داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

پيرمرد.....زمان
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "
عالم پاسخ داد : " زمان "
عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "
اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

داستان (زن شيشه اي)

زن جلوي آيينه ايستاد و آه كشيد. يك لكهء كوچك ابر، ذهن آيينه را مشوش كرد.
شانهء كوچك طلايي رنگ را برداشت و موهايي را كه از قيد سنجاقها رها كرده بود آراست.
موهاي شلال و پر كلاغي ريخت روي شانه اش. از داخل آيينه مي توانست تا دورها را ببيند.
اما، آسمانخراشي كه پنجره هايي به شكل قلب داشت از بين همهء تصاوير به هم فشرده، بيشترين جذابيت را برايش داشت. لبخندي زد. لكه ابر بخار شد. صداي زنگ تلفن سكوت را شكست. دست روي قلبش گذاشت و موجي از درد را راند. دمپايي هاي قرمز رنگش را پوشيد و به طرف ميز تلفن دويد. بر لبه صندلي، كنار ميز نشست و گوشي را برداشت.
ـ الو، بفرماييد.
صداي آشناي مرد بود.
ـ منم...سهراب...چطوري؟
درد تا شانه هايش آمد و تا نوك انگشتان دست چپش، اما خنديد.
ـ خوبم. صدايت را كه مي شنوم ديگر خوبم. كجايي؟
ـ همين دور و برها.
ــ مثلا؟
ـ تو دفترم هستم. دوستهايم هم هستند. براي راه اندازي يك نشريه همهء قوايمان را جمع كرده ايم.
ـ خوب؟
ـ اجازه كه هست امشب دير بيايم؟
ـ باز هم؟
مرد مكث كرد. صداي كشيدن كبريت آمد و بعد سكوت و رخوتي در صحبت مجدد.
ـ خوب. خانم قبول؟!
زن با ترديد پرسيد: "يعني برنامه امشب به هم خورد؟ بنا بود شام را با هم بخوريم و بعد هم ديدن فيلمي..."
مرد خميازه اي كشيد.
ـ راستي گلها را آب داده اي؟
زن نگاهش را به اطراف سالن چرخاند. گلهاي شاداب، برگهاي هميشه سبز. خواست بگويد: "تو بيشتر از من به فكر گلهايت هستي" اما صداي مرد را شنيد.
ـ سلام، خوش آمدي، چه عجب!
به شيشه پنجره نگاه كرد. اين ترك تازه از چه بود؟ دستش را بيشتر روي قلبش فشرد و يك بار ديگر صداي او.
ـ خوب عزيزم، ديگر كاري نداري؟!
زن نيم خيز شد. ابري سياه از دورها مي آمد. تند، تند گفت: "شب كه آمدي كلاه و چترت را فراموش نكن. هوا باراني است."
مرد گفت: "خداحافظ."
و زن گوشي را گذاشت. سردش بود. دستش را دراز كرد و از روي لبه مبل روبد و شامبرش را برداشت و پوشيد. حالا مطمئن بود كه اژدهايي به پشت دارد، اژدهايي با شعله اي از آتش در دهان، اژدهايي بر زمينه اي ابريشمين.
پيش از آنكه گرمش شود به خود لرزيد.
كنار پنجره رفت. لكهء ابر جلوتر امده بود و آسمان تيرهءتيره به نظر مي رسيد. از اين بالا آدمها چه كوچك بودند، كوچك و تنها. درد در دلش پيچيد. پنجه اش را خم كرد و دستگيرهء فلزي پنجره را چسبيد. كدام پنجره باز بود؟ اين سوز سرد از كجا مي آمد؟ چقدر سالن بزرگ بود! اين همه بزرگي براي اين همه تنهايي؟!
روي زمين نشست. چيزي از درون خمش كرد. درد... درد... ميله اي از آهن سرخ... رعد و برق.
دكتر مي گفت: "اين طور مواقع سعي كن عضلاتت را سست كني." اما اين كار مثل فرو رفتن در يك باتلاق براي آدمي بود كه گرفتار آمده باشد. "كاش مرد مي آمد ... كاش."
آخرين پرتو روز، از پنجره هاي بسته، كف سالن را سايه روشن مي زد. صداي در مي آمد. چرخش خشك كليد در قفل. حتما او بود. ناله اش را فرو خورد. نه، نمي خواست صدايش را بشنود. خيال مي كرد اگر مرد بداند آن مشت دروني ضرباتش را شديد تر كرده تا در همش بشكند، ديگر دوستش نخواهد داشت و اين دردش از آن دردي كه در تمام تنش مي دويد كمتر نبود. چند لحظه به راهروي تاريك و باريك خيره شد. اگر شبح او را مي ديد، كلاه به سر و پالتو به تن، در حالي كه چتري به دست داشت، مي توانست روي پاهايش بلند شود. با دمپايي هاي سرخ رنگ به طرفش بدود و بگويد: "چاي؟ يك فنجان چاي داغ، ميل داري؟"
اما در همچنان بسته مانده بود.
دکتر به عکس ها اشاره کرده و گفته بود: "هنوز اميدوارم، اميد به باقي ماندنت."

و او در آن لحظه نمي خواست برگردد و به آن صفحهء روشن که رعد و برق بر آن مي تابيد، بي امان نگاه کند تا هيولايي با هزاران دست را در حال چيدن قلبش ببيند.

به دکتر گفته بود: "چطور مي توانم زنده بمانم دکتر؟ من نمي خواهم بميرم!"

و دکتر به او گفته بود: تنها داروي دوامت اين است که بودن را دوست بداري.

و زن با حرص، با همهء وجود، با تشنگي و گرسنگي به زمين و زمان نگاه کرده و گفته بود: "دکتر من هميشه عاشق بوده ام، همهء چيزهايي را که نشاني از هستي دارند دوست داشته ام.

پس چرا از بين همه، مرگ بايد مرا انتخاب کند؟ چرا من؟" و به گريه افتاده بود.

من هيچوقت ميوه اي را قبل از اين که خوب تماشايش کنم نمي خورم... من... و بعد در را باز کرده بود و چون طو فاني راه افتاده بود.

- سر راهش به هر گلي رسيده بود، پژمرده بود. هر شاخه اي، شکسته بود. هر زني جيغ کشيده بود و هر آبي يخ بسته بود و چون به مردش رسيده بود، با وحشت و نياز، دستهايش را دراز کرده و گفته بود: "کمکم کن، کمک..."

و مرد با وحشت نگاهش کرده بود، بدون کلامي. زن با التماس دستهايش را به او تکيه داده بود.

ـ بايد دوستم بداري... همان طور که من... براي ماندنم به شعله اي محتاجم. آنچه مي کشاندم مرگ است، جاذبهء عشق بايد باشد تا دفعش کنم. گودال عميقي است. من نمي خواهم بميرم، نمي خواهم...

مرد، همچون کسي که تازه فهميده باشد، چه اتفاقي افتاده، خيره نگاه کرده و پرسيده بود: "دکتر چه گفت؟"

و زن پنجه هايش را در گوشت بازو هاي او فرو کرده بود:

ـ گفت پيش مي رود، نرم و خزنده، و شاخه ميدهد و شاخه ها هم شاخه. بعد آن قدر رشد ميکند که گلدان مي شکند، تنها همين.

مرد گفته بود: "نه، غير ممکن است... يعني... ؟"

زن دور خودش چرخيده بود، طوفاني از برگ، گرد بادي هميشگي. رنگش چون نيلوفر کبود شده بود.

ـ اگر زودتر فهميده بودم، شايد... اما هميشه خيال ميکردم اين دردي که در تنم است درد زندگي است، نه درد مرگ.

مرد دستش را دراز کرده بود و بازوي او را چسبيده بود.

ـ بيا برويم با هم قدم بزنيم. اين طور که ايستاده اي و مي لرزي، هر لحظه ممکن است بشکني و فرو بريزي.

و زن به دنبال او کشيده شده بود.

در جادهء غروب جلو رفتند. سايه هاشان دنبالهء مرگ و زندگي.

مرد به مهرباني گفته بود: "اين دروغه، يک دروغ بزرگ، تو نخواهي مرد... نه..."

و زن به تلخي خنديده بود.

و مرد او را به طرف زندگي سرانده بود.

ـ نگاه کن! از اين بالا، به آن بچه هايي که سوار تاب هستند و آن مرغابي هايي که در آب غو طه مي خورند. آن پيرمردي که سوار سرسره است. خنده دار نيست؟

زن به نگاه مرد آويخته بود.

ـ فقط دوستم بدار، اين بالا ترين درمان است.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

یک داستان پاییزی


دخترک کور بود و پسر بینا

پسرک دیوانه وار عاشق دختر بود روزی به او گفت :

کی با من ازدواج می کنی ؟ دختر گفت هر وقت بینا شوم پسر غمگین شد ولی برق امید را در چشمانش داشت روزها از پی هم میگذشتند تا روزی پزشکان به دختر گفتند برای آزمایشاتی به نزدشان برود . دختر پذیرفت ........ پس از عمل دخترک از روی تختش پنجره اتاقش را میدید

خوشحال بود و دستان پزشکش را می فشرد پسر به او زنگ زد گفت حالا که بینا شدی با من ازدواج می کنی ؟

دختر گفت نه

پسر علت را پرسید

دختر گفت حالاکه چشم دارم سراغ یکی بهتر از تو می روم

پسر اندکی درنگ کرد و گفت : باشه ولی مراقب چشمان من باش... :sad: :sad: :sad:
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

مرد بي ايمان
مرد بي ايماني که مربي شنا بود و چندين مدال المپيک داشت ،
هرچيزي را که راجع به خدا و دين مي شنيد مورد تمسخر قرار مي داد .
يک شب او به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت .
با اين که چراغ ها خاموش بودند اما نور ماه براي شنا کافي به نظر مي رسيد .
مرد جوان بالاي تخته شنا رفت و براي شيرجه زدن دستانش را باز کرد ، ولي ناگهان
متوجه سايه بدنش شد که بر روي ديوار همچون صليبي به نظر مي رسيد .
احساس عجيبي پيدا کرد .
به سرعت از پله ها پايين آمد و چراغ را به روشن کرد و در آن لحظه ناگهان متوجه شد که آب استخر براي تعمير خالي شده است.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

نامه اي به خدا

در اداره ي پست مثل تمامي روزها نامه ها دسته بندي مي شدن تا هر کدام به مقصد خود برسند .يکي از اين کارمندها که مشغول کار خود بود ونامه ها را اماده مي کرد و در جاي خود مي گذاشت ناگهان به نامه برخورد که روي ان نوشته شده بود نامه اي به خدا. آن را باز کرد در نامه چنين نوشته شده: خداي عزيزم من پيره زني هستم 84 ساله و با حقوق ناچيز باز نشستگي که فقط 100 دلار است زندگي خود را سپري مي کنم.
امروز جواني پول من را که درکيفي بود از من دزديد من هم دراين شب عيد دوستانم را به مهماني دعوت کرده ام و پولي ندارم تا از انها پذيرايي کنم کسي را هم ندارم تا از او پولي قرض بگيرم حال اي خدا من نميدانم چه کنم مرا کمک کن
کارمند اداره ي پست که اين نامه را خوانده بود همکاران خود را صدا زد و ماجرا را براي انها تعريف کرد . کارکنان هم بعد از شنيدن اين داستان جيبهاي خود گشتند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتد در اخر96 دلار روي هم جمع شد ان را در پاکتي گذاشتند و به پيره زن فرستادند .
بعد از چند روز دوباره نامه اي به اداره پست امد که روي ان نوشته شده بود:
نامه اي به خدا کارمندان دور هم جمع شدند تا ان را بخوانند نامه را باز کردند
پيره زن چنين نوشته بود : خداوندا از تو متشکرم مهمانهاي من امدند و من براي آنها شامي عا لي پختم البته از ان پول 4 دلارش کم بود که من اطمينان دارم ان را کارمندان اداره ي پست برداشته اند .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمي دستانت را بر روي تن يخ زده ام چه عاشقانه حس مي کردم . نگاهي به چشمان عاشقم انداختي ........ پاکي نگاهت تنم را به لرزه انداخت .............
چه حس زيبايي بود در آغوش تو بودن .........................
اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندي .................
چشمانت را بستي و شروع کردي به خواندن ................
آرام زمزمه مي کردي دلم گرفت اي هم نفس پرم شکست تو اين قفس ..................
دستم را باز کردم تيغ در دستانم برقي زد......لحظه هاي آخر بود هميشه آرزو داشتم در آغوش تو بميرم و اين بهترين فرصت بود ....... آرام تيغ را بر روي دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت دستانم مي لرزيد اما فرصتي نداشتم بايد قبل از آنکه چشمانت را باز کني کار را تمام مي کردم ........
تيغ را روي دستم کشيدم خون به سرعت از بدنم خارج مي شد دست هايم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کني .....................
لحظه هاي آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجيبي داشت و تو هنوز زمزمه مي کردي
صدايت را براي آخرين بار مي شنيدم . دستت را آرام بر روي لبهايم کشيدي براي آخرين بار دستان نجيبت را بوسيدم و چشم هايم را به روي همه تنهايي ها بستم
بدنم يخ زده بود . سرماي ناگهاني بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردي و ديدي از من تنها يک لباس خوني و دستمالي خيس از اشک برايت باقي مانده .................................
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

چند کارمند در اداره ای کار می کردند .ان اداره یک ابدارچی داشت .که وظیفه نظافت وتهیه اب وچایی وپادویی را برعهده داشت .کارمندان هر روز با اوشوخی می کردند واورا مورد ازار خود قرار می دادند ولی او به روی خود نمی اورد وفقط می خندید.هرچه کارمندان اورا بیشتر مورد ازار قرار می دادند او بیشتر می خندید .سرانجام کارمندان از کارهای خود خسته شدند وبه ابدارچی گفتند که دیگر اورا اذیت نمی کنند.باز هم او خندید وگفت باشد من هم ازاین پس دیگر درچای شما ادرار نمی کنم.کارمندان تازه به معنی خنده های ابدارچی پی برده بودند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

سوداي عشق
جواني مسلمان در دهکده ي خويش آسوده مي زيست. اندامي موزون و چهره اي زيبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالي پرهيزکار و پارسا بود. روزي فرشته اي از آسمان به ديدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شايسته ي پاداشي بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودي امام شهر خواهي شد و بر همه ي مومنين سروري خواهي يافت، به شرط آنکه با من پيمان بندي که همه ي عمر با زنان سر و کار نداشته باشي و جز از دور بديشان منگري».
جوان، غافلانه اين پيمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که ياد از بي احتياطي خود نکرد. روزگاري گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خيالش نيز نگنجيده بود.
دارايي بيت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بيت المال به حسب عادت پيش از دادن سهم امام نيمي از آن را به جيب مي ريخت.
اما همينکه سالي بگذشت، ارسلان پي برد که اين همه افتخار و آسايش، بي اندکي عشق به کار نمي آيد. هر روز صبح مي گفت که درين سودا مغبون شده است. آخر يک روز اَمينه ي زيبا را ديد :ه چشماني دلفريب و عارضي گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگاني با شکوه و جلال! خدا حافظ اي بندگي پر احترام! من به دهکده ي خود باز مي گردم، زيرا ديگر از مال دنيا به جز اَمينه ي زيبا چيزي نمي خواهم».
فرشته بار ديگر به نزد او آمد و از سست طبعي ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظري به محبوبه ي من افکن تا ببيني که چسان درين سودا مغبونم کرده بودي، سود خويش را از سودا بر گير و به حال خويشم گذار، که هرچه را به جز اَمينه باشد به تو مي بخشم. حتي به بهشت هم بي اَمينه نمي روم».
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

سکه


در خلال نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان کانل داشت ولي سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد سکه اي از جيب خود بيرون آورد رو به آنها کرد و گفت سکه را بالا مي اندازم اگر رو بياد پيروز ميشيم و اگر پشت بياد شکست مي خوريم.
بعد سکه را با بالا پرتاب کرد سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد.
سکه به سمت رو افتاده بود .
سربازان نيروي فوق العاده اي گرفنتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان شما واقعا ميخواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟
فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4178 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

زن : حاج آقا ميبينين چه بي چشمو روئه ! حاج آقا تازه سابقه دارم هست !

- شوهر : حاجي چرت ميگه ! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بي گناهيه كامل !

- حاج آقا : جرمت چي بود ؟

- شوهر : حاجي جرم كه نمشه بهش گفت ! داش اوچيكم حرف گوش نميكرد ...

مختوم النسلش كردم !

- زن : حاج آقا ميبينين چقد بي احساسه !

- حاج آقا : خواهر من شما به چه دليلي تقاضايه طلاق كردين ؟

- زن : حاج آقا ما الان درست 3 ساله كه ازدواج كرديم ولي اين آقا اصلا عوض نشده !

- شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون ( منظور پاي توي كفش )!!! حاجي بده اصالتمو از دست ندادم ؟

- حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگــــــــيرين؟

- زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش ميكنم !

حـاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!

- شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپـــوش !!

اونو نپوش ! حاجي طاقت مام حدي داره !

- زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپـوشه!

- شوهر : حاجي ميخوايم بريم خونه اون باباي قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد كروات بزني !

به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولي پايين رفتنش با شابدوالعظيـــمه !

حاجي ما از بچگي عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صـوبتا !

- حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !

- زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه زيرشلواري نپوش ! يكي مياد زشته ! حد اقل شلوارك بپوش!

- شوهر : حاجي من اصن بدون زيرشلواري خوابم نمبره ! بابا چارديواري اختياري !

راستش اينجا جاش نيست ولي باباي خدا بيامرزم ميگفت :

- حاج آقا : خدا بيامرزتش !

- شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه ! ميگفت : سعي كن تو زندگيت دو تا چيز و ترك نكــني !!

يكي سيغار ! يكي زيرشلواري !

حاجي جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته !

آخه خداييـــش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!!

- زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعي كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد !

- شوهر : حاجي رفته واسه من معلم خصوصي گرفته ! فارسي را درست صوبت كنيم !

ديــــگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم !

حاجي خسته مونده از سر كار ميام خونه به جاي چايي واسه من كافي شاپ مياره !

درســته آخه ؟! حاجي از وقتي گرفتمش 15 كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتــيشـيا داده

به خورده ما !!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتي و از اين آت آشغالا

حاجي هركي يه سليقه اي داره ! خب منم عاشق آب سيرابي با كيك تيتاپم !!!

- زن : حاج آقا يه روز نميشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وصيغه آزادش كرديم ...

- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! كسي نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون ميكنـــــم !!!

-حاج آقا : خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگي و اقتصادي داشتين چرا با هــــــــم ازدواج

كردين ؟؟!!

- زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم ! هنوزم هستم!!!!!!!!!!
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”