جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

در روزگاری که دل امین جای ساکنان خاک ،
سخت فسرده است!
و خورشید نای تابیدن ندارد!
خسته و تنها در میان این همه انسان اسیر شده ام!
و مونسی، جز دل پر درد و غمم!
که تکانهای آخرش ، را به سختی به خود میدهد ندارم !
در این دریای متلاطم زندگی ...
دریغ از دستی که برای کمک به سوی من دراز شود!
جز طلب....
لحظه ها مانند روزهای آخر سال شده اند؟!؟!
کم جان و نیمه مرگ ... در این میان...
نوایی ضعیف به گوش می رسد: ای رفیق!رفاقت افسانه شده!!
کسی به فکر کسی نیست ... پرنده عشق نحیف مثل پروانه شده
و از شمع خبری نیست!!...
==========================================
زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

غالب تهراني :

چونكه عقل ما، ز عشق آگاه نيست
جز كه عشق از عشق گويد، راه نيست


--------------------------------------------------------------------------------

حزين لاهيجي :

چيزي به بساطِ ما تهيدستان نيست
جانيكه تو داده‌اي، فداي تو كنم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

حاصل دل جز ندامت نيست از تعمير جسم
بار اين كشتي غرور ناخدا خواهد شكست


--------------------------------------------------------------------------------

مولانا جلال الدين :

حاصل عمرم، سه سخن بيش نيست
خام بُدم، پخته شدم، سوختم


--------------------------------------------------------------------------------

دامي اصفهاني :

حالِ هيچ آشنا، نمي‎‌پُرسي؟
يا همين حالِ ما، نمي‌پُرسي؟


--------------------------------------------------------------------------------

توحيد شيرازي :

حالت سوخته را، سوخته دلْ داند و بس
شمع دانست كه جان دادنِ پروانه ز چيست


--------------------------------------------------------------------------------

شهر آشوب :

حباب آسا چنانْ بر چشمه‌ي هستي سبك بنشين
كه گر چين بر جبين زد از نسيمي، خيمه برچيني


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

حذر ز راه محبت كه پر خطرناك است
تو مشت خار ضعيفي و شعله بي‌باك است


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

حذر كن از قرين بد كه در عبرتگه امكان
به جرم زشتي يك رو، هزار آيينه رسوا شد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

حرصت آن نيست كه مرگش ز هوس وا دارد
در كفن نيز همان دامن دنيا دارد


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

حريص را نكند نعمتِ دو عالم سير
هميشه آتشِ سوزنده، اشتها دارد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

حريفِ مردم بد لهجه بودن آسان نيست
كسي مباد طرف با عذاب روحاني


--------------------------------------------------------------------------------

حاجي شريف :

حسرت يكدمِ آب دگراز تيغ تو داشت
بر لب تشنه‌ي هر زخم، كه انگشت زديم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

حيرت حسني است در طبع نگه پرورد ما
شش جهت آيينه بالد گر فشاني گرد ما


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

خاكستري نماند زما تا هوا برد
ديگر كسي چه صرفه ز تاراج ما برد


--------------------------------------------------------------------------------

سعدي :

خبر دِه به درويش سلطان پرست
كه سلطان ز درويش، مسكين‌تر است
Don't play games with the ones who love you
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

به نام او ...
تقدیم به تو گمشده ترین گمگشته من...
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ...

--------------------------

اين مخصوص اسمائيل جان است :


Å برای اینکه عمق عشق خود را بیا زمایید، ببینید که چقدر آنان را که تحملشان برایتان دشوار است، دوست دارید.
Å شما اختیار دارید تنها کسانی را به زندگی خود راه دهید که با عشق، همدلی و سازگاری به دیدارتان می آیند.
Å اگ دو عبارت «خسته ام » و «حالم خوش نیست» را از زندگی خود پاک کنید، نیمی از بیحالی و بیماری خود را مداوا کرده اید.

------------------------------------------

بوی نگار

آن ناله ها که از غم دلدار می کشم
آهی است کز درون شرر بار می کشم

با یار دلفریب بگو: پرده بر گشا
کز هجر روی ماه تو، آزار می کشم

منصور را گذار که فریاد او بدوست
در جمع گلرخان به سرِ دار می کشم

ساقی بریز باده به جامم که هجر یار
باری است بس گران به سر بار می کشم

گفتی که دوست باز کند، در به روی دوست
این حسرتی است تازه که بسیار می کشم

کوچک مگیر کلبه ی پیر مغان که من
بوی نگار زان در و دیوار می کشم

سالک! در این سلوک بدنبال کیستی؟
من یار را به کوچه و بازار می کشم

------------------------------------

مهربانا!

از دیدگان خیس و بارانی ام و از گلبرگ طلایی و پاییزی جانم،جاده ای از نیایش های سبزرا به سوی آسمان عشقتنثار می کنم تا با سبدی از شکوفه هایتبسمت، نگاه مهر آفرینت، امید و عشق و رستگاری مؤمنانت رادر قلب من جاودانه سازی.


ARMIN: چهار پست هاي متوالي شما ادغلم شد.
تصویر

[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

آذر بيگدلي :

خدمت ديرين ما بين، ورنه در آغاز عشق
هر كه را بيني، دم از مهر و وفائي ميزند


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

خفت كش همچشمي اقبال حباب است
بيمغزي اگر صاحب افسر شده باشد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

خفته‌اي زير سقف بي ديوار
عيش اين خانه‌ات مبارك باد


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

خنده رسوا مي‌نمايد، پسته‌ي بي‌مغز را
چون نداري مايه، از لافِ سخن خاموش باش


--------------------------------------------------------------------------------

فصيحي هروي :

خنده مي‌بيني، ولي از گريه‌ي دل غافلي
خانه‌ي، ما اندرون ابرست و بيرون آفتاب


--------------------------------------------------------------------------------

ظفر كرماني :

خواهي نشود محتسب از مستيت آگاه
اي پخته، زهم ساغريِ خامْ حذر كن


--------------------------------------------------------------------------------

مهري هروي :

خودسازي پيران، بُوَد افزون ز جوانان
تعمير ضرورست، بناهاي كهن را


--------------------------------------------------------------------------------

شيخ فيضي :

خوش آن كس كه ز عالم، به آرزوي تو رفت
به جستجوي تو آمد، به گفتگوي تو رفت


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

خوشم به ياد خيالي كه گلبن چمنش
گل نظاره در آغوش خواب مي‌ريزد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

خوشم كه عشق نكرد امتحان پروازم
شكسته بالي من در قفس نهان گرديد
Don't play games with the ones who love you
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

بسيار زيبا بود :smile:
تصویر

[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
Nokia N93, ممنون از شما.

--------------------------------

فارسي بواتاني :

خونِ مستان را چو ماه عيد، مي‌آرد به جوش
گوشه‌ي ابروي شمشير شهادت را به‌بين


--------------------------------------------------------------------------------

فضلي جرفادقاني :

خونابه فرستند بهم چشم و دل من
چون كاسه كه همسايه بهمسايه فرستد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دام هستي نيست زنجيري كه نتوان پاره كرد
اين قدر افسردگي از همت نامرد‌ماست


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دامن افشاندن ز اسباب جهان بي مدار
آن قدرها نيست، اما اندكي بي جرأتيم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دانا نبود از هنر خويش برومند
از ميوه خود بهره محال است شجر را


--------------------------------------------------------------------------------

محمد صوفي مازندراني :

داني از چيستم چنين مفلس؟
خودفروشي، ز من نمي‌آيد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

در اين هوسكده هر كس بضاعتي دارد
دعاست مايه جمعي كه دست‌شان خالي است


--------------------------------------------------------------------------------

حافظ :

در بزم عيش، يك دو قدح دركش و برو
يعني طمع مدار، وصال مدام را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

در بياباني كه ما راه طلب گم كرده‌ايم
كرم شبتابي اگر در جلوه آيد كوكب است
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 807
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 1:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 66 بار
تماس:

پست توسط Fareed3230 »

من اين شعر رو خيلي دوست دارم و خيلي باهاش ارتباط برقرار ميكنم !! :D

داستان شقايق، گل هميشه عاشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم
شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد


پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت


که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه


صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم


نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
به زودي در اين مكان امضا اضافه خواهد شد .
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

یا لطیف



از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.




بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.



بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.




خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.




فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.




فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .



فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟




خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.



شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.




همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.



وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.




وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.



قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند




خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
تصویر

[External Link Removed for Guests]
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

از بس که آسمان دلم ابريست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمي دانم چرا؟
دريا را هم که ديدم
به ياد تو افتادم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوست دارم
******************************************
به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من که خود می دانم ..راه من راه فناست
قصه عشق فقط یک رویاست....
اه ای راه سکوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده این خاکم...
به خدا عاشق قلبی پاکم....
*******************************************
درد را از هر طرف بنويسي همان درد است مثل درد من مثل درد تو
مثل درد همسايه که دلش گرفته است
و چراغ خانه اش را خاموش کرده است .
من به روشني بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته اي
و قلبم را به رنج الوده اي
و زخم خنجر بر پشت من نهاده اي
من و تو غباري بيش نيستيم در اين ويرانسرا...يادت باشد
*****************************************
من همان پسركي هستم كه در رويا هايش ستاره مي چيد.هماني كه در
كوچه هاي خندان شهر قاصدك مي فروخت . اري همان پسركي كه پرواز
افتاب را به تماشا مي نشست.همان نغمه ي سبزي كه ميهماني شب را
از عطر ياسهاي وحشي پر مي كرد.
من همان پسركي هستم كه در بركه اشك نگاه هاي ملول نيلوفر اميد
مي ريخت همان پسركي كه اسير باور باران بود .هماني كه زبان گل سرخ
را مي فهميدو در قلب گل ها اشيان كرده بود.
گرچه سرداب اسمان عطر باران را از من دريغ كرد اما اي كاش مي شد
شيشه ي ديدگانم ابي روشن كبوتران باشد.....

*******.........................*******
تصویر

[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
Nokia N93, هم تشکر بابت متن هاي جالبت و هم تشکر بابت رعايت قوانين. :D
Don't play games with the ones who love you
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

بيدل :

در بياباني كه ما فكر اقامت كرده‌ايم
مي‌رود بر باد مانند صدا كهسارها


--------------------------------------------------------------------------------

حافظ :

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند
آنچه استاد ازل گفت بگو، مي‌گويم


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

در چشم پاك بين نبود رسم امتياز
در آفتاب، سايه‎ي شاه و گدا يكي‌ست


--------------------------------------------------------------------------------

ملا محمد امين :

در حقيقت عينكي بهتر ز پشت چشم نيست
ديده چون بستي، دو عالم را تماشا مي‌كني


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

در خرقه نياز گدايان در گهت
نازد به شوخي پر طاووس، پينه‌ها


--------------------------------------------------------------------------------

هماي شيرازي :

در خور مستي ما، رطل و خم و ساغر نيست
ما از آن باده كشانيم، كه دريا زده‌ايم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

در داغ دل نهاد بود از رفتگان نشانها
اين آتش آگهي داد ما را ز كاروانها


--------------------------------------------------------------------------------

حافظ :

در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز
هركسي بر حسب فهم، گماني دارد


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

در ره عشق، به سر تيشه زدن آسان نيست
كرد فرهاد، درين مرحله شيرين كاري


--------------------------------------------------------------------------------

بابر شاه :

در روزگار فتنه بسي ديده‌ام، ولي
چشم تو فتنه‌اي‌ست، كه در روزگار نيست


--------------------------------------------------------------------------------

حكيم نظامي :

در سر كاري كه درآئي نخست
رخنه‌ي بيرون شدنش كن درست


--------------------------------------------------------------------------------

فطرت قمي :

در شبستان ازل شمع يكي بيش نبود
بزم را از پر پروانه چراغان كردند


--------------------------------------------------------------------------------

سرخوش :

در عدم هم ز عشق، شوري هست
گل گريبان دريده مي‌آيد


--------------------------------------------------------------------------------

تيمور گرگين :

در غنچه‌اي هنوز و، دل از خلق مي‌بري
ايواي اگر! ز غنچه درآيي و گل شوي


--------------------------------------------------------------------------------

غروري شيرازي :

در فراق دوستان، آخر ز ما چيزي نماند
هر كه رفت از هستي ما، پاره‌اي با خويش برد


--------------------------------------------------------------------------------

شيخ علينقي كمره‌اي :

در قطع نخل سركش باغ حياتِ ما
چون اره‌ي دو سر، نفس اندر كشاكش‌ست
Don't play games with the ones who love you
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

مهربانا!


با فروغ نگاهت، واژه های جانم، زیباترین ترانه ی عشق و شکر گزاری را تنها برای تو می سرایند و جام دیدگانم از اشک نیاز من و مهر تو لبریز می گردد و من تنها با نوشیدن جرعه ای از سرچشمه ی بیداری نماز از تو می خواهم که هیچگاه نعمت عافیت، صبوری و امید را از زندگانیم نستانی.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


همه ی ما مقصدی داریم. به دقت انجام دادن کاری که در هر لحظه می دانیم چطور انجامش دهیم، به زندگی های ما شکل می دهد.


***


معیار ارزیابی زندگی تو آنچه می اندوزی نیست، بلکه آنچه بخشش می کنی است.


***


رمز استغنا تمرکز نکردن بر چیزهایی است که نداری و تمرکز کردن بر قدردانی از آنچه هستی و آنچه انجام می دهی است.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


عشق الهی



خسته ام از تنهایی
مانده ام از درد جدایی
توی این دنیا
اونجایی که آدما
به دنبال یه لقمه نونن
تا گرسنه نمونن
چشماشونو هم میذارن
تا عاشقی رو نبینن
من در پی دلدارم
تا نفس تو سینه دارم
دنبال عشقم می گردم
تا یه روزی پس بیفتم
وقتی که پیداش کردم
صاحب عشقش کردم
دست توی دستش میدم
قلبمو بهش میدم
بهش می گم
دوستت دارم همیشه
بی عاشقی نمیشه


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


داغ تنهایی

آنقدر با آتش دل، ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان، یا ساختم یاسوختم
سرد مهری بین، که کَس بر آتشم آبی نزد
گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
هچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مهرویان و بی جا سوختم
سوختم از آتش دل، در میان موج اشک
شور بختی بین، که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من «رهی» خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود، عالمی را سوختم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مقام عشق بنازم که نیش بر رگ لیلی
زنند و از رگ مجنون خسته خون به در آید


***
ما را چو روزگار فراموش کرده ای
یارا شکایت از تو انم یا ز روزگار؟


***
نه بوسه ای، نه شکر خنده ای، نه دشنامی
به هیچ وجه، مرا روزی از دهان تو نیست
تصویر

[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”