جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
Helda1394, شعر هاي خود را در انجمن شعر و ادبيات قرار دهيد.
با تشکر :D
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

چه ساده از روی برگهای پاییزی میگذریم



گه بی تفاوت از کنار تنگ ماهی های مرده میگذریم



چه ساده با کلمه ای دیگران را ازرده میکنیم



چه را حت چشمارو به روی نگاهای منتظر میبندیم



چه بی برحمانه اشک ریختن یه کودک و تماشا میکنیم



و چه ساده ازروی دل عاشقی میگذری و بهش میگیم ببخشید


susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 364
تاریخ عضویت: جمعه 3 شهریور 1385, 1:34 am
محل اقامت: lovelyle0@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 17 بار
تماس:

پست توسط DON LEO »

تصویر
خليج هميشه فارس
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 162
تاریخ عضویت: دوشنبه 22 اسفند 1384, 9:04 pm
سپاس‌های دریافتی: 12 بار

پست توسط hichkas »

نهالی در ذهنم
داسی در دستم
شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
غمی بر چشمم
آفتابی در اندیشه ام
رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم
  خوب بدانند، در این ایل  
  پدر مرد، تفنگ پدری هست  
  مردان قبیله همگی کشته  
  گهواره چوبی پسری هست  
  اگر نیست نترسید، که در قافله  
  دریایی و چشمان تری هست  
  دکتر زهرا  
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 319
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 3 بهمن 1385, 4:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 12 بار
سپاس‌های دریافتی: 50 بار
تماس:

پست توسط naatamam »

و اما ای نازنین ، ما در خاطر هم...
زير اين طاق کبود
يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود
که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس
شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش
پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک
نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس
دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت
تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير
غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد
رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ
شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا
تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها
سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير
نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش
روي گونه اش جاري شد
شاپرک دلش گرفت
وقتي اشک او رو ديد
با خودش يه عهدي بست
نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس
رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک
ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد
ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد
سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ
مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت
ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو
به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون
تا که دق کردش و مرد

تصویر
تمام ناتمام من
برای تو پروانه ای به دست می آورم که در مهتاب مهتابی رنگ و در آفتاب مثال آفتاب باشد !



 
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

چیزی نمی گویم نگویی بی وفا بود

بی رحم بود و سنگدل اهل جفا بود

چیزی نمی گویم نگویی ناسزایی

دشنامهایت سهمگین اما به جا بود

چیزی نمی گویم نگویی نا رفیقی

این حرفها سنگین تر از هر ناسزا بود

چیزی نمی گویم نگویی حرفی از غم

گرچه نمی دانی که غمها از کجا بود

چیزی نمی گویم نگو حرفی نداری

این حرف بی حرفی فقط حرف شما بود

چیزی نمی گویم فقط یاد تو کافیست

چیزی نمی گویم نگویی بی وفا بود

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 2132
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 شهریور 1385, 12:51 am
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1980 بار
سپاس‌های دریافتی: 6841 بار
تماس:

پست توسط Mr.Amirhessam »

چه زيباست دنياي عشق و چه زيباست زندگی با عا شقان...

زندگي وقتي هدفمند مي شه .خيلي فرق مي كنه.هميشه شوقي داري.يه انگيزه براي ادامه...
وقتي هدفي باشه.وقتي مقصدي باشه ديگه هر قدم لذت بخش مي شه...
براي همينه كه تا شقايق هست زندگي بايد كرد...
براي همينه كه وقتي كه عاشق مي شيم دنيا يه رنگ ديگه اي پيدا مي كنه .همه چي وهمه جا فرق مي كنه!چرا؟!!
چون عاشقي...
براي اينكه عاشق بموني دوست داري حركت كني...
وهر حركت رو در مسيرعشق انجام ميدي...
يه عاشق هيچ وقت خسته نيست.هيچ وقت خسته نمي شه...حركت وتلاش برا ش لذت بخش مي شه...چرا؟!!!
چون عاشقه...
يه عاشق مثل بقيه آدما نگاه نمي كنه
يه عاشق هيچ وقت نا اميد نمي شه
خواهد دويدواز دويدن لذت مي بره
يه عاشق هميشه زيباست
يه عاشق به اطرافيانش زندگي مي بخشه
هر جا باشه روح زندگي رو پخش مي كنه
يه عاشق مي دونه كه از خودش هر چقدر هديه بده.عشقش دو چندان مي شه اما كم نمي شه...
يه عاشق آبي دريا وسرخي گل سرخ رو جور ديگري مي بينه
طور ديگه معني مي كنه
واز هر رنگ تو اين دنيا لذت مي بره
عاشق خوب مي دونه بالاتر از عشق لذتي نيست
انگيزه اي نيست
وهمه راههاي زيبا به معشوق مي رسه .
عاشق هيچ دنيايي رابا دنياي عشق عوض نخواهد كرد چرا كه دنياي عشق او زيباترين و بزرگترين دنياست...
عشق راه نيست...
هدف نيست
وسيله نيست
عشق همه چيز است
نوشتن از عشق.گفتن از عشق واقعا سخته!!!
عشق دنيايي دا در برابرچشمان قرار ميده كه زبانها ديگه ياراي گفتن ندارند
چه زيباست دنياي عشق و چه زيباست زندگي با عاشقان...



--------------------------

من ازبهشت متنفرم

از زماني كه به ياد دارم از بهشت متنفر بوده ام...
ولي وقتي عاشق شدم از خدا خواستم مرا به بهشت ببرد...با تمام تنفري كه از بهشت داشتم!
خيلي سخت بود ولي به خاطر قولي كه به اولين و آخرين عشق زندگيم
داده بودم ميبايست به بهشت ميرفتم...!
من به قولم عمل كردم و به عشقم وفادارماندم...

ولي...
بعد از35سال انتظار وتنهايي در بهشت امروز فهميدم كه تنها عشق
زميني من قبل از من قول جهنم را به يك مرد ديگر داده بود...
_________________

غم من

زندگي من مملوع از دردها ست
واين دردها از غم بي عشقي است
از غم اينكه هيچكس ازآفريده غم خبر ندارد
واين آفريننده را من با تمام وجودم دوست دارم
و فقط براي او از اين غم عشق و دردهايش مي گريم
باران من با او زندگي كن! كه اوجان تو را به من هديه كرده
وتو را هر روز بيشتر از روزهاي گذشته به ابركهاي آسمان مي سپارد...


----------------------------------

و اما عشق

يه زماني خندم مي گرفت كسي بهم مي گفت عشق توي زندگي فقط يكبا ر
پيش مياد... فكر مي كردم يه حرف چرنده!!!
اما اگه عشق رو نوعي حماقت بچگانه
فرض كنيم وهمينطورفرض كنيم كه
انسانها توي زندگي شون يه حماقت بچگانه رويكبار فقط انجام ميدهند ميشه
نتيجه گرفت كه عشق توي زندگي يك بار پيش مياد! دفعه هاي بعد باز مي خواي
اون هماقت بچگانه رو تكرار كني! اما نميشه! خودت رو عاشق نشون ميدي تا دوباره به اون
درجه حماقت برسي! اما بي فايده است! چون خودت نقشت رو باور نداري و خودت
رو يك بازيگردرجه ده تاتر مي بيني! پس نقشت روبا ور نميكنه!


-----------------------------------

زندگی کردن

خواستم زندگي كنم راهم را بستن ...
حرف زدم گفتند گناه است.
گريه كردم گفتند كودكا نه است.
خنديدم گفتند ديوانه است.
و الان كه در كنجي سا كت نشسته ام مي گويند عاشق شده.....؟


------------------------------

بی وفايی

به نام تكنوازنده تار محبت و يگانه ترين عاشقان...
ياران به خدا بي وفايي نكنيد.
از دل خسته دوست خود جدايي نكنيد.
يا آنكه وفا كنيد تا آخرعمر
يا اينكه از اول وفا نكنيد
طلوع عاشقان رنگش طلايي است
اگر چه آخرش مرگ و جدايي است
رنگ زردم را ببين برگ خزان را ياد كن
با بزرگان كم نشين بيچارگان را ياد كن


---------------------------------

بی معرفتها

امروز مي خوام در مورد افرادي بگم كه آدم وتنها مي زارن.
كساني كه دل آدمها رو مي شكنن...
كساني كه اصلا نمي دونن عشق چيه . محبت چيه و عاشق كيه.؟
كساني كه هر چي بهشون محبت كني در عوض دلت ومي شكنن...
از كساني مي نويسم كه معني محبت وعشق و نمي دونن وبوي عاشقي به مشا مشون نرسيده ...
مي خوام بگم اگه آدما رو دسته كنيم .دو دسته مي شن .يا عاشق اند يا معشوق...
عاشقا تمام زندگيشون و به پاي معشوق مي ريزن وتمام فكرشون وتمام زندگيشون معشوقشونه ...
اما معشوق...؟
به خاطر محبتهاي زيادي كه بهش مي كنن مغرورمي شه...
اونقدر كه دل عاشق و مي شكنه .
اون همش انتظار داره كه ديگرون بهش محبت كنن.
مي خوام يه ايده به عاشقاي دل شكسته بدم.
مي خوام بگم بيايد براي يكدفه هم كه شده عاشق نباشيد و معشوق بشيد.
مي خوام بگم اين همه دلتون وشكستن بيايد براي يكبار هم شده شما دل بشكنيد.
بذاريد اين دفعه معشوقه ها عاشق بشنوببينن كه دل شكستن چه حالي داره .
اصلا براي اينكه دنيا همينطور ادامه پيدا نكنه و معشوقه ها همين طور دلارو نشكنن اين كاررو بكنيد.
مي خوام بگم شما كه دلتون شكست بيايد لااقل كاري كنيد كه عاشقاي بعدي دلشون نشكنه ...
خدايا از تو خواهش مي كنم كه به عاشقان هر چه مي خواهند بده .
و از شما دوستان مي خواهم كه هم ديگر را از صميم قلب دوست داشته باشيد نه به دروق


----------------------------------


از اون حرفها

تقديم به آنكه آفتاب مهرش درآستان دلم هرگزغروب نخواهد كرد.
امشب تمام ستارهاي آسمان گريه مي كنند.
امشب تمام مرغان آسمان اشك مي ريزند.
امشب اشك ازچشم مي ريزد.
امشب قلبي مي شكند وصداي شكستنش به آسمان مي رسد.
اما نمي دانم چرا به گوش خدا نمي رسد.
من صداي شكسته شدن قلبم را شنيدم.
فكرمي كنم اولين كسي باشم كه صداي درهم شكستن قلبم را با گوش هاي خودم شنيده باشم .
نمي دانم خدايي هست؟
اگرهست چه خداي خا موشي .
ازاين همه خا موشي قلبم مي گيردودوست دارم فريا دبكشم .
آخربا كه بگويم درداين قلب شكسته را آخربا كه بگويم كه قلب من ((عاشق )) قلبي است كه با سنگ بيابان فرقي ندارد.
قلب من ((عاشق )) قلبي است كه اصلا قلب نيست .
دلم مي خواهد آنقدرفريا د بكشم كه صداي فريا دم قلب خدا را به لرزه در آورد.
دلم مي خواهد فريا د بزنم وديوانه واربه خدا بگويم آخرتوخداي خوب من چطوربنده اي آفريدي كه از عهده اش بر نمي آيي.
توچه طور مي تواني اين همه نا عدالتي را ببيني وبه صدا در نيايي.
مگرنه كه مي گويندتوبخشنده اي پس اگرگناهي مرتكب شدم به درگاهت به بزرگواري خودت مرا ببخش .
واين همه مرا عذاب مده مگرنه اينكه مي گويند تورحيمي پس چرا به من رحم نمي كني پس رحمت كجا ست...؟
خدايا من خيلي سختي كشيدم من خيلي رنج كشيدم به اميداينكه دررحمتت رابه سوي من باز كني . نه اينكه در اول جواني چنان به زير بار مشكلات كمرم را خم كني كه ديگرقدرت ايستا دن از من لغوشود خدايا به اوبگوبه او بگوبا تمام بديهايت دوستت دارم آري با ز هم مي گويم
تورابا تمام بديهايت مي خواهم گرچه تو خيلي عذابم دادي ...!
توهميشه درمقابل چشمان اندوه باروغم زده من عرق در شادي هاي خود بودي .
خوش باش كه شاديت را مي خواهم.خوش باش كه هميشه خوش بينمت.
محبوبم توراه زندگي ات را انتخاب كن .آرزو دارم كه هميشه تووخوشبختي را كنار هم ببينم .آه كه چه حرفهايي به من زدي ...؟
حرفهايي كه فقط بار سياهي به روي قلبم مي آورند .
تو هميشه با خودمي انديشي كه شب و روز نفرينم را توشه راحت مي كنم اما افسوس كه نمي داني كه جز خوشبختي برايت چيز ديگري
نمي خواهم .افسوس كه نمي داني كه هيچ گاه نه بديت را خواستم نه بديت را گفته ام . وقتي با خود مي انديشم كه تو درچه خيالي و من در چه
خيال خنده ام مي گيردخنده اي كه از گريه غمنگيزتر است .
چشمان من آن همه اشك را بدرقه راحت كرد كه تنها به تو بفهما ند كه دوستت داردو تنها از تو بخواهد كه نسبت به اين چشمها اين همه
بي محبت نباشي .در اين دنياي پراز هياهوچشمان من فقط چشمان تو را مي جويد آسمان را نگاه مي كنم ستارها را مي نگرم فقط به خيال
انيكه چشمان تورا در ميان آنها ببينم.آخرمن وتوهميشه در زير سايه آسمان گفتگومي كرديم دستهاي من فقط دستهاي تو را مي جويد.
عزيزم صبرمي كنم .آنقدرصبرمي كنم تا راحت را انتخاب كني .برووراه زندگيت را درياب آنگاه من راحم را از تو بازمي يابم .
اي كاش آن قلب سنگيت كه درون سينه ات يخ بسته ذره اي از قلب من خبر داشت وحس مي كرد كه چطور با تو صادق و يكرنگ بودم .
و من مي بوسم قلب سنگي تو را كه صادق بودي وبا شهامت نخواستي و نمي خواي با دروغ با من باشي ....
_________________

ای کاش...؟

اي كاش ...؟
دراين دنيا سراب محكوم است به پوچي ...
پرستو محكوم به كوچ كردن...
شمع محكوم است به اشك ريختن...
خارها محكوم به تنهايي...
روز محكوم به غروب كردن...
شب محكوم به رسيدن...
قلب با همه پاكي وصداقتش محكوم به دوست داشتن وچه محكوميتي شيرين تر ودلپذيرتراز اين است .
اما اي كاش همه اين محكوميت زيبا را مپذيرفتند.
اي كاش...؟


---------------------------

((محبت))

گفتني زياد است.اما شروع گفتن وازچه گفتن كمي دشوار.
ودقت وحوصله زياد مي خواهد .دلي خداوند در نهاد ما قرارداده كه با محبت مي خندد وبا غم مي گريد.
سراي عشق است و صفا. خوشا بحال دلهاي هميشه خندان .هميشه سرشارازعشق وصميميت .
نمي دانم چه بنوسم ولي كمي از نيازامروزي دنيا ((محبت))مي نويسم .
كلمه اي كه روز به روز بي رنگ تر ميشود.بي ارزش تر ميشود.صحبت ازاوزياداست .
اما جا ومكا نش نمي دانم كجاست ؟.
كاش متوانستيم صادقانه به هم محبت كنيم همديگررادرك كنيم تنها رفيق خنده هم نباشيم غمخوارهم نيز باشيم.
محبت را با زبان به هم ندهيم بلكه با دل ببخشيم .
با عمل خالص .
بي ريا وبي هيچ چشم داشتي.
قدرش را بدانيم كه نداشتنش ضا يعه اي است اسفناك .
وداشتنش غنيمتي از پريها


-------------------------

عشق...

عاشقم...؟
شايد از دوری توست که انتخاب کردم حرفهای کوچکمان را روز به روز بنويسم
و شايد از دوری توست که روزی حندين بار حرفهای کوچکمان را ميخوانم و باز ميخوانم و...

عشق...
از تو تحلی ميکند...
و هر آن دم که ميآيی
عشق ميآيد
و هر آن دم که ميروی
عشق ميرود

پس من آيا...؟
عاشق تو ام ؟
يا عاشق عشق؟

وای بر من اگر عاشق خود باشم...
وای بر من.


---------------------------

دوست داشتن در این دوره.....

به پدر می گم: دوستت دارم. يه بسته اسکناس ميده دستم.
به مادر می گم: دوستت دارم. می گه:اگه وقت داشته باشم برات قرمه سبزی درست ميکنم.
به خواهر می گم: دوستت دارم. می گه: باز می خواهی شلوارت رو بشورم؟
به معلم می گم: دوستت دارم. می گه: ورقه ات را می بينم اگه بتونم بهت نمره کامل می دم.
به دائی می گم: دوستت دارم. می گه: فردا غروب می برمت موتور سواری.
به خاله می گم: دوستت دارم. می گه: خودم برات آش رشته درست میکنم.
به دوستم می گم: دوستت دارم. می گه: به خدا همه جزوه هام را داداش کوچیکم پاره کرد.
به یار میگم:دوستت دارم. می گه: قول میدم جزء تو به هیچ پسری نگاه نکنم.
--------------
این روز ها به هر کی می گم دوستت دارم فکر میکنه چیزی ازش می خوام.
دیگه به هیچ کس نمی گم دوستت دارم.


-----------------------


چرا گريه مي کنی؟

پسر خردسالی از مادرش پرسيد:چرا گريه ميکنی؟
مادرش گفت:چون زن هستم!!
پسرک قانع نشد ومرتب سوالش را تکرار ميکرد.
مادرش او رو در آغوش گرفت و گفت:
پسرم! هرگز از من نخواه در موردگريه ام برایت توضيح بدهم.
پسرک از پدرش پرسيد:
چرا مادر بدون هيچ علتی گريه ميکند؟
پدر توضيحات زيادی داد اما تنها چيزی که پسرک فهميد اين بود که:
«زنها بدون هیچ علتی گریه میکنند.مادر تو هم گریه میکند چون یک زن است.»
پسرک با این پرسش بی جواب رشد کرد تا مردی شد.
هیچکس نتوانست جواب سوالش را بدهد و اوعاقبت آنرا ازخدا پرسید.
خداوند گفت:
در ابتدای آفرینش من زن را با ویژگیهای خاص خلق کردم.
به او شانه های قوی دادم تا بتواند بار گران زندگی را تحمل کند و روح لطیفی که بوسیله آن به انسان آرامش بخشد.
به او نیرو دادم تا سختی تولد فرزند و درد طاقت سوز آن را تحمل کند.
او راصبور وسخت کوش آفریدم تا آن هنگام که شرایط دشوار همه را تسلیم میکند،تسلیم نشود.
اوست که درهنگام بیماری هرعضوی از خانواده شب و روز از او پرستاری میکند.بی آنکه شکایتی کند یا خستگیش را بروز دهد.
من به او روح حساسی دادم که فرزندانش را از هرجنس و نژاد و رنگ دوست داشته باشد.حتی اگر ناتوان وآسیب دیده باشند.
این حساسیت است که به او کمک میکند تا با فرزندانش ارتباطی روحانی داشته باشد ونگرانی و اضطرابش را با آنها تقسیم کند.
من به او آموختم که چگونه دل شوهرش را بدست آورد واو را با تمام خطاهایی که مرتکب میشود تحمل کند.
من به او این درایت را دادم که بداند هرگز یک شوهر خوب به همسرش آزار نمیرساند.فقط گاهی توان و اراده او را درتحمل مشکلات زندگی مشترک می آزماید.
من همه این تواناییها را به او بخشیدم و در مقابل به او اشک دادم.
برای گریه کردن؛نه برای خودش.به خاطر تمام بشریت.
واین شاید ،تنها ضعف او باشد!


--------------------------------------

معنای عشق...

عشق يعنی مستی ديــــوانــگی عشق يعنـی بــا جــهان بيگانـگی
عشق يعنی سر به دار آويــــختن عشق يعنـی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی عاشـــق دلسوخته عشق يعنـی آتـش افــــروخــتــــــه
عشق يعنی چشم بر در دوختـــن عشق یعنـی در فراغــش سوخـتن
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنـی سجده گاه چشم تــر
عشق یعنی انـــتظـــار و انـــتظــار عشق یعنـی هر چه بینی عکس یار

-----------------------------------

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


توی وقت تنهایی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم

------------------------

عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است:
روزي كه كمترين سرود بوسه استو هر انسان
براي هر انسان
برادريست


-------------------------------

هر وقت احساس کردی دلت برای کسی تنگ شده قلبت

برای کسی می تپه هر وقت دیدی چشمات بدون اینکه از تو اجازه بگیره

اشکاش رو گونه هات رها میشه

هر وقت شبا از خواب پریدی و اون جلوی چشمات بود

دیگه بدون داری عاشق می شی

هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی عاطفه

انسان ها خسته شدی

تنها قلب من را به یاد آور که فقط به خاطر تو می تپید


---------------------------------

براي عطر نرگس ها را به شکوه عشق تو تقديم مي کنم
و قسم مي خورم تا آن روز که سوار مرگ به سويم مي آيد
و خورشيد زندگانيم آخرين پرتو هاي طلايي اش را بر من مي تاباند
تا آخرين لحظه حياتم که نيمه جان بر زمين افتادم
و تا آن دقيقه که نام سرخت در قلم همچون چراغي سو سو مي زند
و تا آخرين لحظه اي که چشمانم بر روي هم بسته مي شود

دوستت داشته باشم

------------------------------------

تویی تک ستاره من تو شب ستاره بارون

تویی تنها یاور من توی سرمای زمستون

جونم و قسم بخور تا بمونی پیشم همیشه

به خدا تو اگه باشی آسمون طلایی میشه

آره این نوشته هات بود تو روزهای بی قراری

حالا رفتی و می دونم که دیگه دوسم نداری

زندگی به من نمیشه ، منم مرد توی رویات

تو مگه نگفته بودی تک ستارم توی شبهات

خوب دیگه داره می ریزه اشک ها حتی توی خوابم

دیگه بس می کنم اما تو خیلی دادی عذابم

----------------------

تو به من هيچ نگو ساکت باش

من در آن زمزمه ي ريزش باران نگاه نغمه اي مي شنوم

چه لبالب از عشق چه موثر بر دل

بهتر از صحبت و شعر و غزل و موسيقي

تو نگو از چه به من دل بستي؟

ومرا مي خواهي...

سخت بيش از همه چيز و همه کس

تو به من هيچ نگو

نگاهم کن بس...

چون که نگاهت بسته به جانم

-------------------------

يه لحظه بود.نگاه رو می گم.دخترخيره شد.مرد هم خيره شد.دخترغرق شد.تو وجود دريايی که مواج بود.از اون لحظه به بعد هر طرف که نگاه کرد فقط عکس اون تا چشم سياه بود که با همون جذبه داشت نگاهش می کرد.يکسال می گذره...

دختر عاشق؛شيفته؛شيدا در به در کوچه های تنهايي تا بتونه ردپايی از اون مرد آقتابی پيدا کنه.مردی که نشونی چشماش رو بايد از مهتاب بگيره. ولی رد پايی پيدا نمی کنه.دوسال می گذره...

دخترنااميد و خسته.هنوزدنبال اون مرد می گرده.می دونه پيداش نمی کنه ولی دست خودش نيست همه زندگيش بسته به وجود پر مهر اون مرد.همه احساسش دخيل اون يه لحظه نگاه کردنش شده.به هر جايی که فکرش رو می تونه بکنه سرزده.ولی اون جا نيست... نقش بازی کردن هاش شروع ميشه به همه ميگه که فراموشش کرده ولی يه چيزی تو وجودش به تمسخر می خنده و ميگه برو خودتی! ولی به اين لبخند ها توجه نمی کنه.بايد زندگيش رو بسازه.بعد از اين همه مدت باورش ميشه که مرد واسه هميشه رفته ديگه و بر نمی گرده.تصميم می گيره يه تصميم احمقانه ولی بزرگ.تصميم می گيره بره.بره يه جايی که از احساسش فرار کرده باشه همه جای شهرش؛همه جای مملکتش؛ حتی خورشيدش حتی مهتابش ياد اون مرد رو واسش تکرار می کنه...

يه روز خشک و زرد پاييزی دختر داره کاراش رو می کنه که بره.همه ديگه باورشون شده که اون مرد رو واسه هميشه فراموش کرده ولی يه پيغام از طرف مرد آتيش زير خاكستر رو شعله ور می كنه...

ساعت ۵:۱۵ دقيقه روز نهم ديماه هزار و سيصد و هشتادو پنج.دختر و مرد رو به قبله نشستن.برای بستن يك عهد...

تا آخر شب دختر به اين فكر می كنه:به اينكه روزی هزاربار به هزار نفر هزار تا بعله ميگی ولی فقط يه بعله گفتن اون رو واسه هميشه به عشقش پيوند ميده.آخر شب كه همه مهمان ها رفتن تقريبا دم دمای صبح.دختر به اولين جمله ای كه روز اول مرد بهش گفت فكر ميكنه:اندكی صبر سحر نزديك است.و حالا داشت سحر ميشد......


------------------------

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم :

ماه قشنگم روز ميلادت مبارك


--------------------------

من هنوز مسافرم

به اون شهري كه ذرات خواب در هوايش معلق هستند..

تا شايد كمي پلك روي هم بگذارم...

تا حالا شده دلتون بخواد لحظه ها نرند؟

تا حالا شده فكر كنيد هرچيزي مي بينيد خواب باشه؟

تا حالا شده دلتون بخواد از خواب بيدار نشيد؟

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب منو مي بره كوچه به كوچه باغ انگوري باغ كلوچه

من هنوز در سفرم

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند...

نوشتم بيشتر به هزيان هاي يه آدم تب دار شبيه

تبي كه وجودت رو داره مي سوزونه داره آتيشت مي زنه بگذريم...

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد يا تن رسد به جانان يا جان زه تن برآيد

بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر كز آتش درونم دود از كفن برآيد

شايدم شبيه به پرت و پلاهاي يه مست باشه...

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

هرچي هستي باش

ولي ...

نه بيش از اين چيزي نمي خوام

فقط باش ناجي شام شوكران با دل عاشقم بمان...

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد

دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي

من هنوز در سفرم

رو به جادهايي كه روزي از آن عبور كردي و من فقط شامه تيز كرده ام تا مسير عبورت را از باد بگيرم به اميد آنكه روزي برسي از اين راه

لحظه ديدار نزديك است

باز مي لرزد دلم دستم باز گويي در عالم ديگري هستم

هميشه از نگاه تو با تو عبور مي كنم

از اينكه عاشق توام حس غرور مي كنم

يادمه مهشيد هميشه مي گفت: تو توي عالمي قدم مي زني كه فقط خودت توش هستي بايد بياي بيرون تا اطرافت رو ببيني حسشون كني ...

ولي چطور ميشه هنوز پروانه نشده از پيلت بياي بيرون؟ اونطور نيمه كاره توي زوق مي خوره مگه نه؟

نمي دونم چي مي خوام بگم.اين جايي كه من نشستم پشت پنجره هاش داره بارون مياد صداي ضريف قطره ها رو روي ناودون كولر ميشه شنيد دل آسمون گرفته مثل من چرا خداي خوبم چرا مهربان لحظه هاي بن بست؟

صداي اون پير بعد از دوسال و چند روز هنوز توي گوشم كه زير دهنه هاي پل مي خوند:

شد خزان گلشن آشنايي

بازم آتش به جان زد جدايي

يادش بخير ديگه نديدمش هرچقدر رفتم نبود و من فقط سعي كردم كه صداش رو توي ذهنم تكرار كنم.

يكي يه روز بهم گفت:هيچ وقت نگذار ترس از شكست مانع حضورت توي ميدون مسابقه بشه!!!

من هنوز در سفرم...


-------------------

هر کسی دوتاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود


و با نبودن چگونه توانستن بود
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت

علی شریعتی


ARMIN : بیست و چهار پست متوالی شما ادغام شد.
زنده باد بهار...
هر کس به دنبال معنای این جمله است،این فایل را [External Link Removed for Guests] کند...
به امید ظهور مهدی صاحب الزمان،پایان یافتن زمستان دنیا و شروع بهار انسانیت...
"
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1045
تاریخ عضویت: شنبه 31 تیر 1385, 12:05 pm
محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
سپاس‌های ارسالی: 2945 بار
سپاس‌های دریافتی: 2310 بار

پست توسط achachi98 »

در اين زمانه بي هاي هوي لال پرست ...خوشا به حال کلاغانه قيل غال پرست.... چگونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را براي اين همه نا باوره خيال پرست.... رسيده ام به کمالي که جز عن الحق نيست کمال دار برايه من کمال پرست..... به شب نشينيه خرچنگهاي مردابي چگونه رقص کند ماهي زلال پرست.



تو مي روي من فقط نگاهت مي کنم تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است.
آخرین ويرايش توسط 1 on achachi98, ويرايش شده در 0.
[External Link Removed for Guests]

Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتمتصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 2132
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 شهریور 1385, 12:51 am
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1980 بار
سپاس‌های دریافتی: 6841 بار
تماس:

پست توسط Mr.Amirhessam »

از خداخواستم تا دردهایم را التیام بخشد .
خداپاسخ گفت :
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی
که که باید درمان درد ها یت را بجویی .
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی
است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت :
نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت :
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا وند پاسخ گفت
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن
از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ گفت :

من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد
خداوند پاسخ گفت
اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی


به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتن
دیگران خواهی رسید

-------------------

به سوي تو به شوق روي تو به طرف كوي تو
سپيده دم آيم مگر تو را جويم بگو كجايي؟
نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي پويم بگو كجايي؟
كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غير نامت كي نام دگر ببرم؟
اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟
بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟
يكدم از خيال من نمي روي اي غزال من دگر چه پرسي ز حال من؟
تا هستم من اسير كوي تواًم به آرزوي تواًم
اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟
بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟

-----------------------------

زلزله اي با ريشتربالا
ـ خيلي بالا ...گاهي بالاترازحدتوانم ـ
وجود وروحم را مي لزراند
و چقدر وحشتناك است وقتي مي بينم هيچ چيز سر جاي خود نيست
بغض ...بهت ...ناباوري ...سكوت...تفكر ...تناقض
پس لرزه
بايد بروم

مثل كرم ابريشم دور خود پيله اي بتنم
تنها باشم
به اميد پروانه شدن...خدايا

چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» مي خواني
درست لحظه اي كه ازشوق رسيدن به اوج
زبانم حتي از ثناي تو نيز بازمي ماند
فرمان مي دهي كه بازم گردانند
به زمين
و
من رها مي شوم
بين آسمان وزمين معلق ومستآصل
وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمين
صدايت مي زنم وازتو كمك مي خواهم
همان لحظه كه ازترس چشمانم را مي بندم
حس مي كنم دستي مهربان وقدرتمند
دوباره مرا مي گيرد
و
بالا مي برد
خدايا به خاطرتمام داده ها و نداده هايت شكرگذارم
چرا كه يكي نعمت است و ديگري حكمت
خدايا كوتاهي هايم را ببخش وبه اندازه توانم سختي ام بده
ویا توانم را بيشتركن تا زانوانم خم نشوند



ARMIN : سه پست متوالی شما ادغام شد.
زنده باد بهار...
هر کس به دنبال معنای این جمله است،این فایل را [External Link Removed for Guests] کند...
به امید ظهور مهدی صاحب الزمان،پایان یافتن زمستان دنیا و شروع بهار انسانیت...
"
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
اميرحسام جان, ممنون از مطالب فوق العاده زيبايت.

به دليل وجود تاپيک هاي مختلف شعر در اين انجمن ارسال پست متوالي با فاصله کمتر از يک روز مجار نمي باشد. لطفا رعايت کنيد.

با تشکر :D
Don't play games with the ones who love you
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

من از تو ياد گرفتم كه تن به ياس بشويم
شبيه باغچه باشم
هميشه راست بگويم
تو را به اشك نوشتم
كه از تو رنگ
كه از تو سير بنوشم
دم قشنگ بگيرم
من از تو ياد گرفتم كه بي دريغ بخندم
كه بي حساب ببوسم
كه دل به خواب ببندم
من از تو ياد گرفتم
كه رخت نور بپوشم
به ضرب ساز بچرخم
به جرم عشق بجوشم
من از تو ياد گرفتم
........
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 319
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 3 بهمن 1385, 4:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 12 بار
سپاس‌های دریافتی: 50 بار
تماس:

پست توسط naatamam »

انسان !!

انسان مدار بسته‌ی تکرار دارد
هی کار دارد، کار دارد، کار دارد

فرصت ندارد دل دهد یا دل بگیرد
باید درِ این زندگی را گِل بگیرد!


نمی‌دانم شاعرش کی‌ست اما قطعا شرح حال امروز من و احتمالا شماست...
تمام ناتمام من
برای تو پروانه ای به دست می آورم که در مهتاب مهتابی رنگ و در آفتاب مثال آفتاب باشد !



 
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”