جملات و شعر هاي زيبا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major
Major
پست: 205
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 29 فروردین 1385, 10:21 pm
محل اقامت: www.aerospacetalk.ir
سپاس‌های دریافتی: 37 بار
تماس:

پست توسط Tomcattter »

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.
اگر اولش به فكر آخرش نباشي آخرش به فكر اولش مي افتي
.گوش کردن را ياد بگير، فرصتها گاه با صداي آهسته در ميزند.
هيچ انساني دشمن ديگري نيست بلكه معلم اوست.
از ديروز بياموز براي امروز زندگي كن و به فردا اميدوار باش
.شمارش دانه هايي که در مغز سيب وجود دارد کاري ساده استد اما چه کسي ميتواند بگويد که چند سيب از يک دانه به عمل ميآيد؟

--------------------------------------------
حکمت خداوند

هلن كلر مي گويد:" هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم


ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.
براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد .
*****
سایت مرجع هوانوردی و هوافضای پارسی
[External Link Removed for Guests]
*****
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
Tomcattter, جمله دومت خيلي زيبا بود. ممنون.
Don't play games with the ones who love you
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان
سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت

علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های

خيس لبريز شود.

نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای

خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم

اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار

مينويسند.

ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه

راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو

جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟

به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟

چگونه فراموش کرديم ؟

حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم

که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها

ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر

مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند.

خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو

لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم .

--------------------------------------------------------------------
من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم من که ديگر کنار اقليم اين روياها به خواندن همين گريه های يواشکی قانعم. تو هم اينطور نمک به زخم بی کسيم نپاش. بگذار با تکرار همين ترانه های ساده سر کنم . بگذار سبد خنده ها از آوار گريه های من بوی باران بگيرد. برای تو چه فرق ميکند؟ گاهی همه خنده ها و گريه ها ادامه همين سکوت هزار ساله است. چقدر در تاريکی و تنهايی شعر نوشتن خوب است. اگز در اين ترانه ها فرياد هم بزنم کسی نميشنود . اگر حتی در ناباوريشان بميرم کسی گريه نميکند. اگر از تو بخواهم که بر گردی و بمانی هيچ کس سادگی و خوش خياليم را ملامت نميکند. اين ترانه ها را دوست دارم که گوشه ای از خلوت و تنهايی هميشگی منند.

حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی.

------------------------------------------------------------------------
تمام خاطره های من سیاهند

با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم
Don't play games with the ones who love you
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

معنای زنده بودن من ، باتو بودن است ... نزدیک ،دور...سیر ، گرسنه ... رها ،اسیر... دلتنگ ،شاد... آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من ، در راه سرافرازی تو ، در کنار تو ، مفهوم زندگی است .
معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو ، همیشه با تو ، برای تو . زیستن... !!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
سرم از عشق تو گرم است
تمام شهر می داند
دلم در سینه می لرزد!
بهار از چشم تو زیباست
نگاهت باغ در باغ است
گل نیلوفر لبهات
گل آتش به دل دارد.
طلوع عشق را بنگر شرابِ عاشقی سرکِش
که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکلها...
------------------------------------------------------------------------------------------------
می نویسم از تو !از توای شادترین ،ای تازه ترین نغمه ی عشق...
تو که سرسبزترین منظره ای ،تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود
به تومی اندیشم .به تو میبالم واز تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم.
من شباهنگام آندم که تورانزدخودمیبینم بهترین آرامش برترین خواهش واحساس نیازدردلم می جوشد...
روزهامیگذرد! عشق ماروبه خدایی شدن است روبه برترشدن ازهرحسی که دراین عالم خاکی پیداست
دوستت می دارم از همین نقطه ی خاکی...تا عرش
دوستت میدارم از زمین تا به خدا
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 22 فروردین 1385, 10:46 am
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم

اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست



گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود،چون كوه


يادگاري جاودانه بر طراز بي بقاي خاك
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

نميخوام بگم قدره يه دنيا دوستت دارم چون دنيا يه روز تموم ميشه، نميخوام بگم كه مثل گلي چون گل يه روز پژمرده ميشه، نميخوام بگم سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره ست چون شب هم بلاخره تموم ميشه، نميخوام بگم كه مثل آب پاك و زلالي چون آب كه هميشه پاك نميمونه، نميخوام بگم كه دوستت دارم چون من كه اصلا دوستت ندارم ، بلكه عاشقت هستم

--------------------------------------

به پيش روي من تا چشم ياري ميكند ... درياست.........چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست..........در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش...........غمم دريا...........دلم تنهاست..........
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
-----------------------------------------------------------------------

آنگاه که..........
ضربه های تیشه زندگی را
بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛
به خاطر بیاور که ...............
زیبایی شهاب ها
از شکستن قلب ستارگان است!!!!
-----------------------------------------------------------------------
اگراز پایان گرفتن غمهایت ناامید شده ای
به خاطر بیاور که .........
زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای
مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید
-----------------------------------------------------------------------
آرزويي در دل،

ندايي در سر،

فکري که تمام نمي‌شود

و تنهايي ...

دوباره نيمه شبي ديگرست که خواب بر چشمانم حرام شده

يادهاي گذشته‌هاي شيرين

نه چندان دور؛ اما دست نيافتني!

چشماني ابري و خيس،

گلويي گرفته،

هق‌هق‌هايي به رنگ سکوت

و متکايي که مسيل آرزوهاست.

ديگر بار، امروز ترا ديدم اما،

اما تو٬ ديگر تو نبودي

چهره يخ زده تو

جادويي که انگار طلسمت کرده اين چند روز

لبخندهاي ژکوند خشکيده‌ات

و نگاه هايت که ديگر برف‌ها را آب نمي‌کند.

بهار بوي پاييزان مي‌دهد امسال

برگ‌هاي سبز چنارها، قرمز است انگار.

بوي مهر مي‌آيد اما ديگر مهري نيست.

صدايي مي‌رسد اما صداي تو نيست.

شباب مه گرفته تيره و تار من،

اميدهاي سپيد و روشن من،

فالهاي پياپي خواجه ي شيراز،

همه نويد ترا مي‌دهد باز...

کاشکي دوباره بهار بيايد

بوي شمشادهاي تازه بيايد

بوي شکوفه‌هاي بنفش و سپيد بياد

بوي تو بيايد و خـــــــــــــدا هم بيايد

کاشکي دوباره بهار بيايد.
---------------------------------------------------------------
با مداد رنگی هایم آمدنت را نقاشی می کنم و جاده سفید رفتنت را خط خطی!!!!!


کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند. زندگی را سالهاست غلط نوشته ام . جغرافیای حضور تو از مرز دریا گذشته است.

هرگاه خواستم بنویسم ، آب داد نوک مدادم شکست . حالا با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند.

بیا ثانیه ها را سوگند بده تا بدانی که در ناپیدایی ات چه ها که نکشیدم .

زمین خوردن مرا تماشا نکن . بیا دستان را بگیر و ببین که دل بهانه گیرم لجوجانه پا بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و گریستن مرا به همگان نشان می دهد.

بیا و ببین که باران تمنا بر گونه ام می بارد ، بیا و جواب بده به دل خسته ام که هنوز چشم به راهی دارد که تو از آن گذشتی .

منتظر آمدنت می نشینم.

-----------------------------------------------------------------------
همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.


آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...

نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.

چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:

قاصدک...!!!!!


ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...



خداحافظ ...

خداحافظ ...

خداحافظ ... !!!

------------------------------------------------------------------------
من تو رو دارم؟

من و تو با همیم؟

من همیشه از تو جدا بودم. تو تموم لحظه هایی که آرزو می کردم کنارم

باشی. کنارت باشم .از هم دور بودیم.

انقدر قشنگ توصیفت میکنم که انگار بارها دیدمت!

اما...

خسته شدم!

پس چرا این توهم ولم نمی کنه!

چرا هیچکس جات و نمی گیره.

باید رها کنم

این زنجیر بند و که سالها ست من و اسیر تو کرده!

فقط می مونه این دلتنگی لعنتی!

اونم فراموش می شه.

------------------------------------------------------------------------
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق .

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .

جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .

احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز .......
------------------------------------------------------------------------------------------------
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده . و تو بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی ...

چقدر سخته گل آرزوتو ، توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی : گل من باغچه ی نو مبارک . . .
--------------------------------------------------------------------
به خط خط مرز دلم

اینک،

من تنها نیستم

رفیقی دارم چون غم.....
--------------------------------------------------------------------
بیا در یک شب آرام و مهتاب

کمی هم صحبت یک یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم

بیا یک بار با احساس باشیم

---------------------------------------------------------------------
من از جدايي مي ترسم
از اينکه دلهامون از هم دور شن
از اينکه چشمام به نديدنت عادت کنن
از اينکه به دل بگم که دوباره اي نيست
از اينکه برا هم نميريم
از اينکه به هم نگيم دوست دارم
از هم سراغي نگيريم
من ديگه برا کي بنويسم
برا کي از عشق بگم
اگه عشقه پس جدايي ديگه چيه
مگه مي شه دوتا عاشقو از هم جدا کرد
پس يا عاشق نيستيم
يا هر چي در مورد عاشقي گفتن دروغه
يعني مي شه گفت که هرگز ليلي و مجنوني نه بوده
ويا شيرين و فرهادي
يا اينکه ما دوتا هرگز نبوديم

----------------------------------------------------------------
شب بود و ستاره و ماه

و عجیب که باران می بارید !

من زیر باران در پی نمیه ی گمشده ام می گشتم .

ناگاه سایه ای را دیدم ...

سایه ای مضطرب و لرزان بود

سایه ای سرکش و سرگردان بود

و به یکباره در نمیه ی راه

او به من ملحق شد

او درونم گم شد !

با صدایی که در آن عشق تمنا می کرد فریاد کشید :

که منم نیمه ی گمشده ات ای دوست !

-------------------------------------------------------------------------
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

------------------------------------------------------------------------
در فضاي خياليه مهربانيت

روي سبزه ها قدم زنان

تا كنار باغچه ي نگاهت پيش رفتم

دستي بر گلهاي سلامت كشيدم

و تو شبنم صبحگاهي را هديه دادي به من



چرا بايد عادت با تو بودن را كنار بگذارم

تو كه براي گفتنم شور و براي نوشتنم شعري

براي ماندنم جا

و براي رفتنم دعاي خيري

براي شنيدنم يك دنيا ناشنيده

و براي آرامشم يك دنيا لذتي

براي آسمان نگاهم طلوع خورشيدي

و بر تمام تاريكيهايم مهتاب شبي



بر سبزينه ي دلم باران رحمتي

و بر تمام غمهايم باران مهرباني

براي هر چه بگويم هستي انچه كه بايد باشي

اما براي من و در خيالم كاش ميتوانستي بودنت را هديه كني

به غربت و تنهائيم



و كاش مي توانستم جبران كنم

تمام هستي ات را با هستي ام

-----------------------------------------------------------------------------
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
susan, خيلي زيبا بود. دستت درد نکنه. خوشحالم که دوباره فعاليتت رو آغاز کردي.
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون مرغی رها شکست

یک عمر من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بینوا شکست

ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست

امشب ستاره ها پی دلداری آمدند

اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست

باز به داد دلم رسی........ای کاش

امشب دوباره دلم بی صدا شکست!

-----------------------------------------------------------------
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی

--------------------------------------------------------------
هیچ میدونستی منو تو اگه میشدیم ما هیچ کس نمیتونست ما رو از هم جدا کنه ... !!!

نه نمیدونستی ... !!!

چون اگه میدونستی موقع رفتن برای یه بار هم که شده پشت سرت رو نگاه میکردی ...

یا این که حداقل باهام خداحافظی میکردی ..

شاید من لایقت نبودم ...

اما اگرم این طور بود میتونستی بهم بگی و بدش بری ...

یه سری به خودت بزن ببین جواب محبت اینه ... ؟؟
----------------------------------------------------------------------

به حساب خیال بافی ام نگذار ،



اما ستاره ای دارم



در تیره ترین شب ها !



فقط خواستم بدانی که می شود دل خوش کرد ،



به چراغ های کوچک یک هواپیما !!!

-----------------------------------------------------------------
یادم باشد

که تمام جامه های سرخ را جمع کنم



و عکس های یادگاری را از روی دیوار بردارم !



یادم باشد



که نامه هایت را پاره کنم



یادم باشد



که از شهر تو بروم !



به جایی که

هرگز چیزی از تو نباشد !!

یادم باشد



که درها و پنجره ها را ببندم !



مبادا نسیمی ، صدایی ، حرکتی



مرا به یاد تو بیندازد



یادم باشد که با چشمان بسته راه بروم !



تا تو را دیگر نبینم

یادت باشد که یادم باشد ....


-------------------------------------------------------------------
اوج محبتم را؛ با نگاه هدیه می دهم.
اما؛ وقتی قلبم سرشار از عطر باران است ؛ فقط چشمانم ساکتند.
ساکتند و بی ادعا !
...در تمنای لحظه ای دلتنگی پلک هایت ؛ می گریند.
اما سکوت ؛ سکوت بود که نامش را جاویدان کرد.
قبول نداری وقتی می گویی چَشم ؛ سکوت جاری می شود؟
و آسودگی خیال نیز ؛ این را همیشه فراموش می کنم...
و نمی دانم چرا !
گاهی با نگاهم پرواز می کنم. ... باورت می شود؟ ... پرواز!!
چشمانم جادو دارد انگار.
کشنده ترین کلام دنیا را از دایرة المعارف هَستی ام خارج کرد!
ایمان آوردم...
تا نگاهم خاموش نیست؛
هیچ آرزویی محال نیست.
حتی آرزوی داشتن نگاه تو!
-------------------------------------------------------------------------
چه سکوتی؛
هیاهوی دیگرانی دور ؛ نمی شنوم .
باران از وجودم می گذرد ؛ بی اثر...
بهت برگ ها ؛ می وزد باد !
بی صدا فریاد می زنم بیدارم ؛
سال هاست ؛ که نخوابیده ام.
بوی خاک ؛ چشمانم را می سوزاند.
قلبم ؛ از نفرت الهه ی درخشش می پژمرد.
انعکاس آسمان در دریا نیست !
انعکاس دریا در چشمان من نیز ؛
چشمان تو خالی ...
آینه جز حقیقت را بیان نمی کند.
مرا چه شده....
راز گل سرخ را می دانم !
من مرده ام !
فرشته لبخند می زند.
-----------------------------------------------------------------
دانستم درخت را با پرنده دوست داری

و مرا بدون دلی که بر درخت می کندم

دلم را به پرنده ها بخشیدم

پرنده ها را به درخت

حالا تو رفته ای ....

و درخت پرنده ها را پس نمی دهد

-----------------------------------------------------------------------
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 285
تاریخ عضویت: دوشنبه 17 بهمن 1384, 10:46 pm
محل اقامت: بغل خونه همسايمون
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 31 بار
تماس:

يادم باشه كه .....

پست توسط arian »

يادم باشد سنجاقك هاي سبز
قهر كرده و از اينجا رفته اند
... بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
...
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
...
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
...
يادم باشد زنده ام
...
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
... يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم، مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ...
نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
...
يادم باشد زندگي را دوست دارم
...
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زُل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرارعشق پي برد و زنده شد
...
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بَر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها، دلِ ما دل نيست ...
***
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر
وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان، درسِ پـاك زيستن

دوستان شما هم يادتون باشه
تا حالا به معني کلمه مادر دقت کردي
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

مدت ها بود که پرنده



رؤیای پرواز در آسمان آبی را داشت



اما میله های قفس



سخت تر از آرزوی پرنده بودند



روز ها گذشت



و حالا پرنده



خود را جایی می دید



که قبلا با چشم های باز آن را نظاره نکرده بود



آری .....



این بال هایش بودند که او را بالا و بالاتر می بردند



پرنده در شادی پروازش غرق بود



که ناگهان،



به فکر فرو رفت



« نکند آن بالاهم قفسی سخت باشد



اگر باشد چه ....؟؟ »



نمی دانم پرنده می تواند بازهم



از پشت میله ها



نظاره گر آسمانی باشد



که حالا طعم آبی بودنش را چشیده بود ....؟؟؟؟


-----------------------------------------------------------------------------------
نبودنت را تمام خاطره ها باور کرده اند ...

حیف که نمی دانم صدایت کجاست ...؟!

تا به آن سجده کنم
-----------------------------------------------------------------------------------
من نه شاعر پیشه ام


نه فهم دارم به غزل

نه رباعی می سرایم

نه به سبک نیما

من فقط تنهایم

گم شدم در کوچه های بی کسی

محو شدم در آسمان قصه ها

قصه هایی از دروغ

قصه هایی از ریا

قصه هایی همه از جنس فریب

که به آن رنگ صداقت زده اند

شاید بتوانم بنویسم عشق

شاید بتوانم بنویسم نور

شاید بتوانم بنویسم ...

شاید ...

قلمم بوی دورویی می دهد

دفترم بوی نفاق

واژه هایم دیگر پاک نیست

کجایی سهراب ...! واژه ام باران نیست
--------------------------------------------------------------------
از آشیانه ی دلم٬ چه آسان پَر کشیده ای

آزاد ....

بی صدا ....

ر‌ؤیای نبودنت را به باور رسانده ای

گفتی بی تو زندگی را نمی خواهم

آشنا ....

بی من ....

زندگی را چگونه به تماشا نشسته ای

آسمان امشب عاشقانه می بارد

آهسته ....

بی رعد ....

مگر چشم های خیس باران را ندیده ای

کوله بارت پُر از اقاقی باد

نازنین ....

چه کرده ای با دل ....

خاطره هایت را٬ چرا با خود نبرده ای ....؟!!!
---------------------------------------------------------------------------
مدت ها بود

سه چیز را تَرک کرده بودم

شعر ....

ماه .....

و تو را ...

امروز که به اجبار

قلبم را ورق زدم

هنوز اولین سطر را نخوانده

تو را به خاطر آوردم

و امواج دریا را ....

ولی نه ...!!

باید تَرک کنم

هم شعر ....

هم تو ....

و هم‌‌‌٬ همه ی شب هایی که به ماه نگاه می کردم ....


--------------------------------------------------------------------------------
بازهم باید سکوت را

همچون یاس های کنار پنجره

اختیار کنم

و دست هایی که به طرفم دراز می شود را

بدون هیچ اعتراضی بپذیرم

و به امید روزی بنشینم

که دست های تو به سراغم بیاید

و زنجیر های پایم را بشکند

و آن روزیست که چشم های تو

برای اولین بار به من خیره می شوند

و این نهایت آرزوی من است ...

حتی اگر بعد از آن

مرا به باد دهی ...

---------------------------------------------------------------------------
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”