جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

دستانت را قلاب کردی ومن سوار دستانت شدم و دستانم برای دلهایمان دور

دست

ترین سیب را چید! چه طعمی داشت





از تومی پرسم ای دوست



چه خبر از دل من



که تو بهتر دانی که چه کردی با من



تو شکیبا بی شکیبم کردی

بنگر

انقدر غریبم کردی





که شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم



از تو می پرسم ای دوست

از تو

ای دغدغه ساز



از تو ای شور افکن



تو چه کردی با من



تو چه کردی با من



امروز هم گذشت مانند یک نفس



نوروز من گذشت بی عشق هیچ کس



گریان خنده ریز خوشروی بی بقا



من غم نمی خورم غم می خورد مرا

----------------------------------------------------------------
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم


خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم


گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم


مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم


ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم


بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم


چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم


وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي


بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم


خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم


من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را


در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم


من و تو كم بوديم


من و تو ،‌اما در ميدانها


اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم


ما به اندازه‌ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي چينيم


‌ما به اندازه‌ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي روييم


من و تو كم نه كه بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم




من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم


من و تو حق داريم در شب اين جنبش


نبض آدم باشيم



من و تو حق داريم كه به اندازه‌ما هم شده



با هم باشيم



گفتنيها كم نيست

-----------------------------------------------------------
در تنهایی می گریم

ودر باران

خود را به باد می سپارم

و قلبم سکوت می کند

این پایان راه

و اغاز خوشبختی است

انگاه که بتوانم

بدرود بگویم زندگی را

سلام دهم ابد یت را

وجاودانگی را

وعظمت را

-----------------------------------------------------
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 285
تاریخ عضویت: دوشنبه 8 اسفند 1384, 11:44 pm
سپاس‌های دریافتی: 62 بار
تماس:

پست توسط Ami R 940 »

به کسي عشق بورز که لايق عشق باشه نه تشنه عشق چون تشنه عشق يِِِِِِِِِِه روزي سيِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِراب ميشه

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
_________________________________________________________________

نگاه اولت بر من اثر کرد... نگاه دومت ديونه‌ام کرد... نگاه سومت عاشقترم کرد... نگاه آخرت ديگه هيز بازی بود!

تصویر
_________________________________________________________________

يک دقيقه سکوت براي روياهاي شيرين کودکي، که هرگز باز نخواهند گشت!

تصویر

__________________________________________________________________

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

تصویر

-----------------------------------------------------------------------------

روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند


تصویر تصویر
دل خسته ام از این جا از آدمای دنیا

همین امروز فردا دل میزنم به دریا
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
susan, واقعا کارت عالي بود. دستت درد نکنه.
Ami R 940, ممنون. جملات زيبايي بود. لذت بردم.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می زنند، آسان نیست...

خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن چیزهایی می

شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده

اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را می نوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای

همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن

تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که

از روبرو می گریزند....

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر

آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان

هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.


بیراهه راههایی که رفته ایم را

به گذشته بسپار

و گذشته را به باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز....
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

دستهای خسته ابر تنهایی پنجره را معنا میکند کاش انقدر جاده صدایم نمیکرد از تنهایی پونه دلگیرم از تنهایی باغچه برای دستهایی که بی صدا مرا به سویی راند که ندانستم پرتگاه لحظه های بودن من بود .کاش با من از صداقت گل نمیگفتی که امروز صدها بار به خود نگویم پس شبنم گلبرگهای زندگیم کجاست؟ کاش از باران نمیگفتی تا امروز پنجره های تنهاییم برای دستهای خالی از رویایشان بیتابی نکنند . تمامی لحظات تاقچه خاطراتم ابریست چمدانم کجاست؟ آیا واقعا جای من اینجاست؟ پنجره غوغا میکند ابرهای پر هیایو مرا میخوانند تنهایی بهتر از گره های کال دستهای حسرت است باور میکنم . باور کنید باور میکنم که پنجره بی عشق و بی باران و بی چشمان منتظر مانده است . آیا کسی مرا از پشت پرچین خیالش تنهابرای خودم و به نام حقیقیم میخواند؟ آیا کسی بودنم را بی هیچ خواهشی باور میکند کسی میشناسد آنچه در درون من خسته دل میگذرد ؟ نه . دیریست من و باران و پنجره تنها مانده ایم . اگر من تنها مانده ام گله ای نیست تنهایی این عادتیست دیرین سال با رگهای پینه بسته ز بی کسی قلب تنهایم تنهایی باران را نیز دستان پر قساوت ابر پاسخ گوست اما پنجره امروز برای دستان من که تنها مانده اند تنهاست برای نگاه هایی که دیگر در انتظار دستان آشنایت نیستند پنجره برای خود خواهی ابر تنهاست . کاش میشد دوباره کنار دیوار لحظات با تو بودن را صادقانه از بر کرد . کاش چوب خاطراتت انقدر با قساوت دستان خالی از حرمت صداقت عشق را تازیانه نمیزد . کاش میگفتی اینچنین است بودنت من عشق را باور ندارم . تنها ارمغان جاده با تو بودن تنهایی بود و ناباوری باور من .باری من تنها .باران تنها و پنجره نیز هم .
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

به دیار اقاقی ها راه می پیمایم و در سکوت زنبق به دنبال نشانی گمشده ام می گردم...

اما زنبق نگاهش را از من می گیرد گویی شرم دارد از بازگویی حقیقت...

به آلوچه های وحشی سری می زنم اما آنها نیز از شرم سرخرنگ شده اند و در سکوت خویش

می میرند...در این سکوت مرگبار که قلبم را سخت می فشارد از که نشان تو را بگیرم؟؟

سرراهم گویی درختان شاخه هایشان را گره می زنند تا راهم را ببندند به سختی راه می گشایم و

در پی تو ندا سر می دهم اما گویی درختان صدای مرا در چند قدمی ام مانع می شوند که مباد به

تو برسد.

به همان جوی قدیمی می رسم اما نگاهش را از من می گیرد و از شرم گل آلود می شود...

به چنار پیر می رسم نشانی تو را می پرسم اما او نیز روی بر می گرداند و می بینم که انگار

روی تنه خشک چنار اسم من از کنار اسم تو خط خورده است. گذشت زمان را بهانه می کنم و

دوباره مشتاقتر در پی تو راه می پیمایم.

آخر من تنها گل تو بودم آخر خودت همیشه می گفتی تنها عشقت هستم خودت می گفتی من با

همه شقایق های دنیا فرق دارم می گفتی شقایقت را با دنیا عوض نمی کنی می گفتی...

کاش تو را نمی دیدم، کاش تو را نمی یافتم و کاش تو را برای همیشه گم کرده بودم...

نشانت را که یافتم سر وعده گاه قدیمی مان، تو را دیدم که گلی دیگر را می بویی و حال راز آن

شرم را دانستم و حقیقت این بود:

«که تو حرمت عشق مرا شکستی»
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

طنابی از حسرت ها خواهم ساخت

و به درختی از ندیدن ها خواهم بست

گردن حضور بی وجود خودم را

به دست دلهره های طناب خواهم داد

از صندلی چوبی ثانیه ها گذر خواهم کرد

و با لگدی به این ثانیه ها

با ثانیه ها، با تو، با آسمان و با این درخت خشک و پوسیده

خداحافظی خواهم کرد

نمی خواهم حتی بارانی از غصه چشمان زیبایت را تر کند

من اکنون آزادم

مثل پرنده مثل یک برگ جدا مانده از درخت

اکنون آزادم

بگذار کمی نفس بکشم هوای اینجا سرشار از بوی توست

اینجا کسی برای نرسیدن به آرزوهای آبی مرا سرزنش نمی کند

بگذار پرواز کنم

اینجا دیگر دیواری وجود ندارد

که فکر مرا در میان خود حبس کند

بگذار با تقلایی خودم را به دست طناب بسپارم

و پرواز کنم

بگذار بروم

اینجا سرد است......

------------------------------------------------------
می زند نبض دلم

می رود پای تو دور

بغض دارد به تنم می پیچد

جنس دریا شده ام

غرق اشکی که فرو می ریزد

از دو چشمان ترم

کاش لرزش دستان مرا می دیدی

کاش عشق مرا از نفسم می خواندی

لحظه رفتن تو

لحظه مردن احساس من است

عشق هر لحظه مرا می خواند

باید از شهر دلم کوچ کنم

از تو خالی شده ام

می وزد در سر من فکر عبور

می روم

خاک دلم را به شما خواهم داد

شاید از خاک تنم سود به مردم برسد

می روم گل بشوم

تا که یک روز مرا دست تو همراه شود

-----------------------------------------------------
امشب دلم به هوای شیدایی ستارگان، سجاده بی نهایتش را بر آستان عشقت پهن کرد. زیر باران

احساسم برای استجابت دعا، یاد تو را به حضور درگاه او می برم و تو را از او می خواهم،

گرچه سزاوار پاکی تو نیستم اما اگر او مرا خاک پایت بداند، مرا بنده آستان تو خواهد کرد.حال

عجیبی، مرا به سوی تو می کشاند، تویی که با تمام وجودم دوستت دارم، و با اعتقاد به اینکه

باران، آلودگی را پاک می کند، وجود خسته ام را زیر باران دعا می برم تا او وجود پاکی را بر

من ببخشاید، یعنی تو را، تا در کنار پاکی تو رستگار شوم تا ابدیت و خوشبختی را با تمام وجودم

لمس کنم. پیدا کردن یک شاخه احساس،آنهم تازه و باطراوت در عصرما که عشق واقعی کیمیایی

ناب است، کار دشواری ست . اما من و تو هزاران شاخه احساس داریم که همیشه بوی طراوت

و تازگی می دهد و برای همیشه بین ما باقی خواهد ماند.در این روزها من پاکی و ژرفای

احساست را در می یابم و به عشقم افتخار می کنم.

----------------------------------------------------------------
ساعتها را به روزها گره می زنم و روزها را به شبها می بافم. همه لحظات تنهائی ام را در میان صندوقچه خاطرات می گذارم و آن را می بندم. می خواهم خاطراتم را هدیه کنم به آینده، آینده را هدیه کنم به زندگی، زندگی را هدیه کنم به عشق و عشق را هدیه کنم به تو!
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 4117
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 11 بهمن 1384, 6:16 pm
سپاس‌های ارسالی: 4503 بار
سپاس‌های دریافتی: 4332 بار
تماس:

پست توسط Reza6662 »

susan,
عالي بود. :D
سبک کار شما منو ياد کارهاي مرحوم سهراب سپهري ميندازه. :-o
 [External Link Removed for Guests]    
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
susanجان, دستت درد نکنه .خيلي خوب بود. به کارت ادامه بده.
Don't play games with the ones who love you
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 163
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 4 اسفند 1384, 11:50 am
محل اقامت: Tehran
سپاس‌های دریافتی: 11 بار

پست توسط Apadana »

عشق به شكل پرواز پرنده است عشق خواب يه آهوي رمنده است
من زائري تشنه زير بارون عشق چشمه آبي اما كشنده است
من ميميرم از اين آب مسموم اما اونكه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است
من ميميرم از اين آب مسموم مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده است
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا رو به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
 S.O.S For Love              
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
Shadow, ممنون. زيبا بود.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

از اوراق سپید آموخته ام

آیا سکوت

روشن ترین واژه ها نیست؟؟

همیشه در خلوت

مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ

خونسردترین واژه ها نیست؟

زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ

آخرین چیزی که به یاد می آورم این است که

عاشق بودم و کسی را بی نهایت دوست داشتم

و عشق... ما را در یکدیگر حل می کرد

ولی حال آنقدر فاصله وجود دارد

که هیچکدام دیگری را حس نمی کنیم

می خواهم به خاطر بیاورم

ترسی خفیف اما پایدار به همه هویتم چنگ می زند

آیا کسی هست که مرا از این خواب لعنتی بیرون بکشد؟

فاصله میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است؟؟

به چهره خود در آینه نمی نگرم

نکند خودم را به جا نیاورم؟

نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام؟؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگی افتادم

شبی- شاید امشب-

زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

بر حواس پنجگانه ام

خال خواهم کوفت

و هم زمان

پایین آخرین برگ خاطراتم

خواهم نوشت:


پایان

---------------------------------------------------------
روز اول:



اینجا غریبه ایست که لبخند می زند



زیبا و با شکوه و پر از پاکی و صفاست



وقتی به چشم روشن او خیره می شوم



انگار ظلمت شب من رو به انتهاست



آه ای غریبه جان!



ای کاش راز عشق تو را می شناختم



روز دوم:



امروز با نگاه کسی آشنا شدم



او در دلم به عشق بهاری دوباره داد



بی او دلم به سردی پاییز زرد بود



این قلب خسته را با یک نگاه گرم شراری دوباره داد



ای آشنای سبز!



ای کاش تا همیشه بمانی کنار من



--------------------------------------------------------
می بینی ؟! همه چیز می گذرد :

آب ٬ ثانیه ٬ روز ٬ عمر ...

اما

عشق می ماند در : قلب من

در : تار و پود این زندگی

-----

دارد باران می بارد

به پاس این همه طراوت ٬

لطفا یک دقیقه چترهایتان را ببندید !

-----

بالاخره راز زندگی را دریافتم

سه چیز است :

عشق ٬ عشق و ... عشق !

-----

---------------------------------------------------
آبادی ای کنار دلت ساختم ولی......

آن را ندیده ای

آبادی خیال من از جنس کاخ نیست

بر کوچه های شهر دلم نام توست

هر کوی و برزنی و کنار و خانه ای

هر بام ٬ بام توست

از جنس آب و خاک و گل و چوب و سنگ نیست

این خانه از امید به تو پا گرفته است

آبادی که هر بر و کویش ز یاد توست

با تند باد حادثه ویران نمیشود

---------------------------------------------
قصه عشقت را ...

به بیگانگان نگو .

چرا که این کلاغ های غریب

بر کلاه حصیری مترسک نیز ٬

آشیانه می سازند !!!

---------------------------
خنده های زورکی

اشکهای یواشکی

شب و روزی بی هدف

لحظه های الکی

ساعت های پرسئوال

دلخوشی ها توخیال

حسرت پرنده دل

که نداره پرو بال...

عجب سالی بود....
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”