم می‌سوخت که میان پدر و مادری گیر افتاده بود که با سردی زیر یک سقف با آنها زندگی میکرد و فاقد دریافت نشاطی که از سوی والدین که نیاز طبیعی هر کودکی هست ، بود ، بنا به توصیه و گوشزد فرشته خانم که از فضای غم انگیز منزل ما خبر داشت و دیدن اینکه وقتی باران نزد دختر آنها برای بازی می‌رفت ، حاضر به برگشت به منزلمان به آسانی نبود ، من نیز شروع به گذاشتن آهنگهای کودکانه و شاد ، برای عوض کردن جو سنگین و خفقان آور خانه کردم و با همراهی باران هنگامیکه پدرش سر کار بود می‌خواندیم و میرقصیدیم ، اینگونه میخواستم از این وضعیت بیرون بیایم ، به این نتیجه رسیده و میدانستم امیر دیگر با ما همراهی نمیکند ، ولی دخترم حق زندگی خوب را داشت و من باید باران را به هر طریقی شاد و سر زنده نگه میداشتم تا آن شور و شعفی که لازمه بقای زوجین ، از طرف زن هست ، در او به ودیعه بگذارم ، شاید او نیز بعدها مانند من ، اسیر مردی شود که با رفتارهای غیر متعارف ، شاد و خوب زیستن را از خودش و خانواده اش دریغ کند و وظیفه من بعنوان یک مادر است که راه زیبا زندگی کردن را به فرزندم بیاموزم تا او نیز چنین کاری برای فرزندش انجام دهد ، اگر رفتار من مانند امیر بود در این وسط تکلیف دخترم چه میشد، پس تمام هم و غم خود را صرف آموزش خوبی و آرزو و نشاط و کامیابی و سرخوشی برای او میکردم ، زندگی یک نوع جهش رو به جلو هست ، گرچه از هرطرفی موجهای منفی بسویمان روانه میشود ، اما اگر توانستیم سوار بر این موجهای پس زننده شویم ، زورق زندگیمان را در دریایی که ما را به جزیره آمال خود میرساند ، بدرستی رو به جلو و در مسیر صحیحی هدایت کرده ایم و با توکل به خدا و کسب امید از او ، خود را از غرق شدن نجات خواهیم داد . از آنجائیکه احساس میکردم ناخدای کشتی زندگیم ضعیف و خود را شکست خورده می پندارد، بناچار سکان زندگی را در دستان خودم گرفتم تا دخترم را از گرداب برهانم.
بیش از ششماه از فوت پدر شوهرم میگذشت، زندگیمان به روال عادی ولی بسیار محزون و تکراری سپری میشد، فصل تابستان زیبای تبریز
فرا رسیده بود ، و خنکای هوای موجود در سایه درختان باغها و پارکهایش ، انسان را از نشستن در خانه بیزار میکرد، گردش و تفریح در چنین هوای آزادی ، روح و جان دوباره ای در کالبد و قالب آدمها میدمید، بارها از امیر خواهش کردم بخاطر دخترمان یک روز تعطیل ، نهار و یا شام خود را در پارکها و یا یکی از باغهای اجاره ای بگذارنیم،  همین حرکتهای جزئی و کوچک ، اصل و ماهیت زندگی است و برای ادامه حیات امیدوارانه به ما نیرو و انرژی لازم را میدهد، اما متاسفانه شوهرم هر بار با عذر و بهانه ای برای بیرون رفتن با ما طفره می‌رفت و با ما همنوائی نمیکرد، به ناچار من دخترم را بدون همراهی پدرش به پارک و یا خیابان میبردم.
یکروز فرشته به من و سارا که همسایه طبقه بالای سرمان بود گفت ؛ برای دور همی زنانه و بازی دستجمعی بچه ها اگر موافقید روز جمعه به پارک نزدیک منزل برویم، شوهرم شیفت کار شده بود و از پنجشنبه تا شنبه رست( بیکاری) داشت و تا روز جمعه یکروز مانده بود، جهت خرید مواد سالاد الویه او را به بازار فرستادم، روز جمعه ساعت ده که از خواب بیدار شدیم ، ضمن خوردن صبحانه برای نهار ، هوس آب دوغ خیار کرده بودیم، نزدیک ظهر یک ظرف کوچک ماست وکمی دوغ و شیر و خامه و چند دانه تربچه نقلی و سه دانه خیار رنده شده ویک کوپ گردو خورد شده و یک کوپ کشمش و چند دانه گل محمدی و سبزی نعنا و پونه خشک و نمک و با فلفل سیاه که یک کاسه سفالی بزرگ شد  برای نهار در یخچال گذاشتم ،و سپس شروع به پختن سینه مرغ جهت سالاد الویه کردم ، ساعت دو خوراک الویه آماده شده را دو ظرف جداگانه گذاشتم، یکی برای شام شوهرم و دیگری که بزرگتر بود برای بردن به پارک و روی ظرف بزرگ را با گوجه و خیار تزیین کردم،
سفره نهار را پهن کرده و با تلیت نان خشک در آب دوغ خیار ، نهار خود را خوردیم، معمولا سالی دو سه بار در تابستان این غذا را می‌خوریم و خیلی بهمان میچسبید. قرار بود ما خانمها حدود ساعت چهار با ماشین فرشته خانم به پارک برویم ، سفره ناهار را جمع کرده و ظرفها را شستم و سپس بساط چای و سالاد الویه و تخمه و نان لقمه و بشکه آب و زیرانداز سبکی را در سبد پیک نیک پلاستیکی گذاشتم ، لباسهای بیرونی باران را به پدرش دادم تا تنش کند و خودم نیز دوشی گرفتم و آماده رفتن شدم، به چهره امیر که نگاه کردم متوجه شدم خیلی درهمه ، روی به همسرم گفتم؛ امروز دوباره پکری و زیاد حرف نمیزنی ؟ بنظرم بهتره بری بیرون و کمی پیاده روی کنی تا از این کسالت در بیای ، بعد برو پیش مادرت و سالاد الویه را با او بخور، سالاد الویه برایتان زیاد گذاشته ام، قراره  ساعت هشت شب به منزل برگردیم، در تائید شنیدن حرفهایم چون مثل همیشه دمغ و کم حوصله بود فقط سری تکان داد ، به او گفتم سبد سنگین است، لطف بکن آن را تا پشت در آسانسور بیار ، الان کفشهایمان را پوشیده و آماده میشویم و میرویم، موقعی که سبد را برایم داخل آسانسور گذاشت، بهش گفتم من کلید منزل را بهمراهم دارم، اگر کاری نداری ما رفتیم ، خدا نگهدار، ابتدا یکقدم به عقب رفت سپس سریع برگشت و دستش را به در کشوئی آسانسور گرفت و اجازه نداد که در بسته شود ، بعد زیر لبی چیز نامفهومی را به آرامی گفت که نشنیدم و بلافاصله نیم خیز شد و نگاهی طولانی و خاصی به باران کرد ، انگاری که میخواست او را بغل کند و ببوسد ، کاری که مدتها بود انجام نمی‌داد و بنظر میرسید از اینکه اینکار را خیلی وقت هست که انجام نداده ، از بغل کردن دخترش واهمه دارد و بعد در را رها کرد و از آسانسور دور شد ، با حرکت در کشوئی سرم را همزمان برای دیدنش تا آخرین لحظه حرکت دادم و دیدم نگاه بی رمق او اینبار بجای باران به چشمهای من دوخته شده بود، در فاصله پائین رفتن آسانسور به این موضوع فکر میکردم که کاش زودتر خدا آن شادمانی گذشته را به ما برگرداند آیا ما مستحق بخشش بخاطر این کودک که دستش را بمن سپرده نیستیم ، در حیاط آپارتمان ، سارا خانم با پسر چهار ساله اش آرات بهمراه سبدش ایستاده بود، پس از پیوستن فرشته خانم با دخترش با ماشین او بسوی پارک حرکت کردیم، 
باران و آرات را بهمراه کیانا ، بسمت اسباب بازیهای موجود در پارک بردم، تا ساعاتی با آن وسایل ، کودکانمان سرگرم شوند، و برای نظارت روی بچه ها نزدیکترین محل را انتخاب کردیم و بر روی زیراندازی که من آورده بودم نشستیم و با تخمه شکستن و حرف زدن از هر موضوعی خود را سرگرم نمودیم ، سارا خانم چای زعفرانی با نبات سفید آورده بود، و فرشته خانم میوه های تابستانی فصل را در سبدی  چیده بود که به ما برای خوردن چشمک میزدند، فرشته که اضطراب مرا با نگاه کردن پی در پی بسمت بچه ها درک کرده بود ، گفت : نازی خانم ،  نگران نباش من حواسم به بچه ها هست ، تنها مشکل، خوردن تاب به بچه ها می‌تونه باشه که اون هم بخاطر پلاستیکی بودن نشستگاهش و خانمهایی که اونجا هستند ، خطر چندانی نداره ، نیم ساعت بعد متوجه شدم آران و کیانا بدون باران سوار بر آلاکلنگ هستند ، سراسیمه بلند شدم و به جستجوی دخترم رفتم ، سارا خانم نیز بدنبالم آمد ، باران را صدا میکردم و جوابی نمیشنیدم ، دلهره عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت ، فرشته نیز که به کمکم آمده بود دستم را گرفت و گفت : آرام باش ، دخترت در ورودی سرسره لوله مارپیچ نشسته بود و میترسید پائین بیاید و سپس او را که از پلکان سرسره همراه گروهی از بچه ها پائین می آمد نشانم داد ، وقتی سر جایمان نشستیم سارا گفت دختر تو چقدر بیجهت مضطربی ! در جوابش فرشته علت را وجود شرایط و نابسامانی های اخیرم را عنوان کرد .  
ساعتها  از هر دری با همدیگر حرف زدیم و چون تابستان بود پارک از شلوغی جای سوزن انداختن نداشت ، در هر گوشه ای خانواده ای نشسته بودند، در دلم گفتم چه میشد که امیر نیز مثل سایر خانواده ها با ما به پارک می آمد ، بر اثر این فکر سگرمه هایم درهم رفت و یکهو فکر خودم را از این موضوعات که ساعت خوشم را خراب می‌کند بیرون آوردم ، فرشته شله زرد و سارا نیز آش رشته آورده بود، بچه ها که از بازی خسته شدند سفره ای دورهمی انداختیم و شروع بخوردن نمودیم ، در حین خوردن در دهان کودکانمان هم غذا میگذاشتیم و شوخی و جوک خنده ، چاشنی پیش شاممان شده بود، پس از خوردن غذای اصلی که سالاد الویه بود از زحمات همدیگر تشکر کردیم ، و وسایلمان را جمع و در سبدها گذاشتیم، سارا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خانمها میدونید الان ساعت نزدیک به نه شب هست ، تا مردهامون عصبانی نشدند همین الان جمع کنیم و برویم ، با حرکت بسمت ماشین آنشب دلپذیر برایمان به پایان رسید .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش یازدهم - الف

پست توسط جعفر طاهري »

‌بازمانده- بخش یازدهم - الف
پسر سارا در بغل مادرش هنگام برگشت بخواب رفت ، ولی باران و کیانا در کنار من در صندلی عقب بازی میکردند، وقتی به نزدیک منزل رسیدیم فرشته برای باز کردن در پارکینگ چند بار دکمه ریموت را زد و نتیجه ای نگرفت ، خوشبختانه آقا اکبر و آقا رضا که از مردان  همسایه واقع در آپارتمان ما بودند ، در کوچه ایستاده و مشغول حرف زدن بودند ، آقا رضا وقتی متوجه شد که در باز نمیشود با ریموتی که در دستش بود در پارکینگ را برایمان باز کرد و به فرشته خانم گفت : باطری ریموت را عوض کنید ، چون سارا دستش گیر بچه در بغلش بود ، من بجز سبد خودم ، لوازم او را نیز بداخل آسانسور  آوردم، در طبقه دوم بهمراهی فرشته از آسانسور خارج و از سارا خداحافظی کرده و جدا شدیم ، فرشته با نگاه کردن به فاصله زیر در آپارتمان ما که تاریک بود و نشان میداد که چراغها خاموش هستند چشمکی بمن زد و گفت : تو مشکل دیر آمدن نداری چون هنوز شوهرت از منزل مادرش برنگشته ، کلید را چرخانده و در را باز کردم که بداخل بروم ، فرشته یکدفعه بیادش آمد که قرار بود ، از ترشی لیته ای که قبلا درست کرده بود یک شیشه هم که آماده داشت بمن بدهد ، بخاطر همین نگرم داشت تا ترشی را تحویلم دهد ، در همین فاصله باران بداخل آپارتمانمان رفت و متوجه شدم که کلید برق چراغها را زد ، وقتی فرشته شیشه ترشی را بدستم داد ، باران از در بیرون آمد و گفت مامان ، بابا رفته بالا، پیش چراغا داره بازی  میکنه ،  فرشته نیز که کنجکاو شده بود بداخل منزلش نرفت و با لبخندی که روی لبش افتاده بود پرسید ؛ خاله ، با چی بازی میکنه ؟!  باران گفت: بابام داره تاب بازی می‌کنه ، با گفتن دستتون درد نکنه بدون خداحافظی بسمت منزلم رفتم .
مغز ما آدمها چنان پیچیده است که واکنشهای عجیبی دارد ، گاهی کند کار میکند گوئی زمان برای ما ایستاده و برای یک موضوع که تجزیه و تحلیل و یادآوری یک رویداد کوتاه و ساده در حدود یک یا دو ثانیه میتواند باشد ، نیاز به حدود ده ثانیه زمان دارد ، این مورد هنگامیکه در معرض حادثه ایی قرار میگیریم رخ میدهد و میزان عکس العمل ما را بشدت کاهش میدهد بطوریکه ممکن است از فرصت نجات استفاده نشود و گاهی نیز  رویدادهای متعدد و وقایع متنوع طویل را بخاطر آورده، به اصطلاح در کسری از ثانیه ، بررسی و درک و سنجش میکند ، این مورد را در این مثال میتوان درک کرد ، فرض کنیم در منزلی دو نفر خوابیده اند و صبح هنگام بر اثر افتادن یک ظرف فلزی در آشپزخانه با صدای بلند آن از خواب می‌پرند ، اولی برای ما خوابی پیچیده و طولانی را تعریف میکند که در انتهای آن خواب ، تیرآهن های بار یک کامیون را یکجا با سر و صدا بر روی محوطه ای سیمانی خالی کرده اند و ایشان وحشت زده و از خواب بلند شده است و فرد دیگر که صدای افتادن ظرف باعث بیدار شدن او شده ، خوابی را تعریف میکند که پس از وقوع انفجار یک مخزن و فرار او و وقایع و رنجش های متعددی که پس از آن رخ داده ، ناگهان بیدار شده و خوشحال هست که تمام آنچه را که دیده بود، فقط یک رویای بد بوده است ، در دو حالت، صدای بلند افتادن یک ظرف فلزی باعث بیدار شدن و دیدن دو رویا با زمانبندی متفاوت شده و این بیانگر این موضوع است که مغز علاوه بر کند کاری میتواند بسیار تند کار نیز باشد .
پس از اینکه از باران شنیدم که پدرش تاب بازی میکند دچار همان تندکاری لحظه ای مغز شدم و در حالیکه بسمت در منزلم میرفتم ، اینگونه تصور کردم که ای دل غافل، آنقدر نسبت به شرایط روحی همسرت کم توجه بودی و او را آنچنان که میبایست تحت فشار قرار میدادی که بهمراهت برای معالجه و درمان بیامد ، مساهمت نکردی و کار لازم را برای او انجام ندادی تا عاقبت این بی توجهی، منجر به دیوانه شدن او شد و اینک با یک مرد مجنون چگونه میخواهی سر کنی ! ، آیا با این شرایط میتوانم در تبریز بمانم ؟ با فرض امکان معالجه شدن با توجه به اینکه بیماریهای روحی دیر درمان میشوند، حتما امیر اینبار کار خود را از دست میدهد و عاقبت من و این کودک چه میشود،  به عقب که برگشتم سر فرشته خانم که وانمود می‌کرد در آپارتمانش را بسته است دیدم و برای خودم و امیر متاسف شدم که مضحکه این و آن خواهیم شد و می‌دانستم که بلاخره فرشته از جنون همسرم با دیگران حرف خواهد زد ، دست باران را با غیظ کشیدم و در آپارتمانمان را ، به شدت بستم .
بمحض ورود چشمم به امیر افتاد که با طناب خود را حلق آویز قلاب پنکه کرده بود و جریان باد پنجره باز اتاق خواب، او را همچون پاندول به چپ و راست حرکت میداد ، چهار پایه ای که برای دسترسی به بالای کمدها داشتیم در زیر پای او وارونه افتاده بود ،  باران بسمت پاهای آویزان پدرش رفت و به او گفت ؛  بابا بیا پایین ،  جیغی ممتد کشیدم ، ناگهان چشمانم سیاهی رفت و دچار ضعفی شدید شدم و با گرفتن دسته درب آپارتمان ، در باز شد و بداخل راهرو و در کنار ورودی آسانسور ، بصورت نیمه هوشیار افتادم ، و بدون حس درد فقط رد خون گرمی که موهایم را خیس مینمود را درک میکردم ، لحظاتی بعد ابتدا صدای همهمه همسایگان و سپس چهره شان را که نگاهی کوتاه بمن می انداختند در هاله ای از غبار می‌دیدم که آنها بدون توجه سریع از بالای سرم عبور می‌کردند تا بداخل آپارتمان ما سرک بکشند .  
با شروع  درد ناشی از خوردن به زمین ، آن حالت شبه بیهوشی از سرم پرید و فهمیدم ، امیر من ، به آخر خط خود رسیده بود و دیگر توان همراهی با ما را نداشت .
تا با کمک دستانم از حالت درازکش به وضعیت نشسته درآمدم، دخترم باران به آغوشم پناه گرفت و سرش را در میان بازوانم پنهان کرد ،با کمک یکی از خانمهای همسایه بلند شدم و از شدت اندوه اتفاقی که دیدن آن حتی برای غریبه ای دشمن نیز سهمگین است ، دچار بغضی فرو خورده شدم که اجازه گریه کردن را از من سلب کرده بود ، اکبر آقا به خانمها گفت که مرا از آپارتمان دور کنند ، فرشته دستم را گرفت و به سمت منزل خودش برد ، دقایقی بعد صدای آژیرهای متنوعی را می‌شنیدم که حکایت از آن داشت که در این کوچه شخصی مرده است ، و بعد صدای پاهایی که تند و تند از راه پله ها بالا و پائین می‌رفتند و مردانی که با صدای بلند دستورها و فرامینی را مکرراً بازگو می‌نمودند ، روی مبل نشسته بودم و فرشته که همسرش در راهرو بود نگاهم میکرد ، در چنین شرایطی هیچ کلامی جز سکوت نمی‌تواند تسلی دهنده مصیبت زده باشد ، از شدت وجود چنین غمی جانکاه ، گوئی که چشمه اشکم تمام شده باشد ، با دیدگانی که در کاسه خشک حدقه  ، بدون پلک زدن ، فقط دیوار سفید روبرو را نگاه میکردم و در این انتظار جانفرسا ، همچون کودکی بودم که زمان به پایان رسیدن آنرا نمی‌دانست ، شوهر فرشته در آپارتمانشان را باز کرد و افسری جا افتاده همراه او بداخل منزل آمد و لحظاتی من و دخترم باران را که اینک از خستگی ، سر بر دسته مبل نهاده و خوابیده بود نگاه کرد و بدون هیچ پرسشی رو به آقا ناصر کرد و گفت ممنون، کافیست ، فعلا کاری با ایشان نداریم .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش یازدهم - ب

پست توسط جعفر طاهري »

‌بازمانده- بخش یازدهم - ب
قبل از اینکه همسر دوستم به آپارتمانشان برگردد ، ابتدا صدای آژیر آمبولانس شنیده شد که کوچه را ترک میکرد و بعد کم کم افراد انتظامی نیز پس از پلمب کردن درب منزل ما ، از آنجا رفتند ، شوهر فرشته با یک تکه کاغذ وارد منزل شد و به خانمش آهسته گفت؛ هم اینک باید به پدر ایشان زنگ بزنم ، فردا ساعت سه بعد از ظهر نیز بر حسب این یادداشت ، میبایست دوستت به اداره آگاهی برای پاسخ به چند سوال مراجعه کند ، آقا ناصر با گرفتن شماره موبایل پدرم از من ، با او تماس گرفت و خود را معرفی کرد و هنگامیکه راجع به اتفاق رخ داده حرف میزد ، برای او موضوع قابل باور نبود ، ناچارا شوهر فرشته برای تائید گوشی را نزدیک من آورد ، به پدرم گفتم بابا ، نازی هستم ، امیر خودش را کشت ، آقا ناصر به پدرم که دچار لکنت شده بود با گفتن اینکه نگران دخترت و بچه اش نباشید آنها نزد ما در امنیت هستند تسلی خاطر داد و از او خواست که به تبریز بیاید ، پدرم در پاسخ گفت؛ چشم الساعه، امشب براه میفتم .
وقتی زخمی عمیق بر پیکر ما وارد میشود ، قوای دفاعی حیاتی ما ، برای جلوگیری از ترس ، که باعث افزایش فشار خون و در پی آن خونریزی بیش از حد میشود ، با وجود اینکه تعداد زیادی عصب ، درد حاصل از بریدگی را به مغز منتقل میکنند ، اما بخاطر اینکه ، بتوانیم با تصمیم غیر شتابزده و صحیح خود را نجات دهیم ، هیچگونه دردی را حس نمیکنیم ، در ضمن دچار نوعی رخوت میگردیم که آرامش حاصل از آن ، باعث می‌گردد ، خود را از پیش آمد بدتر برهانیم ، در شرایط بحرانی روحی نیز ، انفعال و سستی عملکرد فکری ، باعث میشود که مغز ما ، که با هجوم بارهای منفی بسیار زیاد روبرو شده ، برای جلوگیری از تضعیف که منجر به جنون میگردد راهکارهای عجیب خود را برگزیند ، مثلا برای شخص نظاره گر باور کردنی نیست که فردی را در کریدوری برای تیر باران میبرند و او در حال شمارش موزاییک‌های هست که بر روی آن پا میگذارد ، پس از خارج شدن از این رخوت است که درد آن زخم عمیق و یا واقعه حزین را درک می‌کنیم و من در محل و شرایطی بودم که نمی‌توانستم با چنگ زدن به موهایم و یا جیغ کشیدن و گریه کردن این درد جانکاه را که با سرد شدن آن زخم گرم، لحظه به لحظه بیشتر میشد از خود کم کنم . 
با خوراندن تعدادی قرص آرامش‌بخش ، گرچه از تنش و هذیان در آن شب بی کسی ، رهانیده شده بودم ولی چشمم از پنجره ای که پرده آن پس بود ، تا نزدیک سحر ، بدنبال رد آذرخشهایی که سینه آسمان تاریک را آماج حملات خود کرده بودند ، برهم نرفت و با نزدیک شدن صدای تندر و شروع بارش باران بخوابی عمیق فرو رفتم . 
ساعت حدود ۹ صبح بود که با صداهایی که از پدر و مادرم می‌شنیدم بیدار شدم ، بمحض اینکه خود را در بغل پدرم رها کردم ، گریه بی امانی که از بغض فرو خورده دیشب در گلویم مانده بود، با صدای زیاد و سرازیر شدن اشکهایم ، آن غم پنهان شده را برای همسایه مهربانم آشکار کرد ، فخری و حمید نیز آمده بودند ، فخری که با دیدن نوار زرد رنگ اخطار ورود ممنوع از طرف پلیس به در آپارتمان ما ، تازه از علت حرکت ناگهانی خانواده مطلع شده بود ، غمگین در گوشه دیوار چمباتمه نشسته و مرا که سر بر شانه مادر گذاشته بودم نگاه میکرد ، و به حرفهای آقا ناصر که برای پدرم از اتفاق دیشب تعریف میکرد ، گوش میداد .
پدرم حمید را برای گرفتن اتاقی در یک مسافرخانه گسیل کرد ، سپس به من و مادر گفت پس از برگشت حمید ، همگی شما به همراهش به مسافرخانه میروید ، من به اتفاق آقا ناصر به منزل شیری میرویم تا اگر کسی پیرزن بیچاره را از جریان خودکشی پسرش مطلع نکرده ، به آرامی آگاه کنیم و بعد از ظهر بهمراه نازی به اداره آگاهی میروم.
در اتاق کوچک مسافرخانه ، باران که از دیدن مادر بزرگ و دایی و خاله خود ، خوشحال شده بود ، مشغول به خودشیرینی و خودنمایی بود ، او حتی مورد توجه خاله فخری نیز قرار نمی‌گرفت و به تبعیت از سن و سالش این موضوع را درک نمی‌کرد ، یک درخت هر چه سالها بر آن بگذرد ، بدون صرفنظر از برش در تنه آن ، با تعداد شاخه هایش ، نموداری از هویت گذشت زمان را اقرار میکند ، ولی در انسان گرچه گذشت ایام و زمان ، تعدد رفتار و بروز شخصیتهای متفاوت را باعث میشود ، ولی پدیده ای بنام عاقلمندی ، سرپوشی میشود که کشف این چند گونگی رفتاری ، معمولا فقط توسط همسن هوشیار ، ممکن میگردد و در این زمینه باران کم سال، آنچنان که باید نمی‌توانست پی به  غمگین بودن خاله و فامیل ببرد.
پدرم وقتی برگشت حدود ساعت یک ظهر بود ، همراه خودش ، غذای ما را از یک بیرون بر ، آورده بود ، هنگام صرف غذا گفت : که همان دیشب با عمو رشید تماس گرفته و او را مطلع کرده و با شوهر فرشته وقتی به در منزل شیری رفته بود ، تقریبا همزمان با عمو رشید و بستگانی دیگر از آنها و خاله امیر که او نیز فهمیده و بهمراه پسرش آمده بود ، روبرو شده و پس از اینکه زنگ منزل را زده بودند ، پیرزن با دیدن اینهمه آدم ، پی به وخامت اوضاع برده ، و بدون اینکه کسی به او بگوید ، با توجه به شرایط روحی بد پسرش ، متوجه شده بود که اتفاقی برای امیر افتاده ، خصوصا اینکه شب قبل نیز امیر به منزلش نیامده بود ، و وقتی خاله گفت رودم رودم رودم امیر جانم ، عزیزم امیرم ، جوانم امیرم ، نازنینم امیرم ، دیگر لزومی نداشت برای گفتن ماجرا جنبه احتیاط را برگزینیم و عمو رشید به زن برادرش خودکشی امیر را پس از ورود بمنزل گفت ، وقتی همهمه عزاداری زنان فروکش کرد ، مادر امیر رو به من گفت ؛ دخترت عروس شومی برای ما بود و پا قدم نحسی داشت و ندانسته بنا به شخصیت شما ، او را انتخاب کردیم و ببین چگونه خانواده ما را تار و مار کرد ، همانطور که او ما را متلاشی و نابود کرد من نیز هر طور شده قسم میخورم به آه دل پسر و دختر و شوهرم تا او را کفن نکنم راحت ننشینم ، ببین دخترت با من چه کرد که امروز بر اثر خشم نمیتوانم برای مرگ پسرم حتی گریه کنم ، پدرم گفت بدون اینکه بتوانم حرفی بزنم بناچار مجبور شدم مجلس آنها را سریع ترک کنم . 
وقتی پدر مرا میدید ، که همچون کشتی مستحکم و مجللی بندرگاه منزل او را ، بقصد دریایی با سرنوشتی ناشناس ترک کردم و اینک بادبان شکسته و با سینه ای که پهنه امواج ، تخته های آنرا متلاشی کرده و بسختی سرپا ایستاده بود ، چون او می‌دانست کوچکترین تندبادی آنرا واژگون و به قعر دریا میبرد ، پس از آن گفت : دخترم ما آدمها همگی در یک مسیر برای طی کردن زندگی میرویم و در این راه با وجود اینکه گاهی بی راهه را انتخاب نمیکنیم ، خارهایی هست که ممکن است مدام به پای کسی برود و دیگری از آن در امان باشد ، اینکه گفته شود وجود فلانی برای ما نحس و شوم هست واقعیت ندارد و برای آن هست که اتفاقهای رخ داده را از خود مبرا کرده و به شخصی با عنوان تقصیر کار بیندازند ، خداوند با بخشیدن جان به ما ، حامی همه ما در این راه هست و از صدها گزند و بلا محفوظ مان مینماید و اگر چنین حوادثی ناگوار ، پشت سرهم ، برای یک خانواده رخ میدهد ، علت فقط یک فرد نیست که با اطلاق نمودن شوم به او ، وی را مقصر بشماریم ، چنین خارهای مصیبت زا در مسیر همه ما هست و تنها راه ، بعلت عدم شناخت از آینده ، پناه آوردن از این شر و بلا به خداوندی هست که آلام روحی ما را تسکین بخشد ، پدرم با اشاره به باران گفت ؛ شاید من و تو در جاده زندگی در هیچ چاه و چاله ایی برای استمداد نیفتیم ولی ممکن است بعدها فرزندانمان چنان گرفتار شرایط بد و بدتر شوند که آرزو میکردیم ؛  کاش بخشی از  ناراحتی هایی که بر آنها حادث خواهد شد ، برای کاهش فشار بر آنها ، نصیب ما میشد ، تو مقصر صد درصد وقایع نیستی ، آنروز که گفتم از مهوش پروا بکن و از او دوری بنما ، بعلت این بود که متوجه شدم آنچنان که باید قابل کنترل نبود و رفتارهایش با موازین اجتماعی ما همخوانی نداشت و عاقبت اگر تو نیز هیچ مداخله ای در کارهایش نداشتی ، چون فاقد آن حیا و عفتی که در ذات زن هزاران سال هست که نهادینه شده ، بود ، شاید راه بی بازگشت خطا را آنقدر تکرار میکرد و شخصیت متزلزل خود را در معرض این و آن برای ارضای خودنمایی قرار میداد تا عاقبت بشکلی دیگری میمرد ، برای مردن  لزومی به مرگ حیاتی نیست و اگر از نظر اجتماعی نیز بمیریم ، تفاوتی با زیر خاک رفته نداریم . 
بهر حال به دلایلی تشخیص میدهم که بهتر است تبریز را فعلا بهمراه ما ترک کنی تا حداقل از تهدید و اولتیماتوم مادر شوهرت نیز در امان باشی ، سپس مرور زمان باعث میشود که تصمیم دیگری برای ادامه محل زندگی خودت و دخترت بگیری.        
بعد از ظهر که به اتفاق پدرم به آگاهی رفتیم ، مسئول مربوطه فرمی را که در آن سوالاتی موجود بود در اختیارم گذاشت و پاسخهای آنرا نوشتم ، سپس افسر نگاهی به آن انداخت و با توجه به گزارشات پزشکی قانونی و پلیس ، مبنی بر شهادت افرادی که در آپارتمان ما حضور داشتند ، من را مبرا از سو ظن در رابطه با غیر خودکشی دانست و با اظهار تأسف از حادثه پیش آمده ، کلید آپارتمان را از کشوی میز خود خارج کرد و بمن داد و گفت؛ منتظر نامه اعلام زمان حضور در دادگاه برای یکسری مقرارت قانونی باشید ، ما دیگر کاری با شما نداریم ، سپس جواز دفن پزشکی قانونی را که روی میز بود ، تحویلم داد و با پدر که در راهرو با شانه های خمیده و موهایی که گرد سفید زود هنگام پیری بر روی آن نشسته و منتظرم بود به مسافرخانه برگشتیم.  
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش یازدهم - ج

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش یازدهم-ج
عزیزی را از دست داده بودم که خاطره و تاثیر وجودش بعلت یادگار و بازمانده او ، هرگز به فراموشی سپرده نمیشد . 
برای زنان گرچه مرگ فرزند بسیار دلخراش و جانکاه است ، اما گذشت ایام و سالها ، بمرور فراموشی عدم حضور را عاقبت باعث میشود ،  در حالیکه فقدان و فوت همسر اینچنین نمیباشد ، وقتی زنان ، مردی را با عنوان شوهر از دست میدهند ، در ابتدا مصیبت وارده آنچنان که باید ، سخت و جانگداز باشد ، نیست ، زیرا در شخصیت فیزیکی و اجتماعی مرد ، داشتن قدرت برتر و حمایت معنوی و مالی دائمی از خانواده ، او را عاری از مظلوم بودن ، برای دلسوزی مینماید ، و در مواردی زن با وجود تمکن و عدم نیاز به حامی مالی ، و یا نداشتن نگرانی و هراس از آینده تیره برای خود و فرزندان نیز حتی اگر بهره مند باشد ، با این وجود ، بصورت مداوم ، نبود همسرش را خصوصا از نظر معنوی و اجتماعی همواره احساس میکند و این عامل بهمراه سایر جزئیاتی که در منزل و یا بیرون ، معمولا یک مرد از پس انجام آن کار بر می آید ، چنان زن را مستاصل میکند که امکان فراموشی را از او سلب مینماید .
با وجود وقایع و شرایطی خاص که برایم پیش آمده بود ، در مقابل با خانواده همسرم و مردمی که ما را می‌شناختند ، چه رنجهایی روحی که کلام نمی‌تواند آنرا بیان کند ، تا خاکسپاری امیر و برگشت به همراه خانواده به کرج که نداشتم ، تشخیص پدر صحیح بود و اگر سعی میکردم
بخاطر رفتن به سر مزار شوهرم مقاومت کنم و در تبریز بمانم ، احتمالا اوضاع روحیم آنقدر آشفته میشد که نه تنها از پس نگهداری از باران بر نمی آمدم ، بلکه ممکن بود من نیز راهی را که امیر برای پایان دادن به زندگی خود انتخاب کرده بود ، برگزینم .
در آن ایام روزهای طولانی و ملال آور ، برای من تمامی نداشت و هیچ ‌گزینه مفرح ، باعث نمیگردید که تبسم بر لبانم بنشاند ، چرا که ناخوداگاه با احساسی توام با گناه نمی‌توانستم خود را برای حتی شادی زودگذری ببخشم و هر دم به یاد امیر می افتادم که در گوری نمناک و سرد خفته ،  دلم می‌سوخت که او مانند مردانی نبود که اصطلاحا آرد خود را بیخته و الک خود را آویخته بودند ، یعنی هر آنچه که باید بعنوان یک انسان انجام میداد و سپس بر اثر کهولت سن از بین میرفت ؛ امیر در عنفوان جوانی ، با افشای راز توسط من ، در شرایطی قرار گرفت که اگر تاثیر محیط بر او شدید نبود ، اینک زنده بود و از موهبت و نعمات جوانی همچون دیگران بهره مند میشد .
با وجود اینکه پدرم با نصایح اندیشمندانه خود در آن برهه زمانی سخت ، سعی بر آن داشت که احساس گناه مرگ آن سه نفر را از من بزداید ،  در مقابل گفتمانهای منطقی او ، که همچون دژی مستحکم مرا از تاراج ، یغماگران روح و روان می‌رهانید ، متاسفانه بخاطر ضمیر ناخوداگاه و گناهکار پنداشته خود ، قادر به پذیرش آن مطالب نبودم، بهمین علت وقتی متوجه گردید که نمی‌تواند ذهن مرا مجاب نماید ، ناچار شد که مرا برای روان درمانی نزد روانپزشک ببرد ، چون مشاهده کرده و معتقد بود که آنچه برای کسب آرامش بمن میگوید ، غیر تخصصی هست و کاربرد آن برای شخصی که اینچنین گرفتار گناه به زعم خودش ، قتل سه نفر هست ، بی اثر میباشد ، نتایج تفکر برآمده ناشی از روح سرد و افسرده و شکسته من که تنها راه نجات از این شرمساری را ، رها شدن از قید زندگی و انتخاب خودکشی می‌دانست ، پس از شروع درمان تغییر کرد و امید به ادامه زندگی نه فقط بخاطر دخترم باران ، بلکه برای ماندن خودم ، تقویت شد و آن دژی که به پندار پدرم نیاز داشتم، توسط پزشک معالجم ساخته شد و از افکار خودکشی که مذموم ادیان و اجتماع هست رهانیده شدم .
با شرایطی که داشتم مجبور شدم برای مراسم چهلم شوهرم نیز در تبریز نباشم و تقریبا یک ماه بعد به اتفاق برادرم حمید و با خواهرم فخری به زادگاه دخترم برگشتیم ، در همانروز فرشته و سارا و دیگر همسایگان زن ، برای تسلی نزدم آمدند ، سه روز بعد یکی از آقایان همسایه که در واحد هشت آپارتمان ما ، با شوهرم همکار بود ، پس از اطلاع حضور من در منزل ، جهت کمک آمد و برگ فوت نامه بهمراه مدارکی دیگر را ، برای دریافت مستمری از تامین اجتماعی گرفت و با توجه به شغلی که در همین رابطه در کارگزینی داشت ، قول مساعد داد که هر چه سریعتر مواجب و مقرری من و دخترم را برقرار نماید ، به اینصورت پدرم از جانب ما ، تحت فشار کمتری قرار می‌گرفت و می‌توانستم استقلال مالی نیز داشته باشم ، از آنجائیکه معمولا بخشی از آشنایان با ظاهر دوست ، در واقع دشمنانی هستند که نمی‌توانند آرامش یا خوشبختی را در ما ببینند ، برای فرو نشاندن عقده های حقارت  ، با زدن برچسبهای زیبا و دروغین بر کارهای ناپسند خود ، بلاخره دست بکار شدند و با وجودی که بجای روز پنجشنبه ، من در میانه هفته به سر مزار همسرم میرفتم ، موضوع برگشتم به تبریز را به گوش مادر شوهرم رساندند ، پیرزن را نیز وادار کردند که از من شکایت کند ، بهمین جهت ، بجز رفتن به کلانتری ، یک جلسه دادگاه ، در رابطه با رفع مقصر قلمداد شدن من به قتل ، به دادگستری نیز رفتم و وقتی خانم شیری ، نتیجه ای از شکایتش که برحق نیز نبود ، نگرفت ، در پلکان راهرو خروجی در حالیکه یکنفس مرا فحش میداد و تهدید میکرد ، ناگهان بسمتم حمله کرد و با هل دادن من ، باعث شد به پائین بیفتم و علاوه بر مجروح شدن سر و صورت و شکستن استخوان ساعد دستم ، مچ یک پایم نیز در رفت ، با این وجود برای اینکه ، دچار کش و قوس های دیگری نشوم ، از همان لحظه کوتاه آمده و با بخشش ذهنی ، پیگیر شکایت از او ، با وجود صورتجلسه ای که مامورین نوشته بودند ، نشدم ، چون پدرم قبل از رفتن به تبریز گفته بود ؛ بهتر است فعلا نروی ، و دور باشی ، بگذار آتشی که خرمن خانواده همسرت را گرفته خاموش شود و به تو سرایت نکند ، مجبور شدم به فخری که با من مانده بود بگویم ؛ که از شکایت شدن و مصدوم شدنم به خانواده چیزی نگوید .
با دریافت اولین فیش مبلغ مستمری ، وقتی با دسته چک جدیدی که گرفته بودم به بانک رفتم ، متوجه شدم بعنوان یک زن ، چقدر ناشی هستم و نمیتوانم از پس فهم ، چگونگی انجام مسائلی ساده که برای بعضی از خانمها ، براحتی آب خوردن هست ، برآیم ، بر حسب اتفاق ، با ورود یکی از خانمهای شاغلی که در کوچه ما بود و او را میشناختم ، مشکلم حل شد ، پس از سلام و احوالپرسی با او ، ضمن نشان دادن دسته چکم  پرسیدم ، برای گرفتن پول چکار باید کنم ، و با راهنمایی او نزد صندوق رفتیم و طرز پر کردن برگ چک را نشانم داد .
نبود امیر برای دخترم با وجود اینکه خیلی کم با او بازی میکرد ، محسوس شده بود ، بیچاره با دیدن قبر پدرش تصور میکرد بابا در کارخانه ایی که زیر زمین هست کار میکند و حتما موقعی که او خواب است بمنزل می آید و سپس دوباره زمانی میرود که هنوز بیدار نشده ، توجیه مرگ برای کودک کم سن مشکل هست و تنها کودکانی پذیرای وجود نیستی و مرگ میشوند که با چشم خود ، آنرا به تعداد زیاد همانند وقوع جنگ شهری دیده باشند ، می‌دانستم برای باران آرام آرام خاطره پدر و چهره او رنگ می‌بازد و به بوته فراموشی سپرده میشود ، گاهی برای چنین کودکانی ، برادر بزرگ و یا دایی ، نقش پدر را پیدا میکنند و کودک تا مدتها تصور مینماید پدر او ، برادر و یا دایی او است ، بر مبنای آنچه‌ که مسلم است وجود یک پدر سالم ، برای حمایت مادی و معنوی کودک الزامی هست ، بخششهای مکرر پدر ، همچون تکیه گاهی هست ، که دیوار خشتی ، خشک نشده و نرم نااستوار فرزند را ، برای سر و قد کشیدن در جامعه ، چون وجود معماری در پای کار ، او را مطمئن مینماید و عزت و اعتماد نفس را برایش سبب شده و به اینصورت راه اعتدال توسط فرزند برگزیده میشود .     
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده-بخش دوازدهم- الف

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده- بخش دوازدهم -الف 
برادرم حمید دو ماه بعد بخاطر رفتن به دانشگاه به کرج برگشت اما فخری پیشم ماند ، کماکان همسایگانم فرشته و سارا نزدم می آمدند و برای آنها قابل تاسف بود که در چنین سن کمی همسرم را از دست داده و بیوه زن شده بودم ، مادر بودن و غریزه ایثار با مدد دریافت مستمری همسرم ؛  باعث شد که حس برانگیختگی زنانه را در خود بکشم ، چون نمی‌خواستم فرزندم دچار مشکلاتی شود که پس از ازدواج مجدد من رخ میداد ، بهمین علت آستین همت را بالا زدم تا برای دخترم نقش پدر را نیز داشته باشم ، و در این انتخاب ، ایثار و از خودگذشتگی تنها راهی بود که می‌توانست باران را از گزند حوادث پیش رو بر حذر کند ، گرچه چنین فداکاریهایی مورد تقدیر و ستایش کلامی افراد جامعه هست اما در بیشتر موارد دستگیری و همیاری وجود ندارد و گاهی آزاری که زنان در پی کشف رازهای خانوادگی خود از این دسته افراد میبینند ، مانند تکه سنگهایی از صخره سخت می‌باشد که جلوی چرخ زندگی آنها پرتاب و آسایش روانی و یا راههای دریافت مالی بی دغدغه آنها را بر هم می‌زند.
می‌دانستم که دریافت مستمری ، کفاف رفع نیازهای ما را تا دو سه سال اول را میدهد و سپس با افزایشهای جزئی به نسبت ترقیعات دستمزد سالیانه شاغلین ، وسع مالیمان را برای خرید از بازاری که پیوسته قیمتهای آن بیشتر میشد ، کم و پائین می آورد ، ولذا به فکر افتادم شغلی برای خودم دست و پا کنم تا با بزرگ شدن دخترم و دریافت حس قیاس و تفاوت با دیگران ، سرخورده نشود ، بنابراین اعلانهای استخدامی صاحبین کسب را می‌خواندم و با رجوع به آنها ، متوجه میشدم مبلغ پیشنهادی آنقدر کم بود که بخش بیشتری از آن بابت کرایه رفت و آمد به محل کار میشد ، و یا پس از مصاحبه و اطلاع از وضعیتم ، پی میبردم که صاحب کار ، بدنبال تمنیات و مطامع شخصی خود نیز می‌باشد ، یکشب خواهرم فخری با اشاره به تابلوهایی از چهره باران در اتاقش ، بمن پیشنهاد خوبی داد ، او گفت تو همیشه نقاشیهای خوبی میکشیدی ، سپس دستم را گرفت و پای تصویری که از امیر در کنار درخت سیب کشیده بودم برد و از من خواست که چند جلسه کلاس آموزش نقاشی بروم ، او گفت : میتوانی تابلوهای نیمرخ افراد را با مناظری در پشت زمینه آن کشیده و بفروشی .
استعدادم در نقاشی چهره و طبیعت با مداد رنگی خیلی خوب بود ، داستانهای مصوری از حیوانات جنگلی را در چند ورق کاغذ می‌کشیدم و سپس شب هنگام آن قصه تصویر دار را برای باران نشان داده و می‌خواندم ، به اینصورت نام حیوان را یاد می‌گرفت و بخواب نیز می‌رفت ، ولی تاکنون با آبرنگ و سایر مواد بر روی بوم ، کار نکرده بودم ، پیشنهاد فخری خوب بود و نیاز داشتم آموزش لازم را ببینم ، نقاشی مثل ریتمها و هارمونی بدن در ورزش ژیمناستیک میباشد با این تفاوت که موزونی حرکت دست و انگشتان از دید ناظر پنهان هست و شباهت به پیانیستی که با زدن بر کلیدها ، نت‌های موسیقی شگفت انگیز را اجرا میکند نیست ، حرکتی است پنهان در ذهن ، که قبل از نشست مداد و یا قلمو ترسیم در فضا میکند و سپس بدون نیاز به تفکر حرکتهای دست بر روی بوم انجام میپذیرد ،سختی هر دو کار گفته شده را برای آمادگی ندارد ، نوع نگاه نقاش عمیق است و آنچه از زوایا و انحنای اجسام در پیرامون خود میبیند ، به خاطر سپرده و هنگام کار دچار تشویش و مشغله ذهنی نمیشود و مچ دست ، حرکات خود را به تبعیت از تصاویری که نقاش در ذهن میبیند ، به موزونی اجرا میکند . 
موسسه ایی که کلاسهای آموزشی و استاد خوبی را داشت پیدا کردم ، فخری می‌توانست در غیابم  ، از باران نگهداری کند ، اگر کسب و کارم می‌گرفت دیگر نیازی نبود از منزل خارج شوم و می‌توانستم اتاقی را برای تابلوها و لوازمم آماده کنم ، به اینصورت اگر خواهرم ما را ترک میکرد مشکلی ایجاد نمیشد ، پس از ده جلسه ، همه آنچیزی را که برای کارم نیاز داشتم یاد گرفتم ، و قادر بودم ترکیب رنگها را حتی بهتر از استاد که مرد بود، انجام بدهم ، علت نیز چشمهای زنانه ام برای تفکیک و تشخیص بیشتر رنگ بود ، سوژه کارم در منزل ، فخری و باران بودند ، سپس دوستانم فرشته و سارا و بعد همسایگان و آشنایانی که می‌دانستند نقاشی میکنم ، فخری چند وقت بعد به کرج بازگشت ، احساس میکردم کشیدن پرتره نبایست شبیه به عکس باشد ، به اینصورت عکس بهتر از نقاشی میشد ، آدمها نمی‌توانند همانند هنرپیشگان چهره های متفاوتی از خود بنمایش بگذارند ، بهمین علت هنگامیکه عکس میگیرند ، اغلب رضایت خاطر از تصویر خود ندارند ، اگر بتوانستم بجز عکسی که تحویلم میشد تا آنرا نقاشی کنم ، کمی از خصوصیات اخلاقی و آنچه که هویت و من شخصیتی آن فرد را متمایز و می‌ساخت در تصویر بگنجانم ، مطمئنا ، اثر هنری و تابلویم در اتاق خواب نصب نمیشد و در بهترین نقطه پذیرایی جای می‌گرفت ، وقتی رندی و فهم جزو نقاط برجسته یک شخص هست ، و یا مهربانی و عطوفت ، و یا ایثار و دستگیری ، و یا غرور و کبکبه ، میتوانی بعنوان نقاش آنها را در بوم بنشانی ، شاید دیگران از این چهره خوششان نیاید ، ولی حتما مقبول سوژه با درک احساسی از تصویر خود خواهد شد و با تحویل تابلو بجز حق الزحمه خوب ، چون در پذیرایی و در معرض دید قرار میگرفت، نوعی آگهی مجانی برای سفارشهای بعدی، توسط رویت کنندگان آن داشتم ، چند ماه بعد بیشتر مشتریهایم بجز خود شیفتگان جوان ، آقا و خانمهایی بزرگ سال بودند که میخواستند وجود خود را در منزل حتی وقتی نیستند در قابی ثابت نشان دهند ، با درآمد خوبی که از پرتره کشی داشتم ، نقش و اثر مستمری بیمه، در رفع نیازهای مالی مان کمرنگ شده بود ، پدرم کماکان اصرار داشت که بهتر است تبریز را ترک کنم و با فروش منزل آپارتمانی در کرج بخرم ، و من برای داشتن استقلال نمی‌خواستم که به کرج بروم ، بهر حال بعنوان یک زن می‌دانستم که پدر و مادر با حس قیم بودن ، دخالتهایی مهربانانه که شاید مورد قبولم واقع نمیشد ، در موردم احتمالا اجرا میکردند ، بجز کار پرتره با زمینه مورد نظر مشتری ، با توجه به سرعت و مهارتی که پیدا کرده بودم پس از خواندن اعلانی برای فراخوانی نقاشان گمنام ، با هدف برگزاری گالری ثابت جهت فروش تابلوهای آنها ، شروع به خلق آثار هنری دیگری نمودم ، سوژه را از بازار سرپوشیده تبریز و کسب و کارهای مختلف انتخاب میکردم ، برای بعضی ها که می‌دیدند ، زنی دست دختر بچه ایی را گرفته و ده دقیقه به یک نقطه خیره شده و سپس میرود ، احتمالا سوال بر انگیز بود که هدفم از انجام اینکار چیست ، خوشبختانه مردم شهرم بسیار با شخصیت و از شعور اجتماعی بالایی برخوردار بودند و نیاز به پرسش را بدون مطرح کردن با من اگر لازم میدیدند در ذهن خود حلاجی و استنتاج میکردند . با ارائه‌ی پنج تابلو به گالری ، عنوان نقاش برتر را کسب نمودم و بجز فروش تابلوها از مدیریت نیز مبلغی پاداش دریافت کردم .
جسم امیر گرچه در نزد ما وجود نداشت و خاک در حال پوسیده کردن آن بود ، اما وجودش را گاهی به وضوح در حرکاتی خاص و حتی نحوه بیان بعضی از کلماتش را در بازمانده او می‌دیدم و احساس میکردم نزدم هست و با چشمان دخترش بمن نگاه میکند ، در چنین مواقعی شعفی عجیب مرا فرا می‌گرفت و خستگی کار و نگهداری از باران را از من می زدائید ، شاید این همان توالی حیات فرد در وجود فرزندش هست که او را نامیرا میکند ، و نیاز به این نامیرایی ، راز حیات برای بقای نسل هست.  
با پس اندازی مناسب ، قصد داشتم سالگرد دوم همسرم را با آشنایانی که اینک پیدا کرده بودم ، برگزار کنم ، یکشب به مادر زنگ زدم و از او خواستم که کمی زودتر در موعد و تاریخی که گفتم به تبریز بیاید ، او دقایقی بعد گفت ؛ به اتفاق پدر و حمید و فخری می آیند .    
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش دوازدهم - ب

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش دوازدهم -ب
یکروز به بنگاه معاملات ملکی سروش پور که تقریبا نزدیک محله مان بود رفتم و سوال کردم که برای فروش آپارتمان چکار باید بکنم ؟ ایشان گفتند الان برای فروختن زمان مناسبی نیست ، اگر یادتان بیاید هنگامیکه خواستید از موجر آپارتمان را بخرید ، سعی کردم که فروشنده با قیمت مناسب آنرا به شما واگذار کند ، گفتم حرفتان را قبول دارم اما میخواهم بدانم برای فروش چه چیزهایی را باید ابتدا آماده کرد ، پرسید آیا سند از همسرتان بنام شما منتقل شده ؟  گفتم : بله ، در جوابم فرمود نگران باقی قضایا نباش خودم برای پرداخت عوارض و بدیهای مالیاتی در آن موقع اقدام میکنم و مبلغ درصدی که حق العمل کارم می‌باشد از شما ، چون آشنا هستید کمتر از دیگران میگیرم ، با توجه به اینکه اتفاقا یکی از همسایگان طبقه پنجم ساختمانمان ، آپارتمانش را بتازگی در این بنگاه فروخته بود ، سروش پور از قیمت روز مطلع بود و حدود قیمت نزدیک به واقعی را برایم مشخص کرد ، و بمن گفت که برای فردا چه مدارکی را آماده کنم تا او بیاید و نگاهی کلی به منزل نیز بیندازد و آنها را همراه خود برای اطلاعات دادن به مشتریها ببرد ، در پاسخش گفتم فعلا قصد فروش ندارم ، فقط میخواستم چگونگی انجام کار و مظنه قیمت را بدانم ، بهر حال موقع لازم به بنگاه شما مراجعه میکنم ، هنگام رفتن ،آقای سروش پور گفت ؛ اتفاقا مادر شوهر شما نیز حدود چهار هفته پیش منزلش را به بنگاه ما برای فروش سپرده ، چون خانه ایشان با ابعاد بزرگ و ویلایی هست ، قیمت آن زیاد میباشد و مشتری برای آن خیلی کم داریم ، اما فروش آپارتمان شما بخاطر ابعاد کوچک و ارزان بودن آن ، حداکثر در کمتر از یکماه انجام میشود ، پس از برخورد خوب و پاسخ مناسب سوالم از ایشان تشکر کرده و براه افتادم ، با خودم گفتم برای من که تصور مینمودم کسی مرا نمی‌شناسد ، برعکس آقای بنگاه دار نیز کاملا خانواده ما را میشناسد ، امیر همان سال اول با وام بلاعوض شرکت ، و کمک پدرش همراه با پس اندازی که داشتیم ، صاحب خانه را راضی بفروش آپارتمان به ما کرده و بنابراین در این بنگاه معامله انجام شده بود .
هرگز فکر نمی‌کردم که از تبریز به این زودی  دلزده و خسته شوم ، وقتی بعنوان یک زن همراه شوهر خود به تبعیت محل کارش به هر شهر حتی کوچک و پرت و دورافتاده ای میرویم ، به آن محل که گاهی زادگاه فرزندانمان نیز میشود ، بخاطر مسکن و خانواده ، تعلق خاطر پیدا میکنیم و در نگاهمان احساس دیدن غریبه هایی  که آنجا را همچون بیغوله ای میبینند ، نداریم ، و این را نمی‌دانستم که وقتی زنی فرزندان کوچک دارد ، آنها در ابتدا ، احساس تعلق مکانی به زادگاهشان را ندارند و پس از بزرگ شدن این تعلق خاطر در آنها کم کم ایجاد میشود و همچنین اگر آن خانم شغلی ثابت یا متمرکز واقع در آن بخش را نداشته باشد ، پس از مرگ همسرش ، خیلی سریع از بودن در آنجا ، بشدت هراسناک میگردد ، خوشبختانه شهر همسرم کوچک و غیر جذاب نبود و با وجود زیبایی های مسحور کننده و توریستی آن ، کم کم من نیز با گذشت زمان، گرچه آنچنان دچار اضطراب و دلتنگی برای خانواده مادری نشده بودم ، اما احساس میکردم دیگر نمی‌توانستم خود را قانع و دلگرم ماندن در تبریز بنمایم ، ولذا به پیشنهاد پدر فکر میکردم و قصد داشتم پس از مدتی کوتاه ، بار سفر ببندم و به کرج کوچ کنم ، حتما خانم شیری نیز میخواست به کرمانشاه برگردد و وجود سه قبر از عزیزانش ، دیگر قادر به پایبندی او در این شهر نبود ، چند بار تلاش کردم توسط آن خانم همسایه مهربان ، باران را برای دیدن مادر بزرگش بفرستم ، تا بلکه با بودن در نزد او کمی از غصه تنهایی رهایی یابد ، اما نپذیرفت و حاضر نشد او را که بازمانده پسرش بود کماکان ببیند ، حتما نیاز به زمان بیشتری بود تا کینه ایی که از من بخاطر پر پر شدن عزیزانش بدل گرفته بود کاهش پیدا کند .
یک شب لباسهای امیر را مرتب کرده و همه را در کارتونی جا میدادم تا بلکه آنها را به نیازمندی بدهم ، در آن هنگام با بوسیدن و بوئیدن آنها ، بگریه افتاده بودم ، سرم را که بالا آوردم دیدم باران که اینک پنجسال داشت ، در قاب در ایستاده و دارد نگاهم میکند ، وقتی پرسید ؛ مگر بابا این لباسها را نمی‌پوشد ؟! مجبور شدم به دخترم بگویم که بابا نزد خدا رفته و آن کارخانه ایی که در ذهنش در زیر زمین ساخته بود و انتظار دیدن پدرش را یکروز با بیدار شدن پیش از موعد داشت ، ویران کردم ، در جوابش که با بغض گفت ؛ پس کی بابا بر میگردد ؟ سکوت کردم ، سپس گفت اگر او نمی آید ، بیا تا ما با هم برویم پیش خدا ، به او گفتم بابا هرگز بر نمیگردد ، این ما هستیم که معلوم نیست کی و چه زمانی به او بپیوندیم ، دخترم بیا کمکم بکن تا لباسهایش را بسته بندی کنیم و آنها را ‌ببخشیم . سپس اشک چشمان باران را پاک کردم و گفتم ؛ عزیزم گریه نکن ، روح پدرت همیشه همراه و مواظب تو هست ، من بزودی برایت یک نقاشی میکشم که در آن ، تو و بابا در یک چمنزار بهشتی که در دوردست‌های آن ، جویبار و جنگلی وجود دارد ، دست در دست هم هستید ، و از تو میخواهم این تابلو را در هر شهر و هر جای دنیا که رفتی همیشه در دیدرس منزلت بگذاری ، تا کسانی که نزدت می آیند ، بدانند تو نیز پدری ، همچون خدائی زمینی داشتی .
باران گفت : مامان تصویر خودت را هم در آن نقاشی بهشتی برایم بکش ، دوست دارم و میخواهم یک دستم نیز در دست تو باشد ، به او گفتم : عزیزم شاید خدا و یا کسی نخواهد تصویرم همراه شما دو تا ، در آن تابلو باشد ، دخترم ، مامان ، اگر از دید کسی گناهکار باشد ، شاید این تابلوی نقاشی ، روزی پاره و یا گم و گور شود ، تصویر خودم را هم اندازه شما دو نفر ، اما در تابلوی دیگری میکشم ، و در آن تصویر دستم را بسمت دستت دراز کرده ام ، وقتی بزرگ شدی ، و روزی فرا رسید که تشخیص دادی ، میتوانی تابلو تصویر مرا از چمدان و یا گنجه ات بیرون بیاوری ، و هر دو نقاشی را با هم جفت کنی ، و در یک قاب بگذاری ، آنوقت ، دقیقا میبینی ، دستت را من نیز گرفته ام . باران نمی‌توانست درک کند چرا نبایست تصویر من در آن تابلو باشد.
خود را گناهکار نمی‌دانستم ، چون واقف به این موضوع بودم که حوادث را ، گاهی ما عمدا رقم نمیزنیم ، بلکه وقوع آنها ، شبیه به تاسی هست که ارقام خوب و یا بد را ، بنا به شانس و یا به عبارتی مصلحت ، با عنوان تقدیر برایمان ریخته میشود ، در اینکه تلاش برای خوب بودن و مقاومت ، میتواند مسیر زندگی ما را عوض کند، شکی نیست، ولی ممکن است تا انتهای عمر ، نصیب ما هیچوقت اعداد جفت شش نشود ، در اینصورت برای رنج نکشیدن ، بهتر است ، سازگاری را پیشه کنیم ، و چشم بر روی اقبال خوش دیگران ببندیم ، تا احساس خوشایندی از آنچه که به ما خدا نصیب کرده و بخشیده است داشته باشیم . 
به او گفتم : بزودی مامان بزرگ و خاله فخری همراه با باباجون می آیند و آنها را میبینیم ، و با دایی حمید میروی شهر بازی ، دخترم ماندن ما  در اینجا دیگر فایده ای ندارد ، مامان احساس پوچی میکند و غربت همراه با نگاه متفاوت دیگران ، جلوه های آنرا بیشتر به نمایش میگذارد،  بهتر است برای همیشه ما به کرج برویم ، تو در آنجا به مدرسه میروی و دوستهای زیادی پیدا می‌کنی و اگر نیک سرشت باشی و خدا بخواهد ، عاقبت خوبی خواهی داشت.
پدرم قول داده بود برای سالگرد دوم همسرم  یکهفته زودتر با خانواده بیاید ، در واقع او میخواست با زود آمدن خلا و تنهایی مرا پر کند و احساس خوشایند داشتن فامیل را در شهری که در آن غریب بودم رفع نماید ، پس از آمدن آنها منزل سوت و کور ما که تنها نور و صدای آن ، چهره زیبای باران و قهقهه های او بود ، در آنروز روشنتر شد ، دخترم با خودشیرینی هر آنچه را که یاد گرفته بود ، پیش آنها انجام میداد و باعث میشد پدرم که شیفته و مفتون او بود بیشتر او را تشویق کند و ببوسد ، مثل سال قبل برای همکاران امیر در مسجد محل و برای خانمها ، در منزل مراسم بزرگداشت را برگزار کردیم و در آنجا از یکی همسایگان فهمیدم که خانم شیری به کرمانشاه رفته چون احتمالا نمی‌خواست توسط یک واسطه خود مختار ، تحت فشار آمدن به منزل من قرار بگیرد ، پدرم را در جریان فروش آپارتمان و تصمیمم به آمدن به کرج قرار دادم ، و او که متوجه شده بود کمی مردد هستم گفت ؛ دخترم کار خوبی میکنی ، نگران این نباش که ممکن است برادرت مزاحم زندگی شخصی و استقلال تو یا دخترت با احساس مالکیت ناموسی شود ، من قبلا با او در این موارد بطور کامل صحبت کرده ام و تفاوت ناموس پرستی و حمیت واقعی و تجربی از خانواده را ، با نوع بظاهر صحیح ، اما پر از ایراد  از دیدگاه یک جوان را ، برایش تشریح و تفسیر نموده ام و اینبار نمی‌گذارم با تعصبات دگم و بی جا ، که یکبار باعث شد بنیان خانواده ات از هم بپاشد ، کسی مزاحم کار و امورات خصوصیت شود ، قبلا نیز به تو گفته بودم بهتر است بیایی ، ولی اصرار نکردم تا خودت در این عزم ، راسخ شوی.
قیمت متراژ آپارتمان را که بنگاهدار اخیرا بمن گفته بود به پدرم گفتم ، او پس از مراجعه به بنگاه‌های همجوار متوجه شد که ارزش گذاری صحیح بوده و نزد آقای سروش پور رفت و از او خواست برای فروش به مشتری همکاری کند و مورد موافقت قرار گرفت ، مثل دفعه قبل فرمودند کمی دست نگهدارید تا خودم خبرتان کنم چون بزودی به علتی که از آن آگاه هستم قیمتها در تبریز بیشتر خواهد شد و میتوانید آپارتمان خوبی در محل بهتری در کرج برای دخترتان خریداری کنید ، پدرم که ایشان را نیز در مراسم بزرگداشت دیده بود گفت : سروش پور آقای با شخصیت و معتمدی هستند و لزومی ندارد حتما موقع فروش آپارتمانت ،من به تبریز بیایم و ایشان همه کارها را بطور شایسته به نفع مشتری و فروشنده انجام میدهند ، سه روز بعد خانواده با بجا گذاشتن خواهرم فخری که تمایل داشت مدتی نزد ما بماند ، به کرج رفتند .      
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش دوازدهم - ج

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده-بخش دوازدهم -ج
مصمم بودم استقلال کامل در زندگی داشته باشم و از تکیه مادی و عاطفی به مردی دیگر با تقویت ارکانهای معنوی در خود پرهیز کنم ، با وجود جوانی و نیازهای عاطفی و جنسی نمی‌خواستم شخصی را بعنوان همسر ، در حریم خانواده راه بدهم ، بدون شک با وقوع تجارب بد در دیگران ، ممکن بود بعدها که دخترم بزرگ شود دچار آسیب گردد ، البته عدم نیاز مالی و کسب و کار خوبم ، به پشتیبانی از انتخابم دامن زده بود ، گرچه مادرم در نصایح خود ، همچون زنان بی پناه پیشین ، اصرار داشت که باران را نزد خود نگهداری میکند و بهتر است سایه بالا سری ، برای رفع حوائج خود داشته باشم ، اما تصمیم غیر عجولانه و قطعی بود و راجع به مشکلات آتی ، بحد کافی ، زمان برای بررسی کم و کیف آن داشتم و عامل هیجان‌های عاطفی زود گذر را مد نظر قرار نداده بودم ، باران مادر میخواست ، و من نمی‌توانستم بگذارم زنی مسن نقش مادر را برایش داشته باشد ، به اینصورت برای باران پدیده تفاوت دو نسل ، تبدیل به تفاوت سه نسل میشد و از آزار روحی عدم درک متقابل والدینش ، دو چندان رنج میکشید ، فداکاریم شبیه به خواهران راهبه تارک دنیا در یک دیر پرت ، با بستن درهای نعمات زمینی بر روی خود نبود ، میخواستم بطور غریزی و طبیعی مثل یک مادر رفتار کنم ، و بار مسئولیت نگهداری از فرزندم را یک تنه عهده دار شوم و شانه کسی را خم نکنم ، مفاهیم این موضوع که گاهی از رنج کشیدن ، بعلت فقدان انگیزه شادمانه برای ادامه حیات ، ناخوداگاه همچون قهر کرده ها از خود آزاری لذت می‌بریم ، و آنرا در چنین مواردی با عناوین فداکاری و اسامی  مختلف میستائیم ، را درک میکردم و از اثرگذاری آن در جانفشانی های بی حاصل که در واقع دستاورد افسردگی هستند ، بی‌خبر نبودم ، و چون نمی‌خواستم از این انتخاب به ظاهر  غیر اجتماعی ، بعدها برای منت گذاری بر فرزند ؛  خودم و یا دیگری بهره ببرد ، بهمین علت در اوقاتی که در آتلیه نقاشی نبودم و کار منزل نیز انجام شده بود ، پس از بخواب رفتن دخترم ، در دفترچه ای که اخیرا خریده بودم ، شروع به نوشتن سطوری از زندگی خود که آنرا بیوگرافی می‌نامند کردم که در آن همانطور که مشاهده میکنید ، تا کنون منت بر باران و یا برکسی ندارم و بیشتر رهین محبت‌های آنها هستم ، سینگل بودن با شرایطم و مشکلات مربوط به آن ، اصلحترین انتخاب در این برحه از زمان به زعم خودم بوده و اگر اشتباه است در آینده مشخص میگردد .
با آمدن فخری فرصت بیشتری برای نقاشی پیدا کردم و بجز کشیدن پرتره اشخاص که اینک بخش بسیار کوچکی از کارهایم را به خود اختصاص داده بود ، سفارشات نقاشی دیواری از هتلها و رستورانها را نیز دریافت میکردم ، برس و قلمو در دستم روان و سریع بودند و ترکیب رنگ در عناصر صحنه کشیده شده ، از دید بیننده گان بدیع و محشر میشد .
لذت نقش یادگاری با قلمو های رنگین خود را ، بیش از هر کسی بر در و دیوارها می‌بردم ، رفتن به یک شام مجانی ، در هتل یا رستورانی مجلل ، پس از دریافت دستمزد کارم ، و دیدن چشمهای ذوق زده خواهرم که به تصویر موجود بر روی سالن و یا دیوار لابی ، میخکوب میشد و حیرت‌زده آنها را نگاه میکرد و مدام میپرسید ، نازی اینها را خودت کشیده ایی ؟  آیا عکس و یا نقاشی و یا منظره ای را در مقابلت داشتی ؟  من که چنین چیزی را در منزل و روی میز کارت ندیده ام !!!   برایم جالب و خوشایند بود ، چرا که معمولا نزدیکانمان پی به قابلیتهای موجود در ما نمیبرند و غریبه ها نیز چون ما را ساحره میپندارند ، کارمان همچون نوازندگان و یا نویسندگان برایشان تعجب آور و دور از انتظار نیست . خلق هر هنر تجسمی حاصل نگاه عمیق بصری و تجربی به اطراف هست ، اگر چین و چروکی بر پیشانی مردی را زشت می‌بینید و یا وجود علف هرزه ایی خاردار را در پس منظر بوته گلی زیبا ، نابجا فرض میکنید ، یک ایراد وجود دارد و آن تمایل وسواس گونه به یکدستی تصاویر بدون عیب و نقص هست ، به باغی مهندسی شده اگر بروید از دیدن درختان یک قامت و یک اندازه و به ردیف کاشته شده در ابتدا لذت میبرید و سپس احساس بدی خواهید داشت ، چون این مغایر با چیدمان در طبیعت و پیرامون ما هست ، دیدن صفی از آدمهای با ظاهر بی نقص و هم شکل شرقی ، که بعلت هم نژاد نبودن با آنها ، ما قادر به تفکیک جزئیات چهره شأن نیستیم ، همان یکدستی ناخوشایند را ، در ذهن ما تداعی میکند .
زیبایی بصری در واقع در مجموعه ای از نظم و بی نظمی های موجود هست ، که با فاصله گیری نظم و با نزدیک آمدن شبه بی نظمی گنجانیده شده در آن دیده میشود و من این موارد را برای جذب بیننده رعایت میکردم و با هر تصویری که می‌کشیدم تجربه ای را به ضمیر ناخوداگاه خود می‌سپردم که بعدا با محصول رنگ و کار دستم ، تحسین بیننده را بیشتر از قبل بدنبال داشت و به این شکل خوشبختانه فارغ از غم عاطفی نیز بودم .
فخری که می‌دانست برای مدت کوتاهی در تبریز هستم بمن گفت ، تا شروع کلاسهای دانشگاه در فصل پائیز اینجا میمانم و از باران نگهداری میکنم و میتوانی تعهدات خود را برای سفارشهایت تقبل کنی به اینصورت پس انداز  بیشتری برای انتخاب منزل بهتر در کرج خواهی داشت .
روزهای غیر ملال آور بجز عصر پنجشنبه ها که دیر وقت به قبرستان میرفتیم ، و با ریزش اشک آرامش میافتم ،  پی در پی می‌گذشتند ، یکبار که بر لبه سنگ مزار مهوش نشسته بودم ، خانمی ناشناس آمد و فاتحه خواند ، سپس خود را معرفی کرد ، از همسایگان خانم شیری بود ، بمن گفت : نازی خانم ، دیگر لازم نیست دیر موقع بخاطر رو در رو نشدن با مادر شوهرت به آرامستان بیایی ، یکهفته پیش خانم شیری منزلش را فروخت و اثاثیه اش را جمع کرد و رفت کرمانشاه ، به در منزل همسایگان نیز آمد و حلالیت خواست و خداحافظی کرد و برای همیشه رفت ، او خانم خوبی بود ولی متاسفانه روزگار با او همراه نبود ، خدا بهتان صبر بدهد او سه عزیزش را از دست داد و شما یکی .
از خبری که آورده بود هم خوشحال شدم و هم ناراحت ، بهر حال دیگر لازم نبود نزدیک به شروع تاریکی به محوطه قبرستان بروم و امنیت و آرامشم بخاطر روشنایی روز ، بیشتر میشد. 
شب در منزل ، فخری که با شنیدن این خبر ، تصور میکرد در آمدنم به کرج ممکن است تجدید نظر کنم ، از من پرسید ؛ برنامه فروش منزل را بهم میزنی ؟  گفتم ؛ نه ،  اول شهریور نزد آقای سروش پور میروم و میخواهم که بیاید منزل را از نزدیک ببیند و مدارکی که لازم است به رویت خریدار برساند ، تا آن موقع حدود دو ماه  فرصت دارم ، فخری گفت شاید در این دو ماه پشیمان شوی و همینجا بمانی ، در جوابش گفتم؛  عزیزم من اگر قرار باشد ثابت قدم نبوده و دائم التغییر باشم ، بخاطر عدم مهارت در استقلال ، بهتر است که بیایم و با مامان و بابا زندگی کنم ، غیر قابل تغییر بودن و اینکه بخواهم همیشه یک روال از طرز زندگی کردن را بپذیرم هم ایراد است ، من با روز آمد بودن بشرطی که با طرح کلی و ساختار همزیستی ام ،  مغایرت نداشته باشد مشکلی ندارم ، فقط تغییرات پیاپی بدون تفکر در عواقب آن را قبول ندارم ، سپس او را بوسیدم و گفتم در اینکه میخواهم به کرج بیایم شک نکن ، آنجا تو دیگر با وجود یک خواهر بزرگ تنها نیستی و نیاز خواهرانه ات با حضورم در نزدیکیت رفع میشود و شاید در تو نیز علاقه به ترسیم نقاشی نهفته باشد و آنرا بتوانیم با کمک هم بروز بدهیم ، فخری گفت: در غیابت گاهی بوم های کنار گذاشته طرح های پیشین تو را سفید میکنم ولی نمیتوانم با حرکات موزون چیزی را آنطور که دوست دارم ترسیم کنم ، به او گفتم ابتدا دست از مغز از بخش آگاه آن فرمان میبرد ، در هر حرکت کوچکی دائم هر دو از هم میپرسند حالا چه کنم، اما وقتی تمرین کردی و تجربه اندوختی ، مثل هر کار دیگری ، دست و اندامت نیاز به پرسش از بخش آگاه را ندارند و تحت فرمان هوش تجربی پنهانت قرار میگیرند ، به اینصورت با فراست و بدون رنجش ، کاری را میکنی که گویا نیازی به هوشیاری در آن لازم نیست ، با خنده گفتم در کرج بینهایت زمان در اختیار داریم و به تو چگونگی بدست آوردن مهارت در نقاشی را یاد میدهم ، و میکل آنژی خواهی شد که بجای ترسیم صحنه های از آفرینش بر سقف کلیسا ، دیوارهای سالنها و هتلهایی را هدف قرار میدهی ، و از صاحبانشان که رهبان نیستند ، دستمزد حواله به بعد نخواهی داشت ، بلکه نقدا پول خود را دریافت میکنی. 
در فرصتهای فراغت بدست آمده لوازمی که به آن نیاز نداشتم جمع آوری و در کارتن های مقوایی بسته بندی میکردم و در یک گوشه پذیرایی میگذاشتم و لیست لوازم موجود در آنرا، بر روی یکبرگ کاغذ نوشته و به آن میچسباندم ، فرشته و سارا که برای دیدنم می آمدند میگفتند؛ کار آقا دزده را راحت کرده ای و حتی می‌تونه انتخاب کنه چه چیزی را ببره و یا نبره .
با شنیدن این خبر توسط پدرم او زنگ زد و گفت : ما اینجا اتاقی را برای اثاثیه تو خالی میکنیم تا وقتی منزلت را فروختی ، عجله باعث نشود آپارتمان دلخواهتان را پیدا نکنی ، پدر پرسید؛ حالا انشاالله کی دست بکار فروش منزل میشوی ؟ آیا ماشینتان را هم میفروشی ، برای ماشین گفتم نه . اول شهریور میروم بنگاه ، میخواهم حداقل تا نیمه شهریور تبریز باشم ، چون سفارش کار برای نقاشی دارم و بخاطر نوبت بندی به مشتریهایم لازم است بمانم ، نمیخواهم مجبور شوم هتل بروم ، پدر گفت در اینصورت بهتر است بیست روز زودتر به بنگاه بروی ، سروش پور خریدار را که پیدا کرد ، موعد تخلیه منزل را مثلا در پایان ماه میزند به اینصورت تحت فشار قرار نمیگیری که تندتر از حد معمول ، بخاطر نگرانی از عدم انجام تعهدات کار کنی .
ابتدای مرداد ماه بود و برای اجرای پیشنهاد منطقی پدرم ده روز فرصت داشتم .        
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 353
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش دوازدهم - د

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده-بخش دوازدهم - د
طبق قولی که به دخترم داده بودم ، در ساعات پایانی شب ، قبل از به بستر رفتن ، حدود یک ساعت ، بوم مقوایی و لوازم را در اتاق آتلیه ، بکار می‌گرفتم و چون می‌دانستم باران در آغوش خواهرم با آواز و یا لالایی های او آرام میگیرد ، نگرانی بابت اینکه ذهنیاتم را در آن هنگام بهم بریزد نداشتم ، تصویر خودم را ، چند روز پیشتر ، شادتر از واقعیت موجودم ، در لبه قاب تابلویی با دستی دراز شده کشیده بودم ، اینک کار بر روی تصویر باران در تابلوی پدر و دختر بود، صورت امیر را با لبخندی بر گوشه لب که قرار بود به باران بنگرد شب قبل تمام کرده بودم ، نمی‌توانستم چهره او را همانند کسی که به دوربین و در چشم بیننده نگاه میکند ، بکشم . قبلا چنین تصویری را پس از فوت او ، در زیر درخت سیب کشیده بودم ، آنموقع اینچنین زیر بار گناه ، اعتماد بنفسم را از دست نداده و هنوز خود را آنچنان که باید ، مقصر نمی‌دانستم .
وقتی در برخوردهایمان مرتکب اشتباهاتی ناغافل  و یا کوچک و عمدی میشویم ، به مرور زمان ، بعضی از آنها فراموش نمی‌شوند ، بلکه با افزایش سن ، متوجه میشویم  بار بیشتری از احساس بد ، هنگام یادآوری آنها، بر دلمان مینشیند و خود را در چنین مواردی، گناهکار قلمداد میکنیم ، با اینکه خود را توجیه مینمائیم که شرایط سنی کمی در آن دوران داشته ام و نمی‌توانستم حقارتهای نفسانی خود را ، در قبال کنش موجود ، کنترل نمایم ، این موضوع نمیتواند باعث کاهش آلام و رنج دائمی مان ، با بدست آوردن شریک جرمهای فرضی ، توسط عقل گردد و فقط بطور موقت همانند تزریق یک مخدر ، ذهن آشفته ما را به سمت فراموشی لحظه ای مجددا سوق میدهد و دوباره در زمانی دیگر برای آزار روحی مان بر حسب گفته؛ دنیا ، دار مکافات است ، پیدا میشود. 
آنشب متوجه اشتباهی فاحش، در اندازه تصویر تکی خودم ، در قیاس با باران شدم ، بطوریکه اگر می‌خواستم یکدست باران را پدرش ، و دست دیگر را من گرفته باشم ، لازم بود ، قد و قواره یک دختر ده ساله را ترسیم کنم ، با خود زمزمه میکردم احتمالا علت خطا ، جدا بودن تصویر من بود ، و در صورت جفت کردن ، همچون کلمات نامناسب در ابتدا یا انتهای یک روایت موزون ، با آنها همگون نمیشد . 
ساعات زیادی پای اینکار خصوصی بودم ، دلم نمی‌خواست در آن نقاشیها بازنگری کنم و همانطور که قبلاً گفتم، درد و رنج خاطرات تلخ را که ناخوداگاه وارد ذهنم میشد ، نباید مجددا تحمل میکردم ، ولذا همان سایز دختر ده ساله را انتخاب و اندام آنرا بجز بخش سر ، که فقط طرح بود و نیاز به کار بیشتری داشت را تمام کردم . شب بعد ، هنگام کار بر روی چهره باران ، نیاز داشتم که تصور کنم، پنج سال دیگر ، دخترم چه شکلی میتواند داشته باشد ، با احساسم چهره ایی که او خواهد داشت را می‌دیدم و با قلمو شروع به ترسیم روی بوم کردم ، وقتی کار نقاشی پایان یافت ، باران بسیار جذابتر از زمان حالش شده بود ،  تصویر خودم را از قاب خارج و با تصویر شوهر و دخترم، بر روی سه پایه ای که گیره داشت، جفت کرده و دقایقی طولانی به آن نگاه کردم، هیچکدام از تصاویر منطبق بر واقعیتهای موجود نبودند ، خنده من و خنده امیر و دستانی که هرگز با هم چفت نشدند و بدتر از آن باران بود که طبق تصویر هفت سال پیشتر بدون پدر شده و در اینجا پدر دستانش را گرفته ، ناگهان وحشت‌زده شدم ، نکند دخترم را در ده سالگی از دست بدهم . چرا این فکر به ذهنم خطور کرد ؟  به بهانه امکان از بین رفتن تابلو ، تصویر خود را جدا از آنها بکشم؟! 
آیا ممکن است که تقدیر ، انتهای راه ما را ، با ترسیم توسط دستانم ، به نمایش گذاشته ، و من بدون آنکه اختیاری داشته باشم ، تابلویی علیرغم میل و خواسته خود کشیده ام ؟! .  آیا تعجب آور نیست که تصاویری بسیار بزرگتر از این دو تابلو را میتوانستم هم تراز نمایم ؟! 
میدانستم پیش بینی وقایع پیش رو ، برای من  ممکن نیست ، با اینحال دچار حالت وسواس‌گونه ایی شدم که اضطراب ناشی از آن، چون لحظه به لحظه بیشتر میشد ، بشدت نگرانم کرده بود ، بطوریکه تمایل غیر ارادی ، به پاره کردن تصاویر کشیده شده داشتم ، مثل مسافری که قبل از حرکت ، با شنیدن عطسه یکنفر جا میخورد و هر آنچیزی را که در پیرامون خود میبیند ، تعبیر به عارضه بد پیش رو مینماید ، نقاشی من نیز چنین چیزی را در ذهنم متبادر می‌ساخت ، چرا باید من جدا از آنها باشم ، چرا باید امیر فقط دخترش را نگاه کند و دست او در دستانش باشد ، چرا باران پنج ساله میبایست در تصویر ده ساله باشد ، آیا باران در ده سالگی خود می‌میرد و به پدرش می‌پیوندد و من همانطور که در تصویر جدا هستم ، در واقع دستم را برای استغاثه ، نه برای گرفتن دست دخترم دراز کرده ام ، پس در اینصورت خنده مصنوعی ام برای چیست ؟ ! 
وقتی از جای خود بلند شدم تا نقاشیها را پاره کنم ، فخری به شانه ام فشار آورد و گفت : بنشین ، گفتم ولم کن، میخواهم آنها را پاره کنم و دوباره بکشم ، فخری گفت : بیش از نیم ساعت است که نزدیک به قاب در ایستاده ام و میبینم به اینها نگاه می‌کنی و هر لحظه برافروخته تر از قبل میگردی ، بطوریکه به پاهای خودت چنگ میزدی ، من پیش از اینکه چهره باران را بکشی به این دو تابلو نگاه کرده بودم ، هیچ ایرادی ندارند ، الان که کامل شده و باران را در قامت دختری ده ساله و زیبا میبینم، بنظرم بهتر از این هست که در تابلو کودکی پنج‌ یا سه ساله باشد ، خودت همیشه میگفتی لزومی ندارد در نقاشی ، تمام واقعیت‌های موجود را رعایت کنیم ، آشفتگی روحی تو باعث شده آنرا بدشگون ببینی .
پرسیدم مگر تو میدانی به چه چیزی فکر میکنم ؟ !!
 جوابداد وقتی غرق ترسیم می‌شدی و با نجوا کردن راز دلت را بیرون میریختی ، گوشهایم بی اختیار آنچیزی را که میگفتی میشنید و به همین علت داستان‌ دیشب و امشب را برای باران کوتاه گفتم که بیایم و ببینم ترا چه میشود ، پرسیدم؛ وقتی میخواستم بلند شوم تو چطور فهمیدی قصد دارم که تابلوها را پاره کنم ، فخری گفت : در آینه نگاه بکن ، ببین چقدر درهم شکسته شده ایی ، من فقط بر حسب اتفاق بداخل آتلیه آمدم که ترا از این حالتی که در آن گیر کرده بودی خارج کنم .
گفتم :  آنجا را نگاه کن ، من جدا از آنها هستم ، پدرش دستش را گرفته و او را میبرد .
فخری گفت:  به کجا ؟! ، فکر میکنی او را با خودش به دنیای دیگر میبرد . ؟!!  تو اینها را کشیده ای ، قرار نیست آنچیزی را در تصویر گنجانده ای بوقوع بپیوندد ، مگر تو ساحره هستی ، یا علم غیب میدانی ؟! 
گفتم: ببین من جدا هستم ، زمینه پشت تصویر آنها منظره ایی از چمنزاری در بهشت هست .
فخری گفت : این قراری بوده که با دخترت گذاشتی ، خودت میخواستی اینگونه بکشی ،    
سپس با لبخند گفت : نازی ، تو دچار هذیان ناشی از خستگی هستی، فعلا بهتر است بجای سوال کردن های بیجا، مثل کسی که بر زمین خورده و حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده ، بروی و بخوابی ، چون طبق قولی که به پدر دادی ، فردا روزی هست که میبایست سراغ بنگاه آقای سروش پور بروی ، ضمنا اگر قصد پاره کردن نقاشیها را داری ، لااقل امشب اینکار را نکن و در دفترچه خاطراتت نیز بنویس خواهرم مانع شد ، که بعدا هدیه ای به پاس این اقدام بجا ، از تو دریافت کنم.        
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه سال ۱۳۹۹
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”