جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

هنوز هم باد می آید و درخت ها گریه می کنند

باران می بارد و پنجره ها ...

حالا هم بیایید و باز تمامش را گردن پاییز بیندازید
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

از هجوم بی وقفه اشک در امانم

وقتیکه دستانت همین نزدیکیست.

راستی!...

قلبم را ،از زیر پایت بیرون بکش!
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Old Moderator
Old Moderator
پست: 803
تاریخ عضویت: جمعه 6 مرداد 1385, 11:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 138 بار
سپاس‌های دریافتی: 273 بار

پست توسط Ines »

شعر پرواز مرا گوش کنید
شاید امروز دلی قصه پرواز کند
و نداند ز کجا از پی کی؟
و هم آغوش کدامین مرغک
به بلندای بلندی پرواز کند
No time like the present


  مدتی کمرنگ یا بی رنگ... 
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

مثل داستانهای دنباله دار.وبا خطوط و نقشهای ساده و در هم.با دو رنگ سیاه و سپید

یکی یکی کاغذ های سرنوشت ما. پر می شود...

مثل داستان های بچگی.ناجی ما سبدی از سیب سرخ در دست.یا با تبسمی بر لب یا شاید با بالهایی بر دوش .بهار و لبخند و نور می ارد....

جایی در تنها یی بی پایان.یا در شبهای همیشه سکوت داستانهای دنباله دار داستانهای کودکی تکرار می شوند .شعرهای تنهایی شعرهای عاشقی یا شاید دیوانگی هانمی دانم ها و میدانم ها با یکی یکی نفسهای گریز پا سروده می شوند...

و ما همچنان مبهوت یا بیدار.نقش اسمانی یا زمینی-مان را با دست خود بر سرنوشت کاغذی با حرفها و واژه های غریب و اشنا...رقم میزنیم.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 27
تاریخ عضویت: چهارشنبه 24 آبان 1385, 2:16 am
محل اقامت: خوزستان.ايذه
تماس:

پست توسط majid_delbaz »

ای پرنده (معشوق من )پروازکن،با اينکه پروبالت زخمی است ولی بازپروازکن.
مگذارسکوت ورخوت اين قفس ،شوق واشتياق رهايی رادرتو
بخشکاند.می دانم رهايی ازاين قفس بسيارسخت است

دوستت دارم برای همیشه
وتوراديگرتوان جدال بااين ميله های فولادی نيست،ولی نگذارياس ناميدی
شوق رفتن راازتوبگيرد.نگذارکه التهاب قفس لذت پروازوآزادی راازیاد تو ببرد.

ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پروازراازياد تو ببردچون پرنده يعنی پروازوپروازيعنی آزادی ...[External Link Removed for Guests]
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

انچه با انگشتان گرمت لمس می شد دستان سرد من نبود

یا نگاه روشنت خیره بر چشمان من نبود

تو حتی سیب را برای من نچیدی

و حتی اه تو از دوری من نبود...

ان تنها حجم ـ مقدس برای من

در پی کشف خود دست مرا می فشرد

و ان نگاه پاک به دنبال نگاه خود

در چشمان خیس من می دوید

من تنها بهانه ای بودم

برای سرودن لبهایت...

لحظه ها چه بی صدا و سنگین

زخم خود را در دلم می نوازند
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

دلی بستم به آن عهدی که بستی
تو آخر هر دو را با هم شکستی

-----------------

تو که رفتی پريشان شد خيالم

همه گفتند که من ديوانه حالم

نميدانند اين ديوانه در فکرِ شفا نيست

که هر چه باشد اما بی وفا نيست

------------------

ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد.
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

راستی رفیق،

می دانستی که در امپراطوری ستارگان

دیدگان ما،

حتی رعیتی هم بشمار نمی آیند ....!!!!

و چه توّهم غریبی ست،

گوش فرمانی پادشاه از رعیت ....!!!!

اینطور نیست،

ستاره ی چشمانِ من ....!!!!



- ....

- برو ....

* نه ....

- آخه بخاطره دو دیقه ....

* آره ....

- کاش می دانستی که هر دقیقه ی با تو بودن، مدت ها مرا آرام می کند ....

دقیقه ها را شمرده ای ....!! آن هایی را می گویم که نبودی ....

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

عشق در معرکه امروز غريب است غريب

کاش فرصت بدهد مرگ که فردا بروي
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

اونکه عاشقانه خندید

خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی

خواب یک توطئه می دید.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

هر که بيني ز ره ديده گرفتار دل است

آنکه دل داده و روي تو نديدست، منم!
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

خسته‌ام ، خسته از اين دنيا‌ي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نمي‌شناسند ، آبي آسمان را نمي‌بينند و بر سبز سبزه‌ها مي‌خندد.
خسته‌ام ، خسته از دل‌بسته‌گي‌هايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشم‌هاي پر دروغ كه پيشه‌ي‌شان فريب است و رسم‌شان ني‌رنگ.
خسته‌ام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدن‌ها و رفتن‌ها و حتا از ماندن‌ها . خسته از ماندن و بدين‌سان زيستن.
خسته‌ام ، آري ، خسته‌ام .
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”