جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
پست: 130
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 16 اسفند 1384, 11:23 pm
سپاس‌های دریافتی: 42 بار

پست توسط agheleh »

سال نو مبارک!
سال نو مبارک!
دوست دارم به همديگر بگوييم: عشق مبارک!
کلمات چقدر تنگ مي شوند وقتي که مثل ديگران مي گوييم: عشق مبارک!
نمي خواهم که عواطف و احساساتم
بازگوي آرزو هاي ديگران باشد
عشق بسته بندي شده در پاکت هاي پستي را دوست ندارم
تو را دوست دارم در آغاز سال
همجنان که تو را دوست دارم در پايان سال
عشق بزرگ تر از همه ي زمان ها
همچنان که وسيع تر از همه ي مکان هاست
براي همين است که دوست دارم به همديگر بگوييم:
عشق مبارک!
عشق، نظم رايج در کلمات و جمله ها را بر هم مي زند
عشق اصول و قانون سرش نمي شود
بر نظام ها و ريشه ها مي شورد
و مي کوشد که همه چيز را
در فرهنگ هاي عشق ورزي تغيير دهد
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 384 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 »

یه روز بهم گفتی هروقت خواستی گریه کنی بورو زیر بارون تا نکنه یه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده...گفتم اگه بارون نیومد چی؟ گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره... آسمون گریش میگیره...گفتم یه خواهش دارم...هر موقه آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار...گفتی به چشم.....حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره ....توهم اون ور دنیا واستادی و داری بهم میخندی...آره با توام..

--------------------------
خوشا انکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا نا کامی عشق
خوشا رسوائی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشق سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ ارزو هایش بمیرد
اگر میداد لیلی کام مجنون
کجا افسانه می شد نام مجنون
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این اتش هر انکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بی نوائیست
دام عاشقی ها در جدائیست

----------------------------------------------------
یک سبد بابونه از من دشت و صحرا مال تو
نسترن. مریم همه گلهای زیبا مال تو
کلبه ای خاموش و کوچک روی ساحل مال من
سرزمینها ی طلایی . دشت و دریا مال تو
شهر در خواب . اسمان ارام . دل لبریز عشق
راستی از شب نگفتم مال تو با مال من
من به کهنه خاطرات اشنایی دل خوشم
لحظه های روشن و سر سبز فردا مال تو
اه ! امشب مثل اینکه زندگی را باختم
ناز شستت.. ای عزیز هر چه دارم مال تو
یک نگاه بی ریا و ساده از تو سهم ما
مهربانی عاطفه جان و دل ما مال تو
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

خدایا..

در سالی که گذشت عاشقمان کردی...

در سالی که می آیدعاشق ترمان کن...

کمکمان کن سال جدید را عاشقانه آغاز کنیم...

و به ما صبر و طاقت ده که عاشقی را تاب آوریم...

چرا که عاشق شدن سخت بود و عاشق ماندن سخت تر...

آمین!

سال نو مبارک!

--------------------------------------------------------------
تقدیم به تو که بهترینی

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان

گفتم: پاکی ات را به من بده، گفت چشمانش پاکی مرا دارند. از دشت، سبزی زندگی اش را

خواستم، گفت: زندگی ات سبز تر از اوست. از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت

به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت:وقتی نگاهش

می کنم خجل می شوم. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی

زندگیت، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز....

این...بگیر نترس، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

----------
امشب تكليف شبم چيز ديگري بود.چيزي به جز شيمي ,فيزيك,رياضي... سرمشقم چيز ديگري بود,نه بابا اب مي داد نه كبري تصميم جديدي براي زندگي اش مي گرفت.تكليف شبم امشب فقط يك چيز بود امشب بر صفحه قلبم هزار بار نوشتم دوستت دارم
-----------------------------------------------------------------------------
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني

ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود

-------------------------------------------------------------------------------------------------
به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود می دانم ..راه من راه فناست

قصه عشق فقط یک رویاست....

اه ای راه سکوت...

اه ای ظلمت شب....

من همان گمشده این خاکم...

به خدا عاشق قلبی پاکم....
--------------------------------------------------------------------------------------
قسم به ماهي هاي قرمزي که در غريبترين تنگها زندگي مي کنند- به گلهاي آفتاب گردان که

هميشه دلتنگ نورند.


دلم براي نگاه تو تنگ شده


به کبوتران قسم- به بادبادکهايي که ناگهان در سينه آسمان گم ميشوند- دلم کودکانه برايت پر

مي زند


مهربانم


چه وقتها که دوست داشتم با تو زير اولين باران بهار و زير اولين برف زمستان در پياده رو شهر

قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم.


چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشينم و به شوق آمدنت بي تابانه آجرهاي ديوار کوچه را

بشمارم و زير لب برايت دعا کنم.


چه شبهايي که دوست داشتم تو را همراه رنگين کماني در خواب ببينم تا بوسه اي هرچند کوتاه بر

گونه هايم بنشاني- گاهي به پروانه ها قاصدکها آينه ها و ابرها التماس کردم که پيغام مرا به تو

برسانند.


هر روز عکس تو را پيش رويم ميگذارم- اشکهايم را برايت ترجمه ميکنم.سفر عاشقانه شمع را

برايت شرح ميدهم. از جدايي ها ميگويم و لاي دفتر خاطراتم پنهان ميکنم. نگاه کن دنيا به سرعت

از مقابل من عبور ميکند.


پس کي ميخواهي دستهاي تشنه ام را به برکه هاي مهرباني ببري؟من گرمتر از تابستان و پر

حرارت تر از شقايقها- من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سياره اي دور

جاري شود.من از همه سايه ها به تو نزديکترم.......
-------------------------------------------------------------------------------------------------
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند


چشمانم بس که باریده تحمل نور مهتاب را هم ندارد


آخ که چقدر تنهایم دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده


خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته


روبروی آینه نشسته ام آیا این منم؟!!!


شکسته...دلتنگ...تنها تو با من چه کردی!؟؟؟


شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد


دیگر هیچ نخواهم گفت اما منتظرم...


انتظار دیدن دوباره ی تو برای من اکسیر زندگیست


پس برگرد عاشقانه برگرد برای همیشه......
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3051
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 7 اسفند 1384, 3:45 am
سپاس‌های ارسالی: 351 بار
سپاس‌های دریافتی: 1579 بار
تماس:

پست توسط Dr.Akhavan »

susan جان
واقعا کارت عالیه :)
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

توبه می کنم



دیگر کسی را دوست نداشته باشم



حتی به قیمت سنگ شدن



توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم



حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود



چشمانم را می بندم



توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود



حتی چند لحظه (!) قول می دهم



نامت را بر زبان نمی آورم



لبهایم را می دوزم



توبه می کنم دیگرعاشق نشوم



قلبم را دور می اندازم



برای همیشه



و به کویر تنهایی سلام می کنم...
---------------------------------------------------------------------------------
من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ


ميپرد مرغ نگاهم


تا دور


آه باران باران پر مرغ نگاهم را شست


از دل من اما چه کسی


نقش او را خواهد شست؟؟
------------------------------------------------------------------------
چه هوای غریبی است،

می خواهم فریاد بزنم،شاید افتاب صدایم را بشنود!

حال ای افتاب سوزان کجایی که ببینی

چگونه موج سرما سرزمینت را به یغما برده!

دیگر از سرزمین افتاب خبری نیست

دیگر از گرمای سوزانش اثری نیست.

دیگر از روشنایی بی همتایش شرری نیست.

امروز فقط سپیدی برف ویخ است

که حکم می راند بر این سرزمین!

می خواستم گریه کنم که شاید اشکهایم مرا

تسکین دهد اما افسوس اشکهایم یخ زده است ......

می خواستم با خون خود به سرما

درس عشق وگرما بچشانم ولی صد افسوس که

خون هم در رگهایم لخته شده ......

نمی دانم چه کنم یاد ان روزها ازارم می دهد،

تحمل این روزها هم همچنین،بی شک

یک راه بیشتر نمانده،این راه هم نابودم می کند،

این راهی که هیچ تمایلی ندارم حتی به ان فکر کنم !

راهی که باید تمام علایقم،تمام امیدم،تمام وجودم را

زیر پای حسرت مدفون کنم

چه روزگار غریبی است...

هر گاه گريه ميکنم

تو را در اشکهايم می بينم

اشکهايم را پاک ميکنم تا کسی تو را نبيند.....
-----------------------------------------------------------------------------
در جاده های انتظار منتظر کسی هستم


شاید بیاید.


با آمدنش


پایان غمهایم،


التیام دردهایم،


روزهای خوش زندگی ام فرا خواهد رسید.


در لابه لای امید و آرزوهایم،


نام خوش زندگی ام


فقط نام تو میدرخشید.


درفراسوی خیالم


با نگاه تو به آینده مینگرم.


در گلستان زندگی ام


تنها به تو می اندیشم.
-------------------------------------------------------------------
باز من نشسته تنها و می نویسم

لحظه هایم را سکوتم را

اشکان ریخته ی چشمان بارانیم را

و هرروز سطری از این دفتر ورق می خورد

و من تنها به لحظه های رفته می نگرم

اما می خواهم امروز روز نویی باشد

آیا می توانم؟؟

کاش کسی بود که جوابم را می داد
------------------------------------------------------------------------
آن زمان که دستش را گرفتم
چشم به آينده اي روشن داشتم ...

و زماني که دستم را رها کرد
گذشته اي تاريک را پشت سر رها کردم ...


مطمئن باش و برو ....
ضربه ات کاري بود.....
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگيم خنديدي
برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سرهم بند نهم.....
---------------------------------------------------------------------------------
یقین دارم که می آیی تو می آیی یقین دارم که می آیی زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی یقین دارم که می آیی................... :sad:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
susan, به کارت ادامه بده. واقعا شعر هاي جالبي مي نويسي.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی. گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه. گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق يعنی خاطره. گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
-------------------------------------------------------------------------------------
می دونی؟
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..
تو داری قصه می گی....دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..
تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..
می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..
می بينی ديگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..
از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
----------------------------------------------------------------------------------
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟

- نه.

ـ مطمئنی؟

- نه!

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم!

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

- راست می گی؟

- از ته قلبم.

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد و برای رفتن... عصای سفیدش رو بیرون آورد



----------------------------------------------------------------------------------------
نمي دانم چرا رفتي نمي دا نم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان

من باشي نمي دانم كجا ، تا كي، براي چه، ولي رفتي.

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترک بر

داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز

از كنارپنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و

بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار

در هر لحظه خواهم مُرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد

خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز

آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد

از اين همه طوفان و وهم و پرسش و تر ديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتي

بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزي

ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟ شايد به

رسم و عادت پروانگي مان باز هم براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا

كردم ...

--------------------------------------------------------------------------------------
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

صداي پاي جدايي داره از اون دور دورا مياد ...



اومدنش رو دارم مي فهمم ... ولي اين بار ديگه نمي تونم از چنگش فرار



كنم ... بازم اون منو پيدا كرد و مي خواد با خودش ببره ...



يادمه من و اون با هم يه بازي رو شروع كرديم ... اون روز من بهش گفتم



كه چشم بزاره ... حتما برات تعريف كرده كه وقتي تا 20 شمرد ديگه منو



پيدا نكرد ... من اون موقع جايي قايم شدم كه هيچ كسي فكرش رو هم



نمي كرد ... اومدم كنار تو و پشت سر تو قايم شدم ... ولي حالا اون فهميده



و داره مياد كه منو ببره با خودش ... فكر كنم توي ادامه بازي من قراره گرگ



بشم و اون بره قايم بشه ... من ميرم يار قديمي ... برام دعا كن وقتي كه رفت



و قايم شد ديگه هيچ وقت پيداش نكنم ...



--------------------------------------------------------------------------------------------------
یه گوشه نشسته بودم که صدام کرد و گفت بیا بازی ؟! منم گفتم باشه ولی چی بازی؟ گفت : امممم



قایموشک؟!



قبول کردم اما میترسیدم آخه هروقت چشممو بستم دیگه هیچی ندیدم دلم نمی خواست چشم بذارم ؟!! زود



گفت تو چشم بذارو تا بیست بشمار ! چون دوستش داشتم هیچی نگفتمو رفتم یه گوشه چشمامو بستم! اما



قبلش واسه آخرین بار نگاهش کردم که یادم باشه صورت قشنگش چه شکلی بود ..؟ بعد هم ... یک ..



دو .. سه ... پنج ...دوازده ... هفت ... چهار ... پونزده ... چهارده و بیست !!! اما صدام نکرد که برم. یه



کم دیگه صبر کردم اما بازم هیچی نگفت ... گفتم شاید هنوز قایم نشده دوباره باز یه کم دیگه



شمردم !!! بازم صدام نکرد !!! چشامو باز کردم رفتم دنبالش خدا کنه زود پیداش کنم اول رفتم پیش



مورچه اما گفت ندیدتش ؟!!



رفتم پیش مداد رنگی هام اما اونا هم ...



رفتم پیش رنگین کمون اونم ندیده بودش !!!



خورشید ابر دشت ... هیچ کس ازش خبر نداشت ...



ترسیدم گریه کردم. تازه پیداش کرده بودم نمی خواستم بره آخه اگه میرفت خیلی تنها میشدم مثل اون



موقع ها ... گفتم میرم همون جایی که چشم گذاشته بودم شاید برگشته باشه ...



ولی گم شده بودم حالا اگه اونم پیدا میشد باید منم پیدا میشدم ... خدا کنه دنبالم بگرده ... به قاصدک



گفتم من اینجام زیر این درخت کنار چمن زار !!!



نمی دونم تا کی باید تنها بمونم که بیاد !!! توروخدا اگه شما دیدینش بگین من همین جا نشستم همیشه



منتظرشم ... بگین همین جا زیر درخت کنار چمن زار یه کوچولو نشسته بگین واسه آخرین بار اینقدری



نگاش کردم که الان اگر بیاد بشناسمش!! خدا کنه اونم منو یادش باشه ... یه گل رز قرمز اینجاست که



بعضی وقتا باهام حرف میزنه ... بهم قول داده وقتی برگردی بذاره اونو بدمش به تو ... زود برگرد دل من



کوچیکه جای غصه و دلتنگی رو نداره ... !!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است. در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم ...

------------------------------------------------------------------------------------------------
می دانم برنخواهی گشت

همه آنچه بود

زمان همه چیزرا پشت سر خواهد گذاشت

می دانم که بر نخواهی گشت

چه اتفاقی بین ما افتاد

هرگز تکرارنخواهد شد

هزاران سال کافی نخواهد بود برای من

که خاطرات تو در ذهنم محو شود

و اکنون من اینجا هستم

تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم

آسمان و دریاها را در هم بیامیزم

می دانم که میگذارم فرار کنی

می دانم که تو را گم خواهم کرد

هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد

یک هزاره می توانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی

من اینجا هستم، عاشق تو

حذف شده از عکس ها و دفترچه های خاطرات

وتمام چیزها و یادگاری ها،

نمی توانم درک کنم

دارم دیوانه می شوم و کارهای مسخره انجام می دهم

شبی که به روز دیگری تعلق دارد

و در این باره کاری نیست که بتوانم انجام دهم

نامه هایی که نوشتم هرگزنفرستادم

نمی خواستی که مرا بشناسی

نمی توانم بفهمم که چقدر ابله بودم

مسئله اصلی، گذشت زمان است و وفاداری من

یک هزاره و هزاران سال دیگر کافی است برای عشق ورزیدن

اگر هنوز درباره من فکر می کنی

مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم


-----------------------------------------------------------------------------------------
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 384 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 »

susan نوشته شده:
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است. در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم ...
-----------------------------------------------------------------------------------------


واقعا که یکی از تفکر آمیز ترین جمله ها میتونه همین باشه
واقعا ای کاش که زیاد دل به خاطره نبندیم و فرصت (نه نفس کشیدن) بلکه زندگی کردن و بیان عواطف را از دست ندیم
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
susan, واقعا زيباست. اي کاش تنها يک روز زندگي به معناي واقعي را تجربه کنيم.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

نمی توانم انطرف بیایم

نمی توانم دست هایت را بگیرم

مرا ببخش !

به خاطر خودخواهی های

بشر است که دیوار آنقدر بلند

می باشد !!...
-------------------------------------------------------------------------------------
عشق با روح شقایق زیباست عشق باحسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست
-------------------------------------------------------------------------------------
هيچ وقت حسود نبودم



ولي از ديدن شادي ات به خود مي پيچم



هيچ وقت بدجنس نبودم



ولي آرزو دارم يك روز خوش هم نبيني



هيچ وقت بدگمان نبودم



ولي مطمئنم تو هر ثانيه به من خيانت مي كني



با تمام اينها خوشحالم كه هنوز عاشقت نشدم

،

فقط حاضرم برايت بميرم...

----------------------------------------------------------------------------------
ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان
سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت

علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های

خيس لبريز شود.

نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای

خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم

اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار

مينويسند.

ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه

راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو

جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟

به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟

چگونه فراموش کرديم ؟

حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم

که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها

ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر

مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند.

خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو

لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم .

--------------------------------------------------------------------------------
سهم من این است سهم من این است

سهم من آ سمانیست که آ ویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن ازیک پله ی متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و دراندوه صدایی جان دادان که به من می گوید:

دست هایت را دوست می دارم.
------------------------------------------------------------------------------------
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”