داستان های موفقیت

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 629
تاریخ عضویت: جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸, ۹:۲۵ ق.ظ
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1394 بار
سپاس‌های دریافتی: 2882 بار
تماس:

داستان های موفقیت

پست توسط Takhrib Chi »

بدبختی و ترازو !
شیوانا در حالی که ترازویی مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادی از شاگردانش بود .
در این حین مردی خسته و پژمرده نزد شیوانا آمد و به او گفت : که به خاطر خیانت دوستانش در تجارت دچار ورشکستگی شده است . به خاطر بی سرمایگی زن و فرزندش او را به حال خود رها کرده اند و رفته اند .
دوستانش همه او را تنها گذاشته و تحت فشار شدید مالی است . مرد به شیوانا گفت که به شدت افسرده است و دیگر امیدی برای ادامه زندگی ندارد .
شیوانا به ترازوی مقابل خود خیره شد و تبسمی کرد و گفت: همین که نزد من آمدی نشان می دهد که هنوز روزنه امیدی در وجودت هست . از من چه می خواهی؟
مرد سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : همه در این سرزمین می گویند که شما به خالق هستی از بقیه نزدیک ترید ! خواستم برایم دعایی کنید که سختی این مشکلات برایم کمتر شود و راه چاره ای برای مشکل من پیدا کنید ! در این لحظه مرد بغضش ترکید و به گریه افتاد .
شیوانا بدون آنکه به مرد نگاه کند قلم و کاغذی به مرد داد و از او خواست تا هر چه را از خالق هستی می خواهد ، روی یک تکه کاغذ بنویسد . مرد آهی کشید و کاغذ و قلم را گرفت و در آن درخواستش از خداوند عالم را نوشت . او از خدا خواست تا سختی و سنگینی مشکلات را برایش کمتر کند و راه چاره ای برای رهایی از این مشکلات در اختیارش قرار دهد .
شیواناکاغذ را از مرد گرفت آن را در یک کفه ترازو قرار داد . آن گاه سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو گذاشت . کفه کاغذ بلافاصله بالا آمد . شیوانا مدتی به ترازو خیره شد و آن گاه کاغذ را از روی ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت : برو و چهل روز دیگر نزد من بیا و به من بگو که وضعت چه تغییری کرده است ؟
مرد ، مات و مبهوت کاغذ را گرفت و رفت . چهل روز بعد شیوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشت و درس دادن را شروع کرد . در این بین ، دوباره همان مرد نزد شیوانا آمد ، اما این بار بسیار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه کاغذ پر از درخواست هایش را در دستانش پنهان کرده بود .
شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسید : آیا در این چهل روز تغییری در اوضاع تو ایجاد شده؟
مرد با اعتماد به نفس گفت : هنوز نتوانسته ام دوستی را که به من خیانت کرد ، پیدا کنم . اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگر به کسب و کار بپردازم . دیگر ناامید نیستم .
دوری زن و فرزند هم برایم قابل تحمل شده است . در این چهل روز هم قدم های مثبت بزرگی برداشته ام که در آینده نزدیک جواب می دهد . خلاصه دعای شما کار خودش را کرد .
شیوانا در حالی که به کاغذهای دست مرد خیره شده بود پرسید : در این کاغذها درخواست ها و دعاهای جدیدت از خالق هستی را نوشتی این طور نیست؟
مرد شرمنده سری تکان داد و آن ها را به سوی شیوانا دراز کرد و گفت : می خواستم این کاغذها را هم دوباره با ترازوی خود متبرک کنید .
شیوانا کاغذ ها را از مرد گرفت . آن ها را در یک کفه ترازو گذاشت و در کفه دیگر یک تکه سنگ بزرگ گذاشت . کفه کاغذها بالا آمد شیوانا مدتی به کاغذها خیره شد و سپس آن ها را به مرد پس داد و به او گفت که دوباره چهل روز بعد نزد او بیاید .
وقتی مرد رفت یکی از شاگردان شیوانا با تعجب از او پرسید : استاد! در این چهل روز چه اتفاقی برای این مرد رخ داده بود و راز ترازوی شما چیست ؟
شیوانا به ترازو خیره ماند و گفت : برای حل مشکلات و سختی ها از خالق هستی می توان به دو شکل در خواست کرد .
یکی این که بخواهیم مشکلات و مصائب سخت و بزرگ را از سر راه ما بردارد و روش دوم این است که از خدا بخواهیم صبر و طاقت و تحمل ما را افزایش دهد و دل های ما را بزرگ کند تا دیگر مشکل سر راهمان ، برایمان برزگ و سخت ننماید . راز توفیق این مرد هم همین است . من سنگ را در کفه ای از ترازو گذاشتم تاکفه کاغذ تقاضای مرد بالاتر آید .
به این ترتیب سنگ مشکلات در نظر مرد کوچک و بی مقدار جلوه کرد و دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت یافت تا بی اعتنا به آزارها و سختی های مشکلاتش به فکر راه چاره بیفتد . این مرد اکنون آمادگی لازم برای عبور از این مشکلات را دارد. چرا که قلبش وسعت یافته و دیگر سنگینی مصائب برایش مثل گذشته نیست .
او اکنون از گذشته خودش و از اطرافیانش بسیار قوی تر است و نشانه آن هم این همه کاغذ و درخواست جدید بود که از من خواست در کفه ترازو ی آرزوهایش قرار دهم . راز ترازو همین است ! خداوند یا توفان زندگی تو را آرام می سازد و یا نه برعکس توفان را شدیدتر و سخت تر می کند اما در مقابل تو را آرام می سازد و قلب تو را مطمئن و این توانایی را به تو می دهد تا با آرامش از سخت ترین توفان ها به سلامت عبور کنی . ترازو و راه دوم درخواست از خالق هستی را به ما نشان می دهد.
ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگارتصویر ما داغ دل را گذارد مرهمی.
http://www.centralclubs.com/topic-t78644.html
طلبه جوان دیگری در دفاع از ناموس مردم، چاقو خورد
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 629
تاریخ عضویت: جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸, ۹:۲۵ ق.ظ
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1394 بار
سپاس‌های دریافتی: 2882 بار
تماس:

Re: داستان های موفقیت

پست توسط Takhrib Chi »

دنبال خدا
یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"
او به من نگاهی كرد و گفت: " هی ، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.
من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.
حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".
گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم."
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
2) یا آن را پاك كنید گویی دلتان آن را لمس نكرده است.
همانطور كه می بینید، من راه اول را انتخاب كردم.
" دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یك هدیه است
ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگارتصویر ما داغ دل را گذارد مرهمی.
http://www.centralclubs.com/topic-t78644.html
طلبه جوان دیگری در دفاع از ناموس مردم، چاقو خورد
New Member
پست: 16
تاریخ عضویت: جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸, ۲:۴۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 43 بار

Re: داستان های موفقیت

پست توسط bil »

قدرت عجیب یک کودک

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

نویسنده: ناپلئون هیل

زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو،هدیه توست به خدا ...
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”