داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش نهم -ج

پست توسط جعفر طاهري »

​​​​بازمانده - بخش نهم - ج
شوهرم تقریبا همه روزه به مادر و خاله اش سر میزد و مواد غذایی مورد نیاز آنها را برایشان تهیه می‌نمود.
امیر مجددا گذشته تلخ پیش آمده را مرور و یاد آوری میکرد و حرفهای نابود کننده را مدام از کیسه کهنه چنته خود خارج ، و با زیر و رو کردن آن دچار عذاب وجدان دردناکی میشد که در چهره او میشد آنرا مشاهده کرد، او خود را مقصر تمام مصیبتهای پیش آمده میدانست و گویی با همنشینی با جغدی شوم، اثر منحوس آن مرغ ویرانه نشین را، بر سر خانه ما نیز می افکند ، چنانکه تهدید بلا ، زندگی ما را همواره دچار تشتت و آشفتگی میکرد و از موهبت آرامش در سایرین برخوردار نبوده و بدور میشدیم، این حالت بد و دمغ بودن او خصوصا در شب روزهای پنج شنبه که بهمراه مادرش به مزار پدر و خواهرش میرفت ، شدت بیشتری بخود میگرفت و بناچار برای کاهش فشار افسردگی ، به او قرص ف میدادم .
قرار بود چهلم پدرشوهرم را برای برگذاری همزمان با سالگرد مهوش زودتر بگیرند و چون موعد مراسم با تعطیلات رسمی همزمان شده بود  شوهرم متوجه شد اینبار تعداد فامیل برای آمدن زیاد هست و احتمالا برای جای خواب به منزل ما خواهند آمد و برای اینکه با آنها رو در رو نشوم و از حرفهای آزاردهنده بدور باشم ، توصیه کرد که بهتر است بخاطر تجدید روحیه و سرگرم شدن باران که مثل یک زندانی همیشه در اتاق و خانه نشین بود ، بمنزل پدرم بروم و با تهیه بلیط قطار ما را روانه تهران و کرج کرد.  
در ایستگاه قطار حمید منتظرم بود و با ماشین او به کرج رفتیم ، مادرم با چهره گشاده و با خوبی فداکارانه و همیشگی خود پذیرای ما بود ، در مدتی که تلاطم درگیری ها ، همچون دریائی طوفانی، به بستر آسیب پذیر خانه ما در کنار ساحل ، موجهای سهمگین و خشن میزد، من از حال و روز دختر کوچولویم غافل بودم و به جایی که حواسم را برای تامین عاطفی او معطوف نمایم ، بدنبال رفع مسائل و مشکلات پیش آمده از طرف خودم و پدرش بودم،
خانواده ام از دیدن طفلم که گویا از هیاهویی هولناک ، در دستان آرامش بخش آنها قرار گرفته بود ، شاد شدند، و خودم نیز که در آغوش خانواده پناه گرفته بودم و با فاصله از آن تنش‌های طاقت فرسای روحی ، همچون سربازی بودم که از بمباران بی امان دشمن، خود را به سنگری دور از خط مقدم و امن و عمیق رسانده و در این جان پناه ، فرصت فکر کردن به مسائل عادی و خوشایند را دارد ، برای بیشتر زنان با شرط سلامت خانواده پدری ، تا سالها پس از ازدواج ، منزل مادر آرامش بخش روحی آنها هست و پس از اینکه فرزندان آنها بزرگ شدند ، اینبار خانه خودشان، همان ماوای برگزیده ای است که تسلی دهنده آلام روحی و تامین کننده حس امنیت روان آنها می‌باشد.  
گرچه در خانه پدرم آسوده و راحت بودم ،
ولی فکر و ذکرم نزد امیر بود، امیری که احتمالا در وسط  عزاداری یک چشمش خون و یک چشمش نگاه سنگین مردمی میشد ، که باید آنرا میدید و تحمل میکرد ،  با وجود رنج حرفهای نیشداری که در آنروز میشنید ، میبایست سکوت کرده و برای پاسخ دم بر نمی آورد.
تا کجا صبوری و ایستادگی؛ حال درونش را خوب می‌فهمیدم ،که ذره ذره داشت آب میشد و شاید اگر بر همین منوال نیز پیش میرفت روزی  چنان محو میگردید که گوئی هرگز او جائی در اقبال زندگی ما نداشته و همچون مردگانی که سالهاست وجود ندارند به فراموشی و محاق در ذهن سپرده میشد.
چون خود را در این نامرادی و ناکامی در ادامه حیات لذت بخش ، و بدون زجر و رنج مقصر می‌دانستم ، نمیتوانستم از آسودگی موجود در منزل پدری بهره بگیرم ولذا هر روز چند بار به امیر پیام میدادم و جویای حال خودش و مادرش بودم، و از غذا خوردن و سرکار رفتنش سوال میکردم و از او خواستم که شبها را در منزل مادر بخوابد ، او می‌گفت در حال تهیه و تدارک وسایل ترحیم برای پنجشنبه هستم .
در ذهنم امیر را مجسم میکردم که تا روز پنج شنبه دیگر حالی به احوال نخواهد داشت ،چه می‌شود کرد کسی از تقدیرش خبر دار نیست،
ما آدمیان گاهی چنان غرق در نعمات میشویم که برایمان محزون شدن و دچار مهلکه شدن ناممکن فرض میشود و بهمین دلیل زبان به نکوهش کسانی میگشائیم که به زعم ما ، قادر به جلوگیری از رخدادهایی بوده اند که احمقانه نخواسته اند از آن رهایی یابند ، در صورتیکه چنین نیست و وجود واژگانی همچون تیره بخت و بداقبال و سیه روز و بدبیار و ....... موید این مطلب هست که هر لحظه ممکن است شخصی و یا خانواده ایی نیکبخت را دچار عوارضی ناخوشایند نماید .
من نیز با نزدیک شدن به روز ختم ، و یادآوری ماجرائی تلخ که همچون عبور با پای برهنه از خارزاری می مانست که تیغ های آن در بدنم فرو رفته و بجا مانده بود ، برای خارج کردن آنها نیاز به گذر زمان و به تبع آن ، عمر پر بها داشتم ، عمری که با ارزش ترین نعمتی است که خداوند بما ارزانی بخشیده  و حیف می‌باشد که اینگونه در بروز مصائب ، ناخواسته هدر رود .
 گرچه گاهی شبها با خانواده بیرون شام میخوردیم و روزها را با باران و خواهرم فخری به تفریح در پارکها و تفرجگاهها میرفتیم و او برایم حرفهای بامزه و خنده دار میزد، ولی هر شب تا سر بر بالین می‌گذاشتم با هجوم افکار کابوس مانند ، دوباره زخمهای روانم تازه میشد.
روز پنج شنبه سایه سنگین غم چنان بر دوشم سنگینی میکرد که به بهانه سردرد سعی داشتم از رویارویی با اعضای خانواده پرهیز کنم ، شب به امیر زنگ زدم و پس از احوالپرسی و چند تا سوال از او ، متوجه شدم که دل و دماغ حرف زدن را ندارد و خیلی زود با گفتن اینکه خسته هستم ، گوشی را برویم قطع کرد.
شادی درون انسان باعث میگردد که کلمات زیبا بر روی زبان روان شده و با لحنی خوش آیند بیان گردد و مدتها بود که همسرم از من دلخور و کلمات بامزه و شوخی‌های زناشویی از وجودش رخت بر بسته بود، روزهای بعد که زنگ میزدم به من میگفت ؛ اگر دوست داری یکی دو ماه در کرج بمان، اما احساسی در دلم می‌گفت با اینکه امیر اخلاق و افکارش پریشان می‌باشد ولی نیاز دارد که در کنارش باشم ، از تهران برای همسرم لباسهای خوشرنگ و شاد و سوغاتی گرفتم و کمتر از یکماه در کرج ماندم ، سپس از پدرم خواهش کردم که بلیط اتوبوس برایم تهیه کند که به تبریز بروم، مادرم و فخری اصرار زیاد به ماندنم تا آخر ماه کردند ولی چمدانم را بفوریت بسته و با دخترم که نزدیک به سه سال داشت حرکت کردیم.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش دهم

پست توسط جعفر طاهري »

​بازمانده بخش- دهم
وقتی صبح روز جمعه از ترمینال با گرفتن تاکسی به خانه رسیدم، با فشردن زنگ اصلی ، امیر در را برویم باز کرد و برای حمل اثاثیه مان بداخل کوچه و جلویم آمد ، تقریبا سر حال و پر شور و نشاط دیدمش و بهمین خاطر بسیار خرسند شدم ، مرا که بوسید دخترش را با یکدست بغل کرد و با دست دیگر ، چمدان و ساک را که از دست من گرفته بود ، بداخل آسانسور آورد و قبل از ورود بمنزل از حال و احوال من و خانواده ام پرسید ، پس از شنیدن پاسخ من ، از وضعیت روحی او و مادرش سوال کردم و گفت خوبیم و بد نیستیم ، دست و صورتم را که شستم و سایر لوازم را از چمدان خارج و جاگیر کردم ، سوغاتیهای او را بهش دادم ، پیراهن آبی باز ، دوخت زوج با نخ درشت و دکمه های فلزی برنجی و دو جیب با کاور و دکمه هایی مسی با شکل سر ببر و تیشرتی یقه دار صورتی رنگ ، سه دکمه صدفی و همچنین پیراهن سفید برای زیر کت و تیشرتی سورمه ای ریز بافت با ستاره های کوچک قرمز و بدون یقه جلو هفتی و یک شلوار کتانی خاکی رنگ ترک برایش تهیه کرده بودم، بابت لباسها و سلیقه انتخابم از من تشکر کرد و گفت: امروز مسافر بودی و خسته ای ، برای نهار از بیرون کباب می آورم، سبزیجات خشک شده ایی را مادر داده بود از ساک بیرون آورده و در کابینت آشپزخانه جا سازی کردم، و آنروز را تا قبل از صرف ناهار استراحت نمودم، شب سوال کردم آیا خاله ات هنوز نزد مادر هست ، سرش را به علامت تایید تکان داد و سپس گفت : خاله دلتنگ بچه هایش است و میگوید مدت زیادی نمی مانم و چند ماه دیگر میروم، بر خلاف هیجان و شادمانی که با دیدن ما ناگهان برایش ایجاد شد ، با گذشت روز مجددا در چهره اش همان افسردگی و پژمردگی قبلی دیده میشد، ولی هیچی به رویش نیاوردم ،صبح که از خواب بیدار شدم تا برایش صبحانه آماده کنم متوجه شدم به سرکارش رفته ، برای نهار خورشت قیمه و چلو بار گذاشتم، وقتی زیر شعله اجاق را کم کردم به فرشته زنگ زدم و با کمی سوغاتی همراه با باران نزدش رفتم ، فرشته نیز دختری حدود سه و نیم ساله داشت که با دخترم سرگرم شده و بازی میکردند، پس از اینکه از هر دری با هم گفتگو کردیم ، به من گفت هنوز شوهرت غمگین هست و روحیه اش برنگشته و افسردگی دارد و شانه هایش افتاده است ، بهتر است هر جور شده او را مجاب کنی تا با تو نزد روانشناس برود و با تجویز دارو خوب شود، گفتم اینبار تلاش خودم را برای متقاعد کردن او مضاعف میکنم و حتما همین کار را میکنم و از فرشته خداحافظی کردم و منزل خودم رفتم و به دخترم غذا دادم، اما خودم تا ساعت سه منتظر آمدن شوهرم شدم که با هم غذا بخوریم، دخترم را برای خواب بعد از ظهر خواباندم، پدرش ساعت سه رسید و دوشی گرفت و به اتفاق هم غذا خوردیم و وقتی او رفت که بخوابد، من در و دیوار خانه را تمیز کردم، سپس عصرانه ای آماده نمودم و با بیدار شدن دخترم ، او که تلویزیون را برای دیدن کارتن روشن کرده بود همسرم نیز بیدار شد ،بعد از صرف چای و شیرینی آماده رفتن به منزل مادرش شد، و گفت ؛ شاید شام را در کنار آنها بخورم، من بخاطر اینکه روحیه از دست رفته اش را دوباره بدست بیاورد و سرخوشیش باز گردد، گفتم اشکالی ندارد، تا هر زمانی که خواستی بمان و اگر ترجیح می‌دهی که باران را با خودت ببری تا او را آماده کنم ، که گفت چون خرید دارم فعلا نه .
امیر برای خرید مواد غذایی برای خاله و مادرش به  بازار رفته بود و پس از تحویل وسایل به آنها تا ساعت هشت در کنارشان مانده بود.
و هشت ونیم با یک بسته سبزی خوردن بخانه مراجعت کرد و گفت؛  مادر شیر برنج درست کرده بود بخاطر اینکه دوست نداشتم نخوردم، چون ما مانده غذای ظهر را خورده بودیم، برایش املت درست کردم که با نان و سبزی میل نمود، پس از جمع کردن سفره ، گفتمش وقت دکتر روانشناس برایت میگیرم ،چون خیلی کم حرف شده ای، و افسردگیت زیادتر از قبل شده، گفت : ولم کن من فورمم اینجوری هست، بهش توضیح دادم، تو اون امیر قبلی که همیشه شاد و سرحال بود‌ و حرفهای امیدوار کننده به این و آن میزد دیگه نیستی، آهی کشید و گفت؛ با این همه مصیبت معلومه که خورد شده ام ، چهار چوب ظاهری جسمم وجود دارد اما روح و روانم از درون درب و داغون است، گفتم باید قبول کنی که تحت معالجه قرار بگیری ، رو بمن کرد و گفت ؛ دیگه خوب شدنی نیستم، دستهایش را گرفتم و بوسیدم و با تضرع از او خواستم بخودش کمک کند و گفتم شما تنها برای خودتان زندگی نمیکنید، چرا که آینده دخترم و من در گروی رفتار شماست، سکان کشتی زندگی ما نیز در دستهای شماست، و اگر سالم نباشید نمیتوانید  ما را به درستی به سر منزل مقصود برسانید، پس بخاطر ما هم که شده باید پیش روانشناس برویم، در جوابم گفت؛ درونم پر از آشوب و فکر و خیالاتی منفی هست و مدام دچار حالتی هستم که بی اختیار از آنچه که در اطرافم میگذرد گاهی اطلاعی ندارم ، گوئی روی بخش خاکستری مغزم را لایه ای ضخیم پوشانده بطوریکه چنان بدون روزنه و دسترسی به خاطرات شاد و شیرین گذشته هست که فقط قادر هستم ، مصائب و تلخی های پیش آمده را مدام بیاد آورم و از رنجش بی امان چنین رخدادهایی ، در کابوسهای شبانه در غرغابی سیاه برای بالا آمدن و نفس کشیدن دست و پا میزنم و وقتی به پائین می‌نگرم میبینم که به یک پایم خواهرم و به پای دیگرم پدرم چسبیده است و تلاشم را برای نجات خود خنثی میکنند ، هیچ دارویی گذشته مرا درمان نمیکند و هرچه برای تغییر و گریز از سرنوشت شوم خودم و شما دست پا میزنم در باتلاق نکبت بار آن بیشتر گیر میکنم و دیگر انگیزه و هدفهایم برای ادامه حیات مرده و نگاه مردمی که مرا می‌شناسند  روی من سنگینی میکند، آنقدر کم سن و جوان نیستم که خود را بتوانم به بی خیالی بزنم و هر روز که می‌گذرد و جلوتر میرویم تنش و فشارهای بیشتری در روح و روان پریشانم احساس میکنم بطوریکه مهار و اختیار خود را برای تصمیم گیری های جزء نیز ، نمیتوانم در دست بگیرم .
گفتم یعنی چه؟ اختیارت را تا رفع مشکل و معالجه بمن بسپار ، اشک ریزان گفت؛  از من بگذر، داغم را با حرفهایت تازه نکن.
آن شب و پس از آن چند بار دیگر نتوانستم برای مشاوره و یا رفتن نزد روانکاو مجابش کنم، روزها و ماهها از پی هم میگذشتند ، پس از رفتن خاله ، شوهرم هر بعد از ظهر تا دیر وقت نزد مادرش میماند و پس از برگشت ، بدون هیچ‌گونه صحبت و حرفی با من، به رختخواب برای خواب می‌رفت تا روز مرگی تکراری و ‌کسل کننده خود را با رفتن به سرکار آغاز کند ، شور و نشاط مدتها بود که از خانه ما رخت بر بسته بود و من نیز کارهای روزمره خودم را انجام میدادم ،
چند بار تلاش کردم به واسطه امیر و بعد با پادرمیانی همان خانم همسایه ، به دست‌بوسی مادر شوهرم بروم ، اما چنان اوضاع روحی او نامساعد بود که با پرخاشگریش هرگز پذیرای من نشد ، و حتی دیگر حاضر نبود نوه خودش را نیز ببیند ، برای دخترم دلم می‌سوخت که میان پدر و مادری گیر افتاده بود که با سردی زیر یک سقف با آنها زندگی میکرد و فاقد دریافت نشاطی که از سوی والدین که نیاز طبیعی هر کودکی هست ، بود ، بنا به توصیه و گوشزد فرشته خانم که از فضای غم انگیز منزل ما خبر داشت و دیدن اینکه وقتی باران نزد دختر آنها برای بازی می‌رفت ، حاضر به برگشت به منزلمان به آسانی نبود ، من نیز شروع به گذاشتن آهنگهای کودکانه و شاد ، برای عوض کردن جو سنگین و خفقان آور خانه کردم و با همراهی باران هنگامیکه پدرش سر کار بود می‌خواندیم و میرقصیدیم ، اینگونه میخواستم از این وضعیت بیرون بیایم ، به این نتیجه رسیده و میدانستم امیر دیگر با ما همراهی نمیکند ، ولی دخترم حق زندگی خوب را داشت و من باید باران را به هر طریقی شاد و سر زنده نگه میداشتم تا آن شور و شعفی که لازمه بقای زوجین ، از طرف زن هست ، در او به ودیعه بگذارم ، شاید او نیز بعدها مانند من ، اسیر مردی شود که با رفتارهای غیر متعارف ، شاد و خوب زیستن را از خودش و خانواده اش دریغ کند و وظیفه من بعنوان یک مادر است که راه زیبا زندگی کردن را به فرزندم بیاموزم تا او نیز چنین کاری برای فرزندش انجام دهد ، اگر رفتار من مانند امیر بود در این وسط تکلیف دخترم چه میشد، پس تمام هم و غم خود را صرف آموزش خوبی و آرزو و نشاط و کامیابی و سرخوشی برای او میکردم ، زندگی یک نوع جهش رو به جلو هست ، گرچه از هرطرفی موجهای منفی بسویمان روانه میشود ، اما اگر توانستیم سوار بر این موجهای پس زننده شویم ، زورق زندگیمان را در دریایی که ما را به جزیره آمال خود میرساند ، بدرستی رو به جلو و در مسیر صحیحی هدایت کرده ایم و با توکل به خدا و کسب امید از او ، خود را از غرق شدن نجات خواهیم داد . از آنجائیکه احساس میکردم ناخدای کشتی زندگیم ضعیف و خود را شکست خورده می پندارد، بناچار سکان زندگی را در دستان خودم گرفتم تا دخترم را از گرداب برهانم.
بیش از ششماه از فوت پدر شوهرم میگذشت، زندگیمان به روال عادی ولی بسیار محزون و تکراری سپری میشد، فصل تابستان زیبای تبریز
فرا رسیده بود ، و خنکای هوای موجود در سایه درختان باغها و پارکهایش ، انسان را از نشستن در خانه بیزار میکرد، گردش و تفریح در چنین هوای آزادی ، روح و جان دوباره ای در کالبد و قالب آدمها میدمید، بارها از امیر خواهش کردم بخاطر دخترمان یک روز تعطیل ، نهار و یا شام خود را در پارکها و یا یکی از باغهای اجاره ای بگذارنیم،  همین حرکتهای جزئی و کوچک ، اصل و ماهیت زندگی است و برای ادامه حیات امیدوارانه به ما نیرو و انرژی لازم را میدهد، اما متاسفانه شوهرم هر بار با عذر و بهانه ای برای بیرون رفتن با ما طفره می‌رفت و با ما همنوائی نمیکرد، به ناچار من دخترم را بدون همراهی پدرش به پارک و یا خیابان میبردم.
یکروز فرشته به من و سارا که همسایه طبقه بالای سرمان بود گفت ؛ برای دور همی زنانه و بازی دستجمعی بچه ها اگر موافقید روز جمعه به پارک نزدیک منزل برویم، شوهرم شیفت کار شده بود و از پنجشنبه تا شنبه رست( بیکاری) داشت و تا روز جمعه یکروز مانده بود، جهت خرید مواد سالاد الویه او را به بازار فرستادم، روز جمعه ساعت ده که از خواب بیدار شدیم ، ضمن خوردن صبحانه برای نهار ، هوس آب دوغ خیار کرده بودیم، نزدیک ظهر یک ظرف کوچک ماست وکمی دوغ و شیر و خامه و چند دانه تربچه نقلی و سه دانه خیار رنده شده ویک کوپ گردو خورد شده و یک کوپ کشمش و چند دانه گل محمدی و سبزی نعنا و پونه خشک و نمک و با فلفل سیاه که یک کاسه سفالی بزرگ شد  برای نهار در یخچال گذاشتم ،و سپس شروع به پختن سینه مرغ جهت سالاد الویه کردم ، ساعت دو خوراک الویه آماده شده را دو ظرف جداگانه گذاشتم، یکی برای شام شوهرم و دیگری که بزرگتر بود برای بردن به پارک و روی ظرف بزرگ را با گوجه و خیار تزیین کردم،
سفره نهار را پهن کرده و با تلیت نان خشک در آب دوغ خیار ، نهار خود را خوردیم، معمولا سالی دو سه بار در تابستان این غذا را می‌خوریم و خیلی بهمان میچسبید. قرار بود ما خانمها حدود ساعت چهار با ماشین فرشته خانم به پارک برویم ، سفره ناهار را جمع کرده و ظرفها را شستم و سپس بساط چای و سالاد الویه و تخمه و نان لقمه و بشکه آب و زیرانداز سبکی را در سبد پیک نیک پلاستیکی گذاشتم ، لباسهای بیرونی باران را به پدرش دادم تا تنش کند و خودم نیز دوشی گرفتم و آماده رفتن شدم، به چهره امیر که نگاه کردم متوجه شدم خیلی درهمه ، روی به همسرم گفتم؛ امروز دوباره پکری و زیاد حرف نمیزنی ؟ بنظرم بهتره بری بیرون و کمی پیاده روی کنی تا از این کسالت در بیای ، بعد برو پیش مادرت و سالاد الویه را با او بخور، سالاد الویه برایتان زیاد گذاشته ام، قراره  ساعت هشت شب به منزل برگردیم، در تائید شنیدن حرفهایم چون مثل همیشه دمغ و کم حوصله بود فقط سری تکان داد ، به او گفتم سبد سنگین است، لطف بکن آن را تا پشت در آسانسور بیار ، الان کفشهایمان را پوشیده و آماده میشویم و میرویم، موقعی که سبد را برایم داخل آسانسور گذاشت، بهش گفتم من کلید منزل را بهمراهم دارم، اگر کاری نداری ما رفتیم ، خدا نگهدار، ابتدا یکقدم به عقب رفت سپس سریع برگشت و دستش را به در کشوئی آسانسور گرفت و اجازه نداد که در بسته شود ، بعد زیر لبی چیز نامفهومی را به آرامی گفت که نشنیدم و بلافاصله نیم خیز شد و نگاهی طولانی و خاصی به باران کرد ، انگاری که میخواست او را بغل کند و ببوسد ، کاری که مدتها بود انجام نمی‌داد و بنظر میرسید از اینکه اینکار را خیلی وقت هست که انجام نداده ، از بغل کردن دخترش واهمه دارد و بعد در را رها کرد و از آسانسور دور شد ، با حرکت در کشوئی سرم را همزمان برای دیدنش تا آخرین لحظه حرکت دادم و دیدم نگاه بی رمق او اینبار بجای باران به چشمهای من دوخته شده بود، در فاصله پائین رفتن آسانسور به این موضوع فکر میکردم که کاش زودتر خدا آن شادمانی گذشته را به ما برگرداند آیا ما مستحق بخشش بخاطر این کودک که دستش را بمن سپرده نیستیم ، در حیاط آپارتمان ، سارا خانم با پسر چهار ساله اش آرات بهمراه سبدش ایستاده بود، پس از پیوستن فرشته خانم با دخترش با ماشین او بسوی پارک حرکت کردیم، 
باران و آرات را بهمراه کیانا ، بسمت اسباب بازیهای موجود در پارک بردم، تا ساعاتی با آن وسایل ، کودکانمان سرگرم شوند، و برای نظارت روی بچه ها نزدیکترین محل را انتخاب کردیم و بر روی زیراندازی که من آورده بودم نشستیم و با تخمه شکستن و حرف زدن از هر موضوعی خود را سرگرم نمودیم ، سارا خانم چای زعفرانی با نبات سفید آورده بود، و فرشته خانم میوه های تابستانی فصل را در سبدی  چیده بود که به ما برای خوردن چشمک میزدند، فرشته که اضطراب مرا با نگاه کردن پی در پی بسمت بچه ها درک کرده بود ، گفت : نازی خانم ،  نگران نباش من حواسم به بچه ها هست ، تنها مشکل، خوردن تاب به بچه ها می‌تونه باشه که اون هم بخاطر پلاستیکی بودن نشستگاهش و خانمهایی که اونجا هستند ، خطر چندانی نداره ، نیم ساعت بعد متوجه شدم آران و کیانا بدون باران سوار بر آلاکلنگ هستند ، سراسیمه بلند شدم و به جستجوی دخترم رفتم ، سارا خانم نیز بدنبالم آمد ، باران را صدا میکردم و جوابی نمیشنیدم ، دلهره عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت ، فرشته نیز که به کمکم آمده بود دستم را گرفت و گفت : آرام باش ، دخترت در ورودی سرسره لوله مارپیچ نشسته بود و میترسید پائین بیاید و سپس او را که از پلکان سرسره همراه گروهی از بچه ها پائین می آمد نشانم داد ، وقتی سر جایمان نشستیم سارا گفت دختر تو چقدر بیجهت مضطربی ! در جوابش فرشته علت را وجود شرایط و نابسامانی های اخیرم را عنوان کرد .  
ساعتها  از هر دری با همدیگر حرف زدیم و چون تابستان بود پارک از شلوغی جای سوزن انداختن نداشت ، در هر گوشه ای خانواده ای نشسته بودند، در دلم گفتم چه میشد که امیر نیز مثل سایر خانواده ها با ما به پارک می آمد ، بر اثر این فکر سگرمه هایم درهم رفت و یکهو فکر خودم را از این موضوعات که ساعت خوشم را خراب می‌کند بیرون آوردم ، فرشته شله زرد و سارا نیز آش رشته آورده بود، بچه ها که از بازی خسته شدند سفره ای دورهمی انداختیم و شروع بخوردن نمودیم ، در حین خوردن در دهان کودکانمان هم غذا میگذاشتیم و شوخی و جوک خنده ، چاشنی پیش شاممان شده بود، پس از خوردن غذای اصلی که سالاد الویه بود از زحمات همدیگر تشکر کردیم ، و وسایلمان را جمع و در سبدها گذاشتیم، سارا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خانمها میدونید الان ساعت نزدیک به نه شب هست ، تا مردهامون عصبانی نشدند همین الان جمع کنیم و برویم ، با حرکت بسمت ماشین آنشب دلپذیر برایمان به پایان رسید .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش یازدهم - الف

پست توسط جعفر طاهري »

‌بازمانده- بخش یازدهم - الف
پسر سارا در بغل مادرش هنگام برگشت بخواب رفت ، ولی باران و کیانا در کنار من در صندلی عقب بازی میکردند، وقتی به نزدیک منزل رسیدیم فرشته برای باز کردن در پارکینگ چند بار دکمه ریموت را زد و نتیجه ای نگرفت ، خوشبختانه آقا اکبر و آقا رضا که از مردان  همسایه واقع در آپارتمان ما بودند ، در کوچه ایستاده و مشغول حرف زدن بودند ، آقا رضا وقتی متوجه شد که در باز نمیشود با ریموتی که در دستش بود در پارکینگ را برایمان باز کرد و به فرشته خانم گفت : باطری ریموت را عوض کنید ، چون سارا دستش گیر بچه در بغلش بود ، من بجز سبد خودم ، لوازم او را نیز بداخل آسانسور  آوردم، در طبقه دوم بهمراهی فرشته از آسانسور خارج و از سارا خداحافظی کرده و جدا شدیم ، فرشته با نگاه کردن به فاصله زیر در آپارتمان ما که تاریک بود و نشان میداد که چراغها خاموش هستند چشمکی بمن زد و گفت : تو مشکل دیر آمدن نداری چون هنوز شوهرت از منزل مادرش برنگشته ، کلید را چرخانده و در را باز کردم که بداخل بروم ، فرشته یکدفعه بیادش آمد که قرار بود ، از ترشی لیته ای که قبلا درست کرده بود یک شیشه هم که آماده داشت بمن بدهد ، بخاطر همین نگرم داشت تا ترشی را تحویلم دهد ، در همین فاصله باران بداخل آپارتمانمان رفت و متوجه شدم که کلید برق چراغها را زد ، وقتی فرشته شیشه ترشی را بدستم داد ، باران از در بیرون آمد و گفت مامان ، بابا رفته بالا، پیش چراغا داره بازی  میکنه ،  فرشته نیز که کنجکاو شده بود بداخل منزلش نرفت و با لبخندی که روی لبش افتاده بود پرسید ؛ خاله ، با چی بازی میکنه ؟!  باران گفت: بابام داره تاب بازی می‌کنه ، با گفتن دستتون درد نکنه بدون خداحافظی بسمت منزلم رفتم .
مغز ما آدمها چنان پیچیده است که واکنشهای عجیبی دارد ، گاهی کند کار میکند گوئی زمان برای ما ایستاده و برای یک موضوع که تجزیه و تحلیل و یادآوری یک رویداد کوتاه و ساده در حدود یک یا دو ثانیه میتواند باشد ، نیاز به حدود ده ثانیه زمان دارد ، این مورد هنگامیکه در معرض حادثه ایی قرار میگیریم رخ میدهد و میزان عکس العمل ما را بشدت کاهش میدهد بطوریکه ممکن است از فرصت نجات استفاده نشود و گاهی نیز  رویدادهای متعدد و وقایع متنوع طویل را بخاطر آورده، به اصطلاح در کسری از ثانیه ، بررسی و درک و سنجش میکند ، این مورد را در این مثال میتوان درک کرد ، فرض کنیم در منزلی دو نفر خوابیده اند و صبح هنگام بر اثر افتادن یک ظرف فلزی در آشپزخانه با صدای بلند آن از خواب می‌پرند ، اولی برای ما خوابی پیچیده و طولانی را تعریف میکند که در انتهای آن خواب ، تیرآهن های بار یک کامیون را یکجا با سر و صدا بر روی محوطه ای سیمانی خالی کرده اند و ایشان وحشت زده و از خواب بلند شده است و فرد دیگر که صدای افتادن ظرف باعث بیدار شدن او شده ، خوابی را تعریف میکند که پس از وقوع انفجار یک مخزن و فرار او و وقایع و رنجش های متعددی که پس از آن رخ داده ، ناگهان بیدار شده و خوشحال هست که تمام آنچه را که دیده بود، فقط یک رویای بد بوده است ، در دو حالت، صدای بلند افتادن یک ظرف فلزی باعث بیدار شدن و دیدن دو رویا با زمانبندی متفاوت شده و این بیانگر این موضوع است که مغز علاوه بر کند کاری میتواند بسیار تند کار نیز باشد .
پس از اینکه از باران شنیدم که پدرش تاب بازی میکند دچار همان تندکاری لحظه ای مغز شدم و در حالیکه بسمت در منزلم میرفتم ، اینگونه تصور کردم که ای دل غافل، آنقدر نسبت به شرایط روحی همسرت کم توجه بودی و او را آنچنان که میبایست تحت فشار قرار میدادی که بهمراهت برای معالجه و درمان بیامد ، مساهمت نکردی و کار لازم را برای او انجام ندادی تا عاقبت این بی توجهی، منجر به دیوانه شدن او شد و اینک با یک مرد مجنون چگونه میخواهی سر کنی ! ، آیا با این شرایط میتوانم در تبریز بمانم ؟ با فرض امکان معالجه شدن با توجه به اینکه بیماریهای روحی دیر درمان میشوند، حتما امیر اینبار کار خود را از دست میدهد و عاقبت من و این کودک چه میشود،  به عقب که برگشتم سر فرشته خانم که وانمود می‌کرد در آپارتمانش را بسته است دیدم و برای خودم و امیر متاسف شدم که مضحکه این و آن خواهیم شد و می‌دانستم که بلاخره فرشته از جنون همسرم با دیگران حرف خواهد زد ، دست باران را با غیظ کشیدم و در آپارتمانمان را ، به شدت بستم .
بمحض ورود چشمم به امیر افتاد که با طناب خود را حلق آویز قلاب پنکه کرده بود و جریان باد پنجره باز اتاق خواب، او را همچون پاندول به چپ و راست حرکت میداد ، چهار پایه ای که برای دسترسی به بالای کمدها داشتیم در زیر پای او وارونه افتاده بود ،  باران بسمت پاهای آویزان پدرش رفت و به او گفت ؛  بابا بیا پایین ،  جیغی ممتد کشیدم ، ناگهان چشمانم سیاهی رفت و دچار ضعفی شدید شدم و با گرفتن دسته درب آپارتمان ، در باز شد و بداخل راهرو و در کنار ورودی آسانسور ، بصورت نیمه هوشیار افتادم ، و بدون حس درد فقط رد خون گرمی که موهایم را خیس مینمود را درک میکردم ، لحظاتی بعد ابتدا صدای همهمه همسایگان و سپس چهره شان را که نگاهی کوتاه بمن می انداختند در هاله ای از غبار می‌دیدم که آنها بدون توجه سریع از بالای سرم عبور می‌کردند تا بداخل آپارتمان ما سرک بکشند .  
با شروع  درد ناشی از خوردن به زمین ، آن حالت شبه بیهوشی از سرم پرید و فهمیدم ، امیر من ، به آخر خط خود رسیده بود و دیگر توان همراهی با ما را نداشت .
تا با کمک دستانم از حالت درازکش به وضعیت نشسته درآمدم، دخترم باران به آغوشم پناه گرفت و سرش را در میان بازوانم پنهان کرد ،با کمک یکی از خانمهای همسایه بلند شدم و از شدت اندوه اتفاقی که دیدن آن حتی برای غریبه ای دشمن نیز سهمگین است ، دچار بغضی فرو خورده شدم که اجازه گریه کردن را از من سلب کرده بود ، اکبر آقا به خانمها گفت که مرا از آپارتمان دور کنند ، فرشته دستم را گرفت و به سمت منزل خودش برد ، دقایقی بعد صدای آژیرهای متنوعی را می‌شنیدم که حکایت از آن داشت که در این کوچه شخصی مرده است ، و بعد صدای پاهایی که تند و تند از راه پله ها بالا و پائین می‌رفتند و مردانی که با صدای بلند دستورها و فرامینی را مکرراً بازگو می‌نمودند ، روی مبل نشسته بودم و فرشته که همسرش در راهرو بود نگاهم میکرد ، در چنین شرایطی هیچ کلامی جز سکوت نمی‌تواند تسلی دهنده مصیبت زده باشد ، از شدت وجود چنین غمی جانکاه ، گوئی که چشمه اشکم تمام شده باشد ، با دیدگانی که در کاسه خشک حدقه  ، بدون پلک زدن ، فقط دیوار سفید روبرو را نگاه میکردم و در این انتظار جانفرسا ، همچون کودکی بودم که زمان به پایان رسیدن آنرا نمی‌دانست ، شوهر فرشته در آپارتمانشان را باز کرد و افسری جا افتاده همراه او بداخل منزل آمد و لحظاتی من و دخترم باران را که اینک از خستگی ، سر بر دسته مبل نهاده و خوابیده بود نگاه کرد و بدون هیچ پرسشی رو به آقا ناصر کرد و گفت ممنون، کافیست ، فعلا کاری با ایشان نداریم .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 348
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 20 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش یازدهم - ب

پست توسط جعفر طاهري »

‌بازمانده- بخش یازدهم - ب
قبل از اینکه همسر دوستم به آپارتمانشان برگردد ، ابتدا صدای آژیر آمبولانس شنیده شد که کوچه را ترک میکرد و بعد کم کم افراد انتظامی نیز پس از پلمب کردن درب منزل ما ، از آنجا رفتند ، شوهر فرشته با یک تکه کاغذ وارد منزل شد و به خانمش آهسته گفت؛ هم اینک باید به پدر ایشان زنگ بزنم ، فردا ساعت سه بعد از ظهر نیز بر حسب این یادداشت ، میبایست دوستت به اداره آگاهی برای پاسخ به چند سوال مراجعه کند ، آقا ناصر با گرفتن شماره موبایل پدرم از من ، با او تماس گرفت و خود را معرفی کرد و هنگامیکه راجع به اتفاق رخ داده حرف میزد ، برای او موضوع قابل باور نبود ، ناچارا شوهر فرشته برای تائید گوشی را نزدیک من آورد ، به پدرم گفتم بابا ، نازی هستم ، امیر خودش را کشت ، آقا ناصر به پدرم که دچار لکنت شده بود با گفتن اینکه نگران دخترت و بچه اش نباشید آنها نزد ما در امنیت هستند تسلی خاطر داد و از او خواست که به تبریز بیاید ، پدرم در پاسخ گفت؛ چشم الساعه، امشب براه میفتم .
وقتی زخمی عمیق بر پیکر ما وارد میشود ، قوای دفاعی حیاتی ما ، برای جلوگیری از ترس ، که باعث افزایش فشار خون و در پی آن خونریزی بیش از حد میشود ، با وجود اینکه تعداد زیادی عصب ، درد حاصل از بریدگی را به مغز منتقل میکنند ، اما بخاطر اینکه ، بتوانیم با تصمیم غیر شتابزده و صحیح خود را نجات دهیم ، هیچگونه دردی را حس نمیکنیم ، در ضمن دچار نوعی رخوت میگردیم که آرامش حاصل از آن ، باعث می‌گردد ، خود را از پیش آمد بدتر برهانیم ، در شرایط بحرانی روحی نیز ، انفعال و سستی عملکرد فکری ، باعث میشود که مغز ما ، که با هجوم بارهای منفی بسیار زیاد روبرو شده ، برای جلوگیری از تضعیف که منجر به جنون میگردد راهکارهای عجیب خود را برگزیند ، مثلا برای شخص نظاره گر باور کردنی نیست که فردی را در کریدوری برای تیر باران میبرند و او در حال شمارش موزاییک‌های هست که بر روی آن پا میگذارد ، پس از خارج شدن از این رخوت است که درد آن زخم عمیق و یا واقعه حزین را درک می‌کنیم و من در محل و شرایطی بودم که نمی‌توانستم با چنگ زدن به موهایم و یا جیغ کشیدن و گریه کردن این درد جانکاه را که با سرد شدن آن زخم گرم، لحظه به لحظه بیشتر میشد از خود کم کنم . 
با خوراندن تعدادی قرص آرامش‌بخش ، گرچه از تنش و هذیان در آن شب بی کسی ، رهانیده شده بودم ولی چشمم از پنجره ای که پرده آن پس بود ، تا نزدیک سحر ، بدنبال رد آذرخشهایی که سینه آسمان تاریک را آماج حملات خود کرده بودند ، برهم نرفت و با نزدیک شدن صدای تندر و شروع بارش باران بخوابی عمیق فرو رفتم . 
ساعت حدود ۹ صبح بود که با صداهایی که از پدر و مادرم می‌شنیدم بیدار شدم ، بمحض اینکه خود را در بغل پدرم رها کردم ، گریه بی امانی که از بغض فرو خورده دیشب در گلویم مانده بود، با صدای زیاد و سرازیر شدن اشکهایم ، آن غم پنهان شده را برای همسایه مهربانم آشکار کرد ، فخری و حمید نیز آمده بودند ، فخری که با دیدن نوار زرد رنگ اخطار ورود ممنوع از طرف پلیس به در آپارتمان ما ، تازه از علت حرکت ناگهانی خانواده مطلع شده بود ، غمگین در گوشه دیوار چمباتمه نشسته و مرا که سر بر شانه مادر گذاشته بودم نگاه میکرد ، و به حرفهای آقا ناصر که برای پدرم از اتفاق دیشب تعریف میکرد ، گوش میداد .
پدرم حمید را برای گرفتن اتاقی در یک مسافرخانه گسیل کرد ، سپس به من و مادر گفت پس از برگشت حمید ، همگی شما به همراهش به مسافرخانه میروید ، من به اتفاق آقا ناصر به منزل شیری میرویم تا اگر کسی پیرزن بیچاره را از جریان خودکشی پسرش مطلع نکرده ، به آرامی آگاه کنیم و بعد از ظهر بهمراه نازی به اداره آگاهی میروم.
در اتاق کوچک مسافرخانه ، باران که از دیدن مادر بزرگ و دایی و خاله خود ، خوشحال شده بود ، مشغول به خودشیرینی و خودنمایی بود ، او حتی مورد توجه خاله فخری نیز قرار نمی‌گرفت و به تبعیت از سن و سالش این موضوع را درک نمی‌کرد ، یک درخت هر چه سالها بر آن بگذرد ، بدون صرفنظر از برش در تنه آن ، با تعداد شاخه هایش ، نموداری از هویت گذشت زمان را اقرار میکند ، ولی در انسان گرچه گذشت ایام و زمان ، تعدد رفتار و بروز شخصیتهای متفاوت را باعث میشود ، ولی پدیده ای بنام عاقلمندی ، سرپوشی میشود که کشف این چند گونگی رفتاری ، معمولا فقط توسط همسن هوشیار ، ممکن میگردد و در این زمینه باران کم سال، آنچنان که باید نمی‌توانست پی به  غمگین بودن خاله و فامیل ببرد.
پدرم وقتی برگشت حدود ساعت یک ظهر بود ، همراه خودش ، غذای ما را از یک بیرون بر ، آورده بود ، هنگام صرف غذا گفت : که همان دیشب با عمو رشید تماس گرفته و او را مطلع کرده و با شوهر فرشته وقتی به در منزل شیری رفته بود ، تقریبا همزمان با عمو رشید و بستگانی دیگر از آنها و خاله امیر که او نیز فهمیده و بهمراه پسرش آمده بود ، روبرو شده و پس از اینکه زنگ منزل را زده بودند ، پیرزن با دیدن اینهمه آدم ، پی به وخامت اوضاع برده ، و بدون اینکه کسی به او بگوید ، با توجه به شرایط روحی بد پسرش ، متوجه شده بود که اتفاقی برای امیر افتاده ، خصوصا اینکه شب قبل نیز امیر به منزلش نیامده بود ، و وقتی خاله گفت رودم رودم رودم امیر جانم ، عزیزم امیرم ، جوانم امیرم ، نازنینم امیرم ، دیگر لزومی نداشت برای گفتن ماجرا جنبه احتیاط را برگزینیم و عمو رشید به زن برادرش خودکشی امیر را پس از ورود بمنزل گفت ، وقتی همهمه عزاداری زنان فروکش کرد ، مادر امیر رو به من گفت ؛ دخترت عروس شومی برای ما بود و پا قدم نحسی داشت و ندانسته بنا به شخصیت شما ، او را انتخاب کردیم و ببین چگونه خانواده ما را تار و مار کرد ، همانطور که او ما را متلاشی و نابود کرد من نیز هر طور شده قسم میخورم به آه دل پسر و دختر و شوهرم تا او را کفن نکنم راحت ننشینم ، ببین دخترت با من چه کرد که امروز بر اثر خشم نمیتوانم برای مرگ پسرم حتی گریه کنم ، پدرم گفت بدون اینکه بتوانم حرفی بزنم بناچار مجبور شدم مجلس آنها را سریع ترک کنم . 
وقتی پدر مرا میدید ، که همچون کشتی مستحکم و مجللی بندرگاه منزل او را ، بقصد دریایی با سرنوشتی ناشناس ترک کردم و اینک بادبان شکسته و با سینه ای که پهنه امواج ، تخته های آنرا متلاشی کرده و بسختی سرپا ایستاده بود ، چون او می‌دانست کوچکترین تندبادی آنرا واژگون و به قعر دریا میبرد ، پس از آن گفت : دخترم ما آدمها همگی در یک مسیر برای طی کردن زندگی میرویم و در این راه با وجود اینکه گاهی بی راهه را انتخاب نمیکنیم ، خارهایی هست که ممکن است مدام به پای کسی برود و دیگری از آن در امان باشد ، اینکه گفته شود وجود فلانی برای ما نحس و شوم هست واقعیت ندارد و برای آن هست که اتفاقهای رخ داده را از خود مبرا کرده و به شخصی با عنوان تقصیر کار بیندازند ، خداوند با بخشیدن جان به ما ، حامی همه ما در این راه هست و از صدها گزند و بلا محفوظ مان مینماید و اگر چنین حوادثی ناگوار ، پشت سرهم ، برای یک خانواده رخ میدهد ، علت فقط یک فرد نیست که با اطلاق نمودن شوم به او ، وی را مقصر بشماریم ، چنین خارهای مصیبت زا در مسیر همه ما هست و تنها راه ، بعلت عدم شناخت از آینده ، پناه آوردن از این شر و بلا به خداوندی هست که آلام روحی ما را تسکین بخشد ، پدرم با اشاره به باران گفت ؛ شاید من و تو در جاده زندگی در هیچ چاه و چاله ایی برای استمداد نیفتیم ولی ممکن است بعدها فرزندانمان چنان گرفتار شرایط بد و بدتر شوند که آرزو میکردیم ؛  کاش بخشی از  ناراحتی هایی که بر آنها حادث خواهد شد ، برای کاهش فشار بر آنها ، نصیب ما میشد ، تو مقصر صد درصد وقایع نیستی ، آنروز که گفتم از مهوش پروا بکن و از او دوری بنما ، بعلت این بود که متوجه شدم آنچنان که باید قابل کنترل نبود و رفتارهایش با موازین اجتماعی ما همخوانی نداشت و عاقبت اگر تو نیز هیچ مداخله ای در کارهایش نداشتی ، چون فاقد آن حیا و عفتی که در ذات زن هزاران سال هست که نهادینه شده ، بود ، شاید راه بی بازگشت خطا را آنقدر تکرار میکرد و شخصیت متزلزل خود را در معرض این و آن برای ارضای خودنمایی قرار میداد تا عاقبت بشکلی دیگری میمرد ، برای مردن  لزومی به مرگ حیاتی نیست و اگر از نظر اجتماعی نیز بمیریم ، تفاوتی با زیر خاک رفته نداریم . 
بهر حال به دلایلی تشخیص میدهم که بهتر است تبریز را فعلا بهمراه ما ترک کنی تا حداقل از تهدید و اولتیماتوم مادر شوهرت نیز در امان باشی ، سپس مرور زمان باعث میشود که تصمیم دیگری برای ادامه محل زندگی خودت و دخترت بگیری.        
بعد از ظهر که به اتفاق پدرم به آگاهی رفتیم ، مسئول مربوطه فرمی را که در آن سوالاتی موجود بود در اختیارم گذاشت و پاسخهای آنرا نوشتم ، سپس افسر نگاهی به آن انداخت و با توجه به گزارشات پزشکی قانونی و پلیس ، مبنی بر شهادت افرادی که در آپارتمان ما حضور داشتند ، من را مبرا از سو ظن در رابطه با غیر خودکشی دانست و با اظهار تأسف از حادثه پیش آمده ، کلید آپارتمان را از کشوی میز خود خارج کرد و بمن داد و گفت؛ منتظر نامه اعلام زمان حضور در دادگاه برای یکسری مقرارت قانونی باشید ، ما دیگر کاری با شما نداریم ، سپس جواز دفن پزشکی قانونی را که روی میز بود ، تحویلم داد و با پدر که در راهرو با شانه های خمیده و موهایی که گرد سفید زود هنگام پیری بر روی آن نشسته و منتظرم بود به مسافرخانه برگشتیم.  
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”