داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

خواستگاري پسر نوح از دختر هابيل

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت...
دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيزغرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: "شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد". شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دست های درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

عرفان نظر آهاري
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

جستجوی کمال


قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده
پس عزم جست و جو کرد، برای یافتن قسمت گم شده اش.
و همانطور که می غلتید و پیش می رفت
آوازی این چنین می خواند:
گم شده ام را می جویم...
گم شده ام را می جویم...
به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.
گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت
اما بعد باران خنک می بارید.
و گاه از سرمای برف یخ می زد
اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.
و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.
برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.
یا گلی را بو کند.
و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت.
و این بهترین لحظه های زندگی اش بود.
و همین طور رفت و رفت، از فراز اقیانوسها آوازخوانان:
" در جستجوی قطعه گم شده ام هستم..."
از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان:
" زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت،
در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "
گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها
از فراز کوهساران
و از دامنه کوهستان ها
تا این که یک روز،
آوازخوانان:
" یافتم قطعه گم شده ام را
یافتم قطعه گم شده ام را
زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان
یافتم قطعه گم... "
اما آن قطعه بسیار کوچک بود.
و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود.
کمی هم چهارگوش بود.
یک بار خیال کرد
پیدا کرده است
قطعه ای را که دنبالش می گشت
اما درست و حسابی جا نیفتاد.
و آن را به کناری انداخت.
بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد
و او خود به خود شکست
باز هم غلتید و رفت و رفت
ماجراهایی داشت
در حفره ای افتاد
و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد
آن وقت یک روز رسید
به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید
حسابی جفت و جور اوست.
به او گفت: سلام
قطعه گفت: سلام
"تو قطعه گم شده کسی هستی؟"
"تا آن جا که می دانم ، نه"
"خوب، می خواهی برای خودت باشی..."
"بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم."
"دوست داری مال من باشی."
"بدم نمی آید."
"شاید با هم جفت و جور نشویم؟"
"امتحان می کنیم."
آهان؟
سرانجام و سرانجام
به سختی جفت و جور شد
غلت زنان پیش رفت
و چون حالا دیگر
کامل بود
تندتر می غلتید
و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته
و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود
آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد
بایستد و با کرم گپی بزند.
یا بایستد و گلی را بو کند
و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند
نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند
پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه....
یافت...م ق...طع...ه....
حالا که کامل شده بود
دیگر ترانه ای سر نمی داد
تا ناگهان دوباره در حفره ای افتاد
و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد
از غلتیدن و چرخیدن باز ماند.
با خودش فکر کرد: آها، چه شد که اینجوری شد؟
و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت
و آرام و آرام غلتید و دور شد
با پروانه ها همنشین شدو به گل ها سلام کرد
با کرم گپی زد
به باران و آفتاب سلام کرد
دوباره همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند
گم شده ام را...

منبع : [External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

ابراز عشق

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››

قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»

چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»

چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»

چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»

یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.»

مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»

چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

روزگار صبور است
«دانستن ذهن را آرام میکند و روح را پرواز می دهد.اینکه هیچ انسانی شبیه دیگری نیست شگفتی خلقت،و اینکه انسا نها اختیار انتخاب دارند موهبت پروردگار که به هیچ مخلوقی داده نشده جز انسان.
انتخاب شیرین است اگر خود را مسِؤل آن بدانیم و شیرینتر زمانی که انتخاب نادرست تجربه ای شود برای کوله بار راههای صعب العبور.آری، تمام انسانها
در هر کجای دنیا متعلق به یک انرژی واحدند، فقط بعضی در طول راه انرژی اولیه را از دست می دهند و عده ای انرژیشان چندین برابر می شود و با سرعتی روز افزون راه را طی می کنند»
_این کلاس خود شناسی رو اعصاب آدم راه می ره.
_هیس،زشته.
_به خدا کلاس خیلی خفه س.فقط پنج دقیقه بریم بیرون و برگردیم.
هر دو بدون اینکه توجه کسی جلب شود از کلاس خارج شدند.
_خیلی بی ادبی
_نخیر،این حرفهایی که این استاده می زنه توی هزار تا کتاب نوشتن،تازه ،خودش به یکی از حرفهایی که می زنه عمل می کنه؟
_اگه این حرفها توی کتا بها نوشته شده تو چرا نمی ری بخونی؟این استاد هم به حرفهای خودش عمل می کنه یا نه، به خودش مربوطه ولی یاد گرفتن علمی که داره به تو مربوط می شه،تو دنبال آرامشی.
_من که دیگه از این کلاسها شرکت نمی کنم.
_مگه دست خودته که شرکت بکنی یا نه،تو همین آبمیوه ای که می خوری کلاس خود شناسیه.فکر میکنی روزگار صبر میکنه تو اجازه بدی بعد بهت درس بده؟ نخیر یا یاد می گیری یا به زور یادت میده تا وقتی هم که یادنگرفتی دست از سرت برنمی داره.اگه یه روز زمین نچرخید،روزگار هم دست از معلمی آدمها برمی داره.
_بی خیال، خیلی سخت می گیری.
در همان لحظه یک جوان موتور سوار کیفش را با شتاب از دست او کشید و روی زمین پرتش کرد و خود با سرعت دور شد.بعد از چند ثانیه با کمک دوستش از زمین بلند شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان.دوستش با خنده ادامه داد
_روزگار معلم خیلی صبوریه و تا وقتی که یادنگرفتی بهت یاد میده،اما وقتی یاد گرفتی پاداشی دریافت می کنی که کلاس بعدیشو خودت بری ثبت نام.
_یعنی روزگار همان جناب محترم دزد بود دیگه.
_نه جناب دزد انسانیه که انرژی اولیشو از دست داده حالا توی خیابون دنبالش میگرده.
_برو بابا،آقای دزد بی پول مونده،ولی بیچاره خبر نداره تو کیف من به جز دو تا کتاب به درد نخور چیز دیگه ای پیدا نمی شه.
_ولی به نظر من اگه آقای دزد بی پول مونده،اون دو تا کتابو بخونه و به مطالبش عمل کنه می تونه یکی از ثروتمندترین ها بشه البته اگه هدفش فقط پول باشه،همه که مثل تو تنبل نیستند.
دوستش بعد از گفتن این حرف روانه کلاس شد ولی او همچنان در خیابان مات و مبهوت ماند.
پرواز در قفس نمی گنجد
New Member
پست: 15
تاریخ عضویت: دوشنبه 7 اردیبهشت 1388, 1:34 pm
سپاس‌های ارسالی: 22 بار
سپاس‌های دریافتی: 27 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط مریم0 »

L.Hعزیز
دوست دارم بدونم که چندوقته داستان می نویسی وموضوع داستان راچه جوری پیدامیکنید؟
.keep your face to the sun shine,you cannot see the shadaw.
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

سلام
از توجه شما ممنونم
حدوده 6 ساله که سعی می کنم در یک قالب مشخص بنویسم.اما موضوع داستانها افکاریه که ذهنمو به خودش مشغول کرده،ولی اینکه به چه شکل یا قالبی نوشته بشه خود موضوع در اثر نوشتن مداوم راه گریزشو پیدا می کنه. :D :razz:
پرواز در قفس نمی گنجد
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 1606
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 5 آذر 1387, 1:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 18344 بار
سپاس‌های دریافتی: 12308 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط shola »

اگه داستان کوتاه ادبی یادر کل از داستان کوتاه خوشتان میاد پیشنهاد می کنم کتاب های ا.هنری نویسنده امریکایی رو بخونید خیلی جالب می نویسه و خیلی هم تاثیرگزار
منم مرگ، مادر تو، منم که دوباره تو را از نو میزایم.
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 367
تاریخ عضویت: جمعه 10 شهریور 1385, 5:23 pm
محل اقامت: آبادان شهر خوبان- آبادان شهر خدا
سپاس‌های ارسالی: 10 بار
سپاس‌های دریافتی: 339 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط jamal_khodamam »

ذوالنون مصری گوید: در بیابان بی آب و گیاهی رسیدم مانده و تشنه بودم

از دور باغی و عمارتی دیدم. خودم را به آن باغ رسانیدم.به تفحص شتافتم

احدی را در آنجا نیافتم. آب خوردم وطهارت کردم.متعجب بودم.ناگاه به بام

قصر نظر کردم کنیزکی را با کمال صباحت دیدم که در من می نگریست.

گفتم: ای کنیزک تو کیستی و این قصر آن کیست؟

گفت: ای ذوالنون چون تورا دیدم گفتم مگر دیوانه ای.زیرا رفتارت به مجانین

می نمود.و چون آمدی و طهارت کردی گفتم مگر عالمی. چون استغفار کردی

گفتم

عارفی.و حال میبینم هیچکدام نیستی.از آنکه:

دیوانه را طهارت نشاید. عالم به نا محرم نظر ننهد.عارف بجز حق در نظرش

چیزی نیاید.
به کودکان پابرهنهء شهرم،به شهداي خونين کفن آبادان،به غيرت جوانان غيور آبادانم،به عرق جبين کارگران زحمتکش شهر خدا......سوگند مي خورم که وامدار هيچکس نيستم به جز .......آبادان
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

پرسش درست !



پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،

باز شد و بيرون رفت!

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!

كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.

من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:

«چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست

مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين

سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟

نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛

هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.

اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!

خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:

"من که هستم...!؟"
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

تصویر

پل هاي زندگي

سالهاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با همزندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند وپس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كهاز هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدادرآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چندروزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه ومزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ ترجواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعهنگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفررا استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد.او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپسبه انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو ميخواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجارپذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تربه نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تابرايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزيلازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش ازتعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود!!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودمبرايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و باديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد وبرادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتيبرادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و درحال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....


نظر خود من :
اي دوستان بياييم قدر يكديگر بدانيم كه ممكنه زماني به خود اييم كه به قولي خيلي وقته ديره ...

بياييد از كينه ورزي و دشمني با يكديگر دست برداريم كه وقتي فهميديم كه كارمان اشتباه است كه شايد دير شده باشد و ما بمانيم و يك دنيا اه و حسرت گذشته چرا كه ما دوستان همگي خواهر و برادر يكديگر بوده و حكايت تك تك ما با يكديگر همان حكايت اين دو برادر است كه صد البته با حضور نفر بعدي راحت تر رفع اختلاف مي شود تصویر
واقعا جاي تاسف است كه برخي دوستان در بعضي تاپيكها با يكديگر جدل كرده و موضوع اصلي را منحرف مي كنند تصویر
بياييد تا ديرنشده به جاي كندن چاله براي يكديگر و كشيدن حصار براي نديدن يكديگر پلي به مهرباني در اغوش گرفتن بين خود و ديگران ترسيم كنيم تصویر تصویر تصویر
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”