جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

 در تاریکی شب سه شمع رو روشن کردم
اولی برای بودنت
دومی برای دیدنت
و سومی برای بوسیدنت
در آخر هر سه رو خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت


تصویر

اگه دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي به تو تكيه داده بودم
هر بلايي سرم اومد همه زجري كه كشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن،تو رويا همه جا به تو رسيدم
اگه احساسمو كشتي
اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت به غريبه دل سپردي
بدون اينو كه دل من شده جادوي طلسمت يكي هست اين ور دنيا كه تو يادش مونده اسمت
 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1910
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 9 فروردین 1386, 12:38 pm
سپاس‌های ارسالی: 1693 بار
سپاس‌های دریافتی: 4853 بار

پست توسط Miliali »

ببخشید دوستان شاید اینجا برای پرسیدن این مسئله خیلی مناسب نباشه. :o


من مدتها است دنبال این شعر میگردم. متاسفانه نتوانستم کتابی که شعر در آن است را پیدا کنم. اگر دوستانی که دسترسی دارند لطف کنند و آن را روی سایت بگذارند خیلی ممنون می شوم.


شعری از «محمدرضا عبدالملکیان»:


.......عطش بود و آتش

وآیینه می سوخت در تشنه کامی

و می سوخت بال کبوتر

وبیداد می کرد زنجیردر پای پرواز

ومن تشنه بودم...


اسم شعر و اسم کتاب:

اسم شعر «سرود رویش گل» تو کتاب «ریشه در ابر» صفحه ی 142 .
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 319
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 3 بهمن 1385, 4:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 12 بار
سپاس‌های دریافتی: 50 بار
تماس:

پست توسط naatamam »

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است

اصلا" كدام احمق از اين عشق راضي است
تمام ناتمام من
برای تو پروانه ای به دست می آورم که در مهتاب مهتابی رنگ و در آفتاب مثال آفتاب باشد !



 
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

پست توسط naghme »

(ناله گل...

نمی کرد نم نم باران آن شب زمزمه احساس ابر
احساس غریب دگری زمزمه می شد در گوش
غوغای عجیب بس به پا بود
سرو همسایه سخت می کوبید به دیوار
جانمازم عطر مستانه یاس سوغات نیاورد
آن شب...!!
می شنیدم:
ناله غمگین او...
صدایی ز لطافت شبنم گلبرگ عشق
پس چرا این چنین او خسته بود

قلمو فرو بردم به جوهر
ترک شیشه جوهر
وای
دفترم تاریک شد
دستانم...

[External Link Removed for Guests]

ناله غمگین او!!
آب نبود...
زیر باران رفتم
بهت غمگین باغچه مادربزرگ... وای گل تاقچه اش!
می دویدم...
اشک سردم سو نداشت
گل دگر پژمرده بود

زیر باران بودم
همه غمگین بودیم
می شنیدم:
دگر دیر شده، فرصتی نیست
من کنار دوستان بودم ... چرا ؟!!
قطره لطیف باران پتک بود

می شنیدم:
وای ز خودخواهی ها ...!!
بازی احساس ها
رنگ گل دیگر نبود
تپش قلب لطیفش... می شنیدم... می آمد

تکرار مدامش:
فرصتی نیست دگر. فرصتی نیست دگر
چه کسی گفته که گل باید چید

می شنیدم:
پس چرا انسان این چنین خودخواه است...!؟
احساس کجاست؟
عشق دگر گم شده است... رنگ آبی تیره است

در مسیر زندگی آسمان گم کرده ایم

دگر اشکم سو نداشت
دیوار ترک خورد، سرو همسایه سخت می کوبید...
اشک می ریخت
پرده حریر آبی کنده شد... بر گل شکسته دل...!!!

خسته بودم
زیر باران فریاد زدم
پس چرا انسان این چنین خودخواه است
پس چرا ما این چنین خودخواهیم...؟؟


[External Link Removed for Guests]

سروده شده : خودم
تصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

پست توسط naghme »

(دریا آرام است...

و در آن غروب
که امواج دریا
ترانه کوچ مرغان دریایی را برایم می نوازد
در نگاه تو رشد کردم
... اینک که دریا آرام است
به مرغان دریایی می اندیشم
که بیگانه شده اند
با امواج دریا
هر غروب
با او به
نماز می ایستم
و همراه او
ایمان می اورم
به عشق
عشق
و عشق...



[External Link Removed for Guests]

سروده شده : خودم
تصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

پست توسط naghme »

( آرامش سفید...

او به من گفت:
باز کن...
باز کن... پنجره را

آسمان آبی
ابر سفید
باغچه مادربزرگ
پرواز شاپرک ها را
ببین...
او به من گفت:
پلک هایت را آرام ببند
احساس میکنی
می شنوی؟!

غوغای مرغان مهاجر
هیاهوی امواج دریا

موج صاف کرد
قلعه ماسه کودک را...
می گفت: برو... راه برو
خیس شدند:
پاهایم
می شنیدم می گفت:
< ترا ترسی فرا می گیرد >
بازکن...
پیش برو...


[External Link Removed for Guests]

موج دریا سخت می کوبید
پاهایم
ساعت ها گذشت!!!!؟؟

حس پاکی بود
می شنیدم :
دستهایت باز کن
دریا آرام بود
پاهایم نرم...
هیچ صدایی نبود

بادی لطیف صورتم را لمس کرد
او به من گفت :

آرام پلک هایت را باز کن...
...!؟

سروده شده : خودم
تصویر
New Member
پست: 14
تاریخ عضویت: شنبه 4 خرداد 1387, 10:07 pm

پست توسط PARISA1 »

آهاي تو که يه جونمت هزارتا جون بها داره بکش منو با لبي که بوسه شو خون بهاداره :razz:
بذار حسودي بکشه رقيبو وقتي مي کشه سرش تو کار خودشه چي کار به کار ما داره :razz:
سرت سلامت اگه بار ميخونه ها بسته شدن با چشم مست تو آخه به مي کي اعتنا داره :razz:
خوشگلا خوشگلن ولي باز تو نميشن کي ميگه خوشگل خالي ربطي با خوشگل خوشگلا داره :razz:
کي گفته ماه و زهره رو که شکل چشماي تو ان چه دخلي خورشيداي تو با اون ستاره ها دارن :razz:
قصه من با تن تو قصه آب و ماهيه وگرنه کي يه خوابيدن اين همه ماجرا داره :razz:
من خودمم نمي دونم که از که عاشقت شدم چيزي که انتها نداشت چطوري ابتدا داره :razz:
نترس از اينکه عشق من با تو يه روز تموم بشه چيزي که ابتدا نداشت چطوري انتها داره :razz:
از حسين منزوي :) :razz:
Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 29
تاریخ عضویت: جمعه 14 دی 1386, 2:32 am
محل اقامت: Tehran
سپاس‌های ارسالی: 22 بار
سپاس‌های دریافتی: 9 بار
تماس:

پست توسط retza »

همان به که نباشم
دومین شعر زندگیم رو براتون می ذازم. امیدوارم خوشتون بیاد:

اگر عمر بر آن است

که من باشم و هر روز

ز عمرم به سر آیم

همان به که نباشم



اگر عمر بر آن است

که دل باشد و هر روز

ز حسرت به تو نالد

همان به که نباشم



گر اسماء و زمین

عالم و معشوق بر آنند

که من زخمی این درد بمانم

همان به که نباشم



گر ساغر عشق

بهر این دل

به کنارم ننشیند

همان به که نباشم



اگر از روی چو ماه آن پریوش

ز برای دل بی یاور من

سهم نباشد

همان به که نباشم



اگرم دل به رخی زنده و

رخ زین دل بی مال و ادب

سیر

همان به که نباشم

همان به که نباشم

محمدرضا مددی

۱۳۸۷/۲/۱۷

ساعت ۰۰:۰۲
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 175
تاریخ عضویت: چهارشنبه 1 آذر 1385, 4:37 pm
سپاس‌های دریافتی: 28 بار

پست توسط jupiter_2xl »

غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند ..


در سينه دلي دارم از جنس بلور و در آن عشقي هست که به دنيايش نخواهم داد


پروردگارا به من بياموز تا لبخند بزنم به کسانيکه هرگز تبسمي به صورتم ننواختند.محبت کنم به کسانيکه محبتي در حقم نکردند



نردبان اين جهان، ما و مني است
عاقبت اين نردبان افتادني است
لاجرم هر كه بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شكست


دوست واقعی آزادانه اسرارش را می گوید،
منصفانه نصیحت می کند،
همیشه آماده کمک کردن است،
جسورانه ماجراجویی می کند،
صبورانه همه چیز را می پذیرد،
شجاعانه دفاع می کند
و همیشه و تغییر نیافتنی، دوست می ماند

زندگي بر روي زمين بسيار پرهزينه است ، اما در عوض هر سال يک سفر رايگان به دور خورشيد در بردارد

آیا دشمنانم را از بین نمی برم، هنگامی که با آنها دوست می شوم؟

انسان بزرگ نيست جز به وسيله فكرش,
شريف نيست جز به واسطه احساساتش
و قابل احترام نيست جز به سبب اعمال نيكش

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش
منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه‌ي جهان(بخشي از فرمان كورش بزرگ)
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 175
تاریخ عضویت: چهارشنبه 1 آذر 1385, 4:37 pm
سپاس‌های دریافتی: 28 بار

پست توسط jupiter_2xl »

کوه‌هاي عظيم پر از چشمه‌اند و قلبهاي بزرگ پر از اشک



زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است



اگر براي يک اشتباه خود هزار دليل بياوريم ، آنوقت ميشود هزارو يک اشتباه.



روزگار،به من آموخت به هر چه دل مي بندي بايد همسنگش،توان دل کندن را نيز داشته باشي


نگريستنت)) چون خورشيد
و((گريستنت)) چون ابر ,
بدون توقع و تبعيض باشد


هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.


آنها که بلد نيستند از ته دل گريه کنند ، خنده کردن را هم بلد نيستند

آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه اي كه هستند زندگي مي كنند و لذت مي برند


فراموش شدگان، هرگز فراموش كنندگان را فراموش نمي كنند


دانشمندان ثابت کرده اند که يک بغل گرفتن ساده يکي از کم خرج ترين و مناسبترين معالجات ممکن است


سهم من از شب شايد همان ستاره اي باشد که هميشه پنهان است هميشه هميشه هميشه و يا به قول قاصدکها ستاره ي من همان است که پيدا نيست



براي يك كشتي كه معلوم نيست به كدام بندرگاه مي رود باد موافق معني ندارد


حتي در عاقلترين افراد هم رگي از ديوانگي وجود دارد که اگر گاهي ما از روي هوس سراغ اين ديوانگي نرويم بي شک به طور کلي ديوانه خواهيم شد


اگر دلي را از شکستن باز دارم، بيهوده زنده نخواهم بود.
اگر درد کسي را تسکين دهم يا مرهمي بر زخمي نهم، يا سينه سرخي بي رمق را به آشيانه برسانم، بيهوده زنده نخواهم بود


هنگامي که شادماني يا اندوهتان بزرگتر شود ، دنيا کوچکتر مي شود


اگر ما اصلا عيب نداشته باشيم از مشاهده اش در ديگران اينقدر خوشحال نمي شديم

اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي که پارس مي‌کند سنگ پرتاب کني، هرگز به مقصد نمي‌رسي

درد را از هر سو که نوشتيم درد بود

عشقي که با اشک چشم شست و شو شود هميشه پاک و تميز خواهد بود



وقتي دهکده اي مي سوزد همه دودش را مي بينند ولي وقتي قلبي مي سوزد کسي شعله اش را نمي بيند

به دست آوردن همه جهان چه سودي خواهد داشت، اگر انسان روحش را در اين راه از دست بدهد




باز دوباره شب فرا مي رسد...
در ميان خلوت و سكوت خواستني اش.
آدمها خفته و معصوم...
گويي كه بكرترينند.
و باز صبح فرا مي رسد...
نقابها بر چهره است...
كاش همه در خواب معصومانه بوديم...


اين روزها معناي تلخ زندگي، نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهايي است كه از آخرين تكه نانشان هم نمي گذرند

عشق، يك سينه و هفتاد و دو سر ميخواهد
بچه بازيست مگر، عشق جگر ميخواهد


خدا، دعاي ما را مي فهمد. حتي اگر كلمه اي براي گفتنش پيدا نكنيم



تمامي حکيمان همه ي دوران ها

تبسم و اشاره مي کنند و هم عقيده هستند

که ابلهانه است بر اصلاح ابلهان پا فشردن

اي فرزندان هوشمندي

ابلهان را آن گونه به بازي بگيريد که شايسته ي آن هستند


بهترين بزرگواري آنست كه هرگز از بالا به كسي نگاه نكني مگر آنكه بخواهي اورا از زمين بلند كني


اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشکن!

ابر بارنده به دريا مي گفت من نبارم تو کجا دريايي , در دلش خنده کنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مائي


جامه اي بافته ام تار و پودش از عشق خواستم تا به تو هديه كنم ليك ديدم كه در آن گوشه باغ لاله اي پنهاني با نسيم مي گفت: جامه عشق برازنده هر قامت نيست

راه گريز را پيش از ستيز بايد جست



تلخترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان است
منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه‌ي جهان(بخشي از فرمان كورش بزرگ)
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

 زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می­گذرد !

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می­آویزد

زندگی شاید طفلی­ست که از مدرسه برمی­گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله

رخوتناک دو هم­آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمی­دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی­معنی می­گوید

صبح به خیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودی­ست

که نگاه من، در نی­نی چشمان تو خود را

ویران می­سازد

و در این حسّی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافتِ

ظلمت خواهم آمیخت.
 

 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 آذر 1385, 7:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

 شانه های جبرئیل می لرزد از غم...  

 کودکان بی نوای کوفه،
آسوده بخوابید، هنوز پدر زنده است.

ناجوانمردان نمکدان شکن،
بهراسید! حیدر کرار هنوز نفس می کشد.

مردمان کوفه!
دست بر دعا بردارید، هنوز سلطان عالم زنده است.

ابوذر، جابر!
نگریید، هنوز مولا دارید.

آسمان!
نایست، علی هنوز پای بر زمین می گذارد.

مبادا سحر گردد، که
یتیمان دوباره بی پدر می گردند.
ناجوانمردان، دوباره فتنه می کنند.
شیعه دوباره مظلوم می شود.
آسمان ...
عرش...
شانه ی جبرئیل،
می لرزد از اشک ماتم.

مبادا سحر گردد که
زینب طاقت بی پدری ندارد
حسن، بی یاور می ماند.
حسین، عطشان آب می شود.

آه دل علی ،
چشم منتظر فاطمه،
آغوش باز رسول
تپش های قلب عاشق خدا
می گویند:

سحر دیر کردی،
زودتر بیا...
 

 تصویر 
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”