داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

مدتي پيش، در المپيك سياتل، 9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند، بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند، مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.

هيچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود.

آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه‌ كرد.

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند. حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند... ايستادند و به عقب برگشتند... همگي...

دختري كه دچار سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست،

او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"

پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.

تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد.

در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد. مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است. حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آن شركت داريم.
اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم، شايد موفق شويم تا قلبمان را تغيير دهيم، شايد هم قلب شخص ديگري را....

”شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود"
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

چراغ قرمز شد.
دخترک دسته های گلی را که برای فروش آورده بود با خود برداشت و به میان چهار راه رفت.
اما کسی گلی از او نخرید.
چراغ سبز شده بود و دخترک متوجه نبود!!!
اتومبیل سیاه رنگ از دور پیدا شد و با دیدن چراغ سبز بدون توجه از چهار راه گذشت.
دریک لحظه تمام گلها پرپر شدند !!!
اتومبیل سیاه دور میشد در حالی که صدای ضبط صوت آن بلند بود:
“دیگه خورشید چهره ات و نمیسوزونه ……
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

روزی دختر كوچكی از مرغزاری می گذشت. پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار. با احتیاط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخی زد. پر كشید و دور شد . پس از مدت كوتاهی پروانه در جامه پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد و به وی گفت: به سبب پاكدلی و مهربانیت. آرزویی را كه در دل داری بر آورده می سازم. دخترك پس از كمی تامل پاسخ داد: من می خواهم شاد باشم.

پری خم شد و در گوش دخترك چیزی زمزمه كرد و از دیده او نهان گشت. دخترك بزرگ می شود. آن گونه كه در هیچ سرزمینی كسی به شادمانی او نیست. هربار كسی راز شادیش را می پرسد با تبسم شیرین بر لب می گوید: من به حرف پری زیبایی گوش سپردم. زمانی كه به كهنسالی می رسد. همسایگان از بیم آنكه راز جادویی همراه او بمیرد. عاجزانه از او می خواهند كه آن رمز را به ایشان بگوید: به ما بگو پری به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زنی كهنسال و بسیار دوست داشتنی است،لبخندی ساده بر لب می آورد و می گوید: پری به من گفت همه انسانها با همه احساس امنیتی كه به ظاهر دارند. به هم نیازمندند!.

« ما همه به هم نیازمندیم»
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده
یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!!
آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد
اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین
چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!!
آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!! لووول
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد!
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

بک روز توي همين دنيا پسري بود كه عاشق دختري شده بود .

يك روز پسرك مريض ميشه و براي معالجه به خارج مي ره ، قبل از سفرش به دختر مي گه من مي

رم و وقتي كه سلامتيم رو به دست آوردم بر مي گردم تا با هم ازدواج كنيم و دخترك هم قبول مي

كند و به او قول مي دهد كه منتظرش بماند .

پسرك در طول مدتي كه سفر بود براي دختر نامه مي نوشت و آن را به نشاني دوستش مي فرستاد

تا او نامه هايش را به دختر برساند ؛ در همين پيغام رساني ها پسر قاصد عاشق دختر مي شود و از

آن پس نامه هاي پسرك را به دخترك نمي رساند .

دخترك كه مدتي بود از پسرك خبري نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش كرده و كم كم به نداي

عشق پسر قاصد پاسخ مثبت مي دهد و آن دو تصميم به ازدواج مي گيرند ، در همين وقت بود كه

پسرك سلامتي اش را به دست مي آورد و به وطنش باز مي گردد و به محض برگشتن از ماجرا با

خبر مي شود و همچنين مي فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهر ديگري مهاجرت كنند

روز عروسي دخترك با پسر خيانتكار فرا رسيد ، پسرك نامه اي به دخترك مي نويسد و آن را به دست

او مي رساند و از او ميخواهد پيش از سوار شدن به قطار آن را بازنكند و دختر هم چنين مي كند و

زماني كه در كوپه قطار مي نشيند نامه پسرك را باز مي كند .

نامه بدون سلام و نشاني خاصي بود و فقط در آن نوشته بود :



ياور هميشه مومن ، تو برو سفر سلامت


غم من مخور كه دوري ، براي من شده عادت



در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز مي كند و مسافران قطار براي


فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج مي شوند و در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان


پسرك مي افتد كه خونين روي ريل قطار افتاده است .
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

وقتی چشاشو به این دنیا باز کرد نگاه مهربون دو نفرو دید که به چهره ی اون چشم دوخته بودن

خونواده ی مهربونی داشت ..با این که از نظر مادی تو رفاه نبودن ولی مامانش همیشه شیکترینو قشنگترین لباسارو واسه اون میدوخت... تنها دلخوشیشون خنده های دخترکشون بود شیرین زبونی هاش . میگن همیشه حرفای قلمبه سلمبه میزده ...

دخترک با تمام رنج ها بزرگ شد .. خونوادش بارنج و زحمت زیاد تونستن یه زندگی آبرومند واسه بچه هاشون فراهم کنند الان دیگه هیچی تو زندگیشون کم ندارن

همیشه نمونه بود .. تو درس .. زندگی .. اخلاق

ولی یه اتفاق زندگی دخترکو از این رو به اون رو کرد .. آره .. دخترک قصه ی ما عاشق شده بود

عشقی که تا عمق وجودش پیش رفته بود ... شبانه روز اونو میپرستید ... همیشه به درگاه خدا دعا میکرد که عشقشو واسه همیشه براش نگه داره ... همه ی زندگیش شده بود عشقش .. حاضر بود هر کاری واسش بکنه .. ولی

یه روز در عین ناباوری دید که عشقش دیگه اونو نمیخواد ..

قلبش شکست .. کمرش زیر بار این درد بزرگ خم شد ... دنیاش سیاه شد .. اون کاخ آروزهایی که همیشه تصورشو میکرد به دست عشقش تبدیل به یه خرابه شد .. احساس پوچی میکرد .. احساس بی یاوری .. تنهاییو بی کسی

بدون اینکه بدونه چی کار کرده ..چه گناهی کرده ، عشقش اونو تنها گذاشت

یه مرده ی متحرک شده بود .. جسمش یه گوشه نشسته بود و روحش به دنبال عشق گم شده اش میگشت

شبا نگاهشو به آسمون میکرد و بدون اینکه حرفی بزنه فقطو فقط گریه میکرد . دنبال خدا میگشت که بره پیشش شکایت کنه بره بهش بگه "دیدی خدا دیدی چه به روزم اومد آخه چرا ..." ولی کسی صداشو نشنید .. کسی اشکاشو ندید ..

دوست داشت یه روز بهش بگه که ازت بدم میاد ولی تا میخواست این حرفو بزنه یه ندایی از وجودش فریاد میزد دوستت دارم.

بالاخره تصمیم خودشو گرفت .. عشقشو تو قلبش زندونی کرد .. دستاشو رو به آسمون بلند کردو

و گفت :

خدایا درسته از دست دادمش ولی ازت میخوام نذاری هیچ کسی جای عشقمو بگیره در قلبمو به روی همه ببند میخوام با یادش زندگی کنم .. هنوزم حسش میکنم .. احساس میکنم کنارمه .. نذار این حس شیرین ازم دور شه .. کمکم کن .. کمکم کن
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

پرنده اولی ، پرواز را دوست نداشت
پرنده دومی، آشیانه را دوست داشت
پرنده سومی، پریدن را دوست داشت

پرنده اولی پرواز کرد :
می گویند به سرزمین خوشبختی رفته
پرنده دومی با همه وجودش عشق ورزید:
می گویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرفت
پرنده سومی رفـــــت:
می گویند برای همیشه پرواز کرد
ولی به کجا؟!! ......
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Major I
Major I
پست: 430
تاریخ عضویت: جمعه 14 اردیبهشت 1386, 10:30 am
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 17 بار

پست توسط machkol »

آقا جدا من مخم نمي کشه.تورو خدا يکي بگه اين بالايي يعني چي؟
2-اون داستان گربه و معبد رو هم يکي توضيح بده :lol: :lol: :lol:
غیر ممکن است که در نهایت آنچیزی نشویم که مردم فکر می کنند هستیم.
ژولیوس سزار
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

شازده كوچولو گفت: بيابا من بازي كن. من خيلي غمگينم.
روباه گفت : من نميتوانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.
شازده كوچولو گفت : اهلي كردن يعني چه ؟
روباه گفت : اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده است. يعني پيوند بستن . ايجاد علاقه كردن.
شازده كوچولو پرسيد : پيوند بستن؟!!
روباه گفت : البته . مثلا تو براي من پسربچه اي بيش نيستي. مثل صد هزار پسر بچه ديگر ‚ نه من به تو احتياجي دارم ‚ و نه تو به من احتياجي داري ‚ ولي تو اگر مرا اهلي كني ‚ هر دو به هم احتياج خواهيم داشت . تو براي من يگانهً جهان خواهي شد ‚ و من براي تو يگانهً جهان خواهم شد.
روباه ادامه داد : آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند ‚ همه چيز راساخته و آماده از فروشنده ها ميخرند‚ ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست ‚ آدمها ديگر دوستي ندارند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن !!

«برگرفته از كتاب شازده كوچولو»
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

آقا جدا من مخم نمي کشه.تورو خدا يکي بگه اين بالايي يعني چي؟
2-اون داستان گربه و معبد رو هم يکي توضيح بده


machkol جان،
داستان پرنده‌ها به اين مطلب اشاره داره كه توي اين دنيا همه چيز اون طوري كه ما دوست داريم پيش نميره! (ممكنه در نهايت همه چيز برعكس علايق و آرزوهاي ما باشه!).... دنياي غريبي است!
براي درك بهتر موضوع، اين متن رو از زنده‌ياد دكتر علي شريعتي، اينجا قرار ميدم:

«دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نمي‌داري. اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسيد... و اين رنج است، زندگي يعني اين...»

*****************************
در مورد گربه و معبد هم بايد عرض كنم كه داستان به بدعت‌گزاري‌هاي غلط و بي‌پايه و اساس و رواج خرافات در زندگي مردم اشاره داره، كه متاسفانه در جامعه خودمون هم با انواع و اقسام اين بدعت‌هاي نادرست (بخصوص در موضوعات مذهبي) مواجه هستيم كه بسياري از بزرگان و مراجع هم بارها با اينگونه موارد مخالفت كردند... ولي بعضي مردم با توجه به تعصبات كوركورانه و اصرار بر درست بودن اين عقايد نادرست، كماكان خودشون رو موظف به پيروي از اونها ميدونند!

اميدوارم تونسته باشم پاسخ مفيدي براي سوالات شما ارائه كرده باشم. موفق باشيد.
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

روزي دانشمندي يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر که غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود .
ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد .
بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي کوچيک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر اکواريوم نگذاشت .
ميدانيد چرا؟
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود. يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني .
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنيم، کلي ديوار شيشه اي پيدا مي کنيم که نتيجه ي مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Major I
Major I
پست: 430
تاریخ عضویت: جمعه 14 اردیبهشت 1386, 10:30 am
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 17 بار

پست توسط machkol »

آقا این داستان مدل وطنی هم داره.داستان اون مرغ ماهیخوار که نور مهتاب رو فکر می کرد ماهیه و..
غیر ممکن است که در نهایت آنچیزی نشویم که مردم فکر می کنند هستیم.
ژولیوس سزار
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”