رندا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

رندا

پست توسط امیر احمدی2 »


رندانتوانست توی کوچه بایستد و چشمانش را ببندد و فریاد و فغان را نشنود.
به همین اکتفاکرد که چون برگ زردی که دستخوش بادی شدید شده می خواهد ان را از شاخه اش جدا کندبر خود بلرزد.
همچنان به مردی چشم دوخته بود که زن زیبایی را که زاری می کرد کشانکشان اورد و بر زمین زد و کادری کشید و بر گلوی او نهاد
دراین حال ،مرد چنان فریاد کشید که گویی کارد به قلب او فرورفته بود.
سپس،برخاست و ایستاد،دستها و جامه اش غرق در خون بود .
با بی اعتنایی کارد را دورانداخت و با دست به ان زن مقتول اشاره کرد و مباهات کنان گفت:
اینخواهرم بود .
کشتمش ،می خواستم لکه ننگ را از خود بشویم.در این هنگامرندا خود را در جایی پنهان کرد.

زکریاتا مر در سال 1931 در دمشق زاده شد.



هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: رندا

پست توسط امیر احمدی2 »

ناله کنان به مادرش گفت از بس توی خانه نشسته ام خسته شده ام مادرش گفت به دیدن پدر بزرگت میرویم نظر تو چیست تا حیاط وسیع خانه پدر بزرگش را تصور کردپیشنهاد مادرش را پذیرفت ولی مادر به او گفت باید قول بدهی که تا چشمت به پدر بزرگت افتاد دستش را ببوسی زیر لب کلام نا مفهومی گفت مادر گفت اگر مثل همیشه از بوسیدن پدر بزرگ طفره بری تورا با خود نمی برم کمی به فکر فرو رفت وهمان طور که سرش را پایین انداخته بود گفت خوب دستش را می بوسم با مادر به خانه پدر بزرگ رفت تا چشمش به او افتاد قلبش از محبتش لبریز شد ولی خشک سر جایش ایستاد مادر اهسته ملامتش کرد پس به من دروغ گفتی پدر بزرگت را دوست نداری دوستش دارم ولی دستش را نمی بوسم بر لبان مادر لبخند تلخی نشست ویادش امد روزهایی که خودش هم دختر کوچکی بودهمین حرفها را می زد اما حالا که بزرگ شده سر فرود می اورد وبر دستها بوسه می زند دلش می خواست بنشیند واورا در اغوش بکشد وبگوید مبادا بر دست کسی بوسه بزنی ولی مادر همچنان ایستاد وبه خشم به او نگاه می کرد که به حیاط دوید وصدای قطار رااز خود دراورد .قطاری که در هیچ ایستگاهی قصد توقف نداشت.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: رندا

پست توسط امیر احمدی2 »

صدای زنگ در را شنید یکی باعجله زنگ میزد .مادرش که مشغول جاروب کردن یکی از اتاقها بود صدا زد زود برو دررا باز کن .رفت دررا باز کرد گدای پیری بود که لباسهای پاره ای به تن داشت .دستش رادراز کرد وباصدای لرزانی گفت از انچه خدا به شما داده چیزی هم به من بدهید مادرش از توی اتاق صدا زد کیه ?
باصدای بلند جواب داد گدا
مادر پرسید چه میخواهد به گدا گفت چه می خواهی ?
گدا گفت یک تکه نان گرسنه ام جواب داد مادر گدا میگویدگرسنه ام یک تکه نان می خواهم.
گفت وبعد سر جایش خشکش زد وترسان به گدا چشم دوخته بود مادرش با یک تکه نان امد وان را به گدا داد .
گدا با احترام نان را گرفت وبه لبش نزدیک کرد وبر ان بوسه زد .
سپس زیر لب چیز هایی گفت تشکر کرد واز انجا دور شد گدا اهسته اهسته راه می رفت مادر در را بست از مادرش پرسید
.مادر چرا گدا نان را بوسید?
مادر گفت چون نان را خیلی دوست دارد
پرسید چرا نان را این همه دوست دارد?
مادرش که لبخند می زد گفت:
اگر نان نباشد مردم از گرسنگی می میرند مادر به اتاقی که جاروب می کرد رفت واو به اشپزخانه رفت در انجا تکه نانی برداشت وان را بوسید/
دراین حال برخود لرزید .دلش گویی بالهای گنجشکی بود در لانه ای سنگی بی هیچ در وپنجره ای محبوس .
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”