جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

هردانشي هدايت نيست. هرعلمي بيداري نيست

ممكن است طرقي براي افزايش دانش خالي از آگاهي و علم

عاري ازبيداري وجود داشته باشد اما اين گونه دانش ها نه فقط به رشد

وتكامل انسان منجرنمي شوند بلكه حركت اورا درمسيردريافت حضور الهي وظهور

قابليت هاي دروني كم وچه بسا متوقف مي كنند
-----------------------------------------------------------------------
بزرگ بود

واز اهالی امروز بود

وباتمام افق های باز نسبت داشت

ولحن اب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هایش

مسیر نبض

و دست هایش

هوای صاف وسخت را

ورق زد

ومهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

وعاشقانه ترین انحنای وقت خودش را بزای آینه تفسیر کرد.

واو به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
--------------------------------------------------------------------------
هنوز ایستاده ام ....

هنوز می شنوم٬ می بینم

هنوز احساس می کنم

تمام آنچه را که عشق می نامند

هنوز می توانم دلتنگ شوم

اشک بریزم و مدت ها به قاب عکسی خیره بمانم

من صبر خواهم کرد و منتظر خواهم ماند

حالا این عدل تو .....!!

و آن حکمتی که داری .....!!

من هستم

تا پایان ........
----------------------------------------------------------------
اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر بود!

در واقعیت، من و تو با هم غریبه ایم و در رؤیای من، یکرنگ و صمیمی ....

نه در واقعیت می توانم به تو نزدیک شوم و نه در رؤیاهایم از تو دور ....

اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم از این بهتر بود .... آیا این حس غریب عشق است؟

-----------------------------------------------------------------
مرگ بر سکوتی که جرأت شکستن ندارد

و حرفی که هیچ گاه بر زبان جاری نمی شود ....

مرگ بر شرمی که دیواریست بلند و سخت

بین من، و نگاه های تو ....

مرگ بر آن مردمانی که عشق مرا هوس می دانند

و عاطفه ام را دروغی بزرگ ....

مرگ بر ثانیه هایی که بی تو می گذرند

و تنهایی را برای من به ارمغان می آورند ....

مرگ بر تمام آنچه که تو را از من دور نگه می دارد

و درود بر ترانه های تو

که مرا دوباره زنده کرده اند ....

درود بر ترانه های تو ....

درود بر ترانه های تو ....
------------------------------------------------------------
امروز بی هیچ مقدمه ای آمده ام ....

بدون هیچ احساسی .....

حتی خاطره ها را فراموش کرده ام

و دیگر تنها نیستم ......"

چقدر گفتن این جملات راحت بود

تصورش هم آرامش بخش است ....

خدای من ....

چرا نمی توانم این گونه باشم

یادت باشد .....

هیچ وقت این راز را برایم نگفته ای ....
-----------------------------------------------------------
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
susan, واقعا زيباست. دستت درد نکنه.
Don't play games with the ones who love you
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 285
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 بهمن 1384, 10:46 pm
محل اقامت: بغل خونه همسايمون
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 31 بار
تماس:

پست توسط arian »

سوسن عالي بود و خيلي پر معني
موفق باشيد
تا حالا به معني کلمه مادر دقت کردي
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

به تسبیح سپرده ام

که تا ابد تکرار کند

تمام آنچه را که از خدا برای تو خواسته ام ....

نمی دانم به انار چه گفته ای ....

آن را تا همیشه

به یادگار خواهم داشت ....

راز غریبی ست میان تسبیح و انار ....

-------------------------------------------------------------------------------
خدایا ....!!!

این روزا دیگه نمی تونم توو باغ تنهایی قدم بزنم

باغ همسایه ها رو دیدی ....!!!

چرا اسم باغ اونا با هم بودنه ....



------------------------------------------------------------------------------
خورشید من امشب

طلوع خواهد کرد

درست در میان تاریکی ...."

این حرف را بارها تکرار کرده ام

و حالا ....

خورشیدی را به نظاره نشسته ام

که طلوع کرد

درست در میان تاریکی ....



------------------------------------------------------------------------
بازهم زندگی را ورق می زنم و به صفحه ی سفید دیگری می رسم ....

از سر سطر شروع می کنم ....

به نام خدا

به نام دوستی

به نام شب

و دلتنگی ....

به نام باران

ورق سیاه و سیاه تر می شود ....

حالا باید صفحه های قبلی را مرور کنم تا رشته ی کلام را از دست ندهم ...

خوب است .... آنجا هم بارها نام تو را نوشته ام ....

پس به نام تو ....

دوباره قلم شکست!!

کاش قلم طاقت تنهایی داشت ....

---------------------------------------------------------------------------
هنوز برای رفتن زود بود

که تنهایی امانمان نداد

هنوز صحبت از دل نکرده بودیم

که دلتنگی میان حرف هایمان دوید

هنوز صدای خنده هایمان شنیده می شد

که قطره های اشک به پیشواز مان آمدند

هنوز نگفته بودیم

که صدایمان در گلو خشک شد

و هنوز در مَطلعه ماندن بودیم

که آوازه سفر سر دادی

باشد ....

بازهم منتظر خواهم ماند

و برای دیدنت

باز نگاهم را به انتهای جاده گره خواهم زد

و تنها یک خواهش

زودتر طلوع کن ....

------------------------------------------------------------------------------------------
می خواهم برای خاطره ها٬ خاطره ای خوش باشم

و برای تنهایی کابوسی هولناک ....

می خواهم برای آسمان شبی باشم پر از ستاره

و برای خدا صبری پر از سکوت .....

می خواهم همدمی برای نوشته هایم باشم

و غریبه ای آشنا برای تو ....

همیشه اصل بر این بوده است

دل در برابر دل ....

---------------------------------------------------------------------------------
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که...

آبش باید داد
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

najmeh, susan, واقعا عالي بود. دستتون درد نکنه.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

چشم هایم بی تو نمناک و دلم،

قصه پرداز شب تنهایی ست

بازهم او راوی ست

قصه اش تکراری ست



----------------------------------------------------------------------------
یادش بخیر ....

آن شب ها که تنهایی عادتم شده بود و

دلتنگی تکیه کلام ترانه هایم

در رؤیا کنارم بودی ....

اما حالا ....

تازه می فهمم که آن پرنده چه گفت:

« یادش بخیر قفس٬

یادش بخیر بی تابی برای پریدن

برای پرواز ....»

پنجه های عقاب آسمان را از او گرفته بود ....

--------------------------------------------------------------------------
سفره رو که پهن کردم تا تهش رو خورد

هيچی باقی نذاشت



حالا دلم خاليه خاليه





ديگه چيزی ندارم که بهت بگم

ديگه چيزی ندارم که بهت بدم

--------------------------------------------------------------------
وقتش رسيده است ...

همه چيز مهيا ست



چمدان ها بسته ست

در باز است

راه هموار



تنها مانده نگاه در چشم های تو

و گفتن یک کلام...

.

.

خدا نگهدار!

----------------------------------------------------------------
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

ياران چه غريبانه ،رفتند ازاين خانه
هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه

بشكسته سبوهامان ، خون است به دل هامان
فرياد و فغان دارد ، دردي كش ميخانه

هر سوي نظر كردم ، هر كوي گذر كردم
خاكستر و خون ديدم ،ويرانه به ويرانه

افتاده سري سويي ،گلگون شده گيسويي
ديگر نبود دستي ، تا موي كند شانه

تا سر به بدن باشد ،اين جامه كفن باشد
فرياد اباذرها ،ره بسته به بيگانه

لبخند سروري كو،سرمست و شوري كو
هم كوزه نگون گشته ،هم ريخته پيمانه

آتش شده در خرمن ، واي من و واي من
از خانه نشان دارد ،خاكستر كاشانه

اي واي كه يارانم ،گلهاي بهارانم
رفتند از اين خانه ،رفتند غريبانه

«پرويز بيگي حبيب آبادي»

-----------------------------------

آتش عشق تو در جان خوشترست
دل ز عشقت آتش افشان خوشترست
هر كه خورد از جام عشقت قطره‌اي
تا قيامت مست و حيران خوشترست
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زان كه با معشوق پنهان خوشترست
درد عشق تو كه جان مي‌سوزدم
گر همه زهرست از جان خوشترست
درد بر من ريز و درمانم مكن
زان كه درد تو ز درمان خوشترست
مي نسازي تا نمي‌سوزي مرا
سوختن در عشق تو زان خوشترست
چون وصالت هيچ كس را روي نيست
روي در ديوار هجران خوشترست
خشك سال وصل تو بينم مدام
لاجرم در ديده توفان خوشترست
همچو شمعي در فراقت هر شبي
تا سحر عطار گريان خوشترست

«شيخ عطار »

-------------------------------

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند،

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا تواني بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!



آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد،

باز مي‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون،

مي‌كند زين آب‌ها بيرون،

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد؛

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،

مي‌رود نعره‌زنان. وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها»...

و صداي باد، هر دم دلگزاتر،

در صداي باد، بانگ او رهاتر،

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها…

« نيما يوشيج »
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

خدایا:

چنان کن سر انجام کار

تو خشنود باشی

و

من...

(نمیدونم خودت جا خالی رو پر کن.)

-----------------------------------------------------------------
زندگی شاید آن لحظه های معصومی باشد که

سنگفرش خیابان ما را میخواند و ما

بی اعتنا از کنار آن میگذریم.

------------------------------------------------------------------
درختها قد میکشند

تا

تبر ها بی دسته نماند.

------------------------------------------------------------------
کوچکم امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دست دریا را همیشه پشت سر دارم.

------------------------------------------------------------------
ديروز را دوست دارم. چون «طعم» آن هرچه که بوده!

اگر خوب و شيرين، پر از يادها است!

و اگر تلخ و بد اکنون چندان برجای نيست و تنها يک ياد گنگ است ...
-------------------------------------------------------------------
تنها اندوه من از مرگ این است که نمی توانم بر مرگ خود گریه کنم
--------------------------------------------------------------------
عقل را باور کن و دلت را محکم

در پس سینه ی خود محکم دار

مگذار هر هوسی هر نفسی بر دلت چیره کند

و دلت را ببرد تا به بیابان جهالت طلبی

عقل را باور کن

زندگی بازی نیست

زندگی لحظه ی زیبا شدن است

در پس زندگی سخت بسی زیباییست

عشق را باور کن و به راستی باور کن....
---------------------------------------------------------
ای ستاره، ای ستاره ی غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم، پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید، از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم ازین ترانه های درد، بگذریم ازین فسانه های تلخ ، بگذر از من ای ستاره شب

گذشت.... قصه سیاه مردم زمین، بسته راه خواب ناز تو.

می گریزد از فغان سرد من گوش از ترانه بی نیاز تو.

ای که دست من به دامن تو نمی رسد؛ اشک من به دامن تو نمی چکد!

با نسم دلکش سحر، چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام، در گلو شکسته می شود

------------------------------------------------------------------
عشق مثل ساندويچي كه دو نفر از دو طرف شروع به خوردن ميكنن وقتي به هم ميرسن كه تموم شده باشه
------------------------------------------------------------------
می گویند که خدا همیشه با ماست ای غم نکنه تو خدایی؟
------------------------------------------------------------------
عابر خسته که از کوچه می گذرد

انچنان در فکر است که نمی بیند

از پس پنجره کوچک بی پرده خود

من به او می نگرم...

و به خودمیگویم: این همه تاریکی

این همه سکوت

این همه فاصله

این همه تنهایی

چه صفایی دارد

با هم بودن . با هم زیستن . با هم مردن و گریز زین همه تنهایی
---------------------------------------------------------------------
New Member
پست: 11
تاریخ عضویت: شنبه 16 اردیبهشت 1385, 8:26 pm
سپاس‌های دریافتی: 2 بار
تماس:

اگر ميدانستي

پست توسط shahrokh »

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
سکوت دوستي ااست که هرگز خيانت نميکند....

Lover you Shahrokh
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
shahrokh جان ، در انجمن شعر ادبيات و فرهنگ تاپيکي با عنوان جملات و شعر هاي زيبا قرار دارد . آنجا مي نوشتي بهتر بود.
Don't play games with the ones who love you
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

صداي گريه‌ام امشب بلندتر شده است

ولي چه سود در او، گريه بي اثر شده است


هميشه سهم دل من شكست و تهمت بود

گمان كنم كه دوباره شكسته‌تر شده است


چقدر فاصله بين من و نگاهت هست

چقدر تلخ نگاه تو بيشتر شده است


گمان كنم كه به گوشت رسيده از شب شهر

و عاشقي كه براي تو در به در شده است


ز پشت كلبه‌ام انگار سايه‌اي رد شد

نباشد آه دلم در تو كارگر شده است


همان نگاه پر از اخم تو مرا كافي است

كه قلب عاشق‌زار تو بي سپر شده است


برس به داد نگاهم، نگو چگونه؟ چرا؟

صداي گريه‌ام امشب بلندتر شده است


----------------------------------------------

صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد


نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...


مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد


بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد


در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد

----------------------------------------

تمام شب تب شرجي از آسمان مي‌ريخت

هوا نبود عطش بود و بي امان مي‌ريخت


كنار موج شكن ناخداي پير و صبور

براي چلچله‌ها خورده‌هاي نان مي‌ريخت


قدم زنان من و او خسته راه مي‌رفتيم

هزار زخم زبان از جنوبيان مي‌ريخت


دو دست كوچك من در دو دست بسته‌ي او

تمام غربت دريا درونمان مي‌ريخت


من از خجالت او هي سكوت كردم

و او براي من خسته هي زبان مي‌ريخت


تمام مردم بندر به خواب مي‌رفتند

و شرجي از در و ديوار همچنان مي‌ريخت
Don't play games with the ones who love you
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”