جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .

وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .

جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .

گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .
ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند
من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست

زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند.

اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟

يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.

يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،

يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،

ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
----------------------------------------------------------------------------------------------------
هميشه در نوشته های من خدا حضور داشته است
چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد
و در تمام نوشته های من ؛‌ شيطان هم حضور داشته است
چون شيطان همچون سوسکی سياه با شاخک های دراز در درون تاريک های درون من لانه کرده است
دختر بچه کوچک از سوسک سياه نمی ترسد ولی از آن بدش می آيد
يکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود
سوسک سياه نفرت انگيز من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است
و دختر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبی هايی که دارم رشد می کند
من حامل خدا و شيطانم
و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هايم آثاری از اين دو را به همراه دارم
دخترک زيبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطيف با انگشتانی کشيده دارد
و چشمانی درشت و زلال و هميشه مرطوب
و من گاهی ناخواسته اذيتش می کنم
و او به جای گريه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند
و من از اين سکوت و نوازش او ؛‌ به گريه می افتم
و سوسک سياه در لحظه های گريه من در ته عميق ترين چاله هايی که نور را يارايی برای رسيدن به آنجا نيست مخفی می شود
و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عميق تر کند
دختر کوچک درونی من هيچگاه سوسک را نمی کشد
دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دريچه ها را برويش می بندم
درون من گاهی شبيه سياهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گريزانم
و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دريچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم
من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هايم
دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بيشتر اوقات او را از خود دور می کنم
دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگيرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجورديست
و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چيزهايی نياز دارد
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Captain I
Captain I
پست: 807
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 1:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 66 بار
تماس:

پست توسط Fareed3230 »

تازه امروزم شدم بر پار
فهم دیدن یا شنیدن یافتم

تازه امروزم شدم یک رهگذر
آدمی کز پوچیش شد آدمک

فهم امروزم به یادم مانده است
چون در آن ساعات خلوت
نکته ای تازه به جانم رانده است

من در امروزم روز پیروزم
از خودم بیراز گشتم که چرا پوچم
پوچیم از بهر این بوده که در افکار پوچ بچگی یا شایدم ناپختگی

بر خودم هنجار بی هنجار کردم که کنم رفتار خوش با خلق این مردم که دیدم و شنیدم از همه رفتار و کردارش
در خیال واهی خود ، سرزمین خوبی و معراج پاکی را سراییدم

در سکوت بی سکوت خالی دیوار ، این پریشانی را به عنوان اساسی در نظر دیدم
و هم اکنون دست من در اوج این ناآسمان بر شکر برپا بوده است

معنای بودن ، خوب بودن را چه فهمیدم
تعدیل خوبی با بدی یا پوچ بودن را ، چه خوب و بس پسندیده ، چه فهمیدم

تغییر را در عمر خود بل نامجاز ، بلکه به نفع خویش و قلب و بستر خویشم ، چه می بینم
چه می میرم
-----------------------------------------
به زودي در اين مكان امضا اضافه خواهد شد .
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

صائب تبريزي :

چشم در صُنعِ الهي باز كن، لب را ببند
بهتر از خواندن بُوَد، ديدنْ خطِ استاد را


--------------------------------------------------------------------------------

به نقل از مرحوم مرتضي مطهري :

چگونه شُكر اين نعمت گذارم
كه دارم زور و، آزاري ندارم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چند چون گرداب بايد بود محو پيچ و تاب؟
بر اميد ساحلي چون موج دست و پا زنيد


--------------------------------------------------------------------------------

قاآني شيرازي :

چند خواهي پيرهن، از بهر تن؟
تن رها كُن، تا نخواهي پيرهن


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چه آغوش است يا رب موجه درياي رحمت را؟
كه هر كس ره ندارد هيچ سو، سوي تو مي‌آيد


--------------------------------------------------------------------------------

ذوقي اردستاني :

چه آفتي تو ندانم؟ كه در جهانْ امروز
محبتِ تو، دو كسْ با هم آشنا نگذاشت


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چه امكان است خوابم راه پرواز تپش بندد؟
كه از ننگ فسردنها به بالين نيز پر دارم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چه تماشاست در اين كوچه كه طفلان سرشك
نيسوار مژه از خانه برون مي‌آيند


--------------------------------------------------------------------------------

محمود نادعلي :

چه راه ميزند اين مطربِ مقام شناس؟
كه شيخ گوشه‌نشين هم، به سيمِ آخر زد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چه سان به كعبه توانم كشيد محمل جهد؟
كه راهم از عرق انفعال، گل گرديد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چه شد زبان تمنا خموشي آهنگ است؟
نگاه نامه سايل بس است سوي كريم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چه نيرنگ است بيدل برق ديرستان الفت را
كه من مي‌سوزم و بوي تو مي‌آيد ز داغ من


--------------------------------------------------------------------------------

حكيم نظامي :

چو از زر، تمناي زر بيشتر
توانگرتر آنكس، كه درويش‌تر
Don't play games with the ones who love you
New Member
پست: 1
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 خرداد 1385, 6:15 am
تماس:

بداهه

پست توسط vahid.gh »

باران که می‌آمد دیوانه‌ام می‌کرد، از آن بالا پنجره را باز می‌کردم، چشم‌هایم را می‌بستم، می‌ایستادم روی ایوان. می‌خواستم که باشی و همین کافی بود که تو بیایی و اگر می‌شد به بهانه‌ای صدایت را شنید حتما می‌شنیدم. باد روی آجرفرش‌ها خنک می‌شد، با عطر موهایت آرام می‌پیچید و نمناک روی تمام سلول‌های تنم می‌نشست، آن وقت با همه‌ی وجودم تو را نفس می‌کشیدم. چشم‌هایم را می‌بستم و نمی‌توانستم بنویسم از دیوانه‌گی‌ام، از عاشقی‌ام. یک‌بار روی پنجره‌ی خاک گرفته‌ی اتاقم با انگشت اشاره نوشته بودم "برای تو" و لب‌هایم را چسباند‌ه بودم روی شیشه! فردای آن روز چقدر دلم گرفته‌بود وقتی آبدارچی سازمان شیشه‌ها را برق انداخته‌بود! بعد رفته بودم تا کوچه‌باغ‌هایی که دلخوشی‌مان بود و برایت انار چیده‌بودم.
انار یعنی من عاشق تو باشم! قبول؟
و من بی انار چه با انار عاشق تو‌ام...
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

مهرآفرینا!


سجاده ام را به سمت قبله ی نیاز می گشایم تا ذره ذره وجودم را به معراج نگاهت به پرواز در می آورم، به رکوع می روم تا بزرگی ات را به یاد بیاورم و به سجده می افتم تا بر بندگی ام مُهر عشق بزنم و با فرشتگان دعا همراه می شوم و از تو می خواهم که ایمان و رستگاری صابرانت را عطایم فرمایی.

-------------------------

ناز....


گفتم که ای غزال! چرا ناز می کنی؟
هردم نوای مختلفی ساز می کنی؟
گفتا: به درب خانه ات اگر کس نکوفت مشت
روی سکوت محض، تو در باز می کنی؟!

------------------------------------------

بود و نبود


در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست ، دوست
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست ، دوست

گفت در آن آب و گل، دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست؟ گفتمش ای دوست ، دوست

گفتمش این هم دمیست. گفت عجب عالمی است!
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست ، دوست

در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست. گفتمش ای دوست ، دوست

ARMIN : پست هاي متوالي شما ادغام شد.
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت : چرا ؟
نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بی عدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم
یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد
یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد
یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی در بین دو نفر تقسیم می شود
یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری
و شخصی دیگر گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت
و شخصی گفت عشق تقسیم تمام زندگی دو نفر است
و شخصی گفت عشق مانند قفلی است بر قلبها
و شخصی گفت عشق نگاهی از محبت است
و همین طور هر کسی عشق را معنی خاصی می کرد
من وقتی این جوابها را خواندم
معنی عشق را درک نکردم
و خودم به دنبال معنی عشق رفتم
......... در حالی که سری به زیر داشت راه می رفت
به نزدیکی او رفتم
سلام کردم با لبخندی شیرین جوابم را داد
از او معنی عشق را پرسیدم
در حالی که گل لبخند بر لبانش بود
اشک از چشمانش سرازیر شد
و در همان حال نگاه سرد و پر معنی به آسمان و سپس به من انداخت
آه تلخی کشید و رفت

و من اما....
معنی عشق را به زیبایی درک کردم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 384 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 »

از درخت بیاموزیم استقامت را، این بزرگترین گزینه برای رسیدن به موفقیت و چشیدن از لذت بی‌انتهای نعمات الهی

از درخت بیاموزیم که نه تنها در برابر بی‌آبی و کم‌آبی از پای در نمی‌آید، بلکه برای بدست آوردن آب، ریشه‌های خود را عمیق‌تر می‌کند و در نتیجه در مقابل طوفان و بادهای شدید نیز مقاوم‌تر می‌گردد

از درخت بیاموزیم که در جنگل با وجود کمبود نور و رقابت با دیگر درختان ، قد خود را برافراشته‌تر می‌کند و سر به آسمان می‌ساید تا برای بهره‌مند شدن از نور الهی از دیگر رقیبان پیشی بگیرد

از درخت بیاموزیم سازگاری را، که در مسیر تکامل خود، سرما را با سوزنی شکل کردن برگها تحمل می‌کند و گرما را با ضخیم‌تر کردن برگها و ذخیره آب برای روزهای سخت

از درخت بیاموزیم که همیشه رنج تازیانه آفتاب و سوزش گرمای کویری را تحمل کرده تا لذت سایه انداختن بر سر دیگر مخلوقات را بچشد

از درخت بیاموزیم و همچون او بر لب زمزمه کنیم که من درختم، ساقه‌ام نقش ستونی است به ایوان فلک یک دوصد رنگ به رختم، من درختم تشنگی، عمق دهد ریشه در خاک مرا آفتاب، گر ندهد نور، تن پاک مرا تن من خم نشود، لحظه‌ای عزم مرا کم نشود سر خود را به فلک دارم و چشمم به ملک قد خود اوج کنم تا که به نوری برسم من درختم، تکیه بر دگری جمله رام است مرا خود تکیه‌گاهم همه را
********************************************
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

خورشید اومد تا که بسوزونه گل عشقو تو دلم
اما نتونست
برگای زرد فرش زمین شدن
اما امیدم هنوز سبزه
برفا با سرماشون اومدن
امامحبتم به توسرد نشد
بارون بهاری اومد
اما نتونست ببره اسم تو رو از تو قلبم
غم اگه فرش زمینه
میتونه زیرو رو هم بکنه زمینو
نمیتونه این دلو از عشق تو پاک کنه
بازم میگم اگه فاصله ها زیادن
اما تو همیشه تو قلب منی
همیشه تو قلب منی
اگه نیستی
اگه دستات توی دستام نیست
اما گرماش هنوز تو دستامه
نیستی دخترم
اما من دوستت دارم
دوستت دارم
=================================================
در روزهای عمرم ، روزی فرارسید که ناخودآگاه و بی خبر درگیر

عشقی زمینی شدم . گمان کردم در حال تجربه حسی بی نظیر و عالی ام

و از آنجا که یاد گرفته بودم به عاقبت و سرانجام کا ربیندیشم ، مدت

زیادی از آغاز این حس نگذشته بود ، که در این اندیشه ، ترسی عظیم

مرا فرا گرفت . نگران بودم مبادا آن چه را که کمال خود را در داشتنش

می دیدم از دست بدهم و ان جا بود که سعی کردم به وضوح در یابم بر


من چه گذشت و چه اتفاقی در شرف وقوع است . دیدم نصیب من از این

عشق زمینی ، دلبستگی ، وابستگی ، عادت و اسارت است . دیدم با

گذشت زمان ترس و واهمه و نیاز در من رشد می کند و سرانجام کار ،

بی شک مرا فنا و نابود می کند . دیگر این عشق زمینی چیز شیرینی

نبود عاملی بود برای اسارت ، برای رنج و آزار من و اویی که به گمانم

دوستم دارد . به خود آمدم و به یاد آوردم حسی که ثمره اش رنج و نیاز

باشد حسی متعالی نیست و نه تنها خالی از لطف است بلکه می تواند در

حد شکنجه ای کشنده و رنج اور ، دردناک باشد این حس به فاصله و

ترس و اسارت می انجامد و صاحب این حس لحظه به لحظه بیشتر

سقوط می کند . ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط .

پس قطعاً جایی مسیر را اشتباه رفته بودم اما این بدان معنا نبود که

راهی برای بازگشت نیست . و درست در همان لحظه جایی که اگر در

آن متوقف می شدم به معنای واقعی کلمه فنا می شدم در من انقلابی رخ

داد . با تمام وجود تصمیم گرفتم راه درست را بیابم و به لطف خدا راه

را یافتم . من به معنای واقعی در ک کردم : محبت و عشق پاک

موهبتی بس عظیم است نه به غرور آلوده است و نه در آن اندیشه تملک

و انتفاع راه برده است و محبت واقعی ، خالص و بی دریغ و بی

چشمداشت است . تمنا و طلب بهترین خیر ، برای کسی است که مهرم

را نثارش می کنم . تجربه بی وصفی است و یک گام بزرگ به سوی

کمال و تعالی . در عشق واقعی اندیشه ترس وجود ندارد ، چون حس

تملکی نیست که ترس آفریند و هیچ توقع و چشمداشتی نیست که

اسارت به بار آورد عشق الهی یعنی رهایی ، یعنی رها کردن و رها

شدن و از آزادی و شادی و آرامش دیگری لذت بردن و مشعوف شدن .

مهم اینه که چقدر رهایم ؟ چقدر می توانم ببخشمش ؟ و چقدر از شادیش به وجد می آیم وقتی

شادی اون آن چه نباشه که تو بخواهی چه بسا آن باشد که در حالت عادی مارا تا اوج دلتنگی

پیش ببرد . محبت خالص ، گذشتن از خود است و حس شادی ژرف و عمیق از رضایت و

شادی اونی که دوستش داریم و مهر و محبت ، دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از

آن که دوستش دارم مضایقه نمی کنم همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش

نیست . و بی واسطه و بی درنگ از فراسوی فرسنگ ها فاصله از طریق امواج قدرتمند

عشقم به ان کگه دوستش دارم می رسد و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی

که دارم بس است و این همان حسی است که حافظ در وصفش می گوید : اگر بر جای من

غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست

بگزینم . و من ازصمیم قلب شکرگزار خدای مهربانم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Captain I
Captain I
پست: 807
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 1:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 66 بار
تماس:

پست توسط Fareed3230 »

شب بود
خوابیدم به یاد مادر به یاد خونه
گریه کردم از درد غربت از درد حسرت
خوابتو دیدم
که نشستی کنارم
دست کشیدی به رویم
خندیدی برایم
گفتمت ای نازنینم
این نبود سرنوشتم
غربت و تنهایی بس بود
بی کسی برایم مرگ بود
گفتی ای نازنینم
اینها سرنوشت بود
چه بخواهی و نخواهی همین بود
هرکسی راهی داره
هر کسی خونه ای داره
خونه تو هم، همین بود

nasim_number1
به زودي در اين مكان امضا اضافه خواهد شد .
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2833
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 10 فروردین 1385, 1:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 158 بار
سپاس‌های دریافتی: 747 بار

پست توسط Leila »

تمام قصه همين بود
از با تو گفتن
هيچ كس نمي خواهد حكايت تو را
كه چه بر تو گذشت
چون تو با سكوتي بدون ترديد رفتي
خواهشم از تو اين است
كه هميشه در قلبم بماني
نگذار كه در حصار تمنا فرو روم
هميشه گفته ام
من هستم و سكوت تو
سكوتت براي من مثل مرگ است
و من اين حصار سكوت را در هم مي شكنم
تا شايد باورت شود كه هميشه به يادت خواهم بود
اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

زندگي مال تو
مرگ مال من
شادی مال تو
غم مال من
راحتی مال تو
گرفتاري مال من
اصلاً همه چیز مال تو
ولي تو مال من
-----------------------------------------
عشق يعنی لحظه های بی قرار عشق يعنی صبر ، يعنی انتظار
عشق يعنی اشتياق و اضطراب عشق يعنی دلهره ، يعنی شتاب
عشق يعنی اشک ، يعنی عاطفه عشق يعنی يادگاری ، خاطره
عشق يعنی لايق مريم شدن عشق يعنی با خدا همدم شدن
عشق يعنی جام لبريز از شراب عشق يعنی تشنگی ، يعنی سراب
عشق يعنی خواستن ، له له زدن عشق يعنی سوختن ، پر پر زدن
عشق يعنی سالهای عمر سخت
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

بدايعي بلخي :

چو از كوه‌گيري و، ننهي بجاي
سرانجام، كوه اندر آيد ز پاي


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چو بيدل از هوس سير كعبه مستغني است
كسي كه گرد تو، يعني به دور دل گرديد


--------------------------------------------------------------------------------

حافظ :

چو پرده‌دار بشمشير مي‌زند همه را
كسي مقيمِ حريم حرم، نخواهد ماند


--------------------------------------------------------------------------------

سليم شاملو :

چو تُندبادِ حوادث، شود غبارانگيز
پناه مردم بي‌دست و پا، چو مژگان باش


--------------------------------------------------------------------------------

ميرزا مقيم تبريزي :

چو درياي رحمت، تلاطم كند
گُنه صاحب خويش را گُم كند


--------------------------------------------------------------------------------

حبدري تبريزي :

چو ريزم اشك از دل، آه دردآلود مي‌خيزد
بلي، چون آبْ بر آتش بريزد، دود مي‌خيزد


--------------------------------------------------------------------------------

سرخوش تفرشي :

چو نيست مِهر و وفا، روزگار فاني را
به خوشدلي گذران، دور زندگاني را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چون دود شمع، وحشت ما را سبب مپرس
آتش گرفته است پي كاروان ما


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

چون سايه‌ي مرغانِ هوا، در سفرِ خاك
آزار به موري نرسانديم و گذشتيم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چون سپند از درد و داغ بيكسي‌هايم مپرس
دود آهي داشتم، رفت و مرا تنها گذاشت


--------------------------------------------------------------------------------

محمد‌خان قبچاقي :

چون شمع، عمر ما همه در تاب و تب گذشت
دستي به زير سر ننهاديم و شب گذشت


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

چون شود دشمن ملايم، احتياط از كف مده
مكرها در پرده باشد، آبِ زيرِ كاه را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چون صدا سيرم برون از كوچه زنجير نيست
گر ز گيسو بر گرفتم دل، به كاكل بسته‌ام


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

چون كوه، ناله نيز ز ما سر نمي‌‌‌كشد
از بس كه زير بار گرانجاني خوديم


--------------------------------------------------------------------------------

آزاد كشميري :

چون لاله سر زديم، درين باغ هفته‌اي
رفتيم و داغ ما به دلِ روزگار ماند


--------------------------------------------------------------------------------

خورشيد بلگرامي :

چون نِكهتِ گل، زين چمن آهسته گذشتيم
آگاه نگرديدْ كسي از اثر ما
Don't play games with the ones who love you
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”