حسن لات...

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 883
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱:۳۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 112 بار
سپاس‌های دریافتی: 327 بار
تماس:

حسن لات...

پست توسط H@med »

سلام

يه روز تويسنگر نشسته بودم که اومد و گفت :حاجي ميشه بياي بيرون باهات کار دارم .گفتم :بيا تو کارت را بگو گفت : نه حاجي مي خوام تنها باشيم بهت بگم . بهدرخواستش رفتم بيرون کنار سنگر يه جاي دنجي بود نشستيم شروع کرد به صحبتگفتش :‏حاجي من سواد درست و حسابي ندارم اما يه وصيت نامه نوشتم که ميخواستم بدمش به شما که يه نگاهي بهش بندازيد يه وقت اکه شهيد شدم مردموصيت نامه من را ديدند بهم نخندند . در ضمن حاجي کسي متوجه نشه . پرسيدمچرا ؟

شروع کرد بهتعريف کردن گذشتش و اينکه چطور اومده جبهه گفت : حاجي من يه آدم علاف بودمکه از همه جور فسق و فجوري دراومده بودم از شراب خواري و زنا گرفته تا هرگناهي که شما فکرش را بکنيد توي کارنامه من بود چند تا محل از دستم اماننداشت ، اما يه روز طبق عادت هميشگي که توي خيابونا داشتم ول مي گشتم ديدمجلوي در مسجد همه صف کشيدن رفتم جلو گوش يه پسر بچه را گرفتم و گفتم بچهاين جا چه خبره صف چيه روغن ميدن يا قند ؟ گفت : هيچ کدوم گفتم پس صف چيه؟ گفت : اين جا صف ديدار با خداست ...

بهش خنديدم وشروع کردم به راه خودم ادامه دادن اما هنوز چند قدمي نرفته بودم که تنملرزيد و پيش خودم گفتم نکنه بچه راست بگه ؟ نکنه خدايي هم باشه ؟ نکنه من......

هزارتا نکنهديگه که پيش من بي جواب بود همين طور که توي فکر بودم رفتم خونه و دراتاق باز کردم و رفتم توي اتاق و تا سه روز بيرون نيومدم و همه کار من توياين سه روز گريه بود که اگه خدايي باشه چي ؟خدايا من چه کردم ؟ چطور بايدجواب بدم ؟؟؟؟

مادر بيچارهمن هم مي ترسيد که اتفاق ناجوري افتاده باشه مرتب پشت در اتاق مي اومد ومي گفت : حسن چته بيا يه کم غذا بخور آخه مي ميري . به حرفهاش اعتنا نميکردم و توي حال خودم تا اينکه عصر روز سوم وقتي داشتن اذان مغرب را ميگفتن به خودم اومدم گفتم بايد برم ثبت نام کنم و برم جبهه ،‏با خودم همگفتم توي راه هر کي هر چي گفت بهش اعتنا نمي کنم ....

رفتم مسجد تاخواستم پا توي مسجد بزارم چند تا جوون گفتن بچه ها نگاه کنيد حسن لاتاومده مسجد الان که يه شري اينجا بلند شه همه از من دور مي شدن بعد ازنماز رفتم بسيج مسجد تا اسم بنويسم اما مسئول قبول نمي کرد تا اينکه باالتماس و هزار تا قول گرفتن رازي شد . من هم اسم نوشتم الان هم اينجا درخدمت شمام در ضمن حاجي مي دوني خواست من از خدا چيه ؟ گفتم : چيهجوون ،‏بلند شد و پيراهنش را درآورد ديدم تنش اينقدر ناجور خال کوبي دارهکه هر کي نگاه مي کنه حالش بهم مي خوره راستش خودم هم بدم اومد که بهشنگاه کردم گفت : مي خوام خدا طوري من را شهيد کنه که وقتي منا مي برن غسالخونه که غسل و کفنم کنن خجالت نکشم ، اين را گفت و رفت هنوز چند قدم دورنشده بود که کنار سنگر خمپاره اي خورد و حسن شهيد شد وقتي خبر دار شدم ورفتم کنارش ديدم تمام بدن حسن لات سوخته به طوري که فقط صورت سالم بود توياين لحظه ياد وصيت نامش افتادم بازش کردم ديدم اينطور نوشته شده ....

  [COLOR=#00ff40]   نام خداي مهربون که به حسن لات لطف کرد    

سلام از ننم مي خوام اگه من شهيد شدم گريه نکنه چون حسن لاتش تازه عاقل شده مي خوام برام دعا کنه ....

بعدش هم از همه کسايي که مورد ازيت و آزار من بودن مي خوام من را حلال کنن جووني بود جاهلي ......

خدايا تن حسن لات را طوري ببر که آبروش نره ....

کوچيک خدا حسن لات



[COLOR=#0070c0]======================================================================== 


  خوشا آنان که خدا در اوج طلبيدشان ....
 
اگر ماندم به اين خاطر نبود که من نبودم بودم اما تکليفينداشتم اما حالا بايد نوشت تا فراموش نشود . تا جايي که امام خميني رهفرمود : شهدا را به ياد بسپاريم نه به خاک .....

از خاطرات آقاي يوسفيان استاد تفسير قرآن

شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند ...



[COLOR=#000000]منبع: [External Link Removed for Guests]
 
[External Link Removed for Guests]
   آموزش شارژ کارتریج و تعمیر انواع    (راهنمای تعمیر لپ تاپ و پرینتر ، ...)


[External Link Removed for Guests]
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 70
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۷, ۵:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 147 بار
سپاس‌های دریافتی: 80 بار

Re: حسن لات...

پست توسط hasan 21 »

    کوی نیک نامان مارا گذر ندادند    نمی پسندی تغییر ده قضا  
محیطی دوستانه و بسیار صمیمی برای تقویت باور های دینی .

[HIGHLIGHT=#FF0000][HIGHLIGHT=#92D050][HIGHLIGHT=#FF0000][HIGHLIGHT=#92D050][HIGHLIGHT=#00B050][HIGHLIGHT=#92D050][External Link Removed for Guests]      
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 70
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۷, ۵:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 147 بار
سپاس‌های دریافتی: 80 بار

Re: حسن لات...

پست توسط hasan 21 »

داستان جالبی بود ولی فکر نمی کنم واقعی باشه چون :
گفت : مي خوام خدا طوري من را شهيد کنه که وقتي منا مي برن غسالخونه که غسل و کفنم کنن خجالت نکشم

مگه شهیدی که توی میدون جنگ شهید شده رو غسل و کفن می کنن ؟
محیطی دوستانه و بسیار صمیمی برای تقویت باور های دینی .

[HIGHLIGHT=#FF0000][HIGHLIGHT=#92D050][HIGHLIGHT=#FF0000][HIGHLIGHT=#92D050][HIGHLIGHT=#00B050][HIGHLIGHT=#92D050][External Link Removed for Guests]      
New Member
پست: 6
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷, ۵:۴۳ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 1 بار

Re: حسن لات...

پست توسط zaza12 »

داستان با حالي بود اي ول!
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 883
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱:۳۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 112 بار
سپاس‌های دریافتی: 327 بار
تماس:

Re: حسن لات...

پست توسط H@med »

hasan 21 نوشته شده:داستان جالبی بود ولی فکر نمی کنم واقعی باشه چون :
گفت : مي خوام خدا طوري من را شهيد کنه که وقتي منا مي برن غسالخونه که غسل و کفنم کنن خجالت نکشم

مگه شهیدی که توی میدون جنگ شهید شده رو غسل و کفن می کنن ؟



داستان واقعیه . در مورد غسل و کفن بله شما درست میگی.لابد این شهید نمیدونسته تصویر
[External Link Removed for Guests]
   آموزش شارژ کارتریج و تعمیر انواع    (راهنمای تعمیر لپ تاپ و پرینتر ، ...)


[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”