جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

آدم ها موجودات عيبي هستند اگر به آنها بگويي در آسمان يك ميليارد و نود ميليون ستاره وجود دارد فوري باور مي كنند اما اگر در پارك بر روي صندلي اي نوشته شده باشد "رنگي نشويد " ، حتما با انگشت آنرا امتحان مي كنند تا ببينند آيا واقعا رنگي مي شوند يا خير
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

تصویر
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد...

قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند...

فردا طلوع خواهد کرد....حتی اگر ما نباشیم!

در بستر روزگار آنچه به دست می آید با خنده پایدار نمی ماند...

و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود.....


تصویر

چند روزی میروم...بی انگیزه تر از همیشه.....

در جستجوی لحظه ای فراموشی...

اندکی هوای غیر از اینجا...

به هرکجا که آسمانش این رنگ نباشد.....

میروم...با تو... ولی بی تو.....

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

تمام خاطره های من سیاهند

با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم


susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

تصویر
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر

انجام آن وابستگي دلتنگيست

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم...
همه خاطراتم...همه زورد باوری هایم...همه آدم ها...
همه خانه ها...همه گورستان ها...
همه نوشته ها...نامه ها...همه کتاب ها...شعر ها...
همه دوستی ها...دلگیری ها...
همه غصه ها...همه کابوس ها...
همه تنهایی ها...همه عشق ها...
همه حرف ها...همه دوست داشتن ها...
همه رفتن ها و آمدن ها...
همه اعتماد کردن ها...همه خیانت ها...
همه این تخته سیاه لعنتی...همه من ! همه این زندگی...
دنبال یک پاک کن می گردم...
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 422
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 2:14 pm
سپاس‌های ارسالی: 5 بار
سپاس‌های دریافتی: 49 بار

پست توسط JASON »

وقتي رفتي
-------------------------------


وقتي رفتي تو رو ديدم... چطوري .. آروم و بي صدا ... ‌شدي از من جدا ...

وقتي رفتي تورو ديدم چطوري ... دستتو از دستم كشيدي ... همون دستي كه ... شده بود سرد و يخي ..

وقتي رفتي شنيدم كه چطوري ...صداي تق تق كفشت... توي گوشم شده بود ...نواي نيستي...

وقتي رفتي فهميدم كه چطوري... آخر اين راه دراز .... ختم ميشه به يه گوله گاه... جايي آخر .. كه واسه من شده اول راه ...

وقتي رفتي ديدم اين اشك چشام... صورتم رو هي شست و شست ... هي شست و شست ..

وقتي رفتي فهميدم كه چطوري ... تو دلم ... آتيش عشقم ... گر گرفت و هي گفت و گفت...گفت و گفت...

وقتي رفتي فهميدم كه چطوري ... ميشه با اين دلم ...خلوت كنم ... قصه بگم ...

... براي خسته دلم ... از كتابهاي عاشقي ... شعر بخونم ... افسانه بگم ...

وقتي رفتي فهميدم كه چطوري .... فردا رو ميشه ديد ... بي هيچ اميد ...

حالا اينجا من و همزاد دلم ... با هم هستيم و چه شبهايي داريم ..

حالا اينجا من و اين سوخته دلم .. واسه فردا... بازم باهم ... نقشه ها داريم...

شايد هم ... آخرش هم ...واسه اين سوخته دلم... باشه بازم ... قصه اي و سرنوشت ...

كه بشه دوباره با اون ... زندگي رو باز نوشت...

اما اين دل .. دل سوخته من ... ديگه طاقت نداره ... تاب نداره ...

نميخواد ديگه.... دوباره اين راه و بره ...

آخه اين خسته دلم تنهايي شو دوست داره ...

نميخواد اون و با كسي جا بذاره....

همه قصه من .. قصه تنهاييمه ... قصه حس خيال با تو بودنه ...

ميدونم آخر اين قصه .... خيلي بده .... جايي كه ديگه...دل من كم مياره ... كم مياره...

........


===========

تقديم به شما JASON
درون كوچه قلبم چه غمگينانه ميپيچدصداي تو كه ميگفتي به جز تو دل نيمبندم-فريب وعده هايت را ندانستم ولي اكنون به يادوعده هاي توميان گريه ميخندم
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

از روزهای گمشده ای می آیم که دفترم پر بود از حرف های باران خورده ، از قلمرو آفتاب می گذرم و از جاده سراغ آخرین حرف گمشده و غروب نگاه های آشنا را می گیرم .این جا پر است از راه های نرفته برای سفر ، اما راه های بی ترانه ، بی ماه و بی باران !من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم ؛ بی قرار از دیدن رویای بوی خاک خیس و عاشقانه های گندم و باد...همه می گویند ، فراموشی ما آسمان را غافلگیر می کند که ناگاه بی امان می بارد...اما من می گویم امشب آسمان مرا فراموش کرده که هم نقره ماه را از من دریغ کرد و هم نم باران را . گویی تمام عمر غبارآلود و نیمه تمام می زیستم که اینک تمام شده ام !
این روزها گویی فراموشی معنای واژه ها ، رسم عاشق کشی است...این روزها گویی عشق تنها کلمه ای سه حرفی است که به راحتی می آید و می رود ؛ چون دوره گرد آشنایی که هر غروب غمگین جمعه از خلوت کوچه های باریک و کهنه شهر می گذرد و همه پنجره ها به آمدنش و رفتنش عادت کرده اند ؛ گویی دوره گرد ، تنها خاطره رنگ و رو رفته ای است که نمی توان وجودش را انکار کرد ، همین.

در میان این همه بی نشانی و این همه راه که از ناکجای زمین می آید و به هیچ کجا نمی رود ، مجالی برای حضور نیست تا بگویم...

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

از كسی نمی‏پرسند چه هنگام می‏تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی‏پرسند
از خویشتنش نمی‏پرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رودرروی در آید
بپذیرد درد مرگ را
فرو ریختن را
وداع را
تا دیگر بار و دیگر بار بتواند كه برخیزد
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

یه
دختره کور يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو
داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت
مراقب چشماي من باش
حالا دیدن ؟ ما پسرها بدبخت چی میکشیم به خاطر عشقمون حاضریم کور شیم ولی .....؟ هی خدا
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

دختری به مادر گفت



مادرم عشق چیست؟



مادرش اندکی رفت به فکر گفت با نگاهی پر مهر



دخترم:



عشق فریاد شقایق هاست



عشق بازگشت پرستوهاست



عشق نوید تداوم هاست



مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست



عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست



عشق سرخی گونهای آدمی رسواست



دخترم تو چه می دانی



عشق لذت انسان بودن است



تو نمی دانی ,عشق نغمه های قلب قناری هاست



راستی



دخترم تو چرا پرسیدی؟



دخترک با گونه های سرخ



با کمی لبخند



گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه



گفت:دوست دارم

بی درنگ



مادر یاد بی مهری شوهر افتاد



یاد آن سیلی سرخ

یاد آن عشق حقیر



یاد آن قلب بی مهرو وفا

گفت:دخترم



عشق سرابی در دل دریاست !
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”