داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 398
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

ویلون - قسمت یازدهم

پست توسط جعفر طاهري »

ویلون - قسمت یازدهم
نیم ساعت بعد صدای مامان از پشت در که با مادر "سلن" خداحافظی میکرد شنیده شد. پا شدم و کیسه های نایلونی در دستش را گرفتم.
علاوه بر خریدهای دیگر، سبزی خوردنی نیز آورده بود. بهانه خوبی بود که هنگام پاک کردن سبزیها، رو در رو، با او حرف دلم را بزنم.
 وسایل را که در یخچال و گنجه های آشپزخانه چیدیم، سبزیها را با یک آبکش پلاستیکی بر سینی و روی میز گذاشتم.
هنگامیکه رو در روی هم نشستیم، ناخوداگاه دلهره ایی بجانم افتاد.
مادر که هم راز و همواره ناجی ام محسوب میشد، نمیدانم چرا برای گفتن مطلبی که باید او از آن آگاهی پیدا میکرد، ناگهان مثل غریبه ایی که برای درد دل گفتن با او ابا میکنیم برایم تداعی شده بود. 
ما دختران بر خلاف پسرها با پدر؛ صمیمیت و نزدیکی بیشتری برای صحبت کردن حتی بر خلاف تابو های اجتماعی، با مادرانمان داریم و از گفتن مطالب خصوصی نیز گاهی پرهیز نمیکنیم، میدانیم که ممکن است مادر از شنیدن مطلبی برآشفته شود اما دقایقی بعد همسوئی و راه حلهای گشودن گره کار ما در او، که نشات از خصایل زنانه اش دارد، باعث میگردد کمتر نگران بازگو کردن مسائلی باشیم که احتمال مخالفت در آن باشد.
علت این امر در ما داشتن شکیبائی برای تحمل ضدیت با خواسته هایمان میباشد که بمرور از کودکی به تناسب فرهنگ خانوده مقدار کم و یا زیاد آنرا پذیرفته ایم.
اما موضوع عشق گاهی راهگشائی ندارد و گره ائی است که سفتی آنرا جدائی از خانواده، و ترس والدین به آن دامن میزند ؛ علت این معضل عدم پذیرش بلوغ عقلی ما، مطابق با طرز اندیشه والدینمان که طبعا با چند دهه تفاوت سنی،  میباشند هست.
از دیدگاه آنها ایده آل موجود، علاوه بر نداشتن مشکلات مالی و معیشتی، فرهنگ خانواده فرد مقابل نیز میباشد. آنها تجربیاتی از اطرافیان و یا بر خودشان گذشته را دارند که باعث اضطرابشان در اینگونه مواقع میگردد.
در جوامع توسعه یافته با رسیدن فرد به سن قانونی، بخاطر نیاز به نیروی کار، بعلت مشاغل متنوعی که وجود دارد؛ و همچنین حمایتهای دولت برای قوانین حداقلی کار، با تامین رفاه نسبی، نیاز جوان خارج شده از خانه پدر و مادر را برطرف مینماید و عامل ترغیب برای ترک آنها از منزل میشود.
این جوانها بجای استفاده از تعقل و کارآمدی والدین، بدنبال بخت خود و یافتن استقلال میروند و طبعا اگر فهمیده و دوراندیش باشند، از امکانات موجود برای ارتقا خود استفاده مینمایند و بخشی نیز با قرار گرفتن در شرایط بد، وارد منجلابی میشوند که قانون شکنان مال اندوز، از آنها بهره میبرند.
به اینصورت پیدا کردن زوج برای تشکیل خانواده، بدون مشورت با پدر و مادر اتفاق می افتد و گاهی ممکن است چند بار ازدواج های ناموفق را تجربه کنند و عاقبت، فرد مورد نظر که ممکن است مناسب و ممتاز و یا متوسط و ایده آل نیز نباشد، بخاطر گذشت شرایط سنی،  بعنوان همسر دائمی برای تشکیل خانواده انتخاب نمایند. 
گرچه جوان ازدواج نوع غیر سنتی را بخاطر، اختیار انتخاب میپذیرد؛ و از نظر عقلانی صحیح بنظر میرسد ، اما واقعیت این است که چنین شیوه ایی ناشی از درماندگی، سرمایه داران بخشهای خدماتی برای یافتن نیروی کار ارزان میباشد و فرهنگی را ایجاب نموده اند که بجز خوش شانسها، اغلب تشکیل خانواده در سنین بالا رخ میدهد.
"روشنا " تحصیلکرده و در خانواده ایی بزرگ شده بود که تلفیق سنت و مدرنیست را درک میکردند و به عبارتی همچون ناظری فهیم بر راس دیوار تفکیک کننده آنها قرار داشت و او نمیخواست بین سنت و مدرنیست فقط یکی را انتخاب نماید.
برای تردیدی که او را دچار نگرانی حرف زدن با مادر کرده بود، تصمیم گرفت که ابتدا باید دید آیا توافقی بین او و "هرمان" صورت میگیرد؟  در مرحله بعد نظر خانواده "هرمان" چیست؟.
به اینصورت مثل بازنده ایی نمیشد که بدون احتساب نیاز به بیش از یک داور،  با توهم تصور برنده شدن، رویاهای خود را بر باد رفته میدید.  
تا نیمه های شب " روشنا " در رختخواب غلت میزد و همراه با تصاویر افتاده بر دیوار، دچار هذیانی با افکار بیهوده دارای تارهای دست و پا گیر عنکبوتی شده بود. 
رنج بخاطر عقل، رنج بخاطر گریز از غرایز خدادادی، رنج برای گذر از بحرانی که برای جوان، تحملش سخت و عذاب آور است.
با یادآوری برخوردهای متین و کلمات گوشنوازی که چون نوای موسیقی از دهان "هرمان" هنگام تدریس خارج میشد، عاقبت بخواب رفت تا رویائی زیبا آفریده شود و او را از تارهای چسبنده برهاند.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۰
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 398
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 388 بار

گره کور

پست توسط جعفر طاهري »

"گره کور"
بیشتر از ده سال با مجید زندگی نکردم، همسرم در چهل و یک سالگی بعلت سرطان صعب العلاج، دارفانی را وداع گفت و رفت.
بدون مستمری و داشتن شغل برای درآمد مالی، با دو پسر هشت و پنج ساله در منزل رهنی که زندگی میکردیم تنها ماندم. 
شغل همسرم اغذیه فروشی با وانت در معابر بود. بجز ماشین فرسوده که بخشی از پول فروش آن بابت بدهی مراسم ترحیم خرج شد،  مبلغ زیادی برای ما باقی نماند. ناگفته نماند هزینه کفن و دفن، مراسم هفته و چله مجید را با کمک آشنایان و خانواده اش پرداخت کردیم.  
دو برادر شوهرم که گاهی به ما سر میزدند، مبالغ ناچیزی به دست بچه ها میدادند. 
پدرم معلم بود و چهار فرزند داشت، برادر بزرگم و  یک دخترش که من باشم ازدواج کرده بودیم. دختر و پسر بعدی مجرد و دانشجو بودند. 
سی و دو ساله با ظاهر مناسب و نسبتا بر رویی داشتم. نزدیک مهرماه بود که پسرم باید به مدرسه میرفت. 
نمیتوانستم از کسی پول قرض کنم؛ نگران بودم چگونه بدهی را پرداخت نمایم.  قبلا برای مخارج زندگی النگوهایم را فروخته و اینبار مجبور شدم حلقه ازدواج را هم بفروشم. 
میخواستم منزل دوست قدیمیم بروم،  با خود فکر میکردم باید کاری بعنوان نظافتچی در بیمارستان یا هتل دست و پا کنم. 
از مترو که پیاده شدم نزدیک آپارتمان آنها چشمم به هتل الیزه خورد
 در دلم گفتم، قبل از اینکه بخانه مهرناز بروم، بهتر است از نگهبان سوال کنم آیا هتل نظافتچی نمیخواهد؟ 
به اتاق نگهبانی که رسیدم، گفتم: << کاکو سلام، اینجو نظافتچی نمیخوا؟>> برگشت و با نگاهی طولانی وراندازم کرد بعد گفت:<<برو از دفتر مدیریت بپرس>> 
پس از عبور از حیاط  بسوی جائی که اشاره کرده بود رسیده و در زدم، صدائی آمد که میگفت: بفرما.
لباس و سر و وضعم بخاطر مهمانی شیک و مرتب بود.
با ادب سلام کردم و گفتم: << جناب اومدم بعنوان نظافتچی اگه نیاز هس کار کنم>>  
مدیر پس از طرح تعداد زیادی سوال و پاسخ از طرف من گفت:<< خوشبختانه موقع مناسبی اومدی، خدمتکار قبلی قراره پنج روز دیگه بره، فردا ساعت نه صب با شناسنامه و کارت ملی واسه آموزش نظافت و مرتب کردن راهرو و اتاقها، همچنین چگونگی نحوه برخورد و رفتار با مهمانها اینجا باش >> . 
با تشکر از اتاق مدیر خارج شده و بخانه دوستم رفتم، پس از سلام و احوالپرسی به مهرناز گفتم:<< خانوم دیگه هر روز ای از پنجره اتاقت نیگا کنی کاسه منه ببینی، خدمتکار هتل الیزه شدم >>.
با خوشحالی و تعجب گفت: :<< آمو راس میگی؟ >>. سرم را برای تاکید تکان دادم.
بخانه که رفتم موضوع را به پسرانم سام و سروش گفتم.
سام گفت :<<من کلیدو ر میبرم، تا یک کلاس هسم وقتی اومدم خونه ناهار میخورم مشق و درسمم میخونم>> من هم گفتم:<<به خاله شهلات میگم بیاد کاکاته ده صبح ببره خونه مامانوم اینا>>
روز بعد یک ربع مانده به ساعت نه، درب هتل بودم. آقای جمشیدی دستیار مدیر، مدارکم را موقتا گرفت. پس از خواندن برگه حاوی دستورالعمل نحوه کار، آنرا امضا کرده و تحویل دادم.
بسته کفش، یونیفرم و روپوش را بدستم داد و نکاتی از آداب برخورد با مهمان ایرانی و خارجی را تذکر داد. 
او گفت:<< بخاطر تسلط بزبان انگلیسی که داری، مسئول گردگیری راهرو و نظافت اتاقهای طبقه ششم و سوئیتهای چهارم تا ششم هستی، مواظب باش اگه چیزی از مسافران گمشه، تو گیر میفتی،  شروع و پایان کار نه صب تا سه بعد ظهر هس، لباسای شخصیتو ببر اتاق خدمه ته راهرو طبقه سه، داخل کمدی که اسمتو رو درش نوشتیم بزار، بعدم سمیرا خانمو پیدا کن تا کارا رو قبل از رفتنش یادت بده >>.
سمیرا زن خوش برخورد و مهربان،  بخاطر انتقال محل کار شوهرش به شهرستان، در حال ترک کار هتل بود.
او پس از خوش آمد گوئی، به من یاد داد چگونه و چه زمانی تابلوها و مجسمه ها و دیوارها را گردگیری نمایم. 
باید در ساعت خاصی که مهمان در اتاق نبود، شیشه و قاب پنجره، میز و مبل، گلدان، آباژور، تلفن، تلویزیون، و هر آنچه از وسایل رفاهی موجود بود بعلاوه فرش و سرامیک های کف را پاکیزه مینمودم.
حوله، ملحفه و روبالشتی های شسته اتو شده یا نو را از رختشوی‌خانه که تحویل میگرفتم، جایگزین و تختخوابها را آنکارد میکردم.
سرویس بهداشتی را تمیز و ضدعفونی و لوازم مصرف شده را تکمیل و زباله ها را تخلیه مینمودم. در پایان قبل از ترک اتاق یا سوئیت، پس از چیدن نوشیدنی در یخچال و اسپری خوشبو کننده، کلیدها را تحویل متصدی پذیرش میدادم.
چند روز بعد در مراسم  قدردانی از سمیرا خانم، بین سایر خدمه هتل هنگام خداحافظی او حضور داشتم و رسما خدمتکار هتل که در اغلب اوقات مختص توریست‌های خارجی یا افراد متمول و سرشناس ایرانی بود شدم.
ساعت دوازده و نیم تا یک و نیم وقت نهار و نماز بود، در این فرصت با توران خانم، خدمتکار طبقه پنج و چهار و یا مهین خانم که خدمتکار طبقه سه و دو بود ضمن غذا خوردن گفتگو میکردیم. 
 الیزه جزو هتل های چهار ستاره شیراز در منطقه ائی ساکت و خوش آب و هوا هست،  علاوه بر توریست‌های خارجی، مسافران ایرانی که در سفر بعدی به هتل مراجعه میکردند، بخاطر برخورد مناسب پرسنل و وجود امکانات رفاهی مکفی در هتل بود.
با دریافت حقوق و انعامی که بعضی افراد میدادند مشکلات زندگیم رفع و دیگر نیازمند کمک مالی نبودم. 
شهریه دانشگاه را پرداخته و در حال گذراندن امتحانات ترم آخر رشته پرستاری بودم. 
از طرف صاحب خانه ام دو ماه مانده به پایان قرارداد،  پیامی برایم رسید که باید پول رهن را زیادتر کنید، در غیر اینصورت آپارتمان را خالی نمائید. 
حقوقم کفاف خورد و خوراک و مانده آن برای مخارج مدرسه پسرم و دانشگاه خودم بود، قبوض آب،گاز و برق را با انعامهای دریافتی میپرداختم  و پس اندازی برایم نمیماند. خیلی ناراحت بودم میدانستم که پدرم پول ندارد و از کسی حتی دوستم مهرناز بخاطر عدم بازپرداخت نمیتوانستم قرض کنم. 
فکرم دوباره مشغول شده بود، آنروز که با توران و مهین نهار میخوردم آنها حرف میزدند و من در عالم خودم بود، توران گفت: «میگم مرجان کاکو سر علی بوگو چت شده کجویی! بلا نسبت آمو ما داریم حرف میزنیم ها» گفتم: «یه ذره حواسم هه چی میگفتی؛ آخه صاحب خونوو پول رهنو زیاد کرده، وُلو (والله)نمیدونم چیکار کنم؛ آمو به مولا» 
مهین گفت: «آمو فکرشو نکن خدا کریمه» 
مدتی گذشت همچنان مسافران می آمدند و میرفتند، و زمان مهلت قرار داد منزل ما به پایان خود میرسید. 
آنروز اول هفته یک اتوبوس پر از مسافر خارجی وارد محوطه هتل شدند. همه اُتاقهای طبقه بالا و همچنین سوئیت های طبقات چهار تا شش برای آنها از قبل رزرو شده و تمیز و مرتب و خالی بودند.  مسئول پذیرش کلید اتاقها را بترتیب تحویل آنها میداد و چمدانها را خدمه ائی با آسانسور باربر به بالا میبرد. چون مسئول راهنمائی امکانات سوئیت، کار فوری برایش پیش آمده و مرخصی بود، بناچار در راهرو طبقه مورد نظر از مسافران استقبال کرده و نحوه استفاده از لوازم را انگلیسی یا با اشاره دست تشریح میکردم. 
وجود بیست و دو مسافر مسن که نیم بیشتر آنها خانم بودند، کار مرا بیشتر کرده بود. به خواهرم زنگ زدم و گفتم دیر وقت به منزل بر میگردم یا پیش بچه ها بماند یا اینکه آنها را منزل مامان ببرد.
از همان بدو ورود اتاق سه و پنج و یازده، اتیکتی را که نوشیدنی گرم میخواهیم را بلافاصله پس از جاگیری به دسته درب گذاشتند.  فورا برایشان انجام دادم.  سپس اغلب مسافرین اتاقهای دیگر نیز بدون رفتن به کافی شاپ، تقاضای بالا آوردن قهوه یا غذا به اتاق خود را داشتند و به خدمه رستوران اطلاع دادم. 
آنهائی که انگلیسی بلد نبودند به پاس خدماتم با لبخند، و تکان دادن سر از من تشکر میکردند یا چند دلار انعام بدستم میدادند. 
این افراد از آلمان بوسیله تور مسافرتی آمده بودند، از نظر سنی اکثرا بالای شصت سال داشتند، یک خانم راهنمای اتریشی که سی و هشت سال داشت نیز همراهشان بود. 
هر روز با رفتن آنها برای بازدید از مناطق تاریخی، اتُقاقها را نظافت و ملحفه ها را تعویض مینمودم. 
اگر روی زمین برس سر یا ساعت و دلاری افتاده بود، یا انگشتر طلایشان زیر تخت غلطیده بود، روی میز توالت برایشان میگذاشتم. یخچال را از نوشیدنیهائی که مسئول تدارکات میداد پر میکردم، محل استراحت را به نحو احسنت تمیز و مرتب تحویلشان میدادم. در مواردی که خانمها نیاز به کمک برای پوشیدن لباس داشتند مرا بعنوان یاور با باز کردن درب اتاق بر روی مبل راهرو میدیدند. با اشاره دست آنها به یاریشان میشتافتم.
در دلم میگفتم بگذار تا بدانند که ما ایرانیها مهمان نواز هستیم. 
روزها با اتوبوس برای دیدن تخت جمشید یا ابنیه تاریخی، بازار وکیل، سعدی و حافظ و باغ ارم و ... میرفتند. 
در برگشت با ساکهای پر شده از صنایع دستی مینا کاری، خاتم و منبت کاری؛ سوغاتیها شیراز؛ مسقطی، نان فسایی و ... هر کدامشان با یک دستبند مسی که بدست داشتند، با خوشحالی به هتل برمیگشتند. 
خوشبختانه امتحاناتم تمام شده و نیاز نبود به دانشگاه بروم، چون بچه ها نیز منزل نبودند، بنا به پیشنهاد مدیر برای اضافه کار ماندن و صبح زود آمدن به هتل مشکلی نداشتم. 
توریستها و راهنمای آنها از اینکه میدیدند خدمه هتل، خصوصا من تمام وقت برای سرویس دادن آماده هستیم با ایما و اشاره همراه لبخند، صمیمانه از ما تشکر یا سلام و احوالپرسی میکردند.
هر شب ساعت ده بخانه میرفتم، چون بچه ها نبودند، پول رهن آپارتمان، فکرم را بشدت مشغول کرده و نمیدانستم چه خاکی بر سر کنم.
صبحها که جلو آینه برای مرتب کردن سر و وضعم می ایستادم به خود میگفتم اگر ما را از این منزل بیرون کنند کجا برویم؟ چکار کنیم؟ و هزاران سوال بی جواب در ذهنم می آمد.
طوری شده بودم، که از رنج بی پولی حواسم به سر و سامان دادن به روحیه ام نبود، و این چه کنم چه کنم ها آزارم میداد و در صورتم اثر غم را در محیط کار نیز نشانده بود.
روز سه شنبه با توران ‌و مهین درد دل کردم و پیشنهاداتی دادند.
 گفتم «نمشه برم پیش مامان و بابام اینا باهاشون زندگی کنم، بچه هام کوچیکن. اونا سنشون زیاده آسایش میخوان؛  دیگه طلا ملا هم  ندارم که بوفروشم» 
توران « آهی کشید و گفت هنو ده روز وقت داری تا اونموقع خدا بزرگه»
به او گفتم «یعنی تا ده روز دیگه گنج پیدا میشه! خدا را صدا زدم! یا خدا» 
مسافران خارجی آخرین روزهای خود را در ایران سپری میکردند.
روز شنبه که فرا رسید متوجه شدم در حال جمع کردن وسایل خود هستند.
داشتم لوازم راهرو طبقه ششم را گردگیری میکردم، آنها با چمدانهایشان در حال خارج شدن از اتاقها و رفتن بسمت آسانسور بودند و با تکان دادن دست از من خداحافظی مینمودند.
خانم راهنمای اتریشی به اتفاق پیرمردی آراسته که یک بسته با کاغذ کادو پوشش شده در دستش بود بسمتم آمد و با تشکر از خدماتم به انگلیسی گفت:  «این آقای جنتلمن دیتریش نام دارند، ایشان به پاس زحمات بیدریغ شما، تشکر نموده و هدیه ایی از طرف خود و همسرشان تقدیمتان میکنند» 
از آقای دیتریش و خانمش که کنار درب سوئیت ایستاده بود با چند بار تکان دادن سر تشکر کردم.
پس از رفتن خارجیها بسته را داخل کمدم گذاشتم. 
وارد اتاقهای خالی که برای نظافت شدم، با حس خوب دریافت انعام از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم،  خدا خدا میکردم که مشکل رهن آپارتمان حل شود. 
موقع غذا خوردن چیزی به توران و مهین نگفتم. پس از پایان کار در راه منزل، پوشش بسته را که در کیفم بود باز کردم. باورم نمیشد، چهارصد دلار بود، در واقع انعام نبود، کمک مالی بود! بجای منزل مستقیم به صرافی رفتم. 
آن دلارها در آن موقعیت حساس،  مشکل مرا حل کرد. 
خواستم بگویم:  انسانیت کاری به مذهب، رنگ و پوست و زبان ندارد. 
یک پیرمرد خارجی با کمک کردن، مسیر زندگیم را تغییر داد و گره کور فقر مرا گشود.
انسانیت مرز و بوم، زن و مرد نمیشناسد. کاش همه اینچنین بودند.
الان پرستار پنجاه ساله ائی هستم. پسر بزرگم ازدواج کرده و به خانه خودش رفته است.‌ من نیز بهمراه پسرم سروش زندگی خوبی داریم . 
 بقلم:فاطمه امیری کهنوج 
سال1401
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”