داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.

دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد بكنند اما هردو موافق بودند كه چاره‌اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خداوند محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود، تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دو قسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد، مرد اول ميوه‌اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي‌تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ چيز نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد، مرد اول يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.

از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي مرد دوم از پروردگار پاسخ داده نشده بود، مرد اول فكر مي‌كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد : " چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي خدا تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم؛ دعاهاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "....

آن صدا مرد را سرزنش كرد: "تو اشتباه مي‌كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي‌كردي"!

مرد از آن صدا پرسيد: " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

آن صدا گفت: " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود".
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

بال‌هايت را كجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي‌تواني روي شانه‌ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي‌دانم. اما گاهي پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه مي‌گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ‌ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد....
پرنده گفت: نمي‌داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي....
نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده‌هاي ديگري را هم مي‌شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي‌شود.
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي‌آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم، بال‌هايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه‌هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
اي خدا مي‌شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی…
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

يک روز بعدازظهر وقتي که جو با ماشين پونتياکش مي‌کوبيد که بره خونه زن مسني رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

جو مي‌ديد که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده، رو بهش كرد و گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

زن گفت: "من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد مي‌شدم. بايستي صد تا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعاً لطف شما بود."

وقتي که جو لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد: "من چقدر بايد بپردازم؟" او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعاً مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده.

ولي نتونست بي‌توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روي دستمال سفره اين يادداشت رو باقي گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود وقتي که نوشته زن رو مي‌خوند: "شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي‌کرد.

وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه زن به آرومي و نرمي به گوشش گفت: "همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام به پدر و مادرش اصرار مي‌كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند....
پدر و مادر مي‌ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه‌هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي‌شد؛ با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي‌شد. بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي‌توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند. آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: ني‌ني كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره!!!
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي‌شوند و يا لمس نمي‌گردند، بلکه در دل حس ميشوند...

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود، ولي مشغله‌هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم.
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟!
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي‌دانست.
به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو، امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تأمل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي‌رفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،
موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.
وقتي سوار ماشين مي‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تأثير قرار گرفته‌اند و نمي‌توانند براي شنيدن ماوقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از يادآوري خاطرات گذشته به من مي‌نگرد، و به من گفت يادش مي‌آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي‌رفتيم او بود که منوي رستوران را مي‌خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم....
هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرت خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نمي‌دانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه؛ ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده‌ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي‌توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد.
به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست. :razz:
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

خدا مشتی خاک رو برگرفت. می‌خواست ليلی را بسازد. از خود در او دميد؛ و ليلی پيش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.
ساليانی است که ليلی عشق می‌ورزد. ليلی بايد عاشق باشد؛ زيرا خدا در او دميده است. و هر که خدا در او بدمد، عاشق می‌شود. ليلی نام تمام دختران زمين است. نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان می‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق‌تر آمد. نزديکتر است. پس، نزديکتر بياييد. نزديکتر.
عشق کمند من است، کمندی که شما رو پيش من می‌آورد. کمندم را بگيريد. و ليلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق گفتگوست؛ گفتگو با من. با من گفتگو کنيد.
و ليلی تمام کلمه‌هايش را به خدا داد. ليلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت : عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می‌کند.
و ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

ليلي مي‌دانست که مجنون نيامدني ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلي راه‌ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدني ست.
خدا از پس هزار سال ليلي را مي‌نگريست؛ چراغاني دلش را، چشم به راهيش را.
خدا به مجنون مي‌گفت نرود. مجنون، حرف خدا را گوش مي‌گرفت. خدا ثانيه‌ها را مي‌شمرد. صبوري ليلي را.
عشق، درخت بود. ريشه مي‌خواست. صبوري ليلي ريشه‌اش شد. خدا درخت ريشه‌دار را آب مي‌داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه. هزاران برگ. ستبر و تنومند. سايه‌اش خنکي زمين شد. مردم خنکي‌اش را فهميدند. مردم زير سايه‌ي درخت ليلي باليدند.
ليلي چشم به راه است. درخت ريشه مي‌کند.
خدا درخت ريشه‌دار ليلي را آب مي‌دهد.
مجنون نمي‌آيد . مجنون هرگز نمي‌آيد. زيرا که مجنون نيامدني است. زيرا که درخت ريشه مي‌خواهد.
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .

همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .

خوشحال بود از اين که انتظارش به سر آمده بود . وارد مغازه شد . با ذوق گفت :(( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ...))

- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقي نداره . فقط .... ، فقط دردش کم باشه ! ....
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

برگي از كتاب كليله و دمنه: دوستي بوزينه و لاك پشت

در جزيره اي دور ميان آب هاي آبي خيال جماعتي از بوزينگان به سرپرستي بوزينه اي با كياست و كاردان به نام «كار داناه» زندگي مي كردند. به مرور زمان، با گذشت ايام جواني -آن طور كه عادت زمانه است- آراستگي جمال و زينت و زيور قدرت از كارداناه گرفته شد و ضعف پيري وي بر همگان فاش گشت. در همان ايام از نزديكان كارداناه جواني برومند كه نشانه هاي سعادت و دولت از حركات و سكناتش معلوم بود، با خريدن دل هاي بوزينگان به مهر، اعلام استقلال و حكومت كرد. از اين رو كارداناه ناچار به ترك وطن شد و به سوي سمتي از ساحل دريا كه بيشه اي انبوه با ميوه هاي بسيار داشت رهسپار گرديد. از آن پس كارداناه هر روز بر بالاي درخت انجيري مي نشست كه لاك پشتي زير سايه اش استراحت مي كرد؛ يك انجير مي خورد و يك انجير به آب مي افكند. صداي برخورد انجير با آب براي او لذت بخش و سرگرم كننده بود. از آن طرف لاك پشت بيچاره فكر مي كرد بوزينه از روي شفقت و دلجويي براي رفع تنهايي اش در حق او لطف كرده و او را اينچنين عزيز مي دارد. روزها گذشت تا اين كه يك روز لاك پشت بوزينه را صدا و باب آشنايي با او را باز كرد و از آن پس يك روح شدن در دو بدن و يك دل شدن در دو سينه. خلاصه بند دوستي و محبت غيبت لاك پشت را از خانه طولاني كرد و همسرش را نگران و مضطرب، تا جايي كه دل نگراني خود رابا دوست مهربان تر از خواهرش در ميان گذاشت. دوست مهربان مأمور يافتن علت تأخير لاك پشت شد. چند روز بعد خبر از وفاق و دوستي بين شوهر لاك پشت و بوزينه اي پير آورد. خشم و حسادت زنانه در وجود زن لاك پشت چنان قوت گرفت كه چاره اي جز هلاك بوزينه نديد. پس طي نقشه اي خود را به بيماري زد و خبر ناتواني و بيماريش را به گوش شوهر رسانيد، لاك پشت بعد از شنيدن خبر بيماري همسرش همان ساعت از بوزينه جدا شد و به سوي خانه حركت كرد. القصه در خانه هرچه از همسرش دلجويي و به زبان از او چاپلوسي و تعريف مي كرد نتيجه اي نمي گرفت؛ زنش لب به سخن باز نمي كرد، علت سكوت زن را از خواهر خوانده اش پرسيد. جواب شنيد كه خود بگو بيماري كه از يافتن دواي دردش نااميد باشد كي حوصله . صحبت كردن دارد؟ لاك پشت پرسيد مگر دواي دردش چيست كه يافت نمي شود؟ خواهرخوانده جواب داد اين درد مخصوص زنان است و معالجه آن به هيچ دارويي ممكن نيست، مگر دل بوزينه.
بعد از اين گفت وگو لاك پشت به فكر فرورفت. دوستي اش با ميمون و عشق به همسر او را ميان دوراهي قرار داده بود. آخر عشق به زن بر او غالب شد. به قولي زنش چشم و چراغ خانه بود. پس به سوي بوزينه بازگشت و با چرب زباني از رنج دوري و اشتياق ميزباني كارداناه صحبت كرد.
كارداناه به خاطر نابلدي در شناكردن از پذيرش دعوت لاك پشت عذر خواست تا اين كه لاك پشت گفت: من ترا به پشت مي گيرم و به خانه ام مي برم. وقتي به ميانه آب رسيدند لاك پشت به نتيجه عمل زشتش فكر مي كرد. وجدانش بي وفايي و نامردي در حق دوست را در هيچ شرايطي نمي پذيرفت. كارداناه كه متوجه تامل و تفكر لاك پشت شده بود، ساعتي تحمل كرد و آخر به زبان آمد و گفت: چرا اين قدر در فكري؟ چه چيز باعث ناراحتي تو شده است؟ لاك پشت ديگر سكوت را جايز ندانست و گفت: رنج بيماري همسرم كه دوايي جز دل بوزينه ندارد مرا به فكر وا داشته است. كارداناه با شنيدن اين سخنان از زبان لاك پشت خطر را حس كرد؛ پس با خود گفت: راه نجات جانم فقط حيله كردن است. پس به زبان آمد و گفت: من اين مرض را مي شناسم. زنان ما نيز گاهي دچار اين مرض مي شوند، اما اي كاش زودتر گفته بودي تا من نيز دلم را با خود مي آوردم.
لاك پشت گفت: مگر دلت را رها كرده اي؟ كارداناه جواب داد آري، دل جايگاه غم و نگراني است. ما بوزينگان عادت داريم وقتي به مهماني عزيزي مي رويم آن را در خانه جا مي گذاريم. حال به بيشه برگرد تا من آن را بردارم. لاك پشت فوراً راه برگشت را در پيش گرفت. كارداناه تا به ساحل رسيد فورا بالاي درختي رفت. لاك پشت چند ساعتي منتظر ماند، پس كارداناه را صدا كرد و علت تأخيرش را جويا شد. كارداناه خنديد و گفت من عمر بسيار كرده ام در اين ميان، هم رياست كرده ام هم سياست و تجربه بسيار دارم. دوستي و دورويي را از هم خوب تشخيص مي دهم. در اين جهان مرداني كه در مجالس محبت با خودستايي ادعاي هنرهاي بي شمار دارند و لاف دوستي و وفاداري مي زنند در محك امتحان ناتوان و زرد رويند. موجودات مانند چوب ها در ظاهر اگر چه مساويند، ولي وقتي با محك آتش امتحان مي شوند كمتر چوبي است كه بتواند برعود رجحان بگيرد. جواب اين امتحان است؛ كه عود را در صدرمجلس مي نشاند و خار و خاشاك را محق آتشدان حمام مي كند. آري بزرگان درست گفته اند:
«دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشان حالي و درماندگي نه آن كه مگس است به دور شيريني!»
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

مدت‏ها بود كه آرزو مي‏كرد براي لحظه‏اي آن دو چشم قهوه‏اي را از نزديك ببيند. صاحب آن دو چشم را دوست داشت. تا اين كه شد و آن دو چشم قهوه‏اي جلوي چشم‏هايش قرار گرفت. نگاه كرد و در عمق تيرگي آن دو چشم قهوه‏اي، خود را ديد با دماغي بزرگ و چهره‏اي ناموزون! در فكر چهره‏ي ناموزون خود بود كه چشم‏هاي قهوه‏اي بسته شد....
- «برو!‏ ديگر نبينمت. هنوز سواد عاشقيت كم است!!!»
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

دخترک سيب‌فروش

چند سال پيش گروهی از فروشندگان در شيکاگو برای شرکت در يک سخنرانی عازم سفر می‌شوند و همگی به همسران خود وعده می‌دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود طوری که حرکت هواپيما نزديک می‌شود و اين مسئله باعث می‌شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به يکباره به سمت فرودگاه هجوم بياورند. در زمانی که همه آنها می‌کوشيدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمينال فرودگاه رد شوند، پای يکی از آنان از روی بی‌دقتی به پايه ميز دکه‌ای اصابت کرد و سيب‌های روي آن، به زمين می‌ريزند. مسافران همه بی‌تفاوت از اين مسئله خود را به هواپيما می‌رسانند و در جای خود می‌نشينند و نفس راحتی می‌کشند که می‌توانند به خانواده خود برسند.
اما يک نفر از آنان می‌ايستد و نظاره‌گر صحنه می‌شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می‌کند و به دخترک سيب فروش کمک می‌کند که سيب‌ها را جمع کند، آخر آن دخترک کور بود و اين کار برايش سخت.
آن مرد در حين جمع‌آوری سيب‌ها متوجه می‌شود بعضی از سيب‌ها له شده‌اند و بعضی‌ها کثيف؛ پس 10 دلار به دخترک می‌دهد و می‌گويد اين هم خسارت سيب‌هائی که من و دوستانم آنها را خراب کرديم. اميدوارم ناراحتتان نکرده باشيم.
مرد كمي ايستاد و بعد با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در اين هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در ميان جمعيت رو به او کرد و گفت: ببينم، نکند شما حضرت عيسی (ع) هستيد؟!
مرد مات و متحير در جای خود ميخکوب شد....
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”