جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

susan, sahar2006, ممنون. خيلي زيبا بود.

-----------------------
هیچ وقت به خودت مغرور نشو ......برگ ها همیشه وقتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

تصویر
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 384 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 »

sahar2006, susan, ARMIN, خسته نباشيد دوستان . :D

آدم واقعا با خوندن اين جملات و اشعار تحت تاثير قرار ميگيره :-o

ممنون :razz:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
خواهش مي کنم فرهاد جان. ممنون از شما .

----------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مرديم و همچنان خم و پيچ هوس به جاست
از سوختن نرفت برون، تاب ريسمان


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مرگ مي‌خندد به فهم غافل من تا ابد
بي تو گر يك لحظه خود را زنده باور مي‌كنم


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مستغني از گل است مزار شهيد عشق
اي غنچه لب! تو بر سر خاكم بيا بخند


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مطلبي گر بود از هستي، همين آزار بود
ورنه در كنج عدم آسودگي بسيار بود


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مكتوب عشق هرگز بي نامه بر نباشد
ما و ز خويش رفتن، قاصد اگر نباشد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مكن گردن فرازي، تا نسازد دهر پامالت
كه ني آخر به جرم سركشيها بوريا گردد


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

منزل خاصي نمي‌خواهد عبادتگاه شوق
هر كف خاكي كه آنجا سر نهي سجاده است


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

موج خجالت سر و پيداست از لب جو
كز شرم قامت او گرديده آب نيمي


--------------------------------------------------------------------------------

بيدل :

مي پرستان از خمار آگاه بايد زيستن
انتقام عشرت امروز، فردا مي‌كشند
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

Farhad3614خواهش میکنم :o
تصویر
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1045
تاریخ عضویت: شنبه 31 تیر 1385, 12:05 pm
محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
سپاس‌های ارسالی: 2945 بار
سپاس‌های دریافتی: 2310 بار

پست توسط achachi98 »

ARMIN, Farhad3614,
خواهش مي کنم :D :o :o
[External Link Removed for Guests]

Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتمتصویر
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1045
تاریخ عضویت: شنبه 31 تیر 1385, 12:05 pm
محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
سپاس‌های ارسالی: 2945 بار
سپاس‌های دریافتی: 2310 بار

پست توسط achachi98 »

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد



من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم



چون درگذرم به باده شویید مرا
تلقین ز شراب ناب گویید مرا
خواهید به روز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جویید مرا



درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجریچشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس



بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش چرا ز من می دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند


یاران چو به اتفاق دیدار کنید
باید که ز دوست یاد بسیار کنید
چون باده خوش گوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید
[External Link Removed for Guests]

Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتمتصویر
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1045
تاریخ عضویت: شنبه 31 تیر 1385, 12:05 pm
محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
سپاس‌های ارسالی: 2945 بار
سپاس‌های دریافتی: 2310 بار

پست توسط achachi98 »

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شود آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرط برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را



خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود رنگ دو عالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمانه انداخت



سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت



ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست



خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو جحت موجه ماست



دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طاعت اوست
من که سر درنیاوردم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست



یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه کیست



راهی ست راه عشق که هیچش کناره نسیت
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست



مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می بندد
گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست



روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سـر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نسیت
(سر اولی تشدید نتونستم پیدا کنم همون سرر دومی همون سر)



ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوستدارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت



پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد


هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
[External Link Removed for Guests]

Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتمتصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 258
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 29 تیر 1385, 3:36 am
محل اقامت: دانشگاه
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 25 بار
تماس:

پست توسط borhan »

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگوی
.
.
.
عشق یعنی زندگی یعنی حیات
هم نوایی با نوای کاینات
عشق یعنی کودکی که چوب بید
اسب کرده یورقه یورقه میدوید
عشق یعنی جوجه ای دنبال مرغ
گه شود پنهان به زیر بال مرغ
عشق یعنی لکنتی در کودکی
گفتن ادرک به جای اردکی
یا بگوید برب را به جای ببر
یاد گیرد حرف مادر را به صبر
عشق یعنی گل به گلدان کاشتن
چوب خشکی حایلش بگذاشتن
عشق یعنی خانه ای با یک تاق
همنشین با یک پرستو زیر طاق
عشق یعنی دختری زشت و سیاه
با دلی روشن تر از انوار ماه
او چو الماسی است از جنس سیاه
آرزو داری کنی او را نگاه
عشق یعنی بچه گنجشک از زمین
کرده بر او گربه ی چابک کمین
بر گرفتن بر نهادن بر درخت
تا بماند در امان از مرگ سخت
.
.
.
زندگی عشق عجب زندگی است
زنده که عاشق نبود زنده نیست
زود ازدواج کردن اشتباهه،ولي دير ازدواج کردن اشتباهي بزرگتر..
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1045
تاریخ عضویت: شنبه 31 تیر 1385, 12:05 pm
محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
سپاس‌های ارسالی: 2945 بار
سپاس‌های دریافتی: 2310 بار

پست توسط achachi98 »

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند



دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند



ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان دا در وقت تنهایی



صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد :)
دل شوریده ما را به نو در کار می آورد
من آن صنوبر را ز باغ سینه بر کندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد



مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش صدایی دارد



سحر بلبل حکایت با صبا کرد :razz:
که عشق روی گل با ما چها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل انداخت
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد




دبدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد



نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند



رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند



لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی



بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
[External Link Removed for Guests]

Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتمتصویر
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
borhan, sahar2006, ممنون از شما.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

ما حاشیه نشین هستیم.

مادرم می گوید: «پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد.»

من هم در حاشیه به دنیا آمده ام

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم

برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.

مادرم می گوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند.»

و هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.

ولی من می گویم: «این ستاره ی من نیست.»



من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگها و گربه ها و مگسها در حاشیه ی زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: «جا نداریم.»

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!»

من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.

در حاشیه ی کلاس می نشینم.

در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.

من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.

من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.

من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.

اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.





من حاشیه نشین هستم.

ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.

از معلم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»

گفت:«حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند.»

من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟»

معلم چیزی نگفت.





من حاشیه نشین هستم.

به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه ی جلسه ی قرآن می نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته ام، قرآن کتاب خوبی است.

قرآن حاشیه ندارد.

هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند.

من قرآن را دوست دارم

همه چیز باید مثل قرآن باشد.

قیصر امین پور
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”