داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه 25 شهریور 1385, 4:18 pm
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

Ines, جان

این آخری خیلی با حال بود :smile:

کوتاه پرمعنا و با محتوی :smile:

دستت درد نکنه :)

منتظر بقیه داستانها هستیم :(
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

Mahdi1944, KARIM,
درسته. با این که کوتاهه اما خیلی حرف توشه... :razz:
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 825
تاریخ عضویت: جمعه 20 مرداد 1385, 8:45 am
محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط pejman »

ميهمان خاكستر سيگارش را ريخت توي جاسيگاري . جاسيگاري نقره اصل بود به شكل سر اسب با خطوط طلا كاري شده اطراف يالش . از جا سيگاري خوشش آمد و گذاشت توي جيبش .
روي ميز يك كوزه قديمي پر از نقش و نگار هاي عجيب بود . حدس زد كه بايد مربوط به دوره سوم زمين شناسي باشد . كمي براندازش كرد اما چون از كوزه خيلي خوشش آمده بود آن را هم گذاشت توي جيبش .
ميزبان آمد و از اينكه دير كرده عذر خواهي كرد . سيني قهوه را روي ميز گذاشت و توضيح داد كه مستخدمش به مرخصي رفته . اما قبل از اينكه بنشيند تلفن زنگ زد . به سرسراي عمومي رفت .
در اين فاصله ميهمان از دو مجسمه چيني كنار شومينه ،‌ساعت كريستال روي ميز و تابلوي نقاشي روي ديوار كه امضاي ونگوگ را داشت هم خوشش آمد .
صداي ميزبان هنوز از سراسري عمومي مي آمد كه با تلفن صحبت مي كرد . ميهمان از فرصت استفاده كرد و نگاهي به سالن موسيقي انداخت . پيانوي كنار سالن توجهش را جلب كرد . قسمتي از قطعه مورد علاقه اش را نواخت و از صداي شفاف پيانو هم خيلي خوشش آمد .
وقتي صحبت ميزبان تمام شد برگشت و قهوه را هر چند كمي سرد شده بود به اتفاق ميهمان نوشيد .
ميهمان هنگام رفتن به خاطر قول مساعدي كه ميزبان در رابطه با كمك هاي مالي به او داده بود شكر كرد و ادامه داد كه حاضر است هر كاري براي جبرانش انجام دهد .
ميزبان هم لبخندي زد و گفت بهتر است اصلا صحبتش رانكند و بعد مثل يك دوست قديمي صميمانه با او دست داد .
ميهمان دوباره تشكر كرد و چون خيلي از ميزبان خوشش آمده بود او را هم گذاشت توي جيبش
سيد ابراهيم نبوي
Empty spaces - what are we living for?


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای
تحقیقاتش ندادن .
تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در .....
یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک
پاکت رو به دستش داد و رفت !!
طاقت نداشت که برسه توی اطاقش ، همون جا پاکت رو باز کرد !!
یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ...
یه نامه هم بود ؟!
شروع کرد به خوندن نامه :
بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و رفت ...
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 825
تاریخ عضویت: جمعه 20 مرداد 1385, 8:45 am
محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط pejman »

پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:نابینا هستم، کمکم کنید! یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :ا مروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم…
Empty spaces - what are we living for?


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه 25 شهریور 1385, 4:18 pm
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

مطالبی از زبان یک سایت,

توجه : مدير من از دستم فرار كرده و ديگه تمايلي به نوشتن در من نداره
! ديشب ار عمو گوگل خواستم پيداش كنه گفت كه ناكس رفته يه سايت جديد زده و
شلوارش دو تا شده ! (اي بي وفا) ، منم گفتم عمو چي كار كنم حالشو بگيرم ،
گفت به كابرهات بگو برن سروقتش اين طوري نميتوني كاري بكني

واسههمين گفتم دست به دامن شما بشم و ازتون خواهش بكنم به سايت جديد اين مدير
فراري برويد و بهش بگيد كه خيلي دلم و اسه نوشته هات و خودت تنگ شده ، اگه
كه هنوزم دوستم داري حداقل بعضي وقتها يه لينك بهم بده
اين رو هم حاجي ياهو داد گفت همشيره دستت خالي نمونه!! [External Link Removed for Guests]
اقا تو رو خدا برين حالشو بگيرين تا ديگه هوس دوشلواره شدن نكنه :-)
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

تنها قرص نانی را که داشتم به دو نیم کردم و نیمی را به همسفرم دادم
ولی او هنوز هم به آن نیمه دیگر نان که در دست من هست نگاه می کند .

نیمه دیگر را نیز به او می دهم

ولی بازهم ……

به او میگویم گرسنه نیستم

ولی بازهم …

آه ، او به دستان من نگاه میکرد نه به نیمه قرص نان

عجب اشتباهی !
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 825
تاریخ عضویت: جمعه 20 مرداد 1385, 8:45 am
محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط pejman »

زمهرير
ليلاعباسعلي زاده

تمام شب برف باريده بود و هنوز هم مي باريد. لايه ضخيمي از برف آسمان و زمين را پوشانده بود. آسمان سفيد و زمين سفيد. در دور دست ها آسمان و زمين يكي شده بودند و آسمان آنقدربه زمين نزديك بود كه گويي درچشم به هم زدني ، تمام جنبنده هاي زمين را درتنگناي آغوش خود با زمين خرد خواهد كرد.
درميان سفيدي آسمان و زمين تنها چند درشكه واسب وتعدادي زن ومرد و يكي دو كودك سياهي مي زدند وتك درختي كه حالاپوشيده ازبرف بود وتنها قسمتي ازتنه وشاخه هاي زمخت وقهوه اي اش با پارچه هاي رنگارنگ آويخته ازهجوم برف درامان بودند. بي گمان اگربرف همچنان مي باريد، ديري نمي پاييد كه مسافرهاي خسته واسب هاي بي رمق وتك درخت پيرراهم زيربال سفيد خود مي گرفت. زن با مژه هاي قنديل بسته ونگاهي يخ زده به مردنگريست. درنگاهش چيزي موج مي زد. چيزي شبيه التماس ، خشم ، درخواست ، لجاجت ،عجز،... زن همچنان بانگاهي پرسشگربه چشمان خاكستري ومه گرفته مرد مي نگريست مردهم بانگاهي عميق وخسته وبي پاسخ به زن خيره شد. زن آهسته چشمانش را ازاوگرفت ونگران وابهام آميز. به تك درخت تكيده نگريست. مرد هم بي اختيارسرش را به طرف درخت برگرداند. زن دوباره نگاهش رابه مرد دوخته اين باردرنگاهش دلهره موج مي زند وپرسشي. لجوجانه تر، سمج تروبي پرده تر. مرد سنگيني نگاه سمج زن راحس مي كند نگاهش را ازدرخت گرفت ودزدانه به زن نگريست وخيلي زود انگارازنگاهش مي ترسيد، نگاهش رابه زمين پوشيده ازبرف دوخت.
درحالي كه پشت چشمها وكم كم تمام صورتش ازهرم نگاه زن گر گرفته بود وتنش با وجود سرماي شديد به داغي نشسته بود، پاي چپش رابه قصد كنارزدن برفهايي كه كم كم به ساق پامي رسيد، تكان داد. سيبك زيرگلويش به سختي بالا وپايين رفت.
سبيل هاي زرد وقنديل بسته اش كه حالا به زحمت مي شد رنگش را تشخيص داد، جنبيدند ولي نگاهش راهمچنان به زمين دوخته بود. زن سرش را به جهت ديگربرگرداند. عده اي ازهمسفرانش با نگاهي مبهوت وبالاتكليف به او مي نگريستند. زن عاجزانه سرش راتكان داد. چند نفري هم نااميدانه سري تكان دادند. عده اي زيرلب حرفهايي نشخواركردند وبرخي تنها به زمين نگاه كردند.
سكوت عميقي فضا را فراگرفته بود. فقط گاهي صداي خشك شيهه اسبي به گوش مي رسيد. ازصداي اسبها پيدا بود .ديگررمقي برايشان نمانده است. چند روزمتوالي تاختن وبعد هم ، گرفتاراين سرما وبرف سنگين شده‌ند نه تنها رمق اسبها را گرفته بود، بلكه ازچشمان مسافرها هم خستگي مي باريد. چندين روزمتوالي ، با اميد و آرزوهاي كوچك وبزرگ، خود را به اين دشت ودرخت مراد ده رسانده بودند، تا تكه پارچه ها و دستمالها ي خود رابه شاخه هاي لخت آن آويزان كنند ومراد خود را بخواهند.
وبعد اين سرماي ناگهاني وبارش مداوم برف، وضع حمل زني ازمسافران، تلف شدن دواسب و... وضع را وخيم كرده بود.روزپيش دوتن ازمردان همسفرراهي شدند تا از نزديك ترين آبادي ، اسب وآذوقه وسوخت فراهم كنند.
آنها كي برمي گردند؟ با اين زن فارغ شده واين نوزاد ضعيف چه كنند؟ چه طورمي توان اين يخبندان و سرما را تحمل كرد؟ و... سوالاتي بود كه درذهن همه نقش مي بست و درچشمانشان هويدامي شد.
سكوت دشت با صداي گريه نوزاد شكسته شد. نگاه ها به سمت طفل ومادرش برگشت. زن بيچاره، كودك را سخت به سينه فشرد تا با حرارت بدنش او را گرم كند. به هرقيمتي كه شده بايد اين پسركوچك زنده مي ماند. پسري كه به خاطرش ، رنج اين راه را به جان خريده بود. دستمال سرخي به درخت گره زده بود تا پنجمين فرزندش پسرباشد. وحالاچطورمي توانست اجازه بدهد، يك دانه پسرش ازدست برود؟ جواب شوهرش را چه مي داد؟ مرد پالتوي پشمي اش را درآورد و كودك را درآن پيچيد. بازهم همان نگاه پرسشگر، چه مي شود كرد؟ ديگرسوختي نمانده بود. سوزسردي مي وزيد و دانه هاي ريزبرف را به رقص وامي داشت.
زن نگاهش را ازمادر وكودك برگرفت ودوباره به مردزل زد، لجوجانه تر،سمج تر،مبهت تر،ملتمسانه تر،آمرانه تر،نگاهي كه نوك تيزپيكان آن درست درقلب مردمي نشست. مرد دندان قورچه اي كرد وبازهم چشم به زمين دوخت. ناگهان، انگاركه تصميم خود راگرفته باشد، ازجابلند شد وبه طرف درشكه ي باررفت. تمام نگاه ها به او دوخته شد. مرد به سختي جلورفت. نمي دانست سنگيني برف راه را سخت مي كند يا سنگيني نگاه هايي كه روي دوشش حس مي كرد. چقدرفاصله اش با درشكه دوربود.
مرد به درشكه رسيد: لحظاتي بعد يا شايد ساعاتي بعد وشايد... با تبري دردست بدون اينكه به موج نگاه ها وهيجان آن ها توجه كند و به طرف درخت رفت. چند نفري آه هاي بلندي كشيدند، پيرزني زيرلب غرولند مي كرد.
زن فارغ شده آهسته گفت: خداي من و... ولي لبانش خيلي زود روي هم افتاد. شايد اين سرما بود كه لب هاي زن را به هم مي فشرد. به كودكش كه درآغوشش خوابيده بود نگاه كرد وبه درخت مراد ده و لبانش محكم ترروي هم قرارگرفت. حرفها وكلمات درگلوي مسافران سرمازده، يخ مي بست وخارج نمي شد.
مرد درميان سكوت همسفران به سمت درخت مي رفت. آهسته قدم برمي داشت نه! تند مي رفت، شايد فكرمي كرد كه تندمي رود. پارچه هاي رنگارنگ، سرخ، زرد، آبي، سبز،... ازلابه لاي شاخه هاي برف گرفته نمايان بود. گويي به مرد مي خنديدند. شايد هم گريه مي كردند، شايدالتماس و شايد... مرد كناردرخت ايستاد. نگاهي به سرتاپاي درخت انداخت! ياد حرفهاي مادربزرگ، ياد مرادهاي برآورده شده، ياد پارچه ي سبزكه مادربه اوسپرده بود تابه درخت گره بزند. گره ها، گره ها، پارچه ها، دستمال ها، سرخ، زرد، آبي، ... نگاهش به شاخه ها گره خورد.
نگاه ها، نگاه هاي منتظر، آزاردهنده، نگاه، نگاه، نگاه، چشم، چشم، سرما، گريه طفل، شيهه ي اسب، نگاه زن، چشمان پيرمرد. دست هاي پيرزن، درخت مراد ده، مادربزرگ، مراد، آرزو، مرگ، يخ بندان، يخ بندان، كرخ شدن ، مردن، مردن، مرده مي تواند مراد بخواهد؟!! مراد، مرده و....
تبر را بالا برد، اولين ضربه، صداي تبر به تنه خشك پيردرتمام دشت پيچيد. اولين ضربه، دومين و...ساعتي بعد همگي دورآتشي بزرگ وگرم با شعله هاي سرخ و سركش، نشستند وچشم به آتش دوختند. شعله هاي بر افروخته آتش درچشمان آنان مي رقصيد ،يخ چشم ها كم كم آب مي شد، كودك درآغوش مادرخوابيده بود، برف نمي باريد، هواسرد بود ولي دركنارآتش سرما كمتراحساس مي شد. بوي پارچه هاي سوخته، فضا را پركرده بود پارچه هاي سرخ، زرد، آبي، سبز...اما ديگركسي سردش نبود

[External Link Removed for Guests]
Empty spaces - what are we living for?


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

نام داستان: قله
نويسنده: آذر . ب
با هم كه بوديم، تنها كه مي‌شديم، شروع مي‌كرديم. با هم مي‌رفتيم. با هم مي‌آمديم. اولش آهسته مي‌رفتيم؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌رفت و من مي‌آمدم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. با هم مي‌ايستاديم. با هم راه مي‌افتاديم. سرعتمان را زياد مي‌كرديم، يا آهسته‌تر مي‌رفتيم. با خنده مي‌رفتيم، در سكوت مي‌آمديم. در سكوت مي‌رفتيم، با خنده مي‌آمديم. آنقدر تند مي‌رفتيم كه به نفس‌نفس مي‌افتاديم. آنقدر آهسته مي‌رفتيم، به خودمان كه مي‌آمديم ايستاده‌ بوديم. با هم مي‌ايستاديم. نفس‌هاي بلند مي‌كشيديم. ضربان قلبمان كه آرام‌تر مي‌شد، راه مي‌افتاديم. او كه مي‌ايستاد، من هم مي‌ايستادم. من كه مي‌ايستادم، او هم از رفتن بازمي‌ايستاد. كمي كه مي‌رفتيم، با هم برمي‌گشتيم تا باز با هم شروع كنيم. من كه خسته مي‌شدم، او بغلم مي‌كرد و ادامه مي‌داد. او كه خسته مي‌شد، جايمان را عوض مي‌كرديم. قله اولش نزديك به نظر مي‌آمد. اما هر چه كه مي‌رفتيم، دور و دورتر مي‌شد. سريع‌تر هم كه مي‌رفتيم، بيشتر دور مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌آمد و من مي‌رفتم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. گاهي فقط من مي‌رفتم. گاهي فقط او مي‌رفت. گاهي من مي‌نشستم و رفتن و آمدن او را مي‌ديدم. گاهي او دراز مي‌كشيد و رفتن و آمدن مرا مي‌ديد. يا نمي‌ديد، چشم را مي‌بست و به رفتن و آمدنم فكر مي‌كرد.
كمي بيشتر كه مي‌رفتيم، مي‌ايستاديم و همه چيز و همه جا را از نظر مي‌گذرانديم. بعد از نو شروع مي‌كرديم و مي‌رفتيم؛ و كمي كه مي‌رفتيم، باز مي‌ايستاديم. هميشه چيزهايي بود براي فكركردن و عقب‌انداختن لحظه‌ي حركت. مي‌خواستيم ديرتر راه بيفتيم، مي‌خواستيم ديرتر برسيم.

برايمان راه هم مهم بود. چشم‌مان به قله بود، اما راه را بيشتر دوست‌ ‌داشتيم. دلمان مي‌خواست برويم، مي‌رفتيم. مي‌خواستيم بايستيم، مي‌ايستاديم. مي‌خواستيم بنشينيم، مي‌نشستيم. نشسته هم مي‌شد رفت. روي زانو هم مي‌شد رفت. راه را سينه‌خيز هم مي‌شد ادامه داد. بغلم هم كه مي‌كرد، مي‌رفت. به من هم كه تكيه مي‌داد، من مي‌رفتم. هر طور بود مي‌رفتيم.

گاهي من چشمانم را مي‌بستم و دست‌هاي او را مي‌گرفتم. گاهي او چشمانش را مي‌بست و به من تكيه مي‌‌كرد؛ تا من ادامه ‌دهم. گاهي چشمانم را مي‌بستم تا او را نزديك‌تر احساس كنم. گاهي چشم كه باز مي‌كردم، مي‌ديدم او هم چشمانش را بسته. هر كدام فكر مي‌كرديم چشمان ديگري باز است؛ هر دو چشم‌ها را بسته بوديم و مي‌رفتيم. گاه به هم چشم مي‌دوختيم و دست‌هاي هم را مي‌فشرديم و مي‌رفتيم. گاه به هم لبخند مي‌زديم و مي‌رفتيم. گاه لبخندمان كمرنگ‌تر از آن بود كه ديده شود. گاه بي آن كه به هم نگاه كنيم، خيره به هم مي‌رفتيم. گاه جمله‌اي به شوخي رد و بدل مي‌كرديم و خنده‌اي و بعد باز جدي مي‌شديم و ادامه مي‌داديم. گاه انگار جدي‌ترين كار دنيا را انجام مي‌داديم؛ بي‌حرفي يا ابراز احساسي. گاه با اشاره‌ا‌ي به هم، تندتر مي‌رفتيم. گاه آهسته‌تر مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. آنقدر مي‌رفتيم كه تشنه مي‌شديم، يا گرسنه، يا حتي خسته. او كه تشنه مي‌شد، مي‌نوشيد. من كه تشنه مي‌شدم، ديگر نمي‌رفتيم. گاهي هم كه او نمي‌خواست، نمي‌رفتيم. مي‌ايستاديم. استراحت مي‌كرديم تا فردا شب، يا شبي ديگر.

در راه حرف كه مي‌زديم، از قله حرف مي‌زديم. حرفي غير از آن مي‌زديم، بايد برمي‌گشتيم تا دوباره شروع كنيم. به جز از اوج نبايد حرف مي‌زديم. به جز به قله هم نبايد فكر مي‌كرديم؛ اگرنه بايد برمي‌گشتيم. پنهان كردني هم نبود، مي‌فهميديم. يكي را كه مي‌ديديم، بايد برمي‌گشتيم از اول شروع كنيم. حتي اگر يادمان مي‌آمد كجا بوديم، بايد برمي‌گشتيم. تلفن كه زنگ مي‌زد، سر و كله‌ي كسي يا چيزي پيدا مي‌شد، بايد از نو شروع مي‌كرديم. صدايي مي‌شنيديم هم بايد برمي‌گشتيم. حتي اگر نمي‌خواستيم، برمي‌گشتيم. نبايد حواسمان از قله پرت مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. تند كه مي‌رفتيم، تندتر مي‌رفتيم و تندتر كه مي‌رفتيم، تندتر و تندتر مي‌رفتيم. مي‌دويديم تا قله. نزديك كه مي‌شديم، مي‌ايستاديم. نفس‌نفس مي‌زديم تا آرام مي‌شديم و دوباره شروع مي‌كرديم. ديگر به قله چيزي نمانده بود. از آن بالا مي‌شد همه جا را ديد. مي‌شد همه كس را ديد. مي‌شد به همه چيز خنديد يا براي هيچ گريه كرد. مي‌شد با كسي دعوا كرد، يا به كودكي لبخند زد. مي‌شد با پر بالش بر سر و صورت هم نقش كشيد. مي‌شد پري را توي هوا رها كرد و چشم‌ها را بست و براي جاي فرود آمدنش با ديگري شرط بست.

به آن بالا كه مي‌رسيديم، مي‌ديديم قله نيست. فكر ‌كرده‌بوديم قله است. قلة اصلي كمي بالاتر بود؛ كمي دورتر. بي‌استراحت مي‌رفتيم. بايد مي‌رفتيم. مي‌ايستاديم، بايد از نو شروع مي‌كرديم و اگر خسته بوديم، بايد مي‌گذاشتيم براي بعد. به قلة بعدي كه مي‌رسيديم، هم قله نبود. فكر مي‌كرديم قله بوده. هميشه اشتباه مي‌كرديم. هميشه قلة اصلي دورتر بود. و قلة اصلي‌تر، خيلي دورتر.

هميشه هم كه به قله نمي‌رسيديم. نمي‌شد رسيد. گاهي مي‌شد فقط به راه دل بست. مي‌شد قله را هم نديده گرفت؛ اگر مي‌خواستيم. مي‌شد به قله رفت و باز به قله‌ها و قله‌هاي ديگر. گاه آنقدر مي‌رفتيم كه برايمان نايي نمي‌ماند. گاهي به بالاترين قله‌ها كه مي‌رسيديم، تشنه مي‌شديم و بايد مي‌ايستاديم، و وقتي مي‌ايستاديم بايد دوباره از نو شروع مي‌كرديم. خسته كه مي‌شديم ديگر نمي‌رفتيم. نمي‌شد برويم؛ مي‌ماند براي بعد. گاهي هم نه تشنه مي‌شديم، نه خسته؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم‌ و به قله هم نمي‌رسيديم. مي‌شد كه به قله نرسيد. گاهي هم به قله مي‌رسيديم. به اوج، به آن بالا. بالاترين نقطه، جايي كه موجودي به جز ما دو تا نداشت.

به اوج كه مي‌رسيديم، نفس‌نفس مي‌زديم؛ همان جا دراز مي‌كشيديم و به آسمان نگاه مي‌كرديم و به ابرها. قله هميشه مه داشت. مه پايين بود و ما فقط خودمان را آن بالا مي‌ديديم. رو به هم كه مي‌چرخيديم فقط صورت‌هايمان را مي‌ديديم. دست مي‌كشيديم و عرق را از سر و روي هم پاك مي‌كرديم. نفس‌نفس مي‌زديم و نفس‌هاي هم را تنفس مي‌كرديم. او دستش را زير سر من مي‌گذاشت و من خودم را توي بغل او مچاله مي‌كردم.

نفس‌مان كه سر جا مي‌آمد، بايد بلند مي‌شديم. نبايد در قله مي‌مانديم. اگر مي‌مانديم، قله پايين مي‌آمد؛ با قله‌ي پايين‌تر يكي مي‌شد؛ و با قله‌ي پايين‌ترش هم. كوه با زمين يكي مي‌شد و آن بالا، اوج‌بودنش را از دست مي‌داد. بايد برمي‌گشتيم. اگر دلمان مي‌خواست، فردا يا پس‌فردا هم مي‌شد رفت و آن بالا، قله‌ي اصلي را يافت.
_________________
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم ولي آخر تو بگو با دل من چه کنيم؟
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

یاد
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

پسر کوچولو پيش مادرش که در آشپزخانه سرگرم پخت و پز بود رفت و نامه اي را که برايش نوشته بود به او دادمادر پس از خشک شدن دستهايش نامه را خواند.مضمون نامه چنين بود

براي اصلاح چمن 2 دلار
براي مرتب کردن اتاقم در هفته 5 دلار
براي رفتن به فروشگاه جهت خريد براي شما 7دلار
براي نگهداري از برادر کوچکم به هنگام خريد شما 8 دلار
براي خالي کردن ظرف آشغال 3 دلار
براي دريافت برگ صدآفرين از معلم 6 دلار
براي تميز کردن حياط و بيل زدن باغچه4 دلار

پس از لحظه اي مادر قلم برداشت و نامه اي را که پسرش نوشته بود برداشت و مطالب زير را نوشت:
براي 9 ماه حمل تو،توئي که در وجودم رشد کردي،مجاني

براي تمامي شب هايي که در کنارت بيدار نشستم،از تو پرستاري کردم و براي سلامتي ات دعاکردم،مجاني

براي تمامي روزهاي سخت،اشک هايي که ساليان دراز مسبب آنها بوده اي،مجاني

براي تمام شب هايي که سرشار از بيم و هراس بود،و براي تمامي آن نگراني هايي که مي دانستم سر راهمان خواهد بود،مجاني

براي اسباب بازي ها،غذاها،لباس ها،و حتي براي پاک کردن دماغت پسرم،مجاني

و وقتي همه اين ها را روي هم جمع کني،هزينه کل عشق واقعي من به تو پسرم،مجاني

پسرک وقتي خواندن نامه را تمام کرد،در حالي که گريه مي کرد گفت:مامان باور کن خيلي دوست دارم.سپس قلم را به دست گرفت و پايين نامه ي خودش با خط درشتي نوشت:قبلا دريافت شده بود
:o :o :o :o :lol: :lol: :lol: :lol:
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

روزی ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است !
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”