داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

چه کشکی؟ چه پشمی؟

پست توسط Montana2100 »

[FONT=Arial,sans-serif][COLOR=#NaNNaNNaN]چه کشکی؟ چه پشمی؟  
[FONT=Arial,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]
 [FONT=Tahoma,sans-serif lang=FA]چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت.
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.

 [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]كتاب كوچه
احمد شاملو
 
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1646
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14906 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط oweiys »

ظهر یه روز تابستونی توی کوچه پس کوچه های محله های قدیمی یزد
پیرمردی از فرط گرما از خونش میاد بیرون.کوچه خلوت و ساکت بود وآفتاب کویری تن پیرمرد و میسوزوند. نگاهی به دیوارهای کوچه انداخت باخودش گفت شاید دیگه اخرای عمرمه /همه چیز تکراری شده هیچ چیز تازه ای نیست.امیدی نیست.چه کسی میتونه به سوالهای من پیرمرد با این تجربه که سالهای ساله از عمرم میگذره جواب بده .......
توی همین فکر و خیالها بود که مادری که بچه نوزادش رو بقل کرده بود از جلوش رد شد.وقتی اون مادر و فرزندش داشتن از پیرمرد دور میشدن نوزاد به پیرمرد خندید....پیرمرد هم ناخود اگاه خندید....شاید جوابهاشو پیدا کرده بود....
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

تاکسی


کنار خیابان ایستاده بودم و غوطه ور در افکار خود که چه طور ساعات را کش بیاورم و دیر نرسم.تاکسی ها یکی یکی می آمدند و می رفتند تا بالاخره یک تاکسی سبز رنگ روبرویم ایستاد.راننده اش یک دختر حدوداً 23-24 ساله با چادر و مانتو و دستکش و مقنعه و ... بود.دیدن دختری با این سن و پوشش و رانندگی او در تاکسی برایم عجیب و غریب بود.
داخل ماشینش مانند اتاقی به هم ریخته به نظر می رسید.آیینه ی جلو پر از تسبیح و شمایل و پلاک دوره ی جنگ و ...،وفرمان اتومبیل هم آبی نفتی با یک بوق گل باقالی بود که دست راننده از آن جدا نمی شد.حتی اگر پشه ای از جلوی ماشین سبز می شد، چنان بوقی نثارش می کرد که تمام بالهایش بریزد و سکته ی کامل کند.این بوقهای پی در پی بعضی ها را عصبی می کرد وعده ای هم که اصولاً عصبی بودند به محض شنیدن بوق دست به کمر می ایستادند، به گفتن کلمات درشت و نیش دار.هر چند بعضی ها تا متوجه می شدند راننده دختر است،کنار می رفتند و اجازه می دادند که راهش را برود.
هر بار که به چشمانش نگاه می کردم به نظرم می آمد،سعی می کند خود را با این شغل همساز کند.انگا ر داشت بی خیال شدن را تمرین می کرد.اما دختری که کنار من نشسته بود،دائم پشت چشم نازک می کرد و هر چند ثانیه یک بار شیشه را بالا و پایین می برد.و در نهایت صبر نداشته اش لبریز شد و با لحن کش داری گفت:
_چه قدر خوبه شما رانندگی رو دوست دارین.من که سه ماهه دنبال کار می گردم اما پیدا نمی کنم.بهم می گن شما زیادی خوشگلین به درد اینجا نمی خورین.به خدا بدون آرایشم می رما،اما همه به قیافم گیر می دن.اعصابم خورد شده،افسردگی گرفتم.
راننده در آیینه نگاهی به دختر انداخت و بدون اینکه جوابی بدهد رادیو ماشینش را روشن کرد.دختر جوان به نظر 27 -28 ساله می آمد ولی رفتارش بیش از 20 سال نبود و مصرانه ادامه داد:
_یه موزیک درست و حسابی نداری گوش بدیم؟
اما گوینده ی رادیو درباره ی تاثیر انواع ورزشها روی پوکی استخوان توضیح می داد و من هم که سر تا پا گوش شده بودم گفتم:
_لطفاً چند لحظه صبر کنید.
و بعد از تمام شدن صحبتها گوینده برای تغییر دادن جو گفتم:
_من توی کتاب برایان تریسی خوندم،کسی در کسب و کار موفقه که همیشه در حال یاد گیری باشه،حتی توی ماشین.به نظر شما اینطور نیست
_من که یه لیسانس گرفتم از سرمم زیاده،دیگه حوصله درد سر ندارم.
و رو به راننده گفت:
موزیک خوب نداری؟
پرواز در قفس نمی گنجد
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط ganjineh »

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .

این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند.
سالها بعد استاد بزرگ دیگری در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت رساله ای نوشت ...

پ.ن: مراقبه؟!
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

وصیت مرد خسیس و تعهد همسر

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم . او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را واداع کرد. زن نیز قول داد که چنین کند.وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم. دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟ زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم. البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم. در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست می‌آورد اما چیزهای مهم‌تری را از دست می‌داد

پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه‌ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد.
او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید ، درخشش 31369رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حا لی كه از شكلی به شكلی دیگر در می‌آمدند، ندید . پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

پیرمرد و کارگر

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد:
«من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که
وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست.
به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.»
پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد.
زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.

پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."

پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"

پسر گفت: [COLOR=#4f6128]"اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد."  شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 64
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 فروردین 1388, 11:49 pm
سپاس‌های ارسالی: 61 بار
سپاس‌های دریافتی: 227 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط L.H »

جاده

_اگه گفتی آخر جاده کجاست؟
_سؤال انحرافیه.
_نه به خدا،سؤالش خیلی سؤاله،اگه گفتی.
_آخر جاده....؟شهر بعدی.
_تقریباً.
_خب.....؟همین جایی که الان وایستادیم.
_یه کم دیگه فکر کنی رسیدی.
_اِ.......اون روبرو رو نگاه کن!غروب شده ها!
_عالی بود آخر جاده طلوع و غروبه.
_منظورم این بود یه بار دیگه غروب و نگاه کنی شاید سؤالای بهتری به ذهنت خطور کنه!
_حالا که اینطور شد،بگو آخر طلوع و غروب کجاست؟
پرواز در قفس نمی گنجد
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

 دو درویش مسافر(بر اساس حکایتی از کتاب قابوسنامه): 
دو درویش با هم سفر می کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود . درویش بی پول با خیال آسوده راه می رفت و همه جا به آسانبی می خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی آمد و همیشه احساس نگرانی می کرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر ، نخوابید و پی در پی به دور و برش نگاه می انداخت و می گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یکبار بیدار شد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می رسد . پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی خوابی؟! چرا نگران هستی آن درویش پاسخ داد راستش را بخواهی من پنج دینار در جیبم دارم و می ترسم اگر بخوابم دزدی برسد و آن را ببرد ! دوست اوگفت : پنج دینارت را به من بده تا نگرانی تو را بر طرف کنم . درویش دست در جیبش کرد و دینار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دینار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدی و می توانی با خیال راحت بخوابی!
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه!!
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”