لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »


شخصي زني زشت رو داشت.
روزي در مجلسي نشسته بود كه غلامش دوان دوان بيامد كه اي خواجه خاتون به خانه فرود امد .
خواجه گفت: اي كاش خانه به خاتون فرود امده بود.


حكايت:
واعظي بالاي منبر موعظه مي كرد .
شخصي از وي پرسيد:مولانااسم زن شيطان چيست؟
واعظ گفت:اسم زن او را بلند نمي شود گفت برخيز نزد من بيا تا اهسته به تو بگويم .
ان شخص برخاست و نزد واعظ امد .
واعظ سر در گوش او گذاشت و هرچه مي توانست به او فحش دادو گفت:
من چه مي دانم اسم زن شيطان چيست من كه در ايام عقد اوحاضر نبودم ديگر مطلبي نبود كه بپرسي؟
ان شخص برگشت و نشست .
از او پرسيدند كه چه گفت؟
جواب داد:
هر كه مي خواهد بفهمد خودش برود در گوش او خواهد گفت همانطور كه در گوش من گفت


لطيفه
شخصي خواست در خا نه اي نماز بخواند از صاحب خانه پرسيدقبله كدام طرف است
صاحبخانه در جواب گفت من هنوز دو سال بيش نيست كه دراين خانه ام كجا دانم كه قبله چونست

حكا يت
دزدي در شب خانه ي فقيري مي جست فقير از خواب بيدار شد وگفت اي مرد انچه تو در تاريكي مي جويي
ما در روز روشن مي جوييم و نمي يا بيم

لطيفه
شخصي به دوستي گفت چشمم درد مي كند تدبير چيست.
گفت من در سال گذشته دندانم درد مي كرد ان را بركندم.


حكايت
واعظي بالاي منبر گفت هر كس از زن خود ناراضي است از جاي خودبرخيزد
همه بر خواستند مگر يك نفر واعظ گفت الحمد الله ديدم يكي از زن خود راضي است
گفت مولانا زن من با سنگ پايم را شكسته لذا نمي توانم برخيزم والا من پيش از همه بر مي خا ستم .

هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

حكايت
سا ئلي به در خانه يكي از اغنيا امد وچيزي طلبيد صا حب خانه بغلام گفت»
اي مبارك :
بگو به قنبر كه بگويد به ياقوت كه بگويد به بلال كه بگويد به سايل كه چيزي در خانه نيست.
سائل گفت:
اي خداوندا بگو به جبرييل كه بگويدبه ميكاييل كه بگويد باسرافيل كه بگويد به عزرااييل كه جان صاحب
خانه را قبض روح كند

لطيفه
شخصي با دوستي گفت پنجاه من گندم داشتم
تا مرا خبر شد موشان تمام را خورده بودند.
او گفت: من نيز پنجاه من گندم داشتم تا مو شان خبرشدند من تمام را خوردم.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

شعر
بدوست گر چه عزيز است راز دل مگشا
كه دوست بگويد بدوستان عزيز
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

حکایت:
روزی شیری و گرگی و روباهی با هم رفیق شدند و به جهت صید بیرون رفتند،
گاوی و بزی و خرگوشی صید کردند.
شیر به گرگ گفت قسمت کن.
گفت :ای پادشاه تو بزرگی گاو مال شما من وسطم بز مال من و روباه کوچک است خرگوش مال او.
شیر یکدفعه گرگ را پاره کرد.
بعد به روباه گفت :بیا این شکار را قسمت کن .
روباه از ترس گفت:
گاو مال نهار شما بز مال شام شما و خرگوش لقمه صبح شما.
شیر گفت:ای روبا این قسم تقسیم کردن را از کجا یاد گرفتی ؟
گفت از دریده شدن گرگ توسط شما.

لطیفه:
دزدی شب وارد خانه واعظی شد تمام اسباب و اثاثیه او را جمع کرده و در یک رختخواب ریخت و وقتیکه خواست بلند کند گفت یا علی.
واعظ بیدار شد و مچ دست دزد را گرفت و گفت هر چه من در مدت عمر با گفتن یا حسین جمع کرده ام تو می خواهی با گفتن یک یا علی همه را ببری.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

نقل است که فضیل بن عیاض که یکی از رجال طریقت است ،شاگردی داشت که اعلم ترین شاگردان او محسوب می شد.
وقتی ناخوش شد ،هنگام احتضار فضیل به بالین او امد و نزد سر او نشست و شروع کرد به خواندن سوره یاسین ،
ان شاگرد محتضر گفت :این سوره را مخوان ای استاد.
فضیل ساکت شد و به او گفت بگو لااله الا الله گفت نمی گویم
پس با این حالت مرد.
فضیل از مشاهده این حالت بسیار ناراحت شد و به منزل خود رفت و بیرون نیامد،سپس او را در خواب دید که او را بسوی جهنم می کشند.
فضیل از او پرسید:تو اعلم شاگردان من بودی،چه شد که خداوند معرفت را از تو گرفتو با بد عاقبتی مردی؟
گفت: برای سه چیز که در من بود.
اول:نمامی و سخن چینی کردن.
دوم:حسد بردن.
سوم:انکه من بیماری داشتم و به طبیبی مراجعه کرده بودم،او به من گفته بود ،در هر سال یک قدح شراب بخور که اگر نخوری این بیماری در تو باقی خواهد ماند،پس من بر حسب گفته ان طبیب شراب می خوردم.
به این سه چیز که در من بود عاقبت من بد شد و با این حالت مردم.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

مرگ شخصی از ارباب نعمت و ناز رسید ،در حال احتضار او را با کلمه شهادتین تلقین کردند او در عوض این شعر را می خواند:
کدام است راهی بسوی حمام منجاب.
سبب خواندن این شعر از او به جای کلمه شهادتین ان بود که روزی زن عفیفه و خوش صورتی از منزل خود بیرون امد که به حمام معرف منجاب برود،پس راه حمام را پیدا نکرد و از راه رفتن خسته شد،مردی را بر درب منزلی دید ،از او پرسید که حمام منجاب کجاست؟
او اشاره کرد به منزل خود و گفت:حمام این است.ان زن به خیال حمام وارد خانه ان مرد شد.ان مرد فورا در را بر روی او بست و قصد او کرد.
ان زن بیچاره دانست که گرفتار شده و چاره ای جز تدبیر ندارد که خود را از چنگ او خلاص کند.
ناچار اظهار کمال رغبت و سرور خود را به این کار نشان دادو گفت چون بدنم کثیف و بدبو است .میخواستم به جهت ان به حمام بروم-خوب است که مقداری عطر و بوی خوش برای من بگیری که من خود را برای تو خوشبو کنم و قدری هم طعام حاضر کنی که باهم بخوریم.
برو و زود بیا که من مشتاق تو هستم.
ان مرد وقتی کثرت رغبت ان زن را به خود دید مطمئن شد،او را در خانه گذاشت و بیرون رفت تا عطر و طعام بگیرد.
وقتی ان مرد پا را از خانه بیرون گذاشت،ان زن از خانه بیرون رفت و خود را نجات داد.
وقتی مرد برگشت،زن را ندید و به جز حسرت چیزی عاید او نشد؛ اکنون که ان مرد در حال احتضار است ،به فکر ان زن افتاده و قصه ان روز را با شعر ،عوض کلمه شهادت می خواند.
وقتی اراده و حسرت یک گناه انسان را از اقرار به شهادتین باز می دارد دیگر جایی برای حرف زدن نمی ماند.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

یکی از منازل ترسناک اخرت قبر است که هر روز میگوید:منم خانه وحشت،منم خانه غربت،منم خانه کرم.
و وای به عقبه های این منزل.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

عابدى گفت :
سى سال نمازم را در صف اول جماعت بجا آوردم ، ولى ناگزير همه را اعاده كردم . زيرا روزى دير به جماعت رسيدم و در صف اول جائى نيافتم . چون در صف دوم به نماز ايستادم ، احساس كردم از اينكه در صف اول نيستم ناراحت و شرمسارم . در نتيجه هر طورى بود خود را در صف اول جاى دادم و نمازم را با آرامش خاطر خواندم .
آن روز دانستم همه نمازهاى سى ساله ام به ريا آلوده بوده ، چون مى خواستم خود رابه مردم بنمايانم كه پيوسته از نماز گزاران صف اول جماعت بوده ام و در اين امر از ديگران پيشى گرفته ام .
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

گويند:
سگ گله اى بمرد . چون صاحبش خيلى آن را دوست داشت ، او را در يكى از مقابر مسلمين دفن كرد. خبر به قاضى شهر رسيد.
دستور داد او را احضار كنند و بسوزانند. زيرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان بخاك سپرده است .
وقتى او را دستگير كردند، و نزد قاضى آوردند، گفت :
اى قاضى ، اين سگ وصيتى كرده كه مى خواهم به شما عرض كنم تا بر ذمه من چيزى باقى نماند.
قاضى پرسيد: وصيت چيست ؟
آن مرد گفت : هنگامى كه سگ در حال موت بود به او اشاره كردم كه همه اين گوسفندان از آن تو است . پس وصيت كن كه آنها را به چه كسى بدهم .
سگ به خانه شما كه قاضى شهر هستيد اشاره كرد. اينك گله گوسفندان حاضر و آماده ، و در اختيار شما است .
قاضى با تاءثر و تاءسف گفت : علت فوت مرحوم سگ چه بود؟
آيا به چيز ديگرى وصيت نكرد؟
خداوند به نعمات اخروى بر او منت نهد و تو نيز به سلامت برو. چنانچه آن مرحوم وصاياى ديگرى داشت ما را آگاه گردان تابه آن عمل كنيم .
به اين ترتيب چوپان از مرگ نجات يافت .
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

جوان عابدى هنگام مرگ ، خانواده خود را ديد كه گرد او حلقه زده اند و گريه مى كنند.
پس رو به پدرش كرد و گفت :اى پدر، چرا گريه مى كنى ؟
گفت : پسرم فراق تو و تنهائى خود را بياد مى آورم اشك از ديدگانم جارى مى شود.
خطاب به مادرش گفت : مادرم ،تو چرا گريه مى كنى ؟
گفت : گريه من به خاطر غم فقدان تو است . عمرى من و پدرت زحمت كشيديم كه عصاى دوران پيرى ما باشى ، اكنون از ميان ما مى روى و ما را تنها مى گذارى .
پس به همسرش گفت : چه چيزى ترا به گريه وا داشته است ؟
گفت : اينكه نيكى ترا از دست مى دهم و به غير تو نيازمند مى شوم .
آنگاه از فرزندانش پرسيد: شما چرا مى گرييد؟
گفتند: به خاطر يتيمى و خوارى پس از تو.
پس جوان عابد به آنان نگريست و گريست .
خانواده اش پرسيدند: تو چرا گريه مى كنى ؟
پاسخ داد: شما براى خودتان مى گرييد، من هم بر خود مى گريم .
آيا چه كسى براى سفر طولانى كه در پيش دارم مى گريد؟
چه كسى به خاطر كمى زاد و توشه من اشك مى ريزد؟
چه كسى براى من در آن خانه خاكى و تنگ و تاريك قبر گريان است ؟
چه كسى براى بدى اعمال و سوءحساب من مى نالد.؟
آيا در ميان شما كه عزيزترين افراد نسبت به من هستيد، و من نيز عزيزترين افراد نسبت به شما هستم ، كسى هست كه براى وقوف من در مقابل پروردگار براى رسيدگى اعمال بگريد؟
اين بگفت ، و آهى جانكاه كشيد و بمرد.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

عابد زاهدى در ميان بنى اسرئيل 180 سال به پرستش خداوند يكتا مشغول بود و لحظه اى او را معصيت نكرد.
خبر عبادت آن عابد به ملائكه رسيد.
يكى ازفرشتگان از خداوند سبحان اجازه خواست تا اين عابد را زيارت كند.
خداوند اجازه داد. ملك از آسمان فرود آمد. شش روز در مقابل عابد ايستاد و عابد با او سخنى نگفت و توجه ننمود.
پس ملك به عابد گفت : مرا مى شناسى ؟
عابد پاسخ داد: معرفت پروردگارم مرا از شناخت تو باز داشت .
ملك : آيا نمى خواهى بدانى من كيستم ؟
من فرشته اى هستم كه مشتاق ديدار تو بودم . پس به خدمت تو آمدم و تقاضا دارم مرا موعظه كنى .
عابد گفت : ترا به ده چيز توصيه مى كنم . پس خوب توجه كن تا آنها را بفهمى .
هم عالم باش و هم جاهل ، هم مبغض و هم محب ، هم راغب و هم زاهد، هم سخى و هم بخيل ، هم شجاع و هم عاجز.
ملك : چگونه ممكن است هم عالم باشم هم جاهل ، هم سخى باشم و هم بخيل ؟
عابد پاسخ داد: عالم به خدا باش و به غير او جاهل .
دوستان خدا را دوست ، و دشمنان او را دشمن بدار
نسبت به دنيا زاهد باش ، و نسبت به آخرت راغب .
نسبت به دنيا و ما فيها سخى باش و نسبت به دين خود بخيل .
در طاعت خدا شجاع باش و از معصيت او عاجز.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دوشنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: لطیفه ای ،حکایتی و روایتی

پست توسط امیر احمدی2 »

روزى بهلول از در خانه ابوحنيفه مى گذشت . شنيد با شاگردان خود مى گويد:
امام صادق عليه السلام سه مطلب مى گويد كه من آنرا نمى پسندم .
اول آنكه شيطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد، در حالى كه خداوند شيطان را از آتش آفريد. چگونه ممكن است آتش بوسيله آتش بسوزد و عذاب شود.
دوم اينكه خدا را نمى توان ديد. چگونه ممكن است چيزى موجود باشد و ديده نشود.
سوم : انسان فاعل فعل خويش است و حال آنكه نصوص بر خلاف آنست .
هنگامى كه بهلول اين سخنان را شنيد، كلوخى برداشت و به سوى او پرتاب كرد.
شاگردانش بهلول را گرفتند و نزد خليفه بردند.
بهلول گفت : از من چه شكايتى دارى ؟ من كه كارى انجام نداده ام .
گفت : تو كلوخى بر پيشانى من زدى و سر مرا به درد آوردى .
بهلول : درد كجاست ؟ آن را به من نشان بده .
گفت : درد را نمى توان ديد.
بهلول : اولاً تو خود گفتى آنچه را نتوان ديد موجود نيست .
ثانياً اينكه گفتى سرت بر اثر اصابت كلوخ درد آمده ، دروغ مى گوئى . زيرا تو معتقدى شيطان به آتش نمى سوزد. زيرا او از جنس آتش ‍ است . پس تو نيز كه از جنس خاكى و از خاك آفريده شده اى ، نبايد از خاك و كلوخ معذب شوى .
ثالثا تو گفتى انسان فاعل فعل خود نيست ، پس تو چه شكايتى از من دارى ؟ و چرا ادعاء قصاص مى كنى .
هیچ کس جز خداوند هست نیست.
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”