داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

 دوست زمان تنهایی (براساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات): 
ابوعلی سینا فیلسوف و پزشک بزرگ ایرانی روزی در خانه اش نشسته بود و یکی از کتاب های افلاطون دانشمند یونانی باستان را با لذت می خواند . او چند سال به دنبال این کتاب گشته بود و سر انجام آن را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همه آن را بخواند.هر قدر کتاب را بیشتر می خواند لذت بیشتری می برد و کنجکاویش برای خواندن بخش های بعدی آن بیشتر می شد.
در همین موقع ناگهان در خانه باز شد و یکی از همسایگان قدم در خانه گذاشت و با دیدن ابوعلی سینا که در حال مطالعه بود پرسید:همسایه عزیز،چرا تنها نشسته ای؟!
ابوعلی سینا که رشته افکارش پاره شده بود و از ورود ناگهانی همسایه احساس ناراحتی می کرد آهی کشید و پاسخ داد: تا این لحظه تنها نبودم و با دوست خوبی مانند این کتاب نشسته بودم، اما حالا که تو پیش من آمدی کتاب رفت و تنها شدم!
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

 [COLOR=#953734]دزد و مرد شوخ
 
 
دزدی در شبی تاریک از کوچه ای می گذشت.کم کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت ، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد.حیاط خانه خلوت و تاریک بود . دزد خوشحال شد و توی حیاط پرید.کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید، بعد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.لحظه ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد ، ناگهان مردی را دید که در کنار اتاق خوابیده بود.
دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت . می خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند.اما هر چه نگاه کرد چیزی ندید. دیگر داشت نا امید می شد که صاحب خانه توی رختخوابش غلتی زد و با صدای خواب آلود گفت:
[COLOR=#953734]ای دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چیزی پیدا نمی کنم حالا تو در شب تاریک می خواهی چیزی پیدا کنی؟ 
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

 [COLOR=#953734]دزد و خورجینش (بر اساس داستانهای عامیانه)

 
 دزدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود.دزد خورجینی راکه با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود.در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید.دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی دارم من ، چیزی بدست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم ! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید.دزد ایستاد و به صاحب خانه گفت:من زیر انداز برای تو آوردم و حالا در را باز می گذارم شاید دیگری رو انداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد.!
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه 7 مرداد 1388, 7:42 pm
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Parsa84 »

دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.
وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.
در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

مهمترین عضو بدن

پست توسط Montana2100 »

مهمترین عضو بدن

وقتی بچه بودم، مادرم همیشه عادت داشت از من بپرسه که کدام عضو مهمترین عضو بدن است. در طول سالیان متمادی، جواب هایی می دادم و همیشه تصورم این بود که بالاخــره جـــواب صــحیح را پیدا می کنم.
بزرگتر که شدم، به فکرم رسید که صدا برای ما انسان ها خیلی مهم است. پس در جواب مادرم گفتم: "مـامـان، فـکر می کنم گوش ها مهمترین عضو بدن هستند". اما مادرم گـفت: "نـه پـــسرم، اشتباه می کنی. خیلی آدما ناشنوا هستند. بازم برو فکر کن، بعدا" ازت می پرسم."
چند سال گذشت و قبل از اینکه مادرم سوالش را تکرار کند، دوباره شروع کردم به فکر کردن و این طور نتیجه گیری کردم که بالاخره جواب صحیح را پیدا کردم. پس به مادرم گفتم: "مامان، بالاخره فهمیدم کدوم عضو مهمتره. چشم، چشم از همه اعضای بدن مهمتره."
مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: "خیلی خوب داری همه چیز رو یاد می گیری، اما بازم جوابت صحیح نیست، چون خیلی آدما نابینا هستند. بازم برو فکر کن، بعدا" ازت می پرسم."
از قرار معلوم بازم اشتباه کرده بودم. اما دست از تلاشم برنداشتم، چون مادرم هر چند سال یکبار این سوال را از من می پرسید و هر بار که جواب می دادم، طبق معمول می گفت: "نه پسرم جوابت درست نیست، ولی خوشحالم. چون داری هر سال باهوش تر میشی."
تا اینکه سال قبل، پدربزرگم مرد و این مسئله ای بود که قلب همه ما را به درد آورد. همه داشتیم گریه می کردیم. حتی پدرم هم گریه می کرد. وقتی که می خواستیم برای آخرین بار پدربزرگ را ببینیم و با او خداحافظی کنیم، مادرم رو به من کرد و گفت: "عزیز دل من، هنوزم نفهمیدی که مهمترین عضو بدن کدومه؟"
از اینکه مادرم درست در چنین لحظه ای این سوال را از من پرسید سخت تعجب کرده بودم. همیشه فکر می کردم این یک بازی بین من و مادرم است. مادرم که تعجب را در صورت من دید، گفت: "این سوال خیلی مهمه. اگر به این سوال جواب بدی، اونوقت می فهمم که معنی واقعی زندگی رو فهمیدی."
"در این چند سال هر وقت ازت می پرسیدم مهمترین عضو بدن کدومه، هر بار بهت می گفتم که داری اشتباه می کنی و همیشه هم مثالی میزدم که بفهمی چرا جوابات اشتباهه. اما امروز همون روزیه که باید درس مهمی یاد بگیری."
بعد نگاهی به من انداخت. نگاهی که تنها در یک مادر دیده می شود. به چشمان خیس از اشکش نگاه کردم. مادرم گفت:"عزیز دلم، مهمترین عضو بدن، شانه های توست".
گیج و متحیر پرسیدم: "چرا، چون سر روی آن قرار دارد"؟ اما مادرم در جواب گفت:"نه برای اینکه وقتی دوست یا همسرت ناراحت است و گریه می کنه، سرش رو روی شونه های تو میذاره. عزیز دلم، هر کسی توی این دنیا به یک شونه نیاز داره که برخی مواقع سرش رو روی اون بذاره. فقط دعا می کنم تو هم دوست یا همسری داشته باشی که در هنگام نیاز سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی تا کمی تسلی پیدا کنی".
همانجا و همان لحظه بود که دریافتم مهمترین عضو بدن نه تنها خودپسند است، بلکه در برابر غم و اندوه سایرین خود را مسئول می داند و با آنها همدردی می کند!!
خوشا به حال کسانی که شانه ای برای گریستن دارند و بدا به حال کسانی که از این نعمت بی بهره هستند.
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1045
تاریخ عضویت: شنبه 31 تیر 1385, 12:05 pm
محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
سپاس‌های ارسالی: 2945 بار
سپاس‌های دریافتی: 2310 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط achachi98 »

سلام Montana2100, دوست عزیز :D

قبل از هر چیز عید نوروز رو به شما تبریک می گم :-D

و خیلی خیلی خوشحالم که دوستان قدیمی بازهم به سنترال می آیند و جمع دوستان در سایت بازهم مثل قبل صمیمی تر می شود. :-D :smile:

با آروزی موفقیت برای همه دوستان :AA:
[External Link Removed for Guests]

Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتمتصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

دوست هميشگي من

پست توسط Montana2100 »

 جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود.
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت....
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می‌کنم.
اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی!!! ازت متشكرم دوست هميشگي من!!!
 
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

بينايي...

پست توسط Montana2100 »

 
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می‌کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!

 
 مرد مسن گفت: "ما همین الآن از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند".  
 
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Montana2100 »

 وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر دایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.
 
 این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به هر چیزی توجه کنیم، رشد و توسعه می‌یابد، از افکارمان تا اعمالمان.... 
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

عشق واقعي

پست توسط Montana2100 »

 همسرم با صدای بلند گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟! 
 من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم... تنها دخترم اوا بنظر وحشت زده می‌آمد. اشک در چشمانش پر شده بود و ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. 
 اوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود، گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمی‌خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. اوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت باشه بابا، می‌خورم، نه فقط چند قاشق، همشو می‌خوردم. ولی شما باید... اوا مکث کرد، بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ولي ناگهان مضطرب شدم. گفتم: اوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ 
 نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی‌خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج را فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودند عصبانی بودم. وقتی غذا تمام شد اوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم. 
 اوا گفت: من می‌خوام سرمو تیغ بندازم، همین یکشنبه! تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه! و مادرم با صدای گوشخراشي گفت: فرهنگ ما با این برنامه‌های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه. گفتم: اوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی‌خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم، خواهش می‌کنم عزیزم، چرا سعی نمی‌کنی احساس ما رو بفهمی؟! سعی کردم از او خواهش کنم. 
 اوا گفت: بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟! اوا اشک می‌ریخت... و شما بمن قول دادی تا هرچی می‌خوام بهم بدی. حالا میخوای بزنی زیر قولت؟! حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش! مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 
 گفتم: اگر به قولی که میدیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی‌گیره به حرف خودش احترام بذاره. اوا، آرزوی تو برآورده میشه.... 
 اوا با سر تراشیده شده، صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه اوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. اوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند اوا را صدا کرد و گفت، اوا، صبر کن تا منم بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه! خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما، اوا، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما میره پسر منه اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو كمتر کنه... در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده؛ نمی‌خواست به مدرسه برگرده. آخه می‌ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخرش کنن. اوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه‌ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمیکردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی. 
 خوشبخت‌ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می‌خوان زندگی میكنن، آنها کسانی هستن که خواسته‌های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن. 
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

کارملیا و پروانه

پست توسط Montana2100 »

 کارملیا و پروانه 
 پرپری عزیزم من مدتیه که چیزی رو می خوام بهت بگم اما برام سخته....خیلی سخته...من به این موضوع خوب فکر کردم... ما می‌تونیم همیشه با هم باشیم....من تصمیم خودمو گرفتم.... من می خوام برای همیشه با تو باشم....من...من...من دوستت دارم... ما با هم می تونیم روزای خوب و قشنگی داشته باشیم... می دونم تصمیم گیری برا تو یکی یه کم سخته....اما باید فکر منم باشی....من بدون تو حتي یه لحظه نمی تونم نفس بکشم...نگرانم پرپری گلم....بارون که میاد فکر می‌کنم دنیا داره رو سرم خراب می‌شه.... 
 این جملات ساده را کارملیا به پروانه گفت. اما پروانه تنها سکوت کرد و سکوت. کارملیا باز ادامه داد: 
 "من یه کرم کوچیکم که می گن یه روز، یه پروانه قشنگ میشم. قشنگ و زیبا مثل تو... به خاله سوسکه گفتم وقتی پروانه شدم یادم بیاره که روزی من فقط یه کرم کوچولوی اخمو بودم.... گفتم یادم بیاره که عاشق تو شدم... یادم بیاره که حتی یه لحظه بدون تو نمی‌تونستم زنده باشم..... آخه من از آدما شنیدم کرمها وقتی پروانه می شن چیزی از گذشته شونو بیاد نمی یارن.... یادشون می ره که روزی با بدن تپل مپل شون برگا را قلقلک می کردن.... من مث تو پروانه می شم.... قشنگ می شم... می پرم .... می پریم .... با هم می پریم .... با هم می‌ریم روی گلای قشنگ می شینیم.... 
 کارملیا گفت و گفت اما پروانه باز تنها سکوت کرد و سکوت. او از هیاهوی بادهای وحشی این سامان خبر داشت. بادهایی که هیچ بویی از نسیم نبرده اند.... بادهای چموشی که رحمی به بال ترد پروانه ها نمی کنند.... او پرپر شدن بابا پرپری را با چشمهای خودش دیده بود. او ترسید به کارملیا بگوید به گل های سرخ باغ همسایه دل بسته است.... او ترسید بگوید توی باغچه بغلی همیشه باران پروانه می‌بارد.... ترسید بگوید خیلی ها هم راه را عوضی می روند.... ترسید بگوید بعضی ها اشتباهی دور چراغ راهنمای سر چهار راه پرسه می زنند.... میان شلوغی آدمهایی که خودشان هم دوران پروانگی شان را فراموش کرده اند....         "قسمتی از داستان کارملیا و پروانه" 
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

---------------------------------------------------

عشق را امتحان كن!

اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن! ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت: ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سرانجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون: اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود. ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد. چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

پس :معجزه ي عشق را امتحان كن !
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”