جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 1 شهریور 1386, 5:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 8 بار

پرواز

پست توسط ghasedak66230 »

خداوند به شما روحی بالدار بخشیده است تا با بال هایش به بلندای سپهر بی پایان مهر وآزادی پر کشید

آیا جای اندوه نیست که بال های خود را با دست های خویش کنده و رنج خزیدن روی زمین را بر روح خویش فرو می آورید؟

(جبران خلیل جبران)



[External Link Removed for Guests]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 532
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 5:25 pm
محل اقامت: در همين نزديكي...
سپاس‌های ارسالی: 48 بار
سپاس‌های دریافتی: 189 بار

اي واي مادرم

پست توسط Masoud »

اي واي مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
... ای وای مادرم

استاد شهریار
تصویر
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 532
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 5:25 pm
محل اقامت: در همين نزديكي...
سپاس‌های ارسالی: 48 بار
سپاس‌های دریافتی: 189 بار

پست توسط Masoud »

عشق در حيطه فهميدن ما نيست‏، بيا برگرديم
آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست‏ ، بيا برگرديم

گريه هامان چقدر تلخ، ببين ! رنگ ترحّم دارد
تا زمين دشمن خنديدن ما نيست‏، بيا برگرديم

باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتنها، حيف
شمّه اي مهلتِ بوييدن ما نيست، بيا برگرديم

بال سنگين سفر ميشكند واي ملال انگيز است
هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم

مثل گنجيم گرانسنگ كمي وسوسه آميز ولي
دزد هم مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم

خومانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم
عشق در حيطه فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم
تصویر
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 532
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 5:25 pm
محل اقامت: در همين نزديكي...
سپاس‌های ارسالی: 48 بار
سپاس‌های دریافتی: 189 بار

پست توسط Masoud »

ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله ای نیست
گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه جزاين دست مرا مشغله ای نیست

ديري است كه از خانه خرابان جهانم
بر سقـف فروريختـــــه ام چلچله ای نیست

درحســـــرت ديـدار تو آواره ترینم
هرچند كـه تــا خانه تو فاصله ای نيست

‎بگذشته ام از خويش ولي از توگذشتن
مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست

‎سرگشته ترين كشتـي درياي زمانم
‎مي کوچم و در رهگذرم اسكله ای نیست

‎من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگيم سايه ای از سلسله ای نیست

يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافلـــه ای نیست
تصویر
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 319
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 3 بهمن 1385, 4:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 12 بار
سپاس‌های دریافتی: 50 بار
تماس:

پست توسط naatamam »

گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمیده کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون گل رنگین کمون من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

گل گلدون من ماه ایوون من از تو تنها شدن چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ وبو من شدم رودخونه دلم یه مرداب
تمام ناتمام من
برای تو پروانه ای به دست می آورم که در مهتاب مهتابی رنگ و در آفتاب مثال آفتاب باشد !



 
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1420
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 مهر 1385, 9:56 am
محل اقامت: سرزمین تاریکی ها
سپاس‌های ارسالی: 1082 بار
سپاس‌های دریافتی: 869 بار
تماس:

پست توسط gigi64 »

ناگهان گریه ام گرفت!

از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سالها،
با هر زنگ ِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم!
از یاد نبر که همیشه،
بعد از شنیدن ش آهنگ ِ «جان مریم»
در اتاق من باران بارید!
از یاد نبر که - با تمام این احوای-
همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هواخواه ِ خواندن آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار...

- یک نفر صدای آن ضبط لکردار را کم کند!?
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 1 شهریور 1386, 5:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 8 بار

پست توسط ghasedak66230 »

همه شب با دلم کسي مي گفت:
" سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود، مي رود خدانگهدارش"

[External Link Removed for Guests]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 532
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 5:25 pm
محل اقامت: در همين نزديكي...
سپاس‌های ارسالی: 48 بار
سپاس‌های دریافتی: 189 بار

پست توسط Masoud »

روي سنگ قبر من بنويسيد؛ خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ که پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ اين درخت عمري براي هر تير وتيشه،دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد؛ عمري پشت دري که باز نمي شد نشسته بود

==============================================================

اي عشق مدد کن که به سامان برسيم.همچون مزرعه تشنه به باران برسيم.يامن برسم به يار يا ياربه من ياهر دو بميريم وبه پايان برسيم
تصویر
Old Moderator
Old Moderator
پست: 778
تاریخ عضویت: جمعه 26 آبان 1385, 3:04 pm
محل اقامت: ..مازندران..
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط ghadami2005 »

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند / قاب عکس توست اما شيشه ي عمر من است

بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند/ تار موي توست اما ريشه ي عمر من است

:)
"لشگر گوسفندان که توسط يک شير اداره ميشود,ميتواند لشگر شيران را که توسط يک گوسفند اداره ميشود ,شکست دهد."
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1420
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 مهر 1385, 9:56 am
محل اقامت: سرزمین تاریکی ها
سپاس‌های ارسالی: 1082 بار
سپاس‌های دریافتی: 869 بار
تماس:

پست توسط gigi64 »

همیشه
به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزال ها را
صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق
خیره میشوم
در برودت این همه حیرت
کجا مانده یی آخر ؟

:sad:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1420
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 مهر 1385, 9:56 am
محل اقامت: سرزمین تاریکی ها
سپاس‌های ارسالی: 1082 بار
سپاس‌های دریافتی: 869 بار
تماس:

فصل پاییز

پست توسط gigi64 »

تصویر

فصل پاییز

این روزها که با خود بوی پاییز را به همراه دارد دوره بیقراریهای من است. حال و هوای بس شگرف در وجودم رخ می نماید و می نگرم که چه روح فزاست این هوای پاییز.

آن سالهای دور وقتی که از دبیرستان به خانه می آمدم یکی از خیابانهای منتهی به مدرسه ام پوشیده از درختان کهن و تنومندی بود که در فصل پاییز آن خیابان یک پارچه پوشیده از برگهای زرد و نارنجی می شد و وقتی قدم زنان از آنجا می گذشتم حال و هوای شیدایی بمن دست میداد. در ساعات مدرسه بیقرار خوردن زنگ و رهیدن از پشت میزهای کلاس بودم و اولین کسی که از مدرسه بیرون می آمد من بودم. و شاید ساعتها در آن خیابان راه می رفتم و می رفتم و می رفتم. شاید بارها در آن حالت بخویش باز میگشتم و می دیدم عاشقم، عاشق فصل پاییز، عاشق بوی پاییز و باز می رفتم و می رفتم.... و باز می بینم که هنوزم عاشقم، عاشق فصل پاییز و بوی پاییز و دلم در هوای قدم زدن در آن خیابان که درختانش زیر هجوم اره ها از جای برکنده شدن، پر پر می زند که بروم و بروم و ...

راستی چه رازی را در خود پنهان کرده این فصل پاییز؟

:) :sad:
Old Moderator
Old Moderator
پست: 778
تاریخ عضویت: جمعه 26 آبان 1385, 3:04 pm
محل اقامت: ..مازندران..
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط ghadami2005 »

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود.
"لشگر گوسفندان که توسط يک شير اداره ميشود,ميتواند لشگر شيران را که توسط يک گوسفند اداره ميشود ,شکست دهد."
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”