داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 387
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

وای فای

پست توسط جعفر طاهري »

"وای فای"
از عصر حالم زیاد خوب نبود، کمی شکم درد داشتم، شب که شد همسایه بالایی آپارتمان ما، با یک کاسه آش داغ آمد و در زد. << سلام خواهر، آش درس کردم این واسه شماست>> . تشکر  کرده و کاسه آش را به تنهایی خوردم. نیم ساعت بعد که طالبی کوچکی نوش جان کردم،
"یکهو شکمم گفت، خودت را بگیر و قار و قورش شروع شد" 
بناچار سریع که به دستشویی رفتم، آثار اسهال خودش را نشان داد.
چای غلیظی را دم نموده و یک لیوان میل کردم، اما دل و روده ام همچنان درد خفیفی داشت. 
قبل از به بستر رفتن برای خواب،  باز هم خود را به توالت رساندم. 
همسرم اردشیر از ابتدای شب تا نزدیکهای صبح در اینستاگرام گشت میزنه و مدام نیمه شب پا میشه و با سر و صدا میره یه چیزی از یخچال بر میداره و میخوره و وقتی هم‌ که بخواب میره، صدای نفس کشیدن یا خر و پفش اتاق را بلرزه در میاره؛ من هم تحمل سر و صداهایش را ندارم، بخاطر این موضوع محل خوابش را از خود جدا کرده ام. 
دخترم پرستو بعد از خوردن شام، در اتاقش روی تخت دراز کشیده و مشغول نگاه کردن به موبایلش بود.
نگاهی بساعت انداختم، حدود یک صبح را نشان میداد، به اتاقم برای خوابیدن رفتم، هنوز دراز نکشیده بودم، فورا برای اجابت مزاج بسوی توالت، بجای دویدن پریدم. برای بار دوم روی رختخواب دراز کشیدم، دل درد امانم نمیداد که بخواب بروم.
اجبارا مجدد پا شده و رفتم سرویس بهداشتی، بعد از برگشت، به اتاق همسرم رفته و گفتم:     <<میگم اردشیر میشنوی، دل درد و اسهال شدید دارم، او سرش توی موبایل و هدفون تو گوشش بود، نفهمید چه میگویم،  شونه شو تکون دادم، برگشت نگاهم کرد،  پرسیدم: شنیدی چه گفتم؟>>.
صدای <<هوم از اون در اومد>>، و بخاطر سستی بی محلی کرد.
بسوی اتاقم رفتم، دیگر نمیتوانستم دراز کشیده و بخوابم، بقصد توالت بیرون آمدم،  هنوز به آنجا نرسیده "شلوارم" را کثیف کردم. 
خلاصه تا ساعت سه و نیم صبح همچنان از اتاق خواب بسمت دستشویی  و بالعکس میرفتم و برمیگشتم. 
یکبار دیگر که از سرویس بسمت یخچال رفتم، حس کردم که جلوی چشمهایم سیاهی میرود. بلافاصله یک لیوان آب با کمی ماست و نمک با قاشق همزده و مخلوط دوغ شوری درست کرده و آن را سرکشیدم.
 به رختخواب که رفتم وقتی دراز کشیدم، احساس کردم که بشدت سست و  بیحالم ، دوبار اردشیر را صدا زدم، میدانستم، هدفون در گوشش هست و صدایم را نمیشنود، به اطرافم نگاهی کردم متوجه شدم، که وای فای اینترنت بالای سرم است، فکر "بکری" بسرم زد، کمی خودم را بالا آورده و دوشاخه "وای فای" را کشیدم.
 چند لحظه ای نگذشت، که اردشیر و پشت سرش پرستو وارد اتاقم شدند، اردشیر گفت:<<میگما اینترنت قطعه>> رو به آنان کردم و گفتم:<<حالم بده اسهال سست و بی جونم کرده، وای فای را عمدا از برق در آوردوم تا یکیتون بیاد مرا به درمونگاه برسونه>>
فورا شرایط بد مرا که دیدند، با ماشین به درمانگاه رفتیم، دکتر بعد از معاینه وضع حالم را سنجید، چند قرص و یک سرم نمکی برایم نوشت و تاکید کرد << منزل که رفتی آب و مایعات زیاد بخور >> 
پرستو با ماشین  بخانه برگشته بود، در اورژانس بستری شدم، صبح که مرخصم کردند، اردشیر دستم را گرفت، و از تخت پائینم آورد و  گفت:<<انگاری حالت بهتره، الان که میریم خونه، پرستو سوپ برات درست میکنه >> زنگ که زدیم، پرستو ما را به منزل برد. 
فردا کاملا حالم  بهتر شد.
امروز که این را مینویسم، پرستو بخانه بخت خودش رفته و اردشیر را دیگر در کنار خود ندارم. بیاد همسرم که افتادم، این خاطره را نوشتم. 
پایان
فاطمه امیری کهنوج 
سال 1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 387
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

غیبت

پست توسط جعفر طاهري »

"غیبت "
​​​شوهرم در پالایشگاه آبادان کار میکرد.  سامان و ساغر را داشتیم، که از طرف شرکت نفت، خانه سازمانی بما واگذار شد. 
از تبریز همراه اثاثیه و فرزندانم رهسپار آبادان شدیم، خانه ای که شرکت بما داد، با آجر های زرد قدیمی با دو حیاط ساخته شده بود. 
حیاط خلوت دورش دیوار بود. از حیاط ورودی بمنزل که با فنس و بوته های شمشاد اطرافش پوشیده شده بود، برای رفت و آمد استفاده میکردیم. همسایگانمان بیشتر لر و عرب زبانهای خونگرم و مهربان بودند، آرام آرام با خانواده نصاری دوست شدیم، خانم نصاری عرب و اهل جزیره مینو بود، شوهرش علاوه بر کار در شرکت، در بازار اجناس ته لنجی از قبیل صابون و شامپوهای خارجی، تیغ و لباس زیر مردانه و غیره را در مغازه کوچکی که در خیابان امیری داشت بر روی تخت مقابل دکانش بساط میکرد و میفروخت. آبادانیها مردمانی خوش مشرب و مهمان نواز هستند، من تازه به جنوب نقل و مکان کرده بودم، دوست و آشنای چندانی نداشتم، با مامان مهدی همسر آقای نصاری، زود مراوده و رفاقت را برقرار کردم، اغلب اوقات جهت خرید مایحتاج منزل، برای تهیه گوشت و ماهی با هم به بازار میرفتیم، تا یادم نرفته برایتان بگویم، شناختی از ماهی های جنوب نداشتم و طرز درست کردن آنها را نیز بلد نبودم، ماهیهایی مانند زبیدی، صبور، بنی، بیاح، سنگسر، شانک، و غیره خریداری میکردیم، بعضی از انواع خاص را در تنور مامان مهدی با زدن "حشو" که  سبزی ماهی بود و شامل گشنیز و کمی شنبلیله، همراه با چاشنی درست شده از تمر هندی، سیر و پیاز، نمک و فلفل و ادویه در شکم ماهی میگذاشتیم بصورت کبابی میپختیم.  تابستانها هوا گرم و غالب اوقات شرجی و نم و رطوبت در آنجا بالا بود. 
بهمین علت همراه بچه ها به زادگاهم نزد خانواده خود و همسرم میرفتم، و خلیل نیز چند روز قبل از برگرداندن ما به آبادان، در تبریز به ما می پیوست. گاهی که به مامان مهدی زنگ میزدم، میگفت: <<ولک جات خالی، تو این گرمای خرما پزون، برا خومون، ماهی حشوئی تو تنور درس کردم با بصل(پیاز) خوردیم >>  دو سالی میگذشت که در آبادان بودیم، امام زاده ای بنام سید عباس در شهر بود و  در تمام ایام، درب آن بر روی زوار باز بود، البته روزهای پنج شنبه برای گرفتن حاجات شلوغتر میشد و مردم نذر و نذورات خود را به آنجا میبردند و شمع روشن میکردند، صدقه میدادند و در صندوق امام زاده جهت باز سازی مقبره، مبلغی برای کمک می انداختند. 
من خیلی دلم میخواست، از نزدیک این امام زاده را ببینم، روز دوشنبه بود، از خلیل خواهش کردم<<خلیل جون مرا بعد از رفتن بچه ها به مدرسه، ببر سید عباس >> .
ساعت دو بعد ازظهر که شد، بهمراه خلیل سوار ماشین شدیم و بعد از گذشتن از کوچه و پس کوچه های شرکتی،  به خیابانی رسیدیم که دو طرفش مملو از مغازه های متفاوت بود، پنجره ماشین را پایین کشیده بودم و بیرون را تماشا میکردم. 
مغازه ها با توجه به صنف شان، اجناس زیادی را در طبقات قفسه ها چیده بودند، یکی پوشاک و مغازه دیگری صندل ، کناریش دشداشه که لباس یک تکه عربی مردانه بود و دکه های کنار خیابان شربتهای خارجی و چای و همچنین بقیه مغازه ها پر بودند از وسایل و لوازم خانگی خارجی که از آن طرف آب از کویت آورده بودند. 
به فلکه ای رسیدیم، خلیل میدان را دور زد، اولین مغازه ای که نزدیک مقبره سید عباس بود، پارچه و علمهای رنگ سیاه و قرمز که روی آنها ، نام خدا، لااله الا الله و محمد رسول الله (ص) و یا با گلدوزی شمشیر امام علی(ع) و غیره حک و نوشته شده بود و همچنین مهر نماز و تسبیح، پارچه سبز و گلاب،  شمع و قاب هایی که مزین به آیات قرآنی بودند در معرض دید، مشتریهایش قرار داشت. 
از درب امام زاده رد شدیم خلیل ماشین را کناری پارک کرد، به طرف ورودی سید عباس پیاده برگشتیم، تعدادی دستفروش، اغذیه هایی مانند فلافل و سمبوسه، پاکوره و پشمک و پسرکی بادکنک با یونیلتی پر از یخمک در کنارش داشت که در حال کاسبی بودند. زن عربی با شیله و لباس محلی میگفت: « یما(مادر) بیاید اینجا خرما و ارده بخرید».
روی چهار پایه چوبی، سینی گذاشته بود و پنیر مغز نخل خرما، در سینی قرار داشت،  او با چاقو تکه های کوچکی از آنرا میبرید و بدست مشتری ها میداد. 
ساختمان امام زاده نیم تمام و هنوز بقعه و بارگاه آن کامل نشده بود.
با خلیل بسوی حیاط سید عباس رفتیم، سمت چپ و راست درب، دو گدا نشسته بودند. 
گدای سمت راستی یک پایش از زیر زانو قطع شده بود، گدای سمت چپی  چشمهایش کور بود.
 به خلیل گفتم: « اگه پول داری یه چیزی کمکشون کن »
حیاط امام زاده بزرگ بود، سمت چپ وضوخانه و سرویس بهداشتی وجود داشت. با هم برای گرفتن وضو بطرف شیرهای آب رفتیم. 
ورد زبانم فرستادن یکریز صلوات بود. همسرم گفت:« ساعت چهار خودتو  به ماشین برسون» با سر حرف خلیل را تایید کردم.
به ورودی امام زاده که دو قسمت مردانه و زنانه داشت رسیدیم، جلو در مملو از دمپایی و کفشهای که به اطراف پراکنده شده بودند وجود داشت. خلیل وارد بخش مردانه شد، کفشهایم را گوشه ای گذاشتم،  با سلام وارد شدم، افرادی به زبان عربی جواب سلام مرا دادند، نزدیک مقبره که شدم  فاتحه فرستادم.
بعد مانند بقیه زوار روی قالی تکیه به سنگ مزار نشستم، صداهایی از زیر چادر زنان می آمد،  یکی میگفت خدایا بچه ای بمن عطا بفرما، دیگری با استغاثه از خدا شفا میخواست ، بعدی یواش یواش گریه میکرد و میگفت سید عباس، ترا به جدت قسمت میدهم، مهر زنی که بدل شوهرم افتاده ببر و هوو دارم نکن .
در ذهن و خیالم هر آنچه آرزوی دست نیافتنی داشتم من نیز بر زبان می آوردم و از سید برای رسیدن به مرادم طلب مینمودم، همینطوریکه نشسته بودم نمیدانم چه شد، که احساس کردم زبانم در کام نمیچرخد و بی حس و سر شده است. انگار تکه گوشتی که در دهانم قرار داشت نبود و حسی برای حرکت دادن آن نداشتم، احساس خیلی بدی بود، وحشتزده بلافاصله بیرون رفتم، کفش هایم را به پا کرده و بطرف مغازه ای که نزدیک سید عباس مهر نماز میفروخت دویدم.
از فروشنده با ایما و اشاره کمک خواستم که جای آیینه هایش را نشانم بدهد ،ناگهان متوجه شدم که در مقابلم نه یک آیینه، بلکه تعداد زیادی آیینه کوچک و بزرگ قرار داشت.
 نگاهی به یک از آنها که نزدیک بود انداختم، دهانم را باز کردم،  زبانم وجود نداشت.
 هراس و ترس و وحشتی غیر قابل وصف،  تمام وجودم را فرا گرفت.
ناگهان یکهو به یادم آمد که امروز صبح،  با تلفن بدگویی خواهر شوهرم را،  به خواهرم اعظم میکردم، پس الان بخاطر همین غیبت کردن، زبانم قطع شده است.
همچنان که در تلاطم افکار هذیانی، که کلافی سر درگم برایم پیچانده بود، غرق شده بودم و خلیل را با زبان بی زبانیم صدا میزدم، خانم کنار دستیم مرا تکان داد و شنیدم که میگوید «خانم شما الان چند دیقه اس که کسی را صدا میزنی، پاشو، یالا بلند شو، این لیوان ٱب رو بخور، تا حالت سرجاش بیاد».
وقتی بیدار شدم، خیس عرق شده بودم ،به دور و اطرافم نگاهی انداختم، هر کس مشغول راز و نیازی بود.
 گوشیم را در آوردم، همسرم چندین بار به گوشیم زنگ زده بود، نگاهی به ساعتش انداختم، پانزده  دقیقه به پنج مانده بود، باید فورا خود را به خلیل میرساندم، وقتی بلند شدم یک بسته شیرینی نذری، روی پایم گذاشته بودند، شیرینی ها را برداشتم و بسوی درب خروجی رفتم، پیدا کردن کفشهایم که هرکدامشان در گوشه پرت شده بودند، کلی زمان برد، بالاخره آنها را یافته و به پا کردم. 
 سریعا خود را به ماشین رساندم. 
خلیل گفت: « چرا زودتر نیومدی؟ بچه ها تا ما برسیم منزل، از مدرسه اومدن و پشت در خونه میمونن»
گفتم: « خوابم برده بود، توی خواب دیدم که زبونم قطع شده، ترا صدا میزدم،  یه خانمی بیدارم کرد»
خلیل شکلکی در آورد و با خنده گفت:
«کاش برای همیشه زبونت قطع میشد، چون تنها سلاح زنها همین زبونشونه که دمار از روزگار همه مردا در آوردند».
بخانه که رسیدیم بچه ها در کوچه بازی میکردند. 
پایان
فاطمه امیری کهنوج 
خرداد 1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 387
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

"حرمت "

پست توسط جعفر طاهري »

"حرمت" 
ََ_ میگما ننه، ایرج کجاس؟ 
_ ننه مگه چی شده هول ولا ورت داشته؟ چته دنبال ایرج تو خونه میگردی؟ مگه باز گند کاری کرده؟. 
_ آره با این پسر الدنگ ولگردت که با یه مشت اوباش بدتر از خودش رفیقه. یه آدم سالم تو دوساش نیس که نیست.  حرمت هیشکیو نگه نمیداره چه غریب چه همساده. 
_ سهراب تو رو خدا بگو اینبار چه کرده؟ ، دق مرگم کردی پسر. 
_ ننه بزار بشینم، نفسم بالا نمیاد، از بس تا خونه دویدم، الان برات میگم چه گندی زده. ایرج تو اتوبوس به دختر حاج مالک پیله کرده. 
_ آخه چرا ننه؟ ، دختر حاجی که جا خواهرشه! . 
_ دختر حاجی یه کم صورتشو بزک دوزک کرده بود، جا هم نبود که بنشینه، آویزون میله اتوبوس بود. ایرج  میون اون همه جمعیت، پیش همون رفیقای چلغوزش، براش با دس بوس میفرسه، هر چه دختره روشو بر میگردونه،  دس وردارش نبوده، آخرش میره نزدیکش تا بهش تیکه هم بپرونه. 
_ چی بش گفته؟ 
_ بش میگه تو ای هوای شرجی خانم خانمی آرایشت گوزمال شده. دختره هم از حرفی که میون مردم بش میزنه، بد جوری ضد حال میخوره؛ بر میگرده یه کشیده آبدار بخاطر بی ادبی بش میزنه. 
_ آخ، خاک بر سرم با این بچه بی حرمت حروم لقمم. 
_ تف بر مه که برادر بزرگشم. ننه نمیدونی پسرت بعدش چه گندی بهم زده!  
_ چه کرده ننه؟ کشتمون با کاراش که مثه اراذل و اوباشه. 
_ پسرت دس انداخته یقه دختره، بلوزش لی بوده با دکمه قفلی، دساشو که یه هو وا کرده، دکمه های بلوزه  وا شد، از تن دختره یهوئی لباسشو کنده، انداختدش تو خیابون. 
_ وای ننه، چرا ای پسر مثل دیونه هاس. فکر آبروی دختر مردمو  نکرده؟!. 
_ ننه شنفتی حرفمو، گرفتی چی گفتم.  از پنجره اتوبوس بلوزشو پرت کرده بیرون. دختره تا تن و سینش لخت میشه، یه بنده خدا جلدی پا میشه چادر زنشو میپیچونه دور دختر حاجی. ننه بخدا صبرم حد و حدودی داره، ایندفه با سیلند گاز تو خواب میکوبم به سرش، تا از دسش راحت بشیم، آبرو حیثت برامون تو محل نذاشته. 
_  آخ ننه، خاک دو عالم بر سرش، چه بت بگم با این برادر یاغی و احمقت که هر روز یه مصیبت برامون میاره. بخدا قلب دردم از دس این برادر وحشیته، میبینی نمیزاره یه روز آب خوش از گلمون پائین بره. 
ای پسر عاقل بشو نیس، روزی که بابای خدا بیامرزت فوت کرد، مرا با سه پسر و یه دختر تنها گذاش، اینقدر که اون موقع تو مراسمش خودمو میزدم نه برای اون مرحوم بودش، همش برا الاخون والاخون شدن بچه هام گریه میکردم و به سر و سینم میزدم. میدونسم نگهداری پسر تو ای شهر خراب شده سخته.  حالا ننه میدونم از عصبانیت داری میترکی، پاشو برو یه پیک از اون بطری کوفتیت بخور، تا بلکه حالت جا بیادو آروم بشی.
_  ننه به ولای علی تا ایرجو نکشم آروم نمیشم، مگه خودمون خواهر نداریم که این کثافت، به ناموس مردم دست درازی میکنه. ننه از یکی شنفتم حاج مالک به پسرش سپرده که زیر ماشینش کنن. 
_ وای ننه. یا خدا. خودت رحم به این بچه خل و چلم کن. 
_ ننه راسی احمد کجاس؟ 
_  اون بچه بیچاره پی نون رفته برق کشی خونه عیسی اینا رو انجام بده. 
_ هوم!  ننه من رفتم بخوابم. ایرجو فراری نده تا حسابشو برسم. 
_ "نه"  مه کاری به ایکارا ندارم، هر کاری باش کنی حقشه. همین روزا بش میگم بره سربازی، شاید مثل بقیه آدم شه. بعد خدمت که اومد به برادرم میگم دخترش زهرا رو بش بده. تا شاید عقلش سرجاش بیاد، و زیر پر و بال دایی قنبر بتونه زندگیشو روبراه کنه، ایجوری ما هم از شرش خلاص میشیم. 
_ ننه خدا کنه اینطوری بشه، حواست به عصمت باشه، بگو دختر یه چند روزی بیرون نرو، تا آتیشی که ایرج بپا کرده سرد و خاموش شه. منم با دائی قنبر فردا برا معذرت خواهی اول صبحی میریم پیش حاجی. 
******************
روی تخت چوبی فرش شده، داخل حیاط منزل ایرج پیشش نشسته بودم، اعصابش خراب و پک های پشت سر هم به قلیونش میزد. تو اون هوا که اصلا گرم هم نبود، عرق پیشونیشو با سر آستینش پاک میکرد. لبهاش موقع حرف زدن در مورد کارهای سعید میلرزید. 
بهش گفتم: بله آقا ایرج، مادر خدا بیامرزمون تا زنده بود، زجر همه ماها رو یه تنه کشید، روزگار رو میبینی، حالا پسرت جا پای خودت گذاشته. آره داداش، زمین گرده، آدم هر کاری رو انجام بده، تو همین دنیا باهاس پس بده،  خودت تو جونی شرور و لات بودی، حالا سعیدت شده "یکه بزن محله" برات هر روز داره یه شر میخره و میاره در منزل، تن تو مامانشو میلرزونه.
میگما همانکاری که ننه برات کرد، تو هم برای سعید بکن. بفرسش سربازی، بعدم زنش بده. 
_ <<آخه سهراب، خیلی میترسم، این روزا خیلیا میگن تو سربازی شاید بچت معتاد بشه>>
_ اینجوریا هم که میگی نیس،  مردم دروغ میگن و یه کلاغ و چل کلاغ میکنن. داداش این رفتار بستگی به تربیت خونوادگی سعید داره، اگر مهارتهای زندگی رو یادش دادی و بش گفتی بعضی جاها باید" نه‌" بگه. ترست رو کنار بزارو به امید خدا باش. 
_ سهراب داداش، اون زمون، مواد لعنتی به ای راحتی در دسترس جونا نبود، مه شنیدم هر جا الانه پیدا میشه.
_  ببین ایرج، اگه پسرت بره دنبال زهر ماری "بله" جائی که نبایس باشه هم وجود داره. نگا کن همین حالا هم اگه سعید اراده کنه، که بکشه "هست"، ولی چون میدونه که به فنا میره، پس نخواسه این راه اشتباه رو بره؛ راه دومی هم وجود داره، بنظرم تو این زمونه جدید اینجوری شده، بفرسش دانشگاه، بعد بره خدمت، وقتی کار پیدا کرد، اون وقت خودش زنشو انتخاب میکنه، تو هم کمکش کن تا ازدواج کنه و تشکیل زندگی بده. 
زن داداش که چای آورد، خوردم و پا شدم و رو به هر دو گفتم: راسی مه اومده بودم تو خیابون شما که برا صفیه "خانمم" وقت دکتر گوش و حلق بینی بگیرم، یه دفه به دلم برات شد شاید ناراحت باشین، بهتره قبلش یه سر بهتون بزنم.  با اجازه اگه رخصت بدید تا دیر نشده میخوام برم. خدا نگهدار. 
 _ خدا نگهدارت داداش سهراب. 
پایان 
فاطمه امیری کهنوج 
تیرماه 1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”