جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2597
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 11 بهمن 1384, 12:27 pm
سپاس‌های دریافتی: 155 بار
تماس:

پست توسط Kingman_62 »

  دوستي را به مشاعره دعوت مي کنم اميدورام دعوت مرا در همينجا بپذيرد


انتظارم را نظر کن در عشق تو مبهوتم
احوالم را گذر کن در ياد تو بي تار و بودم
شيرين تويي گر تو خواهي فرهاد منم
از گرماي عشق تو آتش است پيراهنم
با تو معنا مي شود تنهايي و درد و دلم
بيا و راهي بياب براي حل مشکلم
عاشقم عاشق ترين عاشق اين خاک منم
مجنون توام با ياد تو سر به صحرا زنم
بيا و گل باش سالهاست که من خار توام
چشم به راه جاده ها در انتظار توام



نگاه کن شايد فردا تو نيز مانند من باشي
شايد فر دا تو نيز در غمي مثل من باشي
نگاه کن که هنوز هم زنده ام به اميد
شايد اميد نا اميد من در خانه تو باشد
نگاه کن به حسرتم به آهم به ناله ام
نگاه کن به ديوار ها به اتاق پشت سرت
نگاه کن به آن در شايد انتظار مرا باز ميکشد
دور دست را را نگاه نکن در همان نزديکي است
جايي که من بايد باشم ولي نميدان چرا نيستم
من جواب از هيچکس نتوانم بگيرم تو جوابم ده
که بي يار چرا گشتم از در چرا رانده شدم
بگو اي که نامت گويند که عاشقست
بگو اگر مي داني تو بگو شايد دلداه تو باشي
بگو کوه بر تيشه من خورد شد ولي يار نيامد
بگو چگونه توانم که بي يار سفر کنم
بگو سفر چيست
بگو خانه کجاست
بگو آن آهوي دشت ختن چرا مشک نمي دهد
بگو سزاي من عاشق چه بود که شلاق زدن
بگو بگو باز هم اگر ميداني بگو
اگر مي تواني بگو
اگر مي خواهي بگو
اگر شجايي بگو
چند جمله از دل گفتم چند جمله از دل بگو
چند جمله اگر نمي داني بپرس و بگو
اي واي خدا يا کاش که قول نمي دادم و خود مي پرسيدم
اي واي خدايا کاش آرزو يش چيز ديگر بود من براورده اش مي کردم
اي واي خدايا کاش که جوابم مي دادي تا منت اينا آن نکشم
اي واي خدايا کاش به خوابم مي آمد تا سوالش مي کردم
کاش خوابم مي برد و در خواب نگاهش مي کردم
کاش قدر ميدانست و قدر ميدانستم
کاش خواب ها هم رنگي بودن تا رنگ خونين دلم را ميديد
کاش خواب ها طولاني بودند و نگاهش او در خوابم بود
کاش روزها تابستاني نميشدند و زمستاني مي ماندند
کاش پنج شنبه ها هيچ وقت تمام نميشدند
کاش نميترسيدم از خدا خود را ميکشتم که نتظار مرا کشت
کاش ميمردم در سفر و غربت را حس نمي کردم
کاش ترانه ها را از اول بخوانم کاش قصه را از اول مينوشتم


يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتن
مهر غم بهش زدن
زير بار زندگي پرشم شکسته بود
اشک تو چشماش حلقه زد
خم به ابروش نياورد
حتي پر شکسته شو را به فراموشي سپرد
پر کشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب
زمونه اي که حتي عشق بهونه اي يه براي فريب
کاش ميمردم و قصه را از اول تمي خواندم

ميدوني طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
مي خوام اسمت و من نفس بزارم از تو بگم در سايه سارم
هر جا بري من دوست ميدارم
از عاشقاي اين ديارم
همين ديار
همين ديار

نامم مجنون نيست ولي راهم راه اوست
نامش مجنون نيست ولي راهش راه اوست
نامم ...............
نامش...............
ولي من عاشقم آي تو مي داني عشق چيست
اگر مي داني از معشوق بپرس
چرا
چرا
چرا
چرا

به ياد شباي زير بارون که خيس مي شد تموم سر و پاهامون
شبا همش من خواب تو رو ميبينم بين هفتا آسمون رو زمينم
مي دوني
ميدوني
مي دوني
ميدوني
طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم

بايد بمونم تا هميشه تک وتنها
هميشه اين دل ميشه بازيچه غم ها
دلم ميسوزه به حالت ميدوني چرا
چون من اين همه حرف گفتم و تو بايد جواب بدي
بايد چون من تو را قسم ميدهم
به جانش
به جان او که عاشقم به جان آنکه گفت
برو
رفتم
گفت
بمان
ماندم
گفت
بيا
آمدم
گفت
بخوان
خواندم
گفت
بمير
مردم
گفت
نرو
نرفتم
و اخر گفت
برو و يادم ببر آنچه که بود و نشد
و من تنها گفتم خداحافظ
به همين تلخي
رفتم
ولي هر چه کردم از يادم نرفت
رفتم
ولي آه نکشيدم
رفتم
ولي داد نکشيدم
رفتم
و تنها عشق را با لغاتي همچون
خواستن و نتوانستن
انتظار و انتظار و انتظار
معني کردم واشک ريختم
قطراتي که هر کدام به اندازه يک کوه حرف داشت
خدايا جوابم ده اگر جوابم ندادند از سر بي رحمي
خدايا مرا بکش اگر مرگ دور است
مرا
تنها مرا


گفتند ما را که عشق چيست
گفتيم همان لحظه ي دلواپسي است
گفتند ما را که عاشقي چيست
گفتيم همان تنهايي و ديوانگي است
گفتند ما را که عاشق کيست
گفتيم آن که سال ها با عشق زيست
گفتند ما را که معشوق کيست
گفتيم آنکه لايق عشق بازي است
گفتند ما را عشق تو کيست
خاموش شدم چون جز تو کسي نيست


نگاه کن به انتظارم
نگاهم را به در دوختم
ولي ميدانم که تو ديگر نمي يايي
ولي ميدانم که تو ميداني
پس بگو
و بگذار نفس آخر را با دانستنش بگذرانم



منتظرتم

نيمهء گم شده يک  


 تصویر 
 تصویر

تصویر
 
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
Nokia N93, ممنون. بسيار زيبا بود.
Kingman_62, اميدوارم هر کسي را که دعوت کردي دعوتت را بپذيرد.
Don't play games with the ones who love you
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

دهقان ساماني :

در قيامت كه سر از خاك بدر خواهم كرد
باز هم در طلبت، خاك بسر خواهم كرد


--------------------------------------------------------------------------------

واعظ قزويني :

در گفتن عيب دگران، بسته زبان باش
از خوبي خود، عيب نماي دگران باش


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

در محبت داغدار كوشش بي حاصلم
برق آه من نمي‌سوزد مگر تأثير را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

در محيط عمر، جان را رهزني جز جسم نيست
غرقه را پيراهن خود بس بود دشمن در آب


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

در هر شكن زلف گره‌گير تو دامي‌ست
اين سلسله، يك حلقه‌‌ي بيكار ندارد


--------------------------------------------------------------------------------

عصري تبريزي :

درد عاشق را، دوائي بهتر از معشوق نيست
شربت بيماري فرهاد را، شيرين كنيد


--------------------------------------------------------------------------------

نظيري نيشابوري :

درس معلم ار بُود، زمزمه‌ي محبتي
جمعه به مكتب آورد، طفل گريز پاي را


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دريا تلاطم آينه، صحرا غبار خيز
از عافيت چه خشك و چه‌تر، دست شسته‌اند


--------------------------------------------------------------------------------

سليم همداني :

درين زمين، چو تو خورشيد طلعتي بوده‌ست
وگرنه ماه، بدور زمين نمي‌گرديد


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

دست طمع چو پيش كسان ميكني دراز
پل بسته‌اي كه بگذري از آبروي خويش


--------------------------------------------------------------------------------

مرتضي طائي :

دست و دلبازي بود عادت سخاوت پيشه را
سينه را چاك از پي بذل گهر دارد صدف


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

دستگيري نتوان داشت توقع ز غريق
اهل دنيا همه درمانده‌تر از يكدگرند
Don't play games with the ones who love you
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

شعر هاي عشقولانه

کاش مي شد قلب ها آباد بود !
کينه و غمها به دست باد بود !

کاش مي شد دل فراموشي نداشت !
نم نم باران هم آغوشي نداشت !

کاش مي شد کاش هاي زندگي !
گم شوند پشت نقاب بندگي !

کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !
در ميان غصه ها پنهان شوند !

کاش مي شد آسمان غم گين نبود !
رد پاي قهر و کين رنگين نبود !

کاش مي شد روي خط زندگي !
با تو باشم تا نهايت سادگي

---------------------------------

اي عشق راه دورمن
شكسته ي مغرورمن
حادثه، رفتن ِ تو بود
مهم نبود، «غرور ِ من»
مهم نبود، شكستنم
به پاي تو نشستنم
مهم، تو بودي عشق من
نه قصه ي دلبستنم...
اشكام به وقت رفتنت
عذاب تلخ باختنت
ارزششو داشت عشق من
معجزه شناختنت
مهم نبود، دلسوختنم
دورازتو پرپر زدنم
به افتخارعشق تو
مي گم كه: بازنده منم

-----------------------------------

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم

اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني

ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال

ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه و کال

ميشي برام ماه شباي بي سحر

ميشي برام ستاره ي راه سفر

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

-------------------------------------

سهراب سپهري


صداي ديدار



با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.
ميوه‌ها آواز مي‌خواندند.
ميوه‌ها در آفتاب آواز مي‌خواندند.
در طـَبـَق‌ها زندگي روي كمال پوست‌ها خواب سطوح
با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.
ميوه‌ها آواز مي‌خواندند.
ميوه‌ها در آفتاب آواز مي‌خواندند.
در طـَبـَق‌ها زندگي روي كمال پوست‌ها خواب سطوح
جاودان مي‌ديد
اضطراب باغ‌ها در سايه ي هر ميوه روشن بود.
گاه مجهولي ميان تابش بـِه‌ها شنا مي‌كرد.
هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي‌داد.
بينش همشهريان، افسوس،
بر محيط رونق نارنج‌ها خط مماسي بود.
من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد:
ميوه از ميدان خريدي هيچ؟
ميوه هاي بي نهايت را كجا مي‌شد ميان اين سبد جا
داد؟
گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.
امتحان كردم اناري را
انبساطش از ميان اين سبد سر رفت.
به چه شد، آخر خوراك ظهر ...
...
ظهر از آيينه‌ها تصوير ِ بـِه تا دور دست زندگي مي‌رفت

ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.
تصویر

[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

يادم باشد
حرفي نزنم كه دلی بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد زنده ام
================================
يادم باشه يادت باشه دروغ نگيم به همديگه دوستم داري دوستت دارم اين و چشامون بهم ميگه
شمعي تو سقا خونه يادم باشه روشن كنم يادم باشه فقط برات رخت عروسي تن كنم
يادم باشه يادت باشه دروغ نگيم به همديگه
يادت باشه با تو همه توي خون ي ما دشمن ان از صبح تا شب پشت سرت حرفهاي ناجور مي زنن
يادم باشه اين اگه ديدم دارن باز بد مي گن بگم دارن با دست هاشون براي من گور مي كنن
يادت باشه هر چي ميگم از دل و جون گوش كني يادت باشه يه وقت نري من و سياهپوش بكني
يادت باشه اسم مون و رو تك درختي نكنيم رو قلب مون جا بذاريم، حرفي كه مي خوايم بزنيم
يادت باشه گوش نكنيم به حرف مردم گذر يادم باشه يه شب با هم بريم از اينجا بي خبر
====================================================
بهترين روز، ديدن تو
بهترين حرف، گفتن از تو
زندگي هستي و بودن
يعني خواستن، خواستن تو
بهترين خاطره از تو
يادگار عمر من، تو

پرسيدي از عشق اول
فقط از رو بچگي بود
چي بگم از عشق دوم
اونم از رو سادگي بود
دلم عادت غريبي
به هواي عاشقي داشت
عشق سوم اومد از راه
رو هوا زد، دلمو برد
عشق بعد از سر لج بود
چند صباحي بود و بس بود
وقتي از سرم به در شد
دفع صد بلا و شر شد

اما تو، اما تو، تو آخريني
عزيزم، عزيزتريني
همه دنيا يه طرف
تو يه طرف، كه بهتريني
خواستني ترين وجودي
زندگي بود و نبودي
ميميرم اگه يه روزي
بگي عاشقم نبودي
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

صائب تبريزي :

دشمن دوست نما را، نتوان كرد علاج
شاخه را مرغ چه داند كه قفس خواهد شد؟


--------------------------------------------------------------------------------

عرفي شيرازي :

دعاي بي‌اثري دارم و، هزاران جرم
مگر مرا به تهي دستي دعا بخشند


--------------------------------------------------------------------------------

بهمن صالحي :

دل ار، ز عشق تهي شد، ز سينه بيرون آر
كسي پرنده‌ي جان داده در قفس نگذاشت


--------------------------------------------------------------------------------

كليم كاشاني :

دل از خم زلف تو برون رفت و نگفتي
كاين حلقه ماتم زدگان، نوحه‌گري داشت


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دل به قيد جسم از علم يقين بيگانه ماند
گنج ما را خاك خورد از بس كه در ويرانه ماند


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل نيشابوري :

دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و كار تنگ
از چهار سو گرفته مرا، روزگار تنگ


--------------------------------------------------------------------------------

غافل مازندراني :

دل چو خالي شود از عشق، به دورش انداز
شيشه بي‌باده چو گرديد، شكستن دارد


--------------------------------------------------------------------------------

صائب تبريزي :

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالمرا
شد جهان پير، همان روز كه ما پير شديم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دل خون گشته كه آيينه درد است امروز
حيرتي بود كه در روز الستم دادند


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دل هزار آيينه روشن كرد اما پي نبرد
فطرت بي نور ما بر معني پيداي خويش


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دل: وفا، بلبل: نوا، واعظ: فسون، عاشق: جنون
هر كسي در خورد همت پيشه پيدا مي‌كند


--------------------------------------------------------------------------------

سعدي :

دلايل قوي بايد و معنوي
نه رگهاي گردن، به حجت قوي
Don't play games with the ones who love you
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 859
تاریخ عضویت: جمعه 29 اردیبهشت 1385, 11:44 pm
محل اقامت: تهران - پونک
سپاس‌های دریافتی: 24 بار
تماس:

پست توسط Nokia N93 »

خداوندا!


دیدگانم لبریز است از اشتیاق دیدار با نگاه مهربان آموزگارانم و در آرزوی بوسه ای عاشقانه ام تا بز دستانی زنم که مشق های سیاهم را خط می زد و نام روشن تورا هجی می کرد پس، از تو می خواهم که جان و اندیشه زیباتر از بهار اورا به بهشت نیکوکارانت پیوند زنی.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پرتو عشق


عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
گر کند جلوه در این کون مکان حاکم اوست

روزی ار رخ بنماید ز نهانخانه ی خویش
فاش گردد که به پیدا و نهان حاکم اوست

ذره ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست
برک الله که کران تا به کران حاکم اوست

گر عیان گردد روزی رُخش از پرده ی غیب
همه بینند که در غیب و عیان حاکم اوست

تا که از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب
خود نبینی به همه جسم و روان حاکم اوست

من چه گویم که جهان نیست بجز پرتو عشق
ذوالجلالی است که بر دهر و زمان حاکم اوست




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این گل را برای تو چیدم


این گل را برای تو چیدم. پیش از آنکه آن را بچینم در شکاف صخره ای روی دامنه ی پرشیب تپه ای که بالای رودخانه سر خم کرده و جز عقاب بلند پرواز را راهی بدان نیست، آرام آرام می رویید. سایه یشامگاهی دامن کشان پیش می آمد و در آن جا که خورشید فرو می رفت، شب تیره طاقی از ابرهای مواج چون طاق نصرتی ارغوانی که در میدان پیروزی بزرگی بر پا کنند آورده بود. بادبان های قایق ها اندک اندک محو می شدند و بام های خانه ها چنانکه گویی از نشان دادن خود بیم دارند، دزدانه می درخشیدند.
دلدار من، این گل را برای تو از دامنه ی تپه چیدم. رنگش قرمز نیست، عطر هم نمی افشاند، زیرا ریشه ی آن از صخره ی سخت جز تلخی نصیبی نبرده است.
هنگام چیدن آن به خویش گفتم: « گل بیچاره! شاید سرنوشت تو این بود که همچون خزه ها و ابرها، از بالای قله بدرون دره ی عمیق سرازیر شوی، اما دیگر چنین نخواهد شد، زیرا من تو را به دلدار خود هدیه خواهم کرد تا روی قلب او که از این نیز عمیق تر است جان سپاری. تو را به او میدهم تا روی پستانش که درون آن دنیایی در تاب و تب است بپژمری.
آسمان تو را از آن پدید آورد که روزی با دست نسیم پرپر شوی و همراه امواج رودخانه به اقیانوس بپیوندی. اما من تو را به جای دریا بدست عشق می دهم.»
وقتی که گل را چیدم، باد امواج رود را می لرزانید و از روز بجز روشنایی پریده رنگی که اندک انک محو می شد چیری باقی نبود. اوه! نمی دانی دل من چقدر افسرده بود، زیرا در آن حین که به سرنوشت گل می اندیشیدم، احساس می کردم که همراه نسیم شامگاهان، گرداب تیره ای که در پیش پای من جای داشت روح مرا در خود فرو می برد. (ویکتور هوگو)



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از گل فروش لاله رخی لاله می خرید
می گفت بی تبسمِ ِ گل خانه بی صفاست
گفتم صفای خانه کفایت نمی کند
باید صفای روح بیابی که کیمیاست
خوب ای کسی که به گلزلر زندگی
روی تو همچون لاله صفا بخش و دلرباست
روی تو نیز چون رخ تو با صفاست
تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست
مشیری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Zدرمان موضعی نوازش دست ها، راهی است به آرامش
Zدر چیزی آبی یا صورتی یا سبز خیره شو. هر یک از این رنگ ها، در دستیابی جان آشفته به آرامش ، اثری شگرف دارد.
Zتعارف و خوش آمد گویی، احساس نیکو را پدید می آورد، حالتی که از احساس مخاطب هم بهتر است
Zبه باورهای آیینی خویش بپرداز. بی تردید یکی از آرامش بخش ترین رفتارها، روی آوردن به نیایش و نماز است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند
تصویر

[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

بيدل :

دلدار رفت و ديده به حيرت دچار ماند
با ما نشان برگ گلي زان بهار ماند


--------------------------------------------------------------------------------

فرخي يزدي :

دلم از اين خرابيها، بود خوش، زانكه ميدانم
خرابي چونكه از حد بگذرد، آباد مي‌گردد


--------------------------------------------------------------------------------

غضنفر قمي :

دلم پر آتش و چشمم پر آب شد هر دو
دو خانه وقف تو كردم، خراب شد هر دو


--------------------------------------------------------------------------------

قصاب كاشاني :

دندان كه در دهان نبود، خنده بدنماست
دكان بي‌متاع، چرا واكند كسي؟


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دني به مسند عزت همان دني است نه عالي
كه نقش پا به سر بام نيز خوار نشيند


--------------------------------------------------------------------------------

قصاب كاشاني :

دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم
سودا چنين خوش‌ست، كه يكجا كند كسي


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دنيا، الم غفلت و عقبي، غم اعمال
آسودگي از ما، دو جهان فاصله دارد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دهر، توفان دارد از طبع جنون پيماي من
قلقلي دزديده است اين بحر از ميناي من


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دو روزي با غم و رنج حوادث صبر كن بيدل
جهان آخر چو اشك از ديده‌ات يكبار مي‌افتد


--------------------------------------------------------------------------------

نطيري نيشابوري :

دو عالم را بيكبار از دل تنگ
برون كرديم، تا جاي تو باشد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دو همجنسي كه با هم متفق بيني به عالم كو؟
ز مژگان هم مگر در خواب بيني ربط جسماني


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دور است خواب قافله از معني رحيل
ورنه نمي‌شد اين همه بانگ درا بلند


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

دوري مقصد به قدر دستگاه جستجوست
پا گر از رفتار مانَد جاده منزل مي‌شود
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

نمی دانم دیگر بهانه این اشک ها چیست ....؟؟!!

حالا که تو هستی ....

و حضورت آرام بخش این دریای طوفانی است

انگار در باورشان نمی گنجد

که همنفس ترانه هایشان،

برای همیشه

در کنار آن ها خواهد ماند ....



---------------------------------------------------------------------------------------------


بگذار کسی نداند که من چگونه به جای نوازش شدن بوسيده شدن.. گزيده شده‌ام



بگذار هيچ کس نداند هيچ کس و از ميان همه خدايان؛ خدايی جز فراموشی بر اين همه رنج آگاه نگردد...




شاملو

-----------------------------------------------------------------------------------
چشمم را آزاد مي كنم
تا ببيند
گوشم را تا بشنود
ذهنم را تا بفهمد
و قلبم را تا دوست بدارد

مي روم حوالي علاقه ي خلوت آن سال ها...


------------------------------------------------------------------------------------
تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كسي باشند،
كه هرگز نديدمش!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها زير لب بگويي :
«يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين شكفتن شعله است!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!
---------------------------------------------------------------------
و چقدر زیبا بود

آن لحظه که تو را برای اولین بار،

در آغوش کشیدم ....

ای حقیقت رؤیاهایِ این دل عاشق

بر دست های پر از مهرت،

هزاران بار بوسه خواهم زد .... :)

----------------------------------------------------------------------------
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
می رود ارزان ز دستم اینچنین
دیدگانم سوی این دنیای پیر
آیا می دانی که در دنبال چیست ؟
دستهایم در لرزه و آشوب و شور
باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!
گامهایم را نمی دانم چرا ؟
می فشارم روی این خاک سیاه
داد من در پرده ابهام من
آیا می دانی طنینش در کجاست ؟

اما می دانم که در آفاق دور
روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم سیاه !!!
=====================================
در قحط سال اميد
دانه اي از بذر محبت را
در كوله بارم به همراه دارم
به جستجوي صاحبدلي
از كوره راههاي غريب وناپيدا
تا شاهراههاي پر فريب وپر نگاه
ــ كه آلوده تزوير هاي هزار رنگ است
پيش از آنكه شهر
پلك بر هم گذارد
تمامي خانه ها را ، در مي كوبم
طالبي مي جويم
تشنه اي پر احساس
نازنين مردي
نجيبي
هيهات
غوغاي پر آشوب و بغض آلوده درون آدميان
چنان است ،كه گويي
هركس ، سهمگين ترين طوفانها را در سينه دارد


در چنين طوفان مهيبي
بذر خود را نمي توان كاشت
صاحبدلي كجاست
پارسا مردي ، شكيبايي
كه از تب وتاب و تنشهاي زمانه
در امان باشد
تا پاسداري دهد اين بذر بي ياور را
=================================
چگونه دوستت دارم؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامرئی
به اندازهء پایان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قدیمی
و ایمان کودکی ام دوست دارم
با عشقی که سالها گم کرده ام
با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام
با اشکها، لبخندها و تمام هستی ام
و اگر خدا بخواهد
بعد از مرگم
تو را بیش از اینها دوست خواهم داشت
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Major
Major
پست: 205
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 29 فروردین 1385, 10:21 pm
محل اقامت: www.aerospacetalk.ir
سپاس‌های دریافتی: 37 بار
تماس:

پست توسط Tomcattter »

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .
براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد .
*****
سایت مرجع هوانوردی و هوافضای پارسی
[External Link Removed for Guests]
*****
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
Captain
Captain
پست: 407
تاریخ عضویت: شنبه 13 اسفند 1384, 10:02 pm
سپاس‌های دریافتی: 27 بار

پست توسط sandbad »

حقيقت در اعمال و ادامه نقاب از رخ بر مي‌گيرد

امواج قدرت مطلق در تفكر آفريده‌شدگان و فرمان يافتگان جان دوباره خواهد دميد

تا از سكون به حركت و از حركت به پرواز و از پرواز به سيرمخصوص

و ادامه آن كه پيش بيني آن اكنون در فرمان نيست

انجام‌ها انجام مي‌گيرد

در حركت خود هيچ ترديدي راه ندهيد كه مسافرين ديگر در تكميل سقف هاي مرفوع

با شما هم نوا خواهند شد

فر انسان‌هاي برباد رفته و در خاكسترها مدفون شده مانند گنجي به صاحبان اصلي

آن‌ها پس داده خواهد شد

مشروط به اينكه خود را طلب نمايند.
نوبت باران هميشه محفوظ است...
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”