دیدار با 'امپراتور' در دوبی

در اين بخش ميتوانيد درباره كليه مسائل ورزشي به بحث بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
پست: 2294
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1385, 1:56 pm
محل اقامت: _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ _
سپاس‌های ارسالی: 403 بار
سپاس‌های دریافتی: 1073 بار
تماس:

دیدار با 'امپراتور' در دوبی

پست توسط Ma3ouD »

تصویر



تاپيش از مرداد 1386 که افشین قطبی سر مربی پرسپوليس شد، کمتر کسی در فوتبالايران، او را می شناخت. اما خيلی زود، او به يک پديده در فوتبال ايرانتبديل شد. طرفدارانش به او لقب "امپراتور "دادند وافشين قطبی با پرسپوليسقهرمان ليگ برتر ايران شد. اما او در ميانه فصل بعد، ناگهان پرسپوليس راترک کرد و رفت و با رفتنش يک سوال بی جواب برای دوستدارانش باقی ماند؟ چرا؟

منبرای ديدن افشين قطبی سه روز به دوبی رفتم، جايی که افشين بعد از ترکايران در آنجا زندگی می کند. افشين برای اولين بار، با من از فوتبال ايرانحرف زد و اينکه در فوتبال ايران به او چه گذشت که اين طور ناگهانی ترکشکرد.

در اين سه روز من افشين را بهترشناختم... افشين پنج شش ساله عاشق فوتبالی را ديدم که در کلاس درس با تشتکبطری، فوتبال بازی می کرد و در خانه با کلاف درهم جورابهايش.

منافشينی را ديدم که در هفت سالگی، بچه طلاق شد و غم جدايی پدر و مادر بهدلش نشست. افشينی را ديدم که فشار مالی زندگی مجبورش کرد همراه با پدرمعلمش، در کلاس درس زندگی کند و همان جا بخوابد. افشين نوجوانی را ديدم کهبلندپروازی اش او را از يک مدرسه تابستانی فوتبال در آمريکا تا جام جهانیفوتبال بالا برد.

افشين می گفت سختی های دوران کودکی اش به او ثباتقدم ياد داده و اينکه چطور به آينده اميدوارتر باشد. اين را وقتی به منگفت که در کنار خور دوبی، پای درد و دل جاشوی جوانی اهل بوشهر نشسته بودکه در چشمان خسته اش اميدی به آينده نمی ديدی.


تصویر




اولينديدار ما در لابی يک هتل در دوبی، به نوشيدن قهوه و برانداز کردن همديگرگذشت، حس می کردم من را مانند مربی تيم رقيب تصور می کند و اينکه تيمش باچه آرايشی بايد به ميدان بيايد و من هم فهميدم که سه روز با کسی سر و کاردارم که از کنجکاوی درزندگی خصوصی اش، زياد خوشش نمی آيد.

اما کمکم يخ صحبت شکست، افشين شوخ طبع تر از آن بود که فکر می کردم. می گفت ازپدر ومادرش ياد گرفته که محبت مجانی است و هزينه ای ندارد.

افشين با کودکی ها آغاز کرد، کودکی هايی که ديگر خيلی در خاطرش نمانده، يا به هر دليلی خيلی قصد بازگو کردنش را ندارد.

افشين تا سيزده سالگی در ايران بود و بعد مهاجرت به آمريکا پيش آمد. افشينبرای من از دوران تحصيل و فوتبالش در دبيرستان و در دانشگاه يو سی ال ایگفت و از مدرسه فوتبالی که در آمريکا به راه انداخت و اينکه چطور از مدرسهفوتبالش، به همراهی فنی تيم ملی فوتبال آمريکا دعوت شد و پایش به اولينجام جهانی اش باز شد.

بعدها گاس هيدينگمربی نام آشنای هلندی کره جنوبی که از سالها قبل افشين و مدرسه فوتبالش رامی شناخت از او دعوت کرد که به تيم ملی کره ملحق شود. قطبی باز هم از طرفديک ادووکات مربی بعدی کره هم، به همکاری دعوت شد.

مربيگریدر تيم کره، کم کم افشين را به دست اندرکاران فوتبال ايران شناساند و توجهمسئولان پرسپوليس را جلب کرد. مذاکرات شروع شد، اما آمدن افشين به ايرانآسان نبود، يک مربی ايرانی-آمريکايی که حتی گذرنامه ايرانی هم نداشت و بههمين دليل، سال قبل از آن نتوانسته بود تيم ملی کره جنوبی را در سفر بهايران همراهی کند.

اما بالاخره تلاشها بهبار نشست و افشين شد سرمربی پرسپوليس و در 18 مرداد سال 1386 در مياناستقبال مردم و مسئولان پرسپوليس به تهران برگشت. يکی از آنهايی که بهفرودگاه آمده بود، کسی بود که افشين سی سال می شد که نديده بودش: مادرش.


تصویر


افشينقطبی در پرسپوليس با پيروزی شروع کرد و پيروزی پشت پيروزی او را برایهوادارانش، محبوب تر از قبل کرد. اما در پشت پرده، از يکسو نبود امکاناتآزارش داد و می گفت که گاهی حتی برای يک جوراب برای بازيکنانش بايد منتظرمی ايستاد و از سوی ديگر، حاشيه های پرسپوليس، گريبانش را گرفت. با اينحال فصل با پيروزی پرسپوليس پايان يافت، افشين قطبی در پايان قراردادش ازايران رفت.


يکی از دلايل ترک پرسپوليسبرای افشين قطبی، به گفته خيلی ها، شايد اين بود که او به سمت سرمربی تيمملی ايران معرفی نشد. موضوعی که خودش می گويد" من فکر کنم شايد جذاب نبودکه کسی که در آمريکا سالها زندگی کرده، سرمربی تيم ملی شود و من فکر میکنم که روابط بعضی وقتها مهمتر از کيفيت و دانش و تجربه است".

اما افشين قطبی بعداز چند ماه، دوباره با قراردادی جديد به پرسپوليس بازگشت. افشين قطبی درمورد بازگشتش گفت که می دانست کاری ناتمام در ايران دارد و بسياری ازشخصيتهای فوتبال ايران از رييس سازمان تربيت بدنی گرفته، تا مدير عاملپرسپوليس و حتی کاپيتان تيم با او تماس گرفتند و از او خواستند تا بهفوتبال ايران برگردد.


تصویر


اما اين بار، اقامتش در ايران به يک فصل که نه، حتی به نيم فصل هم نرسيد،در آبان ماه سال87، افشين قطبی، پرسپوليس را رها کرد و به دوبی رفت. او درباره اين تغيير تصميم ناگهانی می گويد، باندهايی در فوتبال ايران بودند کهدوست نداشتند افشين قطبی موفق باشد اما آخرين واقعه ای که او را مجبور کردتا ايران را ترک کند، حمله ای بود که بعد از يک مسابقه فوتبال رخ داد. اودراين باره به من گفت:
" دو ليدر پرسپوليس با پنجاه نفر به ماشين خانممحمله کردند و شيشه را شکستند و وقتی خانمم راجع به اين تجربه صحبت کرد،فکر کردم که امنيت اجتماعی که لازم است برای خانواده ام و خودم ديگر نيست.من احساس کردم که اين موقعی است که باید پرسپوليس و خانواده ام را ترککنم"

و افشين قطبی اينکار را کرد. انتقادهای فراوانی به او و به کادر مديريت پرسپوليس از هر دوسو وارد شد. اما در نهايت او به پرسپوليس بازنگشت. از او در مورد قراردادشپرسيدم که بعد از خروجش از ايران، در رسانه ها منعکس شده بود و اينکهشرايط قرارداد به نفع افشين قطبی بوده و او مقدار قابل ملاحظه ای از مبلغقراردادش را پيش گرفته، او با قطعيت گفت که همه مسائل مالی با پرسپوليس حلو فصل شده و تاکيد کرد که يک مربی بايد در بستن قرارداد هوشيار باشد.

دردوبی تقريبا همه جا ايرانيانی پيدا می شدند که افشين قطبی را می شناختند وبرای احوالپرسی و يا گرفتن عکس يادگاری و امضا به سراغش می آمدند و او همدر برخورد با دوستدارانش، لبخند را فراموش نمی کرد. به من می گفت، خاطرهخوشی که از ايران دارد، مردمند، مردم کوچه و بازار ، پرسپوليسی و حتیاستقلالی که هميشه غرق محبتش کردند.

درپايان سفرم به دوبی و سه روز گفتگو با افشين قطبی می توانستم حس کنم کهتجربه ايران برای افشين، خيلی بيشتر از فوتبال بوده. او از زندگی در ايرانبرای من طوری حرف می زد که انگار بخشی از زندگی گم کرده اش را دوبارهپيداکرده است. او در آخرين دقايق صحبتمان، از چکيده تجربه زندگی ايرانگفت: "وقتی ما جوان هستیم از ريشه زندگی مان فرار می کنيم، می خواهيم آزادباشيم. می خواهيم خودمان را پيدا کنيم، و هر چه پيرتر می شويم، می خواهيمبرگرديم به خانواده و برگرديم به ريشه خودمان. و من حالا فکر می کنم کهدايره زندگيم را تمام کرده ام و وقتی اين دايره را تمام می کنی می توانیبا آرامش زندگی کنی".
و اين آخرين جمله ایبود که من از افشين قطبی در اين سفر شنيدم. در مقابل آپارتمانش دست هم رافشرديم و هر يک به راه خود رفتيم، درست مثل دو مربی در انتهای مسابقهفوتبال. فقط نمی دانم اين ديدار را که برد، و شايد هم مساوی تمام شد.
Please Login or Register to see this code
ارسال پست

بازگشت به “انجمن ورزش”