سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد

پست توسط Shahryar »

  نام  

  در چهلمين  

 خاطرات خلبان يدالله شريفي راد   
[External Link Removed for Guests]  
 
توضيح: جناب شريفي راد كه در زمان انتشار كتاب (1362) درجه سرگردي داشتند يكي از پرافتخارترين خلبانان F-5 پايگاه دوم شكاري با ركورد 4 پيروزي هوائي ميباشند. خاطرات نبردهاي ايشان در بمباران اهداف زميني و درگيري هاي هوائي از كتابي به همين نام در اين تاپيك به مرور ارائه خواهد شد.   بخش نخست: جنگ، جنگ 

سيزده و چهل دقيقه روز يكشنبه سي و يكم شهريور ماه سال 1359 حمله هوائي عراق به چند پايگاه هوائي ايران انجام گرفت. در آن حمله اكثر پايگاههاي ما كه در برد هواپيماهاي عراق قرار داشت بمباران شد. وقتي اين حمله آغاز شد من در پست فرماندهي پايگاه دوم مستقر در تبريز مشغول تنظيم پروازهاي داخلي بودم. در لحظه اي هر چه شنيدم صداي انفجار بود . ساختمان محل كارم به لرزه در آمده بود ، آنچنان غافلگير شده بودم كه نميدانستم چكار بايد بكنم. فقط كوشيدم با فرمانده پايگاه تماس بگيرم . متاسفانه تلفن از كار افتاده بود . خواستم با ستاد مركزي نيروي هوائي تماس بگيرم ، تلفن آنجا هم خراب بود و هيچكس جواب نميداد. به منزلمان كه درون پايگاه قرار داشت زنگ زدم تا از خانواده جويا شوم در انجا هم هيچكس گوشي را بر نميداشت.

وحشت زده گوشي را گذاشتم و به سمت در دويدم ، از در خارج نشده ، ترديد كردم. دور از تدبير ديدم كه در ان هنگام پست فرماندهي را ترك كنم. ناچار پشت ميزم بازگشتم، در همين گيرودار و آشفتگي بسر ميبردم كه فرمانده پايگاه از در وارد شد ، صدايش مي لرزيد و رنگش پريده بود . گوشي را از روي تلفن برداشت و سعي كرد با ستاد مركزي مستقر در تهران تماس بگيرد ، نتيجه همان بود كه من آزمده بودم. شده بودم يكپارچه هيجان، برآشفته و پرخاشگر و با شيوه اي كه معمولم نبود از فرمانده پرسيدم: چرا ما حمله را آغاز نكرديم؟ چرا صبر كرديد تا آنها حمله كنند؟ فرمانده خويشتندارتر بود و در مقابل فرياد من آرام گفت : حالا موقع اين حرفها نيست،‌هر چه زودتر كليه بچه ها (خلبانان) را خبر كن بيايند پست فرماندهي . (حمله در لحظه اي آغاز شده بود كه سرويس اداري تعطيل و بيشتر افراد در راه منازلشان بودند).

به تعداد كمي كه هنوز سر پست بودند ، دعوت را ابلاغ كردم و از دژبان كمك گرفتم تا ديگر افراد را خبر كند. لحظاتي بعد همه در اتاق فرماندهي گرد هم آمده بوديم. از چهره ها نگراني ميتراويد. همه به حالت خبردار ايستاده و منتظر فرمان بودند. پس از دقايقي شور،‌ دسته هاي پروازي تعيين شد و هدفها مشخص گرديد. آنهائي كه براي پرواز انتخاب شده بودند براي تهيه نقشه و بريف(بريف- مشاوره خلبانان يك گروه قبل از پرواز ) به اتاق بريفينگ (اتاق بريفينگ- اتاق شوراي خلبانان) رفتند،‌نقشه ها آماده شد ،‌ليدرهاي (ليدر- پرواز، گروهي انجام ميشود و در هر پرواز يك نفر نقش رهبري دارد و بقيه متابعند) دسته ها به بريف كردن نفرات دسته هاي پروازي خود سرگرم شدند. پس از پايان بريفينگ، كليه خلبانان در سالن جمع شدند ، فرمانده پايگاه دستورات مهمي را جهت حسن انجام ماموريت به آنها ابلاغ كرد. سپس افسر اطلاعات عمليات، اطلاعات لازم را در اختيار خلبانان قرار داد.

شش بعد از ظهر ، همه چيز آماده بود و ما ميتوانستيم حمله را آغاز كنيم اما طبق دستور ستاد فرماندهي حمله به دلائلي مي بايستي طلوع آفتاب فردا انجام شود. افراد اطاعت كرده و مرخص شدند. همكارانم،‌خلبانان با آن چهرهاي برآشفته و عصبي و نگران در منزلهايشان چه كردند؟ آيا آنشب توانستند استراحت كنند؟ توانستند بخوابند؟ و يا حتي چيزي بخورند؟ در اين مورد من هيچ چيز نميدانم. به ياد دارم كه هفت بعد از ظهر بود كه اتاق بريفينگ را ترك گفتم و با گامهائي محكم ولي كوتاه به سوي منزل رهسپار شدم. به چيزي جز جنگ نمي انديشيدم. به منزل كه رسيدم همسر و دو فرزندم مشوش از انفجارات چند ساعت پيش و ديركرد من، دوره ام كردند. پسر هست ساله ام گفت: بابا من ديدم،‌ رنگش سياه بود، بالش پهن بود،‌ مثل C-130.

همسرم پرسيد: حالا شما چكار ميكنيد؟
گفتم: معلوم است همان كاري كه انها كردند.
پرسيد: شما هم به عراق حمله ميكنيد؟
گفتم: آره
گفت: كي؟
گفتم: زمانش را منهم نميدانم. شما هم نداني بهتر است و براي اينكه سوالات بيشتري مطرح نكند خواهش كردم: كمي مغز گردو و بادام و كشمش اماده كن و بريز توي يك كيسه نايلون . اندازه اش طوري باشد كه در جيب جي- سوتم( G.SUIT شلوار ضد فشار خلبان كه با لوله اي از هواپيما تغذيه ميكند و در هنگام لزوم شلوار را كه از دو جدار ساخته شده پر باد ميسازد تا مانع فشار بر اندام خلبان شود) و طوري نباشد كه جيبم باد كند.
پرسيد واسه چي؟
گفتم: تا هنگام پرواز اگر ناچار به ترك هواپيما شدم و زنده ماندم چند روز بوسيله آن بتوانم رفع گرسنگي كنم.
ساعت بيست و دو و سي دقيقه بود كه بچه ها را بوسيدم و با اين كار ساعت خواب را اعلام كردم اما خواب كجا بود؟ فكر جنگ با عراق و ماموريتي كه روز بعد مي بايستي انجام ميدادم مهاجمي بود چون صدام كه آرامش خيال را براي خواب از من دور كرده بود. ماموريت من حمله به پايگاه موصل بود (موصل يكي از شهرهاي شمال غربي عراق است و يك پايگاه هوائي عراق مجاور آن است) اطلاعاتي كه من از آنجا داشتم همان چيزهائي بود كه افسر اطلاعات عمليات در اختيارم گذاشته بود. در حاليكه چشمانم بسته بود كوشش كردم موقعيت پايگاه را پيش خودم مجسم كنم. از پايگاههاي كشورهائي كه ديده بودم كمك گرفتم ، ميديدم كه يك باند شرقي و غربي آشناست و كارخانه هائي در سمت جنوب و موازي با باند وجود دارد و در آن دور، ساختمانها كه در ميان دود سياهي محو شده بودند. شهر موصل را در عالم پندار ميديدم، بيشتر تاسيسات نظامي در قسمت شمالي پايگاه و در دو سر باند پروازي آشيانه (شلتر- آشيانه يا محل سر پوشيده ايست كه هواپيما را آنجا پارك ميكنند) هواپيماها واقع شده ولي هر چه كوشيدم نتوانستم در عالم پندار محل استقرار ضد هوائيها را موضع سازي كنم.

يا فكر ميكردم كه ضد هوائي هاي سام را بايد در دو سر باند گذاشته باشند ،‌ نمي توانستم به خيالات خود نظمي بدهم. خيالاتم مرتب ميبريد و سرم داغ ميشد و قلبم مي تپيد و باز فكرم ميرفت به تصور كردن پايگاه موصل كه هنوز نديده بودم ولي فردا ميبايست بالايش مي رفتم و تاسيسات نظامي انان را همانطوريكه انها پايگاه ما را كوبيدند بمباران ميكردم. سمتي را كه بايستي حمله كنم در اطلاعاتي كه گرفته بودم مشخص بود ولي سمت فرار به كدام جهت ميتوانست باشد؟ اين را نميدانستم،‌آيا در اين ماموريت موفق ميشدم؟ آيا مورد هدف ضد هوائي هاي دشمن قرار نميگرفتم؟ آيا دوباره مي توانستم به كشور و پايگاهم مراجعت نمايم؟ آيا بچه هايم را ميديدم؟ آيا دوباره مي توانستم فرصت خدمتي به ملت و كشورم بيابم؟

چه كسي زندگي بي مرگ داشته؟ به خودم تسلا ميدادم كه مرگ حق است و خوشا به حال آنها كه در بستر راحت با مرگ ملاقات نميكنند و در ميدانهاي نبرد شهيد ميشوند. ..... همينقدر يادم هست كه در گير و دار يافتن راه گريز پس از كوبيدن مواضع بودم كه ساعت زنگ چهار بامداد را نواخت. سرشار ار هيجان ماموريتي كه يكي دو ساعت ديگر بايد ميرفتم. آرام از جاي برخاستم تا وضو بسازم و نماز بخوانم. همسرم سعي كرد صبحانه مختصري تهيه كند ولي وقتي عجله و شتاب مرا ديد قرآن بساط عقدمان را آورد و بالاي در نگهداشت:
- برو به سلامت

............ و من بيرون از خانه ، در محوطه پايگاه، تا به پست فرماندهي برسم، خود را يك پارچه غرور و شهامت مي ديدم. چون شير ، شجاع بودم و چون ببر چابك ، يقين پيدا كردم كه ماموريتم را با موفقيت انجام خواهم داد و دوباره همين راه را به طرف منزل طي خواهم كرد. سر انجام به پست فرماندهي رسيدم و در اتاق جنگ همكارانم كه برخيشان پس از ورود من رسيدند سرحال بودند و به هيجان آمده و همه اماده براي جنگ و گوئي دلخور از تاخير حمله متقابل

 نخستين ماموريت 

سرگرد بهروز سليماني و من،‌ جزو اولين دسته پروازي بوديم. قرعه شروع جنگ به نام ما خورده بود . همه چيز از قبل مهيا بود،‌ با همكاران وداع كرديم،‌لباس فشار را پوشيديم و هارنس( هارنس- تن پوش خلبان است، شبيه جليقه ، چتر نجات كه به صندلي هواپيما نصب شده، بوسيله قفلي به هارنس متصل است) را تن كرديم و كلاه پرواز را برداشته ، به طرف محل استقرار هواپيما به راه افتاديم . در بين راه آژير خطر به صدا در آمد و بلافاصله ضد هوائي ها بدون اينكه هدفي را در ديد داشته باشند شروع به تيراندازي نمودندو آسمان هنوز تاريك روز را با گلوله هاي رسام نقره كوب كردند. آژير كه قطع شد از كمين جستيم و با شتاب و شوق به سمت هواپيماهاي خود رفتيم . پس از بررسي بيروني و اشاره اي به وداع، هر كدام سوار هواپيماهاي خويش شديم.

كمربند كه قفل شد ، مكانيسين چتر نجات را به هارنس وصل كرد. هملت را كه سرم گذاشتم ( هملت- كلاه مخصوص پرواز خلبان است. داراي گوشي و دهاني براي ارتباط راديوئي) به مكانيسين علامت روشن كردن هواپيما را با انگشت نشان دادم. (براي هر عملي در هواپيما علامتي وجود دارد كه بين خلبان و مكانيسين رابطه برقرار ميكند) و او كمپراسور را روشن كرد( كمپراسور- دستگاهي است كه هوا را با فشار به موتور هواپيما وارد ميكند تا هواپيما راحت تر روشن شود)
و من با فشار دكمه هاي استارت ابتدا موتور سمت چپ و سپس موتور راست را روشن كردم( دكمه هاي استارت- دو عدد دكمه اي كه هر كدام براي روشن كردن يكي از موتورها بكار ميرود) . هواپيما كه روشن شد ، چكهاي لازم را يكي يكي انجام دادم و منتظر فرمان ليدر بودم كه از طريق راديو پرسيد:

- شريفي،‌حاضري؟
- بله، حاضرم.
بعد گفت: بريم روي فركانس برج
گفتم : شنيدم و بلافاصله فركانس راديو را به فركانس برج تغيير دادم . صداي ليدر روي فركانس جديد شنيده شد كه گفت: - برج مراقبت، آلفا در خواست خزش و بلند شدن. تمام
سپس برج مراقبت اطلاعات لازم را از نظر باند مورد استفاده، سمت و سرعت باد و فشار فرودگاه را طبق روش جاري در اختيار ما گذاشت.

(خزش- حركت دادن هواپيما از آشيانه يا رمپ بطرف باند پروازي،‌اصطلاحا ميگويند : تاكسي كردن)
( از طريق راديو - در هر هواپيمائي ، راديوئي تعبيه شده است كه خلبانان ميتواند توسط ان با يكديگر و يا با هر ايستگاهي صحبت كنند. گوشي و دهني كلاه مخصوص پرواز وصل به اين راديو است)
(آلفا- نام دسته پروازي است. هر گروه پروازي نام مخصوصي دارند تا از بقيه گروهها تفكيك شوند).

به مكانيسين علامت دادم كه موانع زير چرخها را بردارد،‌آنگاه دسته گاز را اندك اندك به جلو دادم،‌هواپيما به حركت ادامه داد، پس از لحظه اي در ابتداي باند و در كنار ليدر دسته قرار گرفتم. بيرون از هواپيما همكاران به هيجان امده و با دست و نگاههاي محبت اميز ما را بدرقه ميكردند. وارد باند پرواز شديم ،‌چكهاي آخر را به سرعت انجام دادم و هماهنگ با سركار سرگرد بهروز سليماني موتورها را در موقعيت 100 درصد قرار دادم (صد در صد- دسته گاز را تا حداكثر به جلو فشار ميدهند و در اين حالت كليه دستگاههاي موتور را توسط مدرجهاي كابين چك ميكنند) و اين كار بمنزله شديدترين غرشي است كه انگار از رعد شنيده ام. هوا گرگ و ميش بود ، ليدر سرش را به طرف من گرداند و با علامت پرسيد:

- حاظري؟
جواب دادم: آره همه چيز عاليست.

سرگرد سليماني پس از دريافت پاسخ، پاها را از روي ترمز برداشت و هواپيمايش غرش كنان روي باند به حركت درامد و پس از طي مسافتي از زمين كنده شد. با فاصله چند لحظه من نيز پا را از ترمز برداشته و بدنبال ليدر دسته از زمين كنده و در آسمان به پرواز درآمدم و بزودي هر دو در كنار هم بر آسمان اطراف پايگاه بوديم. پس از چند دقيقه پرواز، رسيديم روي نقطه اي كه به عنوان مبداء در نظر گرفته بوديم، بلافاصله زمان را ثبت و سمت را به طرف نقطه بعدي تغيير و به سوي آسمان كشور دشمن مهاجم تازانديم. زمان به سرعت ميگذشت ، به هيچ چيز جز هدف فكر نميكردم، در حقيقت فرصت فكر كردن وجود نداشت، هر چه به مرز نزديكتر ميشديم ارتفاعمان را كمتر ميكرديم ، بايد در حد ممكن فاصله با زمين ميپريديم تا از ديد رادارهاي دشمن مخفي باشيم و هواپيماهاي دشمن قادر به رهگيري ما نباشند.

چهارده دقيقه گذشت،‌چهارده دقيقه اي كه بيش از يكسال به نظر ميرسيد، ديگر در آسمان عراق بوديم. اولين باري بود كه به آسمان كشور بيگانه اي نفوذ ميكردم و آنهم به اين قصد كه ميخواهم پايگاهي را بمباران كنم. هيجاناتم شدت يافت، قلبم نگار ميخواست از سينه بيرون بزند، در اين حال ليدر دسته در تلاش بود كه سرعتش را افزايش دهد و من هيجان زده و بيتاب حركات او را دنبال ميكردم. سرعت در نهايت و ارتفاع از زمين بسيار اندك بود، هر لحظه خطر برخورد با زمين تهديدمان ميكرد. دهانم خشك شده بود و اين از هيجان بيش از حدم بود نه از ترس. در 35 مايلي هدف پس از عبور از روي تپه ها ي كوتاه روي كويري رسيديم. احساس ميكردم سرعت قلبم زيادتر از سرعت هواپيماست . با در نظر گرفتن نقطه نشانيها و مطابقت آنها با نقشه ، همه چيز تا كنون درست پيش رفته بود.

محل زير پايمان نشان ميداد تا هدف بيش از 5 دقيقه اي فاصله نداريم و اين فرصت خوبي بود تا اشتباهات احتمالي را جبران كنيم. كليه دستگاههاي F-5 را يكبار ديگر چك كردم، اشكالي به نظر نميرسيد، فقط دكمه هاي مخصوص بمبها را تنظيم كردم و در موقعيت بمباران قرار دادم ، چندين بار چپ و راست و بالا و پائين و اطراف هواپيماي ليدر را جهت يافتن هواپيماهاي دشمن بازرسي كردم ، هيچ خبري از دشمن نبود. به نظر ميرسيد تا كنون نتوانسته اند ما را رهگيري كنند. نقشه را از روي زانويم برداشته و در كنار گذاشتم،‌ديگر شده بودم يكپارچه انتقام. 6 مايل ديگر با هدف فاصله داشتيم كه در جلو و اندكي سمت راست شهر موصل را ميان بخار نازك و سياه صيحگاهي ديدم. موصلي كه ميديدم با آنچه شب پيش در پندارم مجسم كرده بودم شباهتي نداشت. ديگر قلبم به تندي گذشته نميزد،‌لحظه به لحظه فاصله را تا هدف ميسنجيدم، 3 مايل ديگر با پايگاه فاصله داشتيم كه ناگهان ليدر دسته گفت: پاپ !

(Pop- دورخيز هوائي و اوج گرفتن براي حمله و بمباران)

اين كلمه هزاران معني داشت، حساسترين لحظات زندگي ، بازي با مرگ، زيرا با اين فرمان در طرفه العيني از ليدر تبعيت كرده و تا ارتفاع 9500 پائي بالا رفتيم و درست بالاي پايگاه موصل قرار گرفتيم،‌ در اين ارتفاع همه جاي پايگاه مشخص بود، از ضد هوائيها هنوز خبري نبود . سمت راستم ، باند پروازي و سمت چپ باند،‌ تاسيسات اداري را ديدم. هدف من بمباران قسمت ابتدائي باند بود، شده بودم يكپارچه غرور و تمام تلاشم را بكار بردم تا بتوانم با دقت ماموريتم را به انجام برسانم. بدون درنگ به دنبال ليدر شيرجه كردم و در حاليكه تمام اطرافم را متئجه بودم به زاويه خوب شيرجه و سرعت و ارتفاع مورد نظر ، جهت رها كردن بمبها توجه داشتم. هنوز چند لحظه اي از رها كردن بمبهاي سرگرد سليماني نگذشته بود كه من دگمه بمب را فشردم و درست در نقطه اي كه مامور بودم بمبها را رها كردم و يا بهتر بگويم قطراتي از خشم ملتم را بر روي پايگاه صدام چكاندم.

ديگر به چيزي فكر نميكردم، دنبال راه گريز ميگشتم كه خود را روي شهر غبار گرفته موصل يافتم و از اينكه مجبور بودم در آن تاريكي صبح از روي شهر عبور كنم و عده اي از مردم بيگناه شهر را با غرش هواپيمايم بيدار كنم متاسف شدم و با چند مانور تاكتيكي از روي شهر گذشتم و نگاه سريعي به پايگاه بمباران شده انداختم ، خيلي از ان دور شده بودم، بجز دود غليظي كه محصول انفجاراتم بود چيز ديگري جلب توجه نميكرد ولي آنچه كه قبلا در مورد قدرت بمبهايم ميدانستم با آنچه كه عملا ديدم خيلي فرق داشت، فكر ميكنم اگر بمبها درست اصابت كرده باشند فقط توانسته چند متري را خراب كند و اين براي ضربه زدن به دشمن مهاجم كافي نبود. كوشيدم مسير را در جهت كوتاهترين فاصله با مرز قرار دهم و تا حد امكان با سرعت زياد و ارتفاع كم به سمت كشورم بازگردم.

هنوز از ليدر دسته خبري نبود ، آخرين بار صدايش را قبل از بمباران شنيده بودم كه درست در لحظه اي كه گفت: پاپ.
با اينكه بر روي پايگاه هيچگونه ضد هوائي به ما شليك نكرد ، از وضع ليدر نگران شدم و ناچار شدم او را در راديو صدا بزنم،

صدايش را شنيدم گفت: - سالمم و در مسير بازگشت

خيالم راحت شد ، از اينكه توانسته بوديم غافلگيرانه پايگاه را بمباران بدون اينكه دشمن گلوله اي به ما شليك كند خوشحال بودم. ديگر حرفي نزدم ، ديگر قلبم آرامش يافته بود و خشكي دهنم از بين رفته بود. تمام اطراف را ميپائيدم تا مورد هدف هواپيماهاي انها قرار نگيرم. هيچ خبري از هواپيماهاي دشمن نبود، فقط چندين بار هواپيماهاي خودمان از چپ و راست گذشتند كه قصد بمباران پايگاه موصل را داشتند. با كمي تغيير مسير از لاي دره ها و شكاف كوهها، با سرعتي كمتر از صوت، به سمت كشورمان مي آمدم. حدود چهل دقيقه پس از شروع پرواز، يا بهتر بگويم چهل دقيقه هيجان، چهل دقيقه اي كه بيش از ماهها بطول انجاميد وارد آسمان كشورمان شدم. اندك اندك ارتفاعم را افزودم و در يك ارتفاع مناسب قرار گرفتم. فركانس را تغيير دادم و با ايستگاه رادار تماس گرفتم ، آرامش خاصي تمام وجودم را فرا گرفته بود ، در يك حالت رويا بسر ميبردم ، باورم نميشد كه رفته ام و يكي از پايگاههاي عراق را بمباران كرده ام. به ايستگاه رادار گفتم:

- منم، شماره 2 آلفا
و سپس ارتفاعم را به اطلاعش رساندم. صدا از انطرف شنيده شد كه ميگفت:
- خوش آمديد. شماره 1 (ليدر دسته ام) كمي جلوتر از شما و در ارتفاع پائينتر بسوي فرودگاه در پرواز است.
- گفتم: - شنيدم.

اطلاعاتي كه راجع به فرود گرفته بودم بكار بردم تا سرانجام در محدوده برج مراقبت قرار گرفتم و موقعيتم را به آگاهيشان رساندم و پس از كسب اطلاعات لازم هواپيما را نشاندم. خيس عرق شده بودم . انگار كوهي را كنده باشم. هواپيما را پس از اينكه سرعتش كمتر شد هر چه سريعتر به سوي آشيانه ها هدايت نمودم. در مسير حركت ، كليه افراد ، اعم از سربازان، نگهبانان، مكانيسينها، برايم دست تكان ميدادند و ابراز احساسات ميكردند. در آشيانه هواپيمارا متوقف و موتورها را خاموش كردم و پياده شدم، دوستان و همكاران دوره ام كردند و مرا در آغوش گرفته و ميبوسيدند. ليدر دسته با لبخند رضايت بخشي به سمتم امد و به گرمي مرا فشرد. به هم تبريك گفتيم و سپس فرم مخصوص هواپيما را نوشته و همگام با يكديگر سوار ميني بوس شديم و به پست فرماندهي رسيديم. داخل پست فرماندهي همه همكاران جمع بودند ، ما را غرق در بوسه و تبريك كردند. ديگر كسي از از ما نپرسيد كه چكار كرديم؟ و يا نتيجه ماموريت چه بود؟ همگي سراسر منتظر ورود بقيه دوستاني بوديم كه بعد از ما پرواز كرده بودند.....

........ادامه دارد
آخرین ويرايش توسط 2 on Shahryar, ويرايش شده در 0.
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

لحظات حساسي بود، هر تلفني كه به صدا در ميامد همگي به طرفش هجوم ميبردند تا اولين نفري باشند كه خبر جديد را ميشنوند، مخصوصا خط تلفني كه به ايستگاه رادار مربوط ميشد در آن زمان مهمترين خبر را ميتوانست به ما بدهد زيرا دسته هاي پروازي پي در پي ورودشان را به مرز به ايستگاه رادار خبر ميدادند و رادار از آن طريق خبر را به اطلاع فرمانده پايگاه ميرساند. هر لحظه كه خبر ورود و يا بازگشت گروهي از دوستان را ميشنيديم غرق در شادي ميشديم ، گاهي به محض شنيدن بازگشت يك گروه، از شدت شادي و شوق اتاق جنگ را روي سرمان ميگذاشتيم تا لحظه اي كه دسته پروازي چارلي (اسم دسته پروازي) بازگشت و اطلاع داد نفر دومش بازنگشته شادي از چهره هايمان رخت بست و افسردگي به دلهايمان يورش اورد .

هنوز غرق در انديشه از دست دادن نفر دوم دسته پروازي چارلي بوديم كه خبر رسيد كه از دو نفر ديگر از خلبانان به نامهاي "سروان حسن افشين آذر" و "ستوانيكم جهانشاهلو" نيز خبري نيست،‌ دنيا به نظرم تيره و تار شد، شده بودم يكپارچه غم ولي چه كار از دستم بر ميامد؟ بجز انكه تصميم گرفتم انتقام آنها را از صدام مزدور و خلبانان مهماجمش بگيرم. در پايان اولين روز جنگ غبار غم چهره تمام خلبانان را در قبضه داشت. منتظر برنامه فردا بوديم، برنامه هاي پروازي فردا در اتاق طرحها روي تابلو ثبت شد. هركدام از ما پس از دقت بدان تابلو اتاق را ترك گفته و وارد اتاق جنگ شديم و سپس همگي مرخص شدند و من كنار معاون عملياتي نشستم تا شايد خبري از دوستان از دست رفته بگيرم.

تا آن هنگام اكثر ما فكر ميكرديم جنگ هوائي سه روز تا يك هفته تمام است. بزرگترين جنگ هوائي را جنگ هند و پاكستان ميشناختيم كه شش روز طول كشيد. آيا اين جنگ هم بر همان قاعده كلاسيك ادامه ميافت ؟ و در خاتمه هفته ممكن بود پيروزي نصيب ما نشود؟ هيچ امكاني براي احتمال شكست وجود نداشت،‌ما پيروز بوديم. به يقين. صداي تلفني در اتاق جنگ رشته افكارم را پاره كرد. فرمانده پايگاه جواب داد ، از پاسخها روشن بود كه آنطرف سيم همسر يكي از خلباناني است كه از ماموريت بازنگشته، فرمانده مكثي كرد و به ما خيره شد، پيدا بود كه انطرف تلفن ، منتظر خبر هستند و ما چه خبري داشتيم؟ فرمانده با نگاهي در چهره هاي ما انگار در تابلوي ماموريت ها نگاه كرده باشد گقت:

- شوهرتان ، گفتند هواپيمايش مورد اصابت قرار گرفته و او مجبور شده هواپيما را ترك كند و با چتر فرود آيد. حالش خوب است نگران نباشيد، انشا الله بزودي جنگ تمام ميشود و با اسراي انها مبادله خواهد شد. آرزو كردم از همان پاسخ و سكوت ،‌همسر دوستمان توانسته باشد بار سنگيني را كه از ان پس بر دوشش سنگيني خواهد كرد، تجسم كرده باشد.

نام من هم در ليست پروازي روز دوم بود اما محل ماموريت مشخص نبود. خواهش كردم محل را هم بدانم، فرمانده پس از نگاه به پرونده مختصات محل ماموريت را ابلاغ كرد و اضافه كرد:

- ميداني كجاست؟
- خير ، نميدانم
- پايگاه هوائي كركوك
يكي خوردم و خيال ميكنم تكرار كردم:
- چي؟ كركوك؟ كركوك؟
-آره، كركوك

ديگر نتوانستم به پشتي صندلي اتاق فرماندهي لم بدم. از كركوك چيزي نميدانستم ، به اتاق طرحها رفتم ، به عكس آن منطقه نگاه كردم اما چيز تازه اي دسگيرم نشد بنابراين به اتاق فرماندهي بازگشتم ، اقرار كردم كه اطلاعاتم دندانگير نيست، كسي نبود اطلاعات افزوني را در اختيارم بگذارد. با ذهن مشغول اتاق فرماندهي را به سوي منزل ترك كردم. در راه به پايگاه كركوك فكر ميكردم، به ضد هوائي هايش مي انديشيدم، به سام 2، سام 6 دشمن. شروع كردم به مرور انچه از موصل ميپنداشتم و انچه ديده بودم و سعي كردم از از معماري واحد پايگاههاي هوائي عراق كمك بگيرم.
ساعت 21:30 بود كه دراز كشيدم و سعي كردم خانه اي زيبا در بهترين نقطه شهر ، به ويلاهاي قشنگ كنار دريا، به ماشينهاي آخرين سيستم و به آينده اي سرشار از صلح و اميد فكر كنم.... اما جنگ، ...ديدم كه براي بار اول است كه فرصت خدمت به مردمي كه مرا پرورانده اند به دست آمده و ديدم كه كه تنها و بزرگترين مسئوليت زنده من، جنگ است.

با كولي گري ساعت شماطه دار از خواب پريدم و نماز صبح را به جا آوردم و به سرعت آماده شدم، ساعت اندكي از 4 گذشته بود، از كنار هر همكاري رد ميشدم با ادب و محكم سلام ميداد. به خاطر نداشتم تا ان زمان انچنان در سلام دادن حتي به زير دستان پيشقدم شده باشم ، احساس ميكردم همه با هم مهربان شده اند و همه احترام ميكنند، اين اواخر اهانت به مافوق بدجوري داشت بر پايگاه حاكم ميشد و پيداست افسراني چون من از اين وضع خون دل ميخوردند ولي صبح دوم جنگ همه چيز تغيير كرده بود. بروز يك دشمن حقير خارجي اين فرصت را به اعضاي غير خلبان پايگاه هديه كرد و اين انصاف را به انان بازگرداند كه هر گردي گردو نيست .


  ماموريت  

با روحيه اي خوب وارد پست فرماندهي شدم و سرگرم تدارك نقشه بودم كه سه تن از خلباناني كه بايد در ان ماموريت مرا همراهي ميكردند وارد شدند. هر كدام كارشان را ميدانستند، پس از آماده شدن نقشه بريفينگ انجام شد و پس از برداشتن وسائل پرواز ، چهار نفري به سمت هواپيماها حركت كرديم. سوار هواپيماها شده و چكهاي ضروري را انجام داديم. تماس راديوئي برقرار شد. دراين ماموريت ليدر من بودم لذا پس از چك نهائي منتظر اعلان امادگي خلبانان همراه شدم. تمام دستگاهها و فرامين هواپيمايم خوب كار ميكرد، دكمه ها را يكبار ديگر بررسي كرم و در موقعيت مناسب قرار دادم. كليد بمبها را در حالت خاموش گذاشتم (حالت خاموش- حالتي است كه فشار يا تماس دست با دگمه بمب اثري ندارد) و Sight (دستگاه نشانه گيري جهت هر نوع تيراندازي با هواپيما) را روشن كردم. نشاندهنده موتور خوب، سرعت نما صفر، فشار فرودگاه 3032، فشار هيدروليك نرمال و فرامين نرم و قابل حركت در تمام جهات. همه اماده حركت بوديم.

اسم دسته پروازي آن روز ما ، نادر بود. طبق مرسوم، در راديو به نفراتم گفتم:

- نادر فلايت چك
به ترتيب دو، سه و چهار جواب دادند. پيدا بود ارتباط هم ايرادي ندارد، آنگاه جهت پرواز با برج تماس گرفتم كه:

- برج، نادر فلايت درخواست خزش و بلند شدن.
- نادر فلايت، شما مجاز هستيد خزش كنيد. تا اول باند 30باد 240 درجه 12 نات فشار 3032
گفتم: شنيدم

سپس حركت كردم ، با سرعت مناسب تا اول باند تاختم و پس از كسب اجازه،‌ وارد باند شدم با علامت مخصوص، هر چهار نفر موتورها را در موقعيت 100 در صد قرار داديم و يكبار ديگر چكهاي قبل از بلند شدن را انجام داديم. همه چيز عالي بود. پاهايم را به سرعت از ترمزها برداشتم و موتورها را در ماكزيمم قرار دادم، F-5 شروع كرد به حركت و با سرعتي هر لحظه زياد شونده تا به چند هزار پائي انتهاي باند رسيدم . F-5 به سرعت بلند شدن كه نزديك شد فرامين را كشاندم عقب و از زمين كنده شد. چرخها و فلاپ را جمع كردم (فلاپ- صفحه كوچك متحركي است كه اغلب به بال هواپيما نصب است تا در سرعتهاي كم Lift هواپيما بيشتر شود) و گردش به چپ را آغاز نمودم . سرعت را در حدي نگه داشتم كه بقيه نفرات به من ملحق شوند. چند دقيقه بعد ، شماره 2 سمت چپ و شماره هاي 3 و 4 در سمت راستم نمايان شدند و در موقعيت مناسب تاكتيكي به پرواز ادامه داديم.


موج راديو را تغيير دادم و با ايستگاه رادار تماس گرفتم. پس از گزارش موقعيتم،‌دوباره به موج دسته برگشتم كه كسي از ان اطلاع نداشت. مشابه اين كار را افراد ديگر دسته كردند. چندين مايل دور از پايگاه، براي چندمين بار موقعيت نفرات را بررسي كردم. همه چيز خوب بود، هوا هم عالي بود. ديد آنقدر خوب بود كه از فاصله 50 مايلي مرز دشمن را ميديدم. در ارتفاع 15 هزار پائي ميپريديم. به مرز كه نزديك شديم ارتفاع را به حداقل رساندم و از فلايت خواستم دكمه ها را در موقعيت بمباران قرار دهند.

..ادامه دارد
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه 29 اسفند 1384, 2:31 pm
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

هنوز غرق در انديشه از دست دادن نفر دوم دسته پروازي چارلي بوديم كه خبر رسيد كه از دو نفر ديگر از خلبانان به نامهاي "سروان حسن افشين آذر" و "ستوانيكم جهانشاهلو" نيز خبري نيست


هر دو عزیز نامبرده ، جزو خلبانان شرکت کننده در عملیات کمان 99 ( 140 فروندی ) بودند ، در حین پرواز در داخل عراق ، متاسفانه با رهگیرهای MiG-21MF مواجه میشوند و ..... :sad:

شهید علی جهانشاهلو
تصویر


شهید حسن افشین آذر
تصویر

روحشان شاد .... :razz: :razz:
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3101
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 22 بهمن 1385, 4:25 pm
سپاس‌های ارسالی: 19718 بار
سپاس‌های دریافتی: 21367 بار

پست توسط SAMAN »

 Y.S.RAD VICTORYS 
 [External Link Removed for Guests] 

21 نوامبر1980 ساقط کردن یک فروند میگ-21 MF ( برابر سال 1359)
24 نوامبر 1980 ساقط کردن یک فروند میگ-21 MF توسط توپ20 میلیمتری گاتلینگ ( برابر سال 1359)
16 دسامبر 1980 در یک روز 2 فروند میگ-21 MF عراقی را ساقط کردند, یک فروند از میگ ها بوسیله توپ 20 میلیمتری (برابر سال 1359)
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

چند دقيقه بعد ، شماره 2 سمت چپ و شماره هاي 3 و 4 در سمت راستم نمايان شدند و در موقعيت مناسب تاكتيكي به پرواز ادامه داديم.


اگر ما را در آن لحظه مي ديديد، آرايشمان بدين شكل بود:

 [External Link Removed for Guests]  
  هوائي گروه در هنگام  

همراهانم در اين ماموريت عبارت بودند از: " ستوان بالازاده" - " سروان اكبري" - "ستوان مظفري"

مسير پروازي در خاك دشمن پوشيده از كوههاي بلند و جنگلهاي انبوه بود. مجبور بوديم از لاي دره ها و ارتفاعات پرواز كنيم. بايد از ديد رادارها محفوظ مي مانديم. برخلاف ماموريت قبل، در ارتفاع كمي كه پرواز ميكرديم، ديد رضايت بخش و قابل محاسبه نبود. امكان درگيري با هواپيماهاي دشمن زياد بود اما هرچه دسته به كركوك نزديكتر ميشد تمام جهات را،‌چپ و راست و عقب و جلو و تا جائيكه در ديد بود پي در پي مراقب بودم. از هواپيماهاي دشمن خبري نبود، با هيجاناتي چون روز گذشته هر لحظه به هدف نزديكتر ميشدم .چون در نظر داشتم از طرف راست به پايگاه حمله كنم كليه نفرات را به سمن چپ هدايت كردم و به همگي علامت دادم كه موتورها را در موقعيت 100 درصد قرار دهند و سرعت را به حداكثر برسانند. اين كار به سرعت انجام يافت و آرايش ما به اين صورت درآمد:

 [External Link Removed for Guests]  
  هوائي گروه در هنگام شروع  

يك دقيقه اي هدف، در راديو گفتم:
- نادر فلايت جهت حمله آماده . سپس:- پاپ !

و آنگاه اوج گرفتم و در ارتفاع مشخص بمباران ، باند پروازي دشمن را زير پا مشاهده كردم و بي وقفه به طرفش شيرجه كردم.
ضدهوائي هاي دشمن از هر طرف شروع به شليك كردند و منظره اي شبيه مناظر آتش بازي را توليد كردند و من در وسط شعله هاي اين بازي بودم. اما ديگر از ضد هوائي ترس نداشتم و تنها به هدف مي انديشيدم و به اينكه از فاصله مطلوب نقطه معلوم را هدف سازم. به ارتفاع معين تخليه كه رسيدم، دكمه را فشردم و بمب را روي هدف رها ساختم. بقيه افراد هماهنگ با من وظيفه شان را انجام دادند. تمام اين كارها بيش از يك دقيقه بطول نينجاميد . يك دقيقه در ميان آتش گلوله هاي بي امان دشمن ! و پس از رها كردن بمبها از هواپيما انگار احساس ميكردم هواپيمايم سبك شده است. آتشبارهاي دشمن بي امان شليك ميكردند، سالم گريختن از ميان ان همه گلوله هدف بعدي بود.

 [External Link Removed for Guests]  
  مراحل يك حمله هوائي: 1- اوجگيري (پاپ) 2- شيرجه 3-  

اينكار را با چند گردش تند با موفقيت به پايان بردم. زمان كوتاهي گذشت تا از هدفي كه ويران ساخته بوديم دور شديم. در راديو، دو، سه، چهار را صدا زدم و خواستم موقعيتشان را گزارش كنند. دو و چهار پاسخ دادند و از سه صدائي نشنيدم. يعني چه؟ ميشود صدايش را اشتباها نشنيده باشم؟ به چه چيزي ميتوانستم فكر كنم؟ جز به او كه صدايش را نشنيدم. به او كه چهل دقيقه قبل در پايگاه مقابلم نشسته بود و صورتش يكپارچه خنده بود، به او كه 5 دقيقه پيش در سمت راستم پرواز ميكرد.

30 مايل از هدف دور شديم اما جرات نداشتم دوباره از احوالش جويا شدم، اگر دوباره ميپرسيدم و دوباره جواب نميداد؟ بار اول را توانستم احتمال بدم كه نشنيده ام اما اگر بار دوم جواب نمي آمد چه؟ عاقبت طاقت نياوردم و دل به دريا زدم و در راديو گفتم:

- نادر فلايت، چك
جواب دو آمد. يك مكث كوتاه و سپس جواب چهار. باز هم از سه خبري نبود. شك كردم ، ممكن است هدف دشمن واقع شده باشد؟ هنوز در خاك دشمن بودم و رو به مرز كشورمان. هيچكدام از نفراتم را نمي ديدم . دو بار صداي 2 و 4 را شنيده بودم . وحشت ، بمراتب شديدتر از آتشبارهاي عراق مرا زير شليك گرفت. ممكن بود شماره 3 را از دست داده باشم؟ ميتوانستم به زنده بودنش اميد ببندم؟ چتر نجات ما، بيشتر از آنكه وسيله اي باشد براي نجات يك خلبان آسيب ديده، وسيله ايست براي اميد دادن به همراهان و متعلقان او. با تاسف بايد بگويم طاقت نياوردم ، بار سوم و چهارم هم از حالش جويا شدم اما بجاي نفر سوم همواره يك سكوت كوتاه شنيدم. هنوز افراد دسته را نميديدم و هنوز در خاك دشمن بودم و هنوز نگران حمله هواپيماهاي دشمن.

به مرز كشور كه رسيدم، نخست ارتفاع را افزودم و سپس موج را عوض كردم تا با رادار كشور تماس بگيرم. كنترلر ، موقعيت نفرات را جويا شد . گفتم:

- شماره يك روي راديال 200 درجه 90 ناتيكال
شماره دو گفت: - راديال 205 درجه 100 ناتيكال مايل
شماره سه گفت:- روي راديال 200 درجه 120 ناتيكال مايل

با شنيدن صداي شماره 3 آنقدر خوشحال شدم كه منتظر شنيدن پاسخ شماره 4 نماندم و فقط گفتم:

- شماره سه، تو كه ما رو كشتي؟ چرا جواب نميدادي؟

از زنده ماندنش آنقدر خوشحال بودم كه جوابش را هم بخاطر نسپردم.
كم كم نزديك فرودگاه شدم و ارتفاع را تقليل دادم. با غرور بي نظيري از برج. اطلاعات ضروري را براي فرود گرفتم و پس از كسب اجازه بر باند نشستم. با سر فرازي از انجام يك ماموريت موفق ، فرمها را پر كرديم و همراه با همكاران به محل فرماندهي رفتيم. در پست فرماندهي هر چه بود صفا بود و شادي و آغوش گرم همكاران. چه فرمانده و چه همرديفها و چه زيردستها و چه درجات ديگر. اول باري بود كه ديدم آرم تازه پرچم جمهوري اسلامي مان چون غنچه اي به خنده گشوده شده است.

  هاي بعد، تكرار يك واقعيت  

روزهاي سوم و چهارم نيز ماموريتهائي داشتم، ذكر آنان اطمينان ندارم ملال آور نباشد ، همان كارها را انجام دادن با اين تفاوت كه هدفها تغيير ميكردند. اگر هم بخواهم شرح دهم قادر نيستم. اقرار ميكنم كه هيجان و دلهره و نگراني روز اول و دوم را ديگر نداشتم ، روز اول كه عضو اولين تيم مهاجم بودم و روز دوم كه ليدر يك دسته ديگر. ديگر مرگ شده بود برايم بازيچه. بارها اتفاق افتاد كه در مسير بازگشت به خاك وطن در آسمان عراق چشمم بر روي زمين و يك موسسه و يا اردوي دشمن و يا ايستگاههاي ضد هوائي و راداري افتاد كه در برنامه من نبود. اما با مسلسل به آنان حمله ميكردم . گاهي توفيق انهدامشان دست ميداد و گاهي از فرار افراد ارتششان فرصت ميافتم كه ارتش صميمي و معتقد خودمان را، با ارتش مزدور دشمن قياس كنم و به ياد روزهائي بيفتم كه ما را هم تربيت ميكردند به قصد خدمت به يك نفر و يا حد بالايش ، به يك خانواده و خوشحال بودم از اينكه عضو ارتشي مردمي و انقلابي بودم.

در همين دو روز سوم و چهارم، تعدادي از همكاران را از دست داديم. خبرهاي تائيد نشده اي حاكي است كه تعدادي شهيد داده ايم و عده اي نيز Eject كرده و سالم به دست دشمن اسير شده اند. يكي از همكاران را ضد هوائي ها ميزنند و يك موتورش را از دست ميدهد ، او موفق ميشود از خاك دشمن خارج شود اما قبل از رسيدن به فرودگاه مادر در راه موتور ديگرش اشكال ميابد و او موفق ميشود هواپيما را در يك زمين ناهموار شخم خورده بنشاند . كاري كه در كتاب هواپيمائي بدان اشاره نشده است و به جاي آن پريدن از هواپيما را با چتر نجات كه كم خطرتر است پيشنهاد كرده است.

شنيدني است كه دست راست اين همكار نيز مورد اصابت گلوله واقع شده بود ! آري انقلاب اين چنين پاسداراني نيز دارد
، پاسداران آسمان كشور ، هرچند فرصت توجه به اين عزيزان را كسي ندارد . خلبان ديگري در نزديكي مرز كشور مورد اصابت سام-7 واقع ميشود، هواپيمايش آتش ميگيرد، وي با خونسردي و متانت چند لحظه اي كه مقدور بود است خويشتنداري ميكند تا به آسمان كشور ميرسد و در خاك ميهن خود سقوط ميكند و در بين افراد كشور نجات ميابد.

و بايد توجه كرد اين چند حادثه و صحنه كل ماجرائي نيست كه بر ما گذشته است. اين مشتي بود نمونه خروار. افراد ديگر و پايگاههاي ديگر چه قهرماني هائي كرده اند و چه شگفتي هائي آفريده اند، اكنون بي خبرم ولي اميد دارم كه اينجا و انجا باشند افرادي كه احوال خود را براي مردم نسل بعد گزارش كنند.

   
  يدالله شريفي راد   [COLOR=#0000ff][External Link Removed for Guests] 


 
  اشتباه؟  

.......ادامه دارد
آخرین ويرايش توسط 1 on Shahryar, ويرايش شده در 0.
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 1189
تاریخ عضویت: دوشنبه 1 خرداد 1385, 2:58 am
سپاس‌های ارسالی: 16928 بار
سپاس‌های دریافتی: 4259 بار

پست توسط Fariborz »

Shahryar عزیز از حسن سلیقه تو در انتخاب این مطلب و زحمتی که میکشی صمیمانه سپاسگزارم . :smile: :-D
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

  اشتباه؟ 


چهل روز از جنگ گذشته است، در همين مدت از خانواده ام دورم. خيلي كم اتفاق مي افتد كه با "سرگرد محمد دانشپور" و "علي اقبالي" دور هم جمع شويم. دفعات نادري كه كه دور هم جمع شديم، تنها وسيله پذيرائي مان يك شمع بوده است كه در نورش خود را سرگرم راديو كنيم. از خودم ميپرسم نيروهاي زرهي ما چه ميكنند؟ اين همه تانك و ضدتانك و توپ چه شده است؟ چرا فقط از هواپيما در مقابله با تانكهاي دشمن استفاده ميشود؟ آيا اين اشتباه نيست كه هواپيما را به جنگ تانكها ميرند؟ از خودم ميپرسم پس كي حمله وسيع كه رئيس جمهور (بني صدر) هرروز نويدش را ميدهند شروع خواهد شد؟ منتظر چه هستند؟ لنگي ها كجاست؟ اگر حمله اي داريد عجله كنيد. ما همه گونه فداكاري خواهيم كرد. ما وجود ارتش عراق را در خاك ميهنمان نميتوانيم تحمل كنيم.

يك روز صبح ساعت 5 از خواب برخاستم و علي اقبالي را بيدار كردم ، پس از انجام فرائض ديني لباس پرواز را پوشيدم و به طرف پست فرماندهي را افتاديم. در پست فرماندهي از هدفهاي آن روز جويا شدم، هدف من مركز استقرار هليكوپترهاي دشمن بود در نزديكي هاي سليمانيه. خلباناني كه بايد همراهم ميبودند انتخاب شده بودند. طبق معمول پس از جمع شدن در اتاق بريفينگ مطالب مهم ماموريت را با آنان در ميان گذاشتم و به عادت مرسوم G.SUIT و هارنس هايمان را پوشيديم. خوش و بش با مكانيسينها، سوار شدن، آمادگي ، همزمان موتورها را روشن كردن، آزمودن دستگاههاي داخلي، روي باند پروازي قرار گرفتن و اعلام از برج خواستن و سرانجام پاها را از روي ترمز برداشتن و پريدن و در آسمان و وضع مناسب قرار گرفتن را- كارهاي يوميه پروازي- ديگر چه لزومي دارد شرح دهم.

پس از مدتها جنگ و تمرين جنگ واقعي، ديگر هر خلباني وظايف خود را ميداند، ديگر نيازي به صحبتها و سفارشات نيست، ديگر همه ميدانند كي بايد از ليدر فاصله گرفت و كي بايد به او نزديك شد. به اين جهات با حداقل صحبت، دسته پروازي از مرز كشور كذشت و وارد خاك دشمن شد. جنگلها و دره ها را در ارتفاع كم و با سرعت زياد رد شديم. يك كوه 8000 پائي مجبورمان كرد چند لحظه اي در معرض ديد رادارها واقع شويم و دوباره به ارتفاع 5000 پائي به پرواز درآئيم. پس از 20 دقيقه به هدف رسيديم . روي نقطه تعيين شده اوج گرفتيم، با تمام كوشش زاويه خوبي براي اوج و فرود به دست نياوردم، احتمال اينكه بمبها بلندتر يا كوتاهتر از هدف رها شود (و هدر رود) وجود داشت. خوشبختانه از ضد هوائي دشمن خبري نبود و هواپيماهاي دشمن تا آن لحظه ما را رديابي نكرده بودند.

تصميم گرفتم اشتباهم را سريعا اصلاح كنم تا در موقعيت مناسبتري بمب ها را روي هدف بريزم. خلبانان همراهم را، در همان حال، آگاه و سپس هواپيما را به چپ هدايت كردم و با گذشت كمتر از دو دقيقه زاويه خوب را بدست اوردم. شيرجه و بعد در يك ارتفاع مناسب بمبها را تخليه كردم و با چند مانور از هدف گريختم. بايد اقرار كنم كه از فاصله كم و درست لحظه تخليه متوجه شدم كه هيچ هليكوپتري در منطقه مورد حمله وجود ندارد و منطقه فوق يك قبرستان ماشينهاي اسقاط است اما در آن لحظه ديگر زماني جهت تصميم گيري و اصلاح وجود نداشت زيرا بمبها رها شده بود و من مكدر و دلخور از اطلاعات اشتباهي كه در اختيارم گذاشته شده بود. خلبانان و طياره ها و خطراتي كه در رفت و برگشت در كمين است، بهاي حيرت اور تمام شده انها براي مردم ما، اجازه اينگونه بي گدار به آب زدن ها را به ما نميدهد و جا دارد وسواس و دقت ما در چك كردن اطلاعات جمع آوري شده باز هم بيشتر از پيش گردد.

همان روزيكه من و سه تن از خلبانان ديگر رفتيم و گورستان ماشينهاي اوراق شده عراق را بمباران كرديم و جان سالمي بدر برديم ساعت 4 بعداز ظهر "سرگرد اقبالي" و "ستوان حسين پور" مامور درهم كوبيدن يك ايستگاه رادار ميشوند در نزديكي موصل. اين دو تن از عزيزان قبل از آن ماموريتهاي جنگي بسيار و تجارب خوبي بدست آورده بودند، همه مقدمات ماموريت انجام ميشود و پرواز آغاز ميگردد. پس از 22 دقيقه بالاي مختصات و به هدف تعيين شده ميرسند، هر چه ميكاوند هدفي نميابند، ناچار هدف واهي را ترك ميكنند و بدون انجام كاري به سمت كشور باز ميگردند. "علي" افسر منضبط، آگاه و با سواد قبول نميكند بدون نتيجه بازگردد. بين راه به يك پادگان نظامي دشمن مي تازد و قسمتي از آن را به كمك "ستوان حسين پور" ويران ميكند، دوباره موقعيت حمله ميگيرد تا تتمه تاسيسات را منهدم سازد كه در همين بار مورد اصابت ضد هوائي دشمن واقع ميشود، هواپيمايش آتش ميگيرد و آخرين كلامش كه "ستوان حسين پور" ميشنود اين است كه:

- مرا زدند.

و ديگر صدائي بگوش شماره 2 "ستوان حسين پور" نميرسد. نقل اين حادثه از طرف "ستوان حسين پور" كه تنها از ماموريت بازميگردد، روحيه همه ما را پائين آورد زيرا "علي" يكي از خلبانان دوست داشتني پايگاه ما بود و خيال نميكنم بين خلبانان پايگاه، فردي باشد كه خاطره اي از انسانيت و جوانمردي و فضايل "سرگرد اقبالي" را بخاطر نداشته باشد.


 دومين حمله به تاسيسات گاز كركوك 

چند روز بعد از نخستين حمله،‌ به من ابلاغ شد همراه "سروان نصرالله عرفاني" راس ساعت 7 بامداد مخازن گاز كركوك را هم بمباران كنم. تجربه گذشته هيجانم را زياد كرده بود. شب نتوانستم بخوابم. با دقت و وسواس مضاعفي همه چيز خوب پيشرفت داشت تا لحظه ايكه به شلتر حاضر شديم. شماره اي كه به من داده بودند روي هيچيك از هواپيماها نصب نبود . از مسئول خط پرواز پرسيدم گفت در شلتر شماره 4 است. بلافاصله به آنجا رفتم ، آنجا هم خبري نبود ، دوباره به محل نخست بازگشتم ، چاره را در آن ديدم كه سوار يك هواپيماي ديگر شوم و با 15 دقيقه تاخير هواپيما را روشن كردم. وقتي شماره 2 اعلام امادگي كرد با برج تماس گرفتم ، پس از دريافت اطلاعات لازم، هواپيما را به حركت درآوردم. وارد باند پروازي شدم . شماره 2 در سمت چپ من قرار داشت. طبق معمول هر دو نفر موقعيت موتورها را در صددرصد قرار داديم، كليه مدرج ها و نشانه ها را چك كرديم، همه چيز خوب بود.

نگاهي به شماره 2 انداختم، با دستش كه بالا برد علامت داد: OK. يعني از هيچ نظر اشكالي نيست. زمان را ثبت كردم و پاها را از روي ترمز برداشتم. هواپيما غرش كنان در باند به حركت درآمد و هر لحظه سرعت زيادتر ميشد و باند كوتاهتر. فاصله سنجهاي دو طرف باند چون برق از كنارم فرار ميكردند . 7000 پائي انتهاي باند به سرعت پرش رسيدم با اشاره اي به پشت دسته فرامين، هواپيما از زمين كنده شد و چند لحظه بعد در آسمان به پرواز درآمدم و فلاپها را جمع كردم و با سرعت معين گردش به چپ را آغاز كردم. چند دقيقه بعد خلبان شماره 2 در سمت چپ ظاهر شد و در موقع بريف كرده به پرواز درآمديم. بار ديگر كليه دستگاهها را چك كرديم. همه چيز خوب بود. به شماره 2 اطلاع دادم كه به مانال رادار تغيير موج دهد. سپس به ايستگاه رادار،‌ ماموريتم را گزارش دادم و به موج مخصوص خودمان برگشتم.

راديوها را چك كردم همه چيز نرمال بود. از ارتفاع 12000 پائي از فراز چند شهر گذشتيم. هر لحظه به مرز نزديكتر ميشديم. قسمت جنوبي مسير پروازي ما را مقداري ابر پوشانده بود. هر چه به مرز نزديكتر ميشديم ابر غليظتر ميشد. در سكوت مطلق از مرز عبور كرديم. ابر غليظ مانع ديد لازم است اما تصميم داشتم به ماموريتم ادامه دهم. خرمن انبوه و برف شكل ابرها را به دقت مي پائيدم. لازم بود شكافي بيابم و از آن شكاف به زير ابر بروم.

شماره2 گفت: - جناب سروان، هوا خيلي خراب است.
- اشكالي ندارد. اگر نتوانستيم از ابر خارج شويم، بر ميگرديم.
- شنيدم
- گفتم: چك كن تمام دكمه ها در وضع مطلوب باشند.
گفت: چك شده. خوبست.

خواستم فاصله اش را با من كمتر كند. فورا خودش را تا سه فيتي من نزديك كرد. ديگر به ابرها چسبيده بوديم. انگار پرواز نميكرديم در ابر شنا ميكرديم. سعي داشتيم به زير ابر برويم كه شكافي يافتيم. تا آمدم فرود بروميك قله بلند شاخ شد، دو راه بيشتر نبود،‌يا بايد از ادامه ماموريت صرفنظر ميكرديم و يا از همان سوراخ شاخدار به زير ميرفتيم. راه دوم را انتخاب كرده بوديم. با دقت و مانورهاي ضرور سرازير شده بوديم. دلهره و ترس هر لحظه بيشتر ميشد. چون ديد هر لحظه تنگتر ميشد. بعضي لحظات زمين را از بالاي ابر نازكي ميديديم اما بيشتر لحظات عين ساندويچ بين دو لايه ابر غليظ قرار گرفته بوديم. تصميم گرفتيم ارتفاع را زياد كنيم و بزودي به بالاي ابرها برويم ولي اين كار نيز خالي از خطر نبود زيرا رادارهاي دشمن در كمين بودند و ميتوانستند رد ما را پيدا كنند و با هدايت هواپيماهايشان مانع بازگشت ما شوند.

19 دقيقه از شروع پروازمان بيشتر نگذشته بود . انگار 19 ساعت بود كه در پرواز بوديم. از شماره 2 خواستم بالاتر از من پرواز كند. قصد داشتم باز هم ارتفاعم را كم كنم و از بين لايه ابر فاصله بازمين را كمتر كنم. اينكار انجام شد. شماره2 لحظه به لحظه تعقيبم ميكرد. زير ابر در ارتفاع 20 پائي زمين بوديم. گاهي ارتفاع درختها از فاصله ما زيادتر بود . يكبار از روي گله اي رد شديم گله رم خورد. چوپانان روي زمين دراز كشيدند و من در دلم نفرين به جنگ ميكردم. لحظات دلهره انگيزي بود . ناگهان يك كوه 5000 پائي جلويمان سبز شد كه نوكش رفته بود در ابر. ناچار شديم دورش بگرديم. در آن حال 2 دقيقه از زمان عقب افتاده بوديم و 200 پوند بنزين كم داشتيم. ناچار بوديم سرعت را افزايش دهيم و ناچار بوديم از حكومت ابرها تبعيت كنيم.

 [External Link Removed for Guests] 

بعضي لحظات فكر ميكردم در فاصله اي آنقدر پائين چرا ما را با تير نميزنند؟! كافي بود با يك چوب دستي ادبمان كنند! 4 دقيقه تا هدف فاصله داشتيم، جاده كركوك- داهوك از زير پايمان گذشت ، سمت چپ ،آنتنهاي بلند ساختمان مخابراتشان را ديدم. ضد هوائيها با شنيدن صداي هواپيما شروع كردند به شليك بي ثمر و ما رفتيم به سمت منبع گاز. به منطقه كابلهاي برق رسيديم. بار اول را نميدانستم از زير كابل بگذريم و يا از بالايش. وقتي راه آهن پيدا شد ميبايد سمت جديد بگيريم. موقعيت شماره 2 عالي بود ، انگار فرمان هواپيمايش در فاصله يكي دو متري در دست من است. در سمت جديد مدتي در امتداد اتوبان كركوك پريديم. ماشينها چراغ ميزدند ! گاهي كنار ميكشيدند و متوقف ميشدند. گاهي به خيال خودي، ابراز احساسات ميكردند!! اما فرصت توجه به ايم مسائل براي ما نبود.

ميرفتيم به سمت هدفي كه حدود يك دقيقه با آن فاصله داشتيم. در فاصله زماني 30 ثانيه اي با هدف ، دودكشهاي گاز نمايان شد و در اين درست لحظه پاپ بود. در آني وقتي به ارتفاع 9000 پائي رسيديم، هدف گم شد و لاي ابرها، بدون ديد هدف، اما متوجه به مدرج ها، شيرجه زديم روي هدف. تمام آسمان با گلوله هاي ضد هوائي پوشيده شده بود.

..........ادامه دارد
آخرین ويرايش توسط 2 on Shahryar, ويرايش شده در 0.
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 4117
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 11 بهمن 1384, 6:16 pm
سپاس‌های ارسالی: 4503 بار
سپاس‌های دریافتی: 4332 بار
تماس:

پست توسط Reza6662 »

همان روزيكه من و سه تن از خلبانان ديگر رفتيم و گورستان ماشينهاي اوراق شده عراق را بمباران كرديم و جان سالمي بدر برديم ساعت 4 بعداز ظهر "سرگرد اقبالي" و "ستوان حسين پور" مامور درهم كوبيدن يك ايستگاه رادار ميشوند در نزديكي موصل. اين دو تن از عزيزان قبل از آن ماموريتهاي جنگي بسيار و تجارب خوبي بدست آورده بودند، همه مقدمات ماموريت انجام ميشود و پرواز آغز ميگردد. پس از 22 دقيقه بالاي مختصات و به هدف تعيين شده ميرسند، هر چه ميكاوند هدفي نميابند، ناچار هدف واهي را ترك ميكنند و بدون انجام كاري به سمت كشور باز ميگردند. "علي" افسر منضبط، آگاه و با سواد قبول نميكند بدون نتيجه بازگردد. بين راه به يك پادگان نظامي دشمن مي تازد و قسمتي از آن را به كمك "ستوان حسين پور" ويران ميكند، دوباره موقعيت حمله ميگيرد تا تتمه تاسيسات را منهدم سازد كه در همين بار مورد اصابت ضد هوائي دشمن واقع ميشود، هواپيمايش آتش ميگيرد و آخرين كلامش كه "ستوان حسين پور" ميشنود اين است كه:

- مرا زدند.

و ديگر صدائي بگوش شماره 2 "ستوان حسين پور" نميرسد. نقل اين حادثه از طرف "ستوان حسين پور" كه تنها از ماموريت بازميگردد، روحيه همه ما را پائين آورد زيرا "علي" يكي از خلبانان دوست داشتني پايگاه ما بود و خيال نميكنم بين خلبانان پايگاه، فردي باشد كه خاطره اي از انسانيت و جوانمردي و فضايل "سرگرد اقبالي" را بخاطر نداشته باشد.


سرلشگر خلبان شهید علی اقبالی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
 [External Link Removed for Guests]    
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 1102
تاریخ عضویت: جمعه 31 فروردین 1386, 6:10 pm
محل اقامت: ارومیه
سپاس‌های ارسالی: 12684 بار
سپاس‌های دریافتی: 11776 بار
تماس:

يدالله شريفي راد

پست توسط kayvan6079 »

با سلام و کسب اجازه از شهریار عزیز

چند خاطره از این بزرگوار، ماهنامه صف شماره 48، آذر 1362.

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]
حقيقت را بدانيد تا رها شويد؛ دانش قدرت است! زيرا به شما اجازه تصميم گيري آگاهانه بر اساس حقايق هستي را مي دهد، نه بر اساس باورهاي گاها اشتباه شما!
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

  انتظار  

[FONT=Georgia] بمباران مخازن سوخت موصل   

صبح ها، نخست وارد اتاق جنگ ميشديم و سپس وارد اتاق طرحها و مدتي جلوي تابلو و جدول ماموريت توقف ميكرديم و دسته هاي دو و سه و چهار نفره اي كه ميبايد با دو سه و چهار فروند هواپيما ،‌ ماموريتي را انجام ميدادند ميديديم و براي اطلاع از محل و زمان ماموريت كه در تابلو ها نمي نوشتند به اتاق فرماندهي ميرفتيم.
از معاون عمليات پرسيدم:
- محل ماموريت من كجاست؟
فرمانده پايگاه پشت ميزي انباشته از توده هاي پرونده، سرگرم امضاي نامه ها و اسناد بود. قبل از انكه مهاون عمليات جوابم را بدهد گفت:

- شريفي: ! خودت را براي يك ماموريت مهم آماده كن: به سرهنگ دانشپور هم گفته ام كه ميتواني با او تماس بگيري و خودت را با او هماهنگ كني. (سرهنگ محمد دانشپور به خاطر ماموريتهاي بسيار حساسش تا اين زمان به اخذ يك درجه ارشديت ارتقاء يافته است).

انتظار نداشتم مزاحم فرمانده بشوم. نوجهش مرا شيفته كرد. پاهايم را محكم به هم كوبيدم و با يك سلام نظامي تمام عيار ،‌ احترام و تشكر را يكجا ابراز كردم و بيرون امدم و يكسر رفتم سراغ سرهنگ دانشپور. هنوز لب باز نكرده بودم كه دوستم سرهنگ محمد دانشپور گفت:

- يدي! حاضري با هم باشيم؟
- كجا؟
مثل هميشه خندان و سرحال گفت:
- همانجائي كه مدتها در فكرش بودي. مخازن سوخت موصل.
گفتم: معلومه. حاضرم. پس نقشه عمليات با من.
گفت: موافقم. باشه.

رفتم به اتاق طرحها . عكس موجود را خوب دقت كردم،‌مخازن جاي حساسي بود. كنار پايگاه و در قسمت جنوب شرقي شهر موصل. مدتي به تهيه نقشه گذشت. در بعضي از قسمتها با محمد مشورت ميكردم، بهترين راه انتخاب شد. همه چيز براي بريفينگ اماده بود. تنها شماره هاي 2 و 4 هنوز مشخص نشده بودند كه "ستوانيكم مصطفي اردستاني" و " ستوانيكم پرويز ذبيحي " انتخاب و برگزيده شدند.
دسته پروازي اماده شد، اطلاعات فراهم گشت،‌ زمان حمله به هدف سيزده و سي دقيقه معين شد. يك و نيم بعد از ظهر.  
 
[External Link Removed for Guests]  
 عكس- آرشيو 

محمد،‌ بريفينگ را ساعت 10 صبح آغاز كرد و كليه ملاحضات را از هنگام پرواز تا مراجعت در ميان گذاشت و همه گونه اتفاقات احتمالي را مطرح و پيش بيني كرد و با پرداختن به جزئيات ابهامي براي گروه باقي نگذاشت. بريفينگ در ساعت يازده و نيم صبح پايان يافت. دستور بود كه ماموريت سري بماند. به جز فرماندهان و ما ،‌كسي از ماموريت ما خبر نشد. سوار هواپيما شديم. تماس راديوئي ما برقرار شد، به فرمان ليدر دسته ، هواپيماها را روشن كرديم و منتظر دستورات بعدي مانديم. اطلاعات لازم از برج دريافت شد، همگي به طرف باند پروازي رانديم. ليدر به جلو و ما -2 و 3 و 4- بدنبال، بدون توقف. ساعت سيزده و دو دقيقه وارد باند شديم و Line up كرديم. موتورها را چك كرديم و دستگاهها را بررسي نموديم.

شماره 4 علامت داد آماده است، من علامت دادم او و خود را به شماره دو دادم و او به ليدر گزارش كرد. ليدر دسته پس از دريافت ok پاها را از روي ترمز برداشت و در باند پرواز به حركت امد،‌چند لحظه بعد شماره 2 و بعد من و در آخر شماره 4 از ليدر متابعت كرديم و همگي به پرواز درآمديم. شماره 2 در سمت شماره يك (ليدر) و من و شماره چهر، در سمت راست پس از چند دقيقه در ارتفاع 12000 پائي قرار گرفتيم.

 [External Link Removed for Guests] 
  هوائي گروه در هنگام  

هيجان روزهاي گذشته را نداشتم ، تنها يكي دو بار دچار التهاب شدم و خيال كردم هواپيماهاي دشمن در تعقيب و پشت سرمان هستندو الان است كه بزندمان. حدود 10 مايل از خاك دشمن را پشت سر گذاشتيم، در شمالي ترين قسمت خاك عراق در پرواز بوديم. هر لحظه ارتفاع را كمتر ميكرديم،‌از دره هاي وحشت آوري ميگذشتيم، يقين داشتم اگر به اشكالي بر ميخورديم و در ان منطقه Eject ميكرديم سلامت به روي زمين نميآمديم و اگر به احتمال ضعيفي سالم پايمان به زمين ميرسيد ،‌جانوران وحشي اماده پانسمان زخم هايمان بودند !

گاهي آرايش تاكتيكي را به هم ميزديم و رديف و دنبال هم ميرفتيم. معبر تنگ ميشد. گاهي هواپيما را كج ميكرديم كه بالها با صخره ها برخورد نكند. شماره 1 و 2 در سمت چپم كاملا مشهود بودند. هر كدام مسلح به چهار بمب بودند. يكبار در لحظه تغيير موضع كه قرار بود شماره 2 از سمت چپ به سمت راست بيايد، قبل از كامل شدن گردش آنقدر سريع از بالاي سر شماره 1 رد شد و به سمت من آمد كه چيزي نمانده بود تصادم كنيم. با مانوري عجله او را اصلاح كردم. هر لحظه كه به هدف نزديكتر ميشديم سرعتها زيادتر ميشد. 3 مايلي هدف ليدر دسته گفت:

- پاپ .

و همزمان با شماره 2 اوج گرفت و در ارتفاع 9000 پائي قرار گرفتند. من و شماره 4 چند ثانيه در همان سمت و ارتفاع پرواز را ادامه داديم و در حاليكه شماره 1 و 2 شيرجه را آغاز كردند، من و شماره 4 اوج گرفتيم و در ارتفاع معين به سمت مخازن بزرگ نفت شيرجه زديم. فاصله ليدر و شماره 2 به ما اين فرصت را داد كه انفجار و آتش گرفتن قسمتي از صنايع را ببينيم و من اولين باري بود كه اصابت بمبها را بر روي هدفهاي معين مشاهده ميكردم. تخليه من و شماره 4 روي هدفها انجام شد، سپس با چند مانور تاكتيكي خودمان را از منطقه كه با ضد هوائي ها دچار تب و هذيان شده بود دور كرديم. بازي با مرگ و نزديكي با اجل را در آن دقايقي كه مسئوليت ليدري نداشتم بارها و بارها در دسترس خود مشاهده كردم.

  [External Link Removed for Guests]  

 [External Link Removed for Guests]  
  آرشيو  

در حال گريز ، ناگهان خود را در ارتفاع بالاي بامهاي شهر موصل يافتم. دو فروند از هواپيماهاي خودمان را در سمت راست و كمي جلوتر ديدم كه يكباره يكيشان از نظرم محو شد و ناچار دنبال فروند باقي مانده در مسير از قبل تعيين شده تغيير جهت دادم و ديگر هيچيك از هواپيماها را نديدم . فقط صداي ليدر را از راديو شنيدم كه موقعيت دسته پروازي را جويا ميشد. اعضاي دسته همه جواب دادند و اين نشانه جستن از خطر بود . بايد دقت ميكرديم كه توسط شكاريهاي دشمن رديابي نشويم. اكثر خلبانان پس از بمباران هدف در نتيجه شدت هيجانات دچار اشتباه ميشوند و در مراجعت است كه مورد هدف دشمن واقع ميشوند.

ما در ارتفاع كم و با سرعت زياد و تسلط بر خود به سمت كوههاي شمالي عراق ميرانديم. قبل از رسيدن به كوهها، شماره 2 و 4 با هم سرگرم صحبت شدند.
شماره 2 گفت:
- يك فروند هواپيما در سمت راستم مشاهده ميكنم. لابد شماره 3 خودمان است.
من گفتم:
- خير، من پشت سر شما هستم.
در همين لحظه شماره 2 (ستوان ذبيحي) گفت:
- يك پاسگاه در جلو مشاهده كردم. آن را با مسلسل ميزنم.
و بدون درنگ ، در حاليكه دكمه راديويش را فشار داده و صدايش شنيده ميشد شروع كرد به تيراندازي به سمت پاسگاه دشمن.
شماره 4 گفت:
- خيلي بالا زدي، به هدف نخورد، هواپيماي سمت راست هم ميگها هستند. به طرفشان نرو.
شبحي از ميگها را در فاصله نسبتا دور مشاهده كردم ولي نتوانستم تشخيص دهم ميگ-21 هستند يا ميگ-23. بيشتر شبيه ميگ-23 بودند كه بالهايشان بسته است.

در همين گيرودار گزارش شماره 4 و دقت خودم به ميگها، دود سياهي را ديدم كه از زمين برمي خاست. حاصل برخورد يك هواپيما با زمين و بلافاصله يك خرمن اتشي كه شكوفه زد. انگار يك انفجار اتمي قارچ مانند. و ديگر صداي پرويز به گوش نرسيد.......

 [External Link Removed for Guests]  
  آرشيو  


آري. پرويز سقوط كرد ولي در مورد علت حادثه به طور قطع چيزي نميتوانم بگويم اما به نظر من 3 امكان بيشتر نيست:

1- تصادف با زمين،‌ هنگام تيراندازي به پاسگاه كه ارتفاعمان بسيار كم بود.
2- مورد اصابت گلوله هاي ميگ دشمن واقع شدن، بدون اينكه فرصت عكس العملي بيابد.
3- مورد اصابت واقع شدن توسط ضدهوائي هاي احتمالي در پاسگاه مزبور.

طبق مشاهدات و نظريه شماره 4 كه با پرويز منطبق تر بود ، انتظار پرويز را با يك دنيا تاسف ديگر نميتوان داشت. كاش ميتوانستم بگويم و با اعداد و ارقام نشان بدهم كه فقدان هر پرويزي براي ملت ما يعني چه؟ آن دود و آتش را ديدن براي من معنائي ديگر داشت. باك مركزي ام را رها كردم و جهتم را به سمت نوار مرزي عراق و تركيه تغيير دادم. سقوط در تركيه كه با آن كشور در جنگ نبوديم و نزديكترين راه به من بود، هم گريز از خاك دشمن بود و هم پناه به خاك غير دشمن نزديكتر از وطن.

وضع بنزين اعضاي دسته را ميدانستم ، و ميدانستم قادر به درگيري هوائي نيستيم. شماره4 هم بدون ارتباط با من ، همين كار را كرده بود. بعدا فهميدم نزديكي مرز تركيه تغيير سمت دادم. از شكاريهاي دشمن خبري نبود اما من نيز دقيقا نميدانستم كجا هستم. لحظاتي استفاده از نقشه روي زانوانم را فراموش كرده بودم . به حدس و تقرب ، ميل به وطن داشتم. دستگاه Ins كار نميكرد و به همين علت هيچكدام از دستگاههاي ناوبري راست نميگفت. دودل و مردد ميراندم تا عروس زاگروس در مقابلم نمايان شد. اميد به دلم و خنده به لبانم شكوفيد. من نجات يافتم. اما پرويز كو؟

لزومي نداشت من ليدر دسته باشم، عضو دسته كه بودم. بزودي و بارها از من هم ميپرسيدند
- از پرويز چه خبر؟
و چه خبري داشتم؟ آن صحنه را ميتوانستم براي همسرش بگويم؟

تا پايگاه مادر بيش از 120 مايل فاصله داشتم. بنزين موجود كفاف 80 مايل پرواز را ميداد. از اعضاي دسته خبري ، حتي از راديو نبود. يك راه بيشتر نداشتم، به فكر آلترنيت افتادم. اگر ميرسيدم كه عالي بود، اگر هم نميرسيدم با چتر نجات در يك منطقه غير دشمنانه فرود ميامدم. (آلترنيت- Alternate به فرودگاه غير مادر لقب ميدهند. نزديكترين فرودگاه دوست)بزودي با برج آلترنيت تماس گرفتم. مسئول برج اطلاع داد كه شماره 4 هم در قسمت Final قرار دارد. (Final- ضلع آخر باند فرود) به من نيز اجازه فرود داده شد. وقتي هواپيمايم را در قسمت فاينال قرار دادم، شماره 4 به زمين نشست . منهم پس از چند لحظه روي باند فرودگاه نشستم.

 
[External Link Removed for Guests]  
  آرشيو  

موجودي بنزين 100 پوند بود. پس از بنزين گيري برخاستم و به سمت فرودگاه مادر پرواز كردم. سخت غمگين و متاثر بودم. سهمي از عدم بازگشت پرويز را در عهده خودم ميديدم. دلم ميخواست گريه كنم و لي چشمانم بدتر از دهانم خشك بود.

 [External Link Removed for Guests]  [External Link Removed for Guests]  
  آرشيو  

به پست فرماندهي رفتم،‌به نظرم ميرسيد هنوز سرهنگ دانشپور از حادثه خبر نداشت. به پيشوازم كه امد پرسيد:

- چي شده؟
اتفاقي كه افتاده بود را برايش شرح دادم. فرمانده پايگاه هم حاضر بود و حرف ما را مي شنيد. شماره 4 كه اطلاعات دقيقتري داشت طرز سانحه را تشريح كرد.

فرمانده پايگاه و محمد هم متاثر شدند و لحظاتي به سكوت گذشت. ...... و زندگي با تمام اتفاقات غير قابل پيش بيني اش دوباره بر پايگاه حاكم ميشد.

   

......ادامه دارد
آخرین ويرايش توسط 1 on Shahryar, ويرايش شده در 0.
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه 29 اسفند 1384, 2:31 pm
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

خلبان شهید پرویز ذبیحی

تصویر
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه 8 آبان 1385, 3:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

سرلشگر خلبان شهید مصطفی اردستانی

[External Link Removed for Guests]

شهيد اردستاني در كنار شهيد ياسيني در حال خنديدن

[External Link Removed for Guests]


درباره زندگي نامه اين شهيد بزرگوار مطالبي در آدرس زير قرار داده ام

http://www.centralclubs.com/viewtopic.php?t=16733
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي”