سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

   

 .... و قبل از رسيدن به هدف، انفجاري در زير هواپيما شنيدم، طوريكه هواپيمايم لرزيد و بلافاصله گفتم:
امير مرا زدند ، ولي هواپيما هنوز پرواز ميكند، دقت كن ضد هوائي زياد است..... 


شصت و پنجمين روز جنگ نيز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهي رفتم و از ماموريتم جويا شدم. هنوز مشخص نبود و يا مصلحت نبود كه زودتر ما را آگاه كنند. بنابراين در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهي بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر " سرهنگ جوادپور " تا ساعتي ديگر نرسد ، انجام ماموريت ايشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور به هنگام نرسيد ، برنامه فوق تعيين و طرح ريزي شده بود. شماره 2 " ستوان زنجاني " بود. او را خواستم و طرح لازم را برايش گفتم و از همكاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظي كرده، وسايل پروازي را برداشتيم و رفتيم به سمت شلترها.

  جوادپور يكي از خلبانان خوب پايگاه به علت توفيقش در يك جنگ هوائي در عراق و سرنگوني دو ميگ ،
به يك درجه ارشديت ارتقاء يافته بود  


كنار هواپيماها بررسي بيروني انجام شد. سوار مركب ها شديم، موتورها را روشن كرديم و پريديم و چند لحظه بعد روي اولين نقطه معين شده در آسمان كنار هم بوديم. زمان را ثبت كرديم و به سوي هدف رانديم. پس از چهارده دقيقه از مرز گذشتيم. نشاني هاي نقشه با علامات زميني مطابقت داشت، هوا خوب بود، ديدمان عالي بود و مشكلي در كار نبود. هدف يك پست ديده باني بود در شمال شرقي سليمانيه. همه چيز طبق بريفينگ انجام گرفت و به موقع روي هدف حاضر بوديم. بلافاصله موقعيت گرفتيم و به سمت ديده باني شيرجه كرديم. لحظه اي كه به ارتفاع رها كردن راكتها رسيديم، به نظرم رسيد ديده باني خالي از نفر و متروك است. بنا بر اين از رها كردن راكتها خودداري كردم. به ستوان امير زنجاني نيز سپردم و جهت اطمينان بيشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائين اطراف ديده باني را بررسي كردم.

به " ستوان امير زنجاني " نيز سپردم و جهت اطمينان بيشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائين، اطراف ديده باني را بررسي كردم. به ستوان زنجاني گفتم دوباره موقعيت تاكتيكي بگيرد و رفتيم به طرف هدف شماره دو. سه دقيقه فاصله زماني بود و يك دره عميق و يک تپه، فاصله مكاني. ارتفاعمان حسابي پائين و سرعتمان زياد بود. از ديد هواپيماهاي دشمن مصون مانده بوديم. از كنار آنتن مخابراتي شهر سليمانيه كه ميگذشتيم، امير زنجاني گفت:

- جناب سروان آنتن سمت راست را ميبيني؟
ميديدم و پاسخ را دادم. گفت:
- تارگت Target خوبي است.
در حاليكه آخرين گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع كردم و سي ثانيه بيشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم:
- چند بار مورد حمله واقع شده، متروك است.
و در همين زمان از روي كارخانه سيماني كه در غرب شهر سليمانيه قرار دارد عبور كردم و قبل از رسيدن به هدف، انفجاري در زير هواپيما شنيدم، طوريكه هواپيمايم لرزيد و بلافاصله گفتم:

- امير مرا زدند ، ولي هواپيما هنوز پرواز ميكند، دقت كن ضد هوائي زياد است
- ...........
جوابي از امير نشنيدم. چند بار اسمش را تكرار كردم و پرسيدم:
- ميشنوي؟
و در حاليكه سمت چپم را جهت ديدن هواپيماي امير ميپائيدم، يك فروند ميگ-21 را ديدم. قضيه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراري از هواپيما رها كردم و دكمه ها را جهت يك درگيري هوائي روشن كردم، سرعت را تا حداكثر افزايش دادم و ارتفاع را به حداقل ممكن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودي ميگ مزبور يافتم، هيجان زدن شده بودم، يا بايد ميگ-21 عراقي را سرنگون ميكردم و يا بايد غزل خداحافظي را ميخواندم. ميگ-21 مدتها بود مرا ديده بود، از من بالاتر ميپريد و از هر نظر موقعيتش بهتر از من بود. گذشته از آنكه در خاك كشورش بود و اين باعث دلگرمي بيشتري براي خلبانش بود.

چاره اي جز درگيري هوائي نداشتم، تسليم شدن به فكرم نميرسيد، فرار هم غير ممكن بود. جنگ هوائي را انتخاب كردم.

حركتهاي تاكتيكي را آغاز كردم، چند بار با هواپيماي دشمن در يك ارتفاع قرار گرفتيم و از كنار هم رد شديم، بالا رفتيم، پائين آمديم. يك بار نيز با تاكتيكي كه به كار بردم ميگ-21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمي نجات دادم ولي او هم خودش را كنترل كرد و سرعتش را پائين آورد اما من نجات يافته بودم و در فاصله بالاتري از وي قرار گرفته بودم. اشتباه بعدي دشمن آن بود كه ديگر سرعتش را اضافه نكرد . در ارتفاع پائين و جلوتر از من ميپريد اما من نيز مرتكب اشتباه شدم و موشكي را بي موقع به طرفش رها كردم كه از كنارش گذشت و منفجر شد و خيال ميكنم به او صدمه اي نرسيد.

بعد با مسلسل به طرفش تيراندازي كردم، اغلب پشت ميگ و گاهي در بالا و بال راستش پرواز ميكردم. ارتفاع خيلي پائين و سرعت ميگ خيلي كم بود. چندين بار به طرفش تير انداختم ، به ميگ اصابت ميكرد ولي سقوط نكرد. در حاليكه خلبان ميگ-21 دشمن سرش را كاملا به سمت من و راست گردانده بود ، ناگهان بال سمت چپش به زمين گرفت و اين كار يعني آتش گرفتن آني هواپيما.


(بين عكسهائي كه هواپيما به طور خودكار تهيه ميكند، اين تصوير همان ميگ مرحوم است كه پائين و جلوتر از من افتاده كه پس از اصابت گلوله و يك لحظه توجهش به من، باعث انهدامش شد.)


 [External Link Removed for Guests] 
  21 در اولین درگیری هوائی لحظاتی قبل از سقوط.
گلوله هاي در حال اصابت در تصوير مشخص  


ديگر درنگ جايز نبود، با سرعت زياد و ارتفاع كم منطقه درگيري را ترك گفتم و به سمت كشور بازگشتم. جاي انديشيدن به امير نبود. وقتي به آسمان كشور وارد شدم ، گزارش ماجرايم را دادم و گفتم كه از " ستوان زنجاني " خبر ندارم اما هرگز خيال نميكردم رادار كشورمان هم از امير خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سكوت بود كه شنيدم. پس از ورود به منطقه كنترل پايگاه ، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و در حاليكه حداقل بنزين را داشتم نشستم. هواپيما را به شلتر بردم و پس از خاموش كردن موتورها و پر كردن فرم پرواز به سمت پست فرماندهي رفتم.

وقتي شرح ناقص گم كردن و از دست دادن امير را ميدادم، چهره هاي حضار در اتاق، زير بار غم از دست دادن " ستوان ابوالحسني " كه پيش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتي التهاب داشتم. از طرفي غم از دست دادن امير رنجم ميداد و از طرفي لحظات درگيري و اعمالي كه انجام شده بود و زندگي دوباره اي كه يافته بودم مرا مغرور ميكرد و از طرفي خبر فقدان" ابوالحسني " دردناك بود. هنوز چهره محجوب امير از نظرم محو نشده است، با آن صداي نازك و مهربانش ميگويد:

- جناب سروان، تارگت خوبي است.....

گاهي فكر كرده ام در اين تتمه عمري كه مانده است، مجال اين را خواهم يافت كه خلباني را ببينم با آنحجم يكجا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن؟ و گاهي فكر ميكنم يعني ممكن است با كسي آشنا شوم كه جاي روحيه شاد و لب خندان و جوكهاي" ابوالحسني " را بتواند پر كند؟


  ها معلوم شد كه هواپيماي" ستوان زنجاني " با يك هواپيماي عراقي كه از پشت به او حمله كرده بود
تصادم و هر دو در دم جان داده اند.  


.......ادامه دارد.
آخرین ويرايش توسط 3 on Shahryar, ويرايش شده در 0.
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Super Moderator
Super Moderator
پست: 949
تاریخ عضویت: دوشنبه 29 اسفند 1384, 2:31 pm
سپاس‌های ارسالی: 2396 بار
سپاس‌های دریافتی: 1355 بار

پست توسط Reza 313 »

Shahryar نوشته شده:  


  جوادپور يكي از خلبانان خوب پايگاه به علت توفيقش در يك جنگ هوائي در عراق و سرنگوني دو ميگ ،
به يك درجه ارشديت ارتقاء يافته بود  




 تصویر 
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند .... تصویر 
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 4117
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 11 بهمن 1384, 6:16 pm
سپاس‌های ارسالی: 4503 بار
سپاس‌های دریافتی: 4332 بار
تماس:

پست توسط Reza6662 »

 [External Link Removed for Guests]  
  پور از خلبانان خوب گروه معروف تاج طلايي بود
سروان كاظم ظريف خادم (نفر سمت راست جوادپور) در جريان ماموريت جنگي به تاريخ 3 / 7 / 59 به شهادت  
 [External Link Removed for Guests]    
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 1102
تاریخ عضویت: جمعه 31 فروردین 1386, 6:10 pm
محل اقامت: ارومیه
سپاس‌های ارسالی: 12684 بار
سپاس‌های دریافتی: 11776 بار
تماس:

پست توسط kayvan6079 »

 
Shahryar نوشته شده:سرهنگ جوادپور يكي از خلبانان خوب پايگاه به علت توفيقش در يك جنگ هوائي در عراق و سرنگوني دو ميگ، به يك درجه ارشديت ارتقاء يافته بود


با سلام

جناب سرگرد (آنزمان) "یدالله جوادپور" به همراه ستوانیکم "شیرازی" در تاریخ 25 مهر ماه 1359 ساعت 8:30 ماموریت داشتند تا نقاطی از پایگاه هوایی کرکوک را بمباران کنند. در میانه راه کرکوک، آنسوی مرز، دسته پروازی از پشت سر مورد حمله 2 فروند Su-20 (احتمالا مشغول پرواز آموزشی و یا در حین بازگشت از یک ماموریت بمباران از ایران بوده اند) قرار می گیرد. جناب جوادپور با مهارتی فوق العاده با انجام چند مانور هر 2 سوخو را با استفاده از توپ هواپیما هدف قرار می دهد. در حالیکه ظاهرا تنها یکی از خلبانان عراقی موفق به خروج از هواپیما می شود (در حومه کرکوک). بلافاصله پس از ورود به پایگاه فرمانده پایگاه طی تماس تلفنی با فرماندهی نیرو (جناب فکوری) ضمن شرح ماوقع درخواست یک درجه تشویقی برای هر 2 خلبان را می نماید که موافقت می شود.  

 [External Link Removed for Guests]

تصویر Gun Camera هواپیمای جوادپور. عکس از "پروازی دیگر"  
آخرین ويرايش توسط 2 on kayvan6079, ويرايش شده در 0.
حقيقت را بدانيد تا رها شويد؛ دانش قدرت است! زيرا به شما اجازه تصميم گيري آگاهانه بر اساس حقايق هستي را مي دهد، نه بر اساس باورهاي گاها اشتباه شما!
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

  در چهلمين پرواز  

 ....يك بار هم به همراهانم گفتم كه پشت سر انان هستم و بزودي به آنان ملحق ميشوم ،
هنوز حرفم تمام نشده بود كه از طرفين و كمي بالاتر به سمت من شليك شد..... 

 [External Link Removed for Guests] 
 : آرشيو  

ده صبح روز سه شنبه بيست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پايگاه مرا به دفترش فرا خواند و ماموريتي را به من ابلاغ كرد كه زمانش بستگي به وضع جوي داشت. همراهانم را ، سروان حبيب بقائي ، ستوان شفيع حسين پور و ستوان مصطفي اردستاني معرفي كرد و سفارشات موكد براي مخفي ماندن ماموريت تا آخرين لحظه. به اتاق طرحها رفتم ، هوا مناسب نبود. ابرهاي سياهي كه آسمان ان روز را پوشانده بود نشان ميداد كه ماموريت ان روز نميتواند انجام شود اما طبق دستور بايد منتظر هواي مساعد ميشدم.

ساعت چهارده همانروز محل كار را ترك و به منزل رفتم. نقشه را باز كردم و شروع كردم طراحي، چندين مسير را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاك ميكردم و مسير بهتري را ميكشيدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را ميكشم، انگار به دلم برات شده بود كه از آن ماموريت باز نخواهم گشت. در يك آن بچه هايم را يتيم ديدم.بارها ديدم فكر كردن به ماموريت جنگي بمراتب سخت تر از انجام خود ماموريت است. به هر ترتيب همه چيز را آماده كردم و تنها يك بريفينگ پروازي مانده بود.

صبح جمعه 28/9/59:

صبح زود تلفن زنگ زد. گوشي را كه برداشتم دوستم سرهنگ محمد دانشپور بود. گفت:

- يدي، بيا بالا، كار داريم.
- باشه، الان ميرسم.
به سرعت لباس پوشيدم ، اصلاح كردم ، پوتين ها را واكس زدم و قبل از اينكه ربع ساعت وقت را بيشتر از دست داده باشم آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهي رسيدم و بيدرنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرحها احضار كردم. ستوان حسين پور مريض شده بود بنا بر اين سروان خسرو عباسيان جانشين او شده بود. نقشه ها و طرحهايم را دادم كه اعضاي تيم از روي ان براي خودشان كپي بردارند و سپس بريفينگ پروازي را در يكساعت به پايان رسانديم و 9:45 دقيقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شديم.

محل ماموريت تاسيسات برق دبيس در شمال كركوك بود. همگي مغرور و مصمم و با لبخندهائي بر چهره وسائل پروازي را برداشته و سوار ميني بوس شديم و به طرف محل پاركينگ هواپيماها رفتيم. هوا صاف و آفتابي بود. بدون يك لكه ابر! به همراهانم گفتم :

- ايكاش امروز ما را به اين ماموريت نمي فرستادند. دشمن در روز آفتابي منتظرتر است.
دو نفرشان به لبخندي قناعت كردند و سومي حرفم را تائيد كرد اما همه مان آرزومند كه: ان شاء الله به خير خواهد گذشت. هر كس سوار مركب هاي خود شد ، با برج تماس گرفتيم و به سوي باند پروازي حركت كرديم كه شماره2 سروان حبيب بقائي به علت نقص فني از ماموريت بازماند. به اين جهت گروه سه نفري مان سر ساعت 10:30 دقيقه از زمين كنده شد. براي من كه ليدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاك دشمن نفوذ كرده بودم همه چيز آشنا و حتي عادي بود. آرايش پروازيمان مثلثي بود.

 [External Link Removed for Guests]  
 آرايش مثلثي F-5 ها- آرشيو خبرگزاريها 

همه چيز بر طبق بريفينگ پيش ميرفت تا رسيديم به 15 مايلي هدف و اوضاعمان فرق كرد. بك ابر سفيد به مساحت ده، پانزده مايل در ارتفاع هزار پائي انداخته شده بود روي منطقه ناسيسات برق دبيس. هر چه پيشتر رفتيم ،از يافتن هدف نااميدتر شديم. ارتفاع را تغيير داديم و لحظاتي روي ابرها پرواز كرديم و در مسيرمان تغييراتي داديم كه ناچار بوديم همه اين ها را به يارانم بگويم. ابر سفيد روي هدف سبب يك سلسله مكالمات و مشورتهاي راديوئي شد ، يعني كاري كه در منطقه دشمن بايد در حداقل انجام داد و چه بسا همين مكالمات را دشمن شنود كرده باشد. به عنوان ليدر دسته دلم نميخواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتي بر روي هدف رسيديم بدون انكه هدف ديده شود در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتيم. سروان عباسيان گفت:

- جناب سروان اين بالا Hang up شديم! چكار كنيم؟ ( Hang up - آويزان و سرگردان. بقول راننده ها، علاف! )
- شما بمبهايتان را روي هدف بريزيد من يك دور ديگر ميزنم.
خلبانان همراه بمب هايشان را روي هدف رها كردند و به سمت كشور بازگشتند. من روي هدف دوري زدم، شكافي براي ورود به زير ابر يافتم و قسمتي از تاسيسات هدف را مشاهده كردم و بمبهايم را روي هدفي كه ديدم فروريختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغيير مسير بدهم. ميانه تغيير مسير بدخلقي ضدهوائيهاي دشمن شروع شد. دورم را كامل كردم و به سمت ايران تغيير جهت دادم.

 [External Link Removed for Guests] 

 [External Link Removed for Guests]  
 عكس: آرشيو خبرگزاريها 

آسمان تيرباران بود و من دود غليظي كه قسمتي از كارخانه را پوشانده بود به چشم ديدم. اولين كاري كه كردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مايل جلوتر از من بودند . تا حد امكان سرعتم را افزودم ، ميخواستم در بازگشت نيز آرايش زيباي سه نفريمانم را داشته باشيم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپيماي دشمن بودم. 4 دقيقه گذشته بود كه 2 فروند هواپيما در جلوي خودم ديدم ، فاصله مان از 5 مايل بيشتر بود و آن دو ارتفاعشان كمي بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون ميخواستم هر چه زودتر به ياران نزديك شوم. اما نتيجه عكس بود و فاصله ام از آنان بيشتر شد. با تعجب دوباره موقعيت همراهانم را از راديو پرسيدم. گزارش آنان منطبق بود با آنچه ديده بودم. در همين ضمن شماره 3 اضافه كرد:

 [External Link Removed for Guests]  
 عكس: آرشيو 

- 2 فروند ميگ از بالاي سر من رد شد.
ابتدا صداي مصطفي را تشخيص ندادم و فكر كردم خلبان ديگري است كه ان گزارش را ميدهد. به همين تصور گفتم:

- جوك نگو !
احتمال ميدهم يك شوخي هم من كرده باشم، يادم نيست. 27 مايل با مرز فاصله داشتم اما يارانم مرتب دورتر از من ميشدند تا جائي كه ديگر نديدمشان. ناچار به حدس و گمان دنبالشان در پرواز بودم و ضمن اينكه بي اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم ميپائيدم . يك بار هم به همراهانم گفتم كه پشت سر انان هستم و بزودي به آنان ملحق ميشوم ، هنوز حرفم تمام نشده بود كه از طرفين و كمي بالاتر به سمت من شليك شد.

و قبل از اينكه موفق به عكس العملي شوم از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه كردم و 2 فروند ميگ عراقي را ديدم ، در راديو گفتم:

- بچه ها دو تا ميگ دنبال من هستند. اگر ميتوانيد برگرديد.
يكي از بچه ها گفت:
- Sir ، موقعيتتان كجاست؟
- درست پشت سر شما.

در لحظه تقاضاي همكاري ، ميپنداشتم دو هواپيماي دور شونده اي كه ديده بودم مصطفي و خسرو هستند و خواهند توانست بزودي به كمكم بيايند. به اين جهت به علايم بين المللي هواپيماي دشمن كه قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند توجه كردم و به سمت تقريبي پايگاه هوائي كركوك واقع در شمال عراق تغيير جهت دادم. حدود 2 دقيقه بين اسكورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتي خبري از يارانم نشد حتي از آنان و بي جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فكر كمبود بنزين براي يك درگيري هوائي نبودم و اين تنها مشكل همراهانم نيز بود. بعد از آن لحظات بود كه ديدم چه كار معقولي كرده اند يارانم كه وقتي امكان نجات مرا نداشتند خود به سلامت بازگشته اند و به اين جهت از واقع بيني شان حتي ممنونم.

سكوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خيال كردم گوشهايم كر شده و ديگر قدرت حرف زدن ندارم. در همين افكار ناگهان 2 فروند ديگر از هواپيماهاي دشمن كه احتمال دادم همانهائي بودند كه من به جاي ياران خود گرفته بودمشان سر رسيدند و در آني از بالاي سرم عبور كرده و ناپديد شدند. اميد نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه ميتوانستم تسليم و اسارت را بپذيرم و تن به حقارت بدهم و نه در ان شرايط امكان فراري را ميتوانستم تصور كنم. تنها راه چاره ، مرگ و شهادت بود . راه سوم را برگزيدم، ميدانستم مرگ در هواپيما كوتاهترين مرگ است. هيچگاه از مرگ نترسيده ام چه رسد به مرگ آني در هواپيما.

حدود 2 دقيقه به سمت كركوك و انگار تسليم پرواز كردم. ديگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در يك لحظه و آن، تصميم مرگ گرفتم و اقدام كردم. يعني در لحظه اي كه يكي از هواپيماها در سمت راست و ديگري در كمي بالاتر و عقب در پرواز بودند موتور هواپيمايم را به عقب كشيدم و سرعت شكن را پائين دادم. اين عمل سبب شد هواپيمائي كه در سمت راستم پرواز ميكرد از من جلو زد. در همين لحظه احساس كردم هواپيماي پشت سر، به من نزديكتر ميشود و احتمالا در فاصله موشك دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملي زدم كه از فاصله موشك خارج شوم و دست كم از برخورد با هواپيما جلوگيري كنم.

به اين جهت هر دو موتور را خاموش كردم (كه يك كار غير مجاز است) ، در همين راستا به تعقيب هواپيماي جلوئي خود پرداختم. هواپيماي حريف از حداكثر قدرت موتورش استفاده كرد و حرارتي كه از موتورش خارج ميشد هواپيماي مرا چندين بار به چپ و راست گرداند بطوريكه فرصت نشانه گيري را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپيما را روشن كنم اما قبل از انكه من اقدامي ديگر كنم هواپيماي جلوئي عراقي مورد اصابت موشكي قرار گرفت كه پشت سري به سمت من فرستاده بود و چون موتورهاي من خاموش بود موشكش سهم حريف جلوئي شد و در جا در هوا منفجر شد. به جاي من. از او متشكرم! ان شاء الله سر فرصت برايش فاتحه اي خواهم خواند.

 [External Link Removed for Guests]

قادر نيستم احساسم را آنطور كه در آن لحظه داشتم بيان كنم ولي همينقدر هست كه ميتوانم بگويم هيچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم كه هواپيما را ديگري هدايت ميكند نه من. هواپيمائي كه موشكش را رها و يارش را سرنگون كرده بود قبل از اينكه "يك ور " شدنم را اصلاح كنم از من جلو افتاد و هدف تيرهائي قرار گرفت كه براي هواپيماي ساقط شده آماده كرده بودم و در حالي كه عاجزانه چپ و راست ميشد مورد اصابت گلوله هاي من واقع شد و سقوط كرد.

دو حريف ساقط شده بودند و غرور و شادي پيروزي مرا آرام كرده بود.

در حاليكه دستگاه ناوبري هواپيمايم از كار افتاده بود ، پائينتر از حد معمول به سمت كشورم ميگريختم و براي آنكه از روي پادگان هاي نيروي زميني عراق عبور نكنم مسير را به طرف چپ تغيير دادم. چند لحظه اي بيش از منطقه درگيري دور نشده بودم كه ناگهان دو هواپيماي ديگر دشمن به من هجوم آوردند و درگيري تازه اي را به من تحفه دادند. با چند حركت تاكتيكي يكي از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برايش موشك انداختم. متاسفانه موشك درست عمل نكرد( شايد پارامترهائي كه من در مورد رها كردن موشك بكار بردم درست نبوده باشد) . موشك سمت چپ كه بايد رها ميشد عمل نكرد. موشك سمت راست پس از طي مسير كوتاهي به چپ منحرف و منفجر شد.

  [External Link Removed for Guests]

ناچا فاصله ام را با هواپيماي جلوئي نزديكتر كردم و در يك موقعيت بسيار عالي با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل كارم را نديده بودم كه مورد اصابت موشك هواپيماي عقبي قرار گرفتم و هواپيمايم در هوا منفجر شد. ضربه موشك چنان بود كه هواپيما را مقداري به جلو پرتاب كرد و در يك آن فرامين از كار افتاد و بلافاصله دستهايم متوجه دسته صندلي پران شد. چگونه آن را كشيدم و چگونه به بيرون پرتاب شدم ، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بيان كنم.

ناظران صحنه نبرد، بعدها برايم گفتند:
هنگام هدف شدنم، هواپيمايم در ارتفاع 2 تا 10 متري (اختلاف در اقوال آنان بود) زمين در پرواز بودم. وقتي صندلي از هواپيما جدا شده، آنان پنداشته بودند يك قطعه از هواپيماي منفجر شده من است. همگي شان متفق القول بودند كه چتر نجاتم فرصت فرصت باز شدن كامل نيافته بود و من با سر به زمين خوردم و بيهوش افتاده بودم. زخمها و شكستگيهاي دست و صورتم گفته آنان را تائيد ميكند. برايم گفتند هواپيمائي كه در جلويم پرواز كرده، 600 الي 800 متري محل سقوط من به تپه اي اصابت كرده و خلبانش نيز كشته شده. من سقوط آن را نديده بودم، تنها چيزي كه به خاطر دارم ، برق جرقه هائي است كه از برخورد گلوله هاي مسلسلم با هواپيمايش در ياد دارم.

ادامه دارد.....
 
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

پست توسط Shahryar »

آخرين قسمت:

تذكر: جناب شريفي راد پس از ساقط كردن 3 هواپيما آن هم در خاك دشمن و در يك روز ، مورد هدف قرار گرفته و در شمال عراق سقوط ميكند. شريفي راد توسط پيشمرگان كرد عراقي- اتحاديه ميهني كردستان (جلال طالباني) نجات پيدا كرده و پس از چندين روز مراقبت و مداوا (شريفي راد در هنگام سقوط به شدت مصدوم شده بودند) و پس از بهبودي نسبي به سمت ميهن به همراه پيشمرگان كرد عراقي حركت ميكنند. در طول سفر از رودها- كوهها و دره هاي زيادي با سختي بسيار عبور ميكنند كه با توجه به شرايط جسمي نامساعد ايشان فقط فكر رسيدن به ميهن ايشان را تسلي ميدهد. در اين قسمت از ذكر خاطرات پس از سقوط و سفر تا مرز خود داري و از لحظه ورود به ايران پيگيري ميكنيم:

 در سردشت چه گذشت؟ 

ماشين جلوي يك ساختمان قديمي توقف كرد. پياده شديم، مرد ميانسالي به نماز قامت ايستاده بود . پوتينهاي گل آلود را در آورده نشستيم. نماز گزار السلام عليكش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوشمان گرفت. چند دقيقه بعد تعدادي ارتشي وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. يكيشان درجه سرگردي داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان ، فرماندار و شخصيتهاي اداري شهر آمدند . آخر از همه و ساعت يك و نيم، نماينده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از نهار تلفني با همسرم حرف زدم و سپس به فرمانده پايگاهم،‌كه نبود . معاون فرمانده قول داد هليكوپتري را براي حمل من به انجا اعزام كنند. كه البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هايكوپتر خشك شده بود.

شب را در همان اتاق با تعدادي از پاسداران و نماينده امام صبح كرديم. آن روز هم به دليل بدي هوا نميتوانستيم در انتظار هليكوپتر باشيم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به ديدارم آمدند . همگي يك پارچه شور و شوق و با چشماني سرشار از اشك شوق، مرا ميبوسيدند. روز سوم يكسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه ديگري ميدانستند و تعداد زيادي عكس يادگاري گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت كه در ارتفاع پائين از روي سر ما گذشتند، همه را وحشت زده كرد. ضد هوائي ها به كار افتادند . از دو نفر كه در محوطه بودند ماجرا را پرسيدم گفتند:

- 2 فروند ميگ بود كه يكيشان مورد اصابت قرار گرفت و پشت كوه سقوط كرد.
- مطمئن هستيد كه ميگ بود؟
- 100 درصد

به كنجكاوي يكيشان شكل هواپيمائي كه ديده بود را روي خاك رسم كرد. گفتم:

- اگر اين بود، F-5 ها بودهاند كه مال خودمان است.
ترديد كردند. ناچار تلفني با معاون عملياتي پايگاه تماس گرفتم و احوال را جويا شدم. معلوم شد 2 فروند F-5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادي از فاصله كم پريده اند و سلام كرده اند. گفتم:

- ميگويند يكيشان را اشتباها زدهاند.
- نخير. درست نيست. هم اكنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشيد.

نيم ساعتي گذشته بود كه دو فروند هليكوپتر كبري و دو فروند 214، روي پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهي از مامورين در حال تعويض، به سمت هليكوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقيقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتيم و منتظر هليكوپتر بعدي شديم. چند دقيقه نگذشته بود كه صداي هليكوپتر بار ديگر شنيده شد. ما آماده و حاضر يراق بوديم. ما (شريفي راد به همراه يكي از پيشمرگان) هم همچون بقيه مسافران به سمت هليكوتر ها رفتيم. به فشار مسافران ما هم داخل هليكوپتر شديم. مسافران نشسته بودند و ساكهايشان را مرتب ميكردند كه كمك خلبان از ورود مسافران جلوگيري كرد و آنهائي را كه داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بي اعتنائي ما روبرو شد ، با ضربه محكمي به بازوي راستم و با عصبانيت گفت:

- برو بيرون. ما مسافر نميبريم. ما ماموريت داريم يك خلبان مجروح را به تبريز ببريم.
ناراحت از آن ضربه ، گفتم:

- من همان خلبانم، برادر !

كه شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با يك فشار دست ديگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهي به من خوشامد گفت و خلبان را صدا كرد و به من معرفي نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامي اروميه به زمين نشست.

 در اروميه 

از 214 پياده شديم ، فرمانده ژاندارمري غرب به استقبالم آمده بود . پس از خوشامد گوئي من و كاك محمد را سوار ماشين كرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفيدي شديم. اولين كاري كه كردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جاي حرف زدن،‌ گريستم . خبر دادم كه ان شاء الله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل كه قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به اروميه را به وي گفتم. از شنيدن صدايم سخت به هيجان آمده بود. با صدائي هيجان زده ميگفت:

- شريفي،‌خيلي خوشحالم، از برادر بيشتر دوستت دارم. هميشه صادق بودي و خداوند كمكت كرد و نجات يافتي. ان شاء الله فردا صبح در اروميه ملاقاتت خوهم كرد. چند لحظه اي،‌گوشي به دست، صداي گريه شوق آميزش را ميشنيدم. انگاه گفت:

- خداحافظ تا فردا.

 در فرودگاه اروميه  

فرمانده ژاندارمري در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:

- آقاي شريفي منتظر باش، چند دقيقه ديگر من ميام آنجا كه به فرودگاه برويم.

در ساعت 8:25 دقيقه فرمانده ژاندارمري طبق قولي كه داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه اروميه براه افتاديم. پس از يكربع الي بيست دقيقه به فرودگاه اروميه رسيديم. وقتي به درون سالن فرودگاه وارد شديم، دو رديف از افسران نيروي زميني به طور خبردار در سمت راست ايستاده بودند و تعدادي غير نظامي در سمت چپ به انتظار بسر ميبردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائي از گل ميخك جلوتر از همه مشاهده كردم. پسرم با ديدن من به سرعت به طرفم امد و حلقه گل را به گردنم آويخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از اينكه موفق بشود گل را به من بدهد به زمين افتاد و از حال رفت ! همه به گريه افتادند. من هم گريستم. پسرم گفت:

- بابا چرا سبيل گذاشتي؟! لباس پروازت كو؟ چرا اينجوري شدي؟

سپس فرمانده ام در حاليكه نظاره گر تمام اين صحنه ها بود پيش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبريك گفت. بعدا جناب سرهنگي كه فرماندهي افسران مستقر در آنجا را عهده دار بود با اهداء يك جلد كلام الله مجيد و يك دسته گل زيبا ورودم را به ميهن تبريك گفتند. از مستقبلين تشكر كردم به وسيله هليكوپتر به سمت پايگاه هوائي تبريز به پرواز درآمديم. 20 دقيقه بيشتر طول نكشيد كه به پايگاه هوائي تبريز رسيديم. جمعيت زيادي در اطراف رمپ ايستاده بودند و قبل از باز ايستادن ملخ و پيش از آنكه از هليكوپتر پياده شوم خود را در بالاي سر مستقبلين يافتم. اصلا دردهايم را حس نميكردم. پس از اين مراسم فيلمبرداران همچنان مشغول فيلمبرداري بودند . ........

Shahryar: مراسم استقبال از جناب شريفي راد همان شب از اخبار صدا و سيما به همراه مصاحبه اي كوتاه از ايشان پخش گرديد .


 عكسهاي مربوط به مراسم ورود به ميهن و استقبال  

 [External Link Removed for Guests]  
 [External Link Removed for Guests] 

 [External Link Removed for Guests] 

 [External Link Removed for Guests] 

 [External Link Removed for Guests]  
 

از كليه همكاران و دوستاني كه با عكسهايشان به من ياري نموده اند :
Reza313/Fishbed/Moh597/keyvan6079 و Reza6662 نهايت سپاس و تشكر را دارم.

در خاتمه مجددا پاراگرافي از خاطرات جالب و جذاب جناب شريفي راد را متذكر ميشوم:

......و بايد توجه كرد ، اين چند حادثه و صحنه ، كل ماجرائي نيست كه بر ما گذشته است. اين مشتي بود نمونه خروار. افراد ديگر و پايگاههاي ديگر چه قهرماني هائي كرده اند و چه شگفتي هائي آفريده اند. اكنون از آن بيخبرم. ولي اميد دارم كه اينجا و آنجا ، باشند افرادي كه احوال خود را براي مردم نسل بعد گزارش كنند تا بدانند ما چه كرديم.  
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 125
تاریخ عضویت: شنبه 17 آذر 1386, 2:56 pm
محل اقامت: Tehran
سپاس‌های ارسالی: 6153 بار
سپاس‌های دریافتی: 953 بار

پست توسط Persian Cat »

تصویر
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 125
تاریخ عضویت: شنبه 17 آذر 1386, 2:56 pm
محل اقامت: Tehran
سپاس‌های ارسالی: 6153 بار
سپاس‌های دریافتی: 953 بار

پست توسط Persian Cat »

Shahryar دوست عزیز با تشکر از سلیقه و زحمت شما
يكي از همكاران را ضد هوائي ها ميزنند و يك موتورش را از دست ميدهد ، او موفق ميشود از خاك دشمن خارج شود اما قبل از رسيدن به فرودگاه مادر در راه موتور ديگرش اشكال ميابد و او موفق ميشود هواپيما را در يك زمين ناهموار شخم خورده بنشاند .


[External Link Removed for Guests]

بعد از بازگشت به وطن برای اولین بارخاطرات خلبان شریفی راد در مجله پاسداران آسمان ویژه نامه نیروی هوایی به مناسبت روز نیروی هوایی بهمن 61 منتشر شد و بعد از چندین مصاحبه با ایشان در مورد جنگ و عملیات های که مشارکت داشتند انجام شد و ایشان هم مطالب زیادی به صورت نقل خاطرات منتشر کردند و مجموع این خاطرات و مصاحبه ها در کتاب سقوط در چهلمین پرواز منتشر شد . صفحات مربوط به خلبان شریفی راد در مجله پاسداران آسمان بهمن 61 در این شماره برای اولین بار دو عکس مشهور قصر بغداد و مجلس بغداد منتشر شد :

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 125
تاریخ عضویت: شنبه 17 آذر 1386, 2:56 pm
محل اقامت: Tehran
سپاس‌های ارسالی: 6153 بار
سپاس‌های دریافتی: 953 بار

پست توسط Persian Cat »

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 2440
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 فروردین 1386, 6:23 pm
سپاس‌های ارسالی: 11143 بار
سپاس‌های دریافتی: 14954 بار

Re: سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد

پست توسط Shahryar »

 شريفي راد (امروز)  در يك بقالي در ونكوور كانادا ! 
 تصویر  شريفي راد ديروز !  تصویر 'شريفي راد'  در سن 64 سالگي در كانادا، كتابي منتشر ميكند كه حاوي بخش دوم زنگي ايشان ميشود كه متاسفانه از درج جزئيات آن معذورم. شريفي راد 3 سال به عنوان يك ديپلمات در پاكستان با تمامي امكانات رفاهي مشغول به كار ميشود اما ...... 
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد..
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 27
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 2 اسفند 1388, 9:15 am
سپاس‌های ارسالی: 55 بار
سپاس‌های دریافتی: 86 بار

Re: سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد

پست توسط arash ghasemian »

Shahryar نوشته شده: شريفي راد (امروز)  در يك بقالي در ونكوور كانادا ! 
 تصویر  شريفي راد ديروز !  تصویر 'شريفي راد'  در سن 64 سالگي در كانادا، كتابي منتشر ميكند كه حاوي بخش دوم زنگي ايشان ميشود كه متاسفانه از درج جزئيات آن معذورم. شريفي راد 3 سال به عنوان يك ديپلمات در پاكستان با تمامي امكانات رفاهي مشغول به كار ميشود اما ...... 

اسم كتابش خاطرات يك وطن پرست :فرار از ايران انقلابي است....هرچند خلبان لايقي بودند و وطنپرست ولي خوب اشتباه كوچكي كردن كه نتيجه بدي براش داشت...شايسته نيست ايشان توي بقالي كاركنه
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3101
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 22 بهمن 1385, 4:25 pm
سپاس‌های ارسالی: 19718 بار
سپاس‌های دریافتی: 21367 بار

Re: سقوط در چهلمين پرواز- خاطرات خلبان يدالله شريفي راد

پست توسط SAMAN »

سقوط خلبان شریفی راد از زبان شهید اردستانی

هرچه به اواخر فصل پاییز نزدیک تر می شدیم منطقه غرب کشور که پایگاه تبریز در این منطقه واقع شده بود سردتر می شد.شرایط بد جوی در برخی روزها باعث می شد که تا ما نتوانیم پرنده های آهنین بالمان را از اشیانه بیرون آورده و به پرواز در آوریم.

پس از عملیات کرکوک که از پر ثمر ترین عملیات های چند روز گذشته بود هوا به مدت یک هفته خراب شد . ولی روز 28/9/59 پس از اینکه از خواب برخاستم تا برای ادای فریضه نماز خود را آماده کنم نگاهی به بیرون انداختم وهوا تغییر یافته بود و حکایت یک روز خوب و آفتابی را داشت. چون روز جمعه بود با خودم گفتم امروز به گردان نمی روم و در نماز جمعه شرکت می کنم.


نماز را خواندم و مشغول تلاوت قرآن بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد .سروان شریفی راد پشت خط بود . گفت: " زود بیا بالا امروز پرواز داری"

من به سرعت لباس پوشیدم و در کمتر زمانی خودم را به پست فرماندهی رساندم.همه بچه ها منتظر من بودند تا اینکه توجیهات قبل از پرواز را انجام دهیم.لیدر در حال صحبت برای بچه ها بود.من کمی دیر رسیده بودم.به طور دقیق از ماموریت خبر مطلع نبودم.لذا پرسیدم :

ماموریت چیست؟ و من شماره چند هستم؟

او گفت: شماره 3 و ماموریت دبیس است. [External Link Removed for Guests] 


در این پرواز شماره   : سروان شریفی راد شماره 2- سروان عباسیان شماره 3 من و شماره 4 سروان بقایی بود. 

دسته جمعی به سمت هواپیماها رفتیم.

 [External Link Removed for Guests]  


پس از روشن کردن هواپیماها شماره 4 گفت که هواپیمایش اشکال دارد.دستگاه ناوبری او از کار افتاده بود.بدون این دستگاه که تشخیص مسیر پروازی نقش مهمی دارد , پرواز با مخاطراتی همراه می شود.

 
 [External Link Removed for Guests]
 
 [External Link Removed for Guests] 

شماره 4 سعی میکر د که دستگاه ناوبریش را روشن کند ولی موفق نشد.دوباره اعلام کرد که خراب است!.سرانجام لیدر او را از دسته پروازی حذف کرد و ما سه فروند هواپیما را به ابتدای باند بردیم و به پرواز درآمدیم.

نمیدانم چرا در این پرواز برای شماره 4 نگران بودم.با اینکه پرواز های زیاید را با او انجام داده بودم و از خلبانان خوب نیروی هوایی محسوب می شد که می توانست نقش خوبی نیز در این عملیات داشته باشد.ولی از اینکه به علت نقص فنی از پرواز باز ماند خوشحال بودم.

از مرز عبور کرده وارد خاک عراق شدیم!


 [External Link Removed for Guests]




  [External Link Removed for Guests] 

[HIGHLIGHT=#8db3e2]همه جا را ابر پوشانده بود  

و فاصله ابر ها تا زمین خیلی کم شده بود.آن قدری که زیر آنها امکان پرواز نبود.ناچار شدیم که بالای ابرها پرواز خودمان را ادامه دهیم.[HIGHLIGHT=#ffc000]شاید عاقلانه ترین کار این بود که پرواز لغو می شد. به علت اینکه دید کافی نبود , حدود 10 مایل بیشتر از هدف موردنظرمان جلو تر رفتیم.سریع برگشتیم و یکی پس از دیگری هدف را مورد اصابت قرار دادیم! 


[HIGHLIGHT=#8db3e2]چون وضعیت بد جوی باعث شده بود دید کافی نداشته   ناچار شدیم که برای پیدا کردن هم و اطمینان از سالم بودن یکدیگر از رادویوی هواپیما اسنفاده کنیم[HIGHLIGHT=#f2dcdb].لیدر دسته که رهبری این گروه پروازی را به عهده داشت بیشتر از همه نگران بود.و به همین دلیل مرتب رد رادیو ما را صدا می کرد تا از سلامت ما اطمینان پیدا کند. 
در مسیر بازگشت قرار گرفتیم و هر چهار پنج مایل که به طرف خاک خودمان می آمدیم لیدر دسته از طریق رادیو موقعیت ما را سوال می کرد.
 هدف را مورد اصابت قرار دادیم
  [External Link Removed for Guests]  
[External Link Removed for Guests]


 
 حدود 35 مایل مانده به مرز دو فروند میگ-23 عراقی را دیدم

که از سمت چپ به سرعت از مقابل ما گذشتند! آنها قصد داشتند گردش کنند و خود را در وضعیتی قرار دهند که پشت سر ما قرار بدهند و از پشت سر به ما حمله کنند!
بلافاصله با رادیو لیدر را در جریان قرار دادم.[HIGHLIGHT=#ffc000]ابتدا باور   چون بنزین کم داشتیم.امکان درگیر شدن با آنها به هیچ وجه ممکن نبود.
لذا پیشنهاد کردم ارتفاع را کم کنیم و به سرعت از منطقه دور شویم.

حدود 5 مایل پرواز کردیم که یکمرتبه صدای سروان شریفی راد با هیجان و هراس در رادیوی ما پیچید که گفت:

[HIGHLIGHT=#ffc000]بچه ها میگ ! بچه ها میگ ! 

صدای او تا چند لحظه ی دیگر نیز در رادوی به گوش می رسید ولی پس از گفتن چهار پنج بار میگ میگ قطع شد.حدس زدم که او را با موشک زده باشند.سه بار پی در پی او را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم! عباسیان نیز اور اصدا کرد اما هیچ صدایی از او به گوش نرسید.

چند مایلی جلوتر آمدیم,رفته رفته غبظت ابر ها کم میشد.دره عمیقی را جلوی خود دیدم برای اینکه از دست میگ ها در امان باشم خودم را به عمق دره کشاندم و به مسیر ادامه دادم.شماره 2 را گم کرده بودم از لابه لای دره ها تا نزدیک مهاباد در ارتفاع پست پرواز کردم.شماره 2 در نزدیکی مرز اوج گیری کرده بود و تا ارتفاع 25000 پایی خود را رسانده بود و با 200 پوند بنزین که برای هواپیما خیلی ناچیز است خود را به سلامت به روی باند رسانده بود.پس از آن من در حالی که بنزینم به 400 پوند تقلیل یافته بود هواپیما را نشاندم.


[HIGHLIGHT=#ffc000]شریفی راد از پرواز برنگشته   و از سرنوشت او اطلاعای در دست نبود.پس از نوشتن گزارش پرواز قرار شد برای پیدا کردن او در منطقه که صدایش قطع شده بود اقدام شود اما علی رغم این کار اثری از او بدست نیامد.از اینکه یکی از دوستان خود را در این پرواز از دست داده بودم ناراحت بودم.تازه به منطل رسیدم و همسر شریفی سراسیمه زنگ در خانه ما را به صدا درآورد . می خواست از شوهرش خبری به او بدهیم.مانده بودم چه به او بگویم! برای انکه از نگرانی درآورمش دروغی مصلحت امیز جور کردم . او نیز کمی آرامش پیدا کرد و راهی منزل شد.


خاطرات خلبان شهید سرلشگر مصطفی اردستانی- کتاب اعجوبه قرن

میکس و تصاویر: SAMAN
 
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!
ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي”