داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

خدا را یافتی؟ مسافر!





كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

از دست دادن ...

روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.



بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

آرزو


امروز از وقتی اومدم خونه حوصله نداشتم،نمی دونم چرا؟ فکر کنم همش به خاطر این خیا بوناست.همین صبح توی خیابون با چنان سرعتی می دویدم که هر کی نمی دونست چه خبره، فکر می کرد مسابقه دو صد متره.ولی اصلا هم از این خبرا نبود،یه کم دیرم شده بود.وقتی آدم دیرش میشه،یهو یه خیا بون یه طرفه هم جلوش سبز میشه،تنها راه چاره همون دویدنه!
هی....... هی ،اگه یه دوچرخه داشتم،نه تو ترافیک می موندم نه دیرمی رسیدم.ولی نه،حتی فکرشم خنده داره.یعنی تو این خیابونا یه بار بتونی نفس عمیق بکشی و به سرفه نیوفتی، خیلی خوش شانسی.بیچاره کارخونه دوچرخه سازی ،آخه چطوری می تونه با این ماشین ها رقابت کنه،خیابونا که دیگه به سلامتی پارکینگ شدن.یعنی میشه؟مثلا یه روز صبح بیای تو خیابون ببینی اکثریت مردم با دوچرخه می رن سر کار و خرید و... پر از انرژی و شاداب.دیگه نه ترافیکی نه صد تا صد تا ماشینی،از دود و جنگ اعصاب هم خبری نیست.حتی تصورش هم آدمو شاد می کنه.
اصلا به نظر من آلودگیه هوا به چشم و هم چشمی ربط داره.یعنی ربطشو درست نمی دونم ولی تعداد ماشین های تو خیابون با چشم و هم چشمی رابطه مستقیم داره.ای بسوزه پدر این چشم و هم چشمی که دودمان طرفداراشو به باد داده.آخه این همه DNA پر و پیمون کجا غیبشون زده،غیر از اینه که چشم و هم چشمی مثل موریانه به جونشون افتاده نمی ذاره نفس بکشن؟که دیگه کسی دوست نداره شکل خودش باشه،همه دوست دارن شبیه کس دیگه باشن،که چی؟به به و چه چه خونشون کم شده!
چند وقت پیش شجره نامه مهد تمدنو مرور میکردم،یه غرور لطیفی تمام وجودمو پر کرد،اما یه کمی دلم سوخت آخه رنگ و رو رفته شده بود.با خودم گفتم شاید با همین قلمهای معمولی بشه یه کم پر رنگش کرد اما همین که نوک خودکار به نقشه خورد صدای همهه از نقشه بلند شد انگا ر یه عده شعریو زمزمه میکردن:
یکی نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدی
ازو بهره ای نزد هر بخردی
گفتم شاید تلویزیون روشنه،اما خاموش بود.دوباره رفتم سراغه شجره نامه ودوباره صدای همهمه:
آتش است این بانگ نای ونیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
گفتم آهان رادیو روشنه،اما اونم خاموش بود.برای بار سوم رفتم شجره نامه رو پر رنگش کنم و دوباره همهه:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
گفتم اصلا نمی خوام پر رنگش کنم روی کاغذ معمولی ازش کپی می گیرم،که صدای زنگ در اومد.دختر همسایه پایینی بود.شش ساله س ولی وروجکیه که نگو و نپرس.همین که در باز کردم یه سلام کردو پرید تو. یه دفتر نقاشی با جعبه مداد رنگی تو دستش بود.بساطشو کناره شجره نامه پهن کردو شروع کرد به نقاشی.رفتم جلوتر دیدم شجره نامه رو مو به مو مثل خودش داره کپی میکنه.گفتم اینم یکی از همون DNA های پر و پیمونه که وقتی بزرگ شد استعدادش معلوم نیست کجا خاک میخوره.ممکنه بخواد دکتر بشه،یا شاید هنر پیشه،خواننده یا تصمیم بگیره مقیم یکی از کشورهای خارجی بشه،واینکه چه کشوری بستگی به مد زمان خودش داره.
بهش گفتم :وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟
گفت:معلم ورزش میشم.
گفتم:چرا معلم ورزش؟
گفت:آخه معلم ورزشمو خیلی دوست دارم.
بعد نقاشیشو داد دستم،دیگه لازم نبود لازم نبود ازش کپی بگیرم.خواستم شجره نامه رو با اصلش مقایسه کنم که دوباره صدای همهمه بلند شد:
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست روزش دیر شد.
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

مسافر
روشن باشه یا خواهرش خبر تازه ای بهم بده.نمی فهمیدم چرا برای یک عفونت ساده اینقدر بی تابی می کردم.وقتی خواهرش زنگ زد که بیمارستان بستری شده،فوری رفتم بیمارستان ببینمش.اما چهره ی شاد و مهربونش،رنگ پریده و بی رمق شده بود و داشت از درد به دیوار مشت می زد.
گفتم :جاتون خیلی خالیه. یک هفته بود که توی دانشگاه آرام و قرار نداشتم.با اولین زنگ موبایل از کلاس بیرون می زدم که شاید خبر تازه ای برسه.همین که کلاس تعطیل می شد دنبال گوشه ای بی سر و صدا می گشتم که یا موبایلش
گفت:برمیگردم با هم تمرین می کنیم،تو برو به درسات برس.
نمی تونستم روی تخت بیمارستان ببینمش.گفت وقتی عفونتش کامل خوب شد مرخصش می کنن.منم برگشتم.وقتی با یکی از دوستان مشترکمون درباره ش صحبت می کردیم گفت:
فکر نمی کنم با این وضعیت بتونه دوباره تمرین کنه.
منم که حسابی دلخور شده بودم گفتم:
سپیده دروغ نمی گه
گفت:دروغ که نه ولی آرزوهاشو می گه.
شونه بالا انداختم که شماها هنوز سپیده رو نشناختین.وقتی بعد از مدتها شمارشو روی صفحه ی مبایلم دیدم،داشتم از خوشحالی بال در می آوردم،پس بالاخره حالش خوب شد.وقتی تلفنو جواب دادم،صدای کس دیگه ای پشت خط بود که دایم می گفت شما الان کجایین ؟
من کلا فه شده بودم گفتم:سپیده کجاست،حالش خوب شد؟
گفت :سپیده رفت سفر.
نمی فهمیدم رفته سفر یعنی چی؟چرا خودش زنگ نزد؟بالاخره حالش خوب شده یا نه؟
کسی که پشت تلفن بود دوباره جملشو طور دیگری تکرارکرد.دیگه نمی تونستم روی پاهام بایستم،یاد حرفهای چهار پنج ماه قبلش افتادم:
-ممکنه یه روزی برسه،اونقدر افسرده بشی که نتونی قدم از قدم برداری،اما می گذره تموم می شه،برای منم اتفاق افتاده،اما بعدش حالم خوب شده .
کسی که پشت تلفن بود بازم حرف می زد اما من نه چیزی می شنیدم نه قدرت تکلم داشتم.یاد فال حافظی که شب قبلش گرفته بودم افتادم.دلم شور افتاده بود که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه،برای اینکه آروم بشم رفتم سراغ دیوان حافظ.وقتی اولین بیتو خوندم خیالم راحت شد که سپیده حالش خوبه.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

امانت
میان کتابها و احادیث هر چه می گشت سردر گمیش بیشتر می شد.بین شنیده ها و دیده هایش تضاد بود و نمی دانست کدام را باید بپذیرد.چند حدیث و چند آیه از قرآن را نوشت و مانند قاضی که حکم محکومش را عا دلانه صا در کرده به منزل دوست قدیمیه خود رفت.
_ببین دیدی گفتم اکثر این حدیثها جعلیه!
و سپس حدیثی را پیش کشید که با آیات قران تضاد کامل داشت.
_هر حدیثی که با آیات قرآن تضاد داره نباید قبول کنی یا حداقل بیشتر راجع به حدیث تحقیق کنی تا دلیل قانع کننده ای پیدا کنی مثل زمان یا شخص خاصی که حدیث در موردش گفته شده.
او پیروزمندانه ادامه داد:
_اسلام سخت ترین دین بین تمامه ادیانه
و برای اثبات گفته خود باقی احادیث را نشان داد.دوستش صبورانه تمام احادیث را خواند و گفت:
_دو تا حدیث برات می خونم بعد بگو نظرت چیه؟

«رسول خدا (ص) فرمود:هرکه چهار خصلت داشته باشد و از سر تا پا غرق گناهان باشد، خدا آن ها را به حسنات تبدیل کند:راستگویی و حیا وخوش خلقی و سپاسگزاری.»
«امام صادق (ع) فرمود مردیکه نامش همام و خداپرست و عابد و ریاضتکش بود، در برابر امیرالمومنین(ع)که سخنرانی می فرمود و برخاست و گفت:یا امیرالمومنین! اوصاف مومن را برای ما آن طور بیان کن که گویا در برابر چشم ماست و با او بنگریم فرمود:
ای همام، مومن همان انسان زیرک و باهوشی است که شادی اش بر چهره و اندوهش در دلش باشد، فراخ دل تر از همه چیز و متواضع تر از همه کس است، از هر نابودی گریزان و به سوی هر خوبی شتابان است کینه و حسد ندارد،به مردم نمی پرد و دشنام نمی دهد،عیب جو نیست و غیبت نمی کند،گردن فرازی را نمی خواهدو شهرت را ناپسند شمرد،اندوهش دراز و همتش بلند وخاموشیش بسیار است،با وقار است و متذکر،صابر است وشاکر،از فکر خود غمناک است و از فقیر خویش شادان،خوش خلق و نرم خوست با وفا و کم آزار است دروغ زن و پرده در نیست.
اگر بخندد دهن ندرد،و اگر خشم کند سبکسری نورزد،خنده اش بر لب است و پرسشش برای دانستن و دوباره پرسیدنش برای فهمیدن،دانشش بسیار و بردباریش بزرگ و مهربانیش زیاد است،بخل نورزد و شتاب نکند،دلتنگی نکند و مستی ننماید،در قضاوت خلاف حق نگوید و در عملش بیراهه نرود،از سنگ خارا محکم تر و در کسب و کار از عسل شیرینتر،نه حریص است و نه بی تاب ،نه خشن و نه پر مدعا،نه متکلف و نه پر کنجکاو،نزاع کردنش نیکو و مراجعه کردنش شرافتمندانه است،عادلست اگر خشم ورزد و ملایمست اگر چیزی خواهد،بی باک پرده در و زور گو نیست،دوستیش صمیمانه و پیمانش محکم و در قرارداد با وفاست . مهربان و چسبان و بردبار و گم نام و کم زواید است. از خدای عزوجل راضی و مخالف هوای نفس خویش است،بزیر دستش درشتی نکند و در آنچه به او مربوط نیست وارد نشود،یاور دین و حامی مؤمنین و پناه مسلمین است.
ستایش مردم از او گوشش را ندرد(فریفته اش نسازد) و طمع دلش را نخراشد،بازیهای کودکانه حکمتش را نگرداند و مردم نادان به دانشش پی نبرند.می گوید و به کار می بندد دانشمند است و دور اندیش،ناسزا نگوید و سبکی نکند،صله رحم کند و بر آنها گرانبار نشود،بخشش کند بدون اسراف،نیرنگباز و حیله گر نیست،پی گیر عیب کسی نباشد و بر هیچکس ستم نکند،با مردم ملایمت دارد و در روی زمین کوشش می کند،یاور ناتوانست و دادرس بیچاره،پرده ای را ندرد و رازی را آشکار نسازد،گرفتاریش زیاد و شکایتش اندک است اگر خوبی بیند به یاد آورد واگر بدی بیند نهان کند،عیب را بپوشد و غیب نگهدار باشد،از خطا در گذرد و از لغزش چشم پوشی کند،به نصیحتی آگاه نشود که آن را رها کند و هیچ کجروی را اصلاح نکرده نگذارد،امین است و با وفا و پرهیزگار و پاکدامن و بی عیب و پسندیده،نسبت به مردم عذر پذیر است و از آنها به نیکی یاد می کند و حسن ظن دارد و در نهان خود را متهم می کند.
از روی فهم و دانش برای خدا دوست شودو با دور اندیشی و تصمیم از مردم کناره گیرد،شادمانی نا بخردش نسازدوخوشحالی بسیار عقلش را نبرد،یادآور دانا باشد و معلم نادان کسی از او انتظار شر ندارد،و نفس هر کس را از نفس خود صالحتر شناسد،عیب خود را می داند و گرفتار غم خویش است جز به پروردگارش به چیزی اعتماد نکند،غریب و یکتا و بی علاقه است،برای خدا دوستی کندو در راه خدا جهاد نماید تا از خوشنودی او پیروی کرده باشد،خودش به خاطر خویش انتقام نگیردو در مورد خشم پروردگارش دوستی نکند،با فقرا بنشیند و با راستان راست باشدو اهل حق را یاری کند،یاور خویشاوندان است و پدر یتیم و شوهر بیوه زنان و مهربان به مستمندان،در گرافتاریها آرزوی او کشند و در سختیها به او امید دارند،با نشاطست و خشرو،نه عیب جو و ترش رو،محکم است و فرو خورنده خشم،خندن لب است و دقیق نظر و بسیار پرهیز،بخل نکند و در برابربخل دیگران صبر کند تعقل کند تا شرم ورزد،و قناعت کند تا بی نیاز گردد.شرمش بر شهوتش برتری دارد،و دوستیش برحسدش و گذشتش بر کینه اش،جز سخن درست نگویدو جز لباس اقتصاد نپوشد،با تواضع راه رود و در اطاعت پروردگارش خاضع باشد،در همه احوال از خدا راضی ست،نیتش خالص است و اعمالش بی غش و نیرنگ نگاهش عبرت است و سکوتش فکرت و سخنش حکمت،خیر خواه و بخشنده و برادر است،در نهان و آشکار نصیحت کند،از برادرش دوری نکندو و غیبت ننمایدو با او مکر نورزد،بر آنچه از دستش رفته افسوس نخوردو بر مصیبتی که به او رسیده اندوهگین نشود،توقع بیجا نداشته باشد و در هنگام سختی سست نشود،و در زمان خوشی مست نشود بردباری را با دانش آمیزد و عقل را با صبر،تنبلی را از او دور بینی و نشاطش پیوسته ،آرزویش نزدیک و لغزشش کم است،منتظر مرگ است و دلش خاشع،به یاد خداست و نفسش قانع و جهلش زدوده و کارش آسان،برای گناهش غمگین است و شهوتش مرده و خشمش فرو خورده و خلقش نا آلوده،همسایه اش از او آسوده است و بر سر خود پسندی نیست،به آنچه برایش مقدر شده قانع است،بردباریش متین وکارش محکم و تذکرش بسیار است.
با مردم در آمیزد که دانا شود و سکوت کند که سالم ماند و بپرسد که بفهمد و تجارت کند که سود برد،گوش دادنش به سخن خوب برای بالیدن نیست و سخن گفتنش برای زور گویی نیست،خودش از خویش در زحمت است و مردم از او در راحت،خودش را برای آخرتش در زحمت افکند و مردم را از خود راحت ساخته،اگر بر او ستمی شود صبر کند تا خدا برایش انتقام گیرد،دوریش از هر کس که دوری می کند بغض و کناره گیری از آلودگی ست،و نزدیکیش به هر که نزدیک می شود ملایمت و مهربانی ست،دوریش برای خود پسندی و فخر فروشی نیست ونزدیکیش برای فریب و نیرنگ نباشد،بلکه از پیشیان اهل خیر پیروی کند،و خود پیشوای نیکان پس از خود باشد.»
کاملا گیج شده بود،گفت:
_باید با قرآن مطابقت بدم ببینم کدومش درسته،ولی حدیث دومی به نظر واقعی تر میاد.
_ولی به نظر من هر دو تاش درسته.
و او هم مات و مبهوت منتظر شنیدن دلائل دوستش ماند
_ببین،تو به یه شاگرد کلاس اول نمی تونی معادله چند مجهولی بدی برات حل کنه،و از یک استاد ادبیات نمی تونی انتظارغلط املایی داشته باشی،دین هم شبیه همینه،هر کسی در جایگاه خودش عمل می کنه و پله پله جلو میره تا به جایی برسه که خودش دوست داره باشه.
کمی فکر کرد و گفت:این حدیثها از چه کتابیه؟
_اصول کافی جلد 3و4،اگه بخوای می تونم بهت قرض بدم،ولی باید کتابیو که گرفته بودی پس بیاری.
_کدوم کتاب؟کی؟
دوستش لبخندی زدو به آشپزخانه رفت و با ظرف میوه برگشت و گفت:
_فکر میکنم درباره امانت داری بود،نه؟!
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

وحدت
نقشه ها را جستجو می کرد،کشورها ی خاورمیانه،آسیا،اروپا،آمریکا،به نظر می رسید با خود درگیر است.روی نقشه ی عراق خط قرمز کشید و روی افغانستان خط زرد.پریشانیه رفتارش توجهم را جلب کرد.کتابهایم را جمع کردم وجلوی میز او رفتم.کتابخانه تقریبا خالی بود،گفتم:سلام،شما هم جغرافیا می خونید؟
_نه رشته من جغرافیا نیست.
_آخه با این همه نقشه که جلوی شما ست و توجه و علاقتون به مطالعه ی اونها،حدسی غیر از این نمیشه زد.
_دارم دیوونه می شم،نمی فهمم علت جهان سومی بودن این کشورها چیه؟مثلا عراق و افغانستان یا حتی آفریقا با این همه منابع طبیعی و ثروت خدادادی چرا باید جهان سوم بمونن؟
_برا ی هر کدوم دلیلهای مختلفی وجود داره،مثلا توی آفریقا که فقر بیداد می کنه و بهترین معادن رو هم داره،به نظرم مهمترین عامل اطلاعات کم و محدوده ساکنانش باشه که اجازه می دن کشورهای دیگه براشون تصمیم بگیرن که در نهایت تمام نعمتهایی که متعلق به خودشونه ازشون بگیرن و اگه کمی دلشون به رحم اومد،لطف کنن و از گاهی از همون حق طبیعی بهشون صدقه بدن.اما عراق و عربستان که یه کم وضعشون بهتره یعنی بهتر بود،توی همین چند سال به علت درگیری های داخلی و ایجاد دودستگی به این روز که می بینی افتادن.
_پس ما چرا هنوز جهان سومی هستیم.
_ایران هم جنگهای زیادی رو پشت سر گذاشته که نزدیکترینش انقلاب 30 سال پیش و8 سال جنگ با عراقه.خب طبیعیه هر جنگی چه داخلی و چه خارجی باعث فقر و عقب افتادگیه کشور میشه.اما در حال حاضر ایران به تمام کشورهای همسایه سره و می تونیم امیدوار باشیم به جایی که حقشه برسه.
دوباره نقشه ها رو زیر رو کرد و روی نقشه ایران نوشت:
«محال است ایران که ویران شود»
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

پرنده و درخت
می دونی چرا وقتی پرنده ها دلشون می گیره می رن می شینن رو ابرا؟خب معلومه دیگه،تا آدما نتونن اونا رو ببینن و بهشون سنگ پرت کنن.اونام با خیال راحت روی ابرا بشینن و آواز بخونن.درختا هم شاخه هاشونو می برن توی زمین تا دیگه روی زمین درختی نمونه،نه اینکه قهر کننا اصلا،قهر کار خوبی نسیت.اما اگه بخوان شاخه هاشونو تا ابرا بالا ببرن بازم پرنده ها مجبور می شن کوچ کنن و دیگه برنگردن.ولی من می دونم زمین بدون درخت اصلا قشنگ نیست.اما دلم برای پرنده ها هم می سوزه. من همه قصه های پرنده ها رو بلدم.اما شاید زیر زمین هم پرنده داشته باشه که درختا شاخه هاشونو جمع کردن ببرن اونجا!من که قصه ی پرنده های توی زمینو بلد نیستم اما مامانم میگه بچه ها می تونن زبون درختا رو یاد بگیرن.خب منم قبل از اینکه درختا شاخه هاشونو ببرن می رم قصه ی پرنده ها رو ازشون می پرسم.حتما زیر زمین پرنده هست من می دونم.
پرواز در قفس نمی گنجد
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 395
تاریخ عضویت: شنبه 6 بهمن 1386, 11:47 am
سپاس‌های ارسالی: 425 بار
سپاس‌های دریافتی: 706 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط JavadRadical »

" زیبا ترین ارزو "

غول چراغ جادو به رسم همیشگی گفت : در خدمت گذاری حاظرم ارباب.
غول با صدایی خسته و غم زده گفت : " حاضرم تا سه ارزوی شما را براورده سازم."
اما غول خسته و دلشکسته بود , خسته از براورده کردن ارزوهای طمع ورزانه هزاران انسان که در طی سالیان متمادی او را پیدا کرده و با حرص و ولع سیری ناپذیر خواسته هایشان را از او طلبیده بودند , غول خسته بود از حسادتها و جهالتهای صاحبان قبلی خود , غول دلشکسته بود بخاطر دروغها و خیانتهایی که صاحبان قبلی در حق او مرتکب شده بودند . دهها بار به او وعده ازادی داده بودند ولی هیچ یک به ان عمل نکرده بودند . هیچکدام از انها از سر طمع و بینهایت طلبی حاظر به ارزوی ازادی غول در ارزوی سوم خویش نشده بودند .
خستگی و نومیدی در چشمان غول موج میزد گرد پیری و گذشت سالیان دراز بر روی موهای اوهم نشسته بود , گذشت این سالها پوست اورا هم چینو چروک داده بود . سختی روزگار و گذشت ایام اورا هم به مانند چراغ جادو فرسوده و خموده کرده بود .
غول سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان به پسر جوان گفت : " ارباب بفرمایید تا ارزوی شمارا براورده سازم " و بعد ساکت شد . سکوت تمام دشت را پر کرده بود . غول تنها صدای تپیدن قلب خود و خس خس نفسهایش را میشنید .
غول باردیگر با چشمانی مضطرب به دهان پسر جوان خیره شد تا شاهد لب گشودن و براورده ساختن ارزوی ناممکن دیگری باشد .
جوانک با چهره ای گشاده و معصوم , چشمانی شعف الود و خسته و لبخندی بر لب , رو به غول کرد و گفت : " تو ازادی " ..... غول در کمال ناباوری با چشمانی حیرت زده و گود رفته گفت : " ارباب لطفا تکرار کنید .
جوان باردیگر با همان ظاهر معصوم و متبسم به او گفت : " آرزو میکنم تا تو ازاد شوی "
غول انچه را که شنیده بود باور نمیکرد , زانوانش سست شده بودند , بدنش بی حس شده بود , عرق سردی بر رو ی پیشانی او نشسته بود , توان حرف زدن را از دست داده بود ; بدنش بر روی پاهایش سنگینی میکرد , به همین دلیل بر روی زانوانش به زمین افتاد و با تمام توانی که در وجود داشت فریاد زد : " ارباب از شما خواهش میکنم بار دیگر ارزوی خود را بازگو کنید " .
جوانک برای بار سوم هم بدون حتی ذره ای تردید در چهره با صدایی ارام و دلنشین گفت : " تو ازادی " .
این برای غول غیر قابل باور بود . حلقه اشکی که در چشمان او موج میزد تبدیل به قطره گشت و از چشمانش جاری شد . بغض نهفته در گلویش شکست و شروع به گریستن کرد و رو به جوان گفت : " اما شما " ............. جوانک صحبت او را قطع کرد و گفت : " اما من خدایی دارم که براورده کننده تمام نیازها و ارزوهای من است , من خدایی دارم که هر روز هزاران ارزوی مرا براورده میسازد , من خدایی دارم که خالق تمام ارزو های من است و خدایی که خود براورده کننده تمام انهاست . "
جوانک این راگفت و رفت تا بازهم برای تهیه مایهتاج زندگی خود , مادر پیر و همسر جوانش خارو خاشاک جمع اوری کند .
غول چراغ سر بر زمین نهاد و شروع به سجده خدایی را کرد که امروز جوانی را غول ارزو های او کرده بود .
این زیبا ترین ارزو از غول بود .

بر گرفته از نوشته های سینا
"time" isnt the test. Time is something you spend doing the tests.

Time is not the test , but everything is measured against the time, we even differentiate the things against the time most of the time


تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

خواب
اتوبوس از دور می آمد،با سرعت بستنیش را تمام کرد و سوار اتوبوس شد.پلکهایش سنگین بود و سوزش زخم روی قوزک پا،
خوابش را می پراند.دختری هم که روبررویش نشسته بود با خنده های بلند افکارش را پراکنده می کرد.
«خب،اگه یه کم داروی بی هوشی داشتم اول از همه این دخترو خوابش می کردم.یه کم آرامش براش بد نیست»
همان موقع دخترک آشغالی را به بیرون پرت کرد و دوباره به خنده و صحبت با صدای بلند ادامه داد.
«نه،نه،بیهوشش نمی کردم،از پنجره پرتش می کردم بیرون بره آشغالشو برداره بندازه توی سطل.»
دختر ناگهان ساکت شد و به نقطه ای نامعلوم خیره ماند.
«آشغالو پرت کردی بیرون حالا خیالت راحت شد؟»
خانم دیگری با مهربانی نگاهش می کرد،او لبخندی زد و به سمت پنجره برگشت.هنوز قوزک پایش می سوخت.
«اگه فقط یه کم داروی بیهوشی داشتم،می شد برای چند دقیقه همه رو خواب کرد.اون وقت با خیال راحت یه کم
آب به مچ پام می زدم.»
هوا رو به تاریکی می رفت و خیابانها شلوغتر می شد.
«اِ.... بازم حراج کتاب،چه خوب که من تو اتوبوسم وگرنه دوباره یه کتاب می خریدم و خدا می دونه کی می خوندمش.
خاموش روشن،ساندویچ پیتزا،خاموش روشن،ساندویچ پیتزا،من که آب دوغ خیار و به ساندویچ پیتزا ترجیح می دم.»
اتوبوس به ایستگاه رسیده بود،بلیط را داد و یک راست به سمت آب میوه فروشی رفت.
«خب الان دو تا کار می شه کرد،یا برم خونه یه فنجون قهوه بخورم یا یه لیوان آب هویج بخرم!»
وقتی به خانه رسید لیوان خالی هنوز دستش بود وبا سر و صدای خواهرش فهمید که شب تولدش است.
«منو بگو این همه نقشه کشیده بودم،ولی تا چند ساعت دیگه هم باید بیدار بمونم.»
آن شب قبل از خواب مانند سال پیش چند جمله ای نوشت:
فایلها را زیر و کرده ام
نام دقیقم را نیافتم
اما
می دانم
خواهم یافت.
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

پرواز
توپها به یک بار در اتاق رها شدند.به سختی توپها را جمع می کرد و بعد از چند ثانیه دوباره همه در اتاق پراکنده می شدند.یک
لحظه ایستاد و اتاق را به دقت نگریست که پر بود از قفسه های خالی و توپهای رها.بعد از خالی شدن فضای اتاق از توپ
توانست نوشته های روی دیوار را بخواند،«خلاء،دانش،اطمینان» «خلوص،دیدن،آرامش». پنجره ای که غبار گرفته بود
باز کرد و طرحی از پرواز را روی دیوارها کشید.
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 168
تاریخ عضویت: جمعه 18 بهمن 1387, 8:52 pm
محل اقامت: همین جا
سپاس‌های ارسالی: 156 بار
سپاس‌های دریافتی: 438 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط poroshat »

ممنون از داستان های زیبایی که گذاشتید
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم.سانتابان
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

آهنگری بود که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد...
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”