داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 363
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده- بخش پانزدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش پانزدهم
مدتی از برگشت معیری از سفر تبریز گذشته بود و او خود را برای کاهش رنج فقدان دخترش با ماندن بیشتر سر کار و یا با رفتن به ماموریت خارج از کرج و یا بردن باران به پارک و کمک به او برای انجام تکالیف پیش دبستانی سرگرم میکرد ، اوائل نگاه غمگین دختر کوچک مادر از دست داده ، بسیار برای خانواده آنها رنج آور بود و چاره ایی جز پذیرش تقدیر و سوختن و ساختن با شرایط غم انگیز نداشتند ، آقای معیری وقتی در مقابل پرسشهای مکرر پسر و همسر خود قرار گرفت ، با وجود اکراه به پاسخگوئی ،  عاقبت  برای اینکه دیگر دست از سر او بردارند ، یکروز  ماجرای گفتگویی که در اداره آگاهی پیش آمده بود را برای خانواده تعریف کرد، چون احساس میکرد ، فاصله بین آنها و کرمانشاه در حدی هست  ، از او که خواسته شده بود راجع به مظنون شماره یک ، با سکوت آنرا ابراز ننماید ، با وجود افشا نزد خانواده ، محفوظ خواهد ماند ، هر چند که بعد از این قضیه چند بار حمید از اینکه دست روی دست گذاشته اند و کاری برای خونخواهی خواهرش انجام نمیشود ، بشدت عصبانیت خود را با پرخاشگری ابراز کرده بود . 
تقریبا بیش از نه ماه از قتل نازی گذشته بود ، در یک بعدازظهر پایانی خرداد ماه که مادربزرگ همراه با نوه اش به جایگاهی که برای اسکیت رانی کودکان در نزدیک محله آنها وجود داشت رفته بود ،  وقتی زنگ در منزل آنها به صدا در آمد ، فخری پرده پنجره را پس زد و به پدر که در حال تعمیر جاروبرقی منزل بود گفت : بابا یک ماشین نیروی انتظامی دم در ساختمان ایستاده و با برداشتن آیفون ، صدای مامور که تقاضای ورود به منزل آنها را داشت شنیده شد ، با خوشحالی زایدالوصفی که بر چهره پدر نشست برای فخری نیز نوید دهنده این بود که قاتل خواهرش پیدا شده است .
دقایقی بعد با ورود یک افسر آگاهی ، ایشان را به اتاق پذیرایی هدایت کردند ، افسر گفت : از اینکه بد موقع مزاحم شدم معذرت میخواهم ، موضوع مهمی را میخواستم با شما در میان بگذارم ، آقای معیری با لبخندی بر لب گفت : شما لطف کرده اید و مراحم هستید نه مزاحم ، مدتهاست که منتظر این لحظه بودیم تا آرامش از دست داده مان را بدست بیاوریم .
مامور که متوجه حرفهای مخاطب خود نمیشد گفت : آقای محترم ، بگذارید صریح بگویم ، پسر شما همراه با دوستش در رابطه با قتل ، هم اینک در کرمانشاه بازداشت شده اند و لازم است به سوالاتی که از شما میپرسم بدون کم و کاست و دقیقا پاسخ دهید .
آهی خاموش شبیه به بازدم نفسی که مدتی طولانی حبس شده از نهاد معیری بلند شد و از اینکه ماشین خود را به عنوان تفریح به پسر جوانش و دو دوست او داده بود ، مضطرب شده و رنگش پرید ، ای دل غافل ، چطور نتوانستی متوجه شوی که او را برای رفتن به مقتل ، کمک کردی !.
حمید از دو هفته قبل به پدر گفته بود ، ماشین او را برای رفتن به محل تفریحی ریجاب ، نزدیک به شهرستان سرپل ذهاب که محل زندگی یکی از دوستان صمیمی دانشجوی او میباشد نیاز دارد و بعد از موافقت و رفتن آنها ، نقشه ایی از راهها را که در منزل داشت باز کرده و متوجه شد که برای رسیدن به ریجاب ، آنها از کرمانشاه عبور خواهند کرد .
فشارش افتاده و عرق سردی بر گرده کمر و پیشانیش نشست ، از مامور سوال کرد ، پسر من و دوستش به جرم قتل چه کسی بازداشت شده اند ؟ !  
افسر گفت : همکاران من در آگاهی کرمانشاه ، فاکسی را امروز قبل از ظهر فرستاده اند ،  مظنونین به قتل مردی بنام احسان شیری که هفت روز پیش کشته شده ، در مسافرخانه نبوت کرمانشاه اتاق گرفته اند و دیشب با اعلام اسامی آنها توسط مسئول مسافرخانه ، ماموران بسراغشان رفته و دستگیر شدند .  
لطفا بمن بفرمائید چرا خودروی خود را در اختیار ایشان گذاشتید ؟  معیری پاسخ داد ، پسرم قرار بوده که به اتفاق دو دوستش که یکی از آنها اهل سر پل ذهاب بود ، چند روز مهمان او در منزل عمویش در محلی تفریحی بنام ریجاب باشند و بعد مجددا با هم برای امتحانات پایان ترم دانشگاه ، به کرج برگردند .
افسر پرسید: چرا شما که مردی پخته و فهمیده هستید بذر انتقام را در دل پسرتان کاشتید و دست او را به خون آلوده کردید ؟ . معیری مثل کسی که ضربه محکمی بسرش خورده و نمیتواند وضعیت خود را کنترل کند ، در حالیکه ضربان نامنظم قلبش را در سینه حس میکرد ، نفس زنان پاسخ داد ، نمیدانم چه بگویم ، واقعا از شنیدن این حرف گیج شده ام ، نمیدانم .
پس از کمی سکوت و نگاه خیره کننده افسر که منتظر جواب از او بود ، معیری  بر افکار خود مسلط شده و گفت : جناب سروان ، حمید گرچه برای قتل خواهرش اوائل بشدت ناراحت و عصبی بود ،  اما این اواخر آرام شده و کمتر در اینمورد حرف میزد ، ضمنا تا آنجا که به خاطر دارم پسرم هرگز چهره احسان شیری را ندیده بود و از آدرس محل کار و یا سکونتش ، بی خبر بود و من نیز در اینمورد مطلبی به او نگفته بودم .
افسر گفت : خودروی شما در پارکینگ نیروی انتظامی کرمانشاه گذاشته شده و فقط خودتان میتوانید آنرا با مدارکی که به نامتان هست ترخیص کنید .  معیری گفت : آیا شواهدی وجود دارد که نشان بدهد پسرم و دوستش در این قتل دست داشته اند ، افسر گفت : متاسفانه بله ، نزدیکی مسافرخانه به منزل مقتول احسان شیری و اینکه شب قتل در همین مسافرخانه پسر شما حمید معیری و دوستش جمال شکوهی مهمان بوده اند و در برگشت از روستا مجددا همین مسافرخانه را برای اقامت دو شب و احتمالا برای کسب خبر از وضعیت مضروب انتخاب کرده اند .
افسر سپس پرسید آخرین باری که با هم تماس تلفنی داشته اید کی و چه ساعتی بوده ؟ معیری پاسخ داد ، پریروز بود ، حدود شش عصر بمن زنگ زد و گفت ؛ به اتفاق دوستش در مسافرخانه نبوت هستند و پس فردا بعد از ظهر ، پس از پیوستن دوست دیگرشان ، بطرف کرج حرکت میکنند . افسر پرسید آیا به شما راجع به انتقام از احسان شیری طی این چند روز چیزی نگفتند ؟ معیری گفت : خیر ، طی تمام تماسهایی که با پسرم برای جویا شدن از سلامتی و وضعیتش داشتم ، بهیچوجه اثری از هیجان و یا خوشحالی عجیب ، که نشانی از مقابله به مثل باشد متوجه نشدم ، میتوانم بپرسم چرا دوست سر پل ذهابی آنها بازداشت نشده ؟ . افسر گفت : قبل از وقوع قتل ، دوست  آنها در کرمانشاه از آن دو جدا شده و به منزلشان در سر پل ذهاب رفته است و فردای آنروز ، مظنونین به قتل ، ساعت هشت صبح با تصفیه حساب مسافرخانه نبوت را ترک کرده اند . 
افسر سپس کپی ارسالی تصویر اسلحه سرد ، از طرف آگاهی کرمانشاه را نشان معیری داد و پرسید این یک خنجر تیغه بلند مخصوص ضرب و جرح عمیق هست و در قلب احسان شیری فرو کرده بودند ، آیا شما در لوازم پسرت چنین چیزی را قبلا دیده بودی ؟ .
معیری پاسخ داد ؛ پسر من آدم آرامی هست و هیچوقت بدنبال دردسر و دعوا و درگیری نبوده و نیست و چنین چیزی را من هرگز در وسائلش ندیده ام . 
افسر در حال بلند شدن از روی مبل گفت : آقا خدا کند همینطور باشد که میگویید و این قتل ربطی به پسرت و دوستش نداشته باشد چون نتیجه انتقامجوی های شخصی همیشه خیلی بدتر از آنچه که افراد خانواده مقتول تصور میکنند از آب در می آید . 
لطفا مطابق دستوری که به من ابلاغ شده خودتان را در اسرع وقت به اداره آگاهی کرمانشاه معرفی کنید و روی این برگه نیز شماره تلفن منزل و تلفن همراهتان را بنویسید .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 363
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش شانزدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش شانزدهم
آقای معیری در غروب همان روز پس از رفتن مامور آگاهی ، خود را به فرودگاه مهرآباد رساند و در لیست ذخیره مسافران کرمانشاه ثبت نام کرد ، و شب را در سالن فرودگاه ماند و عاقبت توانست با کنسل شدن بلیط یکی از مسافرین ، با پرواز ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بامداد ،  به سمت کرمانشاه حرکت کند ، وقتی با تاکسی مستقیما به آدرسی که به او داده شده بود مراجعه کرد ، واحد اطلاعات اداره آگاهی، ایشان را به دفتر مسئول جرایم جنائی هدایت نمودند ، پس از حدود پانزده دقیقه انتظار ، در حالیکه روی مبل نشسته  و  مکالمات  مکرر و نامفهوم و کوتاه تلفنی آقای سر دفتر را ، بناچار میشنید  ، ماموری وارد اتاق مراجعین که تنها فرد غیر خودی در آنجا او بود شد ، مامور تازه وارد با نگاهی تقریبا ممتد به سردفتر و سپس اجازه وی با حرکت انگشت  ، داخل اتاق مسئول گردید و چند لحظه بعد ، وقتی از اتاق بیرون آمد ، با لبخندی بر لب به آقای معیری گفت: تشریف ببرید داخل ، رئیس منتظرتان هستند . 
آدمهای با زندگی آرام و معمولی وقتی پا به محلهایی میگذارند که منتظر عواقب و بازتاب غیر عادی آن هستند ، شرایط روانی آنها را از حالت طبیعی ، چنان به وضعیت بحرانی ، متغیر میکند ، که در چهره شان به وضوح ، رنگ پریدگی ناشی از اضطراب دیده میشود ، انتظار برای کسب خبر در پشت درب اتاق عمل و اورژانس و درب آمبولانسی که تازه از راه رسیده و خدا خدا کردن برای آنچه که تمایل نداریم ببینیم ، گرچه هیچ شباهتی به درب اتاق یک مسئول انتظامی ندارد ، اما وقتی فرزندت متهم به قتل هست ، حس ناخوشایند پیش روی ، و وحشت اینکه با چنین جرمی ، او را از دست داده میپنداری ، در اینصورت هر کلامی حتی غیر مرتبط که در چنین محلی از افراد دست اندر کار میشنوی ، در ذهن خود یکبار آنرا توجیه به وضعیت خیلی بد و عدم امید به نجات ، و لحظه دیگر با رد و قبول نداشتن اینکه ، امکان ندارد فرزند من جنایتکار باشد و احتمالا و یا قطعا ، فقط مورد شک و تردید با عنوان مظنون بقتل هست ، کورسوئی نور امید را در تاریکی میبینی و از حس گناهی که دامنگیرت برای پرورش غیر متعارف شده ، رهائی پیدا میکنی و با امید به تحقیق و کشف قاتل واقعی توسط مامورین ، از فشار روحی وارده بر شخص قیم کاسته میشود .
ایا لبخندی که مامور به او زده بود نشانه ایی از نجات پسرش بود و یا شباهت آن به لبخند خوشحالی یک شکارچی پس از بدام انداختن گرگی درنده ؟!!!
با پا گذاشتن به اتاق ، و بلند شدن افسر مسئول برای دست دادن و خوش آمد گوئی به او ، گرچه بخشی از تصورات منفی در حال زدوده شدن از افکار آقای معیری بود ، اما این ذهنیت که نکند بخاطر ماجرای قتل دخترش ، و اینک شرایط بد پسرش ، دست دادن او ،  بمنزله تسلی محسوب میشود و یا فقط ناشی از خوش برخوردی ذاتی و همیشگی ، آن افسر متشخص هست .  
با اشاره به صندلی روبروی میز جلسات ، و نشستن و قرار گرفتن رئیس روبروی او ، معیری همچنان دچار تشویش و دلهره بود . رئیس گفت : سر دفترم چندین بار امروز صبح با تلفن همراه شما تماس گرفت و تلفنتان خاموش بود ، معیری پاسخ داد :  در هواپیما بودم .
رئیس گفت : من هم مثل شما یک پدر هستم ، میخواستم زودتر شما را از نگرانی خارج کنم.
معیری با شنیدن این جمله ، بدنش را که بر اثر استرس تا لحظاتی قبل بشدت منقبض بود ، وا رهانید و با نفسی عمیق ، آلودگیهای ذهنی را بدور ریخت و توانست پاسخ تبسم فرد مقابلش را که اینک با دید مثبت میدید ، با لبخند متقابل ارائه بدهد .  مسئول گفت : بزودی پسرت و دوستش  که بر حسب تحقیقات بیگناه بوده اند و از بازداشتگاه آزاد شده اند را میبینی ، اگر تلفنت را از ساعت هشت خاموش نکرده بودی ، میتوانستیم به شما اطلاع بدهیم که لزومی به آمدنتان به کرمانشاه نیست ، معیری گفت : ممنون از لطفتان ، حدود ساعت هفت ، بعد از تماس با گوشی همراه سرپرستم و گرفتن مرخصی تلفنی ، چون نمیخواستم کسی از همکارانم مزاحمم شده و جویای مرخصی ناگهانیم شوند ، تلفن را خاموش کردم و هم اینک نیز تلفنم در اتاق نگهبان ورودی میباشد. 
رئیس گفت : همزمانی قتل احسان شیری و آمدن پسرتان و دوستش به مسافرخانه نزدیک منزل ایشان در شب وقوع قتل ، و همچنین تحقیق بعدی در مورد ساعت خروج آنها از متصدی مسافرخانه که مطابق با زمان وقوع مرگ بوده ، باعث دستگیری آنها  که به کرمانشاه مجددا برگشته بودند گردید ،  عدم صداقت و راز پوشی در گفتار دو دوست ، جمال شکوهی را که برای قصد انجام یک خلاف شرعی ، جهت پیدا کردن فروشنده ایی ، بقصد شرب خمر بوده  ، پسرتان و خودش  را در محذور قرار داد ، در صورتیکه با راستگوئی و عدم تناقض گوئی ، آنها همان شب رها میشدند .
آقای معیری گفت : صحیح میفرمائید پسر من مشروب نمیخورد و احتمالا قصد داشته توجیه بیرون آمدن از مسافرخانه را در آنوقت شب ، بخاطر دوستش  پرده پوشی کند ، و علت برگشتشان به کرمانشاه و سکونت مجدد در آن مسافرخانه ، مطابق با تماسی که سه روز پیش با من داشت برای سیاحت و تفریح بوده است .
رئیس گفت : متاسفانه ناچارم خبری ناگوار نیز به شما بگویم .
آقای معیری که تازه از بحران روحی خارج و از خبر آزاد شدن پسرش میخواست از خوشحالی پر در بیاورد ، با شنیدن این کلمات از جناب سرهنگ جا خورد ، بطوریکه نمیدانست تا لحظاتی دیگر باید نگران چه موضوعی شود . رئیس پس از مکثی کوتاه گفت : همکاران ما در روانسر ، امروز اول وقت اداری از قتل مادر بزرگ نوه شما ،  ما را تلفنی مطلع کردند ، این خانم سه روز پس از کشته شدن پسر برادر شوهرش ، بفوریت آپارتمان خود را در کرمانشاه ، بقصد روانسر و اسکان در منزل دختر برادرش ترک کرده ، و روز حادثه مقتول حدود ساعت پنج و نیم صبح که در حال آب دادن به گلهای باغچه بوده ، احتمالا با شنیدن صدای تق تق به درب حیاط ، آنرا باز و وارد کوچه خلوت شده و توسط مهاجم که در پس دیوار جانبی پنهان شده بود ، غافلگیر و بوسیله گرز چوبی مورد حمله از ناحیه سر قرار گرفته و بر اثر خونریزی ناشی از شکستگی جمجمه فوت نموده اند ،  بر حسب تصویری که حدود یکساعت پیش برای ما ارسال شد با مقایسه اثر یکسان جای عاج لاستیک موتور در دو صحنه ، و همچنین بجا گذاشتن آلت قتاله ، نشان از آن میدهد که قاتل و یا قاتلین آقای احسان شیری و خانم روژین خاور ، یکی هستند و خانم روژین خاور همسر آقای شیری مرحوم ،  به احتمال قریب به یقین ، بخاطر ترس از کشته شدنش کرمانشاه را ترک کرده و متاسفانه ظاهرا با کسی موضوع تعقیب شدن خود را در میان نگذاشته و اگر هم به فردی گفته تا این لحظه به ما اطلاعی داده نشده است.
معیری که نمیتوانست ساده لوحانه از مرگ مسببین قتل دخترش ، بخاطر وجود باران ، خوشحال باشد ، به جناب سرهنگ گفت : بیچاره این دختر بچه یتیم ما ، چگونه از بدبیاری روزگار ، پدر و مادر و عمه و مادربزرگ خود را به شکل بسیار دردناک و فجیعی از دست داد . 
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 363
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش هفدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش هفدهم
گویا ظاهرا خدا میخواست ، انتقام خون دختر آقای معیری در همین دنیا باز پس گرفته شود ، و رنجهائی را که این پدر نمیتوانست آنها را برای کسی بازگوئی کند ، و باعث آزار شبانه روحی اش بجای رویاهای خوش شده بود ، پس از آن با فشار و تعداد کمتری بر او تحمیل میشد ، انتقام و خونخواهی گاهی شبیه به طنابی هست که بر بازوی ما بسته شده و دشمن در لبه دره ائی عمیق ایستاده و آنرا میکشد و زخم دردناکی بر اندام ما می اندازد ، حد فشار بصورتی هست که اجازه باز کردن گره طناب را از ما سلب کرده و به جلو آمدن برای کاهش آسیب  نیز ، باعث سرنگونی او و ما در دره  مرگ میشود ، تحمل و پایداری و ایستائی و صبر ، عاقبت باعث پاره شدن این طناب بدون اینکه دشمن ابله متوجه آن شود میگردد و همان زوری که بر ما وارد کرده بود ، او را در آن شکاف عمیق پرتاب و سرنگون کرده و عامل نیستی آن خبیث میشود . 
زخم و جرح بیادگار مانده بر بازوانمان از این واکنش نابهنجار ، تا مدتها درد آن احساس و رفته رفته ، به فراموشی سپرده میشود ، گرچه جای آن زخم دیده میشود ، ولی اینبار پستی ها و رذالتهای دشمن ما کمرنگ شده ، و حتی ممکن است جای آنرا به بخشهایی از صفات نیکوئی که داشته  واگذار گردد  و اثر مهر او برای دیگران و یا برای ما را ، با عطوفتی همراه با گذشت ، بلاخره  فرا میگیرد . این رازی هست که برای سلامت روح و روان ، بهتر است قصاص و انتقام را به خدا سپرد .
چند سال از وقوع این حوادث پیاپی گذشته بود ، یکروز مرد جوان موتور سواری در همدان پس از  کیف قاپی ، در بلوار ملت  در حین گریز از دست مامورین ، کنترل موتور خود را از دست داد و محکم بزمین خورد ، پس از دستگیری جهت معالجه زخمهای سرش به بیمارستان برده شد ، سپس بخاطر اعتراف به سوابق متعدد باجگیری جزئی و سرقت لوازم خودرو و کیف قاپی به ندامتگاه الوند منتقل گردید ، این مرد معتاد نبود ، و اندامی قوی و تنومند داشت ولی بخاطر اینکه قادر نبود خوی و سرشت سر بزیر و آرامی داشته باشد و بتواند مثل سایرین در پرتو کار و زحمت ، از دسترنج خودش امرار معاش کند ، سرقت و باجگیری را پیشه کار خود ساخته و تاکنون نیز بعلت جابجایی مکرر از این شهر به آن شهر و فروش لوازم سرقتی به غیر مالخرها و افراد طمعکار عادی ، و باجگیریهای متفرقه با ارزش کم ، در چنگ پلیس هرگز گرفتار نشده بود ، او مثل ماهی بود که به قطعه کوچکی از طعمه سر قلاب ماهیگیر، قناعت و بسنده کرده و پس از بدست آوردن لقمه خود ، مسیر دیگری را در دریا برای پرهیز از قلاب انتخاب میکرد ، این مرد حدود سی ساله پس از محاکمه و زندانی شدن بر اثر زمین خوردن با موتور ، دچار عارضه ایی مغزی شده بود که گاهی ، همچون آدم ساده لوحی ، شروع به اقرار کردن به مسائلی مینمود که همواره افراد عادی نیز از گفتن آن بعلت شرمساری ، ابا دارند ، و این موضوع باعث شده بود که مورد تمسخر و خنده سایر زندانیان قرار بگیرد و پس از اینکه توسط پزشک معاینه شد و مشخص گردید ، نمیتوان او را با دارو فعلا معالجه کرد و باید منتظر گذشت ایام و بهبودی او شد و یا انتظار فلج شدن و یا مرگ نابهنگامش بخاطر سکته مغزی بود ، این مرد را به بند افرادی که تعداد آنها زیاد نبود و مسن تر از او بودند فرستادند ، تا کمتر مورد استهزای دیگران قرار بگیرد ، تحمل این مرد سارق توسط هم بندهای او که اینک از حرف زدنهای یاوه مانند و بیهوده اش ، اینبار بجای خندیدن ، دل میسوزاندند راحت تر بود و میشود گفت ؛ چون گوش شنوایی در آنجا نمی یافت کمتر حرف میزد ، در آن بند ، مرد قالی فروش و متشخص تبریزی بود که بخاطر عدم توجه به اتمام زمان بیمه ماشینش ، و تصادف با دو عابر پیاده و زخمی نمودن آنها ، در همان ایام در همدان  ، در زندان بسر میبرد ، یکشب که مثل مواقعی که گاهی تراب قاط میزد و شروع به اراجیف گوئی های بی پایان مینمود ، قالی فروش که خوابش نمیرفت و نمیخواست سایرین از فک زدنهای با صدای بلند او ناراحت شوند ، تراب را به گوشه ایی کشاند و از او خواست بجای حرفهای بیمورد صد من یه غاز ، از زندگی کودکی خود برای او تعریف کند ، البته جهت دادن به حرفهای تراب خیلی سخت بود ، مثلا وقتی شروع میکرد به گفتن اینکه آقا شریف به عباس آقا گفته ،  شونه داری بدهی موهایم را مرتب کنم ، یکبند و یکریز میگفت ، آقا شریف شانه میخوای چکار اینجا کسی به موی بلند و مرتب یا نامرتب داشتن و یا نداشتنت کاری نداره و رو میکرد به عباس آقا و میگفت شونه بهش نده ، تا موهاش را مرتب نکنه ، اینجوری مثل فیلسوفها میمونه ، تراب اینقدر زر میزد و ور میزد که حال آدم را از تکرار کلمات هذیان گونه اش بهم میخورد و شاید بهتر بود پیش همون افراد بند قبلی که مسخره اش میکردند میموند .
قالی فروش لیوانی چای ریخت و  به تراب تعارف و کرده گفت : پسرم فکر میکنم علت سارق شدن تو نداشتن پدر بوده ، و حتما زندگی سختی در گذشته داشته ایی ، چهره خشن تو با روح حساسی که داری یکی نیست ، تو مثل مردی میمونی که گنجینه ایی از کلمات را در مغز خود دارد ، اما بواسطه بهم ریختگی ارتباطش با آن ، قادر به جمع آوری آن نیست و چشمش  بعلت اینکه فقط بر  یک نقطه از زمین خیره شده ، زر و زیورهای اطرافش را نمیبیند و عادت میکند در محاوره ، شنیده های دیگران را تکرار کند .
بعد دست پر عطوفت خود را بر شانه های سارق کشید . 
تراب تنومند که در مقابل گفتار و رفتار آن بزرگ مرد کوچک اندام ، که قبلا نیز بارها ارادت خود را در بند و میان سایرین ، به او نشان داده بود ، احساس آرامش میکرد و آشفتگی روحیش را تسکین میداد و به اینصورت بود که مهار از هم گسیخته کلمات نامفهوم و تکراریش را آن مرد قالی فروش میتوانست ، همچون در آغوش گرفتنی نادیدنی ، با غلبه و احاطه بر او ، مثل یک حامی ، تفکرات مغشوشش را ، بدون چرخش بیهوده زبانش، سر و سامان دهد ، او میدانست که دیوانه نیست ، بلکه اسیر وسواس گفتاری هست ، و قادر به کنترل آن نیست ، و با بر زبان آوردن  سعی در کاهش ، تنش انفجارگونه در مغزش که دیگران از آن بیخبرند ، دارد و تمام این موضوع ناشی از نارسایی خون رسانی کافی به قسمتی از مخ او بود که چنین رنجشی ناخود آگاه را ایجاد میکرد .
چای را که تراب سر کشید ، یک نخ سیگار برایش روشن کرد و گفت ؛ گوشهایم منتظر شنیدن غمهائی هست که نتوانستی تاکنون برای کسی بگوئی ، روح و جان و دلت را بمن بسپار تا آرامش پیدا کنی ، مرا غریبه نپندار ، بزودی از این محل آزاد میشوم و قصد دارم دستت را بگیرم و نگذارم زندگیت هرز بگذرد ، هر چه قصه و غصه داری چه بد و چه خوب برایم بگو ، تا از این درهم تنیدگی افکار مغشوش خلاص شوی ، پلیدیهای شیطانی وجودت ، که ترا از راه ، به بیراهه کشاند و علیرغم ذاتت که تمایل به اتکا خواهشهای نفسانی مفید انسانی دارد ، چگونه شد که ناهمواری راه خطا ، برایت سهل و آسان گردید و خود را در منجلاب گرفتاری غرق کردی ؟
تراب زبان گشود و از دورانی گفت که فقر و نداری ، پس از ترک پدر و رفتن او به آنسوی مرز برای کار ، و برنگشتنش بخاطر ازدواج با زنی دیگر ، دامنگیر مادر و برادر کوچک او شد ، حد و حدود کم زمین مناسب زراعی ، و درآمد ناچیز حاصل از آن که فقط به برکت نزول برف و باران بود ، عاقبت مادر را بخاطر سو تغذیه ، به چنگال عفریت خانمان سوز بیماری سل انداخت و جوانمرگ شد ، خوی وحشی گری با فاصله ایی زیادی که از سایر منازل روستائیان داشتند ، و عدم ارتباط اجتماعی با سایرین ، دو برادر را مشابه به گرگهای درنده ایی کرد که با ظاهر رام و آدمگونه خود ، میتوانستند برای دیگران تظاهر به بیخطری بنمایند و هر از گاهی در گله آدمیان نفوذ کرده و طعمه ایی را برای رزق و روزی خود بر میگزیدند ، به اینصورت که اوائل شبانه در هنگام بارش برف ، در مسیری کمین کرده و راه را بر خودرویی عبوری میبستند و با عجز و التماس طلب خوراکی مینمودند و با این شرایط نابسامان هوا موفق به جلب ترحم میشدند ، پس از مدتی روش خود را تغییر دادند و اگر متوجه میشدند که کمک کننده در خودرو تنها و یا با همراهی زنی با گردنبند و دستهای پر از النگو هست ، با ضربه سنگ و یا چماق به سر آنها ، کار را تمام کرده و نقدینگی و طلای موجود را می ربودند و سپس از مسیر کوهستان به غاری پناه برده و جای پای آنها را برف شبانه پر میکرد و قبل از طلوع آفتاب در صورت وجود بارش برف به منزل خشت و گلی خود که دور از محل وقوع جرم بود ، برمیگشتند و پس از خرج کردن پولهای دزدیده شده در مقادیر کم، عاقبت تکه ای از طلاها را از محل پنهان شده خارج و در مسیری دیگر به خودروهای عبوری افرادی متمول ، با عنوان طلای اسقاطی مادرشان میفروختند ، و چون سن و سالی نداشتند مورد ظن و شک قرار نمیگرفتند و با هوش گرگ گونه خود نمیگذاشتند کسی از محل اختفا و یا به عبارتی محل زندگیشان سر در بیاورد ، صفت ممتاز قناعت آنها همچون خزندگان باعث میگردید پس از یک سرقت تا مدتها دست به کار دیگری نزنند و همانند سایر روستائیان با آمدن فصل گرم برای کشت و کار ، روی زمین کشاورزی خود عرق ریخته و برای  بدست آوردن محصول کار میکردند ، با بزرگ شدن دو برادر   همچون علفهای هرزه  ، چون نابهنجار بودن رفتار آنها و جنایتهایی که مرتکب شده بودند مورد مواخذه ، احدی بعلت پنهانکاری قرار نگرفته بود ، از نظر وجدانی بهیچ وجه معذب نبودند و فقط نسبت به هم فقط ترحم داشتند و فاقد عواطف رقیق انسانی که بر اثر معاشرتهای اجتماعی حاصل میشود بودند .
تراب از برادر کوچکش افشار ، سه سال بزرگتر بود و با حمایتهایش نمیگذاشت افشار را که با وجود جثه کوچکتر ، در رفتار بیرحمتر از او بود افسار گسیخته گردد و باعث شود ، روستائیان به جنایات زمستانی آنها شک کنند ،  و همواره او را به شکیبائی دعوت و راهنمائی میکرد ، و نمیخواست دندانهای تیز خود را برای میدانداری که مثلا برای خرید محصول آنها چک و چانه میزد و یا نزد آنها ممکن بود یکشب بماند ، نمایش دهد و زهره او را بترکاند ، هر دو برای رفتن به روانسر یا قزانچی برای خرید مایحتاج از موتور استفاده میکردند ، و شیوه سرقت زمستانی گرگ صفتی را از کشتن سوژه ها به پاشش اسپری فلفل و  بیهوشی تبدیل کرده و مدتها بود که قتلی را مرتکب نشده بودند و پای پیاده مسافت رفتن به غار و برگشت به منزل را کماکان در هنگام بارش برف انجام میدادند ، شبی افشار کلتی را که خریده بود نشان تراب داد و با وجود عصبانیت تراب از وجود اسلحه ، حاضر نشد آنرا پس بدهد و گفت برای دفاع شخصی آنرا خریده ام ، و نمیخواهم در جاده غافلگیر سارقین مسلح گردم .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهرماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 363
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش هیجدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش هیجدهم
 دو برادر با خرید زمینی که در جوار جاده و کانال آبیاری داشت همراه با فروش زمین کوچک خود ، کشاورزی را با محصولات جالیزی نیز رونق دادند و دو سالی بود که دست به سرقت نمیزدند ، و مثل آدمهایی که شکمشان از شام شب سیر و نگران معاش خود نیستند ، بدنبال شناسائی تبار مادری ، از افراد کهنسال روستای همجوار به زمین قدیمی ، به جستجو و تکاپو افتادند و فهمیدند  دائی ناتنی زن مرده ایی در کامیاران دارند ، ولذا راه کامیاران را با موتورهای خود ، بقصد دیدار با دائی پیر و کسب خبر از گذشته مادرشان ، که تنها گنجینه بخاک سپرده شده آنها بود ، برای گپ و گفت و دیداری کوتاه ، در پیش گرفتند ، بر حسب اتفاق وقتی در آنجا بودند ، خاله ناتنی آنها نیز در نزد برادرش حضور داشت ،  در آنجا بود که خانم شیری ، کلت کمری پنهان شده در لباس افشار ، پسر خواهر ناتنی اش را دید و در حیاط منزل او را که از دستشوئی بر میگشت ، نگهداشت و با گفتن خلاصه ایی از آنچه که بر سر او و خانواده اش در تبریز گذشته بود ، وی را ترغیب به کشتن عروسش نمود ، او با دادن چهار النگو و گردنبند طلایش به افشار و گفتن اینکه نیمی از  مبلغ فروش منزلش را نیز به او خواهد داد وی را راضی نمود که به تبریز رفته و کار بگور سپاری عروسش را عهده دار شود ، افشار با اقرار به ترس از برادر بزرگش ،  درخواست کرد که از این موضوع با احدی صحبت نکند و پول منزل را فعلا به او ندهد و در عوض آن ، خاله آپارتمانی بزرگ در کرمانشاه بنام خودش بخرد تا وقتی آبها کامل از چرخ آسیاب افتاد ، یک یا دو سال بعد ، با فروش یا تعویض آن به آپارتمانی کوچک ، مانده پول را ، به او بدهد ، به اینصورت در دام قانون نمی افتم و مورد شک قرار نمیگیرم .  
از این عهدی که بین پیره زن و افشار بسته شد ، هیچکس حتی برادرش تراب نیز باخبر نگردید ، و با مرگ نابهنگام دائی پیر ، جریان دیدار آن دو برادر ، بر همه کس پوشیده ماند . 
چندی بعد که بذرها در زمین افشانده شده و کاری برای زراعت ، بجز انتظار برف و باران نداشتند ، افشار به بهانه رفتن به کرمانشاه ، برای تفریح ، منزل روستایی جدیدشان را با یک خداحافظی ساده ترک کرد و دیگر بمنزل بازنگشت ،  تراب به جستجوی برادرش به کرمانشاه رفت هیچ اثری از او نیافت ، بخاطر خلافها و قتلهای پیشین ، تصور نمود ، شاید برادرش را شناسائی و دستگیر کرده اند ،  وقتی دید کسی از نیروی انتظامی بسراغش نیامد ، احساس کرد  که حتما افشار درگیر ماجرایی گردیده و کلتی که بهمراهش داشت ، او را دچار مخمصه ایی گریز ناپذیر کرده و باعث کشته شدنش شده ، ولذا پس از مدتی دوباره به کرمانشاه رفت و خبر مفقود شدن برادرش را به کلانتری مرکزی اعلام نمود ، افشار آب شده و در زمین فرو رفته بود و هیچکس نمیتوانست اطلاعی ، ولو کم ، از او بدستش برساند ، آن زمان تلفن همراه برای  همه مردم کالایی کارا و ارزشی محسوب نمیشد ،  تعداد دارندگان آن کم بود و بخشی از افراد هنوز پی به توانایهایی که با داشتنش بدست می آوردند ، نبرده بودند .
افشار پس از رفتن با موتور به تبریز ، به بهانه تفریح در کرمانشاه ، اقدام به کمین در کوچه ای که آپارتمان نازی معیری در آن بود کرد ، او با تعقیب خودروی سفید رنگ  ،  با پیدا کردن محل کار وی ، و مطمئن شدن از انتخاب صحیح سوژه ، در سطل بازیافت بازار ، کارتن خالی کفشی را پیدا کرده و در آن شب شوم ، اقدام به قتل نازی برای بدست آوردن نیمی از مبلغ موجود در بانک روانسر از فروش منزل ، مطابق با پیشنهاد خاله  خود میکند . 
وقتی روابط فامیلی در مواردی همچون فقر و یا کم بینی ، بخاطر فاصله سکونت ، گسسته میشود ، در صورت عدم تشابه فامیلی ، یادآوری نام و فامیل ممکن است فقط ختم  به ، ذکر خاله یا عمو و دائی گردد ، و فرزندان نتوانند آنها را و یا بچه هایشان را شناسائی و پیدا کنند ، تراب نیز نمیتوانست ،خاله  ناتنی را پیدا کند و از او بپرسد که آنروز در حیاط منزل دائی مرحوم ، با افشار چه گفتگوئی داشته  که کمی طولانی شده است ؟!   
تراب یکبار  به کامیاران رفت و از ساکن جدید منزلی که دائی در آنجا مستاجر بود ، و همچنین از اهالی کوچه ، پرسشهایی سر سری انجام داد ، به هیچ نتیجه ایی برای دنبال کردن رد خاله  یا به عبارتی خانم روژین خاور نرسید ، دو کهنسال روستائی که او را قبلا برای یافتن دائی پیر به کامیاران راهنمایی کرده بودند  ، بیش از آنچه که قبلا فقط با ذکر نام کوچک او ، و کوچه ایی که در آن زندگی میکرد ، گفته بودند ؛ چیز دیگری نمیدانستند ، روزی تراب ناراحت و غمگین از این جستجوی بیحاصل ، در کنج دیوار منزل مزرعه شان نشسته بود ، او متوجه شد علفهای هرز در یک تکه از زمین که محل راه رفتن بین کرتها بود رویش نداشتند ، با کنجکاوی برخاست و بوسیله بیلچه ، نقطه ایی را که فاقد علفهای خودرو بود ، کند و پلاک موتورسیکلت افشار را که در زیر خاک مدفون شده بود ، پیدا کرد ، تصوری که از مخفی کردن پلاک ، و پیدا نکردن سند موتور در منزل گرفت ، این بود که برادرش احتملا نمیخواسته ردی از خود ، در جائی که قصد رفتن به آنرا داشته ، بجا بگذارد و سند موتورش را محض احتیاط با خود برده ، که اگر جلوی او را گرفتند بگوید از افتادن پلاک موتور بیخبر هست و سند همراهش ، گواهی هست که موتور او مسروقه نیست، برایش مسلم بود که  افشار سر از خود و بیخبر ، بقصد کاری خلاف رفته و شاید پلاکی سرقتی را روی موتور خود برای عدم شناسایی نصب کرده ، ولذا شکش به گفتگوی طولانی در حیاط منزل دائی ،  به یقین نزدیک شد ، و اهتمام و تلاش خود را برای یافتن خاله ، بیشتر کرد ، با یادآوری خاطره صحبتهای آنروز خود در کامیاران، هیچ نکته ارزشمند و بدرد بخوری نیافت و تمام مطالب رد و بدل شده در مورد مادر مرحوم خودش ، و زندگی او در دوران دختری بود ، او  نمیتوانست از مردی که اینک مرده بود بیش از این چیزی بداند . 
ناگهان متوجه شد  با یافتن محل مدفن ، از روی نوشته حک شده روی سنگ قبر دائی ، میتوانست به نام فامیلی مشترک با خواهرش برسد ، برای بار دوم عازم کامیاران شد و فهمید دائی ناتنی را برای خاکسپاری به روستای زادگاه پدریش ، مروارید برده اند ، مسیر روستا را در پیش گرفت ،با توجه به حدود سن و تاریخ فوت ، در قبرستان مروارید ،  توانست بفهمد قبر دایی کدام هست ،  فامیل خاله و دائی ناتنی بخاطر ازدواج مادر بزرگ آنها با مردی دیگر ، پس از مرگ همسر اولش ، متفاوت با فامیل خانوادگی مادر آنها بود ، در حالیکه از این کشف خرسند شده بود ، هنوز  نتیجه ایی برای یافتن نام و آدرس خاله نگرفته بود ، یک بار دیگر با رفتن به روستای مروارید در پنجشنبه ، به بهانه فاتحه ، در  قبرستان حضور پیدا کرد ، اما از آمدن بستگان دائی و فک و فامیلش بر سر قبر او ، خبری نشد ولذا تصمیم گرفت ، توسط افرادی که بر سر مزار عزیزانشان آمده اند ، بی پروا برای یافتن و کسب اطلاعاتی که او را به خاله برساند ، جستجو کند ، و نتایجی که گرفت این بود ؛  خاله نامش روژین اما فامیلیش کشتکار نیست ، خاله پس از رفتن به شهر و  مدرسه در کرمانشاه ، تغییر فامیل داده و روستائیان از فامیل جدیدش بی اطلاع بودند ،تراب باوند با سوال و پرس از آنها ، پی میبرد که دائی تک فرزند بوده و دختری مجرد  دارد و آن دختر در روانسر و در بانکی شاغل هست و بهمین علت شاید نمیتواند به سر مزار پدر که برای یک دختر دورافتاده ، محسوب میشد بیاید، و این خانم بجز مراسم خاکسپاری ، یکبار دیگر ، برای چهلم پدرش ، بهمراه عمه و پسر برادر شوهر عمه اش ، با ماشین او به روستا آمده اند و نام و فامیل پسر برادر شوهر مجرد بزرگسال عمه ، احسان شیری هست ، و با افتخار میگفت در شرکت فلان شاغل میباشد .
افشار باوند ، ساعاتی قبل از قتل نازی معیری ، پلاک سرقتی را بر موتور خود نصب کرد ، و پس از کشتن او ، پلاک را همانشب در مسیر بازگشت در بیابانهای اطراف جاده انداخت و بعلت گذران شبهای قبل از قتل ، در پارکها برای خواب و خستگی ناشی از مسیر طولانی ، در نزدیکی عجب شیر  ، برای پرهیز از سرما ، در عقب سر تریلی کانتیرداری ، مدتی بدون اینکه راننده از وجود او مطلع باشد ، حرکت میکند و عاقبت در پس پیچی ، با برخورد به سر گارد ریل ،  بشدت خود و موتورش ، در هم شکسته و روانه دره میشوند ، موتور آتش میگیرد و تبدیل به آهن قراضه و سوخته میگردد  ، جسد او توسط جانوران وحشی خورده میشود  و  استخوانهایش در گل و لای سیلاب خیز ، به دور از منطقه حادثه برده و در خاک مدفون میشود ، با آب شدن برفهای زمستانی ، چوپانی اسلحه ایی زنگ زده ، که دسته چوبی آن نیز  سوخته بود ، در نزدیکی گارد ریل پیدا میکند و به پاسگاه محلی میبرد ، این تنها اثری از افشار بود که وجود داشت زیرا گل و لای سیلاب ، بقایای موتور را نیز در خود پنهان کرده بود .  
تراب راهی روانسر میشود و در اولین بانک که بر حسب اتفاق بانک تجارت بوده ، از طریق گفتگوئی با ظاهر معمولی به صندوقدار میگوید برای عرض تسلیت بدنبال خانم کشتکار هستم ، آنروز دختر دائی ، مرخصی بود ، و روز بعد توسط تراب شناسائی و تعقیب شده و منزلش را پیدا میکند ، با فرا رسیدن غروب ، او سه کاسه آش کوچک از بازار میخرد ، و در کنج دیوار حیاط منزل دختر دایی ، می ایستد ، و وقتی پسر بچه ایی را در حال عبور از کوچه میبیند ، از او میخواهد که یک کاسه آش نذری را برای منزلشان و دو کاسه دیگر را به منزلی که اشاره میکند ، بدهد و بگوید آش نذری مال خودشان هست ، چون با من قهر هستند ، از من چیزی نگو  ، اگر یکی از کاسه ها را برداشتند ، دو کاسه آش را برای خودش ببرد ، تراب متوجه شد ، یک کاسه را دختر دایی گرفت و از پذیرفتن کاسه دوم ابا کرد . به اینصورت استنباط کرد ،  حتما تنها هست و خاله پیش او نیست ، برای اطمینان ، نیم ساعت بعد ، درب منزل دختر دائی که او را نمیشناخت رفت و با رفتاری توام با ادب و نزاکت گفت : مادرم با عمه شما در کرمانشاه دوست و همکلاسی قدیمی بودند و البته با پدرم در همدان زندگی میکند ، برای سر زدن به منزل خواهرم در کرمانشاه آمده و از آنجایی که دلش میخواست او را ببیند و هم چنین شنیده بود برادرش نیز فوت کرده ، بر خود واجب دانسته که حتما پیش او برای عرض تسلیت و دلجویی برود ، سپس گفت : خانم کشتکار ، من نیز بواسطه یکی از دوستانم از فوت پدرتان مطلع و آدرس شما را پیدا کردم و مزاحم شدم . دختر دائی از محل زندگی عمه روژین در کرمانشاه اظهار بی اطلاعی میکند و میگوید فقط میدانم عمه ام آمده بود که برای همیشه اینجا بماند ، اما از پیش من با تصمیم فوری که گرفت ، وقتی پسر برادر شوهرش آپارتمانی برای او در کرمانشاه خرید  ، رفت ، و پاسخ تماسهایم را با محبتهایی که به او کرده بودم ، دیگر نداد ، نمیدانم ، شاید پیره زن دوست نداشت با من مراوده داشته باشد .
تراب در این گفتگو به نام خانوادگی خاور نیز رسید و تشکر کرد و رفت ، روز بعد حدود ساعت چهار عصر ، به آدرس شرکتی که احسان شیری در آن کار میکرد میرود ، و برای شناسایی نشدن نقاب کلاه کاسکت را پائین کشید ، او خود را مشغول خواندن تابلو اعلانات شرکت ، که نزدیک اتاق شیشه ای نگهبانی بود ، نشان داد ، و از طریق اتیکت نام و فامیل بر روی جیب لباس ، احسان را شناسایی نمود ، سپس سرویس نوبتکار را با موتور تعقیب ، و آدرس محل زندگی او را پیدا کرد ، تراب محض احتیاط با خرید یک دشنه تیغ بلند ، با پنهان کردن آن در زیر کاپشن ، بسراغ احسان شیری ، برای بدست آوردن آدرس خاله رفت ، خود را در آیفون درب ساختمان ، با عنوان فامیلی قدیمی معرفی کرد ، و پس از راهیابی به آپارتمان احسان ، به او گفت : تراب باوند هستم ، زن عموی شما خاله ناتنی من هست ، مدتی هست  برادر کوچکم افشار را گم کرده ام  ، شاید خاله بتواند بمن بگوید او کجاست .
احسان نیز با احساس مساعدت به او گفت : خانم شیری چطور میتواند به تو کمک کند ؟! 
تراب گفت : آخرین بار با برادرم گفتگویی داشته که نفهمیدم مربوط به چه موضوعی بوده ، تقریبا یکماه پس از آن ، برادرم رفت و دیگر پیدا نشد .
احسان بیکباره متوجه موضوعی شد که برای خودش نیز ، تاکنون لاینحل باقیمانده بود و آن این بود که چرا زن عمو از او خواسته بود پول فروش منزل تبریزیش را کامل برای خرید یک آپارتمان بزرگ در کرمانشاه صرف کند . او پس از قتل عروس زن عمو در تبریز ، در مظان اتهام قرار گرفت و بوسیله یکی از مشاوران ملکی که دوست او بود ، متوجه شد که ماموری از اداره آگاهی در دفاتر بنگاهها ، پیگیر خرید آپارتمان ، توسط او بوده اند ، در حالیکه هیچ خطائی را مدتها بود  مرتکب نشده و قصد داشت بنا به قولی که بخود داده بود ، دور بر کارهای خطا نرود و پاکی را منبعد سرشت خود نماید ، چه رابطه ایی بین برادر تراب و زن عمو بوده ؟! ، علت اینکه زن عمو تصمیم میگیرد از روانسر که رفته بود در آنجا برای همیشه بماند ، با آمدن ناگهانی به کرمانشاه چه بوده ؟ آیا او از چیزی میترسید و آنرا پنهان میکرد  ؟!  
احسان به بهانه سر زدن به موتور تراب ، پس از ریختن شربت برای او ، اتاق را ترک کرد و با تلفن زن عمویش تماس برقرار کرد ، با وجود اینکه ارتباط برقرار نشده بود ، دوبار زمزمه کنان  گفت : زن عمو ، زن عمو ، چرا گوشی را بر نمیداری ، او غافل از این بود که تراب باوند در راه پله گوش تیز کرده و صدای او را میشنید ، احسان پس از نگاهی به موتور که با زنجیر به علمک گاز بسته شده بود ، به اتاق و نزد مهمان خود بازگشت ، تراب پرسید : آدرسی از خاله داری تا بتوانم او را ببینم ؟  احسان گفت : بعد از مرگ پسر عمویم دیگر زن عمو را ندیده ام و به گمانم باید در روستایی که نام آنرا نمیدانم ، نزد خویشاوندانش باشد ، تراب دروغگوئی او را به روی خود نیاورد و پرسید ؛ اگر آدرسی از یکی فامیلهایش داری بمن بگو ، به اینصورت شاید بتوانم پیدایش کنم ؟  احسان که راه گریزی برای بافتن دروغی جدید نمی یافت جوابداد ؛ بگذار یک لیوان چای با لقمه ایی نان و پنیر برایت بیاورم ، حتما گرسنه هستی و به آشپزخانه برای دم کردن چای و آوردن نان و پنیر رفت ، هنگامیکه میخواست وارد اتاق شود ،  کمی درنگ کرد تا چهره تراب را ، از درز بین در و لولای آن ، بخاطر اثر حرفهایش بر او بسنجد ،  تراب برای پیش کشیدن قندان خم شد ، نوک تیغه براق خنجر برای لحظه ای کوتاه از یقه کاپشن بالا زده او پیدا شد ، احسان وحشتزده بلافاصله برگشت و چاقوی گوشت بری را در کمربند شلوار خود جا داد و پیراهنش را بر روی تیغه آن انداخت .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 363
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

بازمانده - بخش نوزدهم

پست توسط جعفر طاهري »

بازمانده - بخش نوزدهم
با ورود احسان به اتاق ، و گذاشتن سینی چای ، همراه با نان و پنیر ، سکوت مرگباری اتاق را ابتدا فرا گرفت ، دو مرد تنومند ، همانند دو افعی که چمبره زده و برای پرش و زدن نیش منتظر حرکت هم هستند ، در کنار هم نشسته و در حال خوردن غذا ، وانمود میکردند که اوضاع عادی و طبیعی هست ، سپس با سخنانی پراکنده از موضوعات متفرقه در مورد کار و کسب همدیگر ، سکوت را شکسته ولی چشم در چشم نمیشدند ، یکربع بعد ، تراب از جا برخواست و گفت : جناب شیری بزرگوار ، ممنون از لطفی که امشب بمن داشتی ، وقتی فکر میکنم میبینم ، بیهوده بدنبال سوال کردن از خاله برای پیدا کردن برادرم هستم ، شاید صحبتهای او در حد نصیحت مادرانه بوده ، و از او خواسته که مستقل شود و دست از شراکت با من بردارد ، تا در آینده با هم درگیر مسائل مالی و اختلاف نشویم ، چون مبلغی قابل توجه در منزل پس انداز داشتیم که آنرا افشار با خودش برده و حتما فعلا از دیدن روی من ، خجالت زده هست .
تراب چون در دورانی بر اثر فقر مجبور بود و یاد گرفته بود ، چگونه با نیتهای رذیلانه ، کلاهبردار ترحم و عاطفه باشد ، دو دست احسان را محکم گرفت و چشمانش را ریاکارانه اما با صداقتی انکار ناپذیر  به او دوخت و گفت :  مزاحمت شدم در حالیکه با جوانمردی مرا مراحم فرض کردی ، با برخورد آقا منشانه خوبی که با من داشتی ، همیشه بیادم خواهی ماند ، اگر روزی روزگاری خاله را دیدی و متوجه شدی چنین پند و اندرزی را کرده ، به او بگو ، خاله کارت درست بود و برادرم میبایست روی پای خودش می ایستاد و ممنونم که راه صحیح زندگی را به او نشان دادی .
احسان با شنیدن این حرفها از تراب ، خجول پندار زشت خویش نسبت به او شد ،اینکه مردی مسیری طولانی را در شب میخواست برای رفتن به منزلش طی کند ، نیاز به سلاحی برای دفاع از خود داشت و طبیعی بود ، بدبینی احسان بیمورد بود و همانقدر که احتیاط کرده و آدرس زن عمویش را به او نگفت ، کافی بود ،پس از برداشتن سینی برای گذاشتن آن در آشپزخانه ، چاقو را در کشو گذاشت و شرمنده حال بدنبال تراب ، برای بدرقه اش از پله ها با هم پائین آمدند ، با باز کردن قفل زنجیر از علمک گاز و روشن کردن موتور ، تراب بسمت احسان آمد و با خنده گفت : فامیل سببی عزیز ، یکدست ورق بازی برای خودم امشب خریده بودم ، دیدم ورقهای بازی شما که در طاقچه بود ، رنگ و رو رفته هستند ، لطفا بدون چک و چونه این هدیه ناقابل را از من بگیر ، دلم میخواهد یادگاری پیشت بجا بگذارم ، سپس بسرعت زیپ کاپشنش را باز کرد و خیلی سریع ، خنجر بلند را چنان تا دسته در قلب احسان که زیرپوش نازکی بتن داشت فرو کرد که صدای شکستن استخوان دنده او شنیده شد و بلافاصله بدون معطلی سوار بر موتور شد و رفت .
بعداز ظهر پنج روز بعد ، به روانسر و در نزدیکی منزل دختر دائی رفت ،  از ساعت چهار تا شش عصر ، نظاره گر درب منزل از فاصله دوری بود ، یک زن از منزل بیرون آمد و زن دیگری ابتدا و انتهای کوچه را نگاهی انداخت و بعد در را بست ، با تعقیب آن خانم فهمید ، دختر دائی هست که بقصد خرید نان ، از منزل خارج شده بود ، هوا که تاریک و کوچه خلوت شد ، در بغل دیوار ، و زمین خالی همجوار ، موتور را روی پایه اش گذاشت و روی زین رفت و توانست آنسمت دیوار و ساختمان موجود در حیاط را ببیند ، همانطور که مشام قوی کوسه ، رد صید را ، با بجا گذاری زخم و بوی خونش ، از فواصل دور برای دسترسی گرگ دریا آسان میکند ، حدس ذهنی تراب نیز پس از کشتن احسان درست بود ، تراب تصور میکرد اگر خاله با شنیدن کشته شدن پسر برادر شوهرش وحشتزده شده و کرمانشاه را ترک کند ، حتما و صددرصد ، مقصر ماجرای ناپدید شدن برادرش هست . 
خانم شیری چون میدانست ، احسان آدرسی از فامیلهای او در روانسر ندارد ، با این فکر که  نسبت به ماندن در کرمانشاه ، با فرض لو دادن آدرس آپارتمانش ، در اینجا بسیار مطمئن و امن هست ، به نزد دختر برادرش بر میگردد ، حیاط را یک چراغ کم نور روشن میکرد اما در پس پنجره هایی که با پرده آنرا هنوز نپوشانده بودند ، به وضوح خاله دیده میشد که در حال پهن کردن سفره شام بود .
تراب بدون اینکه موتور را روشن کند با هل دادن آن در تاریکی به سمت انتهای زمین خالی رفت و سپس پیاده از باریکه راهی خود را بالا کشید ، این محل که تقریبا در انتهای حومه شهر قرار داشت تا دور دستها فاقد ساختمان بود ، و با ارتفاع آن ، مشرف به حیاط خانم کشتکار بود ، تراب با دقت نگاه کرد و فهمید ، از این نقطه میتواند کسی را که وارد حیاط میشود ببیند ، برای او که قبلا میتوانست براحتی انسانی را بدون رنج و اندوه در وجدانش بکشد ، اینبار حس قیاس خوبی و بدی ، که علت بخشی از آن ، مربوط به فهم از رفاهی بود که نصیبش شده بود ، اجازه نمیداد ، از دیوار بداخل حیاط بپرد و دو زن را با چماقش از بین ببرد ، چون امکان اینکه دستگیر شود نیز وجود داشت ،  یکساعت بعد در منزلش بود ، آنشب با خود فکر میکرد که چگونه کار را تمام کند ، آیا نیاز بود قبل از کشتن خاله ، ابتدا از او درباره برادرش ، تمام جزئیات را  بپرسد ؟! . 
شب بعد به این نتیجه رسید که اگر رودرو با پیرزن شد ، ترسش از دیدن او تمام آنچه را که لازم است به او بفهماند ، کافیست .
صبح زود که برای آب انداختن روی مزرعه بیدار شد ، در انتظار دمیدن خورشید و انتقام برادرش بی طاقت شد و هوا تاریک بسمت روانسر براه افتاد ، نور آسمان گرگ و میش بود که موتور را در  زمین مشرف به حیاط نگهداشت و چشمهایش را بر منزل که چراغهای آن خاموش بود دوخت ، کمتر از نیمساعت بعد چراغ یک اتاق روشن شد و بیست دقیقه که گذشت ، خاله برای آب دادن به گلهای باغچه به حیاط آمد ، از سر زیری زمین خالی ، موتور خاموش را پائین آورد و در کنج دیوار نگهداشت و با ته گرزش چند تلنگری آرام به در زد ، و به گوشه دیوار خزید ، درب که باز شد ، چون خاله کسی را ندید ، دو متری از در برای اینکه بفهمد چه کسی دقه به آن زده ، فاصله گرفت و به سر و ته کوچه نگاهی انداخت ، با پیدا شدن تراب از پس دیوار ، در حالیکه چماق را در پشت دستش پنهان کرده بود ، چشمان خانم شیری با دیدن او از ترس گرد گردید و سریع رو به عقب برگشت ، تراب با کشیدن یقه لباسش که قصد داخل رفتن و بستن در را داشت ، او را لحظاتی نگهداشت ، خاله با دیدن چماق با عجله گفت : غلط کردم مرا ببخش ، سپس تراب با تمام قدرت استخوان جمجمه او را درهم شکست . 
تراب باوند آنشب برای مرد قالی فروش تعریف کرد ، روزی پس از خرید مایحتاج ، از قزانچی به سر زمینم ، بر میگشتم ، با اشاره یکی از موتور سواران روستائی که از طرف مقابل می آمد ایستادم ، او بمن گفت از آگاهی کرمانشاه بدنبالت برای سوالاتی در مورد برادرت که گم شده ، آمده بودند ، به آنها گفتم ؛ فکر میکنم تو رفتی قزانچی ، ماموران تشکر کردند و سوار ماشینشان شده و رفتند .
تراب در جاده از کنار زمین کشاورزی خود رد میشود و متوجه میگردد که یکنفر نزدیک منزلش در میان بوته های ذرت ، نشسته ، او بدون توقف عبور میکند ، حدود سه کیلومتر بعد ، دو نفر را در خودروی سواری که آندست در بغل جاده پارک کرده بود میبیند ، راننده بیسیم در دستش داشت ، برایش مسلم میگردد که آنها مامورانی هستند که بدنبال او میباشند ، مسیر روانسر را ادامه میدهد و سپس از جاده خارج و پشت تپه ایی پنهان میشود ، سه ساعت بعد بر میگردد و بدون اینکه بمنزل برود به کرمانشاه رفته و پس از آن آواره شهرهای مختلف شده و با سرقتهای جزئی امرار معاش میکند .
گرچه قالی فروش واقعا قصد داشت که پس از آزادی خود ،  تراب را با آوردن در حجره اش حمایت کند ، تا منبعد زندگی سالمی را داشته و رازهای او را برای همیشه سر بمهر بگذارد ، اما وجود عدالت و دست پنهان اجل ، به تراب اجازه ادامه حیات را نداد و چند هفته بعد ، بخاطر مشکل خونرسانی به مغزش ، سکته کرد و مرد .
پایان فصل اول
ادامه دارد. 
فاطمه امیری کهنوج
مهر ماه ۱۳۹۹
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”