هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت : ( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .
وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .)) به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند .
خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم .
همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد ...
جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل هدایت شود .))
من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!
گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم .مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))
در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام آنان را مرخص فرمود .
زعفر آمد با سپاه بی شمار در حضور آن ولی کردگار
ایستاد از دور با صد احترام کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد ای خسرو دنیا و دین بنده ی درگاه ، زعفر را ببین
هست حاضر زعفرت با این سپاه بهر یاری ای غریب بی پناه
اذن فرما بر سپاه جنیان تا بگیرند داد تو از کوفیان
لشکر جن هست از جان یاورت اذن ده گیرند خون اکبرت
این فرات از چه به رویت بسته اند اهل بیتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشکر حق از کرم تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه شاهدین تا شود نام تو تاج الذاکرین
مجلس ختم برای زعفر جنی
چند سال پيش شنيدم آيت الله بروجردی اعلام كرده بود كه زعفر جنی مرده و برای او ختم گرفته بود . و حتی عزای عمومی هم اعلام شده بود .
و رهبري جنيان شيعه الان بر عهده پسر زعفر ميباشد.
از بابت تکراری بودن
این مطلبو سال 85 تو سایت گذاشتن
زعفر جني و ياري امام حسين (ع) در روز كربلا
مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: زعفر جني و ياري امام حسين (ع) در روز كربلا
داستان اصلی زعفر که چطور مسلمان شد و رهبر جن های شیعه شد اینو بخونید
اينجا داستان زندگي زعفر, آزاده اي از طايفه جن رو مي خونيد, که عشق به خدا و اهل بيت زندگيش رو عوض کرد و به جاي پادشاهي و سلطه به طايفه هاي جن, محبي اهل بيت رو اختيار کرد, چه بي قرار در عشق به خدا و اهل بيت بود و چه مصيبت بزرگي بهش وارد شد وقتي سر آقا و مولاي خودش رو بالاي نيزه ها ديد , زعفر چه باوفا بود و چه نيکو جايگاهي پيدا کرد. زهد , راستويي و عشق رو سرلوحه کار خودش قرار داد و تو ايمان و صبر و پايداري از خيلي از انسانها جلوتر رفت , پس بار الها , رحمتت را بر او بيفزاي , نسلش را با دين و عشق خود آميخته و پايدار فرما و محبي اهل بيت را نصيب فرزندانش گردان و او را در جوار رحمت و عنايت خود آرام و با دوستاران و صالحان درگاهت محشور فرما.. آمين يا رب العالمين ..
وقتي که خاتم انبيا و موکب همايون, حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص) از جنگ (سکاسک و سکون ) با فتح و با خوشحالي و با غنائم مفصل مراجعت نمودند, به زمين شورزار و بي آب و علفي رسيدند که در آن صحرا , صدايي جز عفاريت جنيان و فرياد غولان بيابان شنيده نمي شد. سپاه پيغمبر از شدت گرما و حرارت چشمانشان تار شده بود پس به خدمت حضرت پناه بردند , حضرت فرمود : آيا کسي از شما اين منطقه را مي شناسد؟ شخصي به نام ( عمر ابن اميه ضمري) به خدمت حضرت عرضه داشت : يا رسوال الله! من کاملا اين وادي را مي شناسم و مکرر با اسبان راهوار از اين منطقه عبور کردم , در اين بيابان هيچ پناهگاهي وجود ندارد و هيچ لشگري به اين صحرا نيامده جز آنکه صدمات طاقت فرسا نصيبشان گرديد , زيرا اين مکان مقام جنيان متمرد و مسکن شياطين و محل عبور و مرور ابليس مي باشد. اين وادي را (( کثيب ازرق )) مي نامند , بياباني است بسيار خوفناک , مسلمانان وقتي که مطلع شدند بيشتر روي به حضرت آوردند و راه نجات از آن منطقه را تقاضا نمودند.
پيامبر اکرم فرمود : آيا کسي هست که نشاني از آب دهد و من براي او در حضور الهي ضامن بهشت شوم ؟ باز (( عمر ابن اميه )) عرض کرد : يا رسوال الله! در اين بيابان چاهي است که آن را (( بثر ذات العلم )) مي نامند , آبش سردتر از برف است. اما , احدي قادر نيست از آن استفاده کند! زيرا آن چاه محل اجتماع جن و عفريت هاست که آنها بر سليمان ابن داود (ع) تمرد کردند, و مردم را از آن آب منع مي کنند, سواري در آنجا منزل نمي کند مگر آنکه او را هلاک مي کنند و لشگري به آنجا وارد نمي شود مگر آنکه اکثر آنها را مي سوزانند. نقل کرده اند که : (( تبع يماني )) در اين وادي منزل کرد که ده هزار نفر از سواران او را سوزاندند, (( برهام ابن فارس )) , پياده شد و جمع کثيري از لشکر او تلف شدند, (( سعد ابن برزق )) لشگر کشيد و بيست هزار از سواران او از بين رفتند و هم اکنون نيز کله هاي قربانيان, مثل تخم شتر مرغ در اطراف چاه پراکنده است. حضرت فرمود : (( لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم و افوض امري الي الله )) بعد امر فرمود, مسلمانان پياده شوند و خيمه ها را برپا نمودند, حرارت زمين و هوا دقيقه به دقيقه بيشتر مي شد , لشگر همه به آب احتياج مبرم داشتند , حضرت در بين لشگر با صداي بلند مي فرمود : اي معاشر مسلمين کيست از شما بر سر آن چاه برود و از براي ما خبري بياورد تا من _ پيش خدا _ بهشت را براي او ضمانت کنم.
پس (( ابوالعاص ابن ربيع )) که برادر رضاعي حضرت پيامبر بود , عرض کرد : يا رسول الله ! اين افتخار را به من مرحمت کن , زيرا يک مرتبه ديگر هم من به همراه جمع کثيري بر سر اين چاه رفته بوديم, چون بر سر چاه رسيديم عفريتي عظيم از چاه نمودار شد هر کس از ما که اسب تندر داشت نجات يافت , مابقي هلاک شدند, اما يا رسول الله! من آنروز هنوز به اسلام مشرف نشده بودم, الحمدلله خداوند ما را به وجود مسعود شما هدايت فرمود و از برکت دين مقدس اسلام اميدوارم آسيبي به من نرسد. حضرت دعاي خير در حق (( ابوالعاص )) فرمود و اجازه رفتن داد و ده نفر از شجاعان و دليران برجسته سپاه را همراه (( ابوالعاص )) فرستادند, همه اينها با تجهيزات کامل روانه شدند, وقتي که به نزديک چاه رسيدند, ناگاه عفريتي از ميان چاه, مانند نخله سياه , تنوره کشان ير به آسمان کشيد, چشمها مانند طشت پر از آتش و دهانش را مانند غار افراسياب گشوده و شعله آتش به جاي نفس از دهان او بيرون مي آمد, در آن وقت تمام بيابان را آتش و دود احاطه کرد, مانند رعد قاصف سيحه بر مي کشيد و زمين از هيبت لرزه او به لرزه در آمد که در آن لحظه مسلمانان خواستند فرار کنند که (( ابوالعاص ابن ربيع )) فرياد بر آورد که (( يا اخواني , من الموت تهربون ؟ )) يعني (( اي برادران , آيا از مرگ فرار مي کنيد؟ ))
در جاي خود بايستيد و مرا با اين عفريت تنها بگذاريد از بر او ظفر يافتم مقصود حاصل است والا سلامم را به رسول خدا برسانيد ..
پس ابوالعاص , شمشير بر کشيد و قدم جرات پيش نهاد, آن عفريت فرياد کشيد: کيستيد و براي چه آمده ايد ؟ آيا نمي دانيد در اين مکان پادشاهان جن و متمردان عفاريت جمعند که همه آنها از فرمان سليمان (ع) سرکشي کرده و از گردنکشان و دليرانند !!!
ابوالعاص فرياد کشيد :
يعني :
ما بزرگان مکه و حرميم معدن جود و صاحب کرميم
دوستان خداي رحمانيم امتان رسول و سبحانيم
سرور انبيا و تاج امم روشني بخش جمله عالم
گفته ما را محمد (ص) عربي سفته دري ز لعل تشنه لبي
آب از چاه جنيان آريم جان جني ز تن برون آريم
.......................
ياران گفتند: کلام ابوالعاص, تمام نشده بود که ديديم عفريت صيحه اي از جگر کشيد و خود را بر روي ابوالعاص انداخت, ابوالعاص را مانند گنجشک در چنگال باز ديديم, فقط صداي وي را مي شنيديم که مي گفت: (( بلغوا سلامي علي رسوال الله )) يعني (( ياران! سلامم را به رسوال خدا برسانيد ))...
ما از ترس فرار کرديم, بعد ديديم آن عفريت به چاه رفت. برگشتيم و جنازه (( ابوالعاص )) را که مثل ذغال سياه شده بود در سر چاه ديديم , بر سر جنازه نشسته, گريه نموديم. در همين حال از ميان چاه غلغله و هياهو بلند شد, گروه گروه صورتهاي عجيب و غريب بيرون مي آمد , ما همه پا به فرار گذاشتيم و به حضور پيامبر اکرم رسيديم . ديديم که جبرئيل خبر شهادت (( ابوالعاص )) را به پيامبر رسانده و آن بزرگوار گريه مي کند , بعد فرمود : به آن خدايي که روح محمد در قبضه قدرت اوست, الان روح ابوالعاص, در حوصله مرغ سبزي است که در بهشت مي خرامد, اصحاب هم آرزو مي کردند که کاش ما به جاي ابوالعاص بوديم.
در آن زمان, حضرت امير المومنين براي ماموريت مهمي از لشگر عقب مانده بود وقتي که رسيد , (( عمر ابن اميه ضمري)) به استقبال آن حضرت شتافت و جريان شهادت ابوالعاص را به را به حضرت تسليت گفت , اشک از چشم مبارکش جاري شد و بعد به حضور پيامبر اکرم رسيد و آن مصيبت را گرامي داشت , پيامبر فرمود : فعلا ابوالعاص , با بدن سوخته در کنار (( بئر العلم )) افتاده است و خاکهاي بيابان بر روي او مي ريزد حضرت امير عرض کرد :
چاکران اگر کم شوند چه غم از سر تو مباد, مويي کم شود
قربانت گردم فکري براي مسلمانان ديگر بفرمائيد تا از تشنگي هلاک نشوند , آيا اذن مي دهيد که من بروم و از چاه (( ذات العلم )) آب بياورم ؟ , چون جبرئيل از طرف خداوند به پيامبر اطلاع داده بود که اين طلسم بايد به دست علي شکسته شود لذا پيامبر فرمود : يا ابالحسن: برو به سوي آن چاه که خداي تعالي , حافظ و ناصر تو است و لکن بايد با تو جماعتي هم باشند, مخصوصا آنها که با ابوالعاص بودند.
بعد حضرت پيامبر (ص) , علم نصرت را با دست مبارک خود به حضرت علي (ع) داد و آن حضرت را مشايعت کرده و دستهاي مبارک را به آسمان بلند نموده و دعا کرد و بر گشت . امام (ع) مي رفت و ياران ملازم رکابش بودند, وقتي که از لشگرگاه دور شد پرچم را با دست مبارک باز کرده و همه ياران را در زير آن قرار داد و رجزي مي خواند تقربا با اين مضمون : (( رسول خدا با دست مبارک پرچم پر افتخار اسلام رابه من عطا کرد و امر فرمود تا با هر کافر و متمرد مقاتله کنم تا در مقابل دستور الهي و رسالت پيامبر , سر فرود آرد , منم علي ابن ابي طالب , منم اين عم رسول خدا, منم ناصر دين خداوند )).
وقتي که به نزديک چاه رسيدند دستور داد ياران قرآن بخوانند و خود حضرت آيه مبارکه : (( قد جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا )) را مي خوانند. يعني (( حق آمد و باطل از بين رفت)).
عمر ابن اميه, مي گويد : از صداي رعد آساي اميرالمومنين , زمين به لرزه در آمده بود , ناگاه عفريتي که قاتل ابوالعاص, بود سر از چاه بيرون آورد :
دهن باز کرد چو غار سياه چو تندر بپوشيد رخسار ماه
هوا تيره گون کرد از دود و دم ز آتش علم سر ز ذات العلم
گفت کيستيد ؟ آيا ندانستيد که کسي به اينجا قدم ننهاده مگر آنکه هلاک شده ؟ اين سرهاي انساني را در کنار چاه نمي بينيد؟ چرا عبرت نمي گيريد!؟
امير المومنين (ع), نهيب زد و نعره کشيد : اي شيطان مردود و اي جن مرطود, منم هلاک کننده دليران, منم متفرق کننده لشگرها, منم مظهر العجايت, منم علي ابن ابيطالب , منم پسر عم مصطفي, چون آن عفريت اين کلمات را شنيد بر امام حمله کرد مي خواست کاري که با ابوالعاص, کرده بود با آن حضرت نير انجام دهد. راوي گويد : ديدم حضرت مبادرت نمود و با ذوالفقار يک ضربت هاشميه بر او زد, ما گمان کرديم آسمان به زمين آمد ناگاه ديديم آن عفريت مثل دو قطعه کوه در چاه افتاد, امام رو به ياران فرمود :
(( هلموا الي بالقرب و الروايا ))
(( يعني : مشکها را پيش آريد ))
(( قيس ابن سعد عباده )) گويد : به آن خدايي که ما را آفريد, وقتي که آن مشکها را آورديم , ديديم از غيرت اسد اللهي حضرت , غضب بر چهره اش ظاهر گشته که زهره شير از ديدن آن آب مي شود. در اين وقت صورتهاي مختلف و صداهاي بلند از چاه برخواست , عفاريت اجنه, بيرون آمدند و آتش مي پراکندند , دهانه چاه مانند نيران شده بود که شهاب فوران مي کرد , تمام بيابان را دود فرا گرفت , در ميان دود, صورتهاي سياه جن و شياطين نمايان بود , از هيبت و رعب نزديک بود روح از بدن ما بيرون آيد.
امير مومنان با صداي بلند فرياد زد : (( يا معشر الجن و الشياطين )), آيا بر ولي خدا سرکشي مي کنيد و با صورتهاي گوناگون ما را مي ترسانيد, خداوند به شما فرموده به اين صورت درآييد و با من ستيز کنيد, يا به خدا افترا مي بنديد ؟, اکنون من که ولي و قادر ذوالمن هستم , شما را به آتش شمشير خود مي سوزانم. پس آن بزرگوار شروع کرد به خواندن آياتي از قرآن کريم, (( قيس ابن سعد )) مي گويد: به خدا قسم , حضرت آنقدر از عزائم و سوره هاي محترقات و قارعات و محکمات قرانيه, قرائت کرد و به صورت آنها دميد, ديدم کم کم دودها و شراره ها و صورتها و صوتها معدوم شد, پس حضرت مرا را پيش طلبيد بر سر چاه آمديم, دلو ريسمان به دست مبارک گرفت و در چاه افکند, هنوز به وسط چاه نرسيده بود که ريسمان را قطع کردند و دلو خالي را بيرن انداختند , غضب از سيماي حيدر کرار آشکار شد و سر ميان چاه کرده , فرمود : اي جني که ريسمان دلو , ولي الله را بريدي و بيرون انداختي , خود بيرون بيا تا سزاي عمل خود را ببيني, ناگاه عفريتي چون کوه , با صورت عبوس و چشمهاي برافروخته از چاه بيرون آمد. امام فرصت نداد که حمله کند, با صاعقه آتشبار چنان بر کمرش زد که آن چنار تناور را به دو نيم ساخت, و دلو ديگر را به چاه انداخت و به صورت بلند اين رجز را به گوش جنيان رساند :
انا علي انزع البطين اخرب هامات العدي بالسيف
ان تقطع الدلو لنا ثانيا اخربکم ضربا بغير حيف
از قعر چاه, جواب حضرت را با گستاخي مي دادند, باز حضرت دلو را به چاه افکند , همين که به آب رسيد, طناب را قطع نموده و دلو را بيرون انداختند. امام _ عليه اسلام _ فرمود : اي شياطين و جن, هر يک از شما که دلو را قطع نموده است بايد به مبارزه بيرون آيد, پس کسي بيرون نيامد.
در همين حال عفريتي از ميان چاه فرياد زد: اي صاحب دلو عظيم الشان, که خود را از آل عدنان مي شماري, اگر راست مي گويي, ما که دلو تو را بيرون انداختيم, تو هم خود را به چاه بينداز, (( و لاح الغضب في وجه علي بن ابي طالب )), غضب از سيماي مبارک علي نمايان شد فرمود اي گروه جن و شياطين , آيا علي را از آمدن به ميان چاه مي ترسانيد, پس آماده باشيد که با ذوالفقار دو سر آمدم و رو به ياران کرد و فرمود : مرا به چاه فرو بريد, مسلمانان به التجا و ناله در آمدند و عرض کردند : يا مولا, مي خواهي خود را به دهان مرگ بيندازي, اين چاه پايان ندارد, تو اينجا هلاک خواهي شد, ما جواب رسول خدا را چه بدهيم ؟ و به صورت حسنين چطور نگاه کنيم ؟
حضرت فرمود : شما را به حق رسول الله قسم مي دهم که مرا به چاه فرو بريد وگرنه خود را به چاه خواهم انداخت, اصحاب ديدند کلام حضرت قابل تغيير نيست و چاره ندارند, ريسمان به کمر حضرت بستند و وارد چاه کردند. (( قيس ابن سعد )), گويد : هنوز به وسط چاه نرسيده بود, ريسمان حيدر کرار را بريدند , آن حضرت را سرنگون کردند, ما چون چنين ديديم صداي ناله ما بلند شد به اينکه : آه, پيامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنين يتيم شدند, به سر و سينه زديم گوش داديم که صدايي از حضرت بشنويم, جز ولوله شياطين و بانگ عفاريت و صداي اجنه چيزي به گوش نمي آمد, يقين به نابودي امير المومنين نموديم. در اين اثنا صداي رعد آساي امير المومنين از چاه به گوش ما رسيد که مي فرمود: (( الله اکبر , جاء الحق وزهق الباطل )), بعد صداهايي مي شنيديم که مي گفتند : اي پسر ابي طالب, امان بده ما را, صداي آن حضرت به گوش مي رسيد که: قسم به خدا براي شما نزد من امان نيست , تا اينکه به اخلاص بگوئيد : (( لا اله الا الله , محمد رسوال الله )), و عهد و ميثاق را با من محکم نمائيد که بعد از اين هر کس بر سر اين چاه وارد شد که آب ببرد , مانع نشويد. در همين حال پيامبر اکرم (ص), نگران بود, جبرئيل وارد شد , سلام خدا را رساند و عرض کرد : خداوند مي فرمايد نگران نباش ما با چندين هزار ملائکه به حمايت و نصرت و حراست, پسر عمت علي (ع), اقدام کرده ايم اگر مي خواهيد بر سر چاه تشريف ببريد, مانعي نيست. حضرت فورا سوار شدند و با اصحاب به سوي چاه حرکت کردند, لکن از شوق گريه مي کرد.
(( قيس ابن سعد )) مي گويد : ما که حيران, سر چاه مانده بوديم, ديديم پيامبر اکرم تشريف مي آورند لکن از چشمهاي مبارک اشک مي ريزد, ما وحشت کرديم که مبادا به امير المومنين صدمه اي رسيده باشد, اين منظره باعث شد ما همه به گريه افتاديم, پيامبر با همين وضع به دهنه چاه رسيد در حالي که دود و شراره آنجا را فرار گرفته بود و صداهاي مختلف باز شنيده مي شد, جبرئيل نازل شد, عرض کرد: قربانت گردم, جزع مکن, خداوند مي خواست فتح اين چاه و قتل متمردان جن و شياطين با دست نازنين علي انجام گيرد و اين قضيه تا قيامت به نام مقدس وي باشد, والا خداي تعالي را ملکي است که در آن واحد تمام اين گروه را قبض روح مي کند اگر مي خواهيد, بخوانيد علي را تا جواب بدهد به شما ...
پيامبر به صداي بلند فرمود: يا علي! حضرت امير از قعر چاه جواب داد: لبيک لبيک يا رسول الله! ناگاه ديدم علي بر سر چاه آمد و به قدمهاي پيامبر افتاد, رسول خدا پيشاني حضرت علي را بوسيد و فرمود: يا علي من خبر دهم که تو در چاه چه کردي, يا خود شما مي گويي؟ امير المومنين عرض کرد: يا رسول الله! چيزي بر شما مخفي نيست, شما بفرمائيد.
از آن درج گوهر تکلم خوش است وز آن غنچه تر تبسم خوش است
قيس, گويد : ما غرق تعجب بوديم از اين دو بزرگوار, جنگ امير المومنين و رشادتهاي او, و علم پيامبر که هر چه در زير زمين پيش آمده بود خبر مي داد.
پيامبر هر چه خبر مي داد, علي (ع), تصديق مي کرد. حضرت فرمود: علي بيست هزار عفريت را از دم تيغ گذرانيدي, مابقي جنيان امان خواستند, تو گفتي : امان نيست مگر براي اهل ايمان, از روي صدق و اخلاص بگوئيد : (( لا اله الا الله , محمد رسول الله , علي ولي الله )), و با من عهد کنيد که کسي را از اين چاه ممانعت نکنيد, آنها قبول کردند و بيست و چهار هزار قبيله, طوايف جن مسلمان شدند و ايمان به خدا آوردند. چون تو سلطان آنها را کشته بودي, پسر آنها چون مسلمان شده بود تاج شاهي را بر سر او گذاشتي و نام او را (( زعفر )) نهادي و به جاي پدر بر تخت نشاندي, حدود و شرايع دين را به آنها ياد دادي و بيرون آمدي, عرض کرد : بلي يا رسول الله, چنين است, سپس پيامبر اکرم دستور داد سپاه آمدند در نزديکي چاه رحل اقامت انداختند و از آب آن چاه سيراب شدند و مرکبها را سيراب کردند و يک شبانه روز در آن مکان بسر بردند و فرداي آن روز به سوي مدينه حرکت کردند..
از اين ماجرا چهل سال و اندي گذشت , زعفر زاهد, در بئر العلم, بساط نشاط گسترده و مجلس عيش و عروسي براي خود فراهم آورد و سلاطين جن و پري را دعوت کرده بود , ناگاه شنيد از زير تخت خود صداي گريه بلند است , گريه کننده دو نفر جني بودند که بسيار حزين و سوزناک مي گريستند , زعفر گفت: اين چه وقت گريه است در هنگاه سرور و نشاط من ؟ شما چرا گريه مي کنيد ؟ گفتند اي امير : چون تو ما را مامور کردي که به جهت امري به شهري برويم, موقع رفتن عبور ما به ((شط فرات )) افتاد که عرب آن را قاضريه و نينوا مي خوانند. ديديم در آن صحرا, لشگر بزرگي است که مستعد قتال هستند, براي اطلاع وارد بيابان شديم, ديديم در ميان معرکه و ميدان جنگ, حسين ابن علي, يعني پسر آن بزرگواري که ما را مسلمان کرده, يکه و تنها ايستاده است تمام ياران و اعوان و انصارش کشته شده, خود آن حضرت به نيزه بي کسي تکيه نموده, دم به دم نظر به راست و چپ مي اندازد و گاهي مي فرمايد: (( هل من ناصر ينصرني )), آيا هست ياري کننده اي که مرا ياري کند و شنيديم که اهل بيت و عيال او, صداي العطش به آسمان بلند کرده بودند, چون اين واقعه را ديديم, هر چه زودتر خود را به بئر العلم, رسانديم, تا تو را از ماجرا باخبر سازيم, اگر ادعاي مسلماني مي کني, قد مردانگي علم کن که الان پسر پيامبر را نامسلمانان مي کشند.
زعفر تا اين سخنان را شنيد محزون گشت, تاج شاهي را بر زمين زد, لباس دامادي را از تنش در آورد و لباس جنگ پوشيد, طوايف جن را با حربه هاي آتشي برداشت و از بئر العلم روي به کربلا آورد, زعفر نقل کرده : (( وقتي وارد زمين کربلا شدم لشگر چهار فرسخ تا چهار فرسخ را گرفته بود.از زمين تا آسمان صفهايي از اجنه و ملائکه, کروبين, جبرئيل, ميکائيل, اسرافيل, هر يکي با چندين هزار ملائکه, و ملک رياح (فرشته بادها), فرشته درياها, فرشته کوهها, فرشته عذاب و ..با لشگرشان, منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند بعلاوه, ارواح يکصد و بيست و چهار هزار پيامبر, از آدم تا خاتم, همه صف کشيده مات و متحير مانده بودند. تمامي موجودات و حقيقت کل اشياء در کربلا بودند و همگي گريان, چه کربلا و چه غوغايي.. خاتم پيامبران (ص), آغوش خود را گشوده و به امام حسين (ع), مي فرمود: (( پسرم! عجله کن! عجله کن! به راستي که مشتاق تو هستم )).
حسين بن علي _عليه اسلام, يکه و تنها در ميان ميدان, با زخمها و جراحات فراوان, پيشاني شکسته, با سري مجروح, با سينه اي سوزان و با ديده اي گريان, ايستاده بود و در هر نفسي که مي کشيد, از حلقه هاي زره خون مي چکيد, اما اصلا توجهي به هيچکدام از آن فرشتگان نمي کرد به من هم کسي اجازه نمي داد تا خدمت حضرت برسم ..
آه از آنروز که در دست بلا غوغا بود شورش روز قيامت به زمين برپا بود
خصم چون دايره گرد حرم شاه شهيد در دل دائره چون نقطه پا بر جا بود
انبيا و رسل جن و ملايک هر يک جان به کف در بر شه منتظر ايما بود
همانطور که نظاره مي کردم و در کار آنحضرت, حيران بودم, ناگاه ديدم آقا ,سر غريبي از نيزه بي کسي بلند کرد, از گوشه چشم نظري به من افکند , اشاره فرمود (( زعفر )) بيا, ديدم همه ملائکه متوجه من شدند. من لشگر خود را عقب نهاده , خودم به حضورش آمده , رکاب بوسيدم, فرمود کجا بودي, عرض کردم: قربانت شوم! در بئر العلم مجلس عيش داشتم به من خبر رسيد, بدون درنگ با سي و شش هزار جن به ياري شما آمده ام, حضرت فرمود: (( زعفر )) زحمت کشيدي, شما جن و پري از آدميزاد باوفاتر هستيد, خدا و پيامبر از تو راضي باشد, خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد.. هر چه اصرار کردم اجازه نداد و فرمود : شما آنها را مي بينيد اما آنها شما را نمي بينند اين کار از مروت به دور است. عرض کردم : ما هم به صورت انسان ظاهر مي شويم, اگر کشته شديم شهيد مي شويم..فرمودند : زعفر , من از زندگي دنيا دل آزرده هستم اين خواست خداست و ما بايد به لقاي حضرت دوست برسيم, اگر من در جاي خود بمانم خداوند به وسيله چه کسي اين مردم را مورد امتحان قرار دهد و از کردار زشتشان آگاه سازد ؟
زعفر آمد با سپاه بي شمار درحضور آن ولي کردگار
ايستاد از دور با صد احترام کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد اين خسرو دنيا و دين بنده درگاه, زعفر را ببين
هست حاضر زعفرت با اين سپاه بهر ياري اي غريب بي پناه
اذن فرما بر سپاه جنيان تا بگيرند داد تو از کوفيان
لشگر جن هست از جان ياورت اذن ده گيرند خون اکبرت
اين فرات از چه به رويت بسته اند اهل بيتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشگر حق از کرم تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه طاهرين تا شود نام تو تاج الذاکرين
در کهنه دير, دنياي فاني هرگز کس نماند جاوداني
من زنده باشم در سن پيري اکبر بميرد در نوجواني
به امر آن حضرت مايوسانه برگشتم وقتي به محل خود رسيديم, بساط شادي را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کرديم, مادرم به من گفت پسرم چه مي کني ؟ کجا رفته بودي که اينچنين ناراحت برگشته اي ؟ گفتم مادر, پسر آن بزرگواري که ما را مسلمان کرد, اينک در کربلا تکه و تنها در مقابل لشگري عظيم از کوفيان است, من رفتم تا ياريش کنم اما آن حضرت اجازه نفرمود, و چون امر امام واجب بود بازگشتم..مادرم وقتي اين سخنان را شنيد, بر سر و صورت خود زد و گفت : اي فرزند! تو را عاق مي کنم, من فرداي قيامت در جواب مادرش حضرت فاطمه زهرا (س), چه بگويم؟, زعفر گفت : مادر! خيلي آرزو داشتم تا جانم را فداي آن حضرت کنم, ولي ايشان اجازه نفرمود, مادرم گفت : (( بيا برويم من همراهت مي آيم و از امام اجازه جهاد مي گيرم, مادرم جلو و من و لشگريانم از پشت سرش, دوباره به سوي کربلا حرکت کرديم )), و هنگاهي که به آنجا رسيديم از لشگريان کفار, صداي تکبير شنيديم و چون نگاه کرديم ديديم, که سر مبارک و درخشان آقا امام حسين (عليه السلام ), بالاي نيزه است و دود و آتش از خيمه هاي حرم بلند است. مادرم خدمت امام سجاد ( عليه اسلام ), رسيد اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولي آن حضرت اجازه نداد و فرمود: (( در اين سفر همراه ما باشيد و در شبها اطفال ما را مواظبت کنيد تا از بالاي شتران بر زمين نخورند )) جنيان اطاعت کردند و تا سرزمين شام با اسيران بودند تا اينکه حضرت سجاد (عليه اسلام), آنها را مرخص فرمود ..
بعد از اين واقعه زعفر لباس سياه تنش مي کنه و چنان محزون مي شه که به هر چاله اي که مي رسيده, به ياد مصيبت امام حسين (ع), آنقدر گريه مي کرده که چاله پر از اشک مي شده , زعفر آن يار وفادار و محب اهل بيت, ده سال قبل, دار فاني رو وداع گفت و به ديدار حضرت دوست شتافت و بعد از خود فرزندش (( سعفر )) جانشيني لايق براي پدر گشت .. در بسياري از کشورهاي مسلمان براي زعفر مجلس ختم برپا کردند, تو ايران نيز آقاي خامنه اي با هشت هزار نفر براش مجلسي برگزار کردند ..الان هم, بيشتر اوقات هر وقت کسي رو جن مي گيره او را به زعفر قسمش مي دن تا ولش کنه ..
زعفر : سرور سينه ي خير النساء سلام عليک
ستم رسيده دشت بلا سلام عليک
ملاذ ملجاء جن و بشر فدات شوم
کليد رحمت گنج خدا سلام عليک
امام : سلام من به تو اي نوجوان خوش سيما
تو کيستي ؟ ز کجا مي رسي ؟ بگو با ما
تو کيستي که در اين دشت ظلم بي پايان
سلام مي کني از مهر سوي مظلومان ؟
زعفر : من کمينه خادمي از خادمانت زعفرم
پادشاه جنيانم حضرتت را چاکرم
داشتم بر تخت شاهي تکيه بر عيش و طرب
بود اکنون از مي ساقي کباب و ساقرم
از غم تنهايي و بي ياريت در کربلا
جنيان با صد فغان کردند زين خبر مخبرم
آمدم با لشگر خود تا فدايت جان کنم
منتظر در اين بيابانند فوج لشگرم
گر بفرمايي مرخص از سنان جان ستان
اين زمان يکسر دمار از کوفيان بر آورم
امام: وان يقين اي زعفر نيکو نهاد خوش لقا
کانچنين جنگ و جدالي را نه من اندر خورم
چون شما جنيد و مسطوريد اندر ديده ها
هست از انصاف دور هر چند من بي ياورم
ياوري کردي به اولاد پيمبر غم مخور
در صف محشر منت در پيش يار و داورم
باز گرد اينک تو با لشگر خدا يار تو باد
تا نبيني بي کس و بي ياور برند اي هنجرم
زعفر: اين جنيان بگويند هنگام شور و شين است
تنها ميان ميدان سلطان مشرقين است ...
تا بال به بال عشق بستي .. تا هست جهان تو نيز هستي
اينجا داستان زندگي زعفر, آزاده اي از طايفه جن رو مي خونيد, که عشق به خدا و اهل بيت زندگيش رو عوض کرد و به جاي پادشاهي و سلطه به طايفه هاي جن, محبي اهل بيت رو اختيار کرد, چه بي قرار در عشق به خدا و اهل بيت بود و چه مصيبت بزرگي بهش وارد شد وقتي سر آقا و مولاي خودش رو بالاي نيزه ها ديد , زعفر چه باوفا بود و چه نيکو جايگاهي پيدا کرد. زهد , راستويي و عشق رو سرلوحه کار خودش قرار داد و تو ايمان و صبر و پايداري از خيلي از انسانها جلوتر رفت , پس بار الها , رحمتت را بر او بيفزاي , نسلش را با دين و عشق خود آميخته و پايدار فرما و محبي اهل بيت را نصيب فرزندانش گردان و او را در جوار رحمت و عنايت خود آرام و با دوستاران و صالحان درگاهت محشور فرما.. آمين يا رب العالمين ..
وقتي که خاتم انبيا و موکب همايون, حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص) از جنگ (سکاسک و سکون ) با فتح و با خوشحالي و با غنائم مفصل مراجعت نمودند, به زمين شورزار و بي آب و علفي رسيدند که در آن صحرا , صدايي جز عفاريت جنيان و فرياد غولان بيابان شنيده نمي شد. سپاه پيغمبر از شدت گرما و حرارت چشمانشان تار شده بود پس به خدمت حضرت پناه بردند , حضرت فرمود : آيا کسي از شما اين منطقه را مي شناسد؟ شخصي به نام ( عمر ابن اميه ضمري) به خدمت حضرت عرضه داشت : يا رسوال الله! من کاملا اين وادي را مي شناسم و مکرر با اسبان راهوار از اين منطقه عبور کردم , در اين بيابان هيچ پناهگاهي وجود ندارد و هيچ لشگري به اين صحرا نيامده جز آنکه صدمات طاقت فرسا نصيبشان گرديد , زيرا اين مکان مقام جنيان متمرد و مسکن شياطين و محل عبور و مرور ابليس مي باشد. اين وادي را (( کثيب ازرق )) مي نامند , بياباني است بسيار خوفناک , مسلمانان وقتي که مطلع شدند بيشتر روي به حضرت آوردند و راه نجات از آن منطقه را تقاضا نمودند.
پيامبر اکرم فرمود : آيا کسي هست که نشاني از آب دهد و من براي او در حضور الهي ضامن بهشت شوم ؟ باز (( عمر ابن اميه )) عرض کرد : يا رسوال الله! در اين بيابان چاهي است که آن را (( بثر ذات العلم )) مي نامند , آبش سردتر از برف است. اما , احدي قادر نيست از آن استفاده کند! زيرا آن چاه محل اجتماع جن و عفريت هاست که آنها بر سليمان ابن داود (ع) تمرد کردند, و مردم را از آن آب منع مي کنند, سواري در آنجا منزل نمي کند مگر آنکه او را هلاک مي کنند و لشگري به آنجا وارد نمي شود مگر آنکه اکثر آنها را مي سوزانند. نقل کرده اند که : (( تبع يماني )) در اين وادي منزل کرد که ده هزار نفر از سواران او را سوزاندند, (( برهام ابن فارس )) , پياده شد و جمع کثيري از لشکر او تلف شدند, (( سعد ابن برزق )) لشگر کشيد و بيست هزار از سواران او از بين رفتند و هم اکنون نيز کله هاي قربانيان, مثل تخم شتر مرغ در اطراف چاه پراکنده است. حضرت فرمود : (( لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم و افوض امري الي الله )) بعد امر فرمود, مسلمانان پياده شوند و خيمه ها را برپا نمودند, حرارت زمين و هوا دقيقه به دقيقه بيشتر مي شد , لشگر همه به آب احتياج مبرم داشتند , حضرت در بين لشگر با صداي بلند مي فرمود : اي معاشر مسلمين کيست از شما بر سر آن چاه برود و از براي ما خبري بياورد تا من _ پيش خدا _ بهشت را براي او ضمانت کنم.
پس (( ابوالعاص ابن ربيع )) که برادر رضاعي حضرت پيامبر بود , عرض کرد : يا رسول الله ! اين افتخار را به من مرحمت کن , زيرا يک مرتبه ديگر هم من به همراه جمع کثيري بر سر اين چاه رفته بوديم, چون بر سر چاه رسيديم عفريتي عظيم از چاه نمودار شد هر کس از ما که اسب تندر داشت نجات يافت , مابقي هلاک شدند, اما يا رسول الله! من آنروز هنوز به اسلام مشرف نشده بودم, الحمدلله خداوند ما را به وجود مسعود شما هدايت فرمود و از برکت دين مقدس اسلام اميدوارم آسيبي به من نرسد. حضرت دعاي خير در حق (( ابوالعاص )) فرمود و اجازه رفتن داد و ده نفر از شجاعان و دليران برجسته سپاه را همراه (( ابوالعاص )) فرستادند, همه اينها با تجهيزات کامل روانه شدند, وقتي که به نزديک چاه رسيدند, ناگاه عفريتي از ميان چاه, مانند نخله سياه , تنوره کشان ير به آسمان کشيد, چشمها مانند طشت پر از آتش و دهانش را مانند غار افراسياب گشوده و شعله آتش به جاي نفس از دهان او بيرون مي آمد, در آن وقت تمام بيابان را آتش و دود احاطه کرد, مانند رعد قاصف سيحه بر مي کشيد و زمين از هيبت لرزه او به لرزه در آمد که در آن لحظه مسلمانان خواستند فرار کنند که (( ابوالعاص ابن ربيع )) فرياد بر آورد که (( يا اخواني , من الموت تهربون ؟ )) يعني (( اي برادران , آيا از مرگ فرار مي کنيد؟ ))
در جاي خود بايستيد و مرا با اين عفريت تنها بگذاريد از بر او ظفر يافتم مقصود حاصل است والا سلامم را به رسول خدا برسانيد ..
پس ابوالعاص , شمشير بر کشيد و قدم جرات پيش نهاد, آن عفريت فرياد کشيد: کيستيد و براي چه آمده ايد ؟ آيا نمي دانيد در اين مکان پادشاهان جن و متمردان عفاريت جمعند که همه آنها از فرمان سليمان (ع) سرکشي کرده و از گردنکشان و دليرانند !!!
ابوالعاص فرياد کشيد :
يعني :
ما بزرگان مکه و حرميم معدن جود و صاحب کرميم
دوستان خداي رحمانيم امتان رسول و سبحانيم
سرور انبيا و تاج امم روشني بخش جمله عالم
گفته ما را محمد (ص) عربي سفته دري ز لعل تشنه لبي
آب از چاه جنيان آريم جان جني ز تن برون آريم
.......................
ياران گفتند: کلام ابوالعاص, تمام نشده بود که ديديم عفريت صيحه اي از جگر کشيد و خود را بر روي ابوالعاص انداخت, ابوالعاص را مانند گنجشک در چنگال باز ديديم, فقط صداي وي را مي شنيديم که مي گفت: (( بلغوا سلامي علي رسوال الله )) يعني (( ياران! سلامم را به رسوال خدا برسانيد ))...
ما از ترس فرار کرديم, بعد ديديم آن عفريت به چاه رفت. برگشتيم و جنازه (( ابوالعاص )) را که مثل ذغال سياه شده بود در سر چاه ديديم , بر سر جنازه نشسته, گريه نموديم. در همين حال از ميان چاه غلغله و هياهو بلند شد, گروه گروه صورتهاي عجيب و غريب بيرون مي آمد , ما همه پا به فرار گذاشتيم و به حضور پيامبر اکرم رسيديم . ديديم که جبرئيل خبر شهادت (( ابوالعاص )) را به پيامبر رسانده و آن بزرگوار گريه مي کند , بعد فرمود : به آن خدايي که روح محمد در قبضه قدرت اوست, الان روح ابوالعاص, در حوصله مرغ سبزي است که در بهشت مي خرامد, اصحاب هم آرزو مي کردند که کاش ما به جاي ابوالعاص بوديم.
در آن زمان, حضرت امير المومنين براي ماموريت مهمي از لشگر عقب مانده بود وقتي که رسيد , (( عمر ابن اميه ضمري)) به استقبال آن حضرت شتافت و جريان شهادت ابوالعاص را به را به حضرت تسليت گفت , اشک از چشم مبارکش جاري شد و بعد به حضور پيامبر اکرم رسيد و آن مصيبت را گرامي داشت , پيامبر فرمود : فعلا ابوالعاص , با بدن سوخته در کنار (( بئر العلم )) افتاده است و خاکهاي بيابان بر روي او مي ريزد حضرت امير عرض کرد :
چاکران اگر کم شوند چه غم از سر تو مباد, مويي کم شود
قربانت گردم فکري براي مسلمانان ديگر بفرمائيد تا از تشنگي هلاک نشوند , آيا اذن مي دهيد که من بروم و از چاه (( ذات العلم )) آب بياورم ؟ , چون جبرئيل از طرف خداوند به پيامبر اطلاع داده بود که اين طلسم بايد به دست علي شکسته شود لذا پيامبر فرمود : يا ابالحسن: برو به سوي آن چاه که خداي تعالي , حافظ و ناصر تو است و لکن بايد با تو جماعتي هم باشند, مخصوصا آنها که با ابوالعاص بودند.
بعد حضرت پيامبر (ص) , علم نصرت را با دست مبارک خود به حضرت علي (ع) داد و آن حضرت را مشايعت کرده و دستهاي مبارک را به آسمان بلند نموده و دعا کرد و بر گشت . امام (ع) مي رفت و ياران ملازم رکابش بودند, وقتي که از لشگرگاه دور شد پرچم را با دست مبارک باز کرده و همه ياران را در زير آن قرار داد و رجزي مي خواند تقربا با اين مضمون : (( رسول خدا با دست مبارک پرچم پر افتخار اسلام رابه من عطا کرد و امر فرمود تا با هر کافر و متمرد مقاتله کنم تا در مقابل دستور الهي و رسالت پيامبر , سر فرود آرد , منم علي ابن ابي طالب , منم اين عم رسول خدا, منم ناصر دين خداوند )).
وقتي که به نزديک چاه رسيدند دستور داد ياران قرآن بخوانند و خود حضرت آيه مبارکه : (( قد جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا )) را مي خوانند. يعني (( حق آمد و باطل از بين رفت)).
عمر ابن اميه, مي گويد : از صداي رعد آساي اميرالمومنين , زمين به لرزه در آمده بود , ناگاه عفريتي که قاتل ابوالعاص, بود سر از چاه بيرون آورد :
دهن باز کرد چو غار سياه چو تندر بپوشيد رخسار ماه
هوا تيره گون کرد از دود و دم ز آتش علم سر ز ذات العلم
گفت کيستيد ؟ آيا ندانستيد که کسي به اينجا قدم ننهاده مگر آنکه هلاک شده ؟ اين سرهاي انساني را در کنار چاه نمي بينيد؟ چرا عبرت نمي گيريد!؟
امير المومنين (ع), نهيب زد و نعره کشيد : اي شيطان مردود و اي جن مرطود, منم هلاک کننده دليران, منم متفرق کننده لشگرها, منم مظهر العجايت, منم علي ابن ابيطالب , منم پسر عم مصطفي, چون آن عفريت اين کلمات را شنيد بر امام حمله کرد مي خواست کاري که با ابوالعاص, کرده بود با آن حضرت نير انجام دهد. راوي گويد : ديدم حضرت مبادرت نمود و با ذوالفقار يک ضربت هاشميه بر او زد, ما گمان کرديم آسمان به زمين آمد ناگاه ديديم آن عفريت مثل دو قطعه کوه در چاه افتاد, امام رو به ياران فرمود :
(( هلموا الي بالقرب و الروايا ))
(( يعني : مشکها را پيش آريد ))
(( قيس ابن سعد عباده )) گويد : به آن خدايي که ما را آفريد, وقتي که آن مشکها را آورديم , ديديم از غيرت اسد اللهي حضرت , غضب بر چهره اش ظاهر گشته که زهره شير از ديدن آن آب مي شود. در اين وقت صورتهاي مختلف و صداهاي بلند از چاه برخواست , عفاريت اجنه, بيرون آمدند و آتش مي پراکندند , دهانه چاه مانند نيران شده بود که شهاب فوران مي کرد , تمام بيابان را دود فرا گرفت , در ميان دود, صورتهاي سياه جن و شياطين نمايان بود , از هيبت و رعب نزديک بود روح از بدن ما بيرون آيد.
امير مومنان با صداي بلند فرياد زد : (( يا معشر الجن و الشياطين )), آيا بر ولي خدا سرکشي مي کنيد و با صورتهاي گوناگون ما را مي ترسانيد, خداوند به شما فرموده به اين صورت درآييد و با من ستيز کنيد, يا به خدا افترا مي بنديد ؟, اکنون من که ولي و قادر ذوالمن هستم , شما را به آتش شمشير خود مي سوزانم. پس آن بزرگوار شروع کرد به خواندن آياتي از قرآن کريم, (( قيس ابن سعد )) مي گويد: به خدا قسم , حضرت آنقدر از عزائم و سوره هاي محترقات و قارعات و محکمات قرانيه, قرائت کرد و به صورت آنها دميد, ديدم کم کم دودها و شراره ها و صورتها و صوتها معدوم شد, پس حضرت مرا را پيش طلبيد بر سر چاه آمديم, دلو ريسمان به دست مبارک گرفت و در چاه افکند, هنوز به وسط چاه نرسيده بود که ريسمان را قطع کردند و دلو خالي را بيرن انداختند , غضب از سيماي حيدر کرار آشکار شد و سر ميان چاه کرده , فرمود : اي جني که ريسمان دلو , ولي الله را بريدي و بيرون انداختي , خود بيرون بيا تا سزاي عمل خود را ببيني, ناگاه عفريتي چون کوه , با صورت عبوس و چشمهاي برافروخته از چاه بيرون آمد. امام فرصت نداد که حمله کند, با صاعقه آتشبار چنان بر کمرش زد که آن چنار تناور را به دو نيم ساخت, و دلو ديگر را به چاه انداخت و به صورت بلند اين رجز را به گوش جنيان رساند :
انا علي انزع البطين اخرب هامات العدي بالسيف
ان تقطع الدلو لنا ثانيا اخربکم ضربا بغير حيف
از قعر چاه, جواب حضرت را با گستاخي مي دادند, باز حضرت دلو را به چاه افکند , همين که به آب رسيد, طناب را قطع نموده و دلو را بيرون انداختند. امام _ عليه اسلام _ فرمود : اي شياطين و جن, هر يک از شما که دلو را قطع نموده است بايد به مبارزه بيرون آيد, پس کسي بيرون نيامد.
در همين حال عفريتي از ميان چاه فرياد زد: اي صاحب دلو عظيم الشان, که خود را از آل عدنان مي شماري, اگر راست مي گويي, ما که دلو تو را بيرون انداختيم, تو هم خود را به چاه بينداز, (( و لاح الغضب في وجه علي بن ابي طالب )), غضب از سيماي مبارک علي نمايان شد فرمود اي گروه جن و شياطين , آيا علي را از آمدن به ميان چاه مي ترسانيد, پس آماده باشيد که با ذوالفقار دو سر آمدم و رو به ياران کرد و فرمود : مرا به چاه فرو بريد, مسلمانان به التجا و ناله در آمدند و عرض کردند : يا مولا, مي خواهي خود را به دهان مرگ بيندازي, اين چاه پايان ندارد, تو اينجا هلاک خواهي شد, ما جواب رسول خدا را چه بدهيم ؟ و به صورت حسنين چطور نگاه کنيم ؟
حضرت فرمود : شما را به حق رسول الله قسم مي دهم که مرا به چاه فرو بريد وگرنه خود را به چاه خواهم انداخت, اصحاب ديدند کلام حضرت قابل تغيير نيست و چاره ندارند, ريسمان به کمر حضرت بستند و وارد چاه کردند. (( قيس ابن سعد )), گويد : هنوز به وسط چاه نرسيده بود, ريسمان حيدر کرار را بريدند , آن حضرت را سرنگون کردند, ما چون چنين ديديم صداي ناله ما بلند شد به اينکه : آه, پيامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنين يتيم شدند, به سر و سينه زديم گوش داديم که صدايي از حضرت بشنويم, جز ولوله شياطين و بانگ عفاريت و صداي اجنه چيزي به گوش نمي آمد, يقين به نابودي امير المومنين نموديم. در اين اثنا صداي رعد آساي امير المومنين از چاه به گوش ما رسيد که مي فرمود: (( الله اکبر , جاء الحق وزهق الباطل )), بعد صداهايي مي شنيديم که مي گفتند : اي پسر ابي طالب, امان بده ما را, صداي آن حضرت به گوش مي رسيد که: قسم به خدا براي شما نزد من امان نيست , تا اينکه به اخلاص بگوئيد : (( لا اله الا الله , محمد رسوال الله )), و عهد و ميثاق را با من محکم نمائيد که بعد از اين هر کس بر سر اين چاه وارد شد که آب ببرد , مانع نشويد. در همين حال پيامبر اکرم (ص), نگران بود, جبرئيل وارد شد , سلام خدا را رساند و عرض کرد : خداوند مي فرمايد نگران نباش ما با چندين هزار ملائکه به حمايت و نصرت و حراست, پسر عمت علي (ع), اقدام کرده ايم اگر مي خواهيد بر سر چاه تشريف ببريد, مانعي نيست. حضرت فورا سوار شدند و با اصحاب به سوي چاه حرکت کردند, لکن از شوق گريه مي کرد.
(( قيس ابن سعد )) مي گويد : ما که حيران, سر چاه مانده بوديم, ديديم پيامبر اکرم تشريف مي آورند لکن از چشمهاي مبارک اشک مي ريزد, ما وحشت کرديم که مبادا به امير المومنين صدمه اي رسيده باشد, اين منظره باعث شد ما همه به گريه افتاديم, پيامبر با همين وضع به دهنه چاه رسيد در حالي که دود و شراره آنجا را فرار گرفته بود و صداهاي مختلف باز شنيده مي شد, جبرئيل نازل شد, عرض کرد: قربانت گردم, جزع مکن, خداوند مي خواست فتح اين چاه و قتل متمردان جن و شياطين با دست نازنين علي انجام گيرد و اين قضيه تا قيامت به نام مقدس وي باشد, والا خداي تعالي را ملکي است که در آن واحد تمام اين گروه را قبض روح مي کند اگر مي خواهيد, بخوانيد علي را تا جواب بدهد به شما ...
پيامبر به صداي بلند فرمود: يا علي! حضرت امير از قعر چاه جواب داد: لبيک لبيک يا رسول الله! ناگاه ديدم علي بر سر چاه آمد و به قدمهاي پيامبر افتاد, رسول خدا پيشاني حضرت علي را بوسيد و فرمود: يا علي من خبر دهم که تو در چاه چه کردي, يا خود شما مي گويي؟ امير المومنين عرض کرد: يا رسول الله! چيزي بر شما مخفي نيست, شما بفرمائيد.
از آن درج گوهر تکلم خوش است وز آن غنچه تر تبسم خوش است
قيس, گويد : ما غرق تعجب بوديم از اين دو بزرگوار, جنگ امير المومنين و رشادتهاي او, و علم پيامبر که هر چه در زير زمين پيش آمده بود خبر مي داد.
پيامبر هر چه خبر مي داد, علي (ع), تصديق مي کرد. حضرت فرمود: علي بيست هزار عفريت را از دم تيغ گذرانيدي, مابقي جنيان امان خواستند, تو گفتي : امان نيست مگر براي اهل ايمان, از روي صدق و اخلاص بگوئيد : (( لا اله الا الله , محمد رسول الله , علي ولي الله )), و با من عهد کنيد که کسي را از اين چاه ممانعت نکنيد, آنها قبول کردند و بيست و چهار هزار قبيله, طوايف جن مسلمان شدند و ايمان به خدا آوردند. چون تو سلطان آنها را کشته بودي, پسر آنها چون مسلمان شده بود تاج شاهي را بر سر او گذاشتي و نام او را (( زعفر )) نهادي و به جاي پدر بر تخت نشاندي, حدود و شرايع دين را به آنها ياد دادي و بيرون آمدي, عرض کرد : بلي يا رسول الله, چنين است, سپس پيامبر اکرم دستور داد سپاه آمدند در نزديکي چاه رحل اقامت انداختند و از آب آن چاه سيراب شدند و مرکبها را سيراب کردند و يک شبانه روز در آن مکان بسر بردند و فرداي آن روز به سوي مدينه حرکت کردند..
از اين ماجرا چهل سال و اندي گذشت , زعفر زاهد, در بئر العلم, بساط نشاط گسترده و مجلس عيش و عروسي براي خود فراهم آورد و سلاطين جن و پري را دعوت کرده بود , ناگاه شنيد از زير تخت خود صداي گريه بلند است , گريه کننده دو نفر جني بودند که بسيار حزين و سوزناک مي گريستند , زعفر گفت: اين چه وقت گريه است در هنگاه سرور و نشاط من ؟ شما چرا گريه مي کنيد ؟ گفتند اي امير : چون تو ما را مامور کردي که به جهت امري به شهري برويم, موقع رفتن عبور ما به ((شط فرات )) افتاد که عرب آن را قاضريه و نينوا مي خوانند. ديديم در آن صحرا, لشگر بزرگي است که مستعد قتال هستند, براي اطلاع وارد بيابان شديم, ديديم در ميان معرکه و ميدان جنگ, حسين ابن علي, يعني پسر آن بزرگواري که ما را مسلمان کرده, يکه و تنها ايستاده است تمام ياران و اعوان و انصارش کشته شده, خود آن حضرت به نيزه بي کسي تکيه نموده, دم به دم نظر به راست و چپ مي اندازد و گاهي مي فرمايد: (( هل من ناصر ينصرني )), آيا هست ياري کننده اي که مرا ياري کند و شنيديم که اهل بيت و عيال او, صداي العطش به آسمان بلند کرده بودند, چون اين واقعه را ديديم, هر چه زودتر خود را به بئر العلم, رسانديم, تا تو را از ماجرا باخبر سازيم, اگر ادعاي مسلماني مي کني, قد مردانگي علم کن که الان پسر پيامبر را نامسلمانان مي کشند.
زعفر تا اين سخنان را شنيد محزون گشت, تاج شاهي را بر زمين زد, لباس دامادي را از تنش در آورد و لباس جنگ پوشيد, طوايف جن را با حربه هاي آتشي برداشت و از بئر العلم روي به کربلا آورد, زعفر نقل کرده : (( وقتي وارد زمين کربلا شدم لشگر چهار فرسخ تا چهار فرسخ را گرفته بود.از زمين تا آسمان صفهايي از اجنه و ملائکه, کروبين, جبرئيل, ميکائيل, اسرافيل, هر يکي با چندين هزار ملائکه, و ملک رياح (فرشته بادها), فرشته درياها, فرشته کوهها, فرشته عذاب و ..با لشگرشان, منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند بعلاوه, ارواح يکصد و بيست و چهار هزار پيامبر, از آدم تا خاتم, همه صف کشيده مات و متحير مانده بودند. تمامي موجودات و حقيقت کل اشياء در کربلا بودند و همگي گريان, چه کربلا و چه غوغايي.. خاتم پيامبران (ص), آغوش خود را گشوده و به امام حسين (ع), مي فرمود: (( پسرم! عجله کن! عجله کن! به راستي که مشتاق تو هستم )).
حسين بن علي _عليه اسلام, يکه و تنها در ميان ميدان, با زخمها و جراحات فراوان, پيشاني شکسته, با سري مجروح, با سينه اي سوزان و با ديده اي گريان, ايستاده بود و در هر نفسي که مي کشيد, از حلقه هاي زره خون مي چکيد, اما اصلا توجهي به هيچکدام از آن فرشتگان نمي کرد به من هم کسي اجازه نمي داد تا خدمت حضرت برسم ..
آه از آنروز که در دست بلا غوغا بود شورش روز قيامت به زمين برپا بود
خصم چون دايره گرد حرم شاه شهيد در دل دائره چون نقطه پا بر جا بود
انبيا و رسل جن و ملايک هر يک جان به کف در بر شه منتظر ايما بود
همانطور که نظاره مي کردم و در کار آنحضرت, حيران بودم, ناگاه ديدم آقا ,سر غريبي از نيزه بي کسي بلند کرد, از گوشه چشم نظري به من افکند , اشاره فرمود (( زعفر )) بيا, ديدم همه ملائکه متوجه من شدند. من لشگر خود را عقب نهاده , خودم به حضورش آمده , رکاب بوسيدم, فرمود کجا بودي, عرض کردم: قربانت شوم! در بئر العلم مجلس عيش داشتم به من خبر رسيد, بدون درنگ با سي و شش هزار جن به ياري شما آمده ام, حضرت فرمود: (( زعفر )) زحمت کشيدي, شما جن و پري از آدميزاد باوفاتر هستيد, خدا و پيامبر از تو راضي باشد, خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد.. هر چه اصرار کردم اجازه نداد و فرمود : شما آنها را مي بينيد اما آنها شما را نمي بينند اين کار از مروت به دور است. عرض کردم : ما هم به صورت انسان ظاهر مي شويم, اگر کشته شديم شهيد مي شويم..فرمودند : زعفر , من از زندگي دنيا دل آزرده هستم اين خواست خداست و ما بايد به لقاي حضرت دوست برسيم, اگر من در جاي خود بمانم خداوند به وسيله چه کسي اين مردم را مورد امتحان قرار دهد و از کردار زشتشان آگاه سازد ؟
زعفر آمد با سپاه بي شمار درحضور آن ولي کردگار
ايستاد از دور با صد احترام کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد اين خسرو دنيا و دين بنده درگاه, زعفر را ببين
هست حاضر زعفرت با اين سپاه بهر ياري اي غريب بي پناه
اذن فرما بر سپاه جنيان تا بگيرند داد تو از کوفيان
لشگر جن هست از جان ياورت اذن ده گيرند خون اکبرت
اين فرات از چه به رويت بسته اند اهل بيتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشگر حق از کرم تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه طاهرين تا شود نام تو تاج الذاکرين
در کهنه دير, دنياي فاني هرگز کس نماند جاوداني
من زنده باشم در سن پيري اکبر بميرد در نوجواني
به امر آن حضرت مايوسانه برگشتم وقتي به محل خود رسيديم, بساط شادي را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کرديم, مادرم به من گفت پسرم چه مي کني ؟ کجا رفته بودي که اينچنين ناراحت برگشته اي ؟ گفتم مادر, پسر آن بزرگواري که ما را مسلمان کرد, اينک در کربلا تکه و تنها در مقابل لشگري عظيم از کوفيان است, من رفتم تا ياريش کنم اما آن حضرت اجازه نفرمود, و چون امر امام واجب بود بازگشتم..مادرم وقتي اين سخنان را شنيد, بر سر و صورت خود زد و گفت : اي فرزند! تو را عاق مي کنم, من فرداي قيامت در جواب مادرش حضرت فاطمه زهرا (س), چه بگويم؟, زعفر گفت : مادر! خيلي آرزو داشتم تا جانم را فداي آن حضرت کنم, ولي ايشان اجازه نفرمود, مادرم گفت : (( بيا برويم من همراهت مي آيم و از امام اجازه جهاد مي گيرم, مادرم جلو و من و لشگريانم از پشت سرش, دوباره به سوي کربلا حرکت کرديم )), و هنگاهي که به آنجا رسيديم از لشگريان کفار, صداي تکبير شنيديم و چون نگاه کرديم ديديم, که سر مبارک و درخشان آقا امام حسين (عليه السلام ), بالاي نيزه است و دود و آتش از خيمه هاي حرم بلند است. مادرم خدمت امام سجاد ( عليه اسلام ), رسيد اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولي آن حضرت اجازه نداد و فرمود: (( در اين سفر همراه ما باشيد و در شبها اطفال ما را مواظبت کنيد تا از بالاي شتران بر زمين نخورند )) جنيان اطاعت کردند و تا سرزمين شام با اسيران بودند تا اينکه حضرت سجاد (عليه اسلام), آنها را مرخص فرمود ..
بعد از اين واقعه زعفر لباس سياه تنش مي کنه و چنان محزون مي شه که به هر چاله اي که مي رسيده, به ياد مصيبت امام حسين (ع), آنقدر گريه مي کرده که چاله پر از اشک مي شده , زعفر آن يار وفادار و محب اهل بيت, ده سال قبل, دار فاني رو وداع گفت و به ديدار حضرت دوست شتافت و بعد از خود فرزندش (( سعفر )) جانشيني لايق براي پدر گشت .. در بسياري از کشورهاي مسلمان براي زعفر مجلس ختم برپا کردند, تو ايران نيز آقاي خامنه اي با هشت هزار نفر براش مجلسي برگزار کردند ..الان هم, بيشتر اوقات هر وقت کسي رو جن مي گيره او را به زعفر قسمش مي دن تا ولش کنه ..
زعفر : سرور سينه ي خير النساء سلام عليک
ستم رسيده دشت بلا سلام عليک
ملاذ ملجاء جن و بشر فدات شوم
کليد رحمت گنج خدا سلام عليک
امام : سلام من به تو اي نوجوان خوش سيما
تو کيستي ؟ ز کجا مي رسي ؟ بگو با ما
تو کيستي که در اين دشت ظلم بي پايان
سلام مي کني از مهر سوي مظلومان ؟
زعفر : من کمينه خادمي از خادمانت زعفرم
پادشاه جنيانم حضرتت را چاکرم
داشتم بر تخت شاهي تکيه بر عيش و طرب
بود اکنون از مي ساقي کباب و ساقرم
از غم تنهايي و بي ياريت در کربلا
جنيان با صد فغان کردند زين خبر مخبرم
آمدم با لشگر خود تا فدايت جان کنم
منتظر در اين بيابانند فوج لشگرم
گر بفرمايي مرخص از سنان جان ستان
اين زمان يکسر دمار از کوفيان بر آورم
امام: وان يقين اي زعفر نيکو نهاد خوش لقا
کانچنين جنگ و جدالي را نه من اندر خورم
چون شما جنيد و مسطوريد اندر ديده ها
هست از انصاف دور هر چند من بي ياورم
ياوري کردي به اولاد پيمبر غم مخور
در صف محشر منت در پيش يار و داورم
باز گرد اينک تو با لشگر خدا يار تو باد
تا نبيني بي کس و بي ياور برند اي هنجرم
زعفر: اين جنيان بگويند هنگام شور و شين است
تنها ميان ميدان سلطان مشرقين است ...
تا بال به بال عشق بستي .. تا هست جهان تو نيز هستي

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
Re: زعفر جني و ياري امام حسين (ع) در روز كربلا
به خدا قسم جنیان بر کوفیان نامرد ارجح تر بودند که این پول پرست های بدبخت پشت 3امام رو خالی کردند
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]