جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 12:47 am
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

پست توسط Montana2100 »

بعضى مردم بزرگ آفريده شده‌اند.
بعضى بزرگى را بدست مى‌آورند.
بعضى بزرگى را به زور به خود مى‌بندند.

«ويليام شكسپير»


**********************

انسان تركيب عجيبى است و درعين ناچيزى خود را برتر ازهمه مى‌شمارد.

«اشتيل»
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 175
تاریخ عضویت: چهارشنبه 1 آذر 1385, 4:37 pm
سپاس‌های دریافتی: 28 بار

پست توسط jupiter_2xl »

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینهء مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض ها تیره دارد دوستی را
غرض ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه‌ي جهان(بخشي از فرمان كورش بزرگ)
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

  من
درخت افشانی خواهم شد
میان شهر...
سایه‌ میگسترانم
رهگذران خسته‌ را
تا بیاسایند
درسایه‌سار
شاخه‌ و برگهایم
و بر زمین نهند
بار سنگین اندوه یک روز خسته‌ را.
همشهریان خوب و مهربان
با کلامی که‌ از آن
عطر صمیمیت میتراود
از تنم  

 تصویر 
  زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو: بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف ورجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل به‌ جای دیگری دارم
من این زندان به ‌جرم مرد بودن میکشم ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم
اگر چه ‌زنده‌گی در این خراب آباد زندانست
و من هر لحظه‌ در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمان های بعد از آن
جهان گرعشق دریابد، جزای دیگری دارم
دلم سوزد سری چون در گریبان غمی بینم
برای هر دلی جوش و جلای دیگری  


 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

كاش ميدانستم...
اندک زمانیست که در کالبد تنهایی خود فرو رفته ام و می اندیشم.
می اندیشم که تو مرا دیوانه و شیفته خود کرده ای یا من دیوانه یا شیفته تو شده ام؟
نمیدانم چه سریست؟
چگونه جادوی نگاهی و پژواک صدایی قلب هایی از جنس سنگ را به آتشفشانی بدل میسازد که سر منشع عشقی عظیم میشود؟
چگونه جادوی لبخندی و دستان گرمی طوفانی از احساسات به راه می اندازد که امواج ان قلبی ساکت و خاموش را به دریایی متلاطم بدل میسازد؟
نمیدانم چه سریست؟
چه رازیست در نگاه چشم ها و چه سریست در میان لبخنده لبها که قلب ها را به هم نزدیک میسازد و اهنگ و ترانه ای نو در میاندازد.
کاش میدانستم تا باتو بگویم راز این قلب کوچکم را قلبی که دیوانه ی نگاهت شده و شیفته ی خنده هایت.
کاش میدانستم...
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 175
تاریخ عضویت: چهارشنبه 1 آذر 1385, 4:37 pm
سپاس‌های دریافتی: 28 بار

پست توسط jupiter_2xl »

همين

دوست دارم این بودن را
دوست دارم با تو بودن را
دوست دارم با تو رفتن را
دوست دارم در انتظارم بمانی
دوست دارم دیر بیایم
و با من قهر کنی
و من هزار دلیل بیاورم
که ساعتم خواب مانده بود
ولی جرات نکنم بگویم
خواب بودم و خوابت را می دیدم
و باز تو قهر کنی
و من مجبور شوم
لبهایم را بر روی دست های تو جا بگذارم
دوست دارم بگویم
پاهایم خسته است
تا در آغوشم بگیری
دوست دارم زیر باران لباسهایم را پاره کنم
تا تو بترسی
تا تو در آغوشم بگیری
كه سینه پهلو نکنم
لباس هایم را در آغوش بگیری
تا من لخت بمانم
و سینه پهلو کنم
دوست دارم خواب بمانم
تا جا بمانم
تا دلهره ی بی خبری ام
زیرو زبرت کند
دوست دارم..... دوستم بداری
دوست دارم..... دوستت بدارم
.
.
.
همین
منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه‌ي جهان(بخشي از فرمان كورش بزرگ)
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

با غم دوریت چه کنم؟؟

  محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و
نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
قلبم؟؟؟؟ 


 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Junior Poster
Junior Poster
پست: 154
تاریخ عضویت: جمعه 17 اسفند 1386, 4:10 pm
سپاس‌های دریافتی: 13 بار

پست توسط Ocean Bird »


بالا ترين بلندي که مايه مرگ آدمي مي شود افتادن از چشمان کسي است که گمان مي کند همه چيز اوست.

...........................................................

همواره مانند آب باش، چون هيچ شمشيری نمی تواند روی آن زخم ايجاد كند، هيچ سنگی نمی تواند آنرا له كند، و آرام آرام راهش را پيدا می كند بی آنكه هدفش، دريا را فراموش كند.

............................................................

ما در هيچ سرزمينی زندگی نمی كنيم، خانه راستين ما دل كسانی است كه دوستشان داريم.
كريستين بوبن
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 423
تاریخ عضویت: شنبه 9 دی 1385, 8:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 7 بار
سپاس‌های دریافتی: 264 بار

پست توسط M.Schumacher »

خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه »


____________________
[font=Trebuchet]شادي را علت باش نه شريك،غم را شريك باش نه دليل.(زرتشت) 
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 825
تاریخ عضویت: جمعه 20 مرداد 1385, 8:45 am
محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط pejman »

ALIAGHAKHAN نوشته شده:با غم دوریت چه کنم؟؟

  محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و
نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
قلبم؟؟؟؟ 


 تصویر 




خیلی خوشم اومدش حیفم اومدش فقط یک تشکر خالی کنم
خیلی ممنون
Empty spaces - what are we living for?


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
Junior Poster
Junior Poster
پست: 154
تاریخ عضویت: جمعه 17 اسفند 1386, 4:10 pm
سپاس‌های دریافتی: 13 بار

پست توسط Ocean Bird »

یک گل سرخ می تواند باغچه من باشد... یک دوست جهان من

................................................

گاهي ايست زمان خوبست...
براي نگريستن بر راه پيموده شده و ديدن راه در پيش رو... گاهي براي رسيدن بايد نرفت

................................................

آدمی تنها موجود هستی است كه نمی خواهد آن چيزی باشد كه هست. كامو

...................................................

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند به دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

.................................................

دريا باش، كه اگر كسى سنگى به سويت پرتاب كرد، سنگ در آب فرو رود، نه آن كه تو آشفته شوى
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

 هر چه تردید شدند عشق به پایان نرسید
ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید
می شکستند مرا تا که مرا ابری تر...
ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید
باد هی بال کبوتر به حیاطم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید
مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبید
چشم آهوی من اما به خراسان نرسید
چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید
همسفر...باز بگو راه کمی طولانیست
عاقبت عشق تو در نم نم باران نرسید...؟
 

 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Junior Poster
Junior Poster
پست: 154
تاریخ عضویت: جمعه 17 اسفند 1386, 4:10 pm
سپاس‌های دریافتی: 13 بار

پست توسط Ocean Bird »


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بیشترمورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد.

همچنین،
برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده ای دانه بدهی،
و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: << است >>
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.



ویکتور هـوگـو
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”