داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

خواب آهنگ سازها چپه( طنز) :grin:

خواب می دیدم.تو فروشگاهی بزرگ بودم نمی دونم شهروند بود یا رفاه پر از جنس های جور واجور خارجی.
جالبه که جنسای ایرونی خیلی تو قفسه ها کم بود و قیمت شون هم از جنسای خارجی گرون تر بود…

رفتم یکی از صندوق های خالی برای تسویه…صندوق دار که پسر بور و قد بلندی بود اروم اروم جنسامو از زیر دستگاه رد کرد و هی عدد پشت پیشخوان بیشتر شد…دست کردم از جیب عقبم کیفم رو در اوردم تا عابر بانک رو بدم…ولی عابر بانکم تو کیف نبود…یادم نیست دیشب خودم از جیبم در اوردم یا خونه جامونده…خیالی نیست یادمه چند تا تراول تو کیفم داشتم…دست کردم تو جیب کیفم ولی پولی هم نبود

صندوقدار شروع کرد چپ چپ منو نگاه کردن…سرخ شدم گفتم :یه لحظه صبر کنید…تو تموم درزای کیفم دست انداختم مگر پولی پیدا شه…دریغ از یه سکه …»آهان پیدا شد» توی اخرین درز یه اسکناس بیست تا شده پیدا کردم….با خجالت اسکناس رو باز کردم یکی از اون ده تومنی های با عکس مدرس که سال هاست دیگه جایی دیده هم نمی شه!….

صندوق دار یهو مثل فشفشه از جاش بیرون پرید…گفتم الانه که خفتم رو بگیره…اومد طرفم و دستم رو گرفت …» قربان خواهش می کنم صبر کنید … ما تو فروشگاه مون به اندازه ی کافی پول داریم که مابقی پول تون رو بدیم!» … نمی دونم داشت تیکه می نداخت یا جدی می گفت؟
سریع یکی از حسابدارای فروشگاه رو صدا زد…با احترام اسکناس رو از من گرفت و اونو زیر انواع دستگاه های امنیتی اسکناس ازمایش کرد
بعد گفت: قربان می خواین قسمتی از مابقی مونده حسابتون رو به دلار بدم؟

من فقط هاج و واج مونده بودم . صندوق دار مدیر فروشگاه رو صدا کرد...مدیر فروشگاه بعد از مدتی پیش من اومد و با تشکر از خرید از فروشگاه شون یه نایلون بزرگ رنگی به من داد…در نایلون رو که وا کردم چشمام چهار تا شد…توی نایلون پر بود از بسته های صدتایی اسکناس صد دلاری…یک دو سه…وای باورم نمی شه بیشتر از چهل تا بسته ی صد دلاری ! …تا اومدم به رییس فروشگاه چیزی بگم پیش دستی کرد و گفت:الان مابقی اصلی پولتون رو براتون میارن…دو تا فروشنده با عینک افتابی (وسط فروشگاه بدون افتاب) اومدن کنار من …با دقت در یک قوطی جای جواهرات رو باز کردن…توی قوطی فقط دو تا سکه بود!…یه سکه ی دو تومنی و یه سکه ی پنج تومنی!…دیگه داشتم مطمئن می شدم جلوی دوربین مخفی ام…ولی انگار همه چی واقعی بود

یه لحظه وسوسه شدم…چه طوره نایلون و بر دارم و بزنم بیرون بی خیال خریدها شده پولها رو برداشتم و از فروشگاه بیرون دویدم…نمی دونم چند تا خیابون رو رد کردم تا جایی که دیگه دستشون بهم نرسه…پولها رو در اوردم بشمرم ….یک دو سه چهار بسته…دو تا سکه !...ناگهان سایه ای در کنارم دیدم …دو تا پلیس باتوم به دست با لباس سیاه کنارم ایستاده بودن…یکی از پلیس ها گفت: پول قاچاق؟؟من با ترس گفتم:قربان خود فروشگاه اینا رو به من داد!باور کنین…بعد دسته ی اسکناس های صد دلاری رو جلوشون گرفتم…پلیس دوم گفت:منظورم این سکه های قاچاقه و دو تا سکه ی دو و پنج تومانی رو نشونم داد…با خنده گفتم :اینا قاچاقه؟…اولی خیلی جدی گفت:بله طبق قانون فدرال ایالات متحده ارزهای ایرانی بدون مجوز قاچاق حساب می شه….جا خوردم و تازه متوجه شدم پلیس ها لباس های پلیس های امریکا تن شون هست…گفتم ببخشید سرکار یعنی اینجا آمریکاست؟ بله پس شما فکر کردید اینجا کجاست؟ ... ایران ... تهران ... من تهرانیم

پلیس اولی خندید و گفت:حالا از کجا که تو تهرانی هستی?! …از اون موهات که معلومه رفتی با این رنگ مو ها مشکی اش کردی؟؟برو ما خودمون ختم این کاراییم…گفتم:بابا جون مادرم من ایرانیم الان کارت ام تو کیفم نیست…اهان ببینید من الان دارم با شما فارسی صحبت می کنم!خب اصلا لهجه ندارم…پلیس دومی خندید و گفت:بعد از تصرف آمریکا تو قرن های پیش توسط ایرانیا دیگه تو آمریکا همه با لهجه تهرانی فارسی رو صحبت می کنن. مگه ما پلیس ها لهجه داریم؟…راست می گفتن فارسی شون مثل خود من بود….گفتم:سرکار ببخشید الان چه سالیه؟…گفت:1978 گفتم: میلادی؟…خندید و گفت:جوون تقویم میلادی سالهاست منسوخ شده…1978شمسی…دیگه واقعا مطمئن شدم تو خواب هستم…….به من دست بند زدن. در راه رفتن به اداره ی پلیس گفتم :سرکار یه سوال…گفت : خیلی حرف می زنیا سریع بگو …

گفتم :جون جدت فقط به من بگو الان تو این قرن ایرانی ها دارن چه کار می کنن؟…آه بلندی کشید کمی فکر کرد و گفت: تو این سالها که ما دست رو دست گذاشتیم اونا تمام قله های علم و اقتصاد رو بالا رفتن… می گن الان دارن پروژه های موشکی شون رو حتی به خورشید می فرستن…البته بی خود هم نیست تو ایران هر ادم معمولی روزی 23 ساعت کار مفید می کنه…گفتم :مگه می شه؟پس کی می خوابن ؟کی استراحت می کنن؟…گفت : تو نگران خودت باش که حالا حالا ها باید تو بازداشتگاه بخوری و بخوابی …راستی جوون گفتی چه کاره ای؟….آهنگسازم …نه کارت مثل ادمیزاده نه افکارت…اهان رسیدیم …برادرا بیاین اینو تحویل بگرین فکر کنم قرص روان گردون خورده….طفلی فکر می کنه یه آهنگساز ساکن تهرونه…
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

داستان سخت یک دوستی
زنگ در خانه را می‌زنند و صدای عجیبی که انگار دارد ادا در می‌آورد می‌گوید: لطفا یه لحظه تشریف بیارین دم در. لباس می‌پوشم و می‌روم پایین و تا در را باز می‌کنم او را می‌بینم که با لبخند ایستاده آنجا. باورم نمی‌شود! کی برگشته ایران؟ چرا بی‌خبر؟ او داد می‌کشد و من فریاد می‌زنم. یکدیگر را در آغوش می‌کشیم و همانطوری وارد خانه می‌شویم. برایش یک لیوان چای می‌ریزم و چند فحش نثارش می‌کنم که چرا بی‌خبر آمده است. از آنجا می‌گوید، از درس و کار و خانه و رستورانها و کافه ها و آدمها و دوستانش. او از آنجا می‌گوید که چقدر با اینجا فرق دارد و من از اینجا می‌گویم که چقدر نسبت به قبل عوض شده است. آنقدر حرف می‌زنیم که از نیمه شب می‌گذرد. زنگ می‌زند خانه و می‌گوید که شب را اینجا می‌ماند، چون هنوز حرفهای‌مان نصف هم نشده است.

چند هفته‌ای بیشتر قرار نیست بماند. به جز تجدید دیدار با فک و فامیل هر روز را با هم می‌گذرانیم. همه جا می‌رویم، همه کار می‌کنیم. کافه نشینی می‌کنیم، دورهمی می‌گیریم، شهربازی می‌رویم، بام تهران می‌رویم، آخر هفته‌ها مهمانی می‌رویم، شمال می‌رویم. هر جا
دعوت می‌شود من را با خودش می‌برد، هر جا که می خواهم بروم او چسبیده است به من. روزها به سرعت می‌گذرند. شب رفتنش می‌روم خانه‌شان. ناراحت و عصبی‌ست، من هم. دلش نمی‌خواهد برود، من هم. جمع و جور می‌کند، من هم: او چمدانش، من هم خودم. رو به روی هم می‌نشینیم و حرف می‌زنیم. سفارش می‌کنیم. آنجا رفتی فلان کن، اینجا ماندی فلان نکن، حواست به فلان باشد، فلان چیز را بپرس و خبرش را بده، خوش بگذران، خوشحال باش، موفق باش، زنده باش، در تماس باش.

نیمه شب است. راه افتاده‌ایم به سمت فرودگاه. دور است. انگار از خود خارج هم دورتر است. توی ماشین لال هستیم. فقط صدای موسیقی می‌آید. از آهنگهای جدید خبری نیست. اینجا موسیقی خلاصه می‌شود به تمام آن چیزهایی که قبل از رفتنش با هم شنیده‌ایم. می‌رسیم فرودگاه. بار را تحویل می‌دهیم. حالا نشسته‌ایم و چرت و پرت می‌گوییم. مسخره بازی در می‌آوریم. انگار که بخواهیم خودمان را گول بزنیم. انگار که باز هم آمده باشیم مثل همیشه کافه نشینی. چند لحظه بعد او می‌رود آن طرف، من می‌مانم این طرف. دماغم را بالا می‌کشم و می‌آیم سمت ماشین. در راه تمام آن آهنگ ها را، حالا تنها گوش می‌کنم»

و این از آن آرزوها و حسرتهای من است، که همچین دوستی را که ندارم داشته باشم، که همچین صمیمیتی را که ندارم داشته باشم، که همچین تجربه‌ای را که ندارم داشته باشم. که کسی که آنقدر نزدیکم است، نزدیکش باشم، که آنقدر مهمم است، مهمش باشم. جنسیتش هم مهم نیست، نه اینکه حتی همچین آدمی باشد و بماند ور دلم. اصلا برود یک سیاره‌ی دیگر! فقط من حس دلتنگی را برای کسی داشته باشم که دلتنگم باشد، که حس دلتنگی‌اش خودجوش باشد. شما که همچین چیزی دارید، غرِ دلتنگی نزنید!
همین دلتنگی جزو حسرتهای یکی مثل من است.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!

یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم!!
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

معنی جمله عجیب اولین فضانورد
جمله مخابره شده از اولین فضانورد بالاخره رازگشایی شد!!!
بیستم جولای ۱۹۶۹، نیل آرمسترانگ به عنوان فرمانده ماه نشین آپولو ۱۱،اولین انسانی‌ بود که بر سطح ماه قدم گذاشت.
به لطف فرستنده‌های تلویزیونی اولین کلمات او به زمین مخابره و توسط میلیون‌ها نفر شنیده شدند: "این گامی کوچک برای انسان، و جهشی عظیم برای انسانیت است."
ولی‌ درست پیش از بازگشت به ماه نشین، آرمسترانگ جمله معماگونه دیگری را نیز بر زبان راند: "الان وقتشه آقای گورسکی!
خیلی‌ از دست‌اندرکاران ناسا با شنیدن این جمله آن را نوعی کرکری خوانی با یک فضانورد رقیب روسی ارزیابی کردند. اگرچه بعد از تحقیقات معلوم شد که هیچ فضانوردی، اعم از آمریکایی‌ و یا روسی به نام "گورسکی" در پروژه‌های فضایی آن دوران وجود نداشته است.
در طول سالیان، افراد زیادی آرمسترانگ را درباره این جمله "الان وقتشه آقای گورسکی!" سوال پیچ کردند. ولی‌ پاسخ آرمسترانگ همیشه تنها لبخندی بود و بس. در پنجم جولای ۱۹۹۵، در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از یکی‌ از سخنرانی‌های آرمسترانگ در فلوریدا برگزار شده بود، یکی‌ از خبرنگاران دوباره این پرسش ۲۶ ساله را از آرمسترانگ پرسید. اینبار در میان تعجب عمومی‌ آرمسترانگ آماده پاسخگویی بود. وی با اظهار این که آقای "گورسکی" فوت کرده و به همین دلیل او احساس می‌‌کند که می‌‌تواند راز این معما را فاش کند، داستان را اینگونه برای خبرنگاران مشتاق شرح داد:
یکی‌ از روزهای سال ۱۹۳۸، وقتی‌ که نیل کوچک پسر بچه‌ای ساکن شهرکی واقع در غرب میانه بود، به هنگام بازی بیس بال در محوطه پشت خانه‌شان ، ضربه شدید دوستش توپ را به حیاط خانه یکی‌ از همسایه‌ها می‌‌فرستد و از بخت بد توپ درست در نزدیکی‌ پنجره اتاق خواب این همسایه‌ها که آقا و خانم گورسکی نام داشتند فرود می‌‌آید. و آرمسترانگ جوان که یواشکی برای برداشتن توپ داخل حیاط این زوج خزیده بود، صدای فریاد خانم گورسکی را از پنجره اتاق خوابشان به وضوح می‌‌شنود: "چی‌؟؟ سx ؟؟! آقا از من سx می‌‌خوان؟؟!
خوب گوشاتو وا کن آقای گورسکی! هر وقت این پسر همسایمون تونست روی ماه راه بره تو هم میتونی‌ این کار رو بکنی!!!!!!!تصویر
تصویر
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

بدبختی شوهر مریم
شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود.
بيشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشيار مى‌شد. امّا در تمام اين مدّت، مريم هر روز در کنار بسترش بود.
يک روز که او دوباره هوشياريش را به دست آورد از مريم خواست که نزديک‌تر بيايد.
مريم صندليش را به تخت چسباند و گوشش را نزديک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
شوهر مريم که صدايش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:
تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى.
وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى.
وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى.
وقتى خانه‌مان را از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى.
الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى.
و مى‌دونى چى مي‌خوام بگم؟
مريم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت:
«چى مى‌خواى بگى عزيزم؟»
شوهر مريم گفت:
«فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى مياره!»
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 60
تاریخ عضویت: شنبه 16 اردیبهشت 1391, 2:11 am
سپاس‌های ارسالی: 297 بار
سپاس‌های دریافتی: 363 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط *mohammad* »

مساحت زندگی


مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...
همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
***
کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
***
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
 لئوتولستوی 

 تصویر 
  [COLOR=#1f497d]به سانِ رود،که در نشیبِ دره سر به سنگ می زند،
رونده باش.
امیدِ هیچ معجزه ای ز مرده نیست
زنده باش.
   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

نوجوانی که سکوی پرتاب کریستیانو رونالدو شد
کریستیانو رونالدو : باید به خاطر موفقیتم از دوست قدیمی‌ام، آلبرت فانتزائو، تشکر کنم. ما با هم در یک تیم و در مسابقات قهرمانی زیر18ساله‌ها حضور داشتیم، و با هم هم‌بازی بودیم. زمانی که مدیر اسپورتینگ‌لیزبون به سراغ ما آمد به ما گفت: "کسی که بیشترین گل‌ها را به ثمر برساند وارد آکادمی ما می‌شود."
ما در آن دیدار 3-0 پیروز میدان شدیم. من گل اول را به ثمر رساندم، و آلبرت گل دوم را، چه ضربه سر زیبایی.. اما گل سوم برای همه ما بسیار تاثیرگذار بود. آلبرت در مقابل دروازه‌بان حریف موقعیتی تک به تک در اختیار داشت، و این در حالی بود که من رو به جلو حرکت می‌کردم. تمام چیزی که آلبرت بدان نیاز داشت این بود که به تنهایی در مقابل دروازه‌بان گل‌زنی کند، اما او این کار را نکرد و به من پاس داد. این باعث شد که من گل سوم را به ثمر برسانم، و در نهایت راهی اسپورتینگ شوم. بعد از پایان دیدار به سراغ او رفتم و از او پرسیدم که چرا این لطف را در حق من کرد؟ و او اینگونه پاسخ داد:
" تو از من بهتری"...
بسیاری از خبرنگاران به سراغ منزل آلبرت رفتند، و از وی در مورد صحت این ماجرا سئوال پرسیدند. او گفت بلی، او همچنین گفت که دوران حرفه‌ای فوتبال او بعد از پایان آن دیدار به پایان رسید، و او اکنون بیکار است. اما از او پرسیده شد که چرا در عین بی‌کاری صاحب چنین خانه بزرگ و مجللی شده است. اتومبیلی در اختیار داشت و از خانواده خود نیز نگهداری می‌کرد. به نظر می‌رسید که مرد ثروتمندی باشد. این همه پول از کجا آمد؟ آلبرت با افتخار پاسخ داد: "این‌ها همه توسط رونالدو مهیا شده است
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

حکایت مدیریتی
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .
دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد:

«هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید:
«آیا این روش به کار آمد؟»
وی جواب داد:
«متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند»
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

دیوار شیشه‌اى
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است! در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1378
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 6 فروردین 1387, 12:10 pm
محل اقامت: شهرکرد
سپاس‌های ارسالی: 4214 بار
سپاس‌های دریافتی: 8330 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط FREE MAN »

قلب مهربون
دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟
مهمان با مهرباني جواب داد:بله.
دخترک دويد و همه ي عروسکهاشو آورد،بعضي از اونا خيلي بانمک بودن .دربين اونا يک عروسک باربي هم بود.
مهمان از دخترک پرسيد:کدومشونو بيشتر از همه دوست داري؟
و پيش خودش فکر کرد:حتما" باربي.
اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديد دخترک به عروسک تکه پاره اي که يک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اينو بيشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوي پرسيد:اين که زياد خوشگل نيست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم ديگه هيشکي نيست که باهاش بازي کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش ميشکنه...
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
[FONT=Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma, Tahoma][HIGHLIGHT=#fef8e0]انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در   
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط naghme »

 عصبانیت و عشق

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد .
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد
وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

( دوستت دارم پدر ! ) تصویر

روز بعد مرد خودكشی كرد .
عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

 تصویر 
یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است كه چیزها دوست داشته می شوند .


مراقب افكارت باش كه گفتارت می شود .
مراقب گفتارت باش كه رفتارت می شود .
مراقب رفتارت باش كه عادت می شود .
مراقب عادتت باش كه شخصیتت می شود .
مراقب شخصیتت باش كه سرنوشتت می شود

و اما اینکه هیچ وقت از یادت نبر که در مورد کسی زود قضاوت نکن ... 
تصویر
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 40
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 15 اردیبهشت 1390, 8:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 1035 بار
سپاس‌های دریافتی: 71 بار
تماس:

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط Warlock051 »

چه عجب تو اين tapic يك نفر ديگه جز آقاى FREE MAN, يك مطلب گذاشت :smile:
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”