داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

آه مادر بزرگ

پست توسط جعفر طاهري »

آه مادر بزرگ 
کمتر از یکسال با رضا زندگی کردم، او هنوز  در انجام دادن کارهای شخصی خودش بی عرضه و ناتوان بود ، چه برسد به اینکه حمایت مادی و معنوی از مرا نیز بعنوان همسر بعهده بگیرد،  تن پروری و بی مسئولیت بودنش ، عاقبت باعث درگیریهای مداوم و طلاق ما گردید، بخاطر در امان بودن از طعنه های پدر، نمیخواستم دوباره با خانواده ام زیر یک سقف باشم و تصمیم گرفتم در کنار  مادر بزرگم که تنها بود ، زندگی جدیدم را پس از شکست شروع کنم، البته اوائل از طرف مادر کمکهایی به من میرسید ، سعی کردم در آرایشگاهی ، فوت و فن و حرفه و هنر آرایشگری را یاد بگیرم تا استقلال کامل مالی داشته باشم ، برای مدتی صبح ها آموزش می دیدم و عصرها بعنوان وردست برای شخصی ، با حقوق کم کار میکردم، کارت  مستمری مادربزرگ دستم بود و مایحتاج  روزانه را با آن خریداری میکردم ، غذا های قدیمی مثل آبگوشت و خورشت آلو و تاس کباب و دیزی را مادر بزرگ می پخت، و غذاهای عصر جدید را که با ذائقه پیرزن نیز سازگار بود ، من درست میکردم. 
دو سالی به همین منوال گذاشت، برای خودم در آرایشگاهی معروف صندلی کرایه کرده بودم، و چندین بار برای آموزش و گرفتن مدرک از شهرستان به تهران رفتم‌ و‌ در آنجا نیز دوستان خوبی پیدا کردم .
اوائل بهمن ماه بود که دوست تهرانیم سولماز بهم زنگ زد و گفت مهتاب جان میخواهیم با چند نفر از خانمهای آشنا به ترکیه برویم ، اگرشما مایلی با ما باشی ، بگو تا برایت بلیط رزرو کنم ، برای پاسخ دادن کمی مکث کردم و چون مشکل خاصی وجود نداشت به او گفتم باشه، وقتی خبرم کردی پول بحسابت میریزم ، هفته بعد دوشنبه بهم اعلام کرد که جمعه در تهران باشم چون شنبه ساعت پنج عصر پرواز به ترکیه داریم.
از آنجائیکه میدانستم که هر وقت بخواهم جایی بروم، بهتر است مادر بزرگ را خانه دایی اسد بگذارم ، و کمتر از بودن با مادرم نق میزنه ، روز چهارشنبه بهش گفتم مادر جون میخواهم با دوستانم برای یک هفته ای به ترکیه بروم و شما را خانه پسرت اسد ، پیش اکرم میگذارم ، یکهو آتیشی شد و دادش بهوا رفت و هرچه فحش آبدار بود نثار اکرم کرد، که او زن بد جنسی است تا من میروم غذاهای چرب وچیله و خشک که دندان ندارم را درست میکند، اغلب  بادنجان و سیب زمینی با گوجه سرخ کرده بهم میده، یا میگه وقت دکتر داشتم بخاطر تو کنسلش کردم، اصلا من نمیروم همینجا میمانم ، نیم ساعت بعد که آرام شد گفتم : مادر بزرگ اینجوری تنها هستی و نمیشه ، اگه میخوای ببرمت پیش مامانم ، گفت : مرده شور مامانت را با داماد بد اخلاقم را ببره ، گفتم پس میبرمت پیش اکرم ، بخدا  زود از مسافرت برمیگردم، مادر جون گفت : انشالله نرفتنت شود و اکرم را ول کرد و مرا به باد ناسزا بست، هیچی جوابش ندادم. شب که شد گفتم فردا برای ناهار میبرمت منزل دائی اسد ، لباسهایت را جمع و جور کن، با غرولند و نفرین سرم را برد و با اکراه لباسهایش را یک گوشه اتاق گذاشت، پنجشنبه صبح مقداری بیسکویت و کشمش و پسته برایش گرفتم و بعنوان تغذیه همراه با قرص و داروهایش ، داخل ساک لباسیش گذاشتم، و چمدان اسباب سفر خود را کامل کرده و بستم ،  شب قبل با زن داییم اکرم خانم ، هماهنگ کرده و گفته بودم هفت روزه دیگه برمیگردم. مادر بزرگ که از خواب بیدار شد تا بساط رفتنمان را دید ، مثل رادیو از زبون نمی افتاد و یکروند بد و بیراه  میگفت و غرولند میکرد ، به تاکسی تلفنی زنگ زدم و همراهش سوار شدیم، تا خانه پسرش زیر لبی با نفرینهای ردیف شده عهد عتیق ، من و اکرم را بی نصیب نگذاشت، به طوریکه راننده نیز متوجه شده بود و میخندید ، به خانه دایی که رسیدیم، کرایه را حساب کرده و از ماشین خارج شدم و دست مادرجون را برای پیاده شدن گرفتم که یه وقت ناغافل  از من جدا نشود و خودرویی با او برخورد کند ، راننده ساکش را بهمراه چمدانم‌ از صندوق عقب ماشین در آورد و چند لحظه ای کنار لوازممان ایستاد تا زنگ در خانه را بزنم، نگین در را باز کرد و دست مادربزرگ را گرفت و به داخل منزل برد. اکرم خود را به حیاط رساند و صورت مادرجون را بوسید، با اکرم احوالپرسی کردم و یکربع تو اتاق نشستم و توضیح دادم که داروهایش را به چه تعداد و ساعتی به او بدهد، به زن دایی گفتم تغذیه برایش گذاشته ام، شما پفک و گاهی بستنی برایش بخرید در ضمن مقداری پول برای موارد اضطراری در جیب داخل ساک نیز هست. نگین از دیدن مادر بزرگش خوشحال بود و برایش شیرین زبانی میکرد و او را بخنده انداخته بود ، برای نهار خورشت قیمه با چلو روی اجاق گاز بود، به زن دایی گفتم ساعت یک باید سوار اتوبوس شوم، زن دایی اصرار کرد که برای غذا بمانم، ولی با توجه به وقت کم عجله داشتم، خداحافظی کرده و مجددا برای رفتن به ترمینال تاکسی تلفنی گرفتم، در حیاط منزل صدای مادرجون که متوجه رفتنم شده بود می اومد که میگفت الهی که به ترکیه نرسی.   از بوفه ترمینال ساندویچ و نوشابه گرفتم که داخل اتوبوس بخورم. چمدانم را برای گذاشتن در جعبه بغل، بدست شاگرد دادم و با کیف دستیم سوار اتوبوس شدم. بعد از خوردن نهارم، در تلفنم پیامها و کلیپهای ارسالی دوستانم را چک کردم، سپس با هدفون چند آهنگ گوش کرده و بخواب رفتم ، اتوبوس کنار کافه بین راهی برای نماز و شام توقف کرد اما میل بخوردن شام نداشتم، سوار که شدیم، راننده یک فیلم گذاشت و نصفه و نیمه آنرا دیدم و نمیدانم کی خوابم برد، صبح آفتاب طلوع کرده به تهران رسیدم و یکراست با تاکسی به هتلی که از قبل رزرو کرده بودم رفتم، ساعت یازده صبح به سولماز زنگ زدم، بعد از حال واحوال و تعارف اعلام کرد که طوری کارهایت را برنامه ریزی بکن که فردا حتما ساعت سه و نیم بعد از ظهر در فرودگاه بین المللی باشی تا به پرواز ساعت پنج برسی .
بعد از دوش گرفتن ، نهار را در رستوران هتل خوردم ، هتل نزدیک میدان ولیعصر بود، در خیابانهای نزدیک محل اقامتم چرخی زدم و نگاهی به اجناس مغازه ها و  فروشنده هایی که بساط روی زمین پهن کرده بودند انداختم، برای رفع خستگی و گذران وقت در پارک دانشجو روی نیمکتی نشستم. خانمی با یک ساک مسافرتی آمد کنارم و شروع به حرف زدن از هر دری با هم کردیم، او گفت ماموریت کاری داشته و از کرمان به تهران آمده و ساعت هشت شب باید در فرودگاه مهرآباد باشد، چندین بار فرزندش به ایشان زنگ زد و جویای حال و وضعیتش شد، ساعت هفت از کوچه مقابل پارک آژانس گرفت و با خدا حافظی از هم جدا شدیم، او که رفت من هم در سر راهم به هتل ، یک کاسه آش با نان گرم و از یک سوپری ، شیر پاکتی و بیسکویت کوچکی خریدم و به اتاقم رفتم، در اتاق را که قفل کردم،  مانتوم را با لباس راحتی تعویض نموده و دستهایم را شسته و تلویزیون را روشن کردم و بخوردن آش با نان مشغول شدم، بعد از شام لباسهایی را که فردا قصد پوشیدنشان را داشتم از چمدان بیرون آورده و به چوب رخت آویزان کردم ،  کفش شیک و پاشنه دارم را از چمدان بیرون آورده و کفش معمولیم را داخل یک کیسه نایلونی نهاده و در آن گذاشتم ، داخل گوشیم گشتی زدم و کلیپها و پیامهای  واتساپ را نگاه کردم، ساعت حدود دو شب بود، چون بعد از ظهر بیرون رفته و خسته شده بودم احساس میکردم که باید بخوابم، مسواکم را زدم، و ساعت گوشیم را برای ساعت ده صبح تنظیم نمودم، فردا با صدای زنگ بیدار باش تلفن از رختخواب پا شدم و دوش گرفتم و سشوار و اتوی مسافرتی که همیشه همراهم هست را از چمدان بیرون آورده و موهایم را با سشوار حالت داده و خشک کردم، چون تازه موهایم را رنگ زده بودم از براق بودنش حس خوبی گرفته و در دل به خودم آفرین میگفتم، شیر و بیسکوئیت را از یخچال بیرون آورده و خوردم، یادم آمد طبق برنامه ، حداکثر تا ساعت یک ظهر در رستوران هتل باید ناهارم را خورده باشم و بعد بسوی فرودگاه  بروم، مانتو جدیدم را اتو زدم و وسایلم که روی میز پراکنده  بودند را در چمدان گذاشتم، زیپ کیف آرایشیم را باز کرده و روبروی آیینه، آرایش ملایمی را روی صورتم انجام دادم، مانتو و شالم را پوشیدم و کفشم را به پا کردم، برگشتم نگاهی به کل اتاق انداختم، که چیزی را جا نگذاشته باشم، کیف دستیم را روی شانه چپم قرار داده و با دست راست چمدان چرخدار را به حرکت در آوردم ، در را قفل و از اتاق، بقصد رفتن به رستوران و سپس تسویه حساب با هتل و گرفتن کارت ملیم ، خارج شدم، در راهرو نگاهی به شماره انداز آسانسور کردم که مدتی نمره طبقه پنجم را با چشمک زدن نشان میداد، سپس پائین آمد و در طبقه سوم ایستاد، شاسی احضار آسانسور را فشردم، انگاری نمیخواست از من اطاعت کند چون دوباره به طبقه پنجم برگشت و چراغ نمره نشاندهنده طبقه آن ، خاموش و روشن میشد ،  احتمالا کسی اهمال کرده و پس از خروج متوجه نیمه باز بودن درب آسانسور نشده بود ، از صبر کردن خسته شدم و با توجه به عجله ام برای صرف غذا و بعد رفتن نزد مسئول پذیرش برای تسویه حساب ، چون رستوران در طبقه همکف بود و من نیز در طبقه اول معطل آسانسور شده بودم، تصمیم گرفتم از راه پله برای پائین رفتن استفاده کنم، اولین و دومین و سومین و چهارمین پله را با کشاندن چمدان بدنبال خود ، بدون مشکل پایین آمدم و در پله پنجم ، بند کیفم از روی شانه ام لیز خورد و نرده را برای تنظیم بند کیف رها کردم ، ناگهان سنگینی چمدان هلم داد و کفشم چون نو بود لیز خوردم و فریاد کشان تا انتهای پله ها مثل یک بشکه غلطان تاب خورده و به دیوار پاگرد مقابل پله ها خوردم و چمدان نیز محکم به پایم برخورد کرد و با ضربه آن، آه از نهادم بلند شد ، آقای قاسمی و همسرش که در اتاق روبرویم بودند و قصد خروج به بیرون هتل برای انجام کاری را داشتند، تا این صحنه را دیدند سراسیمه به کمکم آمدند، خانمش دست که به پایم میزد از شدت درد جیغم به هوا میرفت، مسئول پذیرش هتل و یک خدمتگزار بالای سرم حاضر شدند و با توجه به کبودی رو به افزایش مچ پایم، گفتند احتمالا پای چپش شکسته. 
خانم و آقای قاسمی که زن و شوهر جوانی بودند  لطف کردند و با ماشینشان مرا به یک کلینیک رساندند، بعد از معاینه و عکسبرداری و ظهور عکس که خیلی طول کشید ، دکتر گفت استخوان مچ پایتان ترک برداشته  و باید گچ گرفته شود ، در حین گچ گرفتن ، تلفنم دو بار زنگ خورد ، برای بار سوم که خانم قاسمی داخل اتاق گچگیری آمد از او خواهش کردم تلفنم را از کیف درآورده و جواب بدهد، صدای سولماز را شنیدم که میگفت: مهتاب کجایی؟ چرا گوشیت را جواب نمیدی ،  زودتر بجنب و تاکسی بگیر راه بیفت بیا فرودگاه تا دیر نشده، به خانم قاسمی گفتم ماجرا را لطفا به او بگوئید ، سولماز با شنیدن قضیه افتادنم خیلی ناراحت شد و اظهار تاسف و خداحافظی کرد ، ساعت سه بعد از ظهر به هتل برگشتیم، دکتر مسکن های قوی ضد درد برایم تجویز کرده بود، طاهره خانم زن آقای قاسمی کنار تختم نشسته بود، خدمتگزار با چای و بیسکویت در زد و وارد شد، وقتیکه آفتاب غروب کرد ، آقای قاسمی برای گرفتن شاممان از هتل بیرون رفت، خانم قاسمی علت آمدن مرا به تهران و بهم خوردن سفرم به ترکیه را که فهمید گفت : شاید مصلحتی در نرفتن تو بوده ، او هم شروع به تعریف کردن از وضعیت خودش نمود و گفت که سه ساله ازدواج کرده ولی بار دار نشده، و برای معالجه و تفریح از چند روز پیش به تهران آمده اند، قرصهای مسکنم خواب آور بودند و با صدای خانم قاسمی که میگفت شام حاضر است بیدار شدم ، عصایی را که دکتر گفته بود تهیه کنید ، قاسمی برایم خریداری نموده بود، زن و شوهر با صمیمیت وصف ناپذیر آنشب در کنارم شام خوردند، از آقای قاسمی خواهش کردم تلفن و کارت بانکیم را بردارد و بلیط پرواز برگشتم را برای فردا بصورت اینترنتی رزرو نماید، آنشب با تعویض اتاقهایمان خانم قاسمی کنارم ماند و خوابید  و برای رفتن به دستشویی کمکم کرد، صبحانه و نهار روز بعد را هم آنها تهیه نمودند، ساعت چهار بعد از ظهر مرا به فرودگاه بردند، در آنجا خانم قاسمی شماره تلفنم را گرفت، خدمه فرودگاه، با خودروی ویژه و صندلی چرخدار مرا به داخل هواپیما با کمک مهماندار روی صندلی نشاندند، وقتی به شهرمان رسیدم، خدمه فرودگاه مقصد مرا تا خودروی آژانس همراهی کردند، برای پرهیز از پرسشهای پدرم و عصبانیتهای بی دلیل او ،  یکراست به خانه دایی اسد رفتم، برای اینکه آنها مضطرب نشوند چیزی از مشکل پیش آمده نگفته بودم، وقتی اکرم مرا با عصای زیر بغل دم در دید ، خیلی تعجب کرد و نارحت شد، داخل اتاق که رفتیم گفتم  مادر بزرگ ببین ، آه و ناله و نفرین شما عاقبت اثر گذار شد و مرا گرفت، پیرزن دست خود را بالا برد و فکر کنم گفت : الهی شکر.! 
خانم قاسمی که اینک دوستم شده بود برای جویا شدن از سلامتیم  با من در تماس بود و هر بار که زنگ میزد در پایان از ته دل از خدا، درخواست برآوردن آرزویشان را مینمودم ، دو روز نزد اکرم ماندیم،  روز سوم زن دایی اصرار کرد که بیشتر بمانم، ولی ترجیح دادم برای راحتی او بهمراه مادر جون و نگین بخانه مان برگردیم.  سولماز برای شوخی و دلسوزاندنم تعدادی عکس با دوستانش که در ترکیه گرفته بودند و خود را لنگان نشان میدادند ، با واتساپ برایم فرستاد .
سال بعد طاهره خانم که به آرزویش رسیده بود ،  همراه شوهرش آقای قاسمی و کودک سه ماهه شان ، بمدت چهار  روز مهمانم بودند ، ما با هم مدام تماس تلفنی داشتیم ، شش ماه بعد از آمدنشان ، از من برای برادرش خواستگاری کرد و پس از  دیدار حضوری و توافق ، عقد کردیم .  
امشب که این داستان را مینویسم، در بندرعباس هستم و ساعاتی پیش منزل خواهر شوهرم طاهره و دختر یکساله اش بودیم و در برگشت به همسرم گفتم میخواهم ماجرای رسیدن به تو را بنویسم ، با لبخندی موافقت خود را اعلام کرد ، ناگفته نماند ، مادر بزرگم که با آه و نفرینش باعث خوشبختیم شد، چندی پیش به رحمت خدا رفت . 
فاطمه امیری کهنوج 
مهر 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

گربه و پسر

پست توسط جعفر طاهري »

<<گربه و پسر>>
یک روز عصر بهمراه دخترم برای خرید از منزل بیرون رفتیم. در راه به سونیا‌ گفتم: « مادر نزدیک عابر بانکی توقف کن، میخواهم مقداری پول برایم بیاوری» به اولین خودپرداز بانکی که رسید، ماشین را کنار جوی رو بازی متوقف کرد که آب آن برای باغهای پائین دست خیابان میرفت ، او پیاده شد و در صف عابر بانک ایستاد، داخل ماشین نشسته بودم، و نظاره گر بیرون بودم، آب جوی بهمراه خود ، گاهی آشغالهای ریخته شده عابرین بیفکر را میبرد و آنطرفتر در پیاده رو عریض، سطل زباله ای بزرگ برای پسماندهای مغازه ها وجود داشت، به عبور و مرور ماشینها نگاه میکردم، با برگشت سرم ناگهان متوجه درگیری پسر هفده ساله ایی با یک گربه شدم ، در کف جعبه مقوایی که باعث کش مکش آنها بود، تکه پیتزایی وجود داشت و گربه حاضر به رها ساختن جعبه از دندان خود نبود، بالاخره پسرک از عقل خود کمک گرفت و تکه پیتزا چسبیده را با دست دیگرش جدا کرد و جلو گربه انداخت و مقوای خالی را در کیسه نایلونی مشکی خود قرار داد‌ و با نگاه کردن به داخل سطل زباله ، یک بطری آب و دو قوطی لهیده نوشابه نیز پیدا کرد و برداشت و به راهش ادامه داد.
با دیدن این صحنه، غمی سنگین بر روی دلم نشست، سونیا که آمد بسوی بازار روز رفتیم، وقتی ماشین را در پارکینگ گذاشت ، با عبور از چند مغازه قیمتها را نگاه میکردم، از فروشنده ایی که اجناس و قیمتهایش مناسب بود شروع به خرید سیب زمینی و پیاز و خیار و گوجه فرنگی کردم، وقتی اقلام خرید شده را میخواستم به دست دخترم بدهم ، در پشت سرم سطل زباله ایی قرار داشت که داخل آن کارتن و میوه های له شده بود، پسر نه ساله ایی تا شکم در سطل فرو رفته بود و برادر کوچکترش را صدا میزد که پاهایم را بگیر، او میخواست که در سطل نیفتد ، سرش را که از میان زباله ها بیرون آورد، موهایش ژولیده و ابرو اطراف چشمهایش خاکی و کثیف بود، یک لنگه دمپاییش ، لبه جلویی آن کنده بود ، پنجه پای خاکیش با رطوبت بین انگشتان ، تبدیل به گلی ضخیم شده بود بطوریکه پوست آن‌ قسمت از پا و ناخنهایش دیده نمیشد، پیراهن تنش کثیف و سوراخ سوراخ بود، حال و روز برادر کوچکش از او بهتر نبود، بسمتش برگشتم و همچون شوک زدگان نمیدانستم از او چه بپرسم ، ناخودآگاه سوال کردم : <<مگر تو مدرسه نمیروی؟>> گفت نه . گفتم چرا ؟ گفت : «مادرم میگوید پول نداریم» ، سوال کردم «پدرت چکار میکند؟ » ، با بغضی نهفته در گلو جوابداد: «پدرم معتاد است و به مادرم خرجی نمیدهد، من و برادرم با جمع آوری قوطی نوشابه و پلاستیک و مقوا به مادرمان کمک میکنیم» ، سوال کردم چند نفرید؟ جوابداد : «دو دختر و دو پسریم» ، پرسیدم نهار خورده اید؟ . گفت: نه، ما شب به شب غذا میخوریم، ولی تو بازار اگر چیزی گیرمان بیاید میخوریم، ناراحت شدم و دستم را در کیفم کردم و نمیدانم چه مقداری پول به آنها دادم، آنروزم خراب شده بود ، به سونیا گفتم : برویم منزل ، او برگشت و به من گفت: مادر از این دسته کودکان زیادند، خودت را رنجور نکن، بقیه خریدهایم را انجام ندادم ، فکرم تا چند روز درگیر دیدن آن صحنه های تاسف برانگیز بود.
به امید روزی که تمام کودکان بجای جمع آوری ضایعات و کار در خیابان، در مدرسه یا در محلهای بازی دیده شوند، و فقر ریشه کن گردد.
فاطمه امیری کهنوج
آبان 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

جا مانده از کاروان

پست توسط جعفر طاهري »

جا مانده از کاروان 
بیشتر اوقات وقتی فرصتی بدست می آوردم بدیدنش میرفتم، از دخترهای کوچه قبلی خانواده پدریم بود ، دوستی قدیمی اما کم سن و سال تر از خودم و همیشه خوش برخورد و خوب و بی ریا ، خانواده شوهرش در منزل بزرگشان یک اتاق رو به حیاط به او اختصاص داده بودند و بقیه منزل در اختیار خودشان بود . 
روی لبه تختخواب دو نفره اش که با روتختی زمینه مشکی که مزین به ستاره و ماه زرد رنگ بود نشستم، اتاق درب قهوه ای ضخیم و محکمی داشت و دسته گیره لق و ضعیف آن ، مانند دندانی بود که بزودی می افتاد ، بجز موکتی ساده و روشن و بدون پرز در مقابل تخت ، قالی دست بافت کوچک شش متری پا خورده ایی نیز بود که رنگ و نقش و نگارش را، بصورت کمرنگ شده هنوز داشت ، بر مبنای فصل ، بخاری گازی سنگی و پنکه سقفی به نوبت کار تهویه را با کشیدن و یا بستن پرده و پنجره بالای سر تخت انجام میدادند .
کمدی دیواری و دو کشو پائین تخت ، محل نگهداری البسه و لوازم مختصر او بودند ، میز آرایش تک کشو چوبی ، با پایه های بلند خراطی شده و رویه هلالی شکل که با لاک و الکل شفاف ، پوشش براق و صیقلی داشت همراه با آئینه ایی که قابش با منبت کاری تزئین شده بود به اضافه نیمکتی فلزی گرد و کوتاه  با روکش چرم قهوه ایی ،  تنها وسایلی بودند که به اتاق روح و جلا میبخشدند . در طرفین میز آرایش دو شمعدان سه شاخه برنجی براق و دو گلدان چینی منقش کوچک و خالی ، سالها بود که بدون شاخه گلی خودنمائی میکردند ، اگر به درون کشو  نگاهی می انداختید  ، تعدادی لوازم آرایش کهنه را میدید ، که گویی  آنها را به امید استفاده نگه داشته است . در میانه میز  ، جعبه چوبی مینیاتور قلبی شکلی بود که در داخل آن ساعت قدیمی زنانه ظریفی خودنمائی میکرد و به بیننده یادآور مینمود که سالهاست که هیچکدام بجز برای تمیز کردن دست نخورده اند . 
 دو قاب عکس بدیوار آویخته از فیبر استخوانی سفید با اندازه متوسط ،  تصاویری متفاوت از جشن عروسی او را نشان میداد و بخاطر تمیز کردن قابها ، در قسمتهایی متمایل به زرد شده بودند. 
 یکی از تصاویر تمام قد و از نیمرخ، در حالیکه رویا و طاهر دست هم را گرفته و بهمدیگر نگاه میکردند و در پس زمینه میان آنها ، درخت کاج کوتاه باغچه منزل قرار داشت ، گرفته شده بود ، در این عکس رویا در لباس سفید عروسی و طاهر با کت و شلوار سورمه ایی بود ، در قاب عکس بعدی ، تصویر زوم شده و فقط نیم تنه و چهره آنها که به دوربین نگاه میکردند قرار داشت ، لبخندی معما گونه و خاص بر  لبان آن دو زوج که اگر خوب دقت میکردید ، پاسخش چیزی بجز شادی گذرا و کوتاهشان نبود ،  دل هر بیننده ایی را بدرد می آورد ، قرآن و سجاده و چادر سفید تا شده نمازش در طاقچه گچبری دیوار دیده میشد .
برای لحظاتی از آنچه که رویا با من میگفت ، روحم دور شد و ذهنم به یاد روزهای خوش او با همسرش افتاد .
گرچه در طول سه ماهی که عقد و از هم جدا بودند ، اما دلهای وابسته شان عاشقانه بهم مهر میورزید ، طاهر مرخصی کوتاه مدتی برای ازدواج میگیرد ، جشن پیوندشان بدون مشکل و بخوبی برگزار میشود و این اتاق  سقف بالای سرشان میگردد ،  هنوز رفتن به دعوت نزد فامیلها برای پاگشا تمام نشده بود که طاهر با تمام شدن مرخصیش ، به جنوب و برای نبرد به جبهه جنگ رفت .
رفت و دیگر برنگشت ، انتظار بی پایان و  بی پاسخی برای رویا و خانواده همسرش بجا گذاشت ،  جستجوها برای اسارت و یا شهادت او کاملا بی نتیجه ماند و کسی از فرماندهان یا همرزمان او نیز نتوانست بگوید طاهر چه شد . 
عاقبت خانواده ها از بنیاد شهید ، بخاطر اینکه پلاک جنگی او یافت نشد ، پذیرفتند که پسر و دامادشان مفقود الاثر شده ، اما رویا هرگز و هرگز نپذیرفت و همچون بجا مانده ایی در سرزمین برهوت ، همراه با کاروان رفتگان نشد و در خیمه گاه خود که این اتاق است ، هنوز به انتظار طاهر در منزلگاه موعود ، بدون هیچ انگیزه ایی بجز  وفاداری نشسته است . 
رویا از پیشم پا شد تا برود چای بیاورد ، فاتحه ایی برای طاهر و  شهیدان  در خاک خفته خواندم ، اشکهایم را که با آستین لباسم پاک کردم ،  رویا با سینی و دو لیوان چای و نبات برگشت . 
وقتی به عشق جوانهای امروزی می اندیشم و به عشق رویا به طاهر مینگرم ، متعجب از عدم درک معنی عشق نزد آنها میشوم ، عشق دیوانگیی هست که معشوق را با مستی شراب نابش ، از هر چه نیاز است دور مینماید.
فاطمه امیری کهنوج
آبان 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

فیگور برای عکس

پست توسط جعفر طاهري »

فیگور برای عکس
بعد از ظهر آفتابی  یکی از روزهای میانه فصل پاییز بود، محل سکونت ما ، در بخش همکف آپارتمانی چهار طبقه هست و از طرف پشت ساختمان و رو به کوچه ، مشرف به حیاطی باغچه دار میباشد،  سفره ناهار را جمع کرده بودیم و دخترم میخواست ظرفها را بشوید ،  بنابراین کار خاصی در منزل نداشتم، به اتاق خواب رفته و درب کمد دیواری را باز کرده و روسری خوشرنگ و لباس مرتبی که آنرا دوست داشتم بیرون آورده و پوشیدم  ، کفشهای ورنی مشکی پاشنه بلندم را از چمدان در آوردم و در یک دست گرفته و با دست دیگر، کلید را در قفل درب تمام شیشه ایی رو به حیاط چرخاندم، سپس درب حفاظ را نیز باز کرده و بر دو پلکان ورود به ایوان اختصاصی مان نشسته و کفشهایی که قدم را بیشتر از معمول نشان میداد بپا کردم، نور  آفتاب درخشان ، با نسیم خنک و دلپذیری که توام با رایحه گلها بود به مشامم برخورد میکرد و حس خوب فارغ بودن از درد جسمی و خوشبختی زنده بودن را در من القاء مینمود، دستی بر سر شاخه ها و گلبرگهای میخک و  گلهای ‌محمدی قرمز  روی دیوارک سنگی  گلدانی شکل ایوان کشیدم ، آنگاه برای لیز نخوردن با احتیاط سه پله ورود به حیاط را پایین آمدم . از اینکه فضای سبز و زیبای حیاط در دسترسمان باعث میشد رنج آپارتمان نشین بودن را نبرم ، از این مزیت همیشه حس خوشایندی داشته ام.  
بطرف میز و صندلیهای فلزی مشبک رفته و یکی از صندلیها را به زیر سایه درختی که در کنار دیوار مجزا کننده با همسایه بود کشانده و بر رویش نشستم. 
بجز دیوارک مقابل ایوان منزلمان، در روبرویم  برای جدا سازی محل عبور خودروها به محوطه پارکینگ زیر ساختمان ، دیوارک کوتاه و طویل دیگری  نیز قرار داشت که بالای آن با انبوهی از گلهای اشرفی و جعفری پوشیده شده بود و در فواصل معین بوته گلهای رز سفید در آن محل وجود داشت. در باغچه درازی با فاصله یکمتر از نرده های لوله ای که نقش دیوار حیاط را داشتند  ، بجز بوته هایی شکل داده شده شمشاد  ، چند گلدان بزرگ کاج نیز داشتیم و  باغچه کم عرضی بموازات لوله ها نیز قرار داشت و در آن گلهای پیچکی ساعتی را طوری کاشته بودند که ساقه و برگهای آن باعث میگردید، داخل محوطه حیاط برای عابرین از کوچه به وضوح دیده نشود.      
یکی از ناشرین محترم مدتی پیش اطلاع داده بود که داستان بلند ویلون برای چاپ تایید شده و برای پشت جلد رمان  ، نیاز به بیوگرافی کوتاه و یک قطعه عکس مناسب از نویسنده دارند و ایشان تاکید نموده بود هر چه سریعتر برایشان بیوگرافی و عکسم را ارسال نمایم. 
آن حس سرخوشی و رضایت از زندگی و وجود بوی عطر مست کننده گلها و همچنین دلپذیر بودن خنکای هوا، همگی بی گمان بدون تاثیر  از ارتباط این خبر مسرت بخش برای من نبود . 
جهت نوشتن خلاصه ایی فشرده و بسیار کوتاه از کارهای ادبیم ، مشکلی نداشتم و بهمین علت لبخند ملیحی بر لبانم نشست و به خود گفتم ‌‌؛ ببین الکی الکی نویسنده شدی!  زمانی را بیاد بیاور که برای نوشتن یک انشای  ساده ، عاجز و ملتمس به این و آن بودی!. 
ناگهان ندای فریاد مانندی از من برتر وجودیم ،  ذهنم را در بر گرفت و گفت : دیوانه مگر فراموش کرده ای ، اینک ده سال است که بطور مداوم هر روز چند ساعت  مینویسی!  اگر بعد از این همه مدت چیزی در چنته برای ارائه به خوانندگان ریزبین نداری ، پس حتما خنگی! . 
از توهم و خیالات هذیان گونه که همانند هویت ثانی تحقیر شده ای، قصدش ضربه زدن به اعتماد بنفسم بود، با برگشت به زمان حال، دوری کرده و به انوار طلایی رنگ خورشید که چشمم را از لابلای برگهای زمخت نیمه سبز و قهوه ایی درخت ازگیل میزد و اجازه نمیداد با مژگان باز به آن سوی به پنجره آپارتمانهای مقابل نگاه کنم ، رو بر گردانده و نگاهی به برگهای سبز تیره درختهای نارنج که از بالای دیوار لوله ایی گویا به درون حیاط سرک میکشیدند انداختم،  در سر شاخه های بالای آنها چند نارنج که رنگ باخته و به زردی گرایش پیدا کرده بودند، دیده میشد. از روی صندلی پا شدم و با حس خوبی که کنترل اعمالم را اینک بعهده گرفته بود ، ناخودآگاه با چند ضربه پیاپی تنه باریک درخت شلیل را برای تکاندن برگهایی که آماده برای افتادن بودند به حرکت وا داشتم و بارانی از برگها بر زمین و تنم ریخته  و شوقی کودکانه در دلم بر انگیخته شد. 
برگهای روی  سرشانه ها و روسریم را با دست پراکنده کرده و بسمت نرده های استیلی که نور خورشید را منعکس میکردند و حائلی بین راه پله و گذرگاه شیبدار خودروها به پارکینگ زیر زمین بودند رفتم،  وقتی گوی فلزی ابتدای نرده را لمس کردم، گرمای خورشید بی فروغ بر آن بی تاثیر، و سرمای نشسته بر آن از باد پاییزی به دستم منتقل شد .       
برای انداختن عکس به پسرم گفته بودم و قرار بود ، دوستش پارسا را که حرفه ایی بود ، امروز با دوربین بیاورد. 
بنظرم میرسید جایی بهتر از این محل برای پشت زمینه تصویر وجود نداشته باشد، با این احساس که لنز دوربین بر روی چهره ام زوم کرده، شروع به فیگور گرفتنهای مختلف در کنار نرده ها کردم.
سرم را چرخانده و نگاهم را به طرف درخت شلیل کم برگ دوختم ، سپس گویی به تبعیت از عکاس نامریی به صورتم زاویه برای نمایش نیمرخ دادم، از اینحالت که بینی را بزرگ نشان میداد خوشم نیامد، بسمت باغچه نزدیک دیوارک ایوان منزل رفتم و در میان دو کاج مخروطی کوتاه، زمینه تصویربرداری را بنا به دیدگاهم عالی یافتم، با این تصور که عکاس بر روی صندلی نشسته ، به نارنجهای درخت انتهایی داخل کوچه خیره شدم، چشمانم مثل کسی که در کرانه ساحلی هموار، به کشتی خیلی دوری که گویا در دریایی بی انتها در راستای آسمان و آب ناپدید میگردید نگاه میکرد، و حالتی عارفانه از این ژست حاصل میشد.   
از چنین تصویری راضی نشدم و بنظرم آمد خوانندگانی که میدانند بر مبنای رئالیستی مینویسم از این فیگورم خوششان نخواهد آمد، بنظرم رسید میشود روی صندلی نشست و دست بر زیر چانه و با نگاهی عمیق بر دوربین و چشمان بیننده، حس شاعرگونه را نشان داد، اما من که شاعر نیستم. 
پیشنهاد بعدی ذهنم، ایستادن شق و رق در کنار صندلی و نگاه به دریچه دوربین ، با شباهت به یک فرهیخته بود، اینمورد نیز باعث رضایت خاطرم نشد چون تا رسیدن به این مرحله راه دور و درازی در پیش دارم .  بنظرم رسید اگر در حال نوازش گلبرگهای یک گل جعفری باشم، و سرم بشکلی قرار بگیرد که تقریبا هر دو چشمم دیده شوند در بیننده، تصویری از یک هنرپیشه را تداعی مینمایم، بهر حال نویسنده اگر هنرپیشه روی سن تئاتر و مقابل دوربین سینما نیست، با قلم خود کارگردان و پرسوناژ ساز بر روی کاغذ میتواند باشد.   
از این تصویر برداری نیز بخاطر اینکه ممکن بود ناشر را در معذوریت قرار دهد ، گذشتم و فکر کردم وجود یک عکس ملایم و شبیه به اداری، اما با تفاوت تغییر در زاویه دوربین، برای برتری و خاص نمایی شخص، میبایست بهترین باشد، اما در اینحالت نبایستی نور فلاش و خورشید باعث افتادگی پلک شود، احتمالا چنین ژست‌ و فیگوری مقبول خوانندگان تیزبین نیز قرار میگرفت، خصوصا اینکه پوشش بالاتنه مناسبی برای عکس رنگی بتن داشتم. 
تصور کردم مثل یک غیر آماتور باید به عکاس حتما متذکر میشدم که نبایستی سایه برگها و یا آفتاب ،  تصویر چهره ام را با ایجاد لکه و نور مخدوش کند.   
ناگهان تمام رشته رویاهای تنیده شده ام برای عکس روی جلد کتاب ، از هم پاشید. 
پسر بچه طبقه دوم آپارتمان ما ، با پرتاب بطری پلاستیکی نوشابه نیمخورده اش از بالکن و برخورد محکم آن به سرم، دردی برایم به ارمغان آورد .  آخی گفته و سر و پایم آغشته به نوشابه چسبناک شد. 
فاطمه امیری کهنوج 
آذر 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

برتری نوشتن بر سخنوری

پست توسط جعفر طاهري »

 برتری نوشتن بر سخنوری
ابتدا با زبان اشاره ، که شامل حرکات چشم و ابرو و لب و سر و دست بود ،
بشر که تازه پا به عرصه خردمندی میگذاشت ، ارتباط جمعی خود را از غرایزی که به آن حس ششم اطلاق میکنیم ، جدا کرد و سپس با تولید آواهای غیر ساده ، همانند ابراز خشم و گریه یا خنده ، توانست مقصود و نیات خود را به دیگران در غالب اصوات با لحنی خاص بفهماند .
بدیهی است که این آواها که متمایز از گریه و خنده و یا فریادهای خشم و ترس بودند، همان کلمات نخستین هستند که برای تفهیم رویت گیاهان و یا جانوارانی که در محیط برای تغذیه مناسب بودند برای دیگر اعضای کلنی کاربرد داشتند .
پس از امکان خلق مصنوعات توسط انسان در دوره پارینه سنگی ، مثل تراش سنگ پیکانی شکل برای بستن به چوب و ساخت نیزه و یا ابزاری شبیه به چاقو برای پوست کندن شکار و غیره ، احتمالا اصوات بیشتری بخاطر نیاز ، ساخته و مورد استفاده جمعی قرار گرفت .
تعدد آواها و لحن بازگوئی آنها چون تقریبا بشکل یکسان از دهان افراد خارج میشد ، به آن میتوان کلام و واژه اطلاق کرد . به اینصورت کلام بر بستر نیاز و رفع حوائج شخصی و جمعی خلق شد و هر گروهی از مردمان نخستین ، همانطور که از زیست بومی که در آن بسر میبردند حفاظت کرده و متعلق به خود میدانستند ، از زبان خود نیز در برابر گروهای دیگر که رقبا فرض میشدند ، صیانت کرده و امنیت کلنی خود را با حفظ معانی واژگان برای گروه مشترک المنفاع ، به آسانی در اختیار دیگر گروهها نمیگذاشتند .
خط نیز از نقاشیهای ابتدایی ، ساخته و شکل گرفت و کم کم هر علامت نشان از نوعی صدا بود که با کنار هم قرار گرفتنشان ، هجی کلمات و جملات مفهوم دار را میساختند .
خط خیلی پس از بحرف آمدن آدمیان ، ساخته شد و بعد از خلق خط ، نیاز نبود هر انسانی حتما بخواهد یا بتواند ، حرفها و یا تجارب خود را در غالب کلمات نگاشته نماید ، یکی از علتهای همگانی نشدن سواد کتابت ، عدم دسترسی بدون دردسر  به لوازم نوشتن بود ، مثلا حکاکی روی سنگ و چوب و یا الواح گلی سخت بود ، بعدها کشف جوهر و نگاشتن کلمات که اینک موضوعی را به وضوح ‌و ‌کامل بیان میکردند و با قیاس فعلی به آن جمله میگوئیم ، بر روی پوست درختان و یا حیوانات ، باعث شد  تعداد بیشتری از مردم با سواد و کاتب گردند .
فهم و کمال در ابتدا ارتباطی با خواندن و نگارش مکتوبات نداشت ، زیرا انسان با خلق واژگان بیش از نیاز برای رفع غرایز حیوانی خود ، به بیان احساسات و ادراکات انتزاعی مورد نیازش ، کم کم نائل شد و آواز و ردیفی از کلمات آهنگین را پیش از درج با خط ، ساخته و بکار میبرد و آنچه را که امروزه با عناوین تفکر و فلسفه و عرفان و شعر و روایت مینامیم در آن دوره،  بصورت ساده مورد استفاده قرار میداد.
با یکجا نشینی انسانها و خروج از وضعیت شکارچی به دوره کشاورزی و اهلی کردن حیوانات با روش دامداری ، دسترسی به منابع تغذیه ساده تر و فراغت حاصل از فرصتها برای انجام کارهای غیر یدی بیشتر شد ، خط که ابتدا تصویری بود ، تبدیل به علائم چند گانه که میتوانست تمام آواها را در
غالب نوشته بیاورد ، محرکی برای افزایش بیشتر نویسندگان و خوانندگان گردید . این موضوع برای افراد با سواد باعث کسب تجارب از اندیشه پیشینیان گردید و شکل گیری ادبیات و تفکر و جهان بینی و جستجو برای وحدانیت خالق طبیعت را بسط داد .
آنچه‌ که گفته شد خلاصه و فشرده ایی از تاریخ پیدایش حرف و خط در نزد آدمیان بود و حقانیت و برتری نوشته را بر کلام ، بخاطر ماندگاری و اثر گذاری در تفکر جمعی و فردی ، اثبات مینماید .   
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
تفاوت نویسندگان ارزشمند با سخنوران حرفه ایی ، اثر گذاری آنها بر بینش غیر هیجانی افراد میباشد ، با فرض اینکه ادیبی فرهیخته در انجمنی برای جمعی سخنرانی میکند ، چون برای یکبار و تعدادی محدود از وی بهره مند میشوند ، بخاطر رو در رو بودن ، از هیجان و لذت ، طبعا لبریز از احساسات برای پذیرش منطق او میگردند ، اما بعد از گذشت مدتی بعلت فراموشی ، امکان مرور آنچه که گفته شد، در ذهن همه افراد میسر نیست و اثر جادوی کلمات وزین سخنران، نقصان پیدا میکند .
نویسنده ایی که عنان تفکرش در اختیار خودش هست ،  در هنگام نگارش مطلب ، بر حسب نیاز به تامل و دوراندیشی، ملاحظاتی را برای درج روایت خود ، بعنوان بازگو کننده و یا خالق اثر ، احساس میکند .
یک نویسنده خوب توام با نیات اجتماعی مطلوب ، میداند نوشته قابل فراموش شدن ، بعلت بازخوانی مجدد نیست ، و احتمال اینکه تاثیر تغییرات مدنی ،  عتیقه نمودن بخشی از افکار نسنجیده و خطاهای آینده نگرانه را در اثر او بگذارد وجود دارد ، ولذا این عتیقه بهتر است بصورت یک یادگاری ارزشمند و قابل نگهداری باشد تا اینکه شبیه به تیله رنگی شکسته بچه ایی ، در جعبه اسباب بازیهای قدیمیش . 
برای خوب نویسی ، ابتدا باید عاری از تزویر و ریا بود ، مسلما در شروع مشکلاتی وجود دارد و بیشتر مربوط به آن هست که شخص تازه کار نمیتواند ذهنیات خود را بر کاغذ بنشاند ، برای رفع سریع این کاستی ، به مربی و کلاس احتیاج داریم ، اما اگر دسترسی امکان پذیر نبود ، با تمرین و چند باره نویسی مطالب و جستجو ‌در منابعی مثل دائرالمعارفهای گوناگون و فرهنگنامه لغات و‌ یا اینترنت ، همانند راهنمایی همان مربی با تفاوت از دست دادن زمان بیشتر ، آموزش خوب نویسی شامل ما نیز میشود .
اعتماد بنفس با وجود داشتن اطلاعات کم ، تحرک را در نویسنده موجب میشود‌ و‌ گامهای او را برای راه درازی که برای کسب خوانندگان بیشتر در پیش دارد ، استوارتر نموده و خیال پردازیهایش را قوت میبخشد ، آنگاه تمام آنچه ‌که در پس ذهن او نهفته است ، با قلم بر کاغذ گاهی چنان نقش میبندد که خود نیز مسحور و شیفته قهرمانان و عملکرد آنها در داستانهایش میشود .
فاطمه امیری کهنوج
دی ماه ۱۴۰۰
منتظر ارسال داستانهای کوتاه و داستان بلند باشید.
لطفا نقد و نظرات خود را در لینک تایپیک زیر بنویسید ممنون.
viewtopic.php?p=485309#?p=485309#p485309
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

پیچ و مهره

پست توسط جعفر طاهري »

پیچ و مهره
پسری خوش چهره با قد و اندامی مناسب و سالم و مقید به تمکین از شئونات اخلاقی و علاقمند به مطالعه آثار مفاخر فلسفه و ادبیات بوده و در رفتار با دیگران، بدون تاثیر پذیری از کج اندیشان، بخود متکی و کمی مغرور بودم .
بخاطر هوش خوبم پس از پایان تحصیلات دبیرستان ، طی شش سال کار غیر مداوم ، تجربیات میدانی عالی کسب کرده و معلومات فنی و کاربردی مناسبی داشتم ، بیست و هفت سالم شده بود اما هنوز شانس یاری نکرده و شغل دائم و ثابتی نداشتم ، با این وجود بخاطر اعتماد بنفس و توانائیهای بلقوه ام ، شاغل رسمی نبودن باعث رنجشم نمیشد.
هر بار که بیکار میشدم با مراجعه به شرکتهای پیمانکاری موجود در منطقه زندگیم و انجام مصاحبه ، اغلب با عنوان مدیر کارگاه مرا مشغول به کار میکردند، و در ماههای بعد حقوق خوبی بابت مستفیض شدن از زحمات ارزشمندم که در راستای منافع شرکت بود بمن میدادند ، ولی متاسفانه با پایان یافتن پروژه ، چون کار تعطیل میشد و از عاطل ماندن بیزار بوده و نمیتوانستم به انتظار طولانی برای برنده شدن شرکت در مناقصه بمانم ، ولذا مجبور میشدم در شرکت عمرانی دیگری جویای کار گردم .
در ایام بیکاری و یا فرصتهای فراغت، همانند قبل از گرفتن دیپلم ، کتابی از کتابخانه عمومی به امانت گرفته و با مطالعه آن، از اندیشه ها و واکاویهای معضلات اجتماعی توسط انسانهای ممتاز و برتر، با کمترین زحمت که خواندن آنها بود، خود را غنی مینمودم .
منزل ویلائیمان حدود پانصد متر مربع و باغچه نسبتا بزرگی علاوه بر چند "نخل" ماده و بارده و دو درخت کهنسال بزرگ سایه گستر "کنار" نیز داشت که در فصل باران کندوهایی از زنبور عسل وحشی بر شاخه های تنومندی که در زیر برگهای کپر مانند بودند، در منزلگاهی امن جا خوش میکردند و با شکفتن گلهای کنار، از شیره شان تغذیه مینمودند . در بهار نیز انبوهی از میوه های هسته دار کوچک و آویخته بر شاخه ها ، خوراک پرندگان و میوه خوش طعم و دلچسبی برای ما نیز بود ، اخیرا کار تفننی گلکاری و سبزیکاری آن بر عهده خواهرم شهروز که پنجسال کوچکتر از من بود قرار داشت ، پدر نیز بعد از ظهرها ، پس از اتمام کار اداری ، فرامین مادر را برای خرید مایحتاج در بازار با استفاده از موتورسیکلتش انجام میداد و در خانه خود را با برنامه های تلویزیون سرگرم میکرد و یا به مادر برای طبخ غذا و یا خورد و خشک کردن سبزیجات کمک مینمود . خرید بذر گل و سبزیهای خوردنی و بیل زدن و زیر و رو کردن خاک و کرت بندی باغچه و یا رفع مشکل در لوله کشی و برق منزل و یا تعمیر لوازم خانگی و موتورسیکلت را من انجام میدادم .
در دوره ایی که دبیرستان میرفتم طی دو تعطیلات تابستانی ، نزد نجاری آشنا، شاگردی کرده و در پایان با مقداری الوار ‌و تخته ، یک میز محکم برای آشپزخانه و چهار پایه ای بلند برای دسترسی تعویض لامپ و دو نیمکت چوبی برای باغچه ساختم.
اواخر مرداد ماه بود و دچار یکی از بیکاریهای ناخواسته شده بودم ، مصاحبه کاری را با شرکتی معتبر انجام و اعلام مبلغ حقوق دریافتیم نیز مورد موافقت و تائید آنها قرار گرفته و اجرای کار از نیمه شهریور آغاز میشد .
مدتی بود عادت به کشیدن سیگار پیدا کرده بودم و ضمنا دوست نداشتم دیدن سیگار و بوی آن باعث رنجش پدر و مادرم گردد ، بهمین علت از منزل بیرون میرفتم و دم درب و داخل کوچه بر روی سکوی سیمانی که زیر درخت "کنار" سایه دار و پر شاخه و برگی بود مینشستم و سیگارم را آنجا میکشیدم .
آنروز سیگار به دست و سر به بالا ، غرق در عالم رفتار و کشمکش گنجشکها با هم بر روی درخت بودم ، و دنیای زمینی را بدور انداخته و در شاخ و برگ و لانه های متعدد این پرندگان جا نگیر کوچک ، سیر و سیاحت مینمودم .
با شنیدن صدای قدمهای رهگذری که در زیر پایش ، سر شاخه های نازک و خشک ریخته بر زمین خورد میشد ، سرم را برگردانده و به پهلو نگاه کردم ، "مهین" بود ، به دیوار چسبیده راه میرفت تا در سایه از داغی خورشید در امان بماند ، ساک کوچک ورزشی روی کول داشت و عینک آفتابی بر چشم ، بخاطر گرما بخشی زیادی از روسریش را به عقب کشانده بود .
دیدن ناگهانی او ، مرا دستپاچه کرد و بی اختیار بین سکو و تنه درخت سرپا ایستادم و مسیر رفتنش را بدون توجه به باریکی راه سد کردم .
مهین دختر همسایه ته کوچه بن بست ما بود ، او را بارها دیده بودم اما نه به این نزدیکی . عینکش را به بالای پیشانی منتقل کرد. لبخندی بر لبهایش بخاطر ترسی که در من ایجاد کرده بود نشست و بر زیبایی و دلربائیش که در این فاصله کم ، گیرا و محسوس بود افزود ، سلام کرد و گفت : آقا مهرداد اجازه رد شدن میدهید ؟
ابتدا محو درخشش چشمان ، سپس گونه های گل انداخته اش از تف گرما شدم . آنگاه زمان برایم آنقدر کند شد که بتوانم چال گونه و زوایای خوش فرم چهره او تا بناگوشش که مزین به گوشواره های نگین دار قرمز بود را ببینم ، قلبم از جای ثابتش کنده شد و درون قفسه سینه مانند پرنده ای محصور، به تکاپو برای خروج از کالبدم افتاد ، با عطر تن او ، گویا بوی تمام عناصر اطرافم حذف و نفسم در پی هر دم، انباشته از خوشبویی او گردید . بمعنای واقعی منگ و سرگشته و حیران وجود او شدم .
همچنان با لبخند منتظر باز شدن راه بود و‌ وقتی متوجه گردید مثل مسخ شده ها تبدیل به مجسمه شده ام ، گفت: اشکالی ندارد بجای پیاده رو از روی آسفالت میروم.
بخود آمده‌ و سریع راه عبورش را باز و معذرت خواستم .
پس از رد شدنش ، بادی در جهت مخالف حرکت، وزیدن گرفت و تا خم کوچه او را  چون کبکی که خرامان راه خود را در علفزاری کم ارتفاع میگشود در خیال خود مجسم مینمودم .
داخل منزل آمده و بر روی نیمکتی که در زیر سایه مطبوع درخت  "کنار"  قرار داشت نشستم ، برایم قابل باور نبود که عاشق شده باشم . قبلا به مناسبت سن و سالم ، و تحت تاثیر هورمونهای درون ریز در خون ، مجذوب و شیفته زیبایی دخترهای دیگر شده اما اینگونه تحت تاثیر شدید غیر قابل وصف قرار نگرفته بودم .
نمیدانم چه کشش و جذبه ایی هست که عقل و درایت را بکنار میگذارد و ترکیب چهره یکنفر در یک نگاه ، فردی را برای رسیدن به آن شخص در تمنای وصال، بزانو مینشاند .
مهین دیگر برایم یک اسم نبود و واژهایی بود پر از معنا که هیچ زبان عاشقی بخاطر الکن شدن، قادر به بیان توصیف او نبود .
در رختخواب، شب تا نزدیک سپیده دم را با مرور مکرر آن خاطره برخورد کوتاه، با شرایط تب آلود و هذیانی گذراندم ، آفتاب به میانه آسمان رسیده، ساعت یک از اتاق خوابم بیرون آمده و حمام رفته و صورتم را از دست موهای زمخت، با خودتراش پاک کردم .
سفره ناهار را که کشیدند گفتم اشتها ندارم ، بعدا میخورم . پیراهن سفید آستین کوتاه با شلوار کتانی خاکی رنگم را پوشیده و درب شیشه ادوکلن را باز و مایع خوشبو را کف دستم ریخته و بصورت و گردنم مالیدم .
کتابی از رفه برداشتم و به بیرون منزل رفته و پس از پاک نمودن سکو با تکه ایی پارچه ، روی آن نشستم ، با باز کردن کتاب وانمود به خواندن نمودم و هر چند لحظه یکبار سر برداشته و ته کوچه را میپائیدم ، هیچ رهگذری نبود و پرنده پر نمیزد ، گویا گنجشکها به مهمانی مزارع رفته بودند .
به ساعت مچی ام نگاهی انداختم ، ساعت از دو و نیم رد کرده بود و به موعد دیدار در دیروز، نزدیک میشدم ، حس لاقیدی و آرامشم ، با شروع طپش قلب در سینه که ابتدا تا دقایقی برایم خوشایند بود، کم کم بهم ریخت، با وجود گرمی کم هوا، عرق سردی از میان شانه ها بر مهره های کمرم راه افتاد .
انتظار دلپذیرم از زمان ملاقات تقریبی که گذشت، به سمت اضطراب غیر قابل کنترلی کشیده شد.
بدون اینکه اطلاعی واقعی از فرجام عبس و یا سرانجام نیکو در این ملاقات داشته باشم ، برای گریز از این وضعیت، اختیار خود را بر مبنای امیدواری به حس ششمم سپردم .
کتاب را بسته و دیگر چشم از ته کوچه بر نداشتم و مثل راکبی که با سرعت زیاد میراند و هر لحظه زاویه دید روبرویش محدود و باریکتر میگردد ، تصاویر سایر منازل همسایگان در عرض و دورنمای کوچه بن بست، در دسترس دیدم تار شده، بطوریکه فقط انتهای پیاده رو را میدیدیم .
ناگهان برادر کوچک ده دوازده ساله "مهین" از منزلشان با ساک ورزشی بیرون آمد ، وارفتگی دست و پایم را جمع، و صاف بر سکو نشستم ، دیدن "مرتضی" برایم شباهت به دیدن مرغان طوفان توسط ملاحان در دریایی ناآرام با کشتی درهم شکسته ای را داشت که پیام آور نزدیکی به ساحل نجات بود .
مهین پیدایش شد ، دوید و ساک را از برادرش که با شیطنت آنرا پشت سرش پنهان میکرد، بسرعت قاپید و براه افتاد.
سرم را برگردانده و کتاب را بی هوا باز و تظاهر بخواندن کردم ، گوشهایم بجز شنیدن وزش باد بر برگهای درخت "کنار"، گامهای او را بر سنگفرشهای لق نیز میشنید و تصویر دل انگیز او بر صفحه سفید کاغذ ، همچون پرده سینما، در ورای ذهنم ساخته و دیده میشد .
تا از گوشه چشمم وجود واقعی او دیده شد ، بسمتش برگشته و نگاهش کردم، اینبار لبخند شیرین انتظار پیشواز؛ بر روی لبهایش، گویای این موضوع بود که با زبان اشاره بمن میفهماند ، که میدانم مجددا اتفاقی بر سر راهم سبز و ظاهر نشده ایی .
غرور سرکشم را مهار نمود و سرم را برگرداندم تا خود را بی تفاوت و مشغول بخواندن نشان دهم .
مهین پهلویم ایستاد و با سلامی نمکین و کشدار بمن حالی نمود که نمیتوانی با نشان دادن بی تفاوتی و با این کتاب، راز دلت را کتمان کنی .
سرم را بالا آورده و جواب سلامش را دادم .
با خنده دلنشینی پرسید: آقای شکارچی همیشه برگ ضخیم اول که هیچ نوشته ایی ندارد، شما را اینگونه درگیر به پیش بینی مابقی مطالب کتاب میکند ؟
به صفحات سفید کتاب ‌که نگاه کردم ، متوجه اشتباه فاحش خود شدم .
بخاطر دستپاچگی و شرمساری که احتمالا قرار بود با توسل بدروغ گریبانم را بگیرد ، با ایستادن بر پا، غالب شده و در جواب سوالش گفتم :
یک دختر زیبا و دوست داشتنی بهتر است در کمین ببر بیفتد تا گرگ .
صفحه سفید کتاب، بی ریا و آشکار بودنم را به شکار آهویی چون شما نشان میداد .
مهین از حاضر جوابیم خوشش آمد و همچون هر دختری که بارها این نوع برخوردها را در ذهن خود مرور میکند و برای پاسخ آن آماده است گفت : بهتر نبود بجای کتاب، یک شاخه گل در دستت میگرفتی ؟
شاید ما پسران صدها تیر با کمان عشق پرتاب کنیم تا یکی از آنها به تصور خودمان بدون انحراف بر قلبی بنشیند؛ اما حقیقتا این دخترها هستند که وقتی بخواهند شکارچی پیروز شود با ظهور و یا ثابت ایستادنشان این کار را برای ما میسر مینمایند .
ریتم تند قلبم ، شریان پیشانیم را از زیادی فشار خون بجنبش واداشته بود .
غروری که اجازه نمیداد سینه و گردن همیشه افراشته ام را خم نمایم ، اینبار در مقابل تندیسی مقدس در هم شکسته میشد و احتمالا نوید دهنده روزهای بهتر برای ستایش من از او بود .
مهین گفت : آقای نگهبان، اجازه عبور از پیاده رو را برای رفتنم به ورزشگاه میدهید ؟
کمی بسمت سکو عقب رفتم و گفتم : بله، خانم شما صاحب اجازه هستید . قبل از رفتن بمن بگو هر روز برای ورزش میروی ؟
در جوابم گفت : نه ، هفته ایی سه روز ، و فردا آخرین روز از سه روز این هفته هست.
پرسیدم همین سالن دولتی که سر خیابان خودمان هست میروی؟ تا ساعت چند آنجا هستی؟ مهین پاسخ داد : آره ورزشگاهم همینجاست ، تا ساعت پنج و نیم تمرین تنیس روی میز پینگ پنگ دارم و بعد از دوش گرفتن حدود ساعت شش به بعد بیرون می آیم .
گفتم : اگر اجازه بدهی امروز عصر بعد از خروج از سالن میخواهم ببینمت .
مکثی کرد و سپس به اطرافش نگاهی انداخت و در جوابم گفت : امروز نه ، فردا .
مهین را بعنوان دختر همسایه مان بهنگام رفتن به دبیرستان بارها دیده اما هرگز با این نیت که خواهان وصلت با او باشم به او نگاه عمیق نینداخته بودم، او هشت سال از من کوچکتر بود ، سال پیش پدرش بر اثر حادثه آتش سوزی در کارخانه محل کارش، از بین رفته بود و با مادر و برادر کوچکش از مستمری بیمه پدر، برای معیشت و امورات خود استفاده میکردند .
اگر موافقتی بینمان برای انتخاب همدیگر صورت میگرفت ، فقط نیاز بود که ساز مادرش را با نوای خود کوک و همراه کند ، سه سال قبل در حیاط خلوت منزلمان، اتاق آجری پانزده متری مرتبی ساخته بودم و فقط هشت ماه اول که ذوق آنرا داشتم ، تختخواب و میز و کتابهایم را منتقل و از آن استفاده مینمودم و اگر دوستی بدیدنم می آمد، در آنجا از او پذیرایی میکردم، نیمه دی ماه که شد، بخاطر سرما و نداشتن بخاری مناسب، آنرا بلا استفاده گذاشتم و بعد کم کم این اتاق مجردی ، تبدیل به شبه انباری لوازم منزل شد ، اما خوشبختانه به در و دیوارش هیچ قفسه و یا میخی نکوبیدند ، در این اتاق میتوانستیم تا مدتی پس از ازدواج، زندگی کرده و پس از روبراه شدن وضعیتمان از منزل پدر نقل مکان کنیم .
با درآمد نسبتا خوبی که در این مدت، کارکرده و بدست آورده بودم ، علاوه بر پس انداز در بانک ، بنا به توصیه مادرم، تقریبا تمام لوازم اصلی تشکیل زندگی مشترک را خریداری کرده و در اتاق مجردی موجود در حیاط خلوت گذاشته بودم .
بعداز ظهر روز بعد، قبل از ساعت شش، آن دست خیابان، چشم به در باشگاه، زیر سایبان برزنتی مغازه ایی بسته، ایستاده و منتظر خروج مهین بودم.
با بیرون آمدنش و اشاره دستم بسمت پارک نزدیکی که در همان خیابان وجود داشت رفتیم .
بر روی نیمکت مقابل حوض مرغابی ها و قوهای سفید نشستیم و از خودم و کارم و درآمدم و از اثاثیه و اتاقی که در حیاط منزل داریم و آمادگی برای ازدواجم با او گفتم و به مهین اطمینان دادم اگر بمن اعتماد کند، تمام سعی خود را برای خوشبختی و تشکیل خانواده ایی خوب با او، بکار میگیرم .
به او گفتم معتقدم که نجابت خاص زن نیست و من نیز بعنوان یک مرد پایبند قواعد آن، برای داشتن یک زندگی شرافتمندانه و با دوام و توام با دوست داشتن متقابل هستم .
بعد از کمی سکوت گفتم : نمیخواهم بخاطر تمنیات جنسی، ریاکارانه نقش همسر و پدر خوب را در منزل و در بیرون، فردی هیز و سرکش، بدون تقابل با عنصر حیوان صفتی خود باشم ، و به تعهد عقد و مشارکت پیوند واقعی بعنوان همسر معتقدم ، و میدانم وفاداری من، باعث تقویت وفاداری ذاتی صد چندان، در تو میشود.
مهین نیز آنروز به طبع زن بودنش ، بسیار عاطفی تر از خصایل منطقی من، خواسته ها  و نیازهای قلبیش را گفت و به تمنای وصال من پاسخ مثبت داد.
میدانستم شروع عشق، یکطرفه و از من آغاز شده بود و البته این همان مسیر صحیح وصال بدون حرمان بود.
روح لطیف و رویا گرایانه زنان، پیوسته بدنبال معشوق پایدار خود میگردد و با طبیعت و خوی و سرشتی که در نهاد آنها، خداوند به ودیعه گذاشته است ، اغلب نمیتوانند مستقیما بر قلب مرد، با اعلام خواستن، بر او تاثیر انتخاب برای همسر بودن را بگذارند .
بنابراین از طنازی و جلوه هایی که از ظرافت چهره و چشمان و لب و اندام در خود دارند، برای جلب و کشش بسوی خود آنها را بکار میگیرند ، و با مهارت مرد دلداده خود را، از نظر قوت و قدرت تکیه دادن، ارزیابی مینمایند، و پس از نشاندن تیر عشق بر قلب مرد، اینک مرد بجای شیفتگی، عاشق او میشود و زن نرمک نرمک با کلام و رفتار شایسته مرد منتخب خود را همچون بتی مقدس میبیند و دیوانه وار عاشق خواستارش میشود .
من و مهین انگار نیمه گمشده هم بودیم و برای رسیدن موعد ملاقاتهای بعدی و نزد هم بودن، در تنهایی بیقراری انتظار رسیدن و نشستن بر روی نیمکت پارک را میکشیدیم .
نیمه شهریور توسط شرکت بکار فرا خوانده شدم و مهین بخاطر درست کردن بهانه برای خروج از منزل، ساعت وعده ملاقات را تغییر و تعداد دیدارهایمان در هفته نیز کاهش داده شد .
برای ابراز انتخابم، مشکلی از جانب خانواده من، بعنوان یک مرد مستقل وجود نداشت ، و فقط میبایست مهین موافقت مادرش را برای خواستگاری میگرفت و برایم عجیب بود که چرا از گفتن موضوعی به این سادگی اینگونه طفره میرفت.
به او گفتم: مادرت، دورادور مرا میشناسد، اگر لازم میدانی ابتدا به مادرم بگویم تا با او در این مورد صحبت کند .
مهین تشویش داشت و علت آنرا سختگیری بیش از حد مادرش بعد از فوت پدر میدانست و میگفت : مادرم میترسد که مرا به غیر خودی شوهر دهد، و چندین بار تاکید کرده که منتظر خواستگاری پسر عمه و یا پسر دائیت از تو هستم و هنوز متاسفانه آنها پا پیش نگذاشته اند، غریبه قابل اعتماد نیست و نمیخواهم اگر درگیر اختلاف با او شدی من بعنوان یک زن تنها، کسی را برای حل مشکلاتت نداشته باشم، بجز این اگر دل در گروی کس دیگر بستی ، قبل از آمدن خانواده اش، ابتدا باید حتما آن پسر را بمنزلمان بیاوری تا بفهمم آن آقا چند مرده حلاجه . ضمنا صحیح نیست که اگر مشکلی در خواستگارت بود ، بطور واضح و صریح به او نه بگوئیم ، بلاخره به شکلی که زیاد به او برنخورد و بعدا مزاحممان نشود ، نپذیرفتن و نخواستن خودم را به او حالی میکنم .
نمیدانم این بهانه های مهین نشات گرفته از اختلاف سطح طبقاتی مالی ما بود و یا واقعا ارتباطی با این قضیه نداشت و بخاطر نفوذ انکار ناپذیر مادر بر انتخاب و تصمیماتش بود.
به مهین گفتم ترس تو بیخودی است ، آنچنان که باید، من غریبه نیستم ، میفهمم که بناچار با شرایطی که داری مطیع خواسته های مادرت هستی، لطفی در حقم بکن و هر چه زودتر دوست داشتن مرا به اطلاعش برسان و مطمئن باش ، میتوانم نگرانیهایش را برطرف کنم ‌و رضایت او را بدست بیاورم و خاطر او را برای تداوم بدون دردسر وصلتمان دلگرم نمایم و بله را از او بگیرم.
مهین گفت: مهرداد جان ، پس قرارمان این باشد، همین یکدانه سیگاری را که از هیجان ملاقات و دیدنم گاهی میکشی کنار بگذار تا تصور بدی از تو وجود نداشته باشد . بلافاصله گفتم اگر مشکل کشیدن سیگار است چون هنوز معتاد به آن نشده ام ، از این لحظه قول میدهم که هرگز دیگر سیگار نکشم . مهین گفت: این یک امتیاز خوب است و میخواهم قول دیگری نیز بمن بدهی . با خوشحالی گفتم : هیچی نگفته حرفت را قبول دارم .
مهین گفت: همانطور که قبلا توضیح دادم ، اگر مادرم به تو حالی کرد که قبولت ندارد ، دیگر پیگیر وصلت با من نباش و عشقی که هنوز بطور کامل بر ما تارپود خود را نتنیده فراموش بکن و من نیز با رنجش آنرا کنار خواهم گذاشت.
نمیدانم پس از این گفتگو چه شد که دلهره عدم دست یافتن به مهین ، ناگهان برایم شبیه به انداختن جفت تاس شش تایی گردید ، اعتماد بنفسم که ناشی از نداشتن کاستی در کمال و جمال و مال بود ، فرو ریخت و شکسته شد.
در روزهای بعد شبیه به عالمی فرهمند شدم که برای شنیدن تقدیر در بخت خود، عقل را بکناری نهاده و بدنبال رمالی میگشت که با نگاه کردن به خطوط کف دستش ، امید از دست رفته را با کلمات نوید بخشش ، تسلی دهد.
یکهفته از آخرین ملاقاتمان گذشت ، انتظار فراخوانم به نزد مادر مهین، روح و روانم را لبریز از اضطراب و دلشوره نمود و گریبانم را چنان گرفت که کارفرمایم، با دستورات نامتعارفی که به کارگران میدادم، متوجه پریشانی احوالم شد.
آن مرد بزرگسال از من خواست اگر لازم میدانم به او مشکلم را بگویم تا بلکه به مقتضای فهم و تجربیاتش، کمکم کند .
آن زمان موضوع از نظر من، ساده بود و با تکیه بر عقلم، احساس میکردم نیاز به راهنمائی ندارم و بهمین علت سکوت و نگفتن را، به بازگو کردن ترجیح دادم.
وقت موعود که فرا رسید، لباس مرتبی پوشیدم و دقیقا در ساعت تعیین شده، زنگ درب منزل مهین را فشردم .
صدای تالاپ تلوپ دویدن شخصی و بستن محکم درب اتاق و بعد صدای مادر مهین که میگفت: وروجک صبر بکن، شنیده شد ، مرتضی مثل اجل معلق در را برویم باز و سلامی نجویده تحویلم داد . معلوم بود از قبل به او ‌گفته بودند که آرام و مودب بر روی قالی بنشیند ، چون مادر میخواست به استقبالم بیاید .
با از راه رسیدن مادر مهین، سلام کردم و گفتم: مرا ببخشید اگر مزاحم وقتتان شدم ، در پاسخم با لبخند و روی گشاده گفت: خیر آقا مهرداد، پسر گلم، خوش آمدی، شما امشب مراحم و مهمان خیلی عزیزی برای ما هستید .
فرش و پرده و سایر اثاثیه داخل منزل، با مرتب و تمیز بودن و بوی اسپری خوشبو کننده هوا ، همراه با خیر مقدم مادر، نوید دهنده و دلگرمی مثبتی بود که در پی از دست دادن اعتماد بنفس پیشینم در همان برخورد اول نیاز داشتم .
مهین لباس زیبایی بر تن داشت و موهای بلند و نیمه افشان حلقوی خود را دو بخش کرده و بر سینه و سر شانه هایش ریخته بود و با رژ کمرنگ صورتی، جلوه خوش نمایش را، بیش از ملاقاتهای بیرون بنمایش گذاشته بود .
ما با هم اهل یک محل بودیم و بخش زیادی از گفتگوی آنشب در مورد مسائل ساده و جزئی از خانواده ما و خودشان و سایر همسایگان بود که کم و بیش از آن ، هم من و هم آنها مطلع بودند و معمولا گاهی پیش نیاز مقدمه چینی برای حرف اصلی میباشند، ولی نبایست زیاد درگیر آن شد.
نمیدانم چرا با وجود رفتاری صمیمی ، حرفی که در آن نشانی از قبول من و اجازه برای خواستگاری و آمدن خانواده ام بود گفته نمیشد ، حجب و حیای من نیز اجازه نمیداد که شروع کننده این بحث باشم و لابد منظور مادر مهین فقط دیدنم از نزدیک بود و بهمین علت با پا پیش کشیدن مطالب متفرقه، سعی داشت ضمن ارزیابی من ، احترام مدت ماندنم را، بدون کوتاه کردن زمان در حد متعارف نگهدارد .
مادر با اشاره به پسرش مرتضی که بدون فضولی و ساکت کنار ما بر روی فرش نشسته بود ، حالی نمود که ظرف میوه را بیاورد ، وقتی مشغول به پوست کندن برای خوردن سیب شدم، از خود میپرسیدم چرا نمیخواهد بفهمد کجا کار میکنم و یا کارم چیست و فرضا در صورت ازدواج کجا ساکن خواهیم شد !. آیا با اتکا به سوالهای پرسیده شده از دخترش نیازی نمیبیند که از این دست سوالات از من بپرسد !. و دیگر اینکه چرا دو بار که سعی کردم در گفتگویمان مهین را نیز شرکت دهم ، بدون درهم کشیدن چهره ناشی از تعصب ، بین حرفمان دوید و نگذاشت ما همکلام با هم شویم !.
حدود بیست دقیقه بعد مادر مهین در گوش دخترش چیزی گفت و بنظرم رسید که هنگام پا شدن، کمی اخم بر چهره اش نشست، به کنج کم نور پذیرائی رفت و تنگ شربت پرتقال را در لیوانهای روی سینی میز کوچکی که پیش از آمدنم گذاشته بودند، خالی کرد و با گذاشتن پیش دستی در مقابلم ، لیوانی را که انگار از قبل در نظر گرفته بود انتخاب و جلویم گذاشت .
من آدم حساسی نسبت به انجام جزئیات برای احترام بخود در یک جمع نبوده و جزو آن دسته از مردمان که ناخوداگاه بخاطر خود شیفتگی طالب توجه ویژه هستند ، نیستم و ذهنم بدنبال نقد کسی که مرا دعوت نموده نمیباشد . اما اینکه باید مادر خودش برود و سینی شربت را بیاورد و یا به مرتضی اشاره کند که میوه ها را بدستش بدهد، برای هر شخص تیزبینی با وجود بیخیالی، تعجب آور است که چرا از دخترش نخواست اینکارها را انجام دهد !.
معلوم است این طرز برخورد مادر مهین که ابتدا با تدبیری زیرکانه در قالب ظاهری صمیمانه آغاز شد، بدون نیاز به ابزار کلام نشان از قبول نداشتنم، بعنوان دامادش بود .
وقتی پا بمنزل آنها گذاشتم دلم میخواست حرکت عقربه های ساعت کند شوند و ساعت زیادی در منزل دلدارم بمانم، اینک که حتی مادر مهین برای خوردن شربت تعارفم نمیکرد و کماکان اینبار بصورت یکطرفه مطالبی را میگفت که هیچ نشانی از آن برای ایجاد خنده بر لب، و خوش آمد نیز نبود، آرزومند بودم زودتر از این قفس نامرئی رها شوم و از منزل آنها بروم و فردا از مهین با وجود قولی که داده بودم، عزت نفس خود را شکسته و مستقیم بپرسم ؛ جواب مادرت بله بود یا نه.
بلاخره پس از گذشت دقایقی تعارف مادر مهین برای خوردن شربت، مرا از مخمصه رهانید ، حدود نیمی از لیوان شربت را که سر کشیدم ، لیوان را روی پیش دستی ملامینی گذاشتم .
پیچ و مهره زنگ زده کوچکی در کف لیوان بود و بوضوح آنرا میدیدم . برایم همه چیز تمام شد و آنچیزی را که مادر مهین میخواست بمن بگوید، ناگفته گفت.
سریع پا شدم و گفتم از پذیرایی شما بسیار ممنونم . الان یادم آمد که قرار بود رئیسم به در منزلمان بیاید و ابزاری از من برای تعمیر ماشینش بگیرد . خداحافظ .
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
دکه ایی در نبش کوچه به خیابان داشتیم ، یکراست بسمت آن رفتم و یک نخ سیگار گرفتم و با پکهای عمیق به آن، درد غمی را که در سینه ام نشسته بود ، کمی تسکین دادم .
مهین قبل از ملاقاتم با مادرش، با مثال تار عنکبوت بمن فهمانده بود که عشق تمام وجود او را فرا نگرفته و شنیدن نه از مادرش، پایان کار است و بیهوده تلاش برای دست یافتن به او ننمایم .
ولی من با تمام وجود عاشق او شده بودم و دست کشیدن و بدنبال خواسته ام نرفتن ، رنجشی عمیق بر روانم میگذاشت، چگونه او را میتوانستم دوباره ببینم و او از آن من نمیشد.
مادرش با انداختن پیچ و مهره ایی در لیوان شربتم، نه با صراحت کلام بلکه با نحوه برخورد و رفتارش، بمن حالی کرد که برو و دست از سر دخترم بردار و بگذار پسر عمه و یا پسر دائیش برای خواستگاری پا پیش بگذارند .
آنشب با موتور پدرم به درب منزل کارفرمایم رفتم و با عذرخواهی گفتم متاسفانه مشکلی برایم پیش آمده و بناچار نمیتوانم سرکار بیایم و آدرس یکی از همکارانی را که میتوانست چرخ کارگاه را بعنوان مدیر بچرخاند به ایشان دادم‌.
بمنزل که برگشتم به اتاقم رفته و لباس و دفترچه بانکی در گردش و مبالغ نقدی خود را در چمدان و کیفم جا دادم .
خواهرم شهروز متوجه شد که انگار عازم سفری ناگهانی هستم و مادر و پدر را خبر کرد.
در مقابل پاسخ سوال آنها ناچار به دروغگوئی شدم و گفتم؛ ماموریت فوری اداری به شیراز دارم ، و از پدرم خواستم مرا با موتور به گاراژ اتوبوسها برساند.
در اتوبوس تنها و بدون تسلی دهنده از غم فراق یار، که مستوجبش خودم بودم، به این موضوع فکر میکردم ؛ که هر که از دیده رود از دل نیز برود .
دور شدن تنها راه درمان من بود، به اینصورت میتوانستم دوباره خود را بازسازی نمایم و تحقیری که میتوانست لایه به لایه در ضمیر ناخودآگاهم نفوذ کند و همچون دملی چرکین، که نامش را عقده میگذارند، پی آمدهای بد خود را، بر خانواده ایی که میخواستم بعدها بنیان نمایم ، نباید بگذارد.
شیراز که رسیدم پس از استراحت در مسافرخانه و صرف غذا ، بعداز ظهر بسمت آدرس منزل خانواده دوستم که در محله هفت تنان بودند رهسپار شدم .
وحید از دوستان صمیمی و خانه یکی و از همکلاسیان دوران دبیرستانم در دزفول بود، چند سال پیش بنا به موقعیت شغلی پدرش به شیراز رفته بودند و ما تقریبا شش ماه یکبار مراوده و دیدار با هم داشتیم و آخرین بار در تعطیلات نوروز که با خانواده برای دیدار با اقوام به دزفول آمدند، بوسیله پدر و مادرش، خواهرم شهروز را خواستگاری و نامزد نموده بود و منتظر آماده شدن مسکن و وسایلش برای جشن عروسی و زندگی مشترک بودند . تقریبا همزمان با وحید که از محل کارش که شرکت روغن نباتی نرگس شیراز بود به درب منزل آنها رسیدیم، پس از احوالپرسی و قبل از ورود بمنزل با سوالی که ذوق زده از من پرسید؛ با کسی آمده ایی؟
مشتاق شنیدن این از زبانم بود که بگویم بله ، با شهروز، که اینک در منزلتان هست اما چنین نبود .
پس از دیدار با خانواده آنها ، و صرف چای و بیسکوئیت ، در پاسخ سوال وحید از علت بیموقع آمدنم، بطور خصوصی او را آگاه کردم و پرسیدم اگر از کار عمرانی جدیدی در این منطقه خبر دارد بمن بگوید .
وحید گفت: شنیده ام پروژه ساخت سد داریوش در روستای درودزن کلید خورده ، دفتر جذب نیرو در فلان خیابان شیراز است ، فردا به آنجا مراجعه بکن ، انشاالله با این تجاربی که داری حتما استخدام میشوی.
با وجود اینکه مشکلی بابت بودنم در منزلشان وجود نداشت ، ترحیح دادم بعد از شام به مسافرخانه برگردم .
دراز کشیدن بر تختی که هزاران غریبه قبل از من و هر کدام برای رسیدن به خوشی و یا رفع و دفع مصیبتی ، سر بر بالین آن نهاده بودند ، و چشم بر سقف ساده آن، که قلابی زنگ زده، پنکه آویز آنرا همراه با یک لامپ گرفته بود، مرا وادار کرد که با وجود وقایع احساسی اخیر ، خود را برای آینده ایی نامشخص اما مطمئن و امیدوار کننده، بعد از بحرانهایی که بر من گذشت بخوابی عمیق و بدون فکر فرو بروم .
ساعت هشت و سی دقیقه در دفتر مدیر کاریابی سد ، منتظر فراخوان خود توسط منشی ایشان بودم .
با ورود به اتاق رئیس و پرسش توسط سه نفر از مشاورین فنی حاضر ، از تجاربم سوال پرسیدند و با ارائه گواهینامه های پیشین از شرکتهای معتبری که برای آنها کار کرده بودم، یکربع بعد مورد تائید آنها قرار گرفته و قرار داد استخدام را امضا نمودم ، از من خواسته شد ساعت یک بعد از ظهر مجددا در مهمان پذیر کوچک آنها، منتظر راننده باشم تا به خوابگاه و محل کارگاه سد فرستاده شوم.
با مشغول شدن بکار ، تلگرافی به خانواده فرستادم و سلامت و محل کار خود را به اطلاع آنها رساندم.
کمافی السابق تجارب ارزشمندم باعث گردید پس از یکسال کار قراردادی برای تاسیسات سد داریوش(درودزن فعلی) استخدام رسمی شوم. در این مدت برای فراموش کردن مهین در غربت رنج بسیاری بردم.
خواهرم شهرزاد به شیراز آمد و همسر وحید شد ، او استخدام اداره آموزش و پرورش گردید و یکی از همکاران خود را که دختر خانمی بسیار با وقار و خوب بنام آزیتا بود بمن معرفی نمود.
هنگامیکه با خانواده به خواستگاری آزیتا رفتیم و عاقبت با هم تشکیل وصلت مستحکمی را که پی آمد آن دو فرزند بود دادیم، ظاهرا دیگر از عشق پیشین در من، بر خلاف اینکه میگویند: "عشق هرگز نمیمیرد" ، اثری دیده نمیشد ، اما واقعیتی پنهان در خود واقعیم وجود داشت، گاهی که خانم و بچه ها بعللی نزدم نبودند و تنهائی افسرده حالم مینمود ، مهین را چون مسکنی تخدیر کننده و آرامش بخش، بیاد می آوردم و آنگاه که هوشیاری بر رخوت و سستی تعقل پیشی میگرفت ، بر خود نهیب میزدم که بر آرزوهای دست نیافتنی نباید دل باخت ، چرا که بنیان حال و آینده خانواده را تباه میکند.
پدرم نیز پس از ازدواج خواهرم، سال بعد منزل دزفول را فروخت و با مادر برای نزدیک بودن به فرزند و نوه هایشان ساکن شیراز شدند .
چند سال بعد عموی بزرگم در دزفول فوت کرد و با خانواده راهی خوزستان شدیم.
در مراسم فاتحه، در حیاط مسجد، تقریبا نزدیک به دری که خانمها وارد شبستان میشدند، ایستاده بودم تا اگر خانمم و یا خواهر و یا دختر عمویم امر و دستوری برای پذیرایی با چای داشته باشند، سریع بسمت چایخانه رفته و سینی با استکانهای پر شده را بدستشان بدهم.
تعدادی خانم از در ورودی، وارد صحن مسجد شدند و یکی از آنها تا نگاهش بمن افتاد، مستقیم بسمتم آمد و سینه به سینه ام ایستاد و گفت: مهرداد .
و من گفتم: مهین.
قلبم به طپش افتاد و هر آنچه در اطرافم بود محو شد ، گویا در بیابانی برهوت تنها ما بودیم .
چشم از چشمش بر نداشتم.
همان جذابیت و دلربایی پیشین را بدون هیچ کاستی داشت.
بلافاصله گفت: مهرداد بمن بگو چی شد که ناگهان و بدون خبر رفتی و هرگز دیگر برنگشتی ؟
مهرداد چرا برنگشتی ؟
مهرداد چرا نخواستی یکبار دیگر، فقط یکبار دیگر مرا ببینی؟
مهرداد چرا نیامدی بپرسی که آیا دوستت دارم ؟
نگاهش میکردم و جز او کسی دیگر بر زمین زیر پای ما نبود.
انگار همه اینجا را ترک کرده و نه گیاهی و نه حیوانی و نه آدمی نبود.
سکوتم که شکسته نشد، قطره اشکی از چشمش بر زمین افتاد.
حرفش را عوض کرد و‌ با لبخندی غمناک گفت :
از دختر عمویت شنیدم که ازدواج کردی و دو بچه داری .
شکر خدا، خواهرت هم با دوستت وحید وصلت کرد و دایی شدی.
حال پدر و مادر و خواهر و همسرت چطوره ؟
از رویا وارد واقعیت شدم .
گفتم : خوبند، مادرم و شهرزاد و خانمم الان داخل مسجد نشسته اند .
پرسیدم ، مهین از تو چه خبر، مهین تو چه کردی؟
چون نامش را دوبار گفتم، از تسلط بر خود دست برداشت و با همان صداقت پیشین پاسخ داد ؛ بناچار با اصرار مادرم با پسر عمه ام که دوستش نداشتم ازدواج کردم.
مهرداد، کسی بتو گفت؛ من بچه ایی بخاطر بیماری شوهرم از او ندارم؟.
مهرداد، فهمیدی که سه سال پیش همسرم براثر تصادف فوت کرد؟.
میدانی که مادرم نیز سال گذشته سکته کرد و برحمت خدا رفت؟.
آیا تو اینها را از فامیل که به شیراز می آمدند شنیدی؟.
آیا دختر عمویت به تو گفت؛ که هر وقت او را میدیدم به او میگفتم اگر مهرداد را دیدید، سلامم را حتما به او برسان و بگو هنوز همانطور مثل اولین دیدار دوستش دارم .
مهرداد بمن بگو؛ پیچ و مهره ایی که مرتضی در لیوان شربت تو انداخته بود و مادرم نیز بخاطر کم نور بودن کنج پذیرایی آنرا ندیده بود ، آیا باعث سو تفاهم در تو شد ؟ و یا از من چیز بدی از کسی شنیدی ؟.
پسر کوچک دختر عمویم از قسمت زنانه خارج شد و بمن گفت: عمو مهرداد، مامانم میگوید یک سینی چای از چایخانه بیاورید.
لحظه ای بعد دختر عمو نیز پیدا شد و مهین با چشمان تر، بدون پاسخ پرسش خود از من، بسمت ورودی شبستان زنانه مسجد رفت .
موقعی که پس از پایان مراسم، دزفول را بقصد شیراز ترک میکردیم، در هنگام خداحافظی، فرصتی بدست آوردم و به دختر عمو نزدیک شدم و او قبل از اینکه من چیزی به او بگویم، از نگاهم حرف دلم را فهمید و گفت: متاسفم مهرداد، میدانم که برای ندادن خبر از مهین و دوست داشتن همیشگی او به تو، میخواهی نکوهشم کنی، اما مصلحت این بود که این ماجرا برای تو، چون خانواده داشتی فراموش شود.
سرم را از تاسف تکان دادم و گفتم : کارت درست و حق با تو بود .
پس از سی و دو سال زندگی مشترک با همسرم آزیتا، بعلت بیماری لاعلاج سال گذشته، پس از تحمل دردهایی جانکاه ، مرا ترک و راهی ، راه بی برگشت شد.
پسرم و دخترم ازدواج کردهاند و به تنهایی در منزلم زندگی میکنم و دلخوش روزهایی هستم که بمنزل آنها دعوت میگردم و با نوهای شیرین زبانم ، سرگرم بازی و داستانگویی برای آنها میشوم.
چهار روز پیش، دختر عمویم به تلفن همراهم زنگ زد و گفت: پسر عمو از بیمارستان و از عیادت کسی که ترا همیشه دوست دارد آمده ام ، اگر میخواهی او را ببینی، درب منزل ما برویت باز است.
هواپیما بیست دقیقه پیش بر باند فرودگاه اهواز نشست و الان ساعت ده صبح است و در تاکسی زرد رنگی هستم که مرا دربستی به دزفول میبرد.
میروم تا در بغل تخت، به مهین گریه کنان بگویم: "عشق هرگز نمیمیرد" .
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم و در فکر فرو رفتم ؛ جوان بودم و اشتباه کردم، کاش وقتی کارفرمایم گفت: اگر لازم میدانی مشکلت را بمن بگو تا راهنمائیت کنم، غرور و حماقت جوانی را کنار میگذاشتم و به او راز دلم را در آن پریشانی احوال میگفتم ، احتمالا آن شب با خروج از منزل مهین، که بدیدار رئیس رفتم تا به او بگویم از فردا سرکار نمی آیم ، حتما آن مرد با تجربه دستم را میگرفت و بداخل منزل میبردم و با چند پرسش ، سو تفاهم پیش آمده را برایم گره گشایی مینمود و با خنده منتفی میکرد و احتمالا میگفت فردا دوباره آن دختر را ببین و بعد تصمیم برفتن بگیر.
با تکان ماشین بخاطر سرعتگیر در بلوار ورودی شهر ، از خواب بیدار شدم ، راننده نیم نگاهی در آئینه بمن انداخت و بزبان محلی گفت : به کدام خیابان بروم؟.
در پاسخش من نیز با زبان دزفولی و خنده کنان گفتم : الان تماس میگیرم و آدرس را میپرسم.
دختر عمو تلفنش را که برداشت بدون سلام مکثی کرد و سپس با گریه گفت: پسر عمو دیر کردی، پریروز تمام کرد.
راننده گوشه ایی ایستاد و دقایقی طولانی مردی مسن و شصت و دو ساله ایی را که بی امان همچون کودکان هق هق کنان گریه میکرد نگاه میکرد .
عاقبت بطری آب بدستم داد و پس از فرو نشستن بغضم، وقتی قادر به صحبت کردن شدم، به راننده گفتم: لطفا ببرم قبرستان.
فاطمه امیری کهنوج
دی‌ماه 1400
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بازار جنگزده ها

پست توسط جعفر طاهري »

«بازار جنگزده ها»
عموی بازنشسته ایی داشتم که قبلاً در گمرک بندر خرمشهر کار میکرد.
 او پس از آن، با عنوان سرپرست کارگران بار شمار،  با یک شرکت پیمانکار ، شمارش کالاهای وارداتی را،  در هنگام تخلیه از کشتی ها عهده دار شد و دو پسر بزرگش نیز کارشان برداشتن مقاطعه کاری بارشماری در بندر بود.
منزل ما نیشابور بود و با فرا رسیدن تعطیلات نوروز،  با قطار عازم خرمشهر میشدیم،  به اینصورت از دیدن رودخانه‌ ای بزرگ و عبور لنجها و کشتیها همراه با هوای مطبوع بهاری و بازی با نوه های خانواده عمو، غرق لذت و شادی می‌گشتیم. 
در برگشت نیز بخاطر اینکه پدرم رییس ایستگاه راه آهن نیشابور بود، پس از ده یا دوازده روز، مشکلی نداشتیم و بموقع برای رفتن به مدرسه در منزل بودیم. 
فرزند بزرگ خانواده و چهارده سالم شده بود و تمایلم را برای بازی با خواهر و برادر و نوه های کوچک عمو "جابر" از دست داده بودم.
با دختر همسایه عمویم که یکسال بزرگتر از من بود طی دو سفر آخر که خرمشهر رفتیم دوست صمیمی شده بودم .
بعد از ظهرها هوا روشن بهمراه او با تاکسی به آبادان و خیابان امیری که محل کاسبی و فروش کفشهای روباز تابستانی و ربن کتانی و دمپایی های چرمی پدرش بود میرفتیم.
بخاطر هجوم مشتریان مسافر برای خرید، لازم بود چند ساعتی قبل و بعد از غروب آفتاب در مغازه کمک دست او باشیم. 
قیمت مناسب اجناس و خرید مسافران بعنوان سوغاتی،  بعلت این بود که جنسهای آنها توسط لنج از کویت، بدون مالیات و گذر از گمرک بدستشان میرسید و بهمین علت، در تعطیلات نوروز فروش خیلی زیادی داشتند و نمیشد "جمیله" که بچه بزرگ آنها بود به کمکش نیاید.
به اینصورت به من نیز که نقش فروشنده را داشتم ، در روز آخر علاوه بر مبلغی پول، یک جفت ربن کتانی سفید و دو جفت دمپایی چرمی برای پدر و مادرم مجانی میدادند.
وقتی هجوم مشتریان کاهش می یافت با "جمیله" در بازار گشت می‌زدیم و ساندویچ فلافل یا سمبوسه با سس تند می‌خوردیم و بعد کنار "اروند رود" روی نیمکت نشسته و ضمن صحبتهای دخترانه عبور کشتیهای عراقی و ایرانی را نگاه  میکردیم تا پدر "جمیله" با موتورش بیاید و با هم به خرمشهر برگردیم.
از سالی که جنگ شروع شد ، رفتن ما نیز به خوزستان تعطیل گردید و دیگر نتوانستم "جمیله" را ببینم اما بخاطر رییس ایستگاه بودن پدرم چون منزلمان تلفن ثابت داشت، گاهی "جمیله" با تلفن عمومی با من تماس می‌گرفت و طی این تماس‌ها فهمیدم که به خاطر جنگزده شدن، به "سربندر" که نزدیک "ماهشهر" است نقل مکان نمودند.
عمو "جابر" بیش از سه سال پس از ترک "خرمشهر" در "اهواز" بصورت بیکار مستقر بود و سپس با نفوذ و آشنایانی که در "بندر امام" داشت بهمراه خانواده و پسرانش به "سربندر" نقل مکان کردند تا مقاطعه کار بارشماری را در "بندرامام" انجام دهند.
چهار سال بود که "جمیله" را ندیده بودم،  ایستگاه سربندر که پیاده شدیم در راه منزل عمو،  داخل تاکسی به مادرم گفتم: "جمیله" میداند که ما برای دیدن خانواده عمو به خوزستان آمده ایم ، سه ماه پیش با من تماس تلفنی داشت و به او گفتم قرار است که سربندر بیاییم و آدرس محل زندگی با همسرش را گرفته ام. 
اگر اجازه بدهید میخواهم فردا به منزلش بروم. 
مادرم گفت: " راضیه" جان چه چیزی بهتر از دیدن یک دوست قدیمی، از طرف من صاحب اجازه هستی.
وقتی در برویم باز شد،  "جمیله" را بوسه باران کردم، بعد پیشانی کودکی که در بغلش بود را بوسیدم ، "جمیله" پرسید "راضیه" جان دخترم را ببین چقدر قشنگ است.
پس از صرف چای و میوه،  از وضع سلامتی مادر و محل کار پدرش پرسیدم . با مکالمات تلفنی قبلا از شغل همسرش مطلع بودم که جدیدا در شرکت "فارابی" کار میکند .
در جوابم گفت: حال مادرم خوب هست. پدرم دمپایی پلاستیکی میفروشد و دیگر آن درآمد سابق را ندارد .‌
گفتم دوست دارم مثل آنوقتها که در آبادان نزدش می‌رفتیم، امروز ناغافل برویم مغازه اش.
چون فرصت داشت و شوهرش بعد از ظهر می آمد ،  لباسی مرتب تن بچه کرد و خودش نیز لباس پوشید و پیاده بسمت محل مغازه پدرش براه افتادیم.
محلی که به آن نزدیک می‌شدیم،  بازار جنگزده ها بود، دیوارهای شبه خشت و گلی با سقفهای بافته شده از برگهای نخل بشکل حصیر و تیرک های چوبی که بر بالای دیوارها همچون تیر آهن، سقفهای حصیری را نگه داشته و به آن "چندل" میگفتند، بازاری را تشکیل داده بودند.
باریکه راهی کم عرض و ناهموار و مارپیچ بین غرفه های آن بازار وجود داشت که تقریبا بدون تنه زدن امکان عبور راحت در آن میسر نبود .
با وجود فضای محقر این بازار موقت، آنجا مملو از مردم و مشتریانی بود که ترجیح می‌دادند بجای خرید از مغازه های شکیل و لوکس در سطح شهر، بخاطر ارزان بودن قیمت اجناس، از آن محل خریداری کنند.
پیشخوانهای محل فروش از قطعات ناموزون فیبر و تخته و تنه باریک "چندلهای" چوبی که در گل فرو کرده بودند، ساخته شده بود و برای اینکه هنگام بارندگی، محل عبور مشتریان گل و لای نشود، سقف راهرو بین غرفه ها را  با "چندل" مستحکم و بالای حصیرها را  گل اندود نموده بودند.
فضای هر محل فروش نیز کمتر از ده متر و همه آنها دارای چراغ برق بودند. 
بازار جنگزده ها از بیرون نمای زشتی داشت ، اما تا وارد راهرو سرپوشیده   بین غرفه ها میشدی، بجز وجود مشتریان زیاد که رونق کسب و کار را به نمایش می‌گذاشتند، فرد را دچار سرخوشی و هیجان ناشی از انبوه جمعیت می‌نمود.
وجود اجناس خوراکی و غیر خوراکی با اشکال و رنگهای متفاوت با درخشندگی که از نور لامپ‌ها دریافت میکردند، رغبتی خوشایند در شخص برای پا گذاشتن به محلی که متفاوت با سایر نقاط شهر بود ایجاد میکرد . با وجود نزدیکی شروع فصل گرما، حصیرهای درزدار و نمناک در انتهای بالای دیوار مغازه ها که شباهت به پنجره های عریض داشتند، تف گرمای خرداد ماه، را مثل کولر آبی تعدیل و از خنک بودن محل و نتابیدن خورشید بر فرق سر، لذت خاصی را به تن می‌نشاند.
ابتدای بازار تره بار و مرغ و گوشت و ماهی فروشها و در میانه آن خواروبار و خشکبار و در انتهای این بازار بن بست، ظروف آلومینیومی و ابزار و یراق و لوازم و ظروف پلاستیکی بود. 
این بازار توسط کاسبکاران  آبادانی و خرمشهری که مغازه های خود را در منطقه جنگی از دست داده بودند بطور خودسرانه راه اندازی شده بود. 
مغازه "مشهدی رزاق " پدر "جمیله" تقریبا در انتهای بن بست بازار و روبروی  غرفه او فروشنده ایی بود که سیخ و منقل و تور و قلاب و لوازم ماهیگیری میفروخت.
بمحض دیدنم "مشهدی رزاق " که موهای جو گندمیش تقریبا سفید شده بود، بلافاصله شناختم و گفت: به به شاگرد خوب خودم،  چه عجب یاد ما کردی، ماشاالله، ماشاالله، عجب دختر خانم قشنگ و بزرگی شدی، باریکلا، صد باریکلا، بنازم به معرفت که به من سر زدی. 
سال بعد که "سربندر" رفتیم، اثری از بازار جنگزده ها نبود و آن محل تبدیل به پارکی زیبا و پر از درخت شده بود.
و بجای بازار جنگزده ها،  بازاری آجری،  در محله "صدوقی" ساخته بودند.
فاطمه امیری کهنوج
 سال ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

جوانمرد

پست توسط جعفر طاهري »

"جوانمرد"
داستانی واقعی
 سالها پیش، قبل از برآمدن آفتاب،  پدر خانواده ایی طبق معمول، بسته صبحانه و نهار خود را ترك موتورش بست و از "چاه سالم" شهرستان "امیدیه" بسوی محل کارش پالایشگاه "بید بلند" براه افتاد .
ربع ساعت بعد، در هوای گرگ و میش،  در جاده کوهستانی کم عرض "آغاجاری" حرکت میکرد. تریلی از مقابل می آمد، در سرازیری سرعت گرفت و در پیچ منحرف به چپ شد، راننده تا نور چراغ موتور سوار را دید، با چرخش سریع فرمان، کله کامیون را از او رد نمود اما موتور سوار به چرخ عقب تریلی برخورد کرد. پدر با استخوانی شکسته و زخمی در بدن، در محلی کم دید بیهوش افتاد. راننده با نگاه در آینه متوجه برخورد و افتادن موتور به دره شد اما راهش را گرفت و رفت.  مراسم تشیع و خاکسپاری که تمام شد، زن جوان که شوهرش قراردادی و بدون بیمه بود، با دو پسر کوچک ماند با هزار تیره بختی در آینده پيش رو.  مدتی با کمک برادرش و سپس خدمتکاری در منزل مردم، با بیچارگی و نداری سالها زحمت کشید و دو فرزندش را بزرگ کرد. پسر اولش در شرکت نفت مشغول بکار که شد، وقتی زن گرفت رفت "امیدیه".  بچه دوم بعلت مشکل مالی ادامه تحصیل نداد و از نوجوانی شاگرد ماشینهای سنگین شد. او بهمراه مادرش همچنان در "چاه سالم " زندگی میکردند. چند سال بعد به کمک برادر بزرگ، یک دستگاه تریلر تانکر قسطی خرید و از "خوزستان" به "اصفهان" سوخت گازوییل میبرد . چون از همکارانش شنیده بود در حومه "اصفهان" گاراژ تر و تمیزی با کرایه مناسب، مخصوص راننده های ماشین سنگین هست، به آنجا برای استراحت و غذا و حمام میرفت .يكروز روی تخت چوبی فرش دار نشسته بود تا کافه چی گاراژ،  صبحانه برایش بیاورد.
پیرمرد محترمی که صاحب گاراژ بود آمد کنارش نشست و شروع به صحبتهای مختلف با او کرد.  دقایقی بعد پرسید؛ آقا شما چند مدت است رانندگی میکنید و از کجا آمده ایی؟.  راننده وقتی جواب پرسشهای او را داد؛  تا اسم محل زندگیش را آورد، حال صاحب گاراژ منقلب شد!.
پيرمرد بعد از مکثی طولانی گفت: پس تو بچه "امیدیه" هستی؟.
جوان جوابداد: بله. پیرمرد تعریف کرد؛ زمانیکه سن و سال شما را داشتم، راننده تریلی کفی بودم، یک روز صبح زود که بار سیمان از "بهبهان" برای "شادگان" میبردم و هوا تاريك بود در محلی که بعد از شیب تندی دو پیچ پیاپی وجود داشت به یک موتوری زدم و فکر میکنم او فوت کرد.
پیرمرد دستانش را بر هم زد و با افسوس آهی از ته دل کشید. 
راننده پرسید؛ آقا شما یادت می آید تصادف در چه سال و چه ماهی رخداد؟.  پيرمرد گفت:  آره،  فراموشم نشده ،  ۲۵ اردیبهشت  ۱۳۶۲ بود.
پسرم وقتی رفتی "امیدیه" از پدر و مادرت بپرس که آیا خانواده آن موتوری را میشناسند، میخواهم بروم از آنها حلالیت بطلبم و دیه خون آن مرد را به بازماندگانش بدهم.  جوان مدتی سکوت کرد سپس با بغضی پنهان پرسید: آقا چرا نایستادی؟!. پیرمرد گفت: ترسیده بودم، زن و بچه داشتم، نمی‌خواستم خود را گرفتار در شهری غریب کنم.  راننده گفت: چشم ميروم و میپرسم. شبی که منزل رسید پس از احوالپرسی با مادر، تاکسی گرفت رفت منطقه شرکتیهای درب منزل برادرش و گفت: برادر بیا با ماشینت برویم "چاه سالم" پیش مادر، حرفی دارم كه بايد آنجا بزنم.
برادرها و مادر پیش هم که نشستند، پسر کوچک گفت : مادر،  قاتل پدر را پیدا کردم.  مادر گفت: راست میگویی، بگو چطور؟!.  آنگاه جوان ماجرایی را که شنیده بود تعریف کرد. 
مادر در حالیکه صدایش میلرزید پرسید : بهش گفتی چرا ولش کردی؟.
گفتی اگه ميبرديش "آغاجاری" از خونريزی نميمرد. گفتی بیشتر از دو ساعت زنده کنار جاده افتاده بود؟. 
چند دقیقه با هق هق گریه اش، برادران با چشمان پر از غم ساکت نشسته بودند و زجری که او در آن ایام کشیده بود را حس میکردند.
مادر گفت: برو بهش بگو، ما آن زمان سخت فلاکت زده و درمانده بودیم، حالا خون بها میخواهیم چکار، نه نمیخواهیم، برو بگو حلالت کردیم.
برادر بزرگ گفت: حرف مادر را به او بگو، من هم بخشیدمش.
پسر چند روز بعد "اصفهان" رفت، پس از تخلیه نفتکش رفت گاراژ،
پیرمرد در دفتر کارش منتظر آمدن جوان بود، پس از ورود و عرض سلام پرسید : خوش آمدی، پسرم چکار کردی؟. خانواده مقتول را پیدا کردی؟.
راننده گفت: بله آقا پیدایشان کردم، آنها همگی شما را بخشیدند و خونبها را هم نمیخواهند.  پیرمرد که از این همه محبت و گذشت، بخاطر سنگدلیش غمگین شده بود با خواهش و اصرار گفت: با تو به "امیدیه" می آیم، میخواهم رو در رو از آنها حلالیت بطلبم و مجابشان کنم که دیه پدرشان را بگیرند. روز بعد آنها حرکت کردند. وقتی به  نزدیک "آغاجاری" رسیدند، پیرمرد محل تصادف را نشان راننده داد و خواهش کرد تانکر را نگهدارد. پياده شدند ، راننده در تاریکی شب اشک می‌ریخت و خودش را کنترل میکرد، هر دو در آن نقطه انگشت بر خاک زده و فاتحه خواندند .
مادر منزل نبود و نزد پسر بزرگش رفته بود. شب پیرمرد در خانه شان خوابید، صبح فردا پیام به زن برادرش داد که عصر داداشم که از سرکار آمد همگی با مادر بیائید، مهمان خاصی داریم. پیرمرد دائم میپرسید پس کی میرویم منزل مقتول؟.  جوان گفت : صبر کن تا بعد از ظهر خانواده ام بیایند. شما مهمان عزیز ما هستید و فرصت برای رفتن زیاد است.
 آنشب مادر به اتفاق زن پسرش، غذا پختند و پس از برچیدن سفره شام،  پسر رو به پيرمرد كرد و گفت : آقا خانواده مقتول خود ما هستیم. شما بفرمایید حرف دلتان را بزنید. پیرمرد انگار درست نفهمیده بود و پسر بناچار دوباره برايش تکرار کرد .چشمهای پیرمرد از حدقه بیرون زده و نفسش حبس شده بود. گفت: خدایا درست شنیدم. راننده گفت بله. پیرمرد گفت: عجب! باور میکنید اولین بار بود که این راز را گفته ام، ببین حکمت خدا را !.  مادر گفت: آقا میدانم پسرم بخاطر نجابت حرفم را به تو نزده، بگذار تا خودم بگویم؛  کاش شوهرم را ول نمیکردی، میدانی بیشتر از دو ساعت کسی متوجه افتادن او در آن محل نشده و زنده بود؟. میدانی وقتی دیدنش و بیمارستان بردنش دیگر رمقی نداشت و از خونریزی زیاد مرد. میفهمی بزرگ کردن دو بچه برای یک زن بیوه و جوان چقدر سختی داشت؟.  آقا من و پسرانم شما  را بخشیده و حلالت کرده ایم و خون بها نمی‌خواهیم.  پیرمرد با گريه گفت : ترا به خدا از من دیه بگیرید، من مال و ثروت دارم. هر بلایی هم که میخواهید بر سر من بیاورید حقتان هست.
زندگیم را با عذاب وجدان سپری کرده ام. هر بار که از محل تصادف عبور نمودم، از نامردی و نداشتن شهامت برای پیدا کردن شما، رنج برده ام.  
مادر گفت: آن زمان مشکل معیشت داشتیم و آه در بساطمان برای گذران زندگی نبود، حالا دیگر نیازی به کمک نداریم.  پیرمرد شرمنده گذشت خانواده شد و از سایرین و پسر کوچک که مدتها میدانسته اما به رویش نیاورده بود حلالیت طلبید. راننده جوان، روز بعد پیرمرد را به "اصفهان" برگرداند.  پسرهای پیرمرد گفتند: پدر چی شد؟. خانواده مقتول را دیدی؟.
 پدر گفت : باورتان میشود این جوانمرد، پسر کوچک خانواده مقتول بوده!.
راننده همیشه برای استراحت به همان محل می‌رفت و پسران گاراژ دار گاهی او را بمنزلشان میبردند. یکروز پارچه سیاهی که حکایت از فوت پیرمرد میکرد به سر در گاراژ زده بودند. راننده غمگین شد و برای عرض تسلیت منزل آنها رفت، هنگام برگشت، پسر بزرگ پیرمرد، دفترچه بانکی را در جیب کتش گذاشت. پدرشان حسابی بنام راننده باز کرده و مبلغی بیش از دیه متعارف در آن واریز نموده بود. راننده بیاد آورد چرا چندی پیش، کپی مدارکش را پیرمرد به بهانه ایی از او گرفته بود. پسر پیرمرد توصیه پدر که گفته بود پول را بحساب مادرش منتقل کند به او گفت.     
فاطمه اميری كهنوج
بهمن ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

جای بخیه

پست توسط جعفر طاهري »

"جای بخیه"
بچه که بودم یادم می آید، خیلی شیطون و فضول بودم.
مهمان که می آمد برای خودنمایی توپم را برمیداشتم و پرت میکردم بالا،  وقتی لامپ پذیرایی جلو آنها می شکست. مادر در اتاقی خلوت میبردم و گوشم را می پیچاند و میگفت آرام باش.
اگر مهمان بچه کوچکی داشت که روی چهار دست و پا راه میرفت، آنوقت میرفتم و می‌نشستم روی کمرش و جیغ بچه به هوا می‌رفت .
یکبار زن عمو آمده بود همین کار را در مورد دخترش انجام دادم، بچه  کوچولویش جیغ زد و تا مدتی زن عمویم منزل ما نیامد.
خواهرم وقتی با دوستانش در حیاط خاله بازی میکردند، آنها را کتک میزدم و بساط شان را بهم ریخته و خراب میکردم و بعد با شکایت آنان از دست مادرم کتک می‌خوردم. با اینحال باز هم شیطنت خود را داشتم.
یکروز اولین تلفن منزلمان را آمدند و وصل کردند،  پدرم که از سرکار آمد، مادر به او گفت: یک رفه چوبی درست بکن و تلفن را رویش بگذار تا دست این وروجک به آن نرسد.
روز بعد پدر رفه را به دیوار زد و تلفن را آنجا گذاشت ،اما من که ذوق برداشتن گوشی و جواب دادن را داشتم در روزهای بعد هر وقت تلفن زنگ میخورد قبل از دیگران، با دو میرفتم ظرف زباله که در اتاق پذیرایی بود را می آوردم و آنرا وارونه کرده و رویش ایستاده و تلفن را جواب میدادم، آنها که تماس میگرفتند اغلب با پدر یا مادرم کار داشتند، بخاطر چپ کردن سطل و ریختن آشغالهایش روی فرش، با اینکه چندین بار کتک مفصلی خوردم اما باز هم دست بردار نبودم.
یکروز ظهر که زنگ تلفن بصدا در آمد، ظرف زباله قرمز رنگ که رویش عکس یک خرس گنده بود، را دوباره وارونه کردم و زودی روی آن رفتم، چون درست نایستاده بودم، سطل از زیر پایم لیز خورد و افتادم و پیشانیم محکم به قرنیز دور اتاق خورد و خونریزی کرد، من که از دیدن خون میترسیدم، جیغ بلندی کشیدم و مادرم از آشپزخانه بیرون آمد، و یک پس گردنی بمن زد و گفت: آه که دلم خنک شد، اوف از دست تو که آرام و قرار نداری.  مرا به درمانگاه بردند و پیشانیم را بخیه و سرم را باند پیچی کردند، الان  یک جوان سی ساله هستم، و جای بخیه هنوز روی پیشانیم است،
دوست داشتم که جای این زخم  نمی ماند.
 اما این یادآور شیطنتهای دوره کودکی من است و این خاطره هنوز با جایش در پیشانی من حک شده است. 
 فاطمه امیری کهنوج
اسفند ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

ویلون-قسمت اول

پست توسط جعفر طاهري »

ویلون - قسمت اول
 پدر و مادرم در پالایشگاه نفت آبادان شاغل بودند ، قبل از پنج سالگیم را به یاد ندارم ، ولی وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که آنها همکار یکدیگر بودند.   پدر قد بلند و چهار شانه و همانند مادرم ، پوستی سفید رنگ داشت، خانواده او در یکی از شهرهای کردستان زندگی میکردند و اما مادر چشمهای  درشت و زیبا و قد و قامتش از متوسط زنان بیشتر ، و با اندامی خوشتراش و کمی تو پر ، همراه با موهایی حنایی و از لرهای ممسنی محسوب میشد، خانواده مادر در شیراز زندگی میکردند، آنها هر دو مجرد بودند و محل کارشان ساختمان اداره تدارکات پالایشگاه بود ، پدر رئیس کل اداره و مادرم سکرترش بود ، آنها عاشق یکدیگر که شدند، بدون هیچ مخالفتی منجر به ازدواجشان گردید ، ننه جاسم عرب زبان و زنی جا افتاده و مهربان بود و از من مثل فرزند خودش نگه داری میکرد، صبحها که در رختخواب میغلطیدم و چشمم را از بازتاب نور پنجره با پنهان کردن سرم در زیر لحاف میدزدیدم ، ننه جاسم با محبت و لحجه شیرین عربی مرا آرام آرام به اسم صدا میزد، و سپس یکسر لحاف را که به آن چنگ میزدم ، میکشید و با دیدن چشمهای ریز شیطان من به عربی و بعد به فارسی میگفت: آهای وروجک چشم غورباغه ایی ، میبینمت که دروغکی خوابیدی ، پاشو دخترم ، روشنا خانم تو بیدار شدی و بعد از چند بار پنهان شدنم  و کشیدن لحاف توسط او و گرفتن یک ماچ آبدار از لپم ،  از تختخوابم بیرونم آورده  و به سوی دستشویی هدایتم میکرد، لباس خوابم را عوض مینمود ،و لباس خانگی شیک و مرتبی به تنم میکرد، موهای سرم را شانه میزد و با گل مو از پشت سر آنرا می بست ، آنگاه با روشن کردن رادیو ، به خوردن صبحانه ای که مادرم مطابق رشد سنیم در نظر گرفته بود ، مشغول میشدم ، نوع لباسی که ننه جاسم میپوشید با لباسهای مادرم فرق داشت، پیراهنی کمر چین دار با شلوار مشکی کودری که  موهای خوشبویش را با شیله که شال مشکی نخی بود میپوشاند ، عطر و بوی تن و لباس هایش آرامشی برایم داشت که با پناه بردن به آغوشش احساس میکردم ، مادر اصلی و واقعی من او هست ، کارهای تمیز کاری منزل و بعلاوه گاهی پخت و پز در آشپزخانه نیز بعهده اش بود ، دست پختش برای درست کردن قلیه یا ماهی تنوری با حشو و یا خورشت بامیه و یا مرغ شکم پر مثل سایر غذاهایی که بلد بود عالی بود ، و مادرم همیشه با سوال و پرس سعی میکرد فوت و فنهایش را برای روزهایی که مرخصی می‌گرفت و یا تعطیل بود و سر کار نمی‌رفت ، و ننه جاسم در آن مواقع بکار منزل خودش می‌پرداخت و نزد ما نمی آمد ، یاد بگیرد .
در محله ای کارمندی `` بریم``  جایی که کارمندان ارشد پالایشگاه ساکن بودند زندگی میکردیم ،  از ننه جاسم  و همچنین والدینم  شنیده بودم که نوع معماری این منزل های بزرگ ویلایی با سقفهای  شیروانی دار که پنجره های متعدد داشتند ، شباهت زیادی به معماری خانه های ثروتمندان لندن داشت ، آنها با نظارت مهندسان انگلیسی شرکت نفت ایران و انگلیس ساخته شده بودند  . 
 ساختمان اصلی منزل دیوار به دیوار با ساختمانهای همسایه های مجاور نبود ، و همچنین گاراژ اتوموبیل آجر پوشی داشتیم که درب کرکره ایی آن مقابل محوطه آسفالته اختصاصی با فاصله نسبتا زیاد شبیه به یک کوچه بن بست از خیابان اصلی باز میشد  ، بر روی زمین آسفالت این محل با چند درخت بیعار بزرگ که در جوار شمشادها بودند سایه خنکی افکنده میشد ،  در پشت ساختمانمان ، یک منزل دو اتاقه حیاط دار با لوازم کامل بهداشتی وجود داشت که به آن بوی روم میگفتند و برای سکونت دائمی مستخدم و خانواده اش ساخته شده بود این منزل با یک در مستقیما به راهروی جنب آشپزخانه و اتاق ناهارخوری ما راه داشت ، و بعلت اینکه از خدمتکار دائمی استفاده نمی‌کردیم ، یکی از اتاقهایش انبار ما بود ، و اتاق دیگر فرش شده و مرتب و کولر گازی و تختخوابی تکنفره داشت و گاهی محل استراحت بعد از ظهرهای ننه جاسم بود ، اطراف و مقابل منزل با شمشاد از همسایه های همجوار مان جدا میشد در حیاط چمن‌کاری شده  آن بجز باغچه ها  تعدادی نخل ماده  در نزدیکی شمشادها ، فقط تابی زنجیری با نیمکتی چوبی زیر درخت کنار پر سایه بزرگی وجود داشت که حدود هزار و دویست متر مربع میشد ، یادم می آید پدرم روزی از پنجره ایی عمودی شکل که در اتاق پذیرایی از نزدیک سقف تا کف اتاق امتداد داشت و متشکل از تعدادی شیشه های شفاف و مربعی بود و با پرده ایی از تور سفید پوشیده شده بود ، به باغچه و چمنزار مقابل نگاه میکرد او به مادرم به شوخی گفت : انگار کارمندان انگلیسی شرکت نفت دوست داشتند در آبادان مثل لردهای واقع در تپه و دشتهای خارج از لندن در کاخهایی پارک دار ساکن باشند ، گرچه این محوطه چمن‌کاری شده بخاطر  کوچک بودن ، شباهت به پارک مقابل کاخها ندارد ، اما اندازه کم آن حداقل مثل میدان چمن فوتبال به حساب میآید. داخل خانه ما ، بجز آشپزخانه و اتاق ناهار خوری ، سه اتاق خواب و یک هال و سالن  پذیرایی بزرگی  داشتیم در اتاق والدینم کمد لباسی دیواری و  تختخوابی دونفره  و یک صندلی چوبی و میز توالت آیینه دار مادرم با وسایل آرایش که رویش چیده شده بود همراه با صندوقچه ای کوچک و منبت کاری شده مملو از زیور آلات نقره ای قرار داشت . در کشوی میز شبیه به همین صندوقچه اما کوچکتر ، محل نگهداری طلاهایش بود ،و دو عکس آتلیه ایی قاب گرفته سیاه و سفید از پدرم محمد و مادرم  گیسو و یک عکس کوچک نیز در لباس عروسی شان به دیوار  آویزان  کرده بودند .
اتاق خوابم تختخواب و کمدی دیواری پر از عروسک و اسباب بازیهای مربوط به دختران وجود داشت، در بخش ورودی به منزل ابتدا هالچه کوچکی بود که علاوه بر  جا کفشی چوبی قهوه‌ایی رنگ در آن پادری زبری گذاشته بودند  در سالن پذیرایی بر روی تلویزیون بلر سیاه و سفید مبله در داری که پایه هایش همرنگ بدنه و لاک و وارنیشن شده بود تعدادی مجسمه های کوچک و زیبا قرار داشت ، و مجسمه های بزرگتر روی طاقچه شومینه ایی بودند ، یکدست مبل همراه با گل میز ها در محلی که فرش نشده بود و موزائیکهای سبز با ریز دانه های سنگ رنگی آن در کف دیده میشدند با میز دراز و  پایه کوتاهی وجود داشت ، بر روی میز دو گلدان با گلهای مصنوعی زیبا خود نمائی میکرد، با گذشتن از راهرویی نسبتا پهن فرش شده و متکا دار  ، به اتاق ناهارخوری می‌رسیدم که نزدیک آشپز خانه بود ، آنجا میز خوشرنگ چوبی لاک الکل زده شده با رنگ باز همراه با دوازده صندلی چوبی که کفی و کمری چرمی قرمز داشتند دیده میشد ، روی میز ناهارخوری پارچه ترمه یزدی انداخته بودیم، و با مشمای بی رنگی از ریزش غذا بر روی آن محافظت میشد ، در طرفین میز نیز  دو جا شمعدانی نقره بزرگ چند شاخه  گوشواره آویز گذاشته بودند . جای رادیو و گرامافون همراه با جعبه صفحاتش در تو رفتگی و رفه راهرو بین ناهارخوری و پذیرایی قرار داشت، و بیشتر از همین هال با تکیه بر متکاها  بمنظور استراحت و نشیمن استفاده میکردیم ، دیوار آشپز خانه رفه هائی بدون در داشت و ظرفهای چینی بر تکیه گاههایی که روی رفه ها تعبیه شده بود بصورت سرپا گذاشته بودند ، و سایر ظرفهای مجلسی در بوفه کمدی شکل شیشه دار از  ناهارخوری قابل رویت بودند ، بر روی میزهای فلزی درب دار پوشیده از لعاب سفید ، کتری برقی و تستر نان و قوطی ادویه جات قرار داشت  و    ظرف روی و قابلمه ها را داخل آن جا داده بودیم،  گاز اجاق پخت و پز زمخت انگلیسی از پالایشگاه تامین میشد ، موکت موجود در کف تمامی اتاقهای منزل و همچنین سایر لوازم مثل پنکه جی ای سی و کولرهای گازی گیبسون و مبلمان و میزها و کابینتها که به آن فرنیچر میگفتند ، از طرف اداره مستغلات شرکت تامین شده بودند ، 
البته قالی های دست بافت و خوش نقش که با گلها زیبایشان به خانه روح و نما میدادند جزو لوازم شخصی خانواده بودند ، نمای پنجره عریض آشپزخانه همانند پذیرایی رو به چمنزار حیاط اصلی بود و بجز درب فلزی آشپزخانه به حیاط  ، درب سبک چوبی توری داری نیز وجود داشت که  از ورود پشه جلوگیری میکرد ، با خروج از درب ،  سمت راست حوضچه کوچکی سیمانی همراه با شیر آب و شیلنگ برای آبیاری دیده میشد ، و در سمت چپ ساختمان بای روم قرار می‌گرفت . بعلت نداشتن خدمتکار از یکی از اتاقهای بوی روم  بجای انباری برای سوغاتی مربا و ترشیجات و خشک بار استفاده میکردیم ، ساختمان بای روم کامل بود و حیاط و حمام و توالت و پنکه و کولر نیز داشت .
فصل برداشت میوه خرما که فرا می‌رسید ،  بابا عبود که باغبان شرکت  و مسئول آبیاری و کوتاه کردن چمن با ماشین چمن زن و رسیدگی به گل‌های باغچه های چند منزل بود ، از نخل‌های نژاد بریحی حیاط ما و همسایگان بالا می‌رفت و  سهمی از خارک یا رطب با توجه به تعداد نخلی که هر کس داشت به آنها و ما و ننه جاسم میداد ، اگر همت بابا عبود نبود ، شاید هیچ کارمندی بدنبال باروری نخل ماده با نر و هرس درخت و یا چیدن میوه آن بخاطر بالا بودن و سختی دسترسی به آن نمی افتاد .
در فاصله بین شمشادهای حیاط منزلمان با همسایگان ، کوچه های باریک آدم رویی بود که مسیر فاضلاب زیرزمینی بود و باغبانها از آن برای دسترسی به حیاط منازل با درهای فنسی کوچک برای شکل دادن به شمشادها که نقش دیوار حیاط را داشتند توسط قیچی های بزرگ دسته چوبی و یا اره استفاده میکردند .
شرکت نفت با درآمد هنگفتی که داشت برای ایجاد انگیزه مزایا و امکانات خوبی به کارکنان خود میداد، وقتی که زن و  شوهر هر دو شرکتی باشند، مزایای بیشتری شامل حالش میشد،  ایام عید به کارمندان آجیل و شربت و شیرینی میدادند و شامل کارگران نیز میشد و   شکر و روغن و برنج و آرد و حبوبات تحت عنوان رشن ، از فروشگاه کارگری ماهیانه سهمیه داشتند  لامپ وکیسه زباله ، پنج دستگاه کولر گازی در منزلمان نصب بود و اواخر اسفند تا اردبیهشت ماموران مستغلات  برای تعمیر و سرویس آنها به صورت رایگان می آمدند و کولرها را می‌بردند و پس از تمیز نمودن اگر نیاز بود رفع اشکال میکردند، سپس آنها  را سر جایشان میگذاشتند، در چنین مواقعی ننه جاسم شربت انبه خنکی آماده میکرد و به باباعبود میداد که به کارگران بدهد، شبهای آخر هفته در باشگاه شرکت رستوران غذا خوری پا بر جا بود، و بیشتر مواقع با مبلغ کم و در واقع نیمه مجانی شام میخوردیم، استور یا همان فروشگاه شرکت نفت پر بود ازهر نوع موادغذایی از قبیل  شکلاتهای خارجی و کمپوت و بیسکوتهای خوشمزه و بستنی و اغذیه های خارجی که هر وقت مادرم میگفت برویم فروشگاه سریع لباس مرتبی ننه جاسم تنم میکرد و شاد وخندان سوار ماشین میشدم و از اینکه هرچه میخواستم بردارم و در سبد چرخدار فلزی بگذارم خوشحال میشدم، 
ساختمان فروشگاه مدرن و مرتب و شیک بود و  گلهای متنوع در حیاطش روح انسان را جلا  و بوی معطر آنها مشام را نوازش میداد در فروشگاه اجناس در قفسه ها با نظم و ترتیب خاصی چیده شده بود کارگران نیز همگی لباسهای فرم به تن داشتند و بطور مودبانه و خوبی مشتریان را راهنمایی میکردند، مادرم گاری چرخدار را پر ازمواد غذایی میکرد، و من  گاری را کشان کشان به جلو میبردم، مامان  با لباس  برازنده و  موهای رنگ کرده و دامن کوتاه و کفشهای پاشه بلند که با لباسش ست شده بود، به زیبایش  افزوده می شد، به صندوقدار استور کاغذهایی بعنوان بن یا کوپن میدادیم، ماما آنقدر خرید میکرد، که اضافات خریدها را گاهی بعنوان سوغاتی به خانواده اش میداد، با بردن گاری تا محل پارکینگ فروشگاه کلیه خریدهایمان را در صندوق  ماشین جا میدادیم، به خیابان نزدیک منزل که میرسیدیم، مادر بلافاصله فرمان ماشین را به کوچه مان میچرخاند ، آنجا هر دو طرفش پوشیده از درختچه های شمشاد بود ، بابا عبود باغبانمان که اغلب درب منزل ما برای استراحت جا خوش کرده بود تا ماشین را میدید،  کرکره آهنی گاراژ را بالا میکشید، و مادر ماشین فولکس را با دنده عقب داخل آن متوقف میکرد، سمت چپ حیاط جلویی ساختمان نیز باغچه ای قرار داشت، بین باغچه و گاراژ راهرویی بود که با موزائیک فرش شده بود ، باغبانمان در کرتهای دور از دسترس سبزی برای استفاده ما و خودش نیز کاشته بود، بابا عبود که با همراهی مادرم وسایل خرید شده را از ماشین خالی میکرد، من از فرصت استفاده کرده و  زنگ در خانه را بصدا در می آوردم، ننه جاسم با باز کردن در حصاری و دیدنم با لهجه زیبایش مرا صدا میزد و میگفت : عزیزم آمدی، او  کلیه خریدها را یکجا از مامان یا بابا عبود تحویل میگرفت و  همه وسایل را در کابینتها جاسازی میکرد، ننه جاسم در جاسازی کردن وسایل استاد بود، در این خریدها سهم باباعبود و ننه جاسم یا یک بسته شکلات و بیسکوئیت و یا نان مخصوص تست و یا چای  و یا یک کارتون قند در نظر گرفته میشد ،
رسیدگی به باغچه های گل و آبیاری و کوتاه کردن چمن حیاط را بابا عبود که مردی قد کوتاه و بر اثر کار در آفتاب سبزه رو بود انجام میداد ، اگر جایی از زمین کچل و عاری از سبزه میشد و چمنهاشو بخاطر راه رفتن ما از دست میداد ، بابا عبود از چمنهای اضافه بغل شمشادها تکه ای میکند و در آن محل میکاشت و آنقدر آبش میداد تا چمن اونجا رشد کند، و با خیساندن زمین اجازه نمیداد که  از آن قسمت تا ترمیم و یکدست شدن کامل چمنها رد شویم،   زمستان در کرتهای جلو ساختمان بجز سبزی خوردن بامیه و فلفل نیز می‌کاشت ، گل‌های محمدی و رز را در کنار  راهرو  که از در حیاط تا نزدیکیهای در ورودی ساختمان میرسد، کاشته بود، و نزدیک در ورودی منزل نیز یک درختچه گل یاس سفید که شبها خیلی خوش بو بود، و عطرش فضا و روح را نوازش  میداد وجود داشت و برای اینکه شاخه هایش خم نشود، آنرا  به میله ای طاقدار فلزی تکیه داده بود، در ایام زمستان تا فصل بهار این گلها  سرحال و زنده وشاداب بودند اما در تابستان بر اثر گرما و شرجی نفس گیر با اینکه دور بعضی از بوته گلها گونی خیس کرده میپیچاند ، باز امکان خشک شدن داشتند ، درخت کنار و نخلهایمان طاقت گرما را داشتند و در صورت آبیاری شدن خشک و پژمرده نمی‌شدند .
همسایگان محیط زندگی ما ارمنی و یا از ملیت‌های مختلف مثل  پاکستانی یا هندی و انگلیسی و یا آمریکائی بودند . 
زنهای خارجی با دامن و پیراهن های رنگ روشن با دوچرخه ای که جلویش یک سبد قرار داشت برای خرید به بازار تره بار و یا به فروشگاه شرکت    میرفتند ،  همسایه سمت راست منزل ما خانواده ایی با چشمان آبی و موهای بور و انگلیسی بودند، در خیابان روبروی منزلمان  خانواده ایی ارمنی سکنی داشتند  که از کوچک و بزرگ خیلی مقرراتی و مرتب و تمیز و  منضبط بودند ، همسایه آنها دکتر جراح پاکستانی بود که در بیمارستان شرکت نفت کار میکرد و دختری همسن و سالم داشتند که اسمش بی نظیر بود و اردو زبان بودند و فارسی را با لهجه کمتری نسبت به خانواده انگلیسی حرف می‌زدند ، از نظر مراوده ، مادرم بیشتر با آنها چون مسلمان بودند ارتباط داشت ، ما بچه ها پس از فرا رسیدن غروب و خنک شدن هوا در فصول گرم و یا معتدل ، برای دور هم بودن و انجام بازی در کوچه بن بست خودمان و یا بن بست منزل های روبرو و یا حیاط خانه ما که چمن کاری مرتب تری داشت ، وقت خود را با شادی می‌گذرانیم . 
هرگز نمیتوانم وصف آن حالی را که با پای برهنه بر روی چمنها بازی میکردیم را بیان نمایم ،   شنوائی و بینائی و حس ذائقه و لامسه و سایر احساسات بشری که هنوز در پرتو عقلانیت کج مسیر، راه خود را در کودکی 
مستقیم میپیمایند ، لذتهای بخشش شده از خداوند را بطور محسوسی بنمایش میگذارند و وجودمان را لبریز از خوشیهای در دسترس و در حال مینمودند .    
ادوارد یک سال کوچکتر از خواهرش امیلی بود ، پدر آنها مردی نیمه مسن و مهندس تعمیرات در واحد کت کراکر بود او از جمله انگلیسیهای کارکشته ای بود که پس از ملی شدن صنعت نفت ، با علاقمندی برای زندگی در آبادان کماکان در پالایشگاه مانده و کار میکرد ، آن آقا بعلت تجرد طولانی ، همانند مردانی بود که به مصداق با شغل خود ازدواج کرده اند ، مهارتهای فنی عالی داشت که حاصل تجربه طولانی مدتش در واحد بنزین سازی بود .   
امیلی سه سال از من بزرگتر و مثل مادر و برادرش ، زبان فارسی را از پدرش یاد گرفته بود . دخترهای همسایه ارمنی ما دو قلو و اسمشان آلنوش و آنوش بود ، پدرشان رئیس باشگاههای متعدد نفت بود ، دو قلو ها همسن بی نظیر و من بودند ، بی نظیر در منزل مثل مامانش لباسهای سنتی پاکستانی میپوشید ، و لباسهایشان را معمولا مادر بزرگشان با پست می‌فرستاد و یا هنگامیکه پدرش مرخصی می‌گرفت و برای دیدن خانواده خود و همسرش به پاکستان می‌رفتند ، همراه با سایر سوغاتی ها خرید کرده و می آوردند .  
مهر ماه که از راه رسید مامانم برای روز چهارشنبه مرخصی گرفت و با فولوکس واگنی که داشتیم مرا با بی نظیر و مادرش برای ثبت نام به مهد کودک برد ، در حیاط آنجا ، آلنوش و آنوش نیز  که با مادرشان آمده بودند ، در محوطه مهد کودک در زیر درخت پر سایه عرعر ، روی نیمکتی نشسته بودند ، از اینکه بهمراه سه تا از دوستانم به مهد کودک میرفتم خیلی خوشحال بودم . نوع لباسی فرمی را که باید میپوشیدیم و محل ایستگاه اتوبوس و ساعت حرکت و برگشت آنرا روی برگه ایی تایپی ، به والدینمان دادند . قبلا اتوبوسهای شرکتی سبز لیلاند که سرویس بچه های مدرسه ای بودند را دیده بودم و بزودی میتوانستم همراه سایرین سوار اتوبوس شوم و از لذت سفر دست جمعی کوتاه ، سرمست گردم . مادرانمان که محیط مناسبی برای تبادل اخبار زنانه  پیدا کرده بودند ، ما را بسمت حیاط مهد هدایت کردند ، هوای خنک صبحگاهی مهرماه از تیزی آفتاب بر بدن میکاست و ما دختران بدنبال انبوهی از سنجاقکهایی  که وز وز کنان بر بوته گلها و یا چمن مینشستند ، برای گرفتن آنها در حیاط مهد با دویدن و کپ کردن دستانمان تلاش میکردیم ؛ چشمان درشت آنها که بما مینگریستند و بازتاب نور خورشید بر بالهای نازکشان ، رنگین کمانی زیبا از نور ایجاد میکرد ، تعدادی از کبوترهای چاقالو چاهی که بر روی شاخه های درختان بیعار حاشیه حیاط مهد نشسته بودند  با پرش و پرواز در نزدیکی زمین و با شیرجه زدنهای پیاپی ، مشغول شکار سنجاقکها بودند ،
و ما را وادار به تغییر رفتار و دفاع از آنها نمودند ، بهمین جهت با تکان دادن دست و هیاهو ، قصد فراری دادن کبوترهایی را داشتیم که برای ادامه شکارشان به سر و صدای ما اهمیتی نمیدادند ، دقایقی بعد با آمدن مادرنمان و اعلام رفتن ، از این رویای در جنگل پر وسعت خیالیمان که فاقد انتهای زمانی بود ، بیدار و خارج شده و بقصد رفتن به بازار و تهیه پارچه‌ و تحویل به خیاط خانه ایی برای اندازه گیری و دوختن لباسهای فرم ، به سمت خیابان امیری رفتیم .  در راه نیز ، همراه با بی نظیر از شیشه پهلو و یا عقب با زبان اشاره یا شکلک ، با آلنوش و آنوش حرفهای بی زبانی میزدیم ، 
و یا با دیدن آدمهایی از جنسیت غیر  خودمان در مسیر ، ناخوداگاه ، میپنداشتیم ، یکی از آنها هستیم ، مثلا آن زنی که سینی بزرگ پنیر محلی بر سر داشت و بسمت  بازار میرفت ، خوشی او را بهنگام فروش و دریافت پول میدیدیم و از بی طاقتی و درد گردنش مطلع نبوده و دوست داشتیم جای او بودیم ، رویاهای کودکان بخاطر نداشتن نگرش از مخاطرات آینده ، در فعل هست و بهمین علت شیرین و باعث خنده های بیدلیل معصومانه آنها میشود .
بعد از تهیه پارچه برای پیراهن و دامن و رفتن به خیاط خانه ، از همسایه ارمنی جدا شدیم و به یک کافه بستنی فروشی رفتیم تا گرمای تنمان را با خوردن بستنی و فالوده و آب خنک کم کنیم ، مامان بی نظیر  پول میز را حساب کرد ، سپس برای خرید ماهی تازه به بازاری که در مسیر خرمشهر بود رفتیم ، در آنجا بوی مشمئز کننده ماهی و دریا ، به مشاممان خورد و همراه با بی نظیر از اینکه ما را به بازار ماهی فروشان برده بودند ، شروع به غرولند و نق زدن کردیم . 
 ماهیهای صبور و شوریده و سنگسر و زبیدی و بیاح و شانک و سرخو و پله و چنگو و زبون و هشت پا همراه با میگو و همینطور خرچنگ و صدف برای خارجیها ، روی میزهای پلیتی در میان یخهای خورد شده قرار داشتند و کف راهروی بازار ، جوی کوچکی مملو از آب یخها شده بود ، مادرانمان پس از خرید ماهی صبور و شوریده  ، از مغازه پاساژ مجاور که بوی خوش سبزی ریحان و لوبیا سبز عربی و عطاری در آن پیچیده بود ، سبزی ماهی و  تمر هندی برای درست کردن قلیه ماهی خریدند ، وقتی خواستند از مردی که تنومند و قد بلند بود و لباسش دشداشه سفید و چفیه تیره رنگی  بر سر داشت  ، رطب خوش طعم بریحی بخرند ، با دیدن سبیلهای بزرگ آن مرد جا خورده و ترسیده و به دامن مادرانمان چسبیدیم ، آن آقا که متوجه ترس ما شده بود ، مخفیانه چشمهایش را غلوچ میکرد و بر وحشت ما می افزود ، بی نظیر و من فکر میکردیم ، اگر از مادرانمان جدا شویم ، آن مرد ما را نجویده قورت داده و میخورد ، بهمین علت تا پایان خرید رطب از او ، زیر چشمی نگاهش میکردیم ، لوازم خرید شده را در صندوق ماشین گذاشته و بخاطر گرما بلفور و با سرعت بسمت منزل حرکت کردیم . لپهای ما دختران بر اثر شرجی و گرما سرخ شده و گل انداخته بود ،  در راه علاوه بر شیشه های جانبی ، شیشه های لکچی جلو نیز برای جریان باد و خنک شدنمان باز کرده بودند . بسمت کوچه و پارکینگ که پیچیدیم ، بابا عبود که زیر سایه درخت بیعار نشسته بود و داشت چرت میزد پا شد و در کرکره ایی گاراژ را بالا کشید و مامان قبل از داخل بردن ماشین ، اثاثیه خانم دکتر و  خودمان را از صندوق جلو بیرون آورد ، من نیز بسمت در رفته و شاسی زنگ را برای با خبر کردن ننه جاسم فشردم ، مامان قبل از خداحافظی به خانم دکتر گفت : برای پختن ماهی تنوری  ، برای ظهر پنجشنبه ،  بعدا با شما هماهنگ میکنم ، فعلا شکم ماهیهای صبورتان را پاک کنید ،  چون ننه جاسم بهتر از ما ، ماهی تنوری با حشو درست میکنه ، و پختن آنها را به ما واگذار کنید . 
ننه جاسم در را که باز کرد، وقتی وارد منزل شدیم بوی مرغ و سیب زمینی سرخکرده همراه با پلو و کشمش در اتاقها پیچیده بود ، 
 ننه جاسم گفت ماهی ها صبور را بعد از ظهر قبل از رفتن به منزلم تمیز میکنم، سپس نهار ما را روی میز کشید، و نهار بابا عبود را با یک لیوان شربت ویمتو در سینی گذاشته و برای او برد . ننه جاسم  سینی غذایش را به اتاق خالی کولردار  بایرم برد ، تا پس از پایان کارهایش و چرت بعد از ظهر ، به منزلش برگردد ، هنگامیکه پدر و یا مادرم بعللی در میانه و یا آخر هفته در منزل بودند ، و به وجودش نیاز داشتند ، ناهار درست میکرد و سپس برای استراحت به بایروم میرفت ، در غیر اینصورت در پذیرائی میخوابید و یک چشمش بسته و با چشم باز دیگرش من را میپائید که با شیطنتهایم دچار دردسری نشوم .
 بجز حقوق خوبی که نسبت به دیگران که در منازل کارمندان کار میکردند ‌به او میدادند ، مادرم موقع رفتن ننه جاسم به منزلش ، هرگز  نمیگذاشت دست خالی برود و کمی میوه فصل یا برنج و یا پودر رختشویی و یا روغن و یا حبوبات و یا سوغاتیهایی که خانواده اش از شیراز و یا خانواده پدرم از کرمانشاه برایش میفرستادند به او میداد.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

ویلون - قسمت دوم

پست توسط جعفر طاهري »

ویلون - قسمت دوم 
پس از آمدن پدر و مادرم از سر کار ، اگر برنامه خاصی برای بیرون رفتن نداشتیم و یا هوا مساعد بازی در خارج از منزل نبود ، مادرم به خانم دکتر زنگ میزد تا اجازه دهد بی نظیر و یا اینکه من نزد همدیگر برای بازی در اتاق و یا دیدن کارتون از تلویزیون برویم ، در اینجور مواقع عروسکهایمان را برای خاله بازی می آوردیم ، بی نظیر هنگام آمدن نزد ما ، لباس سنتی نمیپوشید و با یک شورتک و یا شلوار جین پاچه تنگ و کوتاه و بلوز رنگ شاد قرمز و یا نارنجی و یا سبز فسفری بدون آستین می آمد و مادرش با سلیقه خاصی با چند گیره مو که روی آن نقشهای حیوانات یا میوه های مختلف داشت ، به موهای بلندش بطور ماهرانه مانند یک آرایشگر شکل زیبایی به آن میداد . موهای من نیز تقریبا بلند بودند و ننه جاسم آنها را دم اسبی و یا گیس بافت ریز میکرد و با همان نوع گیره موهای مد روز ،  و یا با مهره هایی رنگین و زیبا که شبیه به تسبیح بودند در انتهای موهایم میزد و شکل جالبی به آن میداد ، بطوریکه گاهی سرم را به چپ و راست تکان میدادم و از شنیدن برخورد مهره های رنگین خوشحالی بی حد و حصری نصیبم میشد .
پنجشنبه ننه جاسم حدود یازده صبح با یک گونی کوچک ذغال چوب آمد . در آشپزخانه مادرم زحمت درست کردن چلو سفید را عهده دار بود و ننه جاسم نیز دست بکار درست کردن حشو با سبزی ماهی و تمر هندی و زردچوبه و سیر و فلفل ،  برای گذاشتن لای ماهیهای صبور بود ، پدر نیز در حیاط با ریختن ذغال منتظر دستور  روشن کردن تنور بود ، با تماس تلفنی مادرم ، مادر بی نظیر دو عدد ماهیهای خود را آورد ، تعداد ماهیهای ما پنج تا بود و سه تای آن سهم ننه جاسم بود که قرار بود  همراه با چلو به منزلش برای ناهار خود و بچه هایش ببرد . بخاطر چرب بودن ماهی صبور ، شربت آبلیمو در تنگ شیشه ایی آماده و در یخچال گذاشته بودند تا سرد شود . پس از پخت ماهیها ، پدرم که میدانست بمحض خوردن ناهار ، گیج خواب خواهد شد به اسپکتور گاراژ شرکت زنگ زد تا ننه جاسم را بمنزلش برساند .
بعد از گذشت چند روز خیاط به محل کار مادرم تماس تلفنی گرفت که به اتفاق همسایگان خود بیائید ، چون لباسهای بچه ها دوخته شده و آماده اند، 
مامان نیز مادر بی نظیر و آلنوش و آنوش را با خبر کرد و مرخصی ساعتی گرفت و قبل از ظهر با ماشین جادار و بزرگ همسایه ارمنی همراه با بی نظیر و مادرش برای گرفتن لباسها رفتیم ، بلوزهای یقه بیضی آستین دار سفید با توری دور گردن همراه با دامن مشکی چین پلیسه ریز که در رویه و بالای دامن با روبان سفید نواری شبیه به کمربند دوخته شده بود و بجز زیپ ، برای به تن ماندن حلقه قفلی نیز داشت . پس از  پرو کردن ، بعلت بی نقص بودن لباسها آنها را تحویل گرفتیم و مستقیم به خیابان امیری برای خرید کفش مشکی ورنی و جوراب سفید رفتیم . جورابهای مناسب از یک محل بسرعت و براحتی تهیه شدند ، سپس بدنبال خرید کفش رفتیم ،  ما دخترها در پاساژها دست هم را گرفته و لی لی کنان مثل فنر از زمین میپریدیم و گاهی می ایستادیم و سرگرم دیدن عجایب پشت ویترین بعضی از مغازه ها میشدیم و مدام  بخاطر این جا ماندنها و همگام نبودن با مادران ، کاری میکردیم که آنها سر خود را برگردانده و به عقب نگاه کنند و یا بایستند و ما را تشویق به تند آمدن نمایند ، در مغازه های کفش فروشی ، با نشستن بر روی چهارپایه ها بمنظور به پا کردن کفش و پیدا کردن سایز مناسب ،  با نگاه کردن خود و دوستانمان در آیینه های قدی ، زبان یا شکلک در آورده و میخندیدیم و مادرانمان را از دست بی قراریها و شیطنتهای بی پایانمان ،  رنجور مینمودیم ، برای ما زندگی در حال بود و آینده و گذشت زمان و از دست دادن فرصت و چیزهای مهم دیگر ، برایمان همچون بزرگسالان مفهومی نداشت ، چون ذهنمان نمیتوانست آنرا بشکل یک رویا سازی پایدار و بلند مدت بسازد و برای والدین که با کار در بیرون و منزل توام با سایر حواشی ، مسئولیت نگهداری از ما را نیز داشتند ، عقل کج راه آنها ، بخاطر سبک زندگی مدرن ، اجازه بیهوده گذشتن ظاهری وقت را ، که گاهی در واقع همان بیهودگی ، بسیار ارزشمند تر از انجام کار هدفمند نیز میباشد را نمیداد ، ما میتوانستیم بجز تغییر رنگ با جابجا شدنمان ، حتی پرزهای روی بال پروانه ها را ببینیم و آنها شاید فقط فرصت دیدن شبح وار پروانه ها را داشتند و زمان برایشان مهمتر از خیره شدن به زیبایی های بینظیر خالق طبیعت بود .
با خرید کفش مشکی ورنی پاپیون دار برای من و بی نظیر و برای دو قلوها که نوع سگک دار فلزی که تصویر یک بالن چند رنگ را داشت و مادرشان پسندیده بود ، کارمان تمام شد و در هنگام خروج از بازار مادرم از یک فروشنده البسه ویترین دار ، برای ننه جاسم نیز یک عدد شیله خرید ، با رسیدن به منزل ، ننه جاسم تشکر کرد و شیله نو را بر سرش انداخت و وقتی بسته کفش و لباسهایم را به او نشان دادم ، خیلی ذوق کرد و دائم میگفت : یوما مبروک ، مبروک روشنا . انشاالله روشنا لباس عروسیت ببینم دختر گلم . 
شب قبل از رفتن به کودکستان ، زودتر از تایم معمول مرا به اتاق خواب فرستادند و فردا صبح تقریبا همزمان قبل از اینکه راننده بدنبال پدر و مادرم برای بردن آنها به اداره بیاید ، با آمدن اتوبوس لیلاند سبز رنگ مثل سایر دخترهای همسایه دست مادر را رها کرده و برای سوار شدن به سرویس ، شتابان به سمت آن رفتیم . در کودکستان دفترهای جلد مقوایی بزرگ نقاشی را که تصاویری از میوه و یا درختان را داشت همراه با قوطی فلزی مداد هفت رنگ به دستمان دادند و با رنگ کردن آنها و خواندن شعر و سرود ، اولین آموزشهای گروهی را برای اجتماعی شدن ، فرا گرفتیم . در ساعت برگشت  ، ننه جاسم مانند یک مادر بزرگ دوست داشتنی و مهربان در کنار خیابان منتظرم ایستاده بود و با رسیدن بداخل حیاط منزل ، کیف دستیم را بر روی چمنها پرت کرده و خود را در آغوش خوشبو و پر محبت او انداختم ، مادر ثانیم پس از فرستادنم به حمام و شستشویم و پوشاندن لباس راحتی بر تنم ، ناهار خوش بو و طعمی را در سینی کوچکی همراه با شربت پرتقال برایم آورد و از من خواست آنچه را که در کودکستان دیده ام و انجام  داده ام ، برایش بازگو کنم و هر گاه از شنیدن نکته ایی خوشحال میشد ، ماچ آبداری از لپم میگرفت و تشویقم میکرد که آنرا دوباره بگویم .
و با تلفظ کلمات اشتباهم از خنده ، ریسه میرفت و یبوی یبوی میگفت .
تابستان بود و بعد از امتحانات و قبول شدن در کلاس دوم دبستان ، بنا به پیشنهاد خانم همسایه انگلیسیمان ، مادرم مرا در موسسه ایی که آموزش سازهای موسیقی را به کودکان یاد میداد ، ثبت نام کرد ، امیلی سه تابستان پیاپی در آن محل ، نواختن با سازهای مختلف را فرا گرفته بود و برای تکمیل آموزش خود ، بار دیگر از فراغت رفتن به مدرسه ، برای یادگیری و نواختن با سازی جدید استفاده میکرد ، استنباط مادر امیلی این بود که نتهای موسیقی و صدای ساز ، از بی ریاترین اصواتی تشکیل میشوند که از کلمات رد و بدل شده بین انسانها ، برتر میباشند و ملجا و پناهگاهی هستند که در تنهایی و یا هنگامیکه خسته از جمله بندیهای زیبا ، ولی در واقع چرکین و اغوا کننده و دروغین هستیم ، نوای ساز ، آرامش و یا با تولید انرژی مثبت احساسی ، هیجانی پر از نشاط را بر ما غالب میگرداند که مسببی میشود تا فرد از غم و افسردگی فارغ شود و علت حرکت و امید به ادامه حیات و شاد بودنش را مهیا مینماید ، و بجز این میتواند در شرایط بحرانی کمبود کار ، بصورت آماتور ، شغل دومی برای کسب درآمد نیز گردد .
 آقای تندروان استاد ما بود ، خود ایشان آموزش موسیقی و سازهای کلاسیک زهی و بادی را ، در آلمان گذرانده و با آثار موسقیدانان برجسته ایی مثل باخ و بتهون و شوبرت و موتسارت و واگنر  و شوپن و چایکوفسکی و برامس و ...... آشنایی داشت ، برای آموزش ساز انتخابی ، بنا به نظر پدر ، ویلون و از نظر مادرم پیانو بود ، بلاخره دفاع استنباطی پدرم که میگفت نواختن و یاد گرفتن پیانو ، سخت تر از ویلون هست و در موسیقی ایرانی ، ساز ویلون جایگاه بیشتری نسبت به پیانو دارد ، بر اصرار مادرم چربید و قرار شد که بجای پیانیست شدنم ،  ویلونیست شوم و در آینده در صورت تمایل ، سازهای دیگری را ، بنا به جذبه صدا و علاقه به آنها یاد گرفته و بنوازم .
 انتخاب ساز ویلون بعدها برایم خوش آمدتر گردید ، چون نوای برآمده از حرکت آرشه بر سیمهای آن ، همراه با تغییر در طول سیم با انگشتانم ، در بعضی از آهنگها ، بسیار نزدیک به شعر آوازه خوان و گوئی همنوایی با شعر ، شبیه به اجرای هماهنگ دونفره و یا گروه دسته جمعی کر بود ، و ساز همان کلمات را بخوبی ترنم میکرد . آن موقع خوانندگان مطرح خاورمیانه نیز از ارکسترهایی استفاده میکردند که تکنوازی آنرا عود و یا گیتار و یا ساکسیفون و یا آکاردئون و یا ارگ و یا پیانو و یا قانون و نی عهده دار بودند ، اما صوت غالب ، ویلون و در جوار آن ، ویلونسل بود که با ضرب و ریتم تنبک آنرا تکمیل میکردند. 
آبادان خیلی بیشتر از شهرهای نفتی خوزستان ، مثل مسجد سلیمان و گچساران و آغاجاری و میانکوه و حتی بسیار بالاتر از کلان شهرهای غیر نفتی ، از دستاوردها و مظاهر تمدن غرب ، برخوردار بود ، علت نیز وجود استعمارگر پیر انگلستان بود ، انگلیسی ها آمده بودند که در بخش نفتخیز جنوبی ایران بمانند ، مثل ورود به قاره استرالیا و شبه قاره هند  ، ولذا دست به کار ساخت نیروگاه برق و لوله کشی گاز و آب و فاضلاب و تصفیه خانه پسماند آب و مهمانسرا و جاده و خیابان و جدولهای سیمانی برای گذر آبهای سطحی هنگام بارندگی و عمارت ابنیه روز و امور ساماندهی بروکراتیک کنترل شهروندی ، مشابه پلیس راهنمایی و شهرداری های فعلی بر اساس شهر سازی نوین ، مطابق با نیازهای تفریحی و فرهنگی اروپائی ، برای خود و سپس کارکنان نفت شده بودند ، به اینصورت بودن در یک کشور بیگانه برای آنها ، ناخشنودی کمتری داشت ، وجود اسکله کشتی و فرودگاه بین المللی و زمینهای وسیع برای بازی گلف و کریکت و اسب سواری و چوگان و نانوایی هایی که نان باقسان یا بزرگ برای برش و تست عرضه میکردند ، باشگاههایی که محل سرو قهوه و غذاهای سریع آماده شونده و  بازیهای بیلیارد و بولینگ و تنیس و استخر شنا و بار و سالنهای مسقف برای حضور جمعی همراه با خانواده هایشان ، و سینما و فروشگاههایی که عرضه کننده بروز فیلم و اغذیه ای بود که همانند لندن و پاریس در دسترسشان میگذاشت . البته گرچه در پرتو استعمار ،  تغییرات سنتی را برای آسایش خود و خانواده هایشان ایجاد میکردند ، اما از مواهب تمدن نوین ، کارگران و کارکنانی که در جوار آنها بودند ، بهره اندکی میبردند و تاثیر فرهنگی تمدن غالب نیز ، در نحوه برخورد و پوشاک و تغییر رفتار اجتماعی بر آنها بی اثر نبود . از بخش عظیم درآمد استحصال و پالایش و فروش نفت خام و یا محصولات جانبی نیز مبلغ کمی به دولت ایران پرداخت میشد . مردم آبادان برای کار در پالایشگاه و یا خدمات جنبی آن و یا کاسبی در بازار ، از شهرهای مختلف و با قومیتهای متفاوت آمده بودند ، و غریبه بودنشان باعث شده بود ، طایفه و عشیره گری را در درجه کمتری نسبت به شهروندی قرار بدهند که بنوعی نسبت به آن افتخاری شبیه به ملیت کهن و برجسته داشتند ، ولذا پوشش البسه آنها غیر سنتی و شباهت به انگلیسیها داشت و خوش پوش و شیک بودند و بناچار زبان محلی مثلا لری ، کردی ، شوشتری ، عربی ، مشهدی و شمالی، خود را کنار گذاشته و برای ارتباط با هم لهجه خاصی را که هم اینک به آبادانی معروف هست ، هنگام محاوره با غیر محلی های خودی ، بکار میبردند و  بعلت نبود اسم مترادف فارسی برای بعضی از لوازم و اشیا و یا موسسات  ، تعداد زیادی کلمه انگلیسی را برای رفع حوائج خود با تغییراتی برای سهولت در تلفظ استفاده میکردند ، عینک ریبون که نیاز خلبانها خصوصا هنگام پرواز بسمت جهت نور خورشید هست و شلوار کتانی جین و پیراهنهای منتیگل  یقه دار با الیاف پلاستیک که چروک نمیشدند و کفش کتانی ربن و یا چرمی کلارک و استفاده از کمربندهای چرمی شلوار،  بجای بند تنبان و .... آدمهای منظم و مرتبی را در شهر نشان میداد که در پیاده روهای یکدست و بدون پستی و بلندی و یا ایستگاههای اتوبوس و یا خیابانهای باریک بین منازل شرکتی  غرق در جنگلی مصنوعی از گل و بوته های شمشاد و درختان بیعار و نخل و یا مغازه ها در حال تردد بودند و یا برای خرید اجناس متنوع از ملوانان کویتی، به تماشای اتمام کار بسته شدن طناب کشتی ، در اسکله  آمده بودند  ، میان این جمعیت گردشگر در نواحی شهر ، خارجیهایی که مهندس و یا تکنیسین بودند وجود داشتند و بواسطه فرودگاه بین المللی به آبادان آمده و قرار بود برای راه اندازی کارخانه و یا تاسیساتی به سایر شهرها با ایر تاکسی که معمولا هواپیماهای کوچکی بودند و یا با خودرو  بروند . 
وجود دو رودخانه بزرگ و عمیق  آب شیرین ، بجز اینکه نخلستانهای پهناور که خرماهای خوش طعم و متنوع آن را غیر قابل مقایسه با سایر نخلستانهای دیگر جاها مینمود را آبیاری میکرد ، باعث تردد کشتی ها تا بندر خرمشهر و حتی رودخانه کارون اهواز میشد ، وجود دو رودخانه که به خلیج  میریختند ،  آبادان را شبه جزیره نموده بود و در مصب دو  رود ،  جذر و مد دریا ، آبزیانی را پرورش میداد که در پرتو آن ماهیگیران با کشتیهای بدنه چوبی لنج ، هر بار که به اسکله پهلو میگرفتند مقادیر زیادی ماهی را برای عرضه به بازار داشتند .
اگر قرار نبود در ایام تعطیل برای برد و یا باخت در بازی جمعی با ورقهای لتو و یا شنیدن آواز خوانندگان روز که اجرا بر روی سن باشگاه نفت داشتند برویم و یا برنامه رفتن به سینما تاج بخاطر دیدن فیلمهای رنگی خارجی را نداشتیم ،  با فولوکس برزیلی خودمان بطرف خرمشهر میرفتیم ، 
پنج شنبه و جمعه ،  لب شط خرمشهر ، جگرکی ها و سایر اغذیه و نوشیدنی فروشها ، در فضای سبز و مسطح و درختکاری شده کنار رودخانه ، بساط خود را با چیدن میز و صندلی و آماده کردن محل با آبپاشی بمنظور خنک کردن هوا برای مشتریان بر پا میکردند ، ممکن بود در اینجور مواقع ، خانواده همسایه انگلیسی و یا ارمنی و یا پاکستانی ما را همراهی کنند ، برای خوردن شام نزد عمو حسین که جگرکی معروفی بود میرفتیم، آنوقت فرصت داشتیم تا سفارش داده شده به عمو حسین آماده شود ما بچه ها در نزدیکی میز پدر و مادرمان بازی و ورجه ورجه کنیم ، و مردمی را که با قایق در شط گشتی میزدند،  و یا کشتی کوچک و لنج چوبی را که چراغهای عرشه اش روشن و بوق ممتد برای پرهیز از برخورد قایقرانان میزد را نگاه کرده و برایشان دست تکان دهیم ، آن هنگام با صدای بلند آواز و شعرهایی را که بلد بودیم دستجمعی میخواندیم .
مثل ما سایر مردم نیز  فوج فوج برای صرف نوشیدنی و شام به کناره رودخانه می آمدند، برای ما که بچه بودیم ، آن شبهای دلپذیر با محیط زیبای آن به نظر بخشی از بهشت بنظر میرسید، انعکاس لامپهای سفید و رنگی بر روی پایه های فلزی شبه فرانسوی شکیل مشکی و ردیف شده در کنار پیاده روی لب شط ، در چشممان بسان رنگین کمانی بود که بجای بعد از بارندگی در روز ، اینبار در شب خودنمائی میکرد و برای ما خاطراتی را میساختند که بخشی از‌ آن تا دوران کهنسالی ، پایدار و لذت بخش بودند و اگر یادآوری آنها تبسمی بر لب نمی آورد ، اما باعث سرخوشی درونی میگردید و احساس چه زیبا ، در این دنیا زندگی کردم ، برایم به ارمغان می آورد.
فصل پائیز که فرا رسید ، رفتنم به مدرسه و کلاس سوم آغاز شد  ، بعد از انجام دادن تکالیفم به نواختن ویلون میپرداختم،  و گاهی با رفتن به منزل امیلی ، او در نقش معلم موسیقی مرا راهنمائی میکرد و آهنگی را همنوا با ساز او میزدیم و مادرش که صدای زیبائی برای ژانر اپرایی داشت ، ترانه ایی لاتین از ماریا کالاس را در سبک سوپرانو  میخواند . به اینصورت عشقی که لازمه حرکت برای عروج و درک نوای برخواسته از ساز بود در درونم شکل گرفت و نتها را بدون نگاه بر برگه از بر مینواختم .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 399
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

بستنی

پست توسط جعفر طاهري »

"بستنی"
ده ساله بودم و در یکی از روستاهای خطه جنوب زندگی میکردیم.
چند تا گوسفند داشتیم و پدرم با چوپانی و کشاورزی بر روی یک قطعه باغ و زمین کوچک، نان آور عائله پر جمعیتش بود. 
تنگدستی باعث شده بود مادرم نیز برای سیر کردن شکم ده فرزندش با برگهای نخل، جارو و سبد و حصیر برای فروش به دیگران ببافد.  
مدرسه ام یک فرسنگ از منزلمان که در باغ کوچکمان بود فاصله داشت.
تصور کنید هر روز پسری لاغر، شش کیلومتر مسیر برای رفتن به مدرسه
را از میان مزارع و باغهای مردم میگذشت و اغلب تغذیه اش برای صبحانه، یک تکه نان و کمی خرما بود که در بین راه میخورد تا در کلاس ضعف نکند .
وزش بادهای داغ و هوای گرم در منطقه زندگیمان با گذشت یکماه از فصل بهار آغاز شده بود. 
درب حیاط مدرسه ما همیشه یک لنگه اش باز بود. 
این اواخر زنگ اول تفریح را که میزدند یک مرد افغانستانی با صندوق یخدان یونولیتی وارد حیاط میشد.
او انواع بستنی چوبی یخی و لیوانی و قیفی را به دانش آموزان در همان ده دقیقه میفروخت و میرفت.  
خیلی دوست داشتم که از بستنی هایش بخورم اما کم محلی مادرم برای گرفتن پول از پدر، باعث محرومیتم از لذت خوردن بستنی شده بود.
البته حالا میفهمم که او تقصیری نداشت و میبایست مقدار پولی که برای خرجی در دسترس شان داشتند، کنترل کنند. 
عاقبت با اصرار من و گرفتن قول از مادر، قرار شد برای صبح شنبه، پول بستنی را از پدر گرفته و تحویلم دهد.
شنبه آمد و رفت، سپس یکشنبه و دوشنبه نیز گذشتند و خبری از دادن پول  از طرف پدر نشد. 
سایر‌ بچه ها همچنان زنگ اول بستنی میخوردند و من نگاهشان میکردم و دلم غنج میرفت و آب میشد.
بلاخره روز سه شنبه، وقتی مادر صبحانه بین راهم که نان لول شده ایی بود که داخلش پنیر و خرما گذاشته بود را در کیفم میگذاشت، پول بستنی را در جیب شلوارم قرار داد.
آنروز انگار دنیا را به من داده بودند. 
بوته های خاردار مسیر و سنگلاخهای میان راه دراز مدرسه، همراه با پستی و بلندی تپه های خاکی کوتاه،  هیچکدام آزار رسان نبودند و باعث کاهش سرعت قدمهایم که با پول، در حال طی کردن راه یک فرسخی بودم نمیشدند. 
در حیاط توسط ناظم مدرسه آقای "محبوبی" به خط شده و با صف به کلاسها رفتیم.
برای زنگ اول ریاضی داشتیم، اصلا هوش و حواسم پی شنیدن صحبتها و درس معلم نبود و در عالم دیگری سیر میکردم.
همه ذهنم شده بود گوشی که منتظر شنیدن زنگ خوشنوای تفریح بود.
در رویایم اینگونه تصور میکردم که بستنی بدست، جلوی دوستانم رژه میروم و آنرا به نرمی لیس میزنم.
گاهی دستم را،  بر روی جیب شلوارم میکشیدم تا برجستگی وجود اسکناس را حس کنم.
از بخت بد روزگار، مادر که ناغافل پول را در جیبم گذاشت، 
بخاطر ذوقی که داشتم، دستشویی نرفته منزل را ترک کرده بودم.
مثانه ام از زیادی ادرار، تحت فشار و باعث اذیت شدنم شده بود.
ابتدا تصمیم گرفتم که از معلم اجازه بگیرم.
وقتی در ذهنم موضوع را تجزیه و تحلیل کردم، متوجه شدم احتمالا با مخالفت برای خروج از کلاس، آنهم در دقایق پایانی روبرو میشوم.
سپس موضوع شلوغی اطراف بستنی فروش که با بچه ها احاطه میشد را از نظر گذراندم.
چاره ایی جز گزینه تحمل فشار ادرار نداشتم، البته با شرط اینکه بلافاصله پس از زنگ، بسمت توالتها بدوم و بعد از راحت شدن، سراغ بستنی فروش بروم.
کلاس ما انتهای راهرو و نسبت به سایر کلاسها از توالت موجود در حیاط فاصله داشت.
وقتی به آنجا رسیدم هر پنج تا درب توالت توسط دانش آموزان زبل
اشغال شده و بسته بودند و علاوه بر آن، چند نفر نیز در صف انتظار بودند.
افغانستانی را دیدم که وارد حیاط شد و اطرافش مثل مور و ملخ بچه ها جمع شدند.
این پا و آن پا میکردم تا خودم را خیس نکنم.
آنهایی که قبل از من در صف بودند، بدون ترحم، معترضم میشدند و اجازه رفتن بدون نوبتم را به توالت نمیدادند.
با ورود به راهرو ، درب هر توالتی را میزدم از داخل داد میزدند که چه خبرته، صبر کن.
بلاخره قبل از چند نفر، تا یکی خارج شد، بدون رعایت نوبت پریدم داخل و کار خود را انجام دادم و دست نشسته بسوی بستنی فروش دویدم.
اطراف افغانستانی خلوت تر شده بود اما چون زور بچه های بزرگتر میچربید مجبور به اطاعت از آنها بودم.
دستم را برای بیرون آوردن اسکناس در جیبم فرو کرده و آستری جیب را بیرون کشیدم. پول را پیدا نکردم.
وحشتزده بدنبال پولم، سایر جیبهایم را گشتم و متوجه شدم نیست.
ناامیدی چون سرافکنده ام کرد، ناخوداگاه چشمانم زمین اطراف را کاوید، پول مچاله شده ام را،  که بر اثر هول کردن از جیبم افتاده بود، کنار پایم دیدم.
عاقبت بعنوان آخرین مشتری توانستم، بستنی نان قیفی که روکش کاغذی اطرافش داشت را بخرم.
بطرف سطل زباله رفتم و کلاهک کاغذی بالای بستنی را طوری به آرامی جدا کردم که ذره ایی از بستنی به آن نچسبد و کلاهک را در سطل انداختم.
تا خواستم اولین لیس را به بستنی ام بزنم، زنگ رفتن به کلاس شنیده شد.
بر بخت بدم لعنت،  ناظم مدرسه در فاصله دو قدمی ام بود.
با فریاد گفت: آهای "ناصر" چه میکنی؟  یالا بدو برو سر کلاست.
با عجله سریع یک گاز به بستنی زدم و آمدم که دومین گاز را بزنم، آقای "محبوبی" بستنی را از دستم قاپید و در سطل زباله انداخت.
نگاهی بر بستنی که سر پا، داخل سطل، میان سایر کاغذهای بستنی های خورده شده افتاده بود انداختم.
در دلم داشتم برای این اتفاق بد تاسف میخوردم.
بخاطر خیره شدن به سطل و تاخیر در دستور، ناظم یک پس گردنی حواله ام کرد. 
با اینکار "محبوبی"  انگار پتکی به سرم خورده باشد گیج و منگ و خیلی پکر و ناراحت شدم.
با وجود اینکه با حس خیلی بدی به کلاس رفتم، اما وقتی روی نیمکت نشستم، مزه خوب و فراموش نشدنی بستنی، هنوز زیر زبانم بود و آب دهانم را که طعم خوبی داشت قورت میدادم.
به معلم که داشت مهرداران و بی مهرگان علوم را درس میداد، گوش نمیدادم و کل حواسم پیش بستنی نخورده ام، در سطل زباله بود.
به خودم گفتم اشکالی ندارد، زنگ تفریح بعدی را که زدند، میروم و بستنی آب شده داخل نان و کاغذ، چون سرپا و نریخته است را بر میدارم و میخورم. 
زنگ تفریح که زده شد، جلدی بسوی سطل زباله رفتم.
سطل توسط مستخدم پر از کاغذ باطله و چوب بستنی های ریخته شده در حیاط شده بود.
با دیدن آشغالهای ریخته شده بر روی بستنی، که دیگر دیده نمیشد وا رفتم و چشمانم از اشک خیس شد. 
الان که این خاطره را برایتان میگویم، پسری سی پنج ساله هستم.
از نظر مالی متمکن و ثروتمندم، چندین هکتار باغ و زمین کشاورزی مرغوب دارم.
با وجودیکه بیشتر شهرهای بزرگ و کوچک ایران را گشته ام، اما هر کجا میروم، وقتی بستنی میخرم، هنوز بستنی به آن مزه را،  پیدا نکرده ام.
نمیدانم! شاید چون آنموقع بچه بودم، پرزهای چشایی زبانم قویتر بودند و حالا بخاطر سنم، طعم را به خوبی گذشته حس نمیکنم.
اما اینرا بدرستی میدانم هر نوع بستنی با کیفیتی را که بخورم، مزه آن یک گاز بستنی را هرگز نمیدهد.
حسرت نخوردن باقیمانده آن بستنی در سطل، در دلم ریشه زده و بیادگار مانده است.
فاطمه امیری کهنوج 
سال1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”